امتیاز مثبت
۱
 
 
چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!
کد مطلب: 11654
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۳۶
 
من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟


 
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان  عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یهو، ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید!


احساس و برداشت شما از این داستان چیست ؟!

 
 
( مردمان )

کلمات کليدی: ازدواج-طلاق -همسر-داستان عبرت آموز
Share/Save/Bookmark
 


۱۳۹۱-۰۳-۱۸ ۰۶:۴۷:۱۷
اشکم دراومد . لعنت بر هرچی مرد بی وفا و خائنه ... آخرش چی دوباره میره با همون منشی ازدواج می کنه و پسر زن اولشو دق میده لعنتی (7108)
 
۱۳۹۱-۰۳-۱۸ ۰۸:۳۹:۵۵
بنظرمن داستان خیلی آموزندست (7113)
 
۱۳۹۱-۰۳-۱۸ ۱۳:۳۵:۱۸
فوق العاده بود. (7116)
 
۱۳۹۱-۰۳-۱۸ ۱۳:۵۰:۱۲
خیلی آموزنده است بدجوراشکم دراومد.واقعاجزئیات زندگی مهمترین چیز درزندگی زناشویی است اینومن همیشه به همسرم میگم والان باخواندن این داستان بیشتر به حرف خودم رسیدم. (7117)
 
۱۳۹۱-۰۳-۱۹ ۰۶:۵۳:۳۶
خیلی آموزنده وجالب بودواشکم درآومد (7124)
 
۱۳۹۱-۰۳-۱۹ ۰۸:۲۸:۳۴
خیلی ناراحت کننده بودخیلی (7126)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۳-۱۹ ۰۸:۴۱:۱۷
مطلبتون فوق العاده است. (7127)
 
۱۳۹۱-۰۳-۱۹ ۰۹:۳۱:۵۳
داستان خیلی قشنگی بود اما واقعا داستان بود این زن شانس اورد که مرد تا داستان قشنگ تمام شه خیلی وقتا تو دوست داری داستان زندگیو قشنگ تمام کنی اما زندگی با تو اینقدر مهربون نیست (7128)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۳-۲۰ ۰۳:۲۴:۵۳
اي كاش زندگي دكمه برگشت داشت تا هر وقت كه اشتباه كردي برگردي و ببيني كه داري چكار مي كني .از اين تلخ تر زياد توي جامعه داريم. (7140)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۳-۲۰ ۰۹:۲۸:۱۴
بااحترامی که براتون قائلم ولی بایدبگم که داستان مزخرفیه متاسفم (7146)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۳-۲۰ ۱۷:۲۱:۲۸
سلام آموزنده وغم انگیز بود ولی ما که اسباب زندگی نداریم کله کله دعوا میکنیم (7156)
 
۱۳۹۱-۰۳-۲۰ ۱۹:۱۰:۰۳
داستان آموزندهای بود متاسفانه ما آدم ها تا زمانی که زنده ایم قدر یکدیگر را نمد دانیم و زمانی این را می فهمیم که دیر شده است به نظر من محبت ارزان ترین چیزی است که ما می توانیم به هم نثار کنیم نمی دانم چرا ما انسانها فراموش می کنیم ،یک نگاه با لبخند زیباترین هدیه ای است که معجزه میکند. (7157)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۳-۲۱ ۰۶:۴۴:۱۱
خنده دار بود ولی میتونه واقعیت داشته باشه. (7163)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۳-۲۱ ۰۷:۵۷:۲۸
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم (7166)
 
۱۳۹۱-۰۳-۲۱ ۱۲:۲۷:۵۲
چقدر زود دیر میشه ... (7170)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۳-۲۲ ۲۳:۰۹:۱۵
چه آدمایی پیدا میشن، واقعا خلایق هر چه لایق... ما آدما شایستگی خوبیارو نداریم،متاسفم که منم انسانم مثل...افسوس. (7195)
 
United States
۱۳۹۱-۰۳-۲۴ ۱۱:۲۰:۲۲
این یه قصه بود ولی میتونه اتفاق هم بیفته من از زنم راضی هستم.باشد که خداهم از من راضی باشه. (7217)
 
۱۳۹۱-۰۳-۲۵ ۰۶:۴۹:۰۵
چیز خوبی بود .امیدوارم همه مثل شما باشند این احساس را در زندگیشان درک کنند (7228)
 
۱۳۹۱-۰۳-۲۵ ۱۲:۰۶:۱۳
جالب بود.اما غرور خیلی وقتا اجازه این کارارو نمیده. (7233)
 
۱۳۹۱-۰۳-۳۰ ۱۶:۴۷:۴۶
داستان اموزنده بود ولی باور کنید 1 نفر هم از این داستان ها تو زندگیش استفاده نمی کنه (7306)
 
United States
۱۳۹۱-۰۳-۳۰ ۲۰:۱۷:۰۷
خیلی آموزنده بود. عشق و صمیمیت و تعهد لازمه یک زندگی با دوام است. ممنون (7308)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۳-۳۰ ۲۱:۰۷:۱۲
بایک لبخند وباارزانترین چیز که یک لبخندباشد پایه های زندگی را محکم تر میکنیم (7309)
 
۱۳۹۱-۰۳-۳۱ ۱۴:۰۱:۳۰
داستان خیلی اموزنده ای بود باشد که ما هم درس بگیریم (7320)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۳-۳۱ ۲۱:۱۲:۴۶
خیلی زیبا!همینو میتونم بگم،امیدوارم هیچکس زندگیش اینجوری نشه (7327)
 
۱۳۹۱-۰۴-۰۱ ۰۵:۱۳:۳۶
من خودم ممعلم بودم که پدر شاگردم ازمن خواستگاری کرد.وقتی که تقاضای اونو رد کردم خیلی ازدستم ناراحت شد وچون هم زیبا و هم ازنظر اجتماعی وجه ی خوبی داشت براش قابل هضم نبود بااین که هنوز هم مجرد هستم ازکارخودم خرسندم ولی داستان اون منشیه... خیلی... (7328)
 
۱۳۹۱-۰۴-۰۱ ۱۹:۵۰:۴۰
خیلی قشنگ بود مرسی میشه نکات روانشناسی رو ازش فهمید که چقدر نزدیکی همسرا بهم میتونه باعث استحکام زندگی باشه.. (7334)
 
۱۳۹۱-۰۴-۰۲ ۱۰:۲۵:۲۶
هر واقعیتی ناشی از فکری بوده هر جای دنیا که باشی،بهتره این داستانها آفریده نشه تاعملی هم نشه چقدر خوبه داستانهای زیبا بسازیم تااعمال زیبا هم خلق بشن.جهان است شادان زپندار نیک / زپندار نیک است گفتار نیک/چو گفتار وپندارتان نیک شد / نیاید زتو غیر کردار نیک.لطفا خیالبافیه خوب بکنید.چه برای خودتان چه برای دیگران (همه) (7343)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۴-۰۵ ۰۷:۵۸:۲۴
زندگی صفحه یکتای هنرمندی ماست ** هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود **صحنه پیوسته بجاست** خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد (7376)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۴-۰۶ ۰۸:۱۸:۵۶
من وهمسرم خوشبختیم اگر باور کنیم تنها نیستیم (7395)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۴-۰۶ ۱۰:۴۲:۴۸
خیلی رمانتیک بود. باید بگم از همه ی مردها متنفرم فقط خودشون اهمیت دارن و بس (7396)
 
۱۳۹۱-۰۴-۰۷ ۱۱:۱۵:۳۱
مطلب خوبي بود بازم ازاينابذارين (7410)
 
۱۳۹۱-۰۴-۰۸ ۰۶:۲۱:۵۵
همه مردها اینطور نیستند گاه ما خود برای ایجاد صمیمیت باید پیش قدم شویم....خانم ها لطفا مغرور نباشید.... (7421)
 
Satellite Provider
۱۳۹۱-۰۴-۰۸ ۰۷:۳۷:۳۳
فکر می کنم باید به تو لعنت فرستاد. مرد باید تعهد داشته باشه. خیلی نامردی. (7422)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۴-۰۸ ۰۹:۳۶:۱۳
تف به شرافتم... (7426)
 
۱۳۹۱-۰۴-۰۹ ۰۴:۲۰:۲۲
خیلی جالبه؟!!!ظاهرا از همون اول خلقت اینطور جا افتاده که خیانت مال آقایونه!در حالی که تو این دوره زمونه کاملا عکس این مطلب صحت پیدا کرده!کافیه یه سر به کلانتری ها بزنید و آماری از شکایتها بگیرید.(نقل قول از یه سرباز مطلع) (7434)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۴-۰۹ ۱۳:۱۲:۱۹
خیلی قشنگ بود. خیلی (7453)
 
United Kingdom
۱۳۹۱-۰۴-۰۹ ۲۲:۵۶:۱۵
با سلاماین ماجرای غم انگیزی بودکاش اون خانم حداقل فقط فقط حداقل یک ساعت بیشتر زنده می موند تا همسرش را با یک شاخه گل می دید که برگشته پیشش و می دید که همسرش چقدر دوستش داره و عاشقشه-کاش حداقل اگر یک بار سنگین از بیماری سرطان رو بر دوشش می کشید لااقل این بار سنگین بی مهری همسرش را هم با قلب شکستش با خودش نمی برد. چقدر زود دیر می شه. چقدر زود دیر می شه (7466)
 
۱۳۹۱-۰۴-۱۰ ۱۹:۲۲:۳۹
داستان خیلی جالب وتکان دهنده ای بود. (7527)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۴-۱۱ ۰۴:۵۲:۵۶
خوب بود (7565)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۴-۱۲ ۰۸:۲۶:۵۷
خیلی عالی بود...منکه گریم گرفت... (8198)
 
United States
۱۳۹۱-۰۴-۱۲ ۱۸:۰۷:۱۹
خیلی خیلی عالی و تاثیرگذار بود . (8376)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۴-۱۳ ۰۸:۰۲:۴۶
قدر آیینه بدانید که هست * نه در آن وقت که افتاد و شکست (8499)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۱-۰۴-۱۳ ۱۰:۲۲:۲۴
ما ادما هممون همين طوري هستيم تا وقتي كه چيزي رو از دست نديم قدرشو نمي دونيم.تا دير نشده عبرت بگيريد دوستان (8524)
 
۱۳۹۱-۰۴-۱۷ ۱۷:۴۰:۱۳
جالب بود.خیلی .قصد نصیحت ندارم.ولی وقتی به کسی دل میبندی هیچوقت ازش دل نکن.دوسش داشته باش.خیلی زیاد.دنیا ارزش نداره.کاری نکنیم بعد پشیمونی بیاره واسمون.من نامزدم رو خیلی دوست دارم. (8952)
 
عباس رضایی
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۳-۰۸-۱۹ ۲۲:۱۳:۵۸
داستان ظریفی بود من واقعا معتقدم
"مردازدامن زن به معراج میرود " (44522)
 
۱۳۹۴-۰۱-۱۹ ۱۰:۲۵:۵۰
واقعا جالب بود! (50162)
 
death
Germany
۱۳۹۴-۱۱-۰۹ ۰۹:۵۰:۱۳
نظر من و بازتابش همونطور که نظراتم دیدم این بود (از نظر خانمها) ما مردها موجودات قابل اطمینان نیستیم در نتیجه تکیه گاه مورد اطمینانی نیستیم.بنده با اینکه مردی 28ساله هستم با خواندن داستان حق دادم به خانم ها که فکر ازدواج و نکنن یا اگر هم ازدواج میخوان کنن یه مهریه 30-40 هزار سکه ایی با یه دستگاه اپارتمان حق طلاق از ما مردها بخوان هرجی باشه داستان خائن بودن و وفادار نبودن همچنین نمک نشناس بودن مارو خیلی قشنگ تصویر کرده همه اینها به کنار من میخوام بدونم چرا اخر همه داستان که نویستده ایرانی هست یکی میمیره هیچ وقتم پایان خوش نداره.نمیشد همسرش مریض بشه شدید ولی نمیره خانمها الان کاملا اگاه شدن ما مردها باعث یتیم شدن بچه هاشونم میشی من در عجبم چرا ما مردا خلق شدیم با این همه بدی تو تمامی سریالها یا خائن یا معتاد یا .... نامزد یکی از دوستانم.دوست بدبخت منو نسبت به پخش سریالها یکروز معتاد یکروز چشم ناپاک یکروز خائن کلا بگم تو دوران نامزدی فقط دنبال این بود اثبات کنه یه ادم معمولیه که میخواد زندگی کنه (همین قضیه برعکسشم کاملا وجود داره)حالا هی فرهنگ سازی واسه ازدواج کنید خودتون اولین نفری باشید که خرابش میکنیدمثل یه پادشاه روم که پایتخت اباد کرد به بهونه ابادکردنش اتیش زد (58834)
 

هيچ وقت به خدا نگو يه مشکل بزرگ دارم به مشکل بگو من يه خداي بزرگ دارم