نمایش خبر در روز :  
ماه :  
سال :  
نوع مطلب :  
بخش :
رمز این عکس ها در چیست؟
۸ فروردين ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۱۷

برای شناخت افراد و سازمان ها به انتخابهای آنان توجه دقیق داشته باشید و به آنها حق انتخاب دهید.

 
حکایت ضرب‌المثل‌ «فلانی دسته‌‌گل به آب داده» را می‌دانید؟
۱۷ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۳۱

ضرب‌المثل‌ها که جزئی از فولکلور یا دانش عامیانه را تشکیل می‌دهند، در هر زبان و فرهنگی کم و بیش دیده می‌شوند. شکل‌گیری ضرب‌المثل‌ها بر اساس موازین علم و منطق نبوده و دارای هیچ‌گونه پشتوانه و استدلال منطقی نیست. از آنجا که نمی‌توان جامعه‌ای را یافت که تمام اعمال و رفتار افرادش منطقی و حساب شده باشد، بنابراین ...

 
ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺑﮑﺶ...
۱ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۰۹

ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺣﺸﺮﻩ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﺮﮐﻪ، ﺯﯾﺮ ﺁﺏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ...

 
ما چقدر فقیر هستیم
۴ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۵۵

متشکرم پدر تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.

 
۲۷ مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۱۳:۰۸

روزی مردی خواب عجیبی دید .  او خواب دید که پیش فرشته هاست و آنها را نگاه میکند هنگام ورود دسته بزرگی از فرشته ها را دید که تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می آورند را باز میکنند و داخل جعبه می اندازند. مرد از فرشته ها پرسید: شما چکار میکنید؟؟!! یکی از فرشته ها گفت: اینجا بخش دریافت ...

 
ماست مالی کردن یعنی چی؟!
۱۹ تير ۱۳۹۳ ساعت ۱۸:۰۶

عبارت مثلی بالا به عقیدۀ استاد محمد علی جمال زاده در کتاب فرهنگ لغات عامیانه یعنی: امری که ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی کردن و آنرا مورد توجیه و تأویل قرار دادن، رفع و رجوع کردن، سروته کاری را بهم آوردن و ظاهر قضای را به نحوی درست کردن است. به گفتۀ علامه دهخدا، از ماستمالی معانی و مفاهیم ...

 
۱۳ خرداد ۱۳۹۳ ساعت ۱۱:۳۱

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند. در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند. زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد. دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس ...

 
دعای خالصانه و تاثیر آن بر جهان هستی / داستانک
۲ خرداد ۱۳۹۳ ساعت ۱۳:۴۷

*داستان واقعی و خیلی زیبا که در پاکستان اتفاق افتاده.خیلی قشنگ و جذاب و عجیبه*

 
۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۳ ساعت ۱۷:۱۲

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ... عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟ گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد. بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟ گفت: خودم را می بینم ! عارف ...

 
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۳ ساعت ۱۶:۴۶

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت . وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست . روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست! پادشاه از این ...

 
۸ ارديبهشت ۱۳۹۳ ساعت ۱۵:۴۰

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد. استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده ...

 
۲۸ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۳:۵۴

کودکی از مسئول سیرکی پرسید: چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است! صاحب فیل گفت: این فیل چنین کاری نمیتواند بکند. چون این فیل با این طناب ضعیف بسته نشده است. آن با یک تصور خیلی قوی در ذهنش بسته شده است. کودک ...

 
۲۲ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۲۰

عبارت بالا کنایه از رشوه دادن و به اصطلاح دیگر حق و حساب دادن است. برای رشاء و ارتشاء اصطلاحات زیادی وجود دارد که از همه مصطلح و معروفتر همین ضرب المثل بالا است.  در دورۀ صفویه و قاجاریه بازار سبیل در میان مردم رونق بسیار داشت و پادشاهان آن دوران از جمله خود شاه عباس سبیل های چخماقی و کلفت می گذاشتند ...

 
۲۸ دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۳:۵۰

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید. کودکان ...

 
طبقه دوم مخوف! (داستانك)
۲۶ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۱۴

سم، کارمند عادی یک شرکت کوچک است. روزی او به خاطر کارهای اضافه بسیار دیر به ایستگاه اتوبوس رسید. او بسیار خسته بود و مجبور بود بیست دقیقه برای اتوبوس بعدی منتظر بماند. یک اتوبوس دو طبقه آمد. سم وقتی دید در طبقه دوم کسی نیست بسیار خوشحال شد و گفت: «آه، می توانم دراز بکشم و کمی بخوابم.» او ...

 
۱۳ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۰۵

سقراط تبسم كرد و گفت: پس از مرگ، اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد.

 
۲ آبان ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۲۹

در زمان های گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد، حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

 
۲۶ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۲۵

هنوز ۴۰دقيقه به پروازش مانده بود. مرد جوان به سمت فروشگاه کوچک فرودگاه رفت و يک مجله و يک بسته بيسکويت خريد تا خودش را سرگرم کند. در گوشه اي از سالن شلوغ فرودگاه نشست و شروع به خواندن مجله کرد،چيزي نگذشته بود که متوجه شد پيرمردي که کنارش روي صندلي نشسته، بدون اجازه او بسته بيسکويت را باز کرد و يک دانه ...

 
۱۰ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۱۳:۳۱

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟ سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک ...

 
قورباغه ها (داستانك)
۲ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۴۵

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs..... Who arranged a running competition.روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند. The goal was to reach the top of a very high tower. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود . A big crowd had gathered around ...