پایگاه خبری علمی، آموزشی و تحصیلات تکمیلی میگنا - آخرين عناوين روانشناسی اجتماعی :: نسخه کامل http://migna.ir/Psychology/social Sun, 15 Oct 2017 08:51:50 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://migna.ir/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط پایگاه خبری میگنا http://migna.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری میگنا آزاد است. Sun, 15 Oct 2017 08:51:50 GMT روانشناسی اجتماعی 60 عوامل موثر در کاهش سن قاتلان http://migna.ir/vdcjavex.uqe8mzsffu.html در این زمینه آمار متقن و دقیقی در دست نیست، اما وجود کانون اصلاح و تربیت و قوانینی که برای اعدام بعد از 18 سالگی وجود دارد، نشان می‌دهد همیشه نوجوانان و جوانانی بوده‌اند که مرتکب قتل شده‌اند. فقط امروزه چنین اخبار و حوادثی به مدد رسانه‌ها و فضای مجازی، بیشتر منتشر می‌شود. می‌توان گفت تعداد قاتلان زیاد شده است، اما این واقعیت با رشد جمعیت همخوانی دارد و نکته عجیبی به نظر نمی‌رسد. قاتلان موجودات عجیب و غریبی نیستند. عموم مردم گمان می‌کنند اتفاق خارق‌العاده‌ای سبب می‌شود انسانی هیبت قاتل به خود بگیرد؛ مرتکب می‌تواند بی‌ارزش‌ترین تا مهم‌ترین عوامل را برایتان برشمارد. هر انسانی با خصوصیاتی به دنیا می‌آید. این خصوصیات همان وراثت اوست. آنها که به وراثت اهمیت بیشتری می‌دهند معتقدند این عامل تعیین‌کننده تمام خلق و خو و شخصیت انسان است. در مقابل تربیت‌گراها و آنها که طرفدار محیط و تربیت هستند، می‌گویند می‌توان با تربیت همه چیز را تغییر داد و وراثت نمی‌تواند تعیین‌کننده باشد. سبک‌های فرزندپروری اولین نقطه اثرگذار بر فرد است. والدین با انتخاب نوع تربیت، ‌اولین گام را در تعیین مسیر زندگی فرزندشان برمی‌دارند. چهار نوع شیوه‌ فرزندپروری مشخص شده‌ که به نظر می‌رسد با پیامد‌های رشد متفاوت برای کودکان ارتباط دارد. نخست شیوه مقتدرانه است. در این شیوه، والدین صمیمی برخورد می‌کنند و در تعیین معیارها و محدودیت‌ها برای انواع خاصی از رفتارها، بسیار دقیق هستند و در عین حال در چارچوب این محدودیت‌ها، امکان آزادی قابل ملاحظه‌ را فراهم می‌آورند. آنها به نیازهای کودک رسیدگی می‌کنند و نسبت به آنها حساس هستند و در عین حال، محدودیت‌های خود را اعمال می‌کنند. این شیوه‌ فرزندپروری با رشد اجتماعی مثبت ارتباط دارد؛ این کودکان به این گرایش دارند که مهربان و پرانرژی باشند، ‌به دیگران توجه کنند و توانایی‌های خود را پرورش دهند. آنها روابط دلبسته‌ ایمن نیز دارند‌ و از سلامت عمومی خوب و عملکرد تحصیلی مناسب در اواخر نوجوانی برخوردار هستند. دوم شیوه مستبدانه است. والدینی که شیوه‌ مستبدانه دارند، کنترل‌کننده‌اند، اما صمیمی نیستند. آنها سرد و پرتوقع به نظر می‌رسند و اگر فرزندان آنها سرپیچی کنند از روش‌های تنبیهی استفاده می‌کنند. فرزندان آنها به این گرایش دارند که ناسازگار، تحریک‌پذیر و دمدمی باشند. پیگیری زندگی این کودکان نشان می‌دهد از نظر شایستگی اجتماعی و تحصیلی پایین‌تر از فرزندان والدین مقتدر هستند به نحوی که پسرها از نظر مهارت‌های اجتماعی و شناختی، ضعیف عمل می‌کنند. سوم شیوه آسان‌گیر و اغماض است. والدینی که این شیوه را به کار می‌برند، صمیمی هستند، اما در انضباط و کنترل فرزندانشان، ‌ضعیف عمل می‌کنند. شیوه‌ فرزند‌پروری آسان‌گیر با رفتار تکانشی و پرخاشگرانه در کودکی و نوجوانی ارتباط دارد. این کودکان بیش از حد نازپرورده، لوس، خودخواه، ناشکیبا، بی‌ملاحظه و پرتوقع هستند. آنها در نوجوانی عملکرد تحصیلی چندان خوبی ندارند و رفتارهای ضداجتماعی بیشتری از خود نشان می‌دهند. چهارم، شیوه مسامحه کار یا بی‌اعتناست. این والدین از نظر صمیمیت و کنترل فرزندان در سطح پایین و در پرورش آنها مسامحه‌کار و بی‌اعتنا هستند و از آنها حمایت می‌کنند. این شیوه‌ فرزندپروری با اختلالاتی در دلبستگی هنگام کودکی، با دمدمی بودن، عزت‌نفس پایین و مشکلات سلوک ارتباط دارد. فرزندان والدین بی‌اعتنا، در روابط با همسالان و عملکرد تحصیلی مشکلاتی دارند. به این چهار سبک، پیشرفت علم و فناوری و استفاده نادرست و هدایت نادرست آموزش و پرورش را هم اضافه کنید. به نظر می‌رسد، آموزش و پرورش هم رسالت خود را بخوبی انجام نمی‌دهد؛ کودکی به دنیا می‌آید و تربیت درستی دریافت نمی‌کند و به آموزش و پرورش سپرده می‌شود تا او را دریابد و کاستی‌هایش را اصلاح کند، اما آیا واقعا این اتفاق می‌افتد؟ انسان برای برخورداری از زندگی خوب نیاز به وراثت خوب، تربیت خوب و آموزش خوب دارد. در غیر این صورت،‌ ضرورت دارد هم خودش و هم دیگران برای درست زندگی کردن به او کمک کنند. در بررسی پرونده‌های قتل معلوم شده است، مرتکبان قتل، گاهی رگه‌هایی از اختلالات روانی دارند. می‌گوییم رگه چون آنقدر مخفی بوده که کسی متوجه نشده است. هستندکسانی که کاملا بیماریشان مشخص است مثل مبتلایان اسکیزوفرن، ‌اما آنها که تحت درمان هستند یا اختلالات شخصیت مرزی یا تکانشی دارند ‌براحتی برای عموم قابل تشخیص نیستند. این افراد بیمارند و نیازمند درمان. این درمان باید در ‌کجا، چگونه، توسط چه کسانی و با چه هزینه‌ای انجام بگیرد؟ عده‌ای از مرتکبان قتل هم اسیر تصمیم لحظه‌ای و اشتباه خود شده‌اند. گاهی نتوانسته‌اند خشم خود را کنترل کنند. دلیل رفتار فرد مقابل را نپرسیده‌اند و به جای دیگری فکر کرده و تصمیم گرفته‌اند. بعد متوجه اشتباه جبران‌ناپذیر خود شده‌اند. اینها نتیجه کنترل نکردن خشم و نشناختن مهارت‌های زندگی است. ترس از لو رفتن نیز یکی از دلایل قتل‌هاست. مرتکب قتل در یک لحظه نمی‌تواند تصمیم بهتری بگیرد و کشتن،‌ سریع‌ترین تصمیم برای اوست. در نهایت می‌توانیم سیری را که یک قاتل می‌گذراند، با هم مرور کنیم. کودکی به دنیا می‌آید. می‌تواند مشکل روانی داشته باشد و خانواده تلاشی برای درمانش نکند و او با همان بیماری بزرگ شود. این بیماری از نوعی است که می‌تواند او را به سوی قاتل شدن سوق دهد. حال اگر سالم و بدون اختلال به دنیا آمده باشد، تحت تربیت خانواده قرار می‌گیرد؛ مهم است چه تربیتی و چه سبکی. خانواده‌های معدودی سبک درست و ایده‌آل را انتخاب می‌کنند. نتیجه هر چه باشد با جامعه، مسائل و فیلم‌های خشن، پیشرفت علم و فضای مجازی غیرمجاز و... در هم می‌آمیزد و شخصیتی تکانشی می‌شود. شخصیتی که بر خشم خود کنترل ندارد، مهار ترس را نیاموخته است و مهارت‌های زندگی را هم بلد نیست. پس با کوچک‌ترین اتقاقی آشفته می‌شود، می‌ترسد و تصمیم نادرستی می‌گیرد.- لیلا کامرانی کارشناس ارشد و روان‌شناسی بالینیجام جم ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Sun, 15 Oct 2017 03:56:28 GMT http://migna.ir/vdcjavex.uqe8mzsffu.html چگونه خشم خود را در خیابان کنترل کنیم؟ http://migna.ir/vdcfcxdj.w6d00agiiw.html نه فقط هیچ ایرانی که هیچ آدمی در دنیا وجود ندارد که طی سال‌های عمرش در کوچه، خیابان و مکان‌های عمومی هرازگاهی به خاطر پیش پا افتاده ترین موضوعات دچار درگیری‌های لفظی نشده باشد. حرف‌ها و عبارتی که اگر از جانب دو طرف ادامه پیدا کند ممکن است به درگیری فیزیکی نیز منجر شود و گاه عواقبی داشته باشد که نتیجه یک خشم غیرارادی است. خشمی که اگر فقط و فقط برای چند ثانیه کنترل می‌شد تلخی آن می‌توانست یک حس ناخوشایند زودگذر باشد. برای همین اگر در بین رفت‌وآمدهایتان چه سواره و چه پیاده مورد توهین‌های لفظی افراد غریبه قرار گرفتید می‌توانید روش‌هایی را به کار بگیرید که هم برایتان دردسرساز نیست و هم به‌طرف مقابلتان گوشزد می‌کند که کاری به کار شما نداشته باشد. خودتان به خودتان احترام بگذارید این درگیری‌های لفظی معمولاً موقع رانندگی یا حتی در یک برخورد ساده اتفاق می‌افتد. برای همین اگر شما هم در این موقعیت قرار گرفتید یا با فردی مواجه شدید که ناروا حرف‌ها یا توهین‌هایی می‌کند که برای شما قابل‌هضم نیست پیش از واکنش نشان دادن اندکی تأمل‌کنید. طبیعتاً اولین احساسی که به سراغ شما خواهد آمد احساس خشم خواهد بود. خشم از اینکه شان و شخصیت شما مورد اهانت قرارگرفته است.پس برای مراقبت بیشتر از همان شأن و شخصیت، به جای ضد حمله  از قبل شخصیت خود را پایین نکشید و سکوت کنید. به این فکر کنید که شما این حرف‌ها را از جانب فردی می‌شنوید که هیچ شناختی از او ندارید آدمی که شاید به لحاظ رتبه و نزاکت اجتماعی با شما هم رده نباشد. پس به قول معروف با او دهان به دهان نشوید.   همیشه لبخند بزنید بسیاری از آدم‌هایی که در کوچه و خیابان شروع به بد و بیراه گفتن می‌کنند تمام هدفشان از این کار ناراحت کردن و عصبی کردن شماست. پس شما دو راه بیشتر پیش رو ندارید یا با آن‌ها همراه شوید و دقیقاً همان احساسی را درونتان راه دهید که آن‌ها از شما انتظار دارند و یا می‌توانید در این شرایط یک لبخند همیشگی بر لب داشته باشید، بی‌خیال باشید و جوری رفتار کنید که نسبت به او و رفتارش بی‌اهمیت هستید. از آن محل دور شوید بعد از اینکه تصمیم به بی‌خیالی گرفتید برای تمدد اعصاب و ثبات حال و هوایتان تا جایی که می‌توانید خودتان را از فرد و محل مورد نظر دور کنید. چون این واکنش شما نشان‌دهنده این است که نسبت به آن شخص و رفتار او بی‌اهمیت هستید. چون خشمگین شدن و واکنش تند شما دقیقاً همان چیزی است که طرف مقابل از شما انتظار دارد.   اگر توانستید وارد گفت‌وگو شوید در کنار همه این درگیری‌های لفظی به طرف مقابل هم نگاه کنید چون فارغ از افرادی که بی‌محابا و بی‌منطق شروع به توهین و اهانت می‌کنند می‌توان افرادی را پیدا کرد که رفتارشان نسبت به شما صرفاً عصبانیت و خشم است بنابراین در برخورد با این‌گونه افراد خوب است که شرایط و فرد موردنظر را بررسی کنید و ببینید که آیا می‌توانید با او وارد گفت‌وگو شوید یا نه! چون گاه همه این درگیری‌ها ناشی از سوءتفاهم‌های ساده‌ای است که با یک صحبت و شفاف‌سازی مختصر قابل‌حل است. به عواقب کار فکر کنید همیشه سعی کنید که خشم را درونتان کنترل کنید به این فکر کنید که اگر در جواب فرد موردنظر وارد درگیری شوید شاید این میزان از عصبانیت شما خسارت‌های جبران‌ناپذیری داشته باشد از درگیرهای فیزیکی تا ضرب و شتم یا حتی قتل. بسیاری از حوادث بزرگ از همین لحظات و عصبانیت‌های به ظاهر کوچک اتفاق افتاده‌اند.  مجله مهر ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Sun, 24 Sep 2017 10:21:02 GMT http://migna.ir/vdcfcxdj.w6d00agiiw.html آشنایی با نشانه‌های هشداردهنده خودکشی http://migna.ir/vdchvvnk.23niidftt2.html از جمله این اختلالات روانی زمینه‌ساز خودکشی می‌توان به افسردگی عمده یا اساسی، اختلال دو قطبی، اختلال استرس پس از سانحه رواني (PTSD)، اختلالات مصرف مواد روانگردان و اختلالات اضطرابی مانند پرخوری عصبی و بی‌اشتهایی عصبی اشاره کرد. توجه به نشانه‌های هشداردهنده خودکشی می‌تواند از این واقعه دردناک جلوگیری کند. به این نشانه‌های هشداردهنده خودکشی توجه داشته باشید: - اندوه یا نوسان خلق شدید: اندوه طولانی‌مدت، نوسان خلق و خشم غیرمنتظره. - نومیدی: احساس عمیق نومیدی درباره آینده بدون انتظار اینکه شرایط بتواند بهبود یابد. - مشکلات خواب - ساکت شدن ناگهانی: ساکت شدن ناگهانی پس از دوره‌ای افسردگی یا نوسان خلق می‌تواند نشانه‌ای از این باشد که شخص تصمیم به پایان دادن زندگیش گرفته است. - انزواجویی: انتخاب تنهایی و پرهیز از دوستان یا فعالیت‌های اجتماعی نیز نشانه‌های احتمالی افسردگی هستند که علت اصلی خودکشی است. علائم افسردگی همچنین شامل بی‌علاقگی و لذت نبردن از فعالیت‌های که شخص قبلا از آنها لذت می‌برد. - تغییرات شخصیت و یا ظاهر: شخصی که در نظر دارد خودکشی کند ممکن است تغییراتی در طرز برخورد یا رفتارهایش نشان دهد، برای مثال صحبت کردن یا حرکت کردن با سرعت غیرمعمول یا کند بودن. به علاوه شخص ممکن است به ناگهان به ظاهر شخصی‌اش بی‌علاقه شود. - رفتارهای خطرناک یا آسیب‌رساننده به خود: رفتارهای بالقوه خطرناک، مانند رانندگی بی‌احتیاط، بی‌بندوباری جنسی و افزایش مصرف مواد مخدر و الکل ممکن است بیانگر آن باشد که شخص دیگر ارزشی برای زندگیش قائل نیست. - ضربه عاطفی یا بحران زندگی اخیر: بحران‌های عمده زندگی ممکن است اقدام به خودکشی را برانگیزند. بحران‌هایی شامل مرگ یکی از عزیزان، طلاق یا به هم خوردن روابط عاطفی، تشخیص بیماری عمده، از دست دادن شغل یا مشکلات مالی جدی. آماده شدن برای خودکشی: اغلب فردی که در نظر دارد خودکشی کند، امور شخصی یا شغلی‌اش منظم می‌کند. از جمله ممکن است به دیدن اعضای خانواده و دوستانش برود، دارایی‌هایش را واگذار کند، وصیت کند اتاق یا خانه‌اش را خالی کند. برخی از افراد پیش از دست زدن به خودکشی یادداشتی می‌نویسند. تهدید به خودکشی: ۵۰ تا ۷۰ درصد افرادی که در نظر دارند خودکشی کنند، به فردی یکی از دوستان یا بستگان در این باره هشدار می‌دهند. البته هر کسی که فکر خودکشی دارد، دست به خودکشی نمی‌زند و هر کسی که تهدید به خودکشی می‌کند، تهدیدش را عملی نمی‌کند. اما هر تهدید به خودکشی را باید جدی گرفت. WebMD همشهري آنلاين ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Sat, 23 Sep 2017 12:01:16 GMT http://migna.ir/vdchvvnk.23niidftt2.html روانشناسی افرادی که همیشه سر قرار ها دیر می رسند http://migna.ir/vdccmxq0.2bqix8laa2.html همه ما چنین افرادی را می‌شناسیم: مثل آن پرستار بچه که همیشه دیر سر قرار می‌آید، یا همکاری که همیشه کارهایش را دیر تحویل می‌دهد، حتی شده چند ساعت، یا آن دوستی که تنها در صورتی بموقع سر قرار رستوران حاضر می‌شود که نیم‌ساعت زودتر با او قرار گذاشته باشید. کمتر چیزی پیدا می‌شود که به اندازه کاشته‌شدن سر قرار آدم را عصبانی کند. اما بعید است که دوستتان صرفا از روی خودخواهی شما را منتظر گذاشته باشد. مساله همیشه بی‌ادبی یا شلختگی ذهنی نیست، ممکن است بسیار ریشه‌ای‌تر از این‌ها باشد. بررسی‌های روان‌شناسی نشان می‌دهد که تاخیر می‌تواند نتیجه ذهنی ناکارآمد باشد. اما جای نگرانی نیست، راه‌حل‌های متعددی هم وجود دارد. ما در اغلب موارد نگاه خوبی به افراد وقت‌نشناس نداریم - حتی اگر این کارمان از روی ناآگاهی باشد. هریت ملوت، دانشجوی رفتاردرمانی شناختی و روان‌شناسی بالینی در لندن، می‌گوید این که آنها را شلخته، بی‌ادب، بی‌نظم و بی‌اهمیت به دیگران بدانیم، کار راحتی است. کافی است پایم را از مطب بیرون بگذارم تا وقت‌نشناسی دیگران روی اعصابم برود. اما افراد وقت‌نشناس زیادی هستند که زندگی کمابیش منظمی دارند و نمی‌خواهند باعث ناراحتی خانواده، دوستان و رئیسشان شوند. وقت‌نشناس‌ها اغلب به خوبی به صدماتی که این پدیده به روابطشان، اعتبارشان، زندگی کاریشان و وضع مالیشان وارد می‌کند آگاه اند و از این مساله شرمسار هستند. دایانا دلونزر، نویسنده کتاب دیگر هرگز تاخیر نکنید، می‌گوید: قطعا کسانی هستند که از کاشتن دیگران لذت می‌برند. ولی اگر به این دسته تعلق نداشته باشید، از این که دیر سر قرار حاضر شوید ناراحت می‌شوید. با این حال دیرکردن مثل دشمنی است که نمی‌توانید از دستش فرار کنید.- بهانه و باز هم بهانه بعضی از بهانه‌ها، مخصوصا برای تاخیرات طولانی، عموما به راحتی پذیرفته می‌شود - مثلا تصادف یا بیماری. اما بهانه‌های دیگر به این راحتی‌ها قابل هضم نیست. بعضی از وقت‌نشناس‌ها، برای این‌که خودشان را در دل دیگران جا کنند، مدعی می‌شوند که ذهنشان درگیر مسائل بزرگ‌تری است و توجه به زمان بی‌اهمیت‌تر از آن است که برایش وقت بگذارند. بعضی‌ها می‌گویند که وقتی تحت فشار قرار می‌گیرند کار دیگری از دستشان ساخته نیست، یا مثلا مدعی می‌شوند که مثل جغدها شب‌نشینند و نمی‌توانند مثل چکاوک‌ها سحرخیز باشند. جوانا معلم است و در لندن زندگی می‌کند، ولی از من خواست که نام خانوادگیش را مخفی نگه دارم. او می‌گوید شهرتش به وقت‌نشناسی بعضا نتیجه اختلاف نظر است: دوستی می‌گوید بعد از ساعت هفت به خانه‌اش بروم. ولی اگر هشت یا دیرتر برسم از دستم ناراحت می‌شود. کسانی که همواره تاخیر می‌کنند شاید تقصیر خودشان نباشد. ممکن است بخشی از وجودشان باشد. به گفته متخصصان، افراد وقت‌نشناس غالبا زوایای شخصیتی مشابهی دارند: خوش‌بینی، سطح پایینی از تسلط بر نفس، اضطراب، یا دست زدن به کارهای هیجانی. تفاوت‌های شخصیتی حتی می‌تواند برداشت ما از گذر زمان را متفاوت کند. جف کنتی، استاد روان‌شناسی در دانشگاه ایالتی سن دیگو، در سال ۲۰۰۱ تحقیقی برگزار کرد که شرکت‌کنندگان در آن به دو گروه الف (جاه‌طلب و اهل رقابت) و ب (خلاق و اهل فکر و اکتشاف) تقسیم شده بودند. او از آن‌ها خواست که بدون استفاده از ساعت حدس بزنند یک دقیقه چقدر طول می‌کشد. نتیجه این شد که اعضای گروه الف بعد از گذشت تقریبا ۵۸ ثانیه می‌گفتند یک دقیقه گذشته، و اعضای گروه ب بعد از گذشت تقریبا ۷۷ ثانیه این موضوع را عنوان می کردند. خطرناک‌ترین دشمنتان خود شمایید تیم اوربان که به گفته خودش وقت‌نشناسی حرفه‌ای است، در سال ۲۰۱۵ در جایی نوشته بود که افراد وقت‌نشناس علاقه عجیبی دارند که به خودشان ضربه بزنند. البته دلایل زیادی برای تاخیر هست، ولی در خیلی از موارد تقصیر تنها و تنها بر گردن خودمان است. برای نمونه می‌توان به انتظار تاخیر کردن یا توجه بیش از اندازه به جزئیات اشاره کرد. نوشتن گزارش تحصیلی دانش‌آموزان بیش از هر چیز دیگری باعث اضطراب جوانا می‌شود. او می‌گوید: من همیشه تاخیر دارم و این باعث می‌شود که بقیه فکر کنند اهمیت نمی‌دهم. ولی راستش هفته‌ها به این گزارش‌ها فکر می‌کنم و سر هر دانش‌آموز کلی خودم را می‌خورم. اما تاخیر در تحویل همه چیز را خراب می‌کند. خانم ملوت می‌گوید برای بعضی‌ها تاخیر نتیجه مشکلات روحی متداول شدیدا ناراحت‌کننده یا وضعیت عصبی است. به گفته او کسانی که از اضطراب رنج می‌برند، غالبا حاضر نیستند با برخی از مسائل روبه‌رو شوند. افرادی که عزت نفس کافی ندارند معمولا به توانایی‌های خود به دیده تردید نگاه می‌کنند و این باعث می‌شود که زمان بیشتری برای بررسی کارهای خود صرف کنند و افسردگی معمولا با کبود انرژی همراه است و نتیجتا پیدا کردن انگیزه کافی برای تکان خوردن خیلی سخت می‌شود. آیا کلید حل مشکلات در مغز است؟ دکتر لیندا ساپادین، روان‌شناس اهل نیو یورک و نویسنده کتاب چگونه بر تعویق در عصر دیجیتال چیره شویم، می‌گوید: بعضی از وقت‌نشناسی‌ها نتیجه نوعی وسواس فکری است. به گفته او شخصی که کاری را به تعویق می‌اندازد روی ترسی که به آن مساله مربوط می‌شود، یا زمان تحویل آن کار متمرکز می‌شود. به جای این‌که راهی برای عبور از آن ترس پیدا کند، آن ترس را تبدیل به بهانه‌ای می‌کند که معمولا با یک گزاره «اما» بیان می‌شود. برای مثال، شما ممکن است به خود بگویید می‌خواستم سر وقت در آن جلسه حاضر شوم، اما نمی‌دانستم چه لباسی بپوشم؛ نوشتن مقاله را شروع کردم، اما می‌ترسیدم که به اندازه کافی برای همکارانم خوب نباشد. دکتر ساپادین می‌گوید: چیزی که بعد از اما می‌آید تعیین‌کننده است. او به مردم می‌گوید جای این «اما» را با «و» عوض کنند و این‌گونه توضیح می‌دهد که «اما» نماد تضاد و انسداد است؛ «و» نماد ارتباط و تحلیل. برای همین از دلهره کار کاسته می‌شود و ترس مربوطه به مانع کوچکتری تبدیل می‌شود. نخستین قدم خانم دلونزر برای تبدیل شدن به انسانی وقت‌شناس کشف و تلاش برای ایجاد سازگاری با آن چیزی بود که همیشه باعث تاخیرش می‌شد. او می‌گوید تا پیش از آن همه تلاش‌هایش برای چیره شدن بر معضل زمان با شکست روبه‌رو شده بود. تا این‌که بالاخره فهمید هرگاه مجبور می‌شود برای انجام کاری عجله کند، هیجان‌زده می‌شود و از این مساله لذت می‌برد. او می‌گوید: وقتی داشتم سعی می‌کردم کارهایم را سر وقت انجام دهم، متوجه شدم که یکی از شاخصه‌های مهم فرد قابلیت اتکا است. از آن زمان به بعد، پروراندن این شاخصه برایم اولویت پیدا کرده است. اما دوستان و آشنایانی هم هستند که دیگر نمی‌توانند تحمل کنند. دکتر ساپادین بعضا با افرادی روبه‌رو می‌شود که به خرج یکی از افراد نزدیکشان برای گذراندن دوره‌های مشاوره پیش او می‌آیند. البته کسانی هم که همیشه کاشته می‌شوند نباید امید خود را از دست بدهند. شما هم می‌توانید خط قرمزهای خود را تعیین کنید. دکتر ساپادین می‌گوید: بهتر است به جای این‌که ناراحت و عصبانی شوید، موضع بگیرید و حد تحمل خود را مشخص کنید. به آن‌ها بگویید که اگر باز هم دیر کنند چه کاری خواهید کرد. مثلا به دوست خود بگویید که اگر بیش از ده دقیقه تاخیر داشته باشد دیگر منتظر او نخواهید ماند و بدون او داخل سینما خواهید رفت. به آن همکاری که همیشه کارهایش را دیر تحویل می‌دهد بگویید که از آن به بعد منتظر او نخواهید ماند و پروژه را بدون در نظر گرفتن مسئولیت‌های او خواهید بست و به رئیس اطلاع خواهید داد. چیزی که نهایتا تبدیل به نقطه عطفی در رفتار من شد برخورد یکی از دوستانم بود. قرار بود برای دویدن به پارک محل برویم، ولی من یک ساعت دیر کردم. او هم که صبرش ته کشیده بود گفت که دیگر با من هیچ قراری نخواهد گذاشت. این کارش باعث شروع بهترین تحول در زندگی من شد: پاسخگویی، و کشف و تامل در مشکلاتی که باعث می‌شد من همواره تاخیر داشته باشم. همان‌طور که از قدیم گفته‌اند، ترک عادت موجب مرض است، و فشاری که سر نوشتن این مقاله به خودم آوردم شاهد این مدعا! اما اگر در آینده کسی را منتظر بگذارم، افکارم را بررسی خواهم کرد و تلاش می‌کنم تا ذره‌ای هم که شده تغییرشان دهم. منبع:سلامت نیوز   ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Fri, 22 Sep 2017 06:52:48 GMT http://migna.ir/vdccmxq0.2bqix8laa2.html قربانیان‌ آزار را درمان کنیم، نه طرد http://migna.ir/vdcipua5.t1aru2bcct.html این که اولین نفر چه کسی مورد آزار و اذیت قرار گرفته، ‌مشخص نیست؛ اما پس از هر تجاوزی، چرخه‌ای تقریبا یکسان شکل می‌گیرد.می‌خواهیم نگاه متفاوتی به این چرخه داشته باشیم تا بتوانیم گامی برای بهبود آنها برداریم و کمتر شاهد این خبرهای تلخ و ناگوار باشیم. وقتی بیجه،‌ پسر پاکدشتی خبرساز شد،‌ همه نگاه‌ها به سمت پاکدشت و بی‌‌سوادی و فقر او رفت. علت تجاوز بیجه به کودکان و قتل را در عوامل محیطی و تربیتی دانستند. با هر تجاوزی که اتفاق می‌افتد،‌ مشغول تحلیل و داوری می‌شویم و می‌گوییم فقیر بوده،‌ تربیت نشده و بزهکار است. حادثه اخیر و کشته شدن ابوالفضل، پسر 11ساله که در حاشیه شهر اتفاق نیفتاده است. چنین حادثه‌ای میان افراد با سواد و مرفه نیز مشاهده شده است. می‌خواهیم بگوییم، عوامل درونی‌تر و نهفته‌ای وجود دارند که آدمی را به این سمت پیش می‌برند. چه اتفاقی می‌افتد که فرد قربانی مورد آزار قرار گرفته،‌ آزارگر می‌شود. برای این پرسش، پاسخ‌های زیادی وجود دارد و با رویکردهای مختلف می‌توان به آن پاسخ داد، اما نتیجه یکی است. وقتی فردی مورد آزار قرار می‌گیرد، چه اتفاقی برای او رخ می‌دهد؟ احساس گناه قربانی فکر می‌کند این که اجازه داده فرد متجاوز به حریم شخصی‌اش وارد شود، کار زشتی مرتکب شده است. به‌عبارتی، خود را مقصر و مسئول حادثه می‌داند و مرتب به سرزنش و نکوهش خود می‌پردازد. احساس خشم قربانی نسبت به فردی که او را مورد آزار قرار داده خشمگین است، اما در واقع خشمگین است که قادر به دفاع از خود نبوده و شجاعت کافی از خود نشان نداده است. احساس شرم قربانی با تصور این‌که ممکن است دیگران از این موضوع باخبر شوند، بشدت در هراس است و احساس شرمندگی می‌کند. شرم از این‌که به یک موجود ناپاک، زشت و کثیف تبدیل شده و شاید دیگر کسی او را دوست نداشته باشد. اختلالات شخصیتی یکی دیگر از عوارض بعد از آزار، بخصوص اگر چند مرتبه اتفاق بیفتد، بروز اختلالات شخصیتی است؛ مانند شخصیت مرزی با تغییر سریع خُلق و خوی و ارتباطات عاطفی نامتعادل و بی‌ثبات در سطح فردی و اجتماعی و حتی اعتیاد به مواد مخدر. متأسفانه اختلالات شخصیتی حالت مزمن و دوام‌دار دارند و این مشکل می‌تواند سالیان متمادی قربانی را رنج دهد. افسردگی بسیاری از قربانیان آزار جنسی مبتلا به یک یا چند دوره افسردگی خفیف، متوسط یا شدید می‌شوند که می‌تواند همراه با افکار خودکشی یا اقدام به خودکشی باشد. احساس ترس و بی‌پناهی قربانی شاید احساس ترس و بی‌پناهی کند که می‌تواند مخلوطی باشد از حس شرم، گناه و زشتی و دانستن این‌که حمایت اجتماعی مورد نیاز وجود ندارد؛ مثلا قربانی شاید بترسد پلیس قضیه را پیگیری نکرده یا عامل را مجازات نکند یا با عامل همدست باشد یا این‌که قربانی اصلا راه درست ارتباط با نیروهای امنیتی را نداند یا فکر کند با گزارش دادن، آبرو و حیثیت خانواده خواهد رفت و عامل قضیه از آنها انتقام بگیرد. استرس پس از سانحه تجاوز، بار روانی سنگینی بر ذهن ، روان و جسمِ قربانی به‌جا می‌گذارد. شخص ممکن است هر لحظه صحنه تجاوز را به یاد آورد یا در خواب ببیند. در پی آن دُچار کرختی، گیجی، بی‌خوابی یا بدخوابی شود، حالت گوش به‌زنگی و عدم تمرکز داشته باشد، زود خشمگین شود، از فعالیت‌هایی که یادآور تجاوز بوده‌اند دوری کند، از رفتن به جایی که مورد آزار قرار گرفته پرهیز کند، فعالیت‌ اجتماعی‌اش را محدود کند و بالاخره دچار اضطراب و افسردگی شود. این اختلال روانی گاه به اندازه‌ای شدید است که قربانی برای ماه‌ها و سال‌ها شاید احساس انزجار و تنفر از جنس مخالف را در خود بپروراند. آسیب جسمی آزارگرانی که از خشونت بیش از حد استفاده می‌کنند تا خشم خود را فروبنشانند، قربانیان را کتک می‌زنند و در مواردی آنها را ‌بشدت زخمی می‌کنند. گفته می‌شود حدود یک‌سوم آزارها همراه با زدن است و هرچه قربانی آشناتر باشد، خشم بیشتر است. درمـانگر باشیم این که دقیقا چرا همه یک واکنش نشان نمی‌دهند و به یک شکل عمل نمی‌کنند، جای تحقیق و بحث دارد. نوع زندگی،‌ سبک دلبستگی، ‌استفاده از مکانیسم‌های دفاعی و تاثیرات آزار می‌تواند خروجی‌های متفاوتی داشته باشد. برخی انتقام می‌گیرند و چون حادثه‌ساز می‌شوند، من و شما از آن باخبر می‌شویم. عده‌ای دوری‌گزین می‌شوند. از اطرافیان و جامعه خودشان را کنار می‌کشند و چون کاری به کار دیگران ندارند، ‌چه بسا دوست داشته شوند و خبرساز نخواهند شد. برخی برعکس نیکخواه می‌شوند و در کار خیر گام برمی‌دارند. فردی که سبک دلبستگی ایمن دارد، قدرت بخشیدن بیشتری دارد، اما فردی که شرایط اضطراب‌زا یا نابسامان دارد، چون در تنظیم کردن هیجان منفی ناشی ازآن تجاوز مشکل دارد، رفتارهای مشکل‌آفرین خواهد داشت. مهم است قربانی با اطمینان برای درمان اقدام کند، اما چون عموما این اتفاق نمی افتد، ‌نتایج نامطلوب است. قربانی دائم به این می‌اندیشد که دیگری خشم و عصبانیتش را روی من خالی کرده، ‌پس من هم باید همین گونه عمل کنم. صبر می‌کند تا لحظه مناسب و همین کار را انجام می‌دهد؛ یعنی با تجاوز، خودش را پاکسازی می‌کند و به آرامش می‌رسد. احساس کهتری ناشی از آزار باعث می‌شود قربانی وقتی به سن توانایی برسد خودش هم بخواهد تجاوز کند، چون دچار آرمان‌سازی با پرخاشگر می‌شود. خشم و ترس حل نشده باعث می‌شود احساس حقارتش را با خشونت جبران کند تا بتواند آن ترس عمیق خودش از فرد پرخاشگر را بازسازی و حل کند. برای همین یکی از تکنیک‌های درمانی برای فرد مورد آزار، مواجهه با متجاوز است . به تمام این اتفاقات،‌ می‌توان تغییرات فیزیولوژی را نیز افزود. در بعضی مطالعات مشخص شده است با آزار، تغییراتی در مغز به وجود می‌آید و همین خود باعث هدایت و رهبری فرد می‌شود و فرد ناخودآگاه اسیر این فیزیولوژی معیوب می‌شود. همه اینها را گفتم تا به اینجا برسم که در حوادث همیشه نگاه ما به فرد قربانی است، ‌در صورتی که عامل حادثه، خود قربانی گذشته بوده و کسی متوجه حال درون او نبوده است. ممکن است همین قربانی امروز، فردا عامل آزار دیگری شود. می‌خواهم توجه‌تان را به دو سوی ماجرا جلب کنم. ببینیم ما چقدر در این ماجرا مقصریم و چقدر سهم داریم. اگر نگاه ما درست باشد و اجازه ابراز بیان مشکلات را به فرزندان و اطرافیان خود بدهیم، چقدر از چنین مشکلاتی پیشگیری کرده‌ایم. در نگاه کلی می‌توان گفت فرد متجاوز که خود قربانی تجاوز بوده است،‌ یک بیمار است نه بزهکار. اگر او می‌توانست برای درمان اقدام کند و جامعه پذیرای او بود، شاید خبرساز نمی‌شد. لیلا کامرانی - ‌کارشناس ارشد روان‌شناسی بالینیجام جم ]]> روانشناسی اجتماعی Thu, 21 Sep 2017 21:18:20 GMT http://migna.ir/vdcipua5.t1aru2bcct.html چرا بعضی‌ها از فال لذت می‌برند؟ http://migna.ir/vdca0iny.49n6e15kk4.html باید توجه کرد آمار رسمی درباره این که زنان یا مردان چقدر به فالگیرها مراجعه می‌کنند، در دست نیست، اما بنا برگزارش‌هایی که شنیده‌ایم بیشترین افراد مراجعه‌کننده به فالگیرها زنان هستند؛ چراکه زودباوری و ناپایداری هیجانی در زنان بیشتر بوده و احساساتشان لطیف‌تر است؛ بنابراین از آنجا که در زنان ابتدا احساس و بعد منطق حاکم می‌شود، پذیرش حرف‌های فالگیرها از سوی آنها بیشتر است. دلایلی که باعث می‌شود افراد به فال گرفتن تمایل پیدا کنند در پاسخ به این که چرا افراد به سمت فال و فال گرفتن تمایل پیدا می‌کنند، دلایلی وجود دارد. اصولا احساس ناامنی در افراد جامعه، یکی از دلایلی است که فرد را به سمت فالگیر‌ها سوق می‌دهد. حال ممکن است این ناامنی از سوی خانواده‌ها یا در محل کار ایجاد شود و افراد برای حل این ناامنی به غلط به دنبال راه‌حل‌های میانبری مانند فالگیری و پیشگویی روند. فالگیرهایی که نیاز مراجعانشان را می‌دانند دلیل بعدی که می‌تواند افراد را به این سمت سوق دهد، نیاز به پیشرفت و موفقیت است. بر این اساس افراد برای اطلاع از موفقیت‌های خود در آینده به فالگیرها مراجعه می‌کنند. باید بدانیم بیشتر فالگیرها به این نیاز مراجعانشان اشراف دارند و در فال‌هایشان از موفقیت‌های پیش‌روی افراد صحبت می‌کنند. البته برخی افراد هم به دلیل احساس تنهایی به فالگیرها مراجعه می‌کنند. دلیل دیگر برای تمایل به فال گرفتن، بحث روان‌رنجوری افراد است. بر این اساس، افرادی که در سیستم روانی‌شان احساس ضعف، پوچی و حقارت غالب است، به جای این که روی سیستم‌های درونی و عملکردی‌شان کار کنند، از منابع بیرونی کمک می‌گیرند. حال نادیده گرفتن توانمندی‌های درونی فعالی که همه ما آنها را به صورت بالقوه در وجودمان داریم و نادیده گرفتن استعدادها و خلاقیت‌هایمان باعث می‌شود از قدرت‌هایی که جادویی به نظر می‌رسند، برای حل مشکلات‌مان استفاده کنیم. از طرفی زودباوری و عدم توانایی افراد در استفاده از هوششان در حل مسائل، باعث می‌شود فالگیرها خیلی زود بتوانند روی تفکر این افراد تاثیر بگذارند. بر این اساس انسان‌هایی که اراده ضعیفی دارند، متکی به خودشان نیستند و به توانمندی‌های خود اعتماد ندارند، با استفاده از تنبلی و وابسته شدن به یک قدرت بالاتر سعی می‌کنند مشکلات‌شان را حل کنند و در چنین مواردی برخی افراد به سمت استفاده از رمل و دعا می‌روند. باید توجه کرد در دین اسلام بر دعا تاکید شده و خداوند می‌فرمایند: بخوانید مرا تا در صورتی که به خیر و صلاحتان باشد، شما را اجابت کنم. حال در بحث فالگیری طلب خبر می‌کنیم، نه طلب خیر و ما به جای این که به خدا پناه بریم به یک انسان معمولی که شاید از خودمان هم ضعیف‌تر باشد، پناه می‌بریم. بر این اساس فرد به جای این که در جهت بهبود روابط و توانمندی‌هایش تلاش کند، براساس کلام یک فرد دیگر برنامه زندگی‌اش را می‌ریزد، در حالی که راه‌حل مشکلاتش این است که خودش را تغییر دهد. از طرفی انتظار و امیدی که فالگیرها در قالب پیشگویی به مراجعانشان منتقل می‌کنند، به آنها آسیب می‌زند تا جایی که در بسیاری مواقع کار فالگیری به اعتیاد می‌کشد و فرد در انجام کوچک‌ترین کارها هیچ اراده‌ای ندارد و خودش را به نظر یک فالگیر یا پیشگو وابسته می‌کند و این موضوع می‌تواند به اعتیاد مرضی منجر شود. حال درباره این که چه تیپ افرادی به فال‌ گرفتن برای دیگران روی می‌آورند، باید گفت بیشتر افراد خودشیفته چون خیلی خوب می‌توانند نقش یک آدم سلطه‌گر را بازی کنند و می‌توانند براحتی افراد را به استثمار خود درآورند، به این کار روی می‌آورند. این افراد معمولا بسیار خوش‌کلام بوده و کاریزمای خاصی دارند که می‌توانند طرف مقابل را مسحور خود کنند. البته در این افراد ممکن است رگه‌هایی از اختلال شخصیتی هم دیده شود. در عین حال آنها از ابزار و محیطی استفاده می‌کنند که فرد مراجعه‌کننده را کاملا تحت تاثیر قرار می‌دهد. بر این اساس هر چه تلقین و باورپذیری افراد بالاتر باشد، بیشتر تحت تاثیر این افراد قرار می‌گیرند. بنابراین تضعیف باورهای معنوی، نداشتن ایمان یقینی به قدرت خداوند، نداشتن توکل، نداشتن صبر و شکیبایی در زندگی و نداشتن تلاش و پشتکار در افراد باعث روی آوردن آنها به این منابع بیرونی می‌شود. همچنین در کنار نداشتن ایمان، فقدان آگاهی، دانش و بینش باعث می‌شود افراد به سمت فال گرفتن، پیشگویی و واسپاری خودشان به این گونه مسائل سوق داده شوند. نکته مهم دیگر این است که هرچند عقیده داریم انرژی‌های مثبت وجود دارند و تصویرسازی ذهنی کاری است که برای کاهش افکار منفی از آن استفاده می‌کنیم، اما این که بخواهیم چیزی را از طریق تصویرسازی برای کسی ابداع و خلق کنیم، درست نیست؛ چراکه ما خالق نیستیم و از طرفی هم باید مجموعه‌ای از شرایط را برای رخداد در نظر بگیریم، نه این که فقط به قدرت ذهن بسنده کنیم.- دکتر شهنار نوحی-روان‌شناس  جام جم   ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Wed, 16 Aug 2017 10:42:19 GMT http://migna.ir/vdca0iny.49n6e15kk4.html بلایی که روزمرگی بر سرتان می آورد http://migna.ir/vdcfytdj.w6dytagiiw.html به گزارش ميگنا آرمان نوشت: گرچه عوامل زیادی در این امر دخیل هستند، اما نقش افراد نیز در کیفیت بخشیدن به سلامت روان تاثیرگذار است. حسن عشایری، عصب شناس و پژوهشگر مسائل اجتماعی درباره تاثیر سبک زندگی بر سلامت روان، می‌‌گوید: «اگر زندگی با روزمرگی پیش برود بدترین حالت است و به سلامت روان آسیب می‌زند. در واقع شخصی که درگیر روزمرگی است آستانه تحمل پایینی دارد و تعادلش به هم می‌خورد، به‌گونه‌ای که می‌تواند عصبی و افسرده شود و از خود رفتارهای نامناسب نشان دهد.» بی شک نمی‌توان بعد روانی افراد را نادیده گرفت، چرا که بسیاری از بیماری‌ها ریشه در مسائل روحی دارند. از نظر شما سبک زندگی چه تاثیری بر سلامت روان افراد می‌‌گذارد؟ وقتی از سبک زندگی حرف می‌زنیم، منظورمان برنامه‌ریزی روزمره، پارک رفتن، استراحت، خرید، نظافت خانه و... است. البته پژوهش‌های زیادی در مورد سبک زندگی در دوره‌های مختلف انجام شده که بخشی از آن به شخص و خانواده بر می‌گردد، ولی بخش دیگر آن تحمیلی است. ما اکنون در زندگی خود دچار استرس، اضطراب و... هستیم و این عوامل در بسیاری موارد تنش‌زا هستند، چرا که زندگی حالت عادی ندارد و دلخواه افراد نیست. در ابتدا باید این وضعیت را قبول کنیم تا سلامت روانی اتفاق بیفتد. به عبارت دیگر یک بخش از زندگی ما به دلیل شهرنشینی و ارتباطات روزمره دست خودمان نیست، اما آن قسمتی را که دست خودمان است می‌‌تواند استرس‌ها و نارسایی‌ها را خنثی کند و به ما فرصتی دهد که بعد از کار با خانواده و دوستان ارتباط سالم و موثری داشته باشیم تا از نظر روانی به تعادل برسیم. اگر زندگی با روزمرگی پیش برود بدترین حالت است و به سلامت روان آسیب می‌زند. در واقع شخصی که درگیر روزمرگی است آستانه تحمل پایینی دارد و تعادلش به هم می‌خورد، به گونه‌ای که می‌تواند عصبی و افسرده شود و از خود رفتارهای نامناسب نشان دهد. از این رو سبک زندگی در صورتی به سلامت روانی افراد کمک کند که توام با برنامه‌ریزی باشد. باید افراد از روزمرگی بیرون بیایند و برای بازتوانی بیشتر در زندگی فرصت بگذارند. برای تحقق سلامت روان در سازمان جهانی بهداشت از جانب کشورهای مختلف موارد زیادی مطرح شده که یکی از آن استفاده از فرهنگ هنر است؛ اینکه افراد مطالعه کرده و ذهنشان را از افکار پوچ پاک کنند، حتی به این بپردازند که توان تغییر چه کارهایی را دارند. به اعتقاد من برای مبارزه با استرس‌های تحمیلی مساله شناخت بسیار مهم است. باید افراد نسبت به خانواده و دوستان خود به شناخت برسند و زندگی‌شان را ارزیابی کنند. برای مثال در نظر بگیرند که کجا کم و کاستی دارند، از کجا بزنند و به کجا اضافه کنند. در واقع سبک زندگی بدون برنامه‌ریزی اصلا معنا ندارد. افراد باید دائما در حال برنامه‌ریزی، ارزیابی خود و تجدیدنظر بوده و شوق تغییر داشته باشند؛ این گونه است که زندگی بهبود می‌یابد. اینکه افراد ورزش کنند، تفریح مناسب داشته باشند، به علایق خود بپردازند و... چقدر می‌‌تواند بر سلامت روان آنها موثر باشد و وضعیت این مساله در ایران چگونه است؟ ایران کشوری در حال تغییر است. اگر کسی بخواهد ورزش کند و در این راه سلامتی خود را از دست بدهد، اصلا فایده‌ای ندارد. برای مثال در رشته بدنسازی قرار نیست که فقط ماهیچه و اندام‌ها تغییر کنند. باید از نظر روانی هم به بدن توجه شود. مشکل ما این است که دقیقا روی اندام‌ها تمرکز می‌کنیم. از سوی دیگر، باید امکانات از نظر مادی و محیطی بررسی شوند تا بتوانیم بهترین استفاده را از امکانات داشته باشیم. برای مثال برخی افراد می‌توانند با پرورش گل در زندگی خود تغییر ایجاد کنند؛ نه آنکه گلی را بخرند و از آن نگهداری کنند، بلکه تغییر با خلاقیت مدنظر است. بنابراین در چارچوب سبک زندگی می‌توانیم تغییراتی را ایجاد کنیم. این در حالی است که بخشی از سبک زندگی غیر از ورزش، توجه به فرهنگ و هنر و مطالعه کردن است. چرا مردم ما محافل کتابخوانی ندارند؟ چرا برخی مردم به صورت جدی درباره نیازهای خود حرف نمی‌زنند و از دیگران نمی‌پرسند که شما چگونه مشکل خود را حل می‌کنید؟ گرچه تفریح در ایران بیشتر به معنی فروشگاه رفتن و وقت گذراندن است، اما نباید با هدر دادن اوقات فراغت به پوچی رسید. من به افرادی که برای مشاوره پیش من می‌آیند می‌گویم اقدامات انجام شده خود را در طول یک هفته برایم بازگو کنند، چرا که انجام برخی امورات بسته به توانایی افراد آگاهانه نیست و نمی‌دانند که چقدر سبک زندگی آنها به سلامت روانشان کمک خواهد کرد. از سوی دیگر، گاهی اوقات سبک زندگی می‌تواند سلامت روان افراد را به خطر بیندازد. برای مثال کم تحرکی، به تنهایی غذا خوردن و... نباید در محور زندگی قرار گیرند. می‌توان با نوآوری به تفریحات کیفیت داد. البته فرهنگ ما بیشتر بر اساس فردگرایی است و ما در خود نیز فرو رفته ایم، در حالی که می‌توانیم از دیگران یاد بگیریم. بنابراین باید در زندگی از دیگران کمک بگیریم. باید فرد گرایی را در ایران تغییر دهیم، چرا که این مورد تا حدی پنهان مانده که ما حتی جرات بیان بسیاری مسائل را نداریم، در حالی که باید برخی مسائل با دیگران مطرح شود و مشارکت اتفاق بیفتد تا از این تغییر هم سبک زندگی بهبود یابد و هم سلامت روان تضمین شود. به نظر می‌رسد ما خیلی نمایشی هستیم و می‌خواهیم نشان دهیم که کم نمی‌آوریم، اما بهتر است با صداقت که لازمه زندگی است و برای سلامت روان مهم است به دیگران بگوییم تمایلی به مهمانی‌های آن‌چنانی نداریم، چرا که کیفیت مجالس از کمیت آن برایمان مهم‌تر است. در مورد اشتغال هم باید گفت که باید در نظر بگیریم کار برای ماست نه ما برای کار. البته کار همراه با کسب درآمد می‌تواند سطح زندگی را ارتقا دهد. شاهد آن هستیم که برخی افراد در جامعه دچار روزمرگی شده اند؛ برای بهتر شدن سبک زندگی رعایت چه مواردی ضروری است؟ در نشست‌های دوستانه و خانوادگی باید نقد اتفاق بیفتد. یکی از مسائلی که سلامت زندگی را تضمین کرده و سلامت روان را تایید می‌کند این است که هم نقدپذیر باشیم و هم انتقاد کنیم. از سوی دیگر، در سبک زندگی کار، خانواده و اوقات فراغت مطرح هستند که باید برای آنها برنامه‌ریزی کرد. اگر اوقات فراغت در تنهایی بگذرد، اثربخش نیست. ارتباطی موثر است که به زندگی معنا دهد. سبک زندگی یعنی معنا دادن به زندگی که فراتر از مسائل مادی است. به عبارت دیگر باید بدانیم چطور زندگی کنیم. در واقع زندگی در سه بعد زیستی، روانی و اجتماعی معنا پیدا می‌کند. زندگی جاده صافی نیست. پستی و بلندی دارد، یعنی ممکن است اتفاقاتی بیفتد که قابل پیش‌بینی نباشد. از سوی دیگر، قدم زدن، تعمیرات وسایل خانگی و... جزو زندگی هستند، حتی بنده پیشنهاد می‌دهم که برای بالا بردن کیفیت امور شخصی اقدامات خود را در برگه‌ای یادداشت کنیم و آنها را مورد ارزیابی قرار دهیم. من خود همین کار را انجام می‌دهم. گاهی خود را نقد و گاهی نیز تشویق می‌کنم. همچنین برای بهداشت روانی بهتر است هفته‌ای یا ماهی یک بار در خانواده شورایی بگذاریم و به اتفاق نظر برسیم که می‌توانیم چه تغییراتی را ایجاد کنیم. تغییر سبک زندگی بدون نقشه امکانپذیر نیست و برنامه‌ریزی می‌خواهد، چرا که باید زندگی آگاهانه اداره شود.     ]]> روانشناسی اجتماعی Sun, 06 Aug 2017 14:15:07 GMT http://migna.ir/vdcfytdj.w6dytagiiw.html علل گرایش به مواد مخدر در بین نوجوانان و جوانان و راههای پیشگیری http://migna.ir/vdciqpa5.t1azw2bcct.html نویسندگان: علی اکبر شیخی فینی، عضو هیئت علمی دانشگاه هرمزگان جواد کاووسیان، دانشجوی دکتری دانشگاه تربیت معلم تهران ولی الله رمضانی، کارشناس ارشد روانشناسی دانشگاه بین المللی امام خمینی(ره) قزوین ميگنا: مسأله مصرف و سوءمصرف مواد در میان نوجوانان و جوانان به دلیل حساسیت این دوره از زندگی و نقش آن در زندگی آینده افراد، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. این مسأله وقتی مهم‌تر می‌شود که شیوع مصرف مواد در میان جوانان دانشجو مطرح می‌شود. بنابراین توجه به این موضوع در بین دانشجویان از موضوعات اساسی نظام‌های آموزشی بوده و می‌تواند گام مؤثری در شناسایی عوامل مرتبط با سوءمصرف مواد و ارائه راهکارهای مؤثر در جهت پیشگیری و درمان اختلالات سوءمصرف مواد و اعتیاد باشد. با توجه به هزینه‌های بسیار بالای مبارزه با موادمخدر، درمان و نگهداری معتادان و همچنین معایب مربوط به روش‌های درمان و سم‌زدایی، به نظر می‌رسد پیشگیری از سوءمصرف مواد بسیار مقرون به صرفه و کاراتر باشد. از این‌رو یکی از زمینه‌های مهم پژوهش در زمینه سوءمصرف مواد، شناسایی عوامل خطر و محافظت‌کننده گرایش به مصرف مواد است. از نظر بوتوین (2000) احتمال مصرف و گرایش به مواد در افرادی که نگرش مثبت یا خنثی نسبت به مواد دارند به مراتب بیشتر است. شروع مصرف هر نوع ماده‌ای متعاقب نظر و باور مثبت در رابطه با مصرف آن روی می‌دهد. در واقع نگرش‌ها و باورهای مثبت نسبت به مواد، تسهیل‌کننده شروع مصرف هستند. تیل‌دسلی (2000) در مطالعه‌ای نشان داد که نگرش مثبت و استفاده همسالان از مواد غیرمجاز در تقویت گرایش دانش‌آموزان مدرسه به سمت مواد تأثیر داشته است.  هانسن (1992) نیز با بررسی متغیرهای واسطه‌ای 45 مطالعه که در بین سال‌های 1980 و 1990 صورت گرفت و از نظر محتوا، روش و اثربخشی ارزیابی شده بودند دوازده عامل را به عنوان متغیرهای واسطه‌ای در مصرف مواد مخدر پیشنهاد کرده است. این عوامل عبارتند از: 1- دسترسی به مواد مخدر؛ 2- عدم تناسب مصرف مواد با ارزش‌ها و سبک زندگی؛ 3- باورهای (درست یا نادرست) درباره پیامدهای مصرف مواد؛ 4- مقید بودن به عدم مصرف مواد؛ 5- کنترل استرس؛ 6- سطح عزت نفس؛ 7- مهارت‌های مقابله‌ای در مقابل فشار اجتماعی؛ 8- فعالیت‌های جایگزین؛ 9- مهارت‌های هدف‌گزینی؛ 10- مهارت‌های تصمیم‌گیری؛ 11- مهارت‌های کمک به دیگران؛ 12- مهارت‌های اجتماعی (ابراز وجود ارتباط و حل مسائل بین فردی). از میان عوامل فردی می‌توان به سن و جنس اشاره نمود؛ نوجوانی و جوانانی را می‌توان یکی از عوامل خطرزای مصرف و سوءمصرف مواد قلمداد نمود. آمارها نشان می‌دهد سن شروع اعتیاد بین 16 تا 20 سالگی و دامنه سنی در معرض خطر را جوانان بین 18 تا 31 سال تشکیل می‌دهند. در بعضی پژوهش‌ها ارتباط قوی بین سن نوجوانان و سوءمصرف مواد وجود دارد. اغلب پژوهش‌ها نشان داده‌اند که پسرها به احتمال بیشتری مواد را به صورت مکرر مصرف می‌کنند تا دخترها. محمدی در پژوهش خود (1384) نشان داد که دختران بیشتر از پسران مصرف مواد را عملی نادرست تلقی می‌کنند. در سطح فردی صفات شخصیت، ویژگی‌های روانی و آمادگی‌های زیستی که فراتر از کنترل نوجوانان هستند، ممکن است میل به مصرف مواد را برانگیزد و آنها را در برابر آثار فیزیولوژیک مواد مستعد سازد. از دیگر عوامل فردی می‌توان به عواملی چون عزت نفس پایین، اضطراب و تنش، تکانشگری، خلق افسرده، مهارت‌های سازشی ضعیف، مهارت‌های اجتماعی ناکارآمد و مهارت‌های تحصیلی ضعیف اشاره نمود. اعتیاد با چگونگی ادراک فرد از خود نیز رابطه دارد. معلوم شده است که افراد مبتلا، اعتماد به نفس پایین‌تری دارند، در رفتارهای خود، تکانشی عمل می‌کنند و به هنگام روبرو شدن با مشکلات، به جای برخورد مسئله‌مدار و ریشه‌ای، از آنها اجتناب می‌کنند، چرا که توانایی‌های خود را دست کم می‌گیرند و خود را از پیش شکست خورده می‌دانند. می‌توان گفت که این افراد، خودکارآمدی پایینی دارند.  خودکارآمدی به عنوان سازه‌ای شخصیتی، قضاوتی است از جانب فرد درباره توانایی خود در بروز رفتارهای مشخصی که به اهداف معینی منجر شده یا آنکه به وی در مقابله با موقعیت‌های استرس‌زا کمک‌کننده باشد. به عبارت دیگر، خودکارآمدی باز نماینده حس خوشبینی نسبت به توانایی‌های شخصی است، و سازه‌ای جهان شمول است که به نظر می‌رسد در انگیزش انسان نقش داشته باشد. تحقیقات نشان داده‌اند که خودکارآمدی بالا با کیفیت زندگی بهتر، اعتماد به نفس بالاتر، اعتیاد کمتر و نتایج درمانی بهتر رابطه دارد.  نگرش منفی و تعهد اندک نسبت به مدرسه و دانشگاه عامل خطری است که اغلب با شکست تحصیلی همراه می‌شود، زیرا فرد نمی‌تواند نقش یک دانش‌آموز یا دانشجو را نقشی کارآمد و پایدار ببیند. بر همین اساس غیبت، سابقه ترک تحصیل یا قصد ترک تحصیل، مصرف مواد را پیش‌بینی می‌کند (سهرابی و همکاران، 1387). در نقطه مقابل، برقراری پیوند و احساس تعلق به مدرسه، نوجوان را در برابر مصرف موادمخدر و سایر مشکلات رفتاری محافظت می‌کند. براساس یافته‌های پژوهش محمدخانی (1385) عامل پیوند با مدرسه قوی‌ترین عامل اجتماعی است که به صورت مستقیم بر مصرف مواد اثر می‌گذارد. بنابراین با قوی‌تر شدن احساس تعلق دانش‌آموزان نسبت به مدرسه، میزان مصرف مواد کاهش می‌یابد. از دیگر عوامل گرایش به مصرف مواد، عدم آشنایی جوانان با مهارت‌های زندگی است. بوتوین و همکاران (2001، 2004) از مهارت‌های تصمیم‌گیری، مقابله با اضطراب، مهارت‌های ارتباطی و جرأت‌آموزی یاد می‌کنند. نوجوانانی که قابلیت‌های اجتماعی ضعیفی دارند، ممکن است به دلیل سودمندی‌های اجتماعی به مصرف سیگار و الکل رو آورند. شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد افراد با شایستگی و مهارت اجتماعی پایین، بدترین پیش آگهی و بالاترین نرخ مصرف مواد را نشان می‌دهند. محیط دانشگاه با استرس‌های درسی و عدم مهارت برای سازگاری با همسالان در خوابگاه‌ها به همراه احساس رهایی از کنترل و نظارت والدین می‌تواند یکی از عوامل خطرآفرین برای گرایش به مصرف موادمخدر باشند.  خانواده یکی از بنیادی‌ترین عوامل مؤثر در مصرف یا عدم مصرف مواد فرزندان به شمار می‌رود؛ سابقه مصرف مواد یکی از عوامل خطر مهم است، در رابطه با مصرف مواد توسط اعضای خانواده، وست و پرینز (1987، نقل از میلر، لستنیگ و اسمیت، 2001)، بیان کرده‌اند که در مقایسه با کودکان والدین غیرالکلی، کودکان والدین الکلی چهار برابر بیشتر در معرض خطر الکلی شدن قرار دارند. کودکان دارای والدین مصرف‌کننده الکل نسبت به سایر کودکان به صورت معناداری در عوامل روانی اجتماعی، توانمندی‌های خانوادگی/ شخصی و پیوند با مدرسه، پایین‌تر و از نظر عوامل خطرزا در حوزه‌های خلق و خو، احساسات و افکار و رفتار، بالاتر بودند. از سوی دیگر نگرش مثبت والدین به مصرف مواد، احتمال اینکه نوجوانان به سوءمصرف مواد روی بیاورند را بیشتر می‌کند و اعتقاد به ضدارزش بودن مصرف مواد در خانواده از احتمال گرایش فرزندان به مصرف مواد می‌کاهد.  عقاید مذهبی معمولاً عامل بازدارنده سوءمصرف موادمخدر محسوب می‌شوند. مذهبی بودن علاوه بر اینکه نوجوان را در برابر مشکلات مصرف مواد حفاظت می‌کند، کودکان معتادان به تریاک را نیز که به شدت در معرض خطر مصرف مواد قرار دارند حفاظت می‌کند (کوئینگ، 1998).migna.ir افرادی که از دینداری بالایی برخوردارند سازگاری بهتری با موقعیت‌های استرس‌زا دارند، میزان پایین‌تری از هیجانات منفی و افسردگی را تجربه می‌کنند، اضطراب کمتری دارند، از مصرف مواد روان‌گردان و الکل پرهیز می‌کنند و از حمایت اجتماعی بالاتری برخوردارند. آنها به دلیل اتخاذ شیوه‌های سالم در زندگی امید به زندگی بهتری نیز نسبت به افراد عادی دارند.  با توجه به آنچه که ذکر شد، پژوهش حاضر در پی پاسخگویی به این پرسش است که از میان عوامل مختلف فردی، خانوادگی و اجتماعی، کدام یک از عوامل نقش بیشتری در پیش‌بینی گرایش یا عدم گرایش به مواد دارند؟ برای بررسی این مساله براساس ادبیات موجود، عواملی چون دسترسی به مواد، وضعیت اجتماعی- اقتصادی، عزت نفس، خودکارآمدی، مهارت‌های زندگی، پرخاشگری، نگرش والدین نسبت به مواد و رابطه خانوادگی مدنظر قرار گرفت.   روش پژوهش این پژوهش از حیث هدف یک پژوهش بنیادی و از نظر روش یک پژوهش همبستگی است.  جامعه آماری، نمونه و روش نمونه گیری جامعه آماری پژوهش حاضر شامل کلیه دانشجویان دانشگاه آزاد بندرعباس در سال تحصیلی 89-1388 است. از میان افراد جامعه فوق با روش نمونه‌گیری تصادفی طبقه‌ای و براساس فرمول کوکران تعداد 350 نفر انتخاب شدند. از مجموع پرسشنامه‌های تکمیلی 40 پرسشنامه به دلیل نقص اطلاعات کنار گذاشته شده و 310 پرسشنامه (150 نفر مرد و 160 نفر زن) مورد تحلیل قرار گرفت. 4/57 درصد از افراد مجرد و 6/42 درصد متأهل بودند. حدود 57 درصد از گروه نمونه در دامنه سنی 18 تا 25 سال و 40 درصد نیز در دامنه سنی 25 تا 35 سال قرار داشتند.   بحث و نتیجه گیری پژوهش حاضر با هدف بررسی عوامل خطر و محافظت‌کننده گرایش به مصرف مواد در دانشجویان دانشگاه آزاد بندرعباس انجام گرفت. نخستین عواملی که مورد بحث قرار می‌گیرند، سه عامل جمعیت‌شناختی مطرح در این حوزه یعنی جنسیت، سن و وضعیت تأهل هستند.  در مورد جنسیت یافته‌های پژوهش نشان داد که میانگین گرایش به مصرف مواد در بین دانشجویان دختر و پسر به طور معناداری متفاوت است و این میانگین در دانشجویان پسر بیشتر از دختران است. این یافته با یافته‌های پژوهش‌های محمدی (1384)، ملچیور، چستانگ و گولدبرگ (2007) همسو شده است. همان‌گونه که در مقدمه نیز اشاره شد، در تبیین این موضوع محمدی (1384) نشان داد که دختران بیشتر از پسران مصرف مواد را عملی نادرست تلقی می‌کنند. البته برخی از پژوهش‌های اخیر نشان داده است که میزان مصرف مواد در میان زنان نیز افزایش قابل توجهی داشته و در برخی پژوهش‌ها با میزان مصرف مواد در مردان تفاوت معنی‌داری ندارد (وارنر- اسمیت و همکاران، 2001).  در مورد تأثیر طبقه سنی بر گرایش به مصرف مواد، نتایج نشان داد که تفاوت معنی‌داری بین طبقات مختلف سنی از نظر گرایش به مصرف مواد وجود ندارد. این یافته با یافته‌های اغلب پژوهش‌های پیشین ناهمسو است. چرا که بر اساس یافته‌های پیشین میزان شیوع مصرف مواد در طبقات سنی جوان تر بیشتر است (زرانی، 1385؛ سهرابی و همکاران، 1387)، که این موضوع حاکی از میل به مصرف بیشتر در این سنین است. در این خصوص می‌توان یک تبیین احتمالی ارایه نمود و آن اینکه، ممکن است متأهل بودن به عنوان یک عامل محافظت‌کننده در این بین دخیل باشد، چرا که تعداد قابل توجهی از دانشجویان گروه نمونه (حدود 43 درصد) متأهل بودند و تحلیل‌ها نشان داد که میزان گزایش به مصرف مواد در میان متأهل‌ها به شکل معناداری پایین‌تر از مجردها است. در ادبیات مربوط به آسیب‌شناسی روانی از تأهل به عنوان یکی از عوامل پیشگیری‌کننده یاد می‌شود (سلیگمن و روزنهان، 1995). همسو با این موضوع نتیجه این پژوهش نشان داد که میانگین نمره گرایش به مصرف مواد مجردها به شکل معنی‌داری بالاتر از متأهل‌ها است.  براساس یافته‌های پژوهش، نگرش مذهبی یکی از همبسته‌های منفی معنی‌دار با گرایش به مصرف مواد است. نگرش مذهبی و عامل دینداری امروزه در اغلب پژوهش‌های حوزه سلامت روان مشاهده می‌شود. محققان سلامت روانی و جسمی، یافته‌های رو به رشدی پیدا کرده‌اند که حاکی از این است که زندگی معنوی انسان با بهزیستی جسمی و روانی وی رابطه دارد (اوکنار، کوب و اوکنار، 2003). افرادی که از دینداری بالایی برخوردارند سازگاری بهتری با موقعیت‌های استرس‌زا دارند، میزان پایین‌تری از هیجانات منفی و افسردگی را تجربه می‌کنند، اضطراب کمتری دارند، از مصرف مواد روان‌گردان و الکل پرهیز می‌کنند و از حمایت اجتماعی بالاتری برخوردارند. آنها به دلیل اتخاذ شیوه‌های سالم در زندگی امید به زندگی بالاتری نیز نسبت به افراد عادی دارند (کوئنیگ و کوهن، 2002).  از دیگر همبسته‌های منفی گرایش به مصرف مواد، عزت نفس و خودکارآمدی است. این یافته با یافته‌های وارن، استین و گرلا (2007) و پتریاتیس و همکاران (1995) همسو شده است. این یافته بر اساس نظریه تحقیر خود، قابل تبیین است. این نظریه، عامل اصلی در سوءمصرف مواد را به عزت نفس عمومی فرد مربوط می داند. قرار داشتن مکرر در معرض ارزیابی‌های منفی و انتقادات دیگران باعث افت عزت نفس، تحقیر خود و احساس عدم کفایت در برخی صفات مورد پذیرش می‌شود. این امر می‌تواند زمینه‌ساز ارتباط نوجوان با آن دسته از همسالان منحرفی شود که احساس ارزش خود را در وی تقویت می‌کنند (کاپلان، مارتین، رابینز، 1984).  براساس پژوهش ها، عامل پیوند با مدرسه قوی ترین عامل اجتماعی است که به صورت مستقیم بر مصرف مواد اثر می‌گذارد. بنابراین با قوی‌تر شدن احساس تعلق دانش‌آموزان نسبت به مدرسه، میزان مصرف مواد کاهش می‌یابد. بر اساس نظریه‌های تعلق اجتماعی و الگوی بوم‌شناسی اجتماعی روی آوردن به همسالان مصرف‌کننده مواد در نوجوانانی که نسبت به مدرسه احساس تعلق ندارند و آن را محیطی منفی می‌بینند، بیشتر است (طارمیان، 1378، کامپفر و ترنر، 1991). از سوی دیگر نگرش منفی به محیط تحصیلی موجب افت تحصیلی شده و بر اساس مطالعات طولی سوءمصرف مواد در میان نوجوانانی که وضعیت تحصیلی ضعیفی دارند، شایع‌تر است (پترتیس، فلی و میلر، 1995).  نگرش مثبت والدین به مواد نیز از عواملی است که همبستگی مثبت معناداری با گرایش به مصرف مواد دارد. این یافته مؤید یافته سهرابی و همکاران (1387) است مبنی بر اینکه نگرش مثبت والدین به مصرف مواد، احتمال اینکه نوجوانان به سوءمصرف مواد روی بیاورند را بیشتر می‌کند و اعتقاد به ضدارزش بودن مصرف مواد در خانواده از احتمال گرایش فرزندان به مصرف مواد می‌کاهد. یافته فوق با بخشی از نظریه عمل متکی بر استدلال (آجزن و فیش بین، 1980؛ آجزن، 1985) قابل تبیین است. این نظریه به ارتباط میان اطلاعات و نگرش‌ها و نگرش‌ها و رفتار تأکید می‌کند و بر دو فرض مهم مبتنی است. فرض اول آنکه رفتارهای انسان تحت کنترل اراده اوست و توسط مقاصد و کلام فرد پیش‌بینی می‌شود. و فرض دوم آنکه انسان‌ها معقول عمل کرده و قبل از اقدام به عمل، نتایج عمل خود را در نظر می‌گیرند. براساس این نظریه تصمیم‌گیری نوجوان تحت تأثیر دو متغیر شناختی است؛ اول تصمیم نوجوان برای مصرف که متأثر از نگرش وی در مورد مصرف مواد است. آجزن و فیش بین، با تکیه بر رویکرد «انتظار- ارزش» معتقدند که نگرش‌های مربوط به مواد مخدر، هم تابع آثار و عوارض شخصی است که نوجوان از مصرف آزمایشی ماده انتظار دارد و هم تابع ارزش‌های عاطفی‌ای است که نوجوان برای پیامدهای رفتار خود قائل می‌شود. اگر منفعتی که نوجوان از مصرف مواد انتظار دارد بیش از انرژی و هزینه‌ای باشد که صرف آن می‌کند، نگرش مثبتی به مصرف مواد پیدا می‌کند.  متغیر دوم مؤید این مطلب است که اگر دوستان نزدیک و اعضای خانواده نوجوان مصرف آزمایشی مواد را تأیید کنند، تمایل نوجوان به مصرف ماده بیشتر می‌شود. این تمایل با مصرف آزمایشی ماده در همسالان و بزرگسالان، بیشتر می‌شود. نظریه یادگیری اجتماعی نیز با تأکید بر نقش الگوگیری کودکان از والدین در رفتار آنها، می‌تواند در تبیین تأثیر نگرش مثبت والدین به مواد بر گرایش کودکان به مصرف مواد، راهگشا باشد.  بالاترین میزان همبستگی بین گرایش به مصرف مواد و عوامل خطر و محافظت‌کننده، مربوط به ارتباط گرایش به مواد با مهارت‌های اجتماعی است. این یافته با یافته‌های بوتوین و همکاران (2001؛ 2004) و سهرابی و همکاران (1387) همسو شده است. همان‌گونه که قبلاً نیز اشاره شد، نوجوانانی که قابلیت‌های اجتماعی ضعیفی دارند، ممکن است به دلیل سودمندی‌های اجتماعی به مصرف سیگار و الکل رو آورند. از نظر شدلر و بلاک (1990) بعید نیست که نوجوانان و جوانان از موادمخدر به منزله راهی برای مقابله با مشکلات، احساسات منفی و موقعیت‌های فشارزا استفاده نمایند.ميگنا دات آي آر، بر همین اساس هدف از ارتقاء مهارت‌های اجتماعی و فردی در قالب مهارت‌های زندگی، غلبه یافتن بر ضعف هایی است که گمان می‌رود خطر سوءمصرف مواد را افزایش می‌دهند.  علی‌رغم اینکه در پژوهش‌های پیشین بر نقش عواملی مانند اوقات فراغت، رابطه خانوادگی، دسترسی به مواد و وضعیت اجتماعی اقتصادی خانواده، در مصرف مواد توسط نوجوانان تأکید شده است، همبستگی این عوامل با گرایش به مصرف مواد در پژوهش حاضر معنی‌دار نشد. به نظر می‌رسد این موضوع نیازمند بررسی‌های بیشتری است.  برای بررسی اینکه از مجموعه عوامل خطرزا و محافظت‌کننده مصرف مواد کدام یک توان پیش‌بینی یا محافظت‌کنندگی بیشتری دارند از تحلیل رگرسیون استفاده گردید. نتایج تحلیل حاکی از این بود که مهارت‌های اجتماعی، نگرش مذهبی و پرخاشگری عمده‌ترین پیش‌بینی‌کننده‌های گرایش به مصرف مواد هستند.  یافته‌های پژوهش حاضر به شکل مطلوبی بر اساس الگوی یادگیری اجتماعی چند مرحله‌ای قابل تبیین است. این الگو فرایندهای یادگیری اجتماعی را با یک سری ویژگی‌های درون فردی مانند اعتماد به نفس پایین، مهارت‌های ضعیف مقابله‌ای و مهارت‌های اجتماعی ضعیف ترکیب می‌کند و در قالب یک الگوی سه مرحله‌ای به توجیه سوءمصرف مواد می‌پردازد. اولین مرحله مربوط به نخستین تجربیات نوجوان در ارتباط با مواد است. در این مرحله نوجوان از چند راه به سمت مصرف مواد کشیده می‌شود. اول سیستم ارزش‌های فردی که به جای هدف‌های بلند مدت معمول در خانواده، تحصیل و مذهب به هدف‌های فعلی و کوتاه مدت توجه دارد؛ دوم والدینی که نمی‌توانند حمایت، نظارت، گرمی و انضباط را به نوجوان انتقال دهند؛ سوم مشاهده والدینی که در برابر دیدگان نوجوان مواد مصرف می‌کنند. دومین مرحله مربوط به اولین تجربه آزمایشی و ناشی از نقایص و کاستی‌های مهارت‌های اجتماعی در نوجوان است. وجود سابقه مصرف در گذشته، عدم جرأت‌ورزی، ناتوانی در همدلی و سازگاری مطلوب با اطرافیان وی را به سوی همسالان منحرف می‌کشد. سومین مرحله مربوط به حرکت نوجوان به سمت مصرف دائمی مواد است که تحت تأثیر چند عامل است. اول مصرف مواد توسط والدینش را مشاهده کند؛ دوم همسالانی داشته باشد که مصرف آزمایشی مواد را تأیید کنند؛ سوم از نظر هیجانی آشفته و تحت فشار باشد؛ چهارم مهارت‌های سازشی و مقابل‌های ضعیفی داشته باشد (سیمونز و همکاران، 1988).  مدل تلفیقی مصرف مواد بوتوین (2000) نیز، عوامل کلیدی مرتبط با شروع مصرف مواد را به گونه‌ای منسجم با یکدیگر تلفیق کرده است. بر اساس این مدل افرادی که باورهای هنجاری درباره الکل، سیگار و سایر مواد دارند، و از مهارت‌های اجتماعی و فردی و مهارت‌های جرأت‌مندی ضعیفی برای مقاومت در برابر مصرف مواد، برخوردار هستند، بیشتر تحت تأثیر نفوذهای اجتماعی قرار می‌گیرند. همچنین عوامل اجتماعی ترویج‌کننده مصرف الکل، سیگار و سایر مواد احتمالاً در مورد افرادی که از نظر روان‌شناختی آسیب‌پذیر هستند، به عنوان مثال دچار اضطراب اجتماعی، عزت نفس پایین، خودکارآمدی ضعیف و ناراحتی روانی هستند، بیشتر تأثیرگذار می‌باشند.  در پایان ذکر دو نکته ضروری است: نخست اینکه پژوهش حاضر همسو با پژوهش‌های پیشین جمعیت جوان دانشجو را از جمعیت‌های در معرض خطر می‌داند و بر این اساس به مسئولین امر این نکته را یادآوری می‌کند که به مسایل جوانان توجه ویژه‌ای داشته باشند؛ دوم اینکه با توجه به پیش‌بینی واریانس قابل توجهی از گرایش به مصرف مواد توسط مهارت‌های زندگی و باورهای مذهبی، پیشنهاد می‌گردد برنامه آموزش مهارت‌های زندگی و نهادینه کردن باورهای دینی در فرزندان این مرز و بوم مد نظر مسئولین امر قرار گیرد. بدیهی است که اگر این آموزش‌ها از دوران ابتدایی آغاز گردد و تداوم داشته باشد، نتایج مطلوبی در دوران نوجوانی و جوانی خواهد داشت.    منابع - براتی بختیاری، سیامک (1376). بررسی رابطه ساده و چندگانه خودکارآمدی، عزت نفس و خودپایی با عملکرد تحصیلی در دانش‌آموزان. پایان‌نامه کارشناسی ارشد دانشگاه شهید چمران اهواز. - بوالهری، جعفر؛ طارمیان، فرهاد؛ پیروی، حمید (1385). شیوع‌شناسی مصرف مواد و عوامل خطر و محافظت‌کننده در دانشجویان شهر تهران. تهران: دفتر مرکزی مشاوره وزارت علوم، تحقیقات و فناوری. - بیگی، عباس (1388). هنجاریابی مقیاس مهارت‌های زندگی بر روی دانشجویان دانشگاه پیام نور. گزارش پژوهش دانشگاه پیام نور دلیجان. - خدایاری فرد، محمد؛ شهابی، روح الله؛ اکبری زردخانه، سعید (1388). دینداری، خودکنترلی و گرایش به مصرف مواد در دانشجویان. فصلنامه علمی پژوهشی رفاه اجتماعی، 34، 130-115. - زرانی، فریبا (1385). طرح جامع پیشگیری از مصرف مواد در دانشگاه‌ها، مجموعه برنامه‌های پیشنهادی برای پیشگیری از مصرف مواد در میان دانشجویان دانشگاه‌های سراسر کشور. چاپ اول. تهران: جهاددانشگاهی دانشگاه شهید بهشتی. - سلیگمن، مارتین و روزنهان، دیوید. (1995). روان‌شناسی نابهنجاری (ترجمه یحیی سیدمحمدی، 1385). ج 2. تهران: نشر ارسباران. - سهرابی، فرامرز؛ اکبری زردخانه، سعید؛ ترقی‌جاه، صدیقه؛ فلسفی‌نژاد، محمدرضا؛ یعقوبی، حمید (1387). بررسی شیوع‌شناسی مصرف مواد در دانشجویان دانشگاه‌های دولتی در سال 86-1385. گزارش پژوهش دفتر مرکزی وزارت علوم. - طارمیان، فرهاد. (1378). سوءمصرف موادمخدر در نوجوانان: مفاهیم، نظریه‌ها و پیشگیری. دفتر اجرایی پیشگیری از سوءمصرف مواد مخدر. وزارت آموزش و پرورش. انتشارات تربیت. - محمدخانی، شهرام (1385). مدل ساختاری مصرف مواد در نوجوانان در معرض خطر: ارزیابی اثر آموزش مهارت‌های زندگی بر عوامل میانجی مصرف مواد. پایان‌نامه دکتری، دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی. - محمدی، مسعود (1384). بررسی عوامل مژثر بر تاب‌آوری در افراد در معرض خطر سوءمصرف مواد. پایان‌نامه دکتری، دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی. - محمدی، محمد (1387). یافته‌های موجود و چالش‌های پیش رو سوءمصرف مواد توسط دختران و زنان. فصلنامه اعتیاد، 3، 55-53.   - Ajzen, I., & Fishbin, M., (1980). Understanding the attitudes and predicting social behavior. Englewood cliffs, New Jersey: prentice- Hall Inc. - Ajzen, I., (1985). From decisions to actions: A theory of planned behavior. In J. Kuhl & J. Beckmann (Eds), Action- control: From cognition to behavior (PP.11-39) New York: Springer. - Ayatollhi. S. A. R., poorasl. A., & Rajaeefard, R. (2005). Predicting the three stages of smoking acquisition in the male students of shira’z high school. Journal of Tabriz University of Medical Sciences, 64, 10-15. - Botvin. J, G., (2000). Preventing drug abuse in schools: social and competence enhancement approaches targeting individual- level etiological factors. Addictive Behavior, 25.887-897. - Botvin, G. J., Griffin, K. W. M., Diaz, T., & fill- Williams, M. (2001) Drug abuse prevention among minority adolescents: one- Year follow- up of a school- based preventive intervention. Prevention Science, 2, 1-13. - Botvin, G. J., & Griffin, K. W. (2004). Life skills Training Empirical finding and future Directions. The Journal of Primary Prevention, 25. Darden, C. A. & Ginter, E. J. (1996). Life Skills developmental scale. Journal of Mental Health Counseling, 18, 134-141. - Flisher, a. J. Zierrogel, C. F., & Charlton, D. O. (1996). Risk taking behavior of cape peninsula high school students. Part X. Multivariate relationships among behaviors. South African Medical Journal, 86, 1094-1098. - Hansen, W. B, (1992) school- based substance abuse prevention: a review of the state of the art in curriculum. Health Education Research, 1, 403-430. - Kaplan, H. B., Martin, S. S., & Robbins, C. (1984). Application of a general theory of deviant behavior: self- derogation and adolescent drug us. Journal of Health and social Behavior, 23. Karbakhsh, M., & Salehian Zandi, N. (2007). Acute opiate overdose in Tehran: The forgotten role of opium. Addictive Behaviors, 32, 1835-1842. - Keller, T. E., Salazar, A. M., & Courtney, M. E. (2010). Prevalence and timing of diagnosable mental health, alcohol, and substance use problems among older adolescents in the child welfare system. Children and Youth Services Review, 32, 626–634. - Koenig, H.G., & Cohen, H. (2002). The link between religion and mental health. Oxford University Press. Koenig, H. (1998). Handbook of Religion and Mental Health. New York: Academic Press. Kumpfer, K.L & Turner, C. W (1991). The social ecology model of adolescent substance abuse. Implications for prevention. International Journal for the Addictions. 25, 435-463. - Melchior, M. M., Chastang, J., & Goldberg, P. (2007). High prevalence rates of tobacco, alcohol and drug use in adolescents and Young adults in France: results from the GAZEL Youth study. Addictive Behavior, 33, 122-133. - Melchior, M., Chastang, J., Goldberg, P., & Fombonne, E. (2008). High prevalence rates of tobacco, alcohol and drug use in adolescents and young adults in France: Results from the GAZEL Youth study. Addictive Behaviors, 33, 122–133. - Milani‚ R., M parrott, A. C., Turner, J. d., & Fox. C. (2004). Gender differences in self- reported anxiety depression, and somatization among ecstasy/ MDMA users, alcohol/ tobacco users, and non drug users. Addictive Behavior, 29, 965-971. - Miller, T. R., Lesting, D. C. & Smith G. S. (2001). Injury risk among medically identified alcohol and drug abuser. Alcohol: clinical and Experimental Research, 25, 54-59. - Mohtasham Amiri, Z., Jafari Shakib, A. & Khalili Moosavi, A. (2009). Prevalence and risk factors of ecstasy use among college students in Astara, Islamic Republic of Iran. Eastern Mediterranean Health Journal, 15, 1192-1200. - Nadeem, A., Rubeena, B., V.K., A., & Piyush, K. (2009). Substance abuse in India. Pravara Med Rev 2009, 4, 4-6. - O'Conner, D. B., Cobb, J., & O'Conner, R. C. (2003). Religiosity, stress and psychological distress. Personality and Individual Differences, 34, 211-217. Petraitis, J., Flay, B. R., & Miller, T. Q (1995). Reviewing theories of adolescent substance abuse: Organizing pieces of the puzzle. Psychological Bulletin, 117, 67-86. - Shedler, J., & Block, J, (1990). Adolescent drag use and psychological health. American psychologist, 45, 612-630. - Simons, R. L, Conger, R. D., & Whitbechk, I. B. (1988). A multistage social learning model of the influences of family and peers upon adolescent substance abuse. Journal of Drag Issues, 18,293-315. - Warner- smith, M., Darke, S., Lyn keg, M., & Hall, W. (2001). Heroin overdose: causes and consequences. Addiction, 96,1113-1125. - Warren, J. I., Stein, J. A., & Grella, C. E. (2007). Role of social support and self-efficacy in treatment outcomes among clients with co-occurring disorders. Drug and Alcohol Dependence, Article in press. - Zarrabi, H., Najafi, K., Kafi, M., & Shirazi, M. (2009). Substance Use among Students of Guilan University of Medical Sciences in Iran in 2005-2006. Acta Medica Iranica, 47, 473-478.  معاونت اجتماعی و پیشگیری از وقوع جرم دادگستری خراسان رضوی ]]> روانشناسی اجتماعی Wed, 12 Jul 2017 13:31:21 GMT http://migna.ir/vdciqpa5.t1azw2bcct.html اختلالات، كميودها و نیازهای ارضا نشده تروریست ها چیست؟! http://migna.ir/vdchqxnk.23nzxdftt2.html تروریسم از منظر اختلالات روانشناختی یکی از مشهورترین تعاریف از تروریسم که بسیار نقل شده، تعریف الکس اشمید است. ایشان تروریسم را چنین تعریف می کنند: «تروریسم یعنی شیوه ایجاد وحشت توسط اقدامات خشونت آمیز مکرر توسط افراد، گروه ها یا بازیگران دولتی به دلایل سیاسی، جنایی و غیرعادی در جایی که اهداف مستقیم، اهداف اصلی نیستند. قربانیان چنین خشونتی اغلب به طور تصادفی یا گزینشی از میان جمعیت هدف انتخاب می شوند و به عنوان مولدهای پیام رسانی عمل می نمایند.» در یک تحقیق ارائه شده از اشمید، 109 تعریف موجود از تروریسم جمع آوری شده و 22 عنصر از آن به دست آمده است. در این تعاریف به کارگیری خشونت و اعمال زور 82 درصد را به خود اختصاص داد. در اکثر تعاریف، همان طور که اشمید بیان می کند، خشونت و سیاست نقش عمده ای در ارائه یک تعریف از تروریسم دارند. استفاده از زور، خشونت یا تهدید به منظور کسب اهداف سیاسی از طریق ایجاد وحشت و ارعاب، که در تعریف از تروریسم بسیار کاربرد دارد از عوامل اصلی تعریف تروریسم هستند. خشونت، پرخاش و پرخاشگری واژگانی اند که گاهی مترادف هم به کارگرفته می شوند؛ ولی هر عملی که سبب آسیب رساندن به شخص، شیء یا حیوان می شود یا با چنین قصدی صورت می گیرد، پرخاشگری نامیده می شود و مشابه تعریف فوق برخی معتقدند که خشونت کنشی عامدانه برای آسیب رسانی فیزیکی به شخص دیگر است. علت شناسی تروریسم دانشمندان را به سوی کشف علل حالت خشونت کشاند.    در جست و جوی کشف علت تروریسم صرف علل روانشناختی کافی به نظر نمی رسد، از آنجایی که عمدتا تروریست ها به طور گروهی فعالیت می کنند و با ورود به گروه، به یک هویت و یک «ما»ی واحد نمی رسند، فرآیند ورود افراد به گروه های تروریستی، روانشناسی گروه، فرآیند مشروعیت زدایی از بزه دیدگان و... از اهمیت ویژه ای برخوردار است. اولین انتشار مهم در روانشناسی تروریسم از یک روانپزشک به نام فردریک هکر بود که در تحلیل خود از تروریسم بر تنوع انگیزه ها تاکید بسیار داشت. نسل اول تحقیق در مورد علل ارتکاب تروریسم از اواخر دهه 1960 میلادی شروع شد و تا میانه دهه 1980 ادامه یافت که مبنای تحقیقات تئوری وابسته به روانکاوی بود که آغازگر آن فروید بود و نسل دوم تحقیقات توسط جرالد پست در سال 1984 به عمل آمد. او به این نتیجه رسید که تروریسم نتیجه آسیب شناسی روانی یا نقض شخصیتی در تروریست ها است. در این رویکرد تمامی تلاش های محققان در جهت تطبیق یافته های روانشناسی با فرد تروریست می باشد که در نهایت بتوانند به این نتیجه برسند که آیا آسیب روانی در شخص می تواند منجر به تروریست شدن وی گردد؟ آیا در تروریست ها بیماری روانی خاصی مشاهده شده است؟ آیا تروریست شدن ریشه در عوامل روانی ماقبل بزهکاری دارد؟ نقش اختلال در فرآیند رشد در تحقق تروریسم چه می باشد؟ با توجه به انگیزه های مختلفی که موجب ورود تروریست ها به حیطه اعمال مجرمانه می گردد و با توجه به اهداف غایی که گروه های تروریستی دنبال می کنند، نتیجه متفاوت خواهدبود. در گروه هایی که عمدتا با انگیزه های سیاسی، ملی و جدایی طلب وارد حوزه تروریسم می شوند، نشانه هایی بارزی از اختلالات روانی و اضطراب مشاهده نشده است. 1. نقش اختلال شخصیت اختلال شخصیت، عبارت است از نارسایی در تکوین، رشد، تکامل شخصیت یا داشتن گرایش های مرضی در ساختمان شخصیت که الگوهای رفتاری نابهنجاری را در طی زندگی نشان می دهد و نوع این بیماری را مشخص می کند. اختلال شخصیت یک اختلال شایع و مزمن است که شیوع آن بین 10 تا 15 درصد جمعیت عمومی تخمین زده می شود و حدود نیمی از بیماران پزشکی به اختلال شخصیت مبتلا هستند. 2. علائم رفتارهای غیرعادی تروریست ها به دلیل مشکلات و فشارهای روانی وارد آمده بر زندگی شان خصوصا در دوران رشد، طبیعی است که رفتارهای نابهنجاری در واکنش به کنش نامطلوب اولیه ارائه خواهندکرد. این واکنش تروریست ها که به صورت افعال مادی ظاهر می شود نشان از یک اختلال در سیستم عصبی و روانی دارد که شخص را به سوی بیماری های روانی یا اعمال و حرکات غیرعادی هدایت می کند. این اختلال می تواند در هوش، تفکر، عواطف، انگیزه و... ظاهر شود.   الف. اختلال در نحوه تفکر اختلال در تفکر به معنی وجود افکاری است که با واقعیت تطابق ندارد. شخص در عالم ذهن خود به اشیای جمادات و موضوعات پیرامون خود جدا از دیگران می نگرد. خود را خداوند، رسول خداوند و... می داند و منجی جهان از یک خطر قریب الوقوع می باشد. هذیان می گوید و شناختش از واقعیت بسیار کم رنگ است. اختلال در نحوه تفکر به صور گوناگون ظاهر می گردد، یکی از آن ها «تفکر انضمامی» است که شخص قدرت کافی در تفکر انتزاعی و تعمیم فکر ندارد؛ این ناهنجاری در عقب ماندگان ذهنی امری معمول است. یعنی اشخاص دچار این اختلال، محدوده فکری بسیار کم دامنه دارند. دسته دوم از اختلال در نحوه تفکر، «تفکر اختصاصی» نام دارد. اشخاص درگیر این اختلال، تفکر ذهنی خاص خود را دارند که با واقعیت بیرونی چندان مطابقت ندارد و در بیماران اسکیزوفرنیک مشاهده می شود.   به نظر می رسد که تروریست ها دچار یک اختلال در نحوه تفکر می باشند. ذهنیتشان از دنیا و واقعیت با آن چه در عالم خارجی وجود دارد، متفاوت می باشد. از آنجایی که تروریست ها نظر شخصی خود را از دنیا صحیح می دانند برهمین مبنا عمل می کنند و مرتکب اعمال تروریستی می شوند؛ لذا به دلیل عدم انطباق این تفاسیر شخصی و اعمال تروریستی مبتنی بر آن با واقعیات خارجی است که تروریسم به عنوان امری نابهنجار نگریسته می شود. همان طور که مارتا کرنشاو گرفت: «اعمال تروریست ها بر پایه تفسیر شخصی و ذهنی آن ها از دنیا شکل گرفته است نه بر مبنای واقعیت عینی، این وضعیت در اغلب تروریست ها مشاهده می گردد.» ب. ارضا نشدن نیازها گرایش درونی بالقوه برای پاسخ دادن به موقعیت یا محرک خاص بیرونی، از بین موقعیت ها و محرک های مختلف موجود را می توان انگیزه نامید. اشخاصی که در وجودشان انگیزه پرخاشگری قدرتمندی دارند، در مواجهه با خطرات محیط با حمله و خشم پاسخ می دهند. در پس اقدامات تروریستی مانند هر رفتار دیگری انگیزه یا انگیزه هایی نهفته است که حاکی از وجود نقص در نیازهای ارضاء نشده ای است که سرانجام روزی به صورت خشونت، تخریب، ترور و... سر برآورده است. اقدامات تروریستی می تواند نتیجه ارضاء نشدن نیازها یا فرانیازها باشد، با توجه به اینکه نیازی از سلسله مراتب نیازهای انسان ارضاء نشده باشد، انگیزه برای ارضای آن به وجود می آید. برای کشف عوامل ارتکاب اقدامات تروریستی درک انگیزه آن بسیار مفید است. تعدادی نیازهای ذاتی وجود دارند که فعال کننده رفتار آدمی هستند. این نیازها هرچند غریزی هستند؛ اما موجب بروز رفتارهایی اکتسابی می شوند. براساس سلسله مراتب می توانند، به ترتیب از قاعده هرم به نیازهای فیزیولوژیکی، نیاز به ایمنی، نیاز به تعلق داشتن، نیاز به احترام و شهرت و نیاز به خودشکوفایی تقسیم شوند. واضع این سلسله مراتب نیازها یک روانشناس آمریکایی به نام آبراهام مزلو می باشد. وی معتقد است که نیازهای موجود در قاعده هرم باید قبل از نیازهای موجود در راس هرم ارضا شود؛ یعنی تا زمانی که نیازهای قاعده هرم تامین نشود، نیازهای راس آن تجلی نمی یابد. نیازهای قاعده هرم که از نیازهای اساسی محسوب می گردند باید ارضا شوند؛ چرا که ناتوانی در برآورده کردن آن ها نوعی نارسایی در افراد ایجاد می کند؛ به همین خاطر به این نیازها، نیازهای کمبود یا نارسایی نیز گفته می شود. در مقابل به نیازهای بالای هرم، که ضرورت کمتری دارند و می توانند به بقا و رشد انسان کمک کرده و موجب طول عمر و سلامتی بهتر شود، نیازهای «رشد» یا «بودن» گویند.   نیازهای فیزیولوژیکی ضروری ترین و اصلی ترین نیازهای انسان از بدو تولد نیاز به آب، غذا، هوا، خواب، جنس مخالف و... است که برای بقای بشر وجود و ارضای آن الزامیست. ارتباط «کمبود» این نیاز با تروریست ها چه می تواند باشد؟ آیا تروریسم نشئت گرفته از ارضا نشدن این نیازهاست؟ هرچند پذیرش آن تا حدی دشوار می باشد؛ ولی عده ای بین تمایلات جنسی سرکوب شده و تروریسم ارتباط مثبت برقرار کرده اند؛ نیاز به ارضای جنسی یک نیاز فیزیولوژیکی اصلی محسوب می شود که آن ها تمایل به شرکت در اعمالی داشته باشند که میل به انتحار بیشتر است؛ لذا تروریست های انتحاری ممکن است در ارضای نیازهای جنسی مشکلاتی داشته باشند. علاوه بر معتقدین فوق یکی از ویژگی های روانی تروریست های جناح راست را اختلال در هویت جنسی ذکر کرده است. هرچند قائلین این نظر، دلایلی برای ارتباط بین ارضا نشدن این نیاز و تروریسم ارائه کرده اند؛ اما به دلیل نبود مطالعات میدانی در این زمینه، به نظر می رسد این دلایل از منطق ضعیفی برخوردار است. نیاز به ایمنی ارضای این نیاز مستلزم امنیت، ثبات، حمایت، نظم و رهایی از ترس و اضطراب است و در کودکان به وضوح مشاهده می شود. وابستگی کودک به والدین و ترس وی از امور خارجی نشانگر نیاز وی به امنیت است. یک روانشناس به نام هورنای نیاز به ایمنی را در تعیین شخصیت دارای نقش اساسی می داند. منظور وی داشتن امنیت و رهایی از ترس است. لذا رشد بهنجار شخصیت در گروی تجربه احساس امنیت و فقدان ترس می باشد. احساس ایمنی در کودک بستگی به نحوه برخورد والدین دارد. عدم صمیمیت، محبت و عاطفه والدین نسبت به فرزندان می تواند ایمنی در کودکان را تضعیف یا به طور کلی از بین ببرد. والدین با تنبیه های بی دلیل، با تبعیض قائل شدن بین فرزندان، بدقولی، رفتارهای غیرعادی، تحقیر، تمسخر و منزوی کردن کودک، احساس ایمنی را از بین می برند و احساس تنفر و دشمنی کودک نسبت به والدین، به دلایلی چون ترس از والدین، احساس درماندگی، نیاز به دوست داشته شدن و احساس گناه سرکوب می شود. به یکی یا چند دلیل از دلایل فوق کودک از ابراز تنفرش خودداری می کند. به عقیده هورنای، این تنفر ریشه انواع روان رنجوری هاست. اینکه احساس حقارت، موجب احساس عدم ایمنی و عدم ارضای ایمنی می گردد و ریشه روان رنجوری توصیف می گردد، تا حدی درست است؛ اما چگونه روان رنجوری می تواند علت بروز تروریسم باشد؟ آیا احساس حقارت و تنبیه کودکان توسط والدین می تواند در بزرگسالی فرد را به تروریسم بکشاند؟ آیا می توان بین این دو رابطه ای مثبت متصور شویم؟ برخی از محققان در زمینه تروریسم، ریشه آن را در مسائلی سیاسی، خصوصا سیاست آمریکا نمی دانند، بلکه علت آن را سوءرفتار شدید خانواده ها با تروریست ها می دانند که در نهایت این سوءرفتار موجب بروز احساس حقارت و در پی آن احساس تنفر و انتقام می شود و با توسل به «مکانیسم جا به جایی» این تنفر از والدین به سوی جامعه تغییر می یابد. این عقیده که تروریسم ریشه در سوءرفتار دوران کودکی دارد، موضوع نسبتا عادی و معمول است و هنوز توسط برخی از تحلیل گران معاصر نیز دنبال می شود. نیاز به تعلق داشتن با برآورده شدن نیازهای فیزیولوژیک و ایمنی، حس تعلق داشتن در فرد ایجاد می شود و به شکل های گوناگون نمایان می شود. از طریق روابط دوستانه با دیگران، شرکت در گروه و...، شخص کوشش های فراوانی انجام می دهد تا موجب ارضای احساس تنهایی و از خودبیگانگی شود.       به نظر می رسد تروریست ها عمدتا به دنبال این احساس تعلق وارد گروه های تروریستی می شوند. انگیزه تروریست ها عمدتا نیاز به تعلق داشتن، نیاز به کسب هویت، تمایل به پایگاه اجتماعی و... است. جست و جوی هویت ممکن است اشخاص را به سوی سازمان های تروریستی یا افراطی به طرق گوناگون بکشاند. درواقع، هویت اشخاص، در هویت گروه ظاهر می شود. عضویت در یک گروه تروریستی برای اشخاصی که حس بنیادی شان از هویت دچار عیب و نقص شده است، یک حس هویت فراهم می کند. برای کسب یک هویت جدید تروریست ها سعی دارند که هویت خود را در گروه مخفی کنند.   در تحلیل گروه تروریستی باسک، اذعان شده که تروریست ها به منظور کسب هویت و موقعیت اجتماعی تلاش وافری دارند. نیاز به تعلق و هویت از نیازهایی است که می تواند انسان ها را به گروه های افراطی و تروریستی و هم گروه های هنجارپذیر جامعه هدایت کند، حس «من» در افراد ضعیف شده و به دنبال ترمیم این حس افراد به این گروه ها می پیوندند. به عبارتی دیگر افراد می توانند به سبب عضویت در گروه از ارزش های حاضر و آماده گروه بهره مند شوند. نیاز به احترام و غریزه شهوت بعد از ارضای نیاز به محبت و احساس تعلق، نیاز به احترام در شخص ایجاد می شود. شخص تشنه احترام هم از سوی خود به صورت خودارزشمندی و هم از سوی دیگران به شکل مقام، شناخته شدن، موفقیت اجتماعی، شهرت و... است. دو نوع نیاز به احترام وجود دارد: یکی نیاز به عزت نفس و دیگری نیاز به احترام از سوی افراد دیگر. هورنای نیاز به قدرت، وجهه و اعتبار، نیاز به تحسین و تمجید شخص را نیازهای روان رنجوری می داند که راه حل های غیرمنطقی برای مشکلات شخصی اند. نیازها هم از نظر مزلو و هم از نظر هورنای اموری مهم در تحکیم شخصیت محسوب می گردند و انسان بعد از ارضای نیازهای ابتدایی تر سعی در برآورده ساختن آن خواهدداشت. ارضای این نیاز هم می تواند به صورت فردی باشد و هم به صورت گروهی و جمعی انجام شود. جان هینکلی، سعی در ترور رونالد ریگان رییس جمهور سابق آمریکا داشت. اولین جمله بعد از دستگیر شدنش این بود: «آیا تلویزیون این صحنه را نشان می دهد؟ حالا تمام جهان تمدن من را می شناسند.» اظهارات این شخص به روشنی حاکی از میل به شهرت یا به عبارتی ارضا نشدن این میل در گذشته بود. حوادث تروریستی، عمدتا درسطح داخلی ارتکاب می یابند و تعداد کمی از آن ها حوادث تروریستی بین المللی است. اما همین تعداد اندک موجب رعب و هواس جهانیان شده است؛ آن هم بیشتر به دلیل نقش فعال تبلیغات و رسانه ها می باشد. شاید بتوان گفت که اعمال تروریستی از آنجایی که در رسانه های جهان بازتاب بیشتری دارند و به تمام دنیا مخابره می شوند، گروه های تروریستی از آن برای کسب شهرت بین المللی استفاده می کنند.فصلنامه مطالعات تروریسم - سعید محمدی گماری ]]> روانشناسی اجتماعی Mon, 10 Jul 2017 09:33:13 GMT http://migna.ir/vdchqxnk.23nzxdftt2.html همسرتان درحال خیانت به شماست، اگر... http://migna.ir/vdccmiq0.2bqso8laa2.html از نگاه دیگران شما در یک رابطه سال و ایده آل به سر می برید اما خودتان احساس می کنید که یک جای کار می لنگد. احساس می کنید اشکالی وجود دارد، و ناگهان خود را در حال بررسی موبایل و جیب های او می یابید. در همین زمان است که تلخی واقعیت شما را غافلگیر می کند: بله! او به شما خیانت می کند. بسیاری از ما این تجربه دردناک را داشته ایم. در این مواقع از خود می پرسیم: آیا اشتباهی از من سر زده است؟ آیا به اندازه کافی خوب نبوده ام؟ آیا نشانه هایی وجود داشت که آنها را نادیده رفتم؟  از آنجا که این موضوع در رابطه عاطفی بسیار حساس است، بهتر است که تنها با دیدن یک یا دو نشانه زود قضاوت نکنید. اگر بیش از 3 نشانه خیانت را به طور مکرر در همسرتان دیدید، آنوقت باید هر چه سریع تر با او در این رابطه صحبت کنید.     در ادامه نشانه هایی که ممکن است دلیل بر خیانت همسرتان به شما باشد را برایتان آورده ایم.     تلفن همراه اش را از شما دور می کند تلفن همراه یکی از خصوصی ترین اشیا هر فرد است. اگر همسرتان در حال خیانت به شما باشد، مطمئنا رد پای آن را در تلفن همراهش خواهید دید. بنابراین اگر همسرتان در نشان دادن تلفن همراهش به شما خودداری کرد، باید به او شک کنید. این روزها کار کردن زیاد با تلفن همراه امری طبیعی است که تقریبا تمام افراد به آن دچارند اما زمانی که شما در اطراف همسرتان هستید و او گوشی خود را کنار می گذارد  یا آن را خاموش می کند، پس بی شک او در حال پنهان کردن چیزی از شماست.   اکانت شبکه های اجتماعی اش را غیرفعال یا شما را از آن حذف می کند  گاهی ممکن است که شبکه های اجتماعی حوصله همسرتان را سر برده باشد و بخواهد که مدتی از آن دور شود، در اینصورت ایرادی ندارد و نباید خیلی به دلیل آن گیر دهید اما زمانی که او شما را از لیست دوستانش حذف می کند، باید به او شک کنید. مطمئنا این کار او طبیعی نیست و او چیزی یا کسی را از شما پنهان می کند.     در کنار شما عصبی است آدمها به دلایل مختلف ناراحت و عصبی می شوند اما اگر دیدید که شریک زندگی تان تنها در زمان هایی که کنار شماست بداخلاق، عصبی و بهانه گیر می شود، آنوقت به دنبال دلیل اصلی آن باشید. شاید که او بخواهد در مورد موضوعی با شما صحبت کند.     ناگهان به سفر می رود   دلایل زیادی برای سفر وجود دارد، سفرهای کاری، سفرهای تفریحی برای دور شدن از استرس زندگی روزمره و... هیچکدام از اینها جای نگرانی ندارد اما اگر همسر شما بدون برنامه ریزی قبلی و هماهنگی با شما ناگهان چمدان سفر خود را بست، توصیه ما به شما این است که پیگیر دلیل آن باشید.   البته احتمال این که او شما را نیز تشویق به سفر کند نیز وجود دارد. در این شرایط اگر که او بر این کار اصرار کرد، بدون این که ذره ای از دوری شما دلتنگ و ناراحت باشد، باید به این رفتار او شک کنید. شاید او به دنبال پیدا کردن فضایی برای خیانت به شما است.    شما را به خیانت متهم می کند   اگر همسر شما در حال خیانت به شما باشد، احتمال این که این موضوع را برعکس ببیند و بی دلیل شما را به این کار متهم کند، نیز وجود دارد. در واقع او با این کار می خواهد که کارهای خودش را پنهان و حواس شما را به جای دیگری پرت کند. افراد خیانت کار و دروغگو همه را به چشم خودشان می بینند.     بی دلیل خوشحال است   شما از دور می ببینید که همسرتان گلی را بویید و لبخند زد یا که بی دلیل خوشحال است، در این شرایط باید منتظر باشید تا او خبر خوبش را به گوش شما نیز برساند اما اگر چنین اتفاقی نیافتد، باید به دنبال دلیل شادی او باشید. مطمئنا او دلیلی جز شما برای شادی اش پیدا کرده است.     رابطه جنسی شما کم شده است    اگر تا به حال همسرتان بود که به سمت تان می آمد اما حال نیازهای شما را، زمانی که به سمت اش دست دراز می کنید، پس می زند، باید دلیلش را بپرسید. شاید دلیل آن استرس کاری، اختلال هورمونی یا حتی بیماری های روانی باشد اما دلایل دیگری هم وجود دارد که ممکن است رابطه شما را به اتمام برساند، پس هر چه سریع تر به دنبال علتش باشید.   با شما سر سازش ندارد   افراد خیانتکار به هیچ صراطی مستقیم نیستند. زمانی که بحثی بین شما بوجود می آید، آنها کوچک ترین تلاشی برای حل آن نمی کنند و احساسات شما را کاملا نادیده می گیرند. اگر شما نیز احساس کردید که همسرتان ناگهان لجباز شده و به حرف های شما کوچک ترین اهمیتی نمی دهد، هوشیار باشید زیرا اینها نشانه ای از خیانت است. مسلما بحث و دعوا در هر رابطه ای طبیعی است اما اگر یک طرف رابطه تلاشی برای حل آن نکرد یا به بیانی سر سازش نداشت، باید به آن شک کنید.     از نقشه هایش عقب می کشد    اگر با همسرتان برنامه ای ریخته اید و منتظر او نشسته اید تا بدان عمل کنید اما او ذره ای تمایل به آنها را ندارد یا آنها را کنسل می کند، باید به طور جدی با او گفتگو کنید. کنسل کردن برنامه ها یا کنار کشیدن از آنها نه تنها توهین به رابطه عاشقانه شماست بلکه بی احترامی نیز محسوب می شود.    در برنامه های آینده اش جایی ندارید    اگر شریک زندگی تان بدون شما به میهمانی رفت یا که برای رفتن به خانه پدر و مادر خود تنهایی را ترجیح داد، احتمال این که در آینده اش نیز شما جایی نداشته باشید، زیاد است. در واقع او برنامه زندگی اش را، مهم نیست که کوتاه مدت است یا بلند مدت، بدون شما می بیند و دوست ندارد که شما را در آن شریک کند. آیا فکر کرده اید که شاید پای فرد دیگری در میان است؟    خبر خیانت‌اش را از دیگران شنیده اید اگر دوست، آشنا یا حتی غریبه ای برای اولین بار به شما پیغام و خبر داد که همسرتان در حال خیانت به شماست، بهتر است که از همسرتان دفاع و گوشی را قطع کنید اما اگر این پیغام ها تکرار شد باید فکر دیگری کنید. از آنجا که این موضوع جای نگرانی دارد، بهتر است که هر چه سریع تر با همسرتان گفتگو کنید. در نهایت، اگر چه همسرتان با اعتمادترین فرد زندگی شماست اما اگر تعدادی از نشانه های بالا را به طور مکرر در رفتارهای او دیدید، تا دیر نشده وارد عمل شوید.  برترينها ]]> روانشناسی اجتماعی Wed, 05 Jul 2017 11:52:10 GMT http://migna.ir/vdccmiq0.2bqso8laa2.html بیشترین انگیزه خیانت همسران http://migna.ir/vdcae6ny.49n6u15kk4.html میگنا: اگر سعی کنیم برخی موضوعات را به شکلی کارشناسانه نگاه کنیم، حساسیت‌ها نیز کمتر خواهد شد. قدرنشناسی نکته‌ای است که در بدو امر ساده به نظر می‌رسد اما شکاف‌هایی ایجاد می‌کند که کم کم به حفره‌ای عمیق همچون طلاق عاطفی منتهی می‌شود. این جدایی ذهنی به‌تدریج رنگ واقعیت می‌گیرد و بالاخره یکی از زوجین موضوع طلاق را پیش می‌کشد. ضمن اینکه عده‌ای نیز گمان می‌کنند که مصداق خیانت تنها به خیانت‌های جنسی محدود می‌شود درحالی‌که مشاوران خانواده آن را به ٣ دسته طبقه‌بندی می‌کنند: ١- خیانت کلامی: زن یا مرد به ‌صورت تلفنی یا اینترنتی با فردی غیرهمجنس گرم می‌گیرد و پایه‌های انحراف به این ترتیب چیده می‌شود. ٢- خیانت ذهنی: عده‌ای در فکر و تخیلات‌شان مدام به شخصی دیگر می‌اندیشند و از آنجا که زاده ذهن‌شان است، آن فرد را شخصی ایده‌آل می‌پندارند. این زنگ خطری برای یک زندگی مشترک است چرا که شخص دایماً شریک زندگی‌اش را با فرد ذهنی مقایسه می‌کند و در ارتباط با همسرش به مشکل برمی‌خورد و رابطه سرد می‌شود. ٣- خیانت رفتاری: منظور از خیانت رفتاری، ارتباط برقرار کردن با شخصی غیرهمجنس خارج از سیستم خانواده است. قطعا در این نوشته کوتاه نمی‌توان تمام عوامل خیانت را بررسی کرد اما تمام مشاوران خانواده به یک نکته تأکید دارند. این سوال را از خود بپرسید که چقدر به حرف طرف مقابل گوش می‌دهید؟ هر چقدر ارتباط کلامی طرفین کمتر شود، احتمال طلاق عاطفی بیشتر خواهد بود. زنان باید توجه داشته باشند، فیزیولوژی مرد به او اجازه نمی‌دهد در آن واحد چند کار را انجام بدهد. به‌ویژه وقتی همسرتان به خانه می‌آید، در حال حمل افکار بیرون خانه است. این زمان، زمان مناسبی برای صحبت کردن با او نیست. بسیاری از زنان از این موضوع گلایه می‌کنند که همسر ما به حرف ما گوش نمی‌دهد و برای ما اهمیت قائل نیست. در حالی که اگر مرد در حال انجام کاری دیگر باشد، به لحاظ ساختار ذهنی خود نمی‌تواند حرف شما را گوش کند. بنابراین زمان صحبت کردن با مرد باید زمان فراغت او باشد. نکته‌ای هم که مردان به آن توجه نمی‌کنند دوباره موضوعی است مرتبط با فیزیولوژی زنان. بخش عمده‌ای از ابراز احساسات همسرتان از طریق هم‌کلامی مرتفع می‌شود. متأسفانه مرد خانه تنها بدون اینکه به همسرش نگاه کند، سر تکان می‌دهد و منتظر است تا حرفش تمام شود و پی کارش برود، در حالی که هم‌کلامی، شنیدن مکانیکی کلام از سوی مرد نیست بلکه گوش سپردن به زن است. زنان در بسیاری موارد حتی راه حل نمی‌خواهند. فقط از همسر خود تقاضا دارند تا به آن‌ها توجه کند و درست و مؤثر به حرف‌شان گوش بسپارد. مهارت «گوش دادن» و «گوش سپردن» متأسفانه بین ما ایرانی‌ها جایی ندارد. ما استاد حرف زدن‌ایم؛ آدم‌هایی شده‌ایم که خودخواهانه فقط حرف می‌زنیم و حاضر نیستیم دقایقی را برای گوش دادن صرف کنیم. همین امروز به رفتار خود دقت کنید! اگر توانستید بین صحبت‌های کسی دیگر اظهار نظر نکنید، راه حل ندهید، بین کلامش ندوید یا او را بی‌وقفه قضاوت نکنید! اگر توانستیم... روزنامه شهروند ]]> روانشناسی اجتماعی Thu, 15 Jun 2017 11:29:07 GMT http://migna.ir/vdcae6ny.49n6u15kk4.html مرز میان پنهانکاری و حفظ حریم شخصی در زندگی زناشویی کجاست؟ http://migna.ir/vdcaowny.49n6015kk4.html ميگنا: یکی از چالش‌های مهم شما در رابطه همواره این خواهد بود که آیا به این دلیل که در یک رابطه عاطفی مشترک قرار دارم باید همه چیز را بگویم؟ افراد بسیاری مرز بین حریم خصوصی و پنهانکاری را نمی‌دانند، زیرا به آنها آموزش داده نشده رابطه به چه چیزهایی احتیاج دارد و چه‌ چیزهایی را باید حفظ کنند و گفتنی‌های یک رابطه چیست؟ علاوه براین تشخیص اینکه شما یا شریک زندگی‌تان چه‌ چیزی را از هم پنهان می‌کنید و چه‌ چیزی را متعلق به حریم خودتان می‌دانید ممکن است کمی گیج‌کننده باشد. فرق آدم پنهانکار با دیگران چیست؟ فرد پنهانکار تمایل دارد حقایق را از دسترس دور نگه‌ دارد و کسی را وارد حریم خود نمی‌کند. پنهان‌ کاری یعنی دور نگه‌ داشتن دیگران از حقیقتی به خاطر ترس و نگرانی. آدم پنهانکار از تأثیر بیان و نشان دادن حقیقت بر دیگران می‌ترسد. او همیشه نگران است که اگر حقیقتی را بگوید آسیبی جسمی یا روحی به دیگران یا به خودش وارد شود و رابطه را با بیان واقعیت خراب کند. ترس دلیلی برای پنهانکاری خیلی وقت‌ها افراد به خاطر ترس و نگرانی چیزی را از دیگران پنهان می‌کنند. وقتی واکنش‌ها را نمی‌شناسید دچار نگرانی می‌شوید. به‌ همین دلیل ممکن است به همسرتان نگویید چقدر خرج کرده‌اید یا وقتی با دوستانتان خوش می‌گذراندید به او بگویید سرکار بوده‌اید. علاوه بر این ممکن است شما نگران تأثیر بیان حقیقت به خاطر خودتان، یا واکنش همسرتان یا تأثیرات جانبی آن روی رابطه باشید. خیانت، مصرف مواد مخدر یا الکل، عادت‌های جنسی خاص، علاقه‌های جنسی متفاوت چیزهایی هستند که اگر فاش شوند می‌توانند تأثیری منفی روی رابطه‌تان داشته باشند. همسرتان را دوست دارید اما گرفتار یکی از این مسائل هستید و اگر راستش را بگویید همه چیز را از دست می‌دهید پس تا آنجا که می‌توانید مخفی کاری می‌کنید. حریم خصوصی چیزی است که شما را از دیگران جدا می‌کند. مسائل خصوصی رفتارها، باورها و دیدگاه‌های خاص شما و حریم جسمی و جنسی شماست. رویاها، فانتزی‌ها و خیالات شما، احساسات شما آن‌گونه که دنیا را درک می‌کنید و باورهای معنوی‌تان حریم شخصی هستند. حریم خصوصی، فضای شخصی است، فرصت و امکانی است که شما را از دیگران جدا می‌کند و به شما امنیت روانی می‌دهد. کسی نباید به بهانه همراهی و همبستری با شما حریم‌ها را از بین ببرد. اگر کسی محدودیت‌های روحی، روانی و جسمی شما را رعایت نکند او متجاوز است و شما مورد آزار و خشونت قرار گرفته‌اید. حریم خصوصی ابزاری برای حفظ هویت شماست نه ابزاری برای پنهانکاری. برای سلامت روانی خودتان باید به کمک «خودتان» و بدون فشارهای بیرونی هویت‌تان را حفظ کنید. حریم خصوصی ایستادن میان خود و فشارها و نیروهای بیرونی است. حالا یک بار دیگر از خودتان بپرسید آیا کاری که می‌کنید برای حفظ حریم خصوصی‌تان است یا پنهانکاری است؟   ایران بانو ضمیمه روزنامه ایران ]]> ازدواج خانواده Sun, 11 Jun 2017 12:20:51 GMT http://migna.ir/vdcaowny.49n6015kk4.html افسردگي، بيماري روشنفکرها يا روشنفکرنماها؟ http://migna.ir/vdchvvnk.23nzxdftt2.html عده‌ای معتقدند هرقدر یک فرد خوشحال‌تر باشد، سطحی‌تر است و برعکس هرقدر یک فرد غمگین‌تر باشد، عمیق‌تر، پرمغزتر و روشنفکرتر است. دکتر سیدآرش تقوی، روانشناس سلامت و مدرس دانشگاه، درباره طرز فکر روشنفکرها توضیح می‌دهد و به شما می‌گوید چرا روشنفکرها درد و رنج را راحت‌تر می‌پذیرند و به چه دلیل گروهی از روشنفکران را افسرده می‌بینیم. تعریف افسردگی از نظر متخصصان غم، خشم و ترس از پاسخ‌های بهنجاری است که افراد در برابر مشکلات زندگی از خود نشان می‌دهند. بسیاری از افراد براي توصیف احساس غم و ناراحتی از کلمه افسردگی استفاده مي‌كنند اما از نظر علمی، ناراحتی با افسردگی بسیار متفاوت است. علائم افسردگی در روانپزشکی 1- خلق افسرده مانند احساس غمگینی، درماندگی، احساس پوچی و همچنین گریه کردن بی‌مورد 2- کاهش قابل ملاحظه علاقه نسبت به تمام فعالیت‌ها یا فقدان احساس لذت 3- کاهش یا افزایش اشتها 4- بی‌خوابی یا پرخوابی که نوع بی‌خوابی شایع‌تر است. 5- کندی روانی - حرکتی 6- کاهش یا افزایش میل جنسی که کاهش آن شایع‌تر است. 7- خستگی یا فقدان انرژی 8- احساس بی‌ارزشی یا احساس گناه 9- کاهش تمرکز و به‌دنبال آن کاهش قدرت تفکر و تصمیم‌گیری 10- افکار خودکشی تکرارشونده. اگر فردی از علائمی‌که گفتیم 5 مورد یا بیشتر را به مدت 2 هفته به طور مداوم داشته باشد یک بیمار افسرده است.افزايش ميزان افسردگي باعث مي‌شود شما مانند قبل نتوانيد از زندگي لذت ببريد. تعریف افسردگی از نظر عوام مردم معمولا داشتن خلق پایین، نداشتن احساس رضایت داشتن غم و ناراحتی همراه با لذت نبردن از زندگی را افسردگی تعریف می‌کنند. ویژگی مشترک تعریف عوام از افسردگی و تعریف روانشناختی آن، لذت نبردن از زندگی است. روشنفکر کیست؟ روشنفکر کسی است که همه چیز را برای اندیشیدن مجاز می‌داند. روشنفکر کسی نیست که همه چیز را مجاز بداند و تایید کند اما به اندیشه و ذهنش این اجازه را می‌دهد که به همه چیز فکر کند. روشنفکری مدرن روشنفکری در حدود نیمه دوم قرن بیستم بیشتر به سمت تفکر در مسائل رنج‌آور رفته است. روشنفکرهای اولیه عده‌ای انسان تجمل‌گرا بودند که تجمل را ترک کردند و وارد عوام شدند. این افراد در زندگی با مردم عادی احساس کردند هر آنچه برچسب تجمل را با خود دارد مثل شادی، سرور، امید، شیفتگی و... نباید در بین آنها باشد. هنگامی‌که امید، شادی و لذت وجود ندارد، تصور می‌شود ناامیدی، غم، درد،  رنج وجود دارد. از اینجا تمرکز روشنفکرها روی درد و رنج و غم بیشتر شد. فلسفه روشنفکرها یکی از علومی‌که روشنفکران مطالعات زیادی درباره آن انجام می‌دهند، فلسفه است. فلسفه مادر علوم است. علم ریاضیات اولین فرزندی است که از مادر (فلسفه) جدا شد و روانشناسی 130 سال پیش آخرین فرزندی بود که از مادر خود فلسفه جدا شد. این آخرین فرزند (روانشناسی) بیشتر از سایر علوم بوی مادرش (فلسفه) را با خود همراه دارد. تفکر فلسفی در روانشناسی از مباحث جدی محسوب می‌شود. قسمتی از این تفکر فلسفی این است که جز بعضی از گرایش‌های خاص و اندکی از فلسفه، مانند مکتب رواقی که روی لذت تمرکز کردند، سایر گرایش‌ها بیشتر به خشم و ترس پرداخته‌اند. انگیزه افراد عادی در زندگی رفتارهای یک فرد عادی و طبیعی در زندگی در پی تامین دو هدف کسب لذت و گریز از رنج است. در روانشناسی کسب لذت تقویت مثبت نامیده می‌شود؛ یعنی افزایش احتمال بروز یک رفتار برای کسب لذت بیشتر. گریز از رنج در روانشناسی تقویت منفی نامیده می‌شود؛ یعنی تقویت رفتارهایی برای اینکه از رفتارهای منفی و رنج‌آور کاسته شود.   انگیزه روشنفکرها در زندگی این سؤال اینجا مطرح می‌شود که روشنفکر برای رنج، غم، فلاکت، بیچارگی، استیصال و درماندگی تا چه حد ارزش انسانی قائل می‌شود؟ در پاسخ باید گفت روشنفکر کسی است که همه این مفاهیم را به عنوان یک موجودیت انسانی می‌پذیرد. یک روشنفکر هر چیزی را به عنوان یک موجودیت انسانی می‌پذیرد نه فقط لذت و شادی را آن هم در حد تفکر. روشنفکر خود را مجاز می‌داند درباره نقش غم و رنج در زندگی انسان بیندیشد. پس اینچنین می‌توان نتیجه گرفت که روشنفکر بیشتر از سایر افراد دغدغه رنج و غم دارد. آیا افسردگی در روشنفکرها بیشتر دیده می‌شود؟ اگر تعریف افسردگی را به ترک و فقدان لذت (anhedonia) محدود کنیم و روشنفکر را کسی بدانیم که همه تفکرات را تایید نمی‌کند اما خود را مجاز به تفکر درباره همه چیز می‌داند و با این پیش‌فرض که روشنفکر کلاسیک دهه 60 و 70 میلادی برای گریز از قوانین دست و پاگیر زندگی متمدن به سوی نوعی مخالفت آشفته فکری و عملی (آنارشی) با تفکر غالب پیشرو، به ویژه در اروپا و آمریکای شمالی می‌پردازد برای ناسازگاری با این حرکت‌ها، غم و خشم خود را به شکل شکایت از وضع موجود و نوعی خشم و افسردگی نشان می‌دهد. اگرچه ارزیابی و مشاهده علائم بالینی افسردگی به عنوان یک بیماری روانی در روشنفکران، قطعی و حتمی‌ نیست اما بروز رفتارها و هیجان‌های منفی برگرفته از غم شدید درونی (مالیخولیا)، درماندگی و حسرت به عنوان ریشه‌های بروز افسردگی ذهنی و رفتاری در روشنفکران فراوان‌تر است. اما از نظر تشخیص گذاری روانشناختی، الزامی ‌بر افسرده‌تر بودن روشنفکران وجود ندارد! البته در بخش‌هایی از روانشناسی که به عنوان روانشناسی عمق‌نگر مطرح می‌شود، مانند دیدگاه‌های روانکاوانه از جمله نظریات و تحلیل‌های ارائه شده توسط  شخص زیگموند فروید به عنوان بنیانگذار روانکاوی، بر رنج و غم به عنوان تجربیات عمیق انسانی تأکید زیادی می‌شود اما باید توجه کرد رنج و غم، تنها  بخشی از تجربیات عمیق انسان را شکل می‌دهد نه همه آنها را. اگر از این منظر که انسان موجودی است که از رنج آمده و در رنج خواهد بود و در رنج خواهد رفت به روشنفکری بنگریم می‌توان گفت این فاکتور جدی افسردگی؛ یعنی رنج کشیدن و فقدان لذت، می‌تواند در آن بخش از نگاه روشنفکری که در حرکتی اعتراضی، به مخالفت با ساختارهای موجود تمدن می‌پردازد، بیشتر دیده ‌شود. حال این سؤال پیش می‌آید که چرا مردم عادی کمتر این‌گونه می‌اندیشند و به دنیا می‌نگرند؟ روشنفکرها معتقدند مردم عادی بیشتر از اینکه بیندیشند به امور مادی و لذت‌های دنیوی مشغولند. البته این نظر روشنفکرها در مورد مردم عادی است چراکه مردم عادی هم روشنفکران را به برج عاج‌نشینی، متهم می‌سازند. همه انسان‌ها برای خود غم‌ها و رنج‌هایی دارند و با مفاهیمی ‌مثل رنج تنهایی، رنج آزادی، رنج پوچی و اضطراب مرگ درگیرند؛ در مکتب وجودگرایی به رنج‌های وجودی از آنها یاد می‌شود در واقع سطح نگاه و مفهوم‌پردازی مردم عادی به اندازه روشنفکرها عمیق نیست. افسردگی در افراد روشنفکرنما روشنفکر اگر رفتار نمایشی نداشته باشدنسبت به سایر مردم تفکر عمیق‌تر و ریشه‌ای‌تر دارد. همان‌طور که عده‌ زیادی افراد قدرت‌نما وجود دارند نه قدرتمند، عالم‌نما نه عالم، طبیعتا عده زیادی روشنفکرنما وجود دارند نه روشنفکر. ریچارد فاینمن، فیزیکدان مشهور معتقد است: «عده کمی‌ در دنیا تولید اندیشه‌‌های علمی ‌می‌کنند و سایر افراد کارمندان علم هستند.» بیشتر محققان روی نظریات دانشمندان کار می‌کنند ولی اندیشه علمی‌ تولید نمی‌کنند. روشنفکرنما کسی است که در بهترین شرایط به بسط، تجزیه و تحلیل افکار روشنفکر دیگری که اصیل‌تر است، می‌پردازد و آنها را دوباره پردازش می‌کند. بعضی روشنفکرنماها به تجزیه و تحلیل افکار روشنفکران نمی‌پردازند بلکه بلندگوی افکار روشنفکری دیگران هستند. عده‌ای هم بسته به اینکه به کدام دیدگاه روشنفکری علاقه‌مند و معتقدند، ژست‌های خاص آن را می‌گیرند. در این افراد افکار افسردگی به شکل ناامیدی و پوچ‌گرایی بیشتر دیده می‌شود چون یک روشنفکر واقعی هنگامی‌که به مسائل عمیق می‌اندیشد در عمق آن، شادی‌ها و امیدهایی را هم می‌یابد. اگر روشنفکر معتقد باشد که مجاز است به همه چیز بیندیشد پس باید به مفاهیمی‌مثل امید، شادی و لذت هم بیندیشد و روشنفکر واقعی و صادق تنها به درد، رنج، غم، ناامیدی و افسردگی فکر نمی‌کند.  منبع: مجله زندگی ایده آل ]]> روانشناسی اجتماعی Mon, 05 Jun 2017 10:50:16 GMT http://migna.ir/vdchvvnk.23nzxdftt2.html اسرار«روانشناسی سیاسی» در رقابت‌های انتخاباتی http://migna.ir/vdciuva5.t1auy2bcct.html ميگنا: «روانشناسی سیاسی» به مطالعه رفتارها و فرآیندهای سیاسی براساس نظریه‌های روانشناسی می‌پردازد. اهمیت روانشناسی سیاسی به قدری است که ممکن است برخی نامزدهای انتخاباتی کارشناسانی از این دست را ولو به‌طور محرمانه استخدام کنند تا به شعار و گفتار و رفتار آنان در سخنرانی‌ها و مناظره‌های انتخاباتی جهت دهند. چه بسا گفتن یک جمله طنزگونه از سوی یک نامزد بتواند به یک تکیه‌کلام محبوب و عامیانه برای رأی دهندگان تبدیل شود و باعث افزایش محبوبیت وی گردد. روانشناسان سیاسی همچنین می‌توانند با رصد تحولات انتخابات، شایعات و دروغ‌هایی که درباره یک نامزد انتخاباتی مطرح است، را پیدا کرده تا برای رفع آن، چاره‌اندیشی شود. همچنین، این روزها که شبکه‌های مجازی بخش قابل ملاحظه‌ای از فعل و انفعال‌های انتخابات شده‌اند، روانشناسان سیاسی با تجزیه و تحلیل این فضا هم به احزاب و جریان‌های سیاسی در تصمیم‌سازی و نحوه مواجهه مناسب با انتخابات کمک می‌کنند و هم به ستادهای انتخاباتی گزارش‌های لازم را ارائه می‌دهند. روانشناس سیاسی می‌تواند نقش یک مشاور و حتی مربی روحی – روانی را برای نامزدهای انتخاباتی ایفا کند و مانع از آن شود تا خستگی و فشار روانی وارد بر نامزدهای انتخاباتی در روزهای تبلیغات، روی آنها تأثیر منفی گذاشته و احیاناً موجب کاهش محبوبیت‌شان شود. لذا نظارت و کنترل رفتار نامزدهای انتخاباتی نیز از کارویژه‌های «روانشناسان سیاسی» است. واقعیت آن است که نامزدهای انتخاباتی شایسته ممکن است به‌دلیل عدم آشنایی با فرآیندهای انتخابات و پیچیدگی‌های آن نتوانند از این گردنه دشوار عبور کنند و توجه نکردن به مقوله‌هایی مانند به‌کارگیری روانشناس سیاسی و تعیین استراتژی صحیح، باعث ناکامی آنان و محروم شدن جامعه از ایشان شود؛ چرا که رقابت انتخاباتی با وجود صلح‌آمیز بودن آن، ستیز و هماوردی است که نهایتاً تنها یک پیروز خواهد داشت. بررسی اقبال و ادبار (رویگردانی) مردم از جریان‌های سیاسی نیز می‌تواند موضوع مطالعه روانشناسان سیاسی (و البته جامعه‌شناسان سیاسی) باشد. کاربست روانشناسی ‌سیاسی و به‌کارگیری روانشناسان‌سیاسی حتی می‌تواند احزاب و جریان‌های سیاسی را در معرفی نامزدهایی که از پیشینه و سلامت روان کافی و بهتری برخوردار باشند، بهره مند کند تا احزاب بتوانند از میان نیروهای خود به ارتقا و معرفی نامزدهایی بپردازند که در صورت پیروزی در انتخابات، به دلیل سلامت روانی کافی، بتوانند دوره مسئولیت خود را با موفقیت سپری کنند؛ چراکه به‌عنوان مثال، از دیدگاه روانشناسی چون «کارن هورنای» اگر کودک، فضای کودکی خود را در اضطراب و ناامنی سپری کند، این اضطراب ممکن است تأثیر مهمی بر شکل‌گیری شخصیت وی داشته باشد و وی برای رفع اضطراب به سمت رفتارهایی همچون «تسلیم در برابر دیگران»، «انزواطلبی» و «پرخاش» برود. ضمناً روانشناسان سیاسی نه تنها می‌توانند احزاب و نامزدهای انتخاباتی را در تبلیغات سیاسی (پروپاگاندا) و اقناع رأی‌دهندگان یاری کنند، بلکه می‌توانند احزاب را از افتادن در ورطه گروه‌زدگی (Groupthink) برحذر دارند.ميگنا؛ «گروه‌‌زدگی» یا «گروه‌اندیشی» وضعیتی است که فرصت نقد و ارزیابی آرای گوناگون از اعضای یک سازمان یا حزب سیاسی گرفته می‌شود و آنان به‌ جای آزاداندیشی و طرح نظر مخالف، با دیدگاه غالب همسو می‌شوند. «گروه‌زدگی» ابر تیره‌ای است که اگر آسمان یک حزب سیاسی را فرا گیرد، چه بسا آن را به‌طوفان و گردباد و نابودی بکشاند. در پرتو مطالعات «روانشناسی سیاسی» است که درمی‌یابیم به‌عنوان مثال تبلیغات «چهره به چهره» نسبت به تبلیغات فضای مجازی، نقش مؤثرتری در انتخابات دارد یا مشارکت در فعالیت‌های داوطلبانه و خیریه و فعالیت‌های اجتماعی می‌تواند رفتارشناسی انتخاباتی افراد را تحت‌الشعاع قرار دهد. روانشناسی سیاسی نیز به مانند دیگر رشته‌های علوم‌انسانی از روش‌های تحقیق و پژوهش رایج بهره می‌گیرد؛ روش‌های تحقیق کیفی، مطالعه موردی، تحقیق روایتی، تحقیق پیمایشی (روش مقطعی یا طولی)، روش تجربی و روش ضمنی (شامل زمان واکنش شناختی و اندازه‌گیری‌های روانشناختی و علوم اعصاب) از روش‌های تحقیق در روانشناسی سیاسی است. براساس آنچه آمد، احزاب سیاسی می‌توانند با کاربست «روانشناسی سیاسی» در فعالیت‌های انتخاباتی خود، پیروزی در انتخابات را تسهیل کنند و در صورت شکست نیز، عوارض آن را کنترل و برطرف کنند. اما چقدر حلقه‌نشینان سیاست ما از علم نوین «روانشناسی سیاسی» بهره می‌گیرند و در کنار مشاور رسانه‌ای، مشاور فرهنگی و اقتصای و...، خود را به مشورت با روانشناسان سیاسی ملزم می‌کنند؟ روزنامه ایران    ]]> روانشناسی اجتماعی Wed, 17 May 2017 08:14:51 GMT http://migna.ir/vdciuva5.t1auy2bcct.html ۴ نکته مهم که قبل از پایان دادن به یک رابطه باید بدانید http://migna.ir/vdcco4q0.2bqxi8laa2.html بارها احساسات مختلف چون رنجش، انتقام، دلسوزی، اندوه و… به سراغمان می‌آیند و در این هنگام است که از خود می‌پرسیم آیا اینکه از ابتدا وارد این رابطه شده‌ایم درست بوده؟ یا اینکه تا چه زمانی باید تلاش کنیم و کی دست از تلاش برداریم؟ زمان پایان رابطه چه موقعی است؟ برای شفاف‌تر شدن این مسئله ۴ نکته را با هم مرور می‌کنیم که قبل از پایان رابطه حتماً باید درباره‌شان خوب فکر کنید: ۱- از وابستگی شدید بیرون بیایید و یک ساختار حمایتی بسازید وابستگی زیاد باعث می‌شود خود واقعی‌مان نباشیم و بالطبع نتوانیم کار درست را انجام دهیم. اگر برای بقای خود (!) نیازمند انسانی دیگر باشیم به هیچ‌وجه نمی‌توانیم مشکلات موجود در رابطه را حل کنیم. و برای همین باید ساختار حمایتی ما به طور صحیح کار کند. یعنی چه؟ به این فکر کنیم چگونه و از چه راهی می‌توانیم تا حدی همان نیازهایی که در یک رابطه وابسته را داریم رفع کنیم؟ مثلاً در یک ارتباط عاشقانه، ممکن است گروههای خوبی را پیدا کنیم که افراد مثبت و سالم به ما کمی احساس قدرت و آرامش بیشتر بدهند یا اینکه به روان‌شناس مراجعه کنیم و از او کمک بخواهیم؛ در یک رابطه کاری تا وقتی فکرو ذهنمان این باشد که به این کار نیازمندیم و هیچ گزینه دیگری نداریم نمی‌توانیم مذاکره خوبی با مدیرمان درباره افزایش حقوق داشته باشیم پس بهتر است با افزایش مهارت‌هایمان و جستجو برای کار در جاهای دیگر، ابتدا ساختار حمایتی درستی در ما شکل گیرد تا با اعتماد به نفس بیشتر بتوانیم با مدیرمان صحبت کنیم و مشکلات موجود در کارمان را حل کنیم. در هر شرایطی بدانید که ساختارهای حمایتی قوی اهمیت زیادی در روابط دشوار و بحرانی ما دارد. ۲- ابتدا ذره‌بین را روی خود بگیرید حتی وقتی مشکل اصلی واقعاً روبرویی باشد، باز هم خود ما ضعف‌هایی داشته‌ایم و داریم که ابتدا باید با آنها روبرو شویم تا بتوانیم در رابطه‌مان تغییری مثبت ایجاد کنیم. ممکن است به شدت از تنهایی می‌ترسیم و بنابراین یک رابطه زخمی را به هیچ، ترجیح می‌دهیم، ممکن است از اینکه با صحبت کردن کار به دعوا و جنجال بکشد ترس داریم و یا …. در هر صورت این قسمت سخت ماجراست که برای داشتن ارتباطات خوب باید انجام بشود. بسیار ساده‌تر است اگر همه تقصیرها را به گردن طرف مقابل بیندازیم و دائماًً او را سرزنش کنیم، اما با این مدل ذهنی اگر با صد انسان مختلف هم روبرو شویم هرگز به رابطه دلخواهمان نخواهیم رسید. ۳- کمال‌گرایی و انتظارات زیاد را کنار بگذارید هریک از ما انسانها با ویژگی‌های متفاوتی آفریده شده‌ایم که باید از آنها لذت ببریم و در عین حال یکدیگر را به سوی کمال ببریم. اما به جای لذت بردن و پذیرفتن تفاوتهای میان هم، تصمیم می‌گیریم دیگران را به افرادی تبدیل کنیم که بیشتر می‌پسندیم. همهٔ ما باید از این انتظارات بی‌جا دست برداریم که دیگران بدون اشتباه عمل کنند و یا به آدمی متفاوت تبدیل شوند. شاید دیگران آنقدرها هم بد نباشند، شاید با آن انسان کامل و رؤیایی که ما در ذهن خود ساخته‌ایم (كمالگرايي) فرق دارند. حقیقت را در مورد دیگران بپذیرید و در ارتباطات خود تا حد مناسب و معقولی گذشت و بخشش داشته باشید. در نهایت آدمها را آنگونه که هستند دوست بدارید نه اینکه بخواهید آنها را به انسانی متفاوت از آن چیزی که هستند تبدیل کنید تا بتوانید دوستشان بدارید. همه ما نقاط ضعف و اشتباهاتی داریم و در هیچ رابطه‌ای نمی‌توانید دنبال صددرصد خواسته‌ها و نیازهایتان باشید. ۴- قبل از پایان و ترک یک رابطه مطمئن شوید تغییرات لازم را در آن ایجاد کرده‌اید در قبال شخصیت خودتان مسئولیت‌پذیری بیشتری نشان دهید. شما برای مواجهه درست با فردی مشکل‌دار نیاز به‌جرات و شخصیت قوی‌تری دارید و آزمون واقعی برای شخصیت هر یک از ما این است که بتوانیم از پس دشواری‌ها و کارهای سخت در یک رابطه برآییم نه اینکه هر بار و با دیدن کوچک‌ترین مشکلات رابطه را ترک کنیم. این را هم در نظر بگیرید که نحوه برخورد و رودررو شدن شما با یک رابطه مشکل، عیار واقعی توانایی‌های شما در مهارتهای ارتباطی را نشان می‌دهد حتی اگر نهایتاً تصمیم به پایان رابطه بگیرید، در روابط جدید نیز مطمئناً با مشکلاتی روبرو خواهید شد و فکر نکنید صرفاً با عوض کردن آدم‌ها همه‌چیز درست خواهد شد. شما باید الگوهای اشتباه را کشف کنید تا در صورت ترک رابطه هم چیز جدیدی به شما اضافه شود و درسی بگیرید. در غیر این صورت به‌احتمال‌زیاد یک الگوی اشتباه را مکرراً تکرار خواهید کرد. دلیل مهم دیگر برای انجام تغییرات این است که ما واقعاً نمی‌دانیم آیا امیدی برای بهبود رابطه هست یا نه مگر آنکه مدتی رفتارهای درست را پی بگیریم. این مدت‌زمان نیزز هیچ فرمول مشخصی ندارد اما معمولاً طولانی‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کنید و سرانجام موقعیکه تمام راه‌های اصلاح رابطه را امتحان کردیم، پایان رابطه را به‌عنوان آخرین انتخاب اجرا می‌کنیم.     پنجره خلاقیت ]]> روابط سالم دختر و پسر Sat, 13 May 2017 05:59:06 GMT http://migna.ir/vdcco4q0.2bqxi8laa2.html روان‌شناسی خرافات و خرافه پرستی http://migna.ir/vdceef8e.jh877i9bbj.html به گزارش میگنا همه اینها نمونه‌هایی از خرافات یا آنچه دکتر استوارت ویز (Stuart Vyse)در کتاب اعتقاد به جادو: روان‌شناسی خرافات، تفکر جادویی می‌نامد، است. بیشتر از نیمی از ایرانی‌ها تایید می‌کنند که کمی خرافاتی هستند. علاوه‌ بر‌این، اعتقاد به جادوگران و فالگیرها، روح و خانه‌هایی که ارواح آنها را تسخیر کرده‌اند، طی چند سال گذشته بسیار رونق گرفته است. اما واقعاً روان‌شناسی پشت این طرز تفکر چیست و آیا این نوع نگرش موجب آزارمان است یا اینکه در زندگی کمک حالمان؟ از کی اعتقادات خرافی اینقدر متداول شده است؟ خرافات: آیین یا مایه اضطراب؟ برای اینکه بفهمیم خرافات چیست، بهتر است از تعریف آن شروع کنیم. از این گذشته، همه آیین‌ها و اعتقادات سنتی، خرافات نیستند. دکتر ویز اعتقاد دارد، “مرز آن این است که ببینید آیا یک اهمیت جادویی به آن آیین یا اعتقاد می‌دهید یا نه.” بعنوان مثال، اگر ورزشکاری قبل از مسابقه یک آیینی برای خود اتخاذ می‌کند که به گفته دکتر ویز بسیاری از مربیان هم آن را توصیه می‌کنند، به آن ورزشکار کمک می‌کند تا خود را آرام کند. دکتر ویز می‌گوید، “این خرافات نیست.” از طرف دیگر، او اعتقاد دارد که اگر فکر کنید اگر به یک تعداد مشخص توپ را زمین بزنید باعث می شود برنده شوید، دیگر وارد قلمرو خرافات شده‌اید. شاید تعجب کنید اگر بگوییم یکسری رفتارهای خرافاتی، مثل شمردن تعداد دفعاتی که توپ را زمین می‌زنید، نشانه اختلال وسواسی-اضطرابی است. افراد مبتلا به این اختلال به انجام دوباره و دوباره برخی کارها وسواس دارند که این وسواس معمولاً در زندگیشان ایجاد مشکل می‌کند. یک نمونه خوب از آن شخصیت جک نیکلسون در فیلم “As Good As It Gets” است که همیشه از روی ترک‌های کف پیاده‌رو می‌پرد و باید هر روز سر یک میز مشخص در رستوران بنشیند و نمی تواند که هیچ تغییری هم در این عادات خود ایجاد کند. بااینکه خیلی از علائم این اختلال شبیه به رفتارهای خرافاتی است اما دکتر ویز اعتقاد دارد که بیشتر شواهد مبنی بر این است که این دو هیچ ارتباطی با هم ندارند. دکتر پاول فاکس‌من (Paul Foxman) متخصص اضطراب از دانشگاه برلینگتون در این زمینه می‌گوید، “ما فکر نمی‌کنیم که اختلالات اضطرابی مثل اختلال وسواسی-اضطرابی، تفکرات خرافاتی هستند. ما آنها را تفکرات غیرمنطقی می‌دانیم و بیشتر بیماران ما این را درک می‌کنند. اما من بیمارانی هم دارم که می‌گویند اعتقاد دارند که اگر نگران چیزی نباشند، آنوقت احتمال اتفاق افتادن آن از بین می‌رود، این یک نوع تفکر خرافاتی است.” رمز کار این است که به تفکرات خودتان توجه کنید، مخصوصاً اگر علائمی از نگرانی و اضطراب استرس، نگرانی بیش از حد، مشکل در خوابیدن، افکار وسواسی و خستگی را در خودتان مشاهده می‌کنید. اگر چنین علائمی را در خودتان می‌بینید یا متوجه شده‌اید که رفتارهای تکراری شما خارج از کنترلتان است چه خرافی باشند چه نباشند حتماً به متخصص مراجعه کنید. نیروهای محرک پشت همه خرافه‌ها میل به داشتن کنترل و قطعیت بیشتر است. ما به دنبال یک قانون یا توضیح برای علت اتفاق افتادن چیزها هستیم. دکتر ویز می‌گوید، “گاهی‌اوقات ایجاد یک قطعیت نادرست بهتر از نداشتن هیچ قطعیتی است. این را اکثر تحقیقات و مطالعات هم ثابت می‌کند”. مصاحبه‌های کاری، امتحانات و سایر موقعیت هایی که دوست داریم کارها خوب پیش برود صرفنظر از میزان آمادگی یا عملکرد خودمان می‌تواند موجب پدید آمدن افکار خرافی شود. دکتر ویز می‌گوید، ” معمولاً موقعیت‌هایی در زندگیمان ایجاد می‌شود که اتفاق مهمی باید بیفتد، تا آنجا که توانستیم برای آن خودمان را آماده کرده‌ایم اما هنوز هیچ‌چیز قطعی نیست. هنوز هیچ چیز مشخص نشده است. مهم نیست که چقدر خودتان را برای آن اتفاق آماده کرده‌ باشید یا چقدر اعتماد به نفس دارید، هنوز هم هر اتفاقی ممکن است بیفتد و همه چیز خارج از کنترل شماست. خرافات باعث می‌شود مردم فکر کنند که یک کار دیگر برای نزدیک کردن خود به آن نتیجه‌ای که می‌خواهند را انجام داده‌اند.”   دوست یا دشمن؟ احساس امنیت و اعتماد مهمترین فوایدی است که از افکار یا رفتارهای خرافی مثل برداشتن یک شیء یا پوشیدن لباسی که به نظرمان برایمان شانس می‌آورد نصیب ما می‌شود. دکتر فاکس‌من می‌گوید، یک تاثیر پلاسیبو مثبت وجود دارد اگر فکر می‌کنید چیزی کمکتان می‌کند، پس حتماً کمکتان خواهد کرد. “اعتقادات قدرت اعجاب‌آوری دارند. اگر نتیجه فقط به‌خاطر شانس باشد، اعتقادات دیگر تاثیری نخواهند داشت اما وقتی عملکرد شما عامل مهم در نتیجه باشد، افکار خرافی انرژی بیشتری به شما خواهد داد.” دکتر ویز می‌گوید، “افکار خرافی می تواند یک اثر روانی واقعی داشته باشد. مثلاً اگر وقتی یک بلوز خاص را تنتان کنید، همه چیز خوب پیش می‌‌رود، اگر کمکتان می‌کند که اضطراب را از خودتان دور کنید و افکار مثبت را در شما تقویت می‌کند، پس عاقلانه است که دوباره آن را تنتان کنید. اما اگر آن شیئی که برایتان شانس می‌آورد را گم کنید،  این طرز تفکر جلوی عملکردتان را می‌گیرد.” انتظار و توقع ابزاری بسیار قدرتمند است. مطالعات بطور مداوم بر تاثیر پلاسیبو (هم مثبت و هم منفی) تاکید می‌کند که با قدرت انتظارات و توقعات شکل می‌گیرند. با اینحال خرافات می‌توانند اثری منفی در زندگیمان بگذارند، مخصوصاً اگر با یک عادت بد مثل قمار همراه شوند. اگر قماربازی هستید که باور دارد می‌تواند شانس بیاورد، این باور باعث ایجاد مشکل می‌شود. دکتر ویز می‌گوید، خرافات ترس‌آور هم ممکن است در زندگیمان ایجاد مشکل کرده و اضطراب‌های زیادی برایمان به‌وجود آورد. مثلاً آنهایی که از سیزدهم ماه می‌ترسند و به‌خاطر آن روز پروازشان را عوض می‌کنند یا قرار ملاقاتشان را برهم می‌زنند. این نوع خرافه‌ها هیچ فایده‌ای در بر ندارد. و خرافاتی‌ها بیشتر … خرافاتی بودن چیزی که بیشتر وقت‌ها از کودکی یاد می‌گیریم. دکتر ویز می‌گوید، “به طور کلی زنان خرافاتی‌تر از مردها هستند.” خانم‌ها معمولاً بیشتر دچار  اضطراب می‌شوند یا حداقل می‌توان گفت بیشتر به‌خاطر این اضطراب ها نزد متخصص می‌روند.” گرچه متغیرهای شخصیتی عامل مهمی در ایجاد خرافات نیست اما شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد اگر نسبت به آدم های عادی مضطرب‌تر باشید، احتمال اینکه خرافاتی‌تر باشید بیشتر است. دکتر ویز می‌گوید، منبع کنترل ما می تواند یک عامل مهم در خرافاتی بودن ما باشد. اگر یک منبع کنترل درونی داشته باشید، باور خواهید داشت که مسئول همه چیز هستید؛ باور خواهید داشت که مسئول سرنوشت خود هستید و می‌توانید موجب بروز اتفاقات شوید. اگر منبع کنترلتان بیرونی باشد، این زندگی است که اتفاقات را برای شما به‌وجود می‌آورد. آنهایی که منبع کنترلشان بیرونی است بیشتر خرافاتی هستند و دلیل آن هم این است که می‌خواهند قدرت بیشتری روی زندگیشان پیدا کنند. “یک دلیل اینکه زن‌ها بیشتر از مردها خرافاتی هستند این است که زن‌ها حتی در جامعه مدرن امروزی تصور می‌کنند که نسبت به مردان تسلط کمتری بر سرنوشتشان دارند.” مطالعات نشان می‌دهد که هوش تاثیر چندانی بر خرافاتی شدن افراد ندارد. دکتر ویز می‌گوید، در دانشکده هاروارد که همه تصور می‌کنند پر از آدمهای بسیار باهوش است دانشجویان مرتب دستشان را روی پای مجسمه جان هاروارد (John Harvard) برای خوش‌شانسی می‌مالند. به‌طور‌کلی، خرافات، مثل سایر آیین‌ها، می‌تواند بخشی از یک فرهنگ یا جامعه شود و می‌تواند به نزدیک کردن آدم‌ها به همدیگر هم کمک کند. دکتر ویز می‌گوید، “اکثر آدم‌های خرافاتی، آدم‌هایی بسیار عادی هستند و هیچ مشکلی ندارند.” ]]> روانشناسی اسلامی Fri, 28 Apr 2017 06:57:57 GMT http://migna.ir/vdceef8e.jh877i9bbj.html راهکارهایی برای برخورد با مزاحمت های جنسی http://migna.ir/vdcc4eq0.2bqxp8laa2.html در این مقاله سه نمونه از موقعیت‌های آزار به همراه روش‌های مواجهه و مقابله با آن‌ها را، در قالب سه موقعیت داستانی برایتان بازگو می‌کنم. داستان اول: آغاز سفر صبح یک روز بهاری‌ست. زن جوانی به نام زهره به قصد رفتن به محل کار از خانه بیرون می‌زند، در مسیرش تا ایستگاه تاکسی از محلی گذر می‌کند که رفت‌و‌آمد چندانی در آن نیست. در همین حین یک مرد رهگذر در حین عبور از کنارش کلمه‌ی ناشایستی به او می‌گوید… تحلیل داستان: اتفاقی که برای زهره می‌افتد، یکی از رایج‌ترین انواع آزار در بین خانم‌ها به‌خصوص زنان جوان است که در روان‌شناسی «آزار کلامی» و در زبان عامه به‌عنوان «متلک‌گویی» شناخته می‌شود. با این‌که در این شکل از آزار مانند دیگر شکل‌های آن، نوعی خشونت نسبت به فرد قربانی اعمال می‌شود، اما به دلایلی مثل گذرا بودن و یا وارد نکردن آسیب جسمانی به قربانی، از لحاظ روان‌شناسی فرد چندان توجهی به آن نمی‌کند. در برابر متلک چه کنیم؟ ناآگاهی از شیوه‌های صحیح مدیریت خود در مواجهه با این موقعیت می‌تواند پیامدهای آن را بدتر کند. به خودتان اعتماد کنید. اجازه ندهید احساس ناامنی، اعتمادبه‌نفس و خود‌کنترلیِ شما را ضربه فنی کند. به توانایی‌تان برای عبور بی‌دردسر از این موقعیت اعتماد کنید و آرامش را به خودتان هدیه کنید. پاپیچ مزاحم نشوید! مزاحمان کلامی اغلب زمانی به سراغ شما می‌آیند که تنها هستید و در مکان و یا زمان خلوتی قرار دارید. در این موقعیت که کمترین شانس را برای دفاع از خودتان دارید، از توقف کردن و یکه‌به‌دو کردن با آن‌ها بپرهیزید. بی‌محلی کنید. این گروه از آزارگران، طالب توجه جنسی هستند. اگر این توجه را ولو به صورت منفی به آن‌ها بدهید ممکن است تقویت بشوند و مزاحمت بیشتری برای شما ایجاد کنند. یادتان باشد بی‌توجهی بدتر از توجه منفی است. پس آزار آن‌ها را با بی‌توجهی تلافی کنید. فقط روی خودتان حساب کنید. اگر مزاحمت در جای شلوغی برایتان اتفاق افتاد، به امید کمکِ دیگران، جار و جنجال راه نیندازید، چون مردم به خانمی که با یک مرد درافتاده اغلب نگاه خوبی ندارند و کمک چندانی به او نمی‌کنند. پس فقط روی توانایی‌های خودتان حساب کنید. موقعیت‌تان را تغییر بدهید. از محلی که شخص مزاحم حضور دارد دور شوید و به جای امن‌تری بروید. کمک بخواهید. اگر فرد مزاحم دست‌بردار نیست، از کسی که می‌تواند به شما کمک کند و یا از پلیس، بخواهید که در محل حاضر شود. داستان دوم: مسیر لیلا، دانشجوی سال دوم، در تاکسی نشسته و در صفحه‌ی گوشی‌اش غرق شده است که ناگهان احساس می‌کند چیزی قلقلکش می‌دهد، به سمت آن نگاه می‌کند… تحلیل داستان: مزاحمتی که لیلا با آن مواجه می‌شود کمتر از موقعیت زهره شایع است و در روان‌شناسی با نام «مالش‌دوستی» شناخته می‌شود. مالش‌دوستی موقعیتی است که یک مرد غریبه بدن یک زنِ ازهمه‌جا بی‌خبر را لمس می‌کند و در طی لحظات لمس پیش خود تصور می‌کند که با قربانی یک رابطه‌ی انحصاری دارد. این مزاحمت معمولاً خیلی کوتاه است چراکه فرد مزاحم زود متوجه می‌شود باید موقعیت را ترک کند. اغلب، مردهای جوان این مزاحمت را ایجاد می‌کنند و جاهای تنگ و شلوغ مثل تاکسی، اتوبوس، مترو، داخل آسانسور و… را برای مقصودشان انتخاب می‌کنند. در برابر تعرض بدنی چه کنیم؟ برای مواجهه با تماس بدني يا مالش‌دوستان این کارها را انجام دهید: به زبان بیایید. مزاحمان مالش‌دوست، اغلب آدم‌هایی منفعل و منزوی هستند که از راه لمس‌کردن قربانی خود، احساس می‌کنند بر او قدرت و تسلط دارند. اگر سکوت کنید، این تصور او را تأیید کرده و خودتان را در موقعیت آزار نگه داشته‌اید. صریح و قاطع باشید. نگویید «ببخشید، لطفاً و…»، بلکه با قاطعیت و صراحت به او نگاه کنید و درباره‌ی رفتارش به او تذکر بدهید. شما بی‌گناهید. مالش‌دوستیِ فرد مزاحم، تقصیر شما نیست پس وقت‌تان را با جست‌وجوی علت در ظاهر و رفتارتان تلف نکنید. احساس‌تان را بیان کنید. با یک فرد قابل اعتماد درباره‌ی اتفاقی که برایتان افتاده و احساسات بدی که پیدا کرده‌اید صحبت کنید. داستان سوم: مقصد نغمه مدتی است که متوجه تغییراتی در رفتار فلان همکارش شده اما مبنا را بر بی‌توجهی قرار داده است تا اینکه یک روز بعدازظهر، درحالی‌که ساز رفتن را می‌زند، آن فرد جلویش را می‌گیرد و حرف‌های نامربوطی می‌زند… تحلیل داستان: مزاحمت در محیط کار، تحصیل، درمان و… معمولاً از طرف کسی به وجود می‌آید که برای قربانی آشناست، به همین دلیل روی احساس امنیت و اعتماد او اثر ویژه‌ای می‌گذارد. شوخی‌ها، داستان‌ها و کنایه‌های جنسی، اظهارنظر درباره‌ی ظاهر فرد، دادن پیشنهادهای جنسی، اصرار به ملاقات‌های بیرون از محل کار، سؤالات بیجا درباره‌ی زندگی شخصی و جنسی، چشم‌چرانی‌کردن و لمس‌کردن از جمله آزارهایی هستند که در محیط کار، تحصیل و درمان می‌توانند ایجاد شوند. در برابر تعرض در محیط کار چه کنیم؟ در موقعیت پیچیده اما رایج تعرض جنسی در محل کار این کارها را انجام دهید: تحمل کردن، همیشه ارزشمند نیست. به مزاحمتان با قاطعیت و صراحت بگویید که از رفتارش ناراحت و ناراضی هستید. اگر سکوت کنید، او آن را حمل بر رضایت و یا ناتوانی شما می‌کند و به رفتارش ادامه می‌دهد. احساساتتان را بپذیرید. بعد از چنین موقعیتی احساس‌های مختلفی به سراغتان می‌آیند. احساساتی مانند خشم، تنهایی، انزوا، آسیب‌پذیری و درماندگی. احساساتتان را سرکوب نکنید، بلکه آن‌ها را بیان کنید و یا بنویسید. ایراد از شما نیست. اگرچه ظاهر می‌تواند احتمال مزاحمت را افزایش بدهد، اما معمولاً ایراد از فرد قربانی نیست، چرا که این موقعیت برای گروه‌های مختلفی از خانم‌ها اتفاق می‌افتد. پس بابت این قضیه احساس گناه نکنید. خود را منزوی نکنید. شما نیاز دارید روابط‌تان را مدیریت کنید و روابط سازنده ایجاد کنید نه اینکه روابط‌تان را کم کنید. برای مثال می‌توانید مرزگذاری کنید. نقش قربانی را بازی نکنید. بازی کردن نقش قربانی باعث می‌شود که در موقعیت آزار باقی بمانید و مزاحمت به دفعات برایتان تکرار شود. خودتان را در آغوش بگیرید. بعد از آزار دلتان می‌خواهد مرتب از خودتان انتقاد کنید، رفتارهای خودتخریب‌گرانه انجام دهید مثلاً سیگار بکشید یا بیشتر بخورید، خودتان را نادیده بگیرید، خودتان را سرزنش کنید و به نوعی خود را بابت گناهِ نکرده تنبیه کنید. این کارها باعث می‌شوند که بیشتر در باتلاق استیصال و احساس نداشتن ‌کنترل بر زندگی فرو بروید و آسیب‌پذیرتر شوید. موقعیت‌تان را عوض کنید. اگر گفت‌وگو مؤثر واقع نشد و از طرفی آثار مخربِ آزار در حال سرایت به بقیه‌ی جنبه‌های زندگی‌تان است، بهترین کار را بکنید؛ از آن محیط دور شوید. شما ارزشمندید. شنیدن حرف‌های بی‌شرمانه شما را درباره‌ ارزش و عزت‌نفس‌تان دچار تردید می‌کند. در مقابله با آن هر روز به خودتان بگویید که ارزشمند و توانمندید. کمک بگیرید. روان‌شناس می‌تواند در تحلیل این اتفاق کمک شایانی به شما بکند.   *مجله سپیده دانایی ]]> روانشناسی اجتماعی Sat, 22 Apr 2017 08:14:31 GMT http://migna.ir/vdcc4eq0.2bqxp8laa2.html چگونه با خیانت همسرمان برخورد کنیم؟ http://migna.ir/vdce7p8e.jh87ni9bbj.html اگر چه بسیاری از افراد تصور می کنند که علت اصلی خیانت برطرف کردن نیازهای جنسی است اما در واقع کمبودهای عاطفی است که طرف مقابل را به سمت فرد دیگری جذب می کند.  به راستی در مقابل چنین رفتاری چه عکس العملی باید نشان داد؟ اگر شما هم احساس می کنید که همسرتان در حال خیانت به شماست، به کارهایی که در اینجا برایتان آورده ایم عمل کنید.       یک نفس عمیق بکشید زمانی که خبر خیانت همسرتان را شنیده اید، حتما دوست دارید که از شدت عصبانیت فریاد بکشید، شیشه ها را بشکنید یا بر دیوار مشت بکوبید. اگر چه این کارها تا حدی عصبانیت شما را کم می کند اما بهتر است برای جلوگیری از آسیب به خود و اطرافیان تان، از انجام این کارها خودداری کنید. به جای آن به گوشه ای بروید و در تنهایی چند نفس عمیق بکشید. با این کار، دیگر از انجام برخی کارها پشیمان نخواهید شد.آب نیز در این شرایط می تواند کمک حالتان باشد. یک دوش آب گرم بگیرید و حتی اگر دلتان می خواهد گریه کنید. به ذهن تان زمان دهید تا اتفاقات افتاده را هضم کند.     از خیانت همسرتان مطمئن شوید    شما نباید تنها با شنیدن یک حرف یا دیدن یک نشانه به همسرتان تهمت خیانت بزنید. قبل از این که این موضوع را علنی کنید، از صحت آن اطمینان یابید. آیا واقعا منابع و شواهد شما قابل اعتمادند؟ آیا دلیل دیگری جز خیانت برای رفتار همسرتان وجود ندارد؟ همین حالا زمان آن است که به دنبال اطلاعاتی موثق باشید.  در مرحله نخست باید بدانید که معنی شما از خیانت چیست؟ آیا حرف زدن، داشتن رابطه جنسی، بوسیدن، قرار ملاقات یا حتی یک نگاه ساده است؟ تمام اینها به محدودیت هایی که خود برای رابطه تان تعریف کرده اید، بستگی دارد. بنابراین تمام اطلاعات موجود را جمع آوری کنید و از همسرتان علت آنها را بپرسید.      به دنبال جواب باشید  شاید نخواهید که در این باره چیز بیشتری بدانید اما اگر دوست دارید که تمام ماجرا را بدانید، همین حالا باید سوال هایتان را مطرح کنید. قبل از هر کاری، در تنهایی به سوال هایی که در سر دارید خوب فکر و فهرستی از آنها آماده کنید. زمانی که همسرتان در حال توضیح دادن است، به جای عکس العمل های تند، ذهن تان را باز بگذارید و تمام حرف ها را به دقت گوش دهید. لازم است که هر چند دقیقه به خودتان استراحت دهید زیرا موضوعی که در مورد آن بحث می کنید موضوع جدی و سنگینی است که ممکن است شما را زود خسته و عصبانی کند.    از آنجا که امکان دارد برخی از حرف های همسرتان شما را دلگیر و آزرده خاطر کند، تنها در صورتی که آمادگی شنیدن آنها را دارید، این کار را انجام دهید.     به دنبال جزییات نباشید  شاید در وهله اول که خبر خیانت همسرتان را می شنوید، هزار سوال در سرتان ظاهر شود و دوست داشته باشید که به عقب بازگردید و تمام ماجرا را از نزدیک بررسی کنید، اما اگر با همسرتان صحبت کردید و سوال هایتان را از او پرسیدید، دیگر لزومی به کاراگاه بازی بیشتر نیست. از بررسی شبکه های اجتماعی یا ایمیل ها و شماره تلفن های همسرتان برای یافتن نشانه های خیانت به شدت خودداری کنید. این کارها تنها آتش عصبانیت شما را شعله ورتر می کند.     بر اعصاب تان مسلط باشید    این دوره یکی از بدترین لحظات زندگی شماست طوری که این موضوع روی تمام برنامه های زندگی تان تاثیر منفی می گذارد. ممکن است برای جبران کار همسرتان دست به هر کاری بزنید، به عنوان مثال شما نیز وارد رابطه دیگری شوید اما این بدترین عکس العملی است که می توانید نسبت به این موضوع نشان دهید. این کارها نه تنها حال شما را بهتر نمی کند، بلکه به عصبانیت تان نیز دامن می زند. پس شرایط را با رفتارهای بدون فکر بدتر نکنید.     به جای آن به دنبال فعالیت هایی باشید که ذهن تان را درگیر می کند. به عنوان مثال بنویسید، پیاده روی کنید، به دیدار دوستان تان بروید... به عبارت دیگر، برای کل ساعات روزتان برنامه ریزی کنید تا وقت خالی برای هجوم افکار منفی نداشته باشید.    به خودتان زمان دهید     هر کسی می داند که چگونه با مشکلاتش کنار آید. به عنوان مثال برخی ها همسر خیانت کارشان را به سرعت از زندگی شان حذف می کنند، در صورتی که برخی دیگر نمی توانند. این که شما چگونه با این مشکل دست و پنجه نرم می کنید کاملا بستگی به خودتان دارد. تنها کافی است که تا حل شدن این موضوع صبور باشید. به همسرتان نیز اجازه ندهید تا شما را وادار به کاری که خود نمی خواهید، کند.   از مشاور کمک بگیرید    پس از گذشت زمانی، اگر دیدید که هنوز هم نتوانستید با مشکل تان کنار آیید، از یک مشاور کمک بگیرید. گاهی صحبت کردن با یک فردی که بیرون ماجر و بی طرف است، بسیار کارساز و مفید می باشد. حتی اگر دوست دارید، می توانید همسرتان را نیز با خودتان نزد مشاور ببرید.   اگر احساس افسردگی می کنید یا فکر خودکشی به سرتان زده، صحبت کردن با یک مشاور ضروری است. از این فکر خجالت نکشید و آن را برای مشاورتان بازگو کنید. همه آدمها در دوره ای از زندگی افسردگی را تجربه کرده اند. ناراحتی، عصبانیت و افسردگی خود را نادیده نگیرید. اگر هم نمی توانید که نزد مشاور بروید، از سایت های اینترنتی و مشاوره آنلاین کمک بگیرید. با این روش راحت تر می توانید رازهای دلتان را به زبان آورید.     ببخشید مطمئنا بخشیدن کسی که به شما خیانت کرده، کار ساده ای نیست اما شما در نهایت باید آن را انجام دهید، حتی اگر نخواهید که با او زندگی کنید. با بخشیدن درد شما کاهش می یابد و به تبع احساس سبکی بیشتری خواهید کرد.  بعضی ها بر این باورند که بخشیدن به معنی تایید کار اشتباه طرف مقابل است، در صورتی که این حرف اشتباه می باشد. بخشیدن به معنی رها کردن انرژی های منفی ای است که باعث آزار شما می شود. بخشیدن نه به فرد خیانکار، بلکه به خود شما کمک خواهد کرد. شما حتی می توانید تمام کارهای آزاردهنده همسرتان را بر کاغذی بنویسید و سپس آن را آتش بزنید. بسیاری از افراد از تماشای این که دردها و رنج هایشان را به آتش می کشند، لذت می برند.و سخن پایانی اینکه به یک مرکز مشاوره روانشناسی مراجعه نمایید و در رابطه با خیانت با مشاور روانشناس صحبت کنید. ]]> روانشناسی اجتماعی Thu, 20 Apr 2017 14:05:08 GMT http://migna.ir/vdce7p8e.jh87ni9bbj.html «مهاجرت» يا «فرار» http://migna.ir/vdci3wa5.t1auz2bcct.html ميگنا: این روزها بعض سفارتخانه ها چه در ایران و چه در ارمنستان و دبی، شاهد صف های طولانی از افرادی هستیم که قصدشان مهاجرت است. یک راهش تجاری است، یک راه خوب دیگرش که جوانان این روزها خوب گرفتارش هستند، پذیرش گرفتن برای فلان دانشگاه در فلان کشور است. پیش فرضمان را در این نوشتار بر این می گذاریم که افرادی که تمایل به مهاجرت دارند بر دو دسته اصلی تقسیم می شوند، دسته اول آنها که منطقی و به دور از باورهای غلط، تصمیم به مهاجرت دارند و تصمیمشان تحت تاثیر هیجان نیست، و دسته دوم که خلاف دسته اول، ناهشیارانه تحت تاثیر ترسها و هیجاناتی هستند که حالا در این مرحله آنها را وادار به رفتاری به نام مهاجرت کرده. هدف ما تمیزدادن دسته دوم از دسته اول است. پای درد و دلشان که می نشینی معمولا دایره واژگان مشخصی را می شنوی: راضی نیستم، شرایط برای رشد من اینجا مناسب نیست. چه آینده ای؟ اینجا کی قدر تخصص منو می دونه؟ بمونم که چی بشه؟ اینا که موندن چی شدن؟ با یه لیسانس و دو تا فوق لیسانس وقتی کاری نمی تونم از پیش ببرم باید برم دیگه. گاهی حتی جملات، منطقی تر، روشن فکرانه تر و توجیه گرانه تر هستند: وقتی روابط، جای ضوابط رو بگیره، رشد فردی من به کجا می تونه برسه؟ واقعا درسته که اینهمه درس بخونی، ارتقا فرهنگ بدی، بعد بری یه جایی برای استخدام، یه کسی بخواد سوال و جوابت کنه که دو تا مقطع تحصیلی از خودت پایینتره؟ به نظر من رفاه اجتماعی اینجا در حد استاندارد نیست، به نطر من حقوق انسانی افراد اینجا رعایت نمی شه. این ها تنها جملات این افراد نیستند. بلکه باورهایی هستند که هر روز با آنها زندگی می کنند و گاهی با همین ها به خودشان لعنت می فرستند که چرا مانده اند. منطقی ترین نوع تفکر در مهاجرت می تواند این باشد: وقتی تمام تلاشتو می کنی اما تغییری بوجود نمیاد، باید موقعیتتو عوض کنی. این جمله را خودم گاهی به مراجعانم می گویم. بوی نظریه انتخاب ویلیام گلاسر می دهد. باور هم، باور درستی است. اما یادم است جایی خوانده بودم که آرون تی بک، مبدع نظریه روان درمانی شناختی گفته بود، ممکن است یک باور، منطقی باشد، باید دید چقدر کارکرد دارد، و گاهی مشاوران هم در دام افکار منطقی مراجعانی می افتند که سالهاست دارند با آن افکار از مواجه شدن با ترس هایشان فرار می کنند. و چه زیبا می گوید آدلر که: تمام مصیبتی که ما می کشیم، از باجی است که به ترسهایمان می دهیم. طبق مدل شناختی آرون تی بک، هر رفتار، نتیجه یک هیجان یا احساس است، به طور مثال من احساس اندوه دارم و ترجیح می دهم در خانه بمانم، یا در هنگام سخنرانی، هیجان اضطراب دارم و حالا ترجیح می دهم امروز اصلا به دانشگاه نروم. بک معتقد است زیر هر هیجان، یک باور ناکارامد وجود دارد. به طور مثال در مورد اول، من فکرم این است که آدم کم ارزشی هستم، پس غمگین می شوم و در نهایت بر اساس همین هیجان اندوه، رفتاری اجتنابی از نوع ماندن در خانه را پیش می گیرم. مدل شناختی معتقد است زمانی که من بر اساس هیجان منفی رفتاری را اتخاذ می کنم، این رفتار به صورت موقت احساس بد را کاهش می دهد، اما متاسفانه در بلند مدت، باور ناکارمدی که عامل اصلی ایجاد هیجان اندوه بود، تقویت می شود. یا در مثال دوم، زمانی که من به خاطر اضطرابم از سخنرانی در جمع، از رفتن به دانشگاه اجتناب می کنم، آنروز اضطراب را تجربه نخواهم کرد اما در نهایت چون نتوانسته ام کار مفیدی انجام دهم باور اینکه در نظرهمشاگردی هایم دچار ضعف هستم، تقویت می شود. پس فرار یا در زبان روانشناسی، اجتناب، یکی از سبک های اصلی مقابله ای افراد برای عدم مواجهه با هیجانات منفی آنها است. فرصت خوبی است تا در اینجا مثالی عینی را از یک مراجع نقل کنم. مراجع: خانمی سی و هشت ساله، مجرد، فرزند سوم خانواده، با پدر و مادری مبتلا به بیماری و نیازمند مراقبت، مهارتها و مشاغل: گوینده، مترجم و تورلیدر. دلایل و باورهای او برای مهاجرت: اینجا شرایط برای خانمها خوب نیست، وارد هر کاری می خواهم بشوم از من توقعات غیر اخلاقی دارند، برای کار تورلیدری همه جا رابطه بر ضابطه ارجحیت دارد، من زیاد به خارج از کشور سفر کرده ام، ارزشهای انسانی در کشور ما رعایت نمی شود، در اینجا آدم موفقی نبوده ام و ... در طی دو جلسه وقتی درد و دل های مراجع کمتر می شود و به سراغ مسائل عاطفی او گریزی می زنیم متوجه می شویم او برادر و خواهری دارد که در طی این سالها از مراقبت و کارهای بیمارستانی مستمر پدر و مادر، شانه خالی می کرده اند و تمام بار مسولیت مادرو پدر مریض، روی دوش مراجع بوده، این دیالوگ او کاملا برجسته است که: می خوام برم برای خودم زندگی کنم. این را چند بار گفته. به او می گویم: اگر تو کارای مادرت رو انجام ندی چی می شه؟ می گوید: هیچی ... کسی عین خیالش نیست. می گویم: یعنی چه اتفاقی می افته؟ می گوید: ممکنه مادرم بمیره. اشک در چشمان حدقه می زند. به نظر می رسد هیجانات عمیق مراجع فعال شده. اینجا همانجایی است که به قول جفری یانگ بهترین زمان برای پی بردن به باورهای مرکزی و طرحواره های مراجع است. حالا از او می پرسم: اگر مادر به خاطر بیماری، خدای ناکرده فوت کنه تو چه فکری به ذهنت میاد؟ می گوید: خودمو مقصر می دونم. می گویم: و احتمالا خودتو سرزنش می کنی. می گوید: همیشه. می گویم: خودتو سرزنش می کنی که چرا نتونستم کاری بکنم یا خودتو سرزنش می کنی که انقدر این سالها مسولیت مادر را به عهده گرفتم که برادر و خواهرم مسولیت گریز شدند. اشکهایش را پاک می کند و با چشمانش دقیق می شود. می گوید نمی دانم. می پرسم: سارا ( نام، فرضی است)، تو سی هشت سالته، یعنی حداقل سی ساله داری جلوی برادر و خواهرت مسولیتهایی که به عهده هرسه نفر شماست رو به دوش می کشی، فکر می کنی این چه پیامی برای اونها داره؟ سکوت می کند. اشکش را پاک می کند. می گوید: عادتشون دادم اونا کار نکنن من کارا رو انجام بدم. کمی این مرحله را ادامه می دهم تا جایی که او کاملا متوجه طرحواره ایثار خود بشود. خلاصه تعریف طرحواره ایثار در نظریه جفری یانگ این است: نیازهای دیگران مقدم است بر نیاز های من. حالا از او یک سوال می پرسم و جلسه را تمام می کنم:سارا یه سوال و دیگه زمانمون رو به اتمامه ... اگر ما بیایم برگردیم به عقب، و این مسولیت پذیری بیش از حد تو و مسولیت گریزی بیش از حد خواهر و برادرت رو پاک کنیم و به سطح نرمال برسونیم. الان تصمیم می گیری مهاجرت کنی؟ اونم در حدی که یه نفر، تو رو غیر قانونی در شرایط خطرناک با قایق از مرز رد کنه؟ سرش را به نشانه منفی، تکان می دهد. نمونه این مراجع، که ناهشیارانه تلاش می کنند به خاطر مشکلات شخصیتی و هیجانی خودشان مهاجرت کنند بسیارند. البته مجددا تاکید می کنم که افراد بسیاری هم هستند که با افکار سالم و به دور از هیجان تصمیم به مهاجرت دارند. تنها مشکل اینجا است که افرادی که در حال فرار هستند هم، تصمیم خودشان را منطقی و به دور از هیجان تلقی می کنند. آن جلسه مشاوره را با آن جمله به پایان بردم، این نوشتار را با این چند پرسش که: • آیا وقتی من با باورهای ناکارامد، زندگی می کنم و تصمیم به مهاجرت می گیرم، این افکار را درون خودم به آن ور آب ها نخواهم برد؟ • آیا تمام مشکلات و موقعیتهای ناراحت کننده ای که اینجا بر اساس باورهای ناکارمدم برای خودم ساخته ام را آن طرف دوباره برای خودم نخواهم ساخت؟ • و... من از چه چیز فرار می کنم؟ ..... موقعیتم؟ .... خودم؟ .... یا ترسها و ضعف هایم؟ • ترسها و ضعفها درون من هستند، هر جا بروم با من خواهند آمد، پس آیا راه درست، فرار از ترسهایی است که مال خود ما هستند یا درمان و تغییر؟ - پویان مقدم روانشناس و مشاور خانواده ]]> روانشناسی اجتماعی Mon, 03 Apr 2017 13:57:30 GMT http://migna.ir/vdci3wa5.t1auz2bcct.html دلیل خیانت افراد در رابطه عاطفی چیست؟ http://migna.ir/vdcfetdj.w6dxxagiiw.html متاسفانه، خیانت رفتاری است که برخی ها در زندگی شان آن را تجربه می کنند. اما به راستی علت آن چیست؟ خیانت دلایل زیادی دارد، از کم محلی گرفته تا انتقام و... اگر شما هم دوست دارید که دلایل این رفتار را بدانید، در ادامه مطلب با ما همراه شوید.  به دنبال دلیلی برای جدایی است  برخی از افراد به هر دلیلی دوست دارند که از شریک زندگی خود جدا شوند اما بهانه ای برای این کار نمی یابند، به همین دلیل آنها خیانت را انتخاب می کنند چون خیانت برای هیچکس قابل بخشش نیست. در واقع آنها خیانت را به عنوان ابزاری برای دور کردن طرف مقابل شان از خود استفاده می کنند.     به دنبال کمبودهای رابطه خود در جای دیگری می گردد  خیانت یکی از بدترین راهها برای به دست آوردن نیازهایی است که در رابطه فعلی وجود ندارد. به عنوان مثال زمانی که یکی از طرفین توجه لازم را از شریک زندگی اش دریافت نکند، در جای دیگری به دنبال آن می گردد. در واقع او فرد دیگری را جایگزین شریک زندگی شان می کند تا کمبودهای موجود را احساس نکند. بنابراین اگر همسرتان از شما دور شده و رابطه دیگری را آغاز کرده است، شاید دلیل اش نادیده گرفتن او یا برخی از نیازهای حیاتی اش توسط شما باشد.     می خواهد شما را به خود نزدیک تر کند برخی ها اعتقاد دارند که دوری دوستی می آورد، به همین دلیل آنها مدام به بهانه های مختلف از شریک زندگی شان دور می شوند تا عواطف و احساسات او را برانگیزند غافل از این که این کار عواقب خوشایندی را در پی نخواهد داشت. خیانت نیز یکی از روش های غلطی است که برخی ها از آن به عنوان ابزاری برای تحریک احساسات شریک زندگی شان به کار می گیرند. به عقیده آنها: «من به تو ثابت می کنم که از دست دادن من چه دردی دارد، و پس از آن تو چگونه به دنبال من خواهی دوید.» آنها فکر می کنند که پس از این کار، شریک زندگی شان از ترس دوباره این اتفاق، به او نزدیک تر شده و رفتارش را تغییر خواهد داد.   می خواهد که وفاداری او را امتحان کند   گاه افرادی که از وفاداری طرف مقابل شان اطمینان ندارند، خیانت را به عنوان راهی برای امتحان عشق شان به کار می گیرند. اعتقاد آنها بر این اساس است که «تا طرف مقابل ات را امتحان نکنی، نمی توانی نسبت به وفاداری و عشق اش مطمئن شوی.» به همین دلیل آنها خیانت می کنند تا عکس العمل طرف مقابل شان را ببینند، در حالی که نمی دانند با این کار نه تنها اعتماد بلکه عصبانت او را نیز بر می انگیزند و رابطه آنها به سمت بدتر شدن پیش خواهد رفت.        تا کنترل امور را به دست گیرد  خیانت برای برخی از افراد راهی برای برگرداندن قدرت و به دست گرفتن کنترل امور است. بعضی از افراد طرف مقابل شان را به شدت محدود می کنند، گویی که پرنده ای را در قفس اسیر کرده اند. در این شرایط، افراد دست به خیانت می زنند تا ثابت کنند که آنها اسیر نیستند و اختیار امور زندگی خود را دارند. بنابراین محدودیت بیش از حد نیز یکی از دلایل خیانت زوج ها به یکدیگر است.   در پی درس دادن به شریک زندگی اش است یکی دیگر از دلایل خیانت، تنبیه کردن طرف مقابل است. در واقع انتقام یکی از شایع ترین راههایی است که زوجین برای جبران رفتار زشت طرف مقابل شان به کار می گیرند. شاید هم راهی برای انتقاد از رفتارهایی چون دروغگویی، پول پرستی، اعتیاد یا بی احترامی باشد.  در نهایت باید بگوییم که خیانت رفتاری است که جای هیچ بخششی ندارد. دلایل نام برده شده در بالا تنها توجیهی است که افراد برای خیانت های خود می آورند در حالی که ممکن است مقصر اصلی خود فرد خیانت کار باشد نه هیچ کس دیگر. در هر صورت، اگر شما هم احساس می کنید که همسرتان به شما خیانت می کند، بد نیست در مورد نکات گفته شده بیشتر بیاندیشید. ]]> روانشناسی اجتماعی Sun, 02 Apr 2017 12:28:24 GMT http://migna.ir/vdcfetdj.w6dxxagiiw.html مراقب «خشم جاده» باشید http://migna.ir/vdcc10q0.2bqxi8laa2.html کارلوس سانتیاگو یک روانشناس، روش‌هایی را برای حفظ آرامش در هنگام رانندگی معرفی می‌کند که به کمک آن‌ها می‌توان استرس‌ها را پشت سر گذاشته و از خطر در امان ماند. اکثر مردم در ساعات مختلف روز گرفتار ترافیک سنگین بزرگراه‌ها و جاده‌های شلوغ می‌شوند و در نتیجه فشار عصبی وارده به فرد وی را تحریک کرده و گاه ممکن است به مجادله با سایر رانندگان منجر شده و یا رفتارهای پر خطر ترافیکی را به دنبال داشته باشد.  ترافیک‌های سنگین بسیار خسته کننده بوده و صبر و تحمل رانندگان را کم می‌کند، در این شرایط حتی افراد آرام و صبور نیز صبرشان را از دست می‌دهند. هر چه به روزهای پایانی سال نزدیک می شویم بیشتر شاهد ترافیک هستیم زیرا جنب و جوش و تکاپو در شهر بیشتر بوده و رفت و آمدهای شهری چند برابر می‌شود، لذا لازم است در این شرایط مهارتهایی را کسب کنید تا در ورطه عصبانیت گرفتار نشوید. افرادی که آستانه صبر و آرامش کمتری دارند به اصطلاح گرفتار "خشم جاده" شده و در نتیجه بروز این خشم اقدام به رانندگی بسیار خطرناک کرده و خود و دیگران را در معرض خطر قرار می‌دهند. بر اساس گزارش سازمان حمل و نقل ایالات متحده، رایج‌ترین شکل از خشم جاده سرعت تهاجمی در رانندگی است، اما خشم جاده اشکالی دیگری نیز دارد. روش‌های زیادی برای کنترل استرس و گرفتار خشم جاده شدن وجود دارد، بسیاری از رانندگان در شرایط عادی با صبر و آرامش رانندگی می‌کنند، اما مهم این است که بتوان آرامش را در شرایط استرس زا، مانند ترافیک سنگین یا آب و هوای بد که رانندگی سخت‌تر می‌شود حفظ کرد. از دست دادن آرامش و تبدیل شدن آن به خشم نه تنها برای شما خطرناک بوده بلکه رانندگان دیگر، موتور سیکلت‌ها، دوچرخه سواران و تمام کسانی که سر راه شما قرار بگیرند در معرض خطر قرار دارند. برای کاهش استرس و خشم حین رانندگی می توانید با رعایت چند نکته ساده سفر سلامت و بدون خطری داشته باشید: در شرایط استرس زا یک نفس عمیق بکشید، تنفس عمیق شکمی و بازدم آرام به حفظ آرامش کمک زیادی می‌کند. به یک موسیقی آرام، رادیو یا صدای ضبط شده فرد مورد علاقه‌تان با صدای کم گوش کنید، توجه داشته باشید موسیقی با صدای بلند باعث می‌شود که شما زودتر از کوره دربروید. شعر مورد علاقه یا جملات آرام بخش را با خود زمزمه کنید.  به خودتان یادآوری کنید که عجله ندارید و همه این‌ها جزئی از سفر بوده و از کنار خانواده بودن لذت ببرید. در صورتی که با حرکات یا عملکرد نادرست یا هیجان زده یک راننده مواجه شدید، از اینکه مانع حرکت او شده یا بخواهید تلافی کنید به شدت خودداری کنید، این کار خطرات زیادی به همراه دارد. به خودتان بگویید شاید یک مورد اورژانسی برای یکی از سرنشینان آن ماشین پیش آمده در این صورت نه تنها ناراحت نیستید بلکه از این عملکرد درست حس انسان دوستی و آرامش در شما موج خواهد زد. افزون بر حفظ آرامش در هنگام استرس برخی روش‌ها وجود دارد که گرفتار ترافیک سنگین نشوید، امروزه تقریبا همه افراد به موبایل هوشمند دسترسی دارند پس کافی است تا یک نرم افزار نقشه که ترافیک مسیر رانشان می‌دهد بر روی تلفن همراهتان نصب کرده و هنگام حرکت یا در طول مسیر برای انتخاب راه‌های کم ترافیک از آن استفاده کنید. منبع:livelighter.org الف ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Mon, 20 Mar 2017 06:04:34 GMT http://migna.ir/vdcc10q0.2bqxi8laa2.html اگر از ازدواج خود پشیمان هستید، بدانید که... http://migna.ir/vdcc01q0.2bqxi8laa2.html اگر از ازدواج خود پشیمان هستید و حالا پس از گذشت چندین سال، زندگی مشترکتان خوشایندی سابق را ندارد باید بدانید که تنها نیستید. بیش از صدها پیام و نظر کاربران در دو گزارش منتشرشده درباره نارضایتی از ازدواج نشان می‌دهد که بسیاری از زوج‌های ایرانی پس از گذشت مدتی از تشکیل زندگی مشترکشان از کرده خود پشیمان هستند.  البته این موضوع خاص ایران نیست و با جست‌وجوی ساده به زبان انگلیسی می‌توانید دریابید که «ازدواج» این واژه شش حرفی، فارغ بر سادگی‌اش بسیار پیچیده و سخت است. البته سختی آن زمانی دو چندان می‌شود که قرار است دو فرد را در جامعه‌ای آمیخته به سنت و مدرن به یکدیگر پیوند زند. جامعه‌ای که میان «سین» و «میم» این دو فرهنگ اسیر شده و معضلات اقتصادی هم بر مشکلاتش افزوده است. اما دلیل چیست؟    بسیاری از مردم معتقدند؛ اوضاع نابسامان اقتصادی،‌ توقعات بالای زنان،‌ رفتارهای متفاوت زنان بعد از ازدواج، تربیت ناصحیح جوانان در جامعه و عدم انتخاب صحیح شریک زندگی از جمله دلایل پشیمانی متاهلان از زندگی مشترک است. اما تا چه اندازه این دلایل از منظر جامعه شناسی درست است و چرا زنان در این بین بیش از دیگران متهم می‌شوند؟ عادل فتح‌اللهی، جامعه شناسی و مدرس دانشگاه به سوالات پاسخ داده است. او معتقد است که روابط زناشویی که در حال حاضر در ایران وجود دارد ظاهرا در شرایطی بحرانی و پرمشکل به سر می‌برد. «این وضعیت درواقع، وضعیتی است که تجربه آن هشدارهایی را به جامعه ایران می‌دهد، بدین معنی که در جامعه شاهد افزایش فزاینده طلاق و در نقطه مقابل آن کاهش و رشد منفی ازدواج هستیم. این وضعیت به عبارتی نشان دهنده و بازنمایی از تقابل و رویارویی دو سبک زندگی است.» این مدرس دانشگاه می‌افزاید: اولی، سبک زندگی سنتی که ما سابقا آن را تجربه می‌کردیم، یک چارچوب از پیش تعیین شده در رابطه با برساخت و تداوم زندگی زناشویی بود و در حال حاضر هنوز بخش اعظمی از وجود ناخودآگاه اجتماعی ما و همچنین انتخاب های ما را پوشش می‌دهد اما دیگر وجه غالب را ندارد. دومی، سبک زندگی مدرن است، ما سال‌هاست که با آن روبه‌رو شده‌ایم اما هنوز نتوانسته‌ایم موضع مناسبی نسبت به آن اتخاذ کنیم. به عبارتی ما در نهایت نه سبک زندگی سنتی و نه سبک زندگی مدرنی را در حوزه زندگی زناشویی انتخاب کرده‌ایم و حالاتی از جابه‌جایی بین این دو وضعیت قرار داریم.   وضعیتی ناشناخته که نه این است و نه آن ولی در عین حال هم حضی از دنیای مدرن برده و هم پسماندی از سنت‌های گذشته بر این وضعیت اثرگذاری می‌کند. این سبک مدرن همان طور که می‌دانیم برآمده و بازنمایی از فاکتورهایی است که در جامعه ما وارد شده است. مثل بحث رسانه‌های نوین ارتباطی که روزبه‌روز در حال گسترش است و بحث نهاد دانشگاه که آن نیز شدیدا در حال رشد است و ما شاهد افزایش چشمگیر واحدهای دانشگاهی در سراسر ایران با نام‌های مختلف هستیم که هر کدام از آنها طیف عظیمی از دانشجویان را تحت لوای خود می‌برند. دانشگاه با فضای فکری خود که به عبارتی شامل اساتید دانشگاه، موضوعات بحث‌های کلاسی، سخنرانی‌ها و نشست‌های دانشجویی همه و همه قطعا سبک جدیدی را معرفی و دانشجویان را به این سبک زندگی سوق می‌دهد. رویارویی سبک زندگی مدرن و سنتی چه تاثیری بر ازدواج دارد؟ فتح اللهی ادامه می‌دهد: تکنولوژی‌های نوینی که ما به صورت وارداتی از آن استفاده می‌کنیم که موارد مختلفی را شامل می‌شود و سبک زندگی مدرن را تقویت می‌کند اما سوالی که در این میان پیش می‌آید این است که رویارویی سبک زندگی مدرن و سنتی چه تاثیری بر روی ازدواج خواهد داشت؟ این سوال سوال خوبی است که به این دلیل باعث لحظه‌ای تفکر در ما می‌شود. چرا که هر دوی این سبک‌ها از لحظه شروع تا لحظه ورود زوج به زندگی زناشویی را ترسیم و ساخت‌بندی می‌کند و هر کدام از این سبک‌ها در واقع برون‌داد و پیامدهای نظری و عملی متعاقب خود را دارند. معمولا شرایط امروزه ما ایجاب کرده که جوانان ما بیشتر به سبک زندگی مدرن سوق پیدا کنند و زندگی را با معیارهای زندگی جدید انتخاب کنند که در آن بحث مواجهه همسان در زندگی زناشویی ایجاد می‌شود. یعنی پیش از اینکه زندگی زناشویی را آغاز کنند بحث گفتمان دو طرفه، بحث برابر کردن وضعیت نابرابر دوستی یا زناشویی مطرح می‌شود که نشانه‌های آن را شاهد هستیم. برای مثال در شرایط ضمن عقد ما مواردی را داریم که امروزه جوانان ما سعی می‌کنند آن مواردی را که قبلا کسی به آن توجه نمی‌کرد را برابر سازی کنند یا شروطی را اتخاذ نکنند یا تغییری را در آن بدهند که وضعیت همسانی را ایجاد کنند. این معمولا شکل می‌گیرد و زوجین وارد زندگی می‌شوند و با توجه به اینکه با گفت‌وگو و با وضعیت همسانِ ضمنی وارد زندگی می‌شوند ما می‌توانیم سه دوره را برای این زوج‌ها پیش بینی کنیم. سه دوره زندگی مشترک زوج‌ها او در تشریح این سه دوره می‌گوید: دوره اول که بین ۲ تا ۶ ماهه اول زندگی زناشویی است. که در این دوره از زندگی مشترک چه در سبک مدرن و چه در سبک سنتی عموما این دوره گذر می‌کند و عملا به علت مواجه اولیه ذات انسانی با زندگی جدید هر دو و جذابیت‌هایی که دارد بدون مشکل و مسائل جدی سپری می‌شود. این مدرس دانشگاه ادامه می‌دهد: اما دوره دوم که می‌توان آن را دوره رویارویی اولیه با مشکلات ضمنی است، مطرح می‌شود. مشکلاتی از جمله ادامه کار زنان یا بحث حقوق اجتماعی یک زن دارد و آنها را به صورت مدرن با همسر خود توافق کرده است. این دوره که در واقع یک لحظه گسستی است بین پیوندی که به صورت گفتمانی در سبک زندگی مدرن به وجود آمده بود به چالش کشیده می‌شود چرا که افکار، قوانین، شرع و عرف اجتماعی ما معطوف به تعین بخشیدن به قدرت اجتماعی مرد در روابط زناشویی است. حال تفاوتی وجود ندارد که زندگی مشترک براساس کدام یک از دو سبک به این مرحله رسیده باشد. این مرحله باعث می‌شود که زنان آسیب جدی در زندگی زناشویی ببیند چرا که با وجود پیچیدگی‌ها قوانین و عرف به خواسته‌ها و حقوق خود نمی‌رسند حتی با وجود آنکه با بحث و گفت‌وگو پیش از ازدواج به سبک مدرن به آن‌ها رسمیت بخشیده باشند. مرحله رویارویی با مشکلات اولیه ممکن است با سعه‌صدر و صبر یکی از طرفین سپری شود. او می‌افزاید: دوره بعدی رویا‌رویی با مشکلات ثانویه است که یکی از مهمترین این مشکلات ثانویه بحث فرزندآوری و آسیب پذیری زنان است. این بحث شفافی است که اغلب مردم آن را می‌دانند که زنان پس از زایمان متوجه آسیب‌های روانی بسیاری می‌شوند و این آسیب‌های روانی که از لحظه پیشا تولد تا لحظه تولد فرزند و پس از آن که ساختار بدنی زن تحت تاثیر قرار می‌گیرد به وجود می‌آید. ما در اینجا مواجه هستیم با قوانین، عرف و شرع و همه چیزی که معطوف به وضعیت و جایگاه مردان است. و اینجا هم زنان هستند که از مشکلات ثانویه که یکی از آنها، مشکلات متعاقب فرزند آوری است آسیب می‌بیند. یک دوره بحرانی دیگر را نیز تجربه می‌کنند که هر کدام از این دوره‌های بحرانی می‌تواند شروعی برای جدایی روانی را رقم بزند. این مدرس دانشگاه دوره نهایی زندگی مشترک را دوره رویارویی با مشکلات می‌داند و می‌گوید: دوره بعد که دوره نهایی رویارویی با مشکلات است که نهایتا یکی از طرفین فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد. که عموما این دسته، زنان هستند چرا که آنان با هرسبک از زندگی زناشویی که انتخاب کرده باشند؛ برای مثال سبک مدرن، در وضعیت نابرابر قانونی و اجتماعی یا همان حالت سنتی وارد زندگی اجتماعی شدند و بر اساس معیار‌های زناشویی سنتی مورد قضاوت قرار خواهند گرفت و با این شکل امکان آسیب بالا خواهد بود چرا که تصوری گفتمانی و برابرخواهانه نسبت به زناشویی داشته‌اند اما در رویارویی با زندگی عملی با معیار‌های سنتی مورد قضاوت قرار می گیرند. و ما در این مرحله با جدایی‌های روانی که به صورت غیر شفاف و دیگری فریب مطرح می‌شود، مواجه هستیم. که اگر این جدایی روانی بال و پر بگیرد و بیشتر شود نهایتا ممکن است منجر به طلاق صریح و رسمی شود. زنانی که ریسک جدایی را می‌پذیرند آسیب بیشتری می‌ببینند او ادامه می‌دهد: اما متاسفانه در اینجا با بحث تسلط سنت بر روی روابط و زندگی زناشویی مواجه هستیم که حتی در لحظه گستت و جدایی هم اجازه جدایی را نمی‌دهد چرا که این دو طرف به دنبال جلب رضایت ناظر بیرونی هستند نه ادامه زندگی و نفع شخصی خود فرد. بدین منوال کسانی که ریسک جدایی صریح و رسمی را می‌پذیرند قطعا با مسائل و مشکلات اجتماعی جدید مواجه می‌شوند. یعنی نه تنها در پذیرش این ریسک راه گریزی نیست بلکه از چاله به چاه افتادن است و دوباره این زنان هستند که با توجه به شرایط اجتماعی ما آسیب بیشتری چه به لحاظ ازدواج مجدد و چه به لحاظ انتخاب زندگی فردی می‌ببینند. یعنی هر کدام از آنها چه مرد و چه زن اگر بخواهد دوباره یکی از این دو زندگی جدید را انتخاب کند این زنان هستند که آسیب پذیرترند و به سبب فقدان قوانین و متناسب با سبک نوین زندگی اجتماعی مورد تعرض واقع خواهند شد. چرا مردان زنان را مقصر می‌دانند؟ اکثر مردان در نظراتی که در خبرآنلاین بیان کرده‌اند دلیل ناراضایتی از زندگی مشترک خود را خواسته‌های اقتصادی زنان دانسته‌اند و انگشت اتهام را به سوی آنان نشانه رفته‌اند. حال این سوال مطرح می‌شود که آیا سبک زندگی مدرن این‌ مشکل یا به عبارت خواسته‌های اقتصادی فزاینده را به وجود آورده است؟ آیا ازدواج نسل‌های گذشته ما هم ازدواج‌های رضایت بخشی بدون خواسته‌های اقتصادی بودند؟ فتح اللهی در پاسخ به این سوالات می‌گوید: خواسته‌های زن امروز نشات گرفته از زندگی مدرن امروزی است. بدیهی است که تغییر و دگرگونی زن در دنیای مدرن و تبدیل شدن او از حالت مفعولی اجتماعی به عنصری فعال، محصول این وضعیت مدرن است. زن سنتی عموما نیازهای گسترده‌ای نداشته و سوژه‌گی زن نه در جهت ارضای خواسته‌های خودش بلکه در جهت توسعه نگهداری و ارتقاء خانواده بوده است. آیا نسل های گذشته ما زندگی رضایت بخشی داشتند؟ این مدرس دانشگاه در پاسخ به این سوال که آیا نسل‌های گذشته زندگی رضایت بخشی داشته‌اند، می‌گوید: بله و خیر. بله به این دلیل که زنان آگاهی و شناختی نسبت به توانای‌ها و جایگاه خودشان نداشتند. به این معنا که رضایت امری برآمده از عدم فهم آنان از وضعیت شخصی خویش بوده است. و خیر به این دلیل که زن در زندگی سنتی مجبور بوده که تماما ساحتی مفعول را تجربه کند به عبارتی تجربه زیسته زنان سنتی سرشار از رفتارهایی بوده که اجبارهای بیرونی عامل انجام شدنشان بوده‌اند. بنابراین امر رضایت در دنیای سنتی با اجبارهای بیرونی‌اش فهم می‌شود و باید زمینه رضایت سنتی را در نظر داشت. آیا این آگاهی از توانایی زندگی مرد را مختل کرده است؟ این جامعه شناس به این سوال پاسخ داده و می‌گوید: زندگی مرد مختل نشده ولی چون ما هنوز دنیای سنتی بر ما احاطه دارد و پیش زمینه‌هایی را می‌سازد مستلزم ساختن زمینه‌ای برای این فهم جدید از زندگی جدید است. زمینه‌هایی چون قوانین، روابط اجتماعی و فرهنگ متعاقب آن و چون این زمینه‌ها وجود ندارد پس زندگی زناشویی این زوج مدرن با شکست مواجه می‌شود و در صورتی این شکست را تجربه نخواهند کرد که این زوج صبوری داشته باشند و تلاش کنند که به صورت فردی و گفتمانی برابری دو طرف را اجرا کنند. چون معمولا وقتی عرصه برای زوجین تنگ می‌شود به ناظر بیرونی رجوع می‌کند و این ناظر بیرونی نیز براساس سنت، قوانین و اندیشه‌های سنتی آنها را ارزیابی می‌کند به همین دلیل آسیب‌ها بیشتر و بیشتر خواهد بود. آیا زنان نسل گذشته ما رضایت بیشتری از زندگی زناشویی خود داشتند؟ به گفته فتح اللهی، زنان در گذشته رضایت بیشتری داشتند چون فهمی از جایگاه خود نداشتند و یک زندگی مبتنی بر مفعولیت داشتند و آنها معلول و مفعول شرایط بودند. این که دیگران برای آنها تصمیم می‌گرفتند که چه نوع و چه سبکی از زندگی را اتخاذ کنند، چگونه آن را ادامه بدهند و چگونه آن را به پایان برسانند. مثالی قدیمی آن این بود که پدر می‌گفت: دختر با لباس سفید عروسی به خانه شوهرش وارد می‌شود و با کفن سفید از خانه او خارج خواهد شد. این جمله معروف به این معنا است که دیگری برای او ترسیم می‌کند که حتی اگر زندگی اسفبار و همراه با مشکلاتی را داشته باشد چگونه زندگی کند. به گفته او این ناظر بیرونی شرایط را درک نمی کند: بلکه شرایط از پیش تعیین شده‌ای را برای او متصور شده است. زن در زندگی سنتی باید در هر شرایطی ساختارها و هنجارهای بیرونی را رعایت می‌کرد اما حالا که زن قدرت سوژگی را پیدا کرده و امروزه هم‌پای مردان کار می‌کند و تحصیلات آکادمیک دارند و ارتباط بیشتری با دنیای بیرونی خود برقرار کرده، بسیار سخت است که این زن مدرن را به صورت سنتی مدیریت کنید و با آن زندگی کنید چرا که هنوز یک پس زمینه سنتی زندگی عموم جامعه را هدایت می‌کند.‌     چه کسی از زندگی سنتی رضایت بیشتری داشت؟ این مدرس دانشگاه در پاسخ به این سوال می‌گوید: طبیعی است که در زندگی سنتی مردان راضی‌تر بودند چرا که هر اندیشه‌ای که آنها داشتند به مرحله ظهور می‌رسید و زن مجری خواسته‌های مرد بود و اندیشه‌ها و خواسته‌هایی که نهایتا در به وجود آوردن، رشد دادن و متعالی کردن یک خانواده تجسم پیدا می‌کرد را تحقق می‌بخشید. قطعا می‌توان گفت که مردان در گذشته احساس رضایت بیشتری داشتند. البته این موضوع به سبک زندگی مرد بستگی دارد. ممکن است در حال حاضر مردی با توجه به یافته‌ها و خواسته‌ها و اندیشه‌های فعلی خود سبک زندگی جدید را انتخاب کند و اتفاقا از اینکه زن مفعولی برای تعین بخشیدن به خواسته‌های او باشد و معیارهای صحیح یک زندگی برابر را نداشته باشد ناراضی‌تر است. بنابراین همه اینها به نوع اندیشه فرد باز می‌گردد. این در واقع موقعیت فرد است که میزان رضایت از زندگی را مشخص می‌کند. نارضایتی زنان از زندگی مشترک اما ظاهرا این نارضایتی از زندگی، فقط در ایران نیست؛ «اگر شما فکر می‌کنید که شوهرتان همان عشق شما نیست باید بدانید که تنها نیستید» مجله زن روز نیویورک گزارش خود را با این جمله آغاز کرده و نوشته است: بیش از نیمی از زنان مورد مطالعه مجله AOL یا سبک زندگی و مجله روز زن می‌گویند همسرانشان همان جفت آنها نیستند و آنها گاهی اوقات از ازدواج با شوهرانشان احساس پشمیان می‌کنند و گاهی نیز ترک کردن آنها را مطرح می‌کنند. از ۳۵هزار زن مورد مطالعه نزدیک به ۵۰ درصد می‌گویند که شخصیت شوهرانشان در ابتدا آنها را مجذوب خود کرده است و بیش از ۵۰ درصد آنها می‌گویند که شخصیت شوهرانشان هنوز هم از جمله ویژگی‌های جذاب آنها است. ۵۲ درصد می‌گویند که آنها به افسانه و سرنوشت باور ندارند و قبول ندارند که شوهرشان باید نیمه دومشان باشد. اما ۷۲ درصد از آنها می‌گویند که در برخی از مراحل زندگی به جدایی و طلاق فکر کرده‌اند. بیش از نیمی از پاسخ دهندگان ادعا کرده‌اند که شوهرانشان هر روز یا اغلب اوقات به آنها می‌گویند دوستت دارم. ۷۱ درصد انتظار دارند که تا آخر زندگیشان با شوهرشان بمانند. بیش از ۵۰ درصد زنان مورد مطالعه می‌خواهند که همسرانشان یا پول بیشتری برایشان خرج ‌کنند یا وقت بیشتری را برایشان صرف کنند. نزدیک به نیمی از آنها می‌گویند که شخصیت همسراشان بعد از ازدواج تغییری بدی پیدا کرده یا حداقل این است که آنها در همان شخصیت قبل از ازدواج باقی ‌مانده‌اند. نتایج این بررسی نشان می‌دهد که آن طور که ما همیشه فکر می‌کردیم پایان ازدواج خوش و خرم نیست. خبرآنلاین - زهرا داستانی ]]> اخبار اجتماعی و آموزشی Thu, 09 Mar 2017 10:43:55 GMT http://migna.ir/vdcc01q0.2bqxi8laa2.html ۶ دلیل که چرا افراد خودکشی را انتخاب می‌ کنند؟! http://migna.ir/vdci5ra5.t1au32bcct.html علت خودکشی چیست؟ در این نوشتار ۶ دلیل برایتان بیان میکنیم که چرا افراد خودکشی را انتخاب می‌ کنند. درواقع این سوال از اینجا ناشی شد که با این‌که چندان مدتی از ۲۰۱۷ نگذشته است، ولی در همین مدت کوتاه آدم‌های زیادی در اطراف‌ام مرتکب خودکشی شدند. پذیرش یا اذعان به این مسئله کار آسانی نیست، یا حتی نوشتن این جمله‌ها نیز ساده و راحت نیست. هر یک برای این کار دلیلی متفاوت داشتند، ولی آنچه برای همیشه می‌ماند، غم و اندوهی است که با یادشان از دل سر بر می‌آورد. بر اساس آمارهای بنیاد آمریکایی پیشگیری از خودکشی، در ایالات متحده به طور متوسط خودکشی روزانه جان ۱۲۱ نفر را می‌گیرد؛ و به این ترتیب، به عنوان دهمین عامل اصلی مرگ‌ومیر در این کشور شناخته می‌شود. این مسئله با این میزان از اهمیت، چرا نباید بیش از این مورد بررسی و رسیدگی قرار گیرد؟ البته، ماه سپتامبر را در آمریکا به عنوان ماه آگاهی ملی برای پیشگیری از خودکشی نامگذاری کرده‌اند، و هم‌چنین یک روز جهانی برای پیشگیری از خودکشی نیز وجود دارد. اما لازم است هر روزِ سال را باید روز آگاهی‌دهی برای پیشگیری از خودکشی نامید. هر روز را باید به عنوان فرصتی تلقی کنیم برای اعلام اهمیت آگاهی از نشانه‌های آدمی که عمیقا به آسیب‌رسانی به خود می‌اندیشد، مراحلی که باید برای مددخواهی طی کند، و منابعی که برای پیشگیری از آن در دسترس است. یک فرد ممکن است به دلایلی متعدد تصمیم بگیرد به زندگی‌اش پایان دهد، ولی در ادامه به ۶ دلیل قابل توجه اشاره می‌کنیم:‌ – افسردگی: احساس دلسردی و پریشانی؛ در هر سنی می‌تواند بروز کند و سیل پر قدرتی از هیجان‌ها را در بر بگیرد. گروه‌های مختلفی از آدم‌ها افسردگی را به شکل‌های مختلف تجربه می‌کنند، مثلا نشانه‌های افسردگی در زنان و مردان متفاوت است و احتمال مرگ مردان در اثر خودکشی چهار برابر زنان است. – ناامیدی: احساس یاس و بیچارگی از نشانه‌های افسردگی است، ولی این حالت می‌تواند به تنهایی نیز در آدم‌ها بروز کند. پژوهش‌ها نشان داده‌اند ناامیدی شدید و احساس یاس می‌تواند پیش‌درآمدی بر خودکشی باشد. – امتناع: برخی افراد که از بیماری و یا دردهای مزمن رنج می‌برند در مقابل دریافت مراقبت‌‌های روان‌درمانی یا روانشناختی مقاومت و از پیگیری آن امتناع می‌کنند؛ زیرا می‌ترسند علائم دردشان به شکل سطحی یا ظاهری کاهش یابد یا به عنوان نشانه‌ای از اختلال نهفته‌ی روانی تلقی شود. نظرسنجی که توسط پژوهشگری به نام هیچکاک و همکاران‌اش صورت گرفت نشان داد ۵۰ درصد از بیماران مبتلا به درد مزمن به دلیل رنج بردن از اختلال درد به صورت جدی به خودکشی فکر می‌کنند. – شکست: احساس این‌که “هیچ چیز درست پیش نمی‌رود‌”‌ یا “‌هیچ کاری از دست‌ام بر نمی‌آید‌”‌؛ عدم توانایی در فرار از شکست یا موقعیت‌های استرس‌زا شرایط را برای بروز افکار خودکشی مهیا می‌کند. – انزوا و گوشه‌گیری: احساس تنهایی، دوری از دیگران، و گاهی اوقات پرخاشگری؛ این حالت عموما در میان نوجوانان و سالخوردگان رایج است، ولی می‌تواند گریبان‌گیر هر آدمی در هر سن بشود. میان تنهایی و اضطراب اجتماعی و خودکشی رابطه‌ای خطرناک وجود دارد. – فاکتورهای مرتبط با جنسیت، سن و محیط جغرافیایی: خودکشی دومین عامل مرگ‌ومیر در میان بومیان ۱۰ تا ۳۴ ساله‌ آمریکایی ساکن آلاسکا است. آمار خودکشی مردان نزدیک به چهار برابر زنان است و ۷۷/۹ درصد مجموع خودکشی‌های آن منطقه را شامل می‌شود. خودکشی سومین عامل مرگ‌ومیر در میان اشخاص ۱۰ تا ۱۴ ساله و دومین عامل در میان اشخاص ۱۵ تا ۳۴ ساله است.  خودکشی سوال بزرگی را در ذهن بازماندگان به جای می‌گذارد: “‌چرا؟‌”‌؛ چرا یک فرد می‌تواند خودکشی را به عنوان گزینه‌ای عملی در نظر بگیرد؟ اگرچه برای این سوال پاسخی قاطع وجود ندارد، ولی جذب نیروهای منفی که اخیرا در جامعه به شکلی متداول رواج یافته است، می‌تواند نقشی مهم در عملی کردن این تصمیم ایفا کند. انواع مختلف رسانه‌ها از داستان‌های مربوط به جدایی‌ها و افسردگی‌ها نهایت استفاده را می‌برند؛ و از سویی دیگر، شبکه‌های اجتماعی مخاطبان را با مطالب تلخ، وحشت از چاقی، توهمات مربوط به زوج‌ها و زندگی‌های کامل و ایده‌آل، و شادکامی‌های غیرواقعی بمباران می‌کنند. همه‌ این‌ها دنیا را به میدان مینی پر از نفرت تبدیل کرده‌اند. همیشه باید به یاد داشته باشیم، همان‌گونه که خودمان را در تبلیغات، مطالب، و داستان‌های عاشقانه‌ مربوط به ولنتاین غرق می‌کنیم، باید توجه عمیق و دقیقی به آدم‌های اطراف‌مان داشته باشیم. وقت صرف کنید و به همه چیز دقت کنید. به رفتارهای دوستان، اعضای خانواده، و فرد محبوب‌تان توجه کنید لحظه‌ای وقت بگذارید و حال‌شان را بپرسید؛ واقعا اصل حال‌شان را بپرسید و به پاسخ واقعی‌شان دقت کنید و اهمیت دهید. فقط به شنیدن جمله‌ “‌خوب‌ام‌”‌ اکتفا نکنید.ميگنا دات آي آر، بسیاری از افراد “‌خوب‌”‌ نیستند، ولی برای اجتناب از بیان احساسات شخصی‌شان با بی‌حوصلگی از این کلمه استفاده می‌کنند. پیش‌قدم شوید، آن‌ها را به گفتگو وادار کنید، و کنترل را به دست بگیرید! خودکشی تغییردهنده‌ زندگی، پایان‌دهنده‌ زندگی، و فقط یک لحظه‌ کوتاه و سیاه است که می‌شود با مداخله‌ شما به وقوع نپیوندد. منبع: بازده ]]> روانشناسی اجتماعی Mon, 06 Mar 2017 05:42:05 GMT http://migna.ir/vdci5ra5.t1au32bcct.html این رفتارهایتان در رابطه، عین خیانت است http://migna.ir/vdccxiq0.2bqxm8laa2.html اگر شما هم دوست دارید بدانید که مخرب ترین رفتارها در رابطه عاطفی کدامند، با ما همراه باشید.   بیرون رفتن مدام با دوستان     این یک واقعیت است که هر کسی به تنهایی احتیاج دارد. ازدواج به معنای کنار گذاشتن دوستان و رفت و آمد با آنها نیست. حتی زوج های جوان هم باید هر از چند گاهی زمان خود را با دوستان خود بگذرانند اما افراط در این کار می تواند رابطه عاطفی را ویران کند. به همین دلیل بهتر است که محدودیت ها را بشناسید و در مورد آنها با شریک زندگی تان گفتگو کنید و به یک نتیجه واحد برسید. به عنوان مثال اگر شما احساس کردید که همسرتان بیش از حد با دوستانش به بیرون از خانه می رود و این موضوع حس بدی را به شما منتقل می کند، بهتر است که صادقانه آن را با همسرتان در میان بگذارید.    شما باید از کارهایی که همسرتان در طول روز انجام می دهد، آگاه باشید. البته هر فردی طرز فکر مخصوص به خود دارد. ممکن است شما از این که همسرتان کل هفته را با دوستانش بیرون از خانه بگذراند و شب ها دیر به خانه بیاید، ناراحت نشوید اما ممکن است که این رفتار برای فرد دیگری فاجعه باشد. به همین دلیل بهتر است که زاویه دیدتان را نسبت به این موضوع برای همسرتان توضیح دهید. به علاوه بهتر است که خودتان نیز این موضوع را رعایت کنید. به عنوان مثال زمانی که بیرون از خانه هستید، گوشی تان را در دسترس قرار دهید. طبیعی است که به مدت نیم ساعت دست تان بند باشد طوری که نتوانید با او در ارتباط باشید، اما جواب ندادن در ساعت یک نصفه شب، همسرتان را عصبی و نگران خواهد کرد. بنابراین هنگامی که با دوستان خود بیرون از خانه به سر می برید، ارتباط با همسرتان را نیز فراموش نکنید.   در لاک خود فرو رفتن    اگر چه دعوا و بگومگوهای مدام میان زوج ها دردساز است اما از طرف دیگر اگر زوجی هیچ بحث و مشاجره ای با یکدیگر نداشته باشند نیز عجیب و غیرعادی و نشانه ای از فاصله میان آنهاست.  برخی ای بگومگوها در رابطه عاطفی غیرقابل اجتناب اما سازنده است. بدین معنی که نشان می دهد دو طرف برای رابطه خود تلاش می کنند و دوست دارند که آن را بهبود بخشند.    بنابراین اگر شما هم جزو آن دسته از افرادی هستید که با همسرتان سر هیچ موضوعی بحث نمی کنید، از خودتان سوال کنید که اشکال کار کجاست؟ آیا از بی اهمیتی شما سرچشمه می گیرید؟ یا این که فاصله تان با همسرتان آنقدر زیاد است که ترجیح می دهید در مقابل تمام رفتارهای او سکوت کنید؟ شاید هم یک حرف را هزار بار زده اید اما کو گوش شنوا؟ دلیل شما هر چه که باشد، نشاندهنده مشکلی در رابطه شماست که باید هر چه زودتر حل شود. پیشنهاد ما به شما این است که بنشینید و با همسرتان گفتگو و آنچه در ذهن و دلتان  می گذرد را بیان کنید.   پنهان کردن مشکلات مالی    پنهان کردن مسائل مالی یکی از بزرگ ترین مشکلاتی است که اکثر زوج ها با آن دست و پنجه نرم می کنند. شاید شما دوست نداشته باشید که با مطرح کردن این مسائل همسرتان را ناراحت کنید اما این مشکلی است که زندگی هر دوی شما را تحت تاثیر قرار می دهد و او هم حق دارد که واقعیت را بداند. علاوه بر آن، پنهان کردن این موضوع موجب می شود که همسرتان اعتمادش را به شما از دست دهد. پول یکی از مهمترین مسائل در زندگی مشترک است که استرس و تنش زیادی را موجب می شود، اما نگرانی موقت بهتر از پنهان کردن آن و به تبع تباهی رابطه عاطفی است.     ارتباط با عشق قبلی     گاهی شما مجبورید که با عشق قبلی تان به دلایلی در ارتباط باشید. به عنوان مثال دوستان مشترک دارید یا این که همکار هستید و نمی توانید ارتباط تان را به طور کامل با او قطع کنید، اگر ارتباط شما پنهانی نباشد و همسرتان نیز بر آن کنترل داشته باشد، مشکلی بوجود نخواهد آمد اما اگر دلیلی برای ادامه ارتباط تان وجود نداشته باشد اما شما همچنان با او در تماس باشید، مطمئنا دیر یا زود رابطه عاطفی فعلی شما را تحت شعاع قرار خواهد داد. در این شرایط بهتر است که با همسرتان گفتگو کنید. مهمترین عامل، صداقت و روراستی است.    اعتیاد به موبایل  اگر یکی از دو طرف رابطه، یا هر دوی آنها، مدام سرشان توی تلفن همراه شان باشد یا که هر کدام در اتاق جداگانه ای برنامه مورد علاقه شان را در تلویزیون تماشا کنند، بدین معنی است که برای هم اهمیتی ندارند و هر کسی سرش در کار خودش است یا حتی می توان گفت که آنها چیزی را از هم پنهان می کنند.   البته این رفتارها همیشه نشان دهنده وجود مشکل نیست. بلکه طبیعی است که افراد در انتهای روز، زمانی که خسته به خانه می آیند و انرژی لازم را ندارند، سکوت کنند یا این که گوشی شان را به دست بگیرند و از اخبار روز باخبر شوند اما اگر این رفتار تبدیل به عادت شود، رابطه عاطفی را تخریب خواهد کرد. بنابراین پیشنهاد ما این است که گوشی یا تلویزیون را حداقل تا دو ساعت پس از این که به خانه آمدید، خاموش کنید تا مانع از برقراری ارتباط با همسرتان نشود. روبه روی همسرتان بنشینید و به چشمهایش زل بزنید، با او صحبت کنید و از اتفاق هایی که در طول روز برایش رخ داد باخبر شوید. این لحظات شاید کوتاه باشند اما تاثیر بلند مدت و مثبتی در رابطه عاطفی شما خواهند گذاشت.     اعتیاد به کار    در اکثر مواقع آقایان به دلیل سختی یا احتیاج به پول بیشتر تا دیر وقت سر کار می مانند اما دلیل برخی از مردان سنگینی بار زندگی نیست بلکه آنها به دنبال راهی برای دور ماندن از خانه می گردند. در این شرایط باید به دنبال دلیل آن باشید. چه چیزی در خانه همسرتان را آزار می دهد؟ شاید غر زدن های مدام، عدم نزدیکی یا حتی نبودن آرامش در خانه دلایل این رفتار باشند. شاید او با این کار می خواهد که انرژی های منفی را از خود دور کند. پس اگر خودتان نتوانستید دلیل این رفتار را بفهمید، با همسرتان گفتگو کنید. سعی کنید که نیازهای او و نیازهای خودتان را بشناسید و برای برآورده کردن شان تلاش کنید. باز هم تاکید می کنیم که صداقت و روراستی کلید موفقیت شما در برقراری یک رابطه سالم است.    پنهان کردن مشکلات روحي و رواني    اگر از مشکلات روحی و روانی مانند اختلالات دو قطبی رنج می برید یا این که افسردگی پس از زایمان گرفته اید و... به هیچ عنوان این مسائل را از همسرتان پنهان نکنید. حل کردن این مشکلات به تنهایی ساده نیست، بنابراین از همسرتان کمک بگیرید تا حامی و پشتیبان شما باشد. علاوه بر آن، پنهان کردن آن می تواند موجب از دست رفتن اعتماد همسرتان به شما شود. ميگنا دات آي آر، بنابراین بهتر است که در مورد احساسات خود با همسرتان صادقانه سخن بگویید. مهم نیست که مشکل شما چقدر حاد است، مطمئن باشید که با به اشتراک گذاشتن آن هر چه سریع تر بر مشکل تان غلبه خواهید کرد.- برترين ها ]]> روانشناسی اجتماعی Sat, 04 Mar 2017 07:39:50 GMT http://migna.ir/vdccxiq0.2bqxm8laa2.html اصول حمايت هاي رواني اجتماعي و مداخلات روانشناختی در حوادث و بلايا http://migna.ir/vdcgw79w.ak9yt4prra.html ميگنا- هدف از آموزش حمايت هاي رواني اجتماعي در بلايا و حوادث غير مترقبه راهنمايي و آشنائي با مداخلات رواني اجتماعي قبل، حين و بعد از حادثه است. آشنائي با عوارض ناشي از حوادث طبيعي و غير طبيعي و واكنش هاي كه افراد پس از حادثه نشان ميدهند، گروه هاي آسيب پذير كه شامل كودكان، زنان و سالمندان مي باشند در شرايط بحران در معرض خطر بيشتري قرار دارند، از اين رو شناسائي و مداخله رواني اجتماعي براي اين گروه ها از اولويت بيشتري برخوردار است. توجه به علائم رواني و رفتاري كودكان پس از حادثه از نكات بسيار مهمي است كه گروه ها و تيم هاي امدادگر لازم است با روش هاي مداخله و كمك به اين كودكان آشنا باشند. و اينكه چگونه و به كجا ارجاع داده شوند. روش هاي مراقبت از خود براي تيم هاي امدادگر يكي از نكات مهم در حوزه مداخلات رواني اجتماعي است كه امدادگران لازم است از اين موضوع آگاه باشند و مورد حمايت قرار گيرند. مداخلات رواني اجتماعي براي افراد آسيب ديده پس از غربالگري به صورت گروهي توسط تيم هاي سلامت روان انجام مي شود، در مواردي كه نياز به مداخلات تخصصي يا درماني بيشتري باشد افراد به روان شناس، روانپزشك و پزشک متخصص ارجاع داده خواهند شد، پيگيري براي افراد آسيب ديده به مدت 6 ماه الي يك سال بر اساس نياز آنها انجام  مي شود. مقدمه: رویارویی و جدال انسان با پدیده های طبیعی پیشینه ای به بلندی تاریخ حیات انسان دارد. این پدیده ها بارها انسان را مقهور خود ساخته و چهره جغرافیایی بسیاری از جوامع را تغییر داده است. این سوانح هرساله در جهان منجر به مرگ و معلولیت جسمی و روانی میلیون ها انسان و صدمات مالی بسیار می گردد. ايران به لحاظ طبیعی يكي از ده كشور بلاخيز دنيا است كه در کمربند زلزله کره زمین قرار گرفته است و در طی نیم قرن اخیر بيش از 300 هزار نفر در اين بلايا كه بطور عمده زلزله بوده است كشته ، مجروح يا معلول شده اند. در جريان بلاياي طبيعي و حوادث ناگهاني جمعي آسيبهاي رواني وارده به افراد مانند يك كوه عظيم يخ است كه قسمت اعظم آن زير آب قرار دارد و ديده نمي شود. مرگ و مجروحيت جسماني در بخش هاي بيروني آب قرارگرفته ولي معلوليت و عواقب روحي و رواني حوادث كه گاهي تا پايان عمر باقي مي ماند بدنه اصلي اين كوه يخ را تشكيل مي دهد و در اكثرمواقع موردغفلت قرار ميگيرد. اين زخم هاي رواني گرچه پنهان هستند ولي موجب رنج و ناتواني و افت عملكرد و كاركرد بسياري از انسانها مي شوند. حوادث و بلایا برای جوامع ناآماده و ناایمن، پدیده‌هایی مصیبت‌بار و همراه با خسارتهای بیشتر هستند. این حوادث علاوه بر خسارات عینی و مستقیم نظیر مرگ و میر، آسیبهای جسمی و اقتصادی که توجه همه ناظران را به خود جلب می‌کند، خسارات غیرمستقیمی نیز به همراه دارند. پیامدهای روانی و اجتماعی حوادث و بلایا از جمله این خسارات غیرمستقیم است که بخش عمده‌ای از جامعه را تحت تاثیر خود قرار می‌دهند.  بخشی از پیامدهای روانی و اجتماعی در بازه‌های زمانی طولانی‌تری پس از وقوع حادثه و عمدتاً به صورت خزنده و در لایه‌های پنهان جامعه بروز می‌کنند و سلامت و کیفیت زندگی مردم را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهند. اهداف: هدف كلي - حفظ و ارتقاء سطح سلامت روان جامعه پس از حوادث غير مترقبه - پيشگيري از آسيب هاي وارده به سلامت روان متعاقب حوادث غيرمترقبه اهداف اختصاصي - كاهش بروز عوارض رواني اجتماعي در حوادث غيرمترقبه - كاهش شيوع و پيشگيري از پيشرفت و تشديد عوارض رواني در حوادث غيرمترقبه - افزايش توان انطباق و آماده سازي بازماندگان - تقويت مهارتهاي اجتماعي بازماندگان و كمك به جامعه براي سازماندهي مجدد، خودياري و بازسازي جامعه   نكته: بلايا و به ويژه بلاياي طبيعي قابل پيش بيني و پيشگيري نيستند. اما دو نكته مهم در هنگام وقوع حوادث: اول عمليات امداد و نجات و اقدامات فوري بعد از وقوع فاجعه دوم به حداقل رساندن آثار مخرب و فاجعه بار اين بلاياست. بنابراين آگاهي از مسائل بهداشت روانی حادثه ديدگان (به منظور حمايتهاي رواني، اجتماعي) جهت مداخله بهنگام و مديريت استرس و هيجانات يكي از اولويتهاي بهداشت روان است تا از گسترش بحران و دامنه مشكلات و پيامدهاي بعدي آن جلوگيري نمايد. - تعاريف و مفاهيم آسيب ديده: شخصي است كه در اثر حادثه اي از ادامه زندگي سالم خود چه از نظر جسماني و چه از نظر رواني، خانوادگي و اجتماعي محروم گرديده است. بحران: رويداد يا موقعيتي است كه در آن امكانات و منابع موجود فرد براي تحمل و سازگاري با شرايط ممكن است كافي نباشد و موجب بروز واكنش هاي عاطفي و رفتاري مختلفي شود. استرس / تنش  STRESS استرس واژه اي با مفهوم گسترده است كه به تاثير هرچيز در زندگي كه نياز به تطابق داشته باشد اطلاق مي شود. تنش هاي محيطي يكسان در افراد مختلف پاسخهاي متفاوتي را بر مي انگيزاند .استرس هميشه زيانبار تصور نمي شود. اما وقتي اين فشارها افزايش يابد به نقطه اي مي رسد كه از آن نقطه به بعد افزايش فشار باعث افت عملكرد فرد مي شود و فراتر از اين نقطه تاثيرات مخرب استرس روي سلامت جسمي، رواني و يا اجتماعي آشكار مي شود. در اينجا وقتي واژه استرس را بكار مي بريم منظور محدوده بالاتر از اين نقطه مي باشد . استرسور يا تنش زا :STRESSOR استرسور عبارت است از هرعاملي كه موجب تنش( استرس) شود. هرگاه فشاري برشخصي وارد ميآيد واكنشي در او ايجاد مي شود اين واكنش علائم جسماني و رواني دارد كه تغييراتي در فرد ايجاد مي كند. به اين واكنش غير اختصاصي كه نسبت به محرك بوجود مي آيد استرس مي گوئيم. مدارا :COPING مدارا شامل هر واكنش و اقدامي است كه فرد براي فائق آمدن با آثار منفي واقعه تنش زا انجام مي دهد . مواردي از مداراي افراد در مواجهه با بلايا : -درخواست كمك از ديگران يا كمك رساني . -صحبت نمودن در مورد واقعه و سعي براي درك مفهوم آنچه رخ داده است . -جستجو براي كسب اطلاع در مورد سلامت عزيزان .پنهان شدن . سعي در ترميم آسيب . شركت در مراسم به خاك سپاري اجساد . انجام مراسم مذهبي . تعيين اهداف جديد و برنامه ريزي براي آن . استفاده از مكانيسمهاي دفاعي مانند انكاربراي كاستن رنج . سلامت: سلامتي فقط نبود بيماري نيست، انسان علاوه بر داشتن جسم سالم بايد خوشحال، شاداب و راضي زندگي كند، توانائي برخورد با مسائل و مشكلات روزمره زندگي را داشته باشد، بتواند در ارتباط با ديگران روابط سازگارانه داشته باشد. بعبارت ديگر سلامتي عبارت است از رفاه كامل جسمي، رواني و اجتماعي، نه فقط نبود بيماري با تاكيد بر اين نكته كه هيچيك بر ديگري ارجحيتي ندارد. بهداشت روان: حالتي از رفاه است كه در آن فرد توانائيهايش را باز مي شناسد و قادر است با استرسهاي معمول زندگي تطابق حاصل كرده ، از نظر شغلي مفيد و سازنده باشد و بعنوان بخشي از جامعه با ديگران مشاركت و همكاري داشته باشد. و بتواند كارهاي روزانه خود را به خوبي انجام دهد. و عملكرد جسمي و رواني او كاهش نيابد. بهداشت رواني به همه ما مربوط است نه فقط كساني كه از بيماريهاي رواني رنج مي برند . تيم حمايت رواني- اجتماعي: مقصود تيمي است كه خدمات رواني- اجتماعي را تحت نظارت وزارت بهداشت، درمان وآموزش پزشكي انجام مي دهد. بلا: DISASTER ريشه لاتين واژه disaster به معني طالع نحس يا ستاره شوم است و ظهور اين طالع نحس موجب بروز خسارات و لطمات جبران ناپذيري مي شود. مطابق نظر پيشينيان بلا از آسمان نازل مي شود و از حدود كنترل انسان خارج است. اما به حوادثي كه بروز آنها موجب به بار آمدن خسارات و تلفات زيادي خواهد شد بلا، يا فاجعه گفته مي شود. بعبارت علمي تر اختلال شديد زيست محيطي ، رواني و اجتماعي است كه از توانائيهاي فرد براي مقابله با مشكلات ناشي از آن فراتر باشد . اختلال زيست محيطي و رواني اجتماعي كه از توانائي جامعه براي مقابله بامشكلات فراتر باشد. راه هاي مختلفي براي طبقه بندي بلايا وجوددارد ولي ازنقطه نظر پيشگيري و آمادگي مي توان بلايا رابه دوگروه تقسيم كرد:   بلاياي طبيعي: بلايايي كه سبب يا علت وقوع آن خارج از اختيار انسان مي باشد و فهرست آن درزير آمده است. زلزله، سيل، آتشفشان، طوفان و گردباد،سقوط بهمن، خشكسالي و گرمازدگي، آتش سوزي جنگل ها و... بلاياي غيرطبيعي (انسان ساخته): بلايايي كه به طور مستقيم يا غيرمستقيم منشاء وقوع آن در كنترل انسان مي باشد، مثل: جنگ، تصادفات، سقوط هواپيما، و حوادث هسته اي نمونه اي از بلا در جهان خطر شیوع اختلالات روانی در میان بازماندگان سونامی مرگبار ژاپن روزنامه نیویورك دیلی نیوز به نقل از دكتر ایكوهارا نوشت: هنوز بسیاری از مردم حادثه دیده ژاپن از شدت این اتفاق بهت زده و شوكه هستند. این فاجعه لحظه به لحظه در حال تغییر است و ژاپنی‌ها حیرت زده و نگران هستند كه چه بر سر خود و خانواده‌شان می‌آید. دكتر ایكوهارا تاكید كرد: بدون شك پیامدهای روانی شدید ناشی از این استرس زیاد به زودی در مردم ژاپن بروز خواهد كرد و تا طولانی مدت ادامه خواهد داشت. وقتی مردم شوك زده پس از اینكه از مرگ نجات پیدا كردند، متوجه اوضاع خود شدند، تازه درمی‌یابند كه همه چیز را از دست داده‌اند و این موضوع روی هر فردی می‌تواند پیامدهای روانی بسیار ناخوشایند و زیان باری داشته باشد تا جایی كه انسان كنترل احساسات خود را در این شرایط از دست می‌دهد و خطر ابتلا به انواع بیماریها و اختلالات روانی تشدید می‌شود. اما با این حال مدت زمان بازسازی و جبران این خسارات و بهبود یافتن پس از حادثه به واكنش‌ها و تلاش‌های دولت این كشور بستگی دارد كه با توجه به رشد ژاپن پس از فجایع جنگ جهانی دوم، این كشور از این لحاظ سابقه موفق و درخشانی دارد. وجه تمايز بين بلا يا فاجعه و بحران يا وضعيت اضطراري :بحران يا وضعيت اضطراري عبارت است از: اتفاقاتي است كه بطور معمول روي مي دهد. اين اتفاقات در محدوده كوچك و براي عده خاصي روي مي دهد و بركل جامعه اثر نمي گذارد . لذا بازگرداندن اين شرايط به وضعيت عادي كار چندان دشواري نيست و احتياج به تجهيز كليه منابع و امكانات جامعه ندارد.مانند : آتش سوزي يك مجتمع يا پاساژ تجاري مثل ريزش ساختمان پلاسكو ،جرم و جنايت ، آسيب ديدن شبكه آبرساني يك شهر يا منطقه و… اما بلايا يا فجايع عبارت است از حوادث غير مترقبه اي كه گربيان كل جامعه را بگيرد. حادثه اي كه كل آحاد جامعه را در برگرفته و مقابله با آن به مهارتها و روشهاي ويژه اي نياز داشته باشد و براي جبران خسارات وارده نيز امكانات فوق العاده اي نياز است كه نوعاٌ مجبور به استمداد از كشورهاي ديگر مي شويم . مانند قحطي،جنگ،زلزله بزرگ   مراحل مختلف واكنش هاي رواني و رفتاري پس از بلايا: تصور كنيد كه شما و خانواده تان قرباني يك بلاي طبيعي، همچون زلزله، سيل و...هستيد. وقتي در مقابل چنين فشار شديدي قرار مي گيريد چه اتفاقي برايتان مي افتد؟ در اين شرايط چه احساسات و افكاري را تجربه مي كنيد؟ چگونه رفتار خواهيد كرد؟ انسان ها در رويارويي با بلايا و حوادث واكنش هائي را از خود بروز مي دهند كه مي توان آنها را به 5 مرحله تقسيم كرد. مرحله تماس يا ضربه: اين مرحله در چنددقيقه پس ازحادثه بروزمي كند. اكثرافراد دچارترس و وحشت شديدي مي شوند. مرحله قهرمان گرائي: درساعات اوليه وقوع حادثه بروزمي كند. دراين مرحله بين مردم همبستگي ايجاد مي شود. افراداحساس مي كنند بايدكاري انجام دهند، به طور داوطلبانه درامدادرساني كمك مي كنند، مرحله شادماني و فراموش كردن غم: يك هفته تا چند ماه پس ازحادثه بروز مي كند. همزمان بارسيدن نيروهاي كمكي افراد اميدوارمي شوند و ممكن است حالت آرامش ونشاط ،سرخوشي وشادماني دارند. مرحله مواجهه با واقعيت: 2 الي 3 ماه پس ازوقوع حادثه بروزمي كند.دراين مرحله افراد تازه متوجه وسعت خسارات وفقدان هايشان مي شوند. مجدداً روحيه خودرا ازدست ميدهند، نا آرام، خسته ودرمانده مي شوند. تجديدسازمان: كه 6 ماه تا 1 سال پس ازوقوع حادثه بروزمي كند.افراد شروع به بازسازي رواني خود و بازسازي زندگي خودمي كنند و بتدريج درك مي كنند كه بايد متكي به خود باشند. تيم حمايتهاي رواني ، اجتماعي (تيم سلامت روان) تيمي است متشكل از يك روان شناس، روانپزشك، يك روان پرستار، يك مددكار اجتماعي كه عمده وظيفه مداخله در بحران و ارائه مداخلات رواني، اجتماعي را بعهده مي گيرد .اين تيم تحت نظارت اداره سلامت روان وزارت بهداشت است و بصورت سيار به محل اسكان افراد آسيب ديده مراجعه نموده و پس از غربالگري آنان از نظر وجود علائم رواني ناشي از حادثه، در قالب گروه هاي مشاوره اي، مداخلات رواني، اجتماعي لازم را با همكاري ساير سازمانها مانند هلال احمر،بهزيستي و… ارائه مي نمايد . محل استقرار اين تيم در ستاد حمايت رواني، اجتماعي در منطقه آسيب ديده مي باشد . اصول حمايت رواني ، اجتماعي در بلايا : برنامه حمايتهاي رواني ، اجتماعي در حوادث غير مترقبه و بلايا مبتني بر اصول زير مي باشد : اصل اول و مهم بهداشت روان در بلاياي طبيعي پرهيز از برچسب زدن بيماري به باز ماندگان مي باشد . تاكيد بر طبيعي سازي واكنشها يك هدف عمده است تا گروه هدف نيز بدانند واكنشهايشان پاسخ معمولي به يك موقعيت غير عادي است . افرادي را كه در جريان بلايا دچار واكنشهاي رواني شده اند بيمار يا مبتلا به بيماري رواني تلقي نكنيد.اين علائم واكنش طبيعي به يك حادثه كاملا غير معمول است و در بسياري از موارد در طول زمان تخفيف يافته و از بين مي رود . دقت در انتخاب واژه ها : كلمات تاثير بسزائي دارند، واژگان مورد استفاده در بلايا بايد به دقت انتخاب شوند. از بكار بردن كلماتي كه تداعي كننده ناتواني هستند بايد خودداري كرد. ارائه مداخلات رواني ، اجتماعي به صورت گروهي بر روش انفرادي ارجح است ، زيرا بدين ترتيب علاوه بر تقويت شبكه اجتماعي، جمعيت بيشتري در زماني كوتاه تر تحت پوشش قرارمي گيرند. توانمندسازي افراد بازمانده و مشاركت آنان در برنامه ها اهميت ويژه اي دارد: خطري كه در اغلب امدادرساني ها در بلايا وجود دارد، تحقير يا منفعل سازي دريافت كنندگان خدمات مي باشد. هنگام كمك رساني بسياري از احساسات انساني، نوعدوستانه و متغالي جلوه مي كند اما بايد مراقب احساساتي مثل برتري جوئي، خودبزرگ بيني، غرور و نياز به سرويس دهي نيز باشيم كه گاه در چنين شرايطي زمينه بروز مي يابد. دريافت كمك باعث آغاز روندي مثبت براي حل بحران مي باشد ، اما گاه مي تواند بعنوان ناتواني و وابستگي كمك شونده نيز تلقي شود و باعث خشم آنان شود . مهمترين عامل پيشگيري كننده از بروز چنين احساساتي يا تعديل چنين برخوردي از جانب آسيب ديدگان همان توانمندساري و مشاركت آنان است . تاكيد روي نقاط قوت و توانائيهاي بازماندگان و آسيب ديدگان به اندازه توجه به مشكلات و ناتواني هايشان مهم است . مردم از طريق شركت در برنامه ها احساس كنترل بر زندگي خود را پيدا مي كنند و در حل مسائل و تصميم گيري توانا مي شوند. بايد توجه داشت كه افراد بومي هرمنطقه در ارائه اين خدمات به آسيب ديدگان موفق تر خواهند بود و از اين رو توانمندسازي جامعه درگير مي تواند در همياري گروهي و ارائه موثرتر خدمات مفيد باشد . مداخله مناسب و به موقع رواني، اجتماعي از آسيب هاي احتمالي آينده جلوگيري مي كند. بي توجهي به واكنشهاي هيجاني، بازماندگان فعال را به قربانيان منفعل تبديل مي كند و روند بازتواني فرد و جامعه را كند مي كند. حمايتهاي رواني، اجتماعي براساس غربالگري فعال جمعيت آسيب ديده و ارائه خدمات بصورت سيار مي باشد : استقرار در مكاني مانند درمانگاه، كمپ امداد، مركز بهداشت و انتظار براي مراجعه افراد  آسيب ديده روشي كارا نمي باشد. اين روش علاوه بر اينكه منجر به تقويت رويكرد بيماري نگر در جامعه مي شود در عمل باعث غافل شدن از جمعيت آسيب ديده اي مي شود كه واكنشهاي ناشي از بلايا را نمي شناسند، از وجود مداخلات موثر براي كاهش آسيب آگاه نيستند و يا با روش هائي ناكارآمد مانند مصرف خودسرانه دارو يا سوء مصرف مواد به خود درماني مي پردازند . توجه به آداب ، سنن و فرهنگ منطقه آسيب ديده و استفاده از آن براي پيشبرد برنامه : بيان احساسات و ابراز هيجانات سوگ و روش هاي عزاداري در فرهنگهاي گوناگون متفاوت است. احترام و توجه به مناسك محلي بسيار مهم است. مناسك و مراسم سوگواري هر منطقه و فرهنگي در خود روشهاي تطابق و آرامسازي براي معتقدان به آن را دارد كه بايد از اين نيرو استفاده شود. فرهنگ ديدگاه ما به جهان را رنگ مي زند . بسيار مهم است گه در ارائه حمايتهاي رواني، اجتماعي به آسيب ديدگان بتوانيم دنيا را از ديد آنها و با رنگ آميزي آنان ببينيم.استفاده از خلاقيت براي تطبيق اجراي مناسك با امكانات موجود از جنبه هاي مهم مديريت بلاياي طبيعي است. شايد محدوديتهاي پيش آمده امكان اجراي بسياري از آذاب را ندهد اما مهم است كه اين مراسم را بشناسيم، اهميت آنرا درك كنيم، به آن احترام بگذاريم و حداكثر تلاش را براي اجراي آن ولو با تغييرات ناگزير ، انجام دهيم . استفاده از داوطلبين آموزش ديده : افراد داوطلب (مانند هلال احمر) نيروهاي قابل دسترس، قابل اعتماد، متعهد و دلسوز مي باشند و با آموزش آن ها نيروي كار آمدي در اختيار خواهيم داشت . مراحل پاسخ رواني به دنبال بلايا : بطور معمول بدنبال بحران هائي همچون سيل و زلزله ، افراد از مراحل مختلفي عبور مي كنند .اين مراحل بصورت خلاصه در جدول زير آمده است : مراحل علائم واكنش اداره واكنش مرحله اول: تماس يا ضربه در چند دقيقه اول پس از حادثه بروز مي كند اكثر افراد دچار ترس و وحشت مي شوند . برخي افراد بهت زده مي شوند . افراد گيج و درمانده هستند و قدرت انجام هيچ كاري را ندارند . اين حالت معمولاٌ گذرا و كوتاه مدت است در اغلب موارد قبل از رسيدن هر كمكي بطور خودبخود پايان مي پذيرد مرحله دوم : قهرمانگرائي در ساعات يا روزهاي اوليه پس از وقوع حادثه بروز ميكند مرحله سوم : شادماني يا  فراموشي غم - يك هفته تا چندماه بعد از حادثه بروز ميكند افراد احساس مي كنند بايد كاري انجام دهند، با ديگران ارتباط برقرار مي كنند و بطور داوطلبانه در امداد رساني كمك مي كنند .   همبستگي بين مردم ايجاد مي شود .  مردم با گذشت و ايثار زياد عمل مي كنند و تا رسيدن نيروهاي كمكي ، بسياري از كارها را خود انجام مي دهند . مانند در آوردن اجساد از زير آورهنگام وقوع زلزله . همزمان با رسيدن نيروهاي كمكي و توزيع كمكها ، افراد  اميدوار شده و بطور موقت به آنان حالت آرامش دست مي دهد رفتار آسيب ديدگان را بايد بعنوان واكنش طبيعي آنها تلقي نمود . بايد وضعيت و شرايط آنان را درك كرد . هدايت هوشمندانه : بايد فعاليتهاي مردم را بصورت مناسبي هدايت كرد . به نقش خانواده افراد آسيب ديده و يا دوستان آنها اهميت داده شود . كمك رساني به افراد در اين مرحله بسيار مهم و مفيد بوده و نتايج زير را در بر دارد : سرعت در پيدايش تعادل رواني . جلوگيري از اختلالات شديد رواني . جلوگيري از انتقام جوئي و بدبيني نسبت به ديگران مرحله پنجم :تجديد سازمان- 6 ماه تا يك سال بعد از وقوع حادثه بروز مي كند افراد شروع به بازسازي زندگي خود كرده بتدريج درك مي كنند كه بايد متكي باشند . عدم رسيدن كامل به اين مرحله منجر به باقي ماندن احساس ناراحتي و پرخاش و تعارض دروني مي گردد مسئوليت بايد پاسخگوي نياز نيازهاي مردم باشند و با برنامه ريزي از سرگرداني و بلاتكليفي آنها جلو گيري كنند . بايد مردم را فعالانه در امر بازسازي مشاركت دهند آگاهي از اين واكنش ها كمك مي كند تا عكس العمل هاي رواني آسيب ديدگان را بشناسيد و نحوه برخورد با آنان را دريابيد. گاه برخي از مراحل بارز نيستند و الزاماٌ بترتيب نيز رخ  نمي دهند. اقدام متناسب با اين حالتها مردم را منسجم كرده و به آنها انگيزه مي دهد تا با حوادث دست و پنجه نرم كنند . هدف نهائي رسيدن هرچه سريعتر بازماندگان به مرحله تجديد سازمان است . خلاصه اينكه : بدنبال بلايا افراد از 5 مرحله مختلف عبور مي كنند : 1- مرحله تماس يا ضربه 2-مرحله قهرمانگرائي 3-مرحله شادماني يا فراموشي غم 4-مرحله مواجهه با واقعيت 5-مرحله تجديد سازمان اين مراحل الزاماٌ به ترتيب رخ نمي دهند و ممكن است برخي مراحل كاملاٌ بارز نباشند . هدف نهائي رسيدن بازماندگان به مرحله تجديد سازمان است . واكنشها و علائم شايع بحران در افراد آسيب ديده : پس از بلايا افراد در معرض عوامل استرس زاي متعددي قرار مي گيرند كه مهمترين اين عوامل عبارتند از : انواع آسيبهاي جسماني كه باعث درد و ناراحتي مي شود . نداشتن محل امن  براي آسايش و استراحت، نبود مواد غذائي لازم براي رفع گرسنگي و تشنگي، مواجهه با صحنه هاي دلخراش از قبيل جنازه اقوام و آشنايان، تخريب ساختمانها، از دست دادن اموال و دارائي و …كه فشار رواني زيادي را بر فرد وارد مي كند . استرسي كه بر فرد در جريان بلايا وارد مي شود به قدري ناتوان كننده است كه تقريباٌ هركسي را مي تواند از پاي در آورد. به دنبال بروز استرس شديد رواني ناشي از فاجعه، واكنشها و علائمي در فرد بوجود مي آيند كه مي توانند بر عملكرد فرد تاثير معكوس بگذارند. در برخي با تك علامت مواجه هستيم و در برخي با تركيبي از علائم، كه در صورت عدم رسيدگي مي تواند منجر به اختلالات رواني مزمن گردد. واكنشهاي شايع رواني : خشم: يك هيجان پيچيده است كه با سرخوردگي و ناكامي مرتبط است به ويژه در افرادي كه سعي در انكار ناكامي دارند. اضطراب: اضطراب گسترده تر و كم شدت تر از ترس مي باشد.معمولاٌ تمركز آن روي احتمالات ناخوشايند آينده است و متوجه يك هدف نامشخص نمي باشد.كه مي تواند بصورت بي قراري يا ناتواني در تصميم گيري و عمل خود را نشان دهد. سرزنش: وقتي افراد خود را مسئول يك رخداد ناگوار مي دانند رخ مي دهد . ممكن است خود را بخاطر عدم جلوگيري از واقعه بد يا عدم كمك كافي سرزنش كند . نااميدي : پس از بلايا فرد ممكن است خود را از فعاليت و روابط بين فردي دور كند و منزوي شود . علت آن مي تواند احساس نااميدي شديد نسبت به آينده باشد.                    ترس: هیجانی قدرتمند است که غالباٌ تمام انرژی فرد را به خود معطوف می کند .پس از یک استرسور شدید ممکن است ترس از دست دادن کنترل ذهن و افکار بر فرد مستولی شود.مانند : ترس از دیوانه شدن ، ترس از تنها ماندن ، ترس از دست دادن افراد بازمانده ، وقوع مجدد فاجعه و… سرخوردگی : وقتی افراد در دستیابی به خواسته ای با مانعی مواجه شود احساس گناه : وقتی حس شود اتفاقی ناعادلانه رخ داده باشد و فرد خود را به نوعی خود را مسئول بداند. در برخی موارد فرد از اینکه نتوانسته است به دیگران کمک کند احساس گناه می کند.در برخی احساسی مانند احساس گناه بازماندن ممکن است مشاهده شود .که در آن فرد از زنده ماندن خود در شرائطی که دیگران مرده اند، احساس گناه می کند . غم و اندوه : یکی از احساسات شایع در بلایا می باشد که با فقدانهایی که فرد با آن مواجه شده مرتبط می باشد .احساس بی انرژی بودن و عدم لذت از زندگی می کند که در حرکات و صورتش نمایان است . آسیب پذیری : هنگامی که فرد از نظر جسمانی یا روانی آسیب می بیند ، احساس شکننده بودن و ناامنی می کند . سوگ و سوگواری : سوگ یک احساس درونی است که افراد وقتی با از دست دادن عزیزانشان مواجه می شوند تجربه می کنند. سوگواری روندی است که طی آن سوگ حل می شود مانند : برگزاری مراسم ترحیم و یادبود . نكاتي درباره سوگ : بازماندگان حوادث غيرمترقبه ممكن است تعدادي از بستگان يا عزيزان خود را ازدست داده باشند. به دنبال آن همه افراد معمولاً واكنشي كه سوگ نام دارد را پشت سرمي گذارند. يك فرد سوگوار ممكن است موارد زير را تجربه كند: • انكار فقدان : دراين مرحله فرد، از دست دادن عزيزان خود را باور نمي كند. " مطمئنم كه زنده است." • "او نمرده." • درك فقدان: در اين مرحله فرد كم كم به اين نتيجه مي رسد كه عزيزش را ازدست داده، ممكن است شيون و زاري سردهد، بي تابي كند." كمرم شكست، ديدي عزيزم ازدست رفت." • احساس ترك شدن و اضطراب: فرداحساس ميكند كه تنها مانده و كسي را ندارد و اضطراب زيادي در مورد آينده پيدا مي كند. • خشم: در اين مرحله عصبانيت فرد نسبت به خود، اطرافيان وحتي گلايه وشكايت ازخدا مشاهده مي شود. • احساس گناه: در اين مرحله فرد شديداً دچار احساس گناه شده وخودرا به خاطر اتفاقي كه افتاده مقصر مي داند و سرزنش مي كند. " چرا نتونستم كاري برايش كنم" - .افسردگي شديد: ناراحتي وغمگيني فرد تا حدي است كه حتي در حضور ديگران هم ازبين نميرود. فرد نااميد است وحتي ممكن است اقدام به خودكشي كند. "ديگه نمي خواهم زنده باشم. • مرحله بازسازي: در صورت حل شدن سوگ وگذشتن از اين مراحل فرد قادر خواهد بود به جامعه بازگشته و زندگي عادي خود را از سرگيرد. افکار و خاطرات مزاحم : افکار و خاطراتی که بصورت ناخواسته در اثر یادآوری حادثه ایجاد می شوند که در روز ممکن است بصورت تجسم تصاویر یا صداها و بوهای یادآور حادثه و در شب ممکن است بشکل کابوس یا رویاهای وحشتناک بروز کند . برانگیختگی بیش از حد : با علائم جسمانی مانند: طپش قلب ، تنفس سریع و تنش عضلانی و یا علائم روانی مانند: اضطراب ، بی قراری ، گوش به زنگ بودن ، از جاپریدن ناگهانی و… همراه باشد .  شایعترین اختلالات روانی بدنبال حوادث غیر مترقبه  : 1- اختلال استرس حاد : در شرائطی که که فرد حادثه ای آسیب زا همراه با تهدید به مرگ یا آسیب جدی به سلامت خود و یا دیگران را تجربه کرده باشد و بدنبال این تجربه احساس ترس و وحشت شدید همراه با همه یا برخی از علائم زیر را تجربه کند : احساس کرختی و بی تفاوتی هیجانی . کاهش آگاهی از محیط اطراف احساس عدم واقعیت خود و یا احساس عدم واقعیت دنیای بیرون . فراموشی روانزا . 2- اختلال استرس پس از حادثه (PTSD ) علائم آن شبیه اختلال استرس حاد می باشد. ولی دو تفاوت عمده با آن دارد: فرد بازمانده بدنبال حادثه احساس درماندگی می کند و حادثه آسیب زا مکرراٌ برای وی تکرار می شود . بروز آن می تواند در هرزمانی پس از حادثه اتفاق افتد. می تواند بلافاصله بعد از حادثه و حتی بصورت تاخیری 30سال پس از سانحه بروز نماید.لذا مداخله بهنگام می تواند در کاهش این بیماری تاثیر گذار باشد. برخی علائم مانند : اجتناب ، احساس کرختی و درماندگی، برانگیختگی بیش از حد و مشکلات خواب وجود دارد . مداخلات ويژه سندروم استرس پس از حادثه تشكيل جلسات گروهي حمايت رواني اجتماعي مبتلايان به PTSD اين جلسات بصورت گروهي حداقل 4 جلسه به فاصله يك هفته با رويكرد كنترل 3 دسته علايم ايجاد شده ناشي ازاسترس شامل تجربه مجدد هيجانات دردناك، بيش برانگيختگي هيجاني و علايم اجتنابي و اضطرابي تشكيل مي شود. 3- سوگ عارضه دار : در مواردی که سوگ طی یک یا دوماه بعد از حادثه تخفیف نیابد و شدت علائم بیش از حد انتظار باشد نیازمند مداخله تخصصی است . 4- افسردگی اساسی: هرچند تمامی بازماندگان بطور طبیعی دچار واکنش سوگ گردیده و پس از رفع آن با یادآوری خاطرات گذشته دچار غم و اندوه می شوند.این واکنش طبیعی با افسردگی کاملاٌ متفاوت است.خصوصیات عمده آن عبارتند از : وجود خلق افسرده همراه با نومیدی و احساس درماندگی، اضطراب، کاهش انرژی، اختلال خواب، کاهش اشتها، اختلال در حافظه، احساس پوچی و بی ارزشی، احساس گناه و گاهاٌ افکار خودکشی . 5- انواع اختلالات اضطرابی: اين اختلال مي تواند به تنهائي و يا همراه با ساير اختلالات در افراد بازمانده ديده شود. اين حالات مي تواند منجر به افت عملكرد و كندي روند برگشت به زندگي عادي گردد. 6- اختلالات شبه جسمي: سه ويزگي بارز اين اختلال بشرح ذيل مي باشد : 1- شكايات جسماني كه بيماري جسماني جدي را مطرح مي كند ولي هيچ يافته قابل اثباتي در بررسيها و معاينات وجود ندارد .  2- وجود تعارضات رواني درشروع ، تشديد و تداوم اين اختلال نقش مهمي دارد . 3- شكايت و نگراني بيش از حد بيمار در مورد سلامت خود كه بصورت خودآگاه و تعمدي نمي باشد. دو اختلال عمده در اين دسته : اختلال جسماني سازي و اختلال تبديلي است. نام ديگر آن هيستري يا سندرم بريكه مي باشد كه مشخصه اصلي آن شكايات جسماني متعدد و عودكننده است.بيشتر سيستم گوارش و اعصاب را درگير مي كند. اختلال تبديلي : جنبه هاي روانشناختي بر كاركرد حسي و يا حركتي فرد تاثير مي گذارد . واكنش ها و علائم رواني در گروههاي آسيب پذير: پس از هر فاجعه يا بلا افكار، احساسات يا رفتارهائي دربين افرادي كه آسيب ديده اند يا شاهد صحنه هاي دردناكي بوده اند جريان پيدا ميكند. اين افراد نگراني هايي درمورد تنها شدن، امنيت، سلامت خود و اشخاص مورد علاقه خود داشته و خواب آشفتهاي دارند، دائماً صحنه هاي دردناكي كه ديده اند در بيداري يا درخواب بصورت كابوس به سراغشان مي آيد. اما وجود اين علائم به معني وجود يك بيماري نيست. مراقب باشيد افرادي را كه درجريان بلايا دچار چنين واكنشهائي شده اند را بيمار يا مبتلا به بيماري روان پزشكي تلقي نكنيم. اين علائم واكنشي طبيعي به يك حادثه كاملاً غيرطبيعي است و در بسياري از موارد درطول زمان كاهش مي يابد و ازبين مي رود. كودكان: خيلي ها فكر مي كنند كه : - كودكان زود همه چيز زود همه چيز را فراموش مي كنند - كودك كه چيزي نمي فهمد - كودك حتي اگر دچار ضربه شديدي هم شود زود بهبودي پيدا مي كند! اين طرز فكرباعث مي شود توجه كمتري به كودكان شود . افت تحصيلي يا امتناع از رفتن به مدرسه در فرزند خود را رفتاري عمدي يا دال بر لجبازي تلقي كنند. كودكان ممكن است درسنين مختلف واكنش ها و علائم متفاوتي را نشان دهند. *سنين پيش ازدبستان ( يك تا 5 سال) -ترس از جدائي و چسبيدن بيش ازحد به والدين - ترس از غربيه ها و بي اعتمادي به ديگران - ترس ازتاريكي - خودداري ازتنها خوابيدن - ترس ازاشياي خيالي، حيوانات - ديدن روياهاي ترسناك - برگشت به رفتارهاي مراحل اوليه رشدي مثل شب ادراري، انگشت مكيدن - فعاليت بيش ازحد و پرخاشگري - اختلال درصحبت كردن، سكوت يا لكنت زبان *كودكان دبستاني(  11-6 سال) - احساس غمگيني - انجام بازي هاي تكراري - مشكلات خواب - اضطراب ونگراني درموردسرنوشت اعضاء خانواده - مشكلات تحصيلي - بي اشتهائي - شب ادراري - پرخاشگري - شكايت هاي بدني مثل : دردشكم، سردرد نوجواني و جواني ( 18-12 سال ) - علائم بدني مثل دردهاي شكمي، سردرد، ناراحتي هاي پوستي، دردهاي نامعلوم، مشكلات خواب و كابوس، نزاع با ديگران و تحريك پذيري ، افت تحصيلي، رو آوردن به سيگار يا موادمخدر، طغيان و سركشي درخانه و مدرسه، افسردگي يا غمگيني، از دست دادن علاقه به تفريح يا فعاليت هاي گروهي بادوستان زنان: مرگ و مير زنان در كشورهاي درحال توسعه در اثر بلايا از مردان بيشتراست. به طوركلي زنان علائم و واكنشهاي رواني بيشتري بعد از وقوع بلايا دارند. زنان معمولاً نقش اصلي مراقبت از فرزندان را بر عهده دارند و كمتراحتمال دارد به خاطر فرزندان خود هنگام بروز بلايا، محل حادثه را ترك كنند. پس از وقوع بلايا امنيت آنان بيشتر مورد تهديد قرارمي گيرد. بايد تاكيد كرد كه پس از بلايا فرصت هائي نيز وجود دارد كه زنان بتوانند گروه هاي اجتماعي تشكيل داده و ازحمايت هاي بيشتري برخوردار شوند. - سالمندان: درصورت بروز بلايا، سالمندان در معرض خطر بيشتري قراردارند. افسردگي درآنها معمولاً ناديده گرفته مي شود چون علائم آنها با افراد جوانتر فرق دارد، به عنوان مثال فراموش كاري يا حواس پرتي در آنها ممكن است علامتي از افسردگي باشد كه گاهي به حساب پيري گذاشته مي شود و مورد غفلت قرار ميگيرد. چه كساني را بايد به تيم حمايت رواني – اجتماعي ارجاع دهيد؟ در صورتي كه با افرادي با شرايط ذيل مواجه شديد، آنها را به تيم حمايت رواني- اجتماعي ارجاع دهيد. افرادي كه: اضطراب شديد دارند: ( احساس نگراني، دلشوره، انتظار وقوع حوادث بد درآينده طپش قلب، تنگي نفس) افسردگي دارند: (احساس غمگيني وبي علاقگي به زندگي، نااميدي، لذت نبردن از زندگي، فكر زياد راجع به مرگ و مردن خود و ديگران ...) تجربه مجدد حادثه دارند: (به اين صورت كه انگار دوباره همان فاجعه دارد تكرارمي شود.) علائم روانپريشي دارند: در افرادي كه داراي زمينه مساعد هستند در شرايط پراسترس ممكن است علائم روانپريشي ظاهر شود مثل : توهم و هذيان - كساني كه دچار علايم محروميت از مواد هستند يا كساني كه تحت درمان با داروهاي آگونيست (متادون، بوپرنورفين يا تنتور اُپيوم) بوده اند: اين افراد در بلايا به دليل عدم دسترسي به مواد يا دارو دچار علايم و نشانههاي محروميت شده و بايد براي دريافت درمان به پزشك ارجاع داده شوند. توصيه هائي براي والدين كودكان آسيب ديده - به كودكان فرصت داده شود راجع به احساسات، افكار، نگراني ها و ترسهاي خود با شما حرف بزنند - براي شناخت اين ترسها بهتراست هرچه سريعتر با كودك ارتباط برقراركنيم. - به سوالات كودك صادقانه پاسخ داده و، به نياز هاي بهداشتي وتغذيه اي آنان توجه كنيم. - رفتارهايي مثل شب ادراري را در ابتدا بايد بپذيريم - درصورتيكه كودك از رفتن به مدرسه يا حضور در جمع كودكان خودداري كند به تيم حمايت رواني- اجتماعي معرفي كنيم. - با ورود به منطقه حادثه ديده، به عنوان امدادگرچه بايد كرد؟ با آسيب ديدگان ارتباط صحيح برقراركنيم، به افراد اطلاعات درست بدهيد و از گفتن مطالبي كه اطمينان نداريد خود داري كنيد، افراد را ازديدن جنازه عزيزانشان محروم نكنيم بگذاريد واقعيت مرگ عزيز خود را بپذيرند. مانع ابراز احساسات افراد نشويم، افراد را تشويق كنيم كه درمراسم تشييع جنازه وبه خصوص نماز ميت شركت كنند. آنها را به شركت در فعاليت هاي اجتماعي، ورزشي و بازسازي تشويق كنيم. كودكان را از والدين جدا نكنيم. به نيازهاي تغذيه اي وبهداشتي كودكان درتمام سنين توجه كنيد. امكانات بازي وسرگرمي براي كودكان فراهم كنيد. چگونه بايد ازخود مراقبت كرد؟ درجريان انجام وظيفه به عنوان امدادگر شما ممكن است فشارهاي زيادي را متحمل شويد. اين فشار رواني ممكن است علائم ذكر شده زير را در شما ايجاد كند. علائمي كه نشان مي دهد دچار فرسودگي شده ايد، خستگي مفرط،ازدست دادن روحيه ، عدم توانائي براي تمركز علائم بدني مثل سر درد، بي خوابي، ناكارآمدي و... براي رفع اين علايم چه بايد كرد؟ آموزش افراد قبل از امدادگري براي كنترل استرس هايي كه در جريان بلايا و حوادث غيرمترقبه با آن روبرو خواهند شد ميتواند از ايجاد چنين مشكلاتي پيشگيري كند. بنابراين يادگرفتن مهارت مديريت و كنترل استرس و كنترل هيجانات شديد مثل خشم ميتواند درحل اينگونه مشكلات مفيد باشد. حمایت های اولیه روانی اجتماعی از آسیب دیدگان منظور از حمایت های اولیه روانی – اجتماعی برای آسیب دیدگان، چه اقداماتی می باشد؟ • حمایت های اولیه روانی – اجتماعی برای آسیب دیدگان بلایا انجام اقدامات و رعایت اصول زیر می تواند پس از بروز بلایا درایجاد آرامش، حفظ سلامت روان و کاهش استرس در آسیب دیدگان کمک کننده باشد. 1)با آسیب دیدگان ارتباط صحیح برقرارکنیم. نباید با آسیب دیدگان مثل شیء برخورد کرد. باید برای ارتباط با آنها وقت گذاشت و ارتباط باید در حدی باشد که ایجاد وابستگی نکند. 2)در انتقال مصدومین جسمانی به بیمارستان عجله نکنیم. به غیر از موارد فوریت پزشکی که لازم است بیمار به بیمارستان های تخصصی انتقال داده شود در موارد دیگر باید فهمید علاوه بر مصدومیت جسمی چه چیزی آسیب دیده را رنج می دهد. 3)به افراد اطلاعات صحیح بدهیم. هنگام وقوع حوادث اخبار ناگواری وجود دارد مثلا از ما ممکن است بپرسند آیا پدر من زنده است؟ آیا از پسر من خبری داری؟‌گاهی وسوسه می شویم به خاطر آنکه طرف مقابل ناراحت نشود به او دروغ بگوییم. این کار درست نیست. زیرا علاوه بر اینکه غیراخلاقی می باشد اعتماد مردم به ما و سایر نیروهای امدادی را کاهش می دهد و نگرانی عمومی را بالا می برد. در مواردی که اطلاعی نداریم بگوییم چیزی نمی دانم. اگر مرکزی وجود دارد که چنین اطلاعاتی دارد شخص را راهنمایی کنیم. سعی کنیم دقیقا آنچه را می دانیم منتقل کنیم. وقتی خبر بدی داریم آن را به تدریج و حتی الامکان در جمع مطرح کنیم. قرار دادن شخص داغدار در جمع گروهی از افراد داغدار شبیه خودش تحمل درد را آسان تر می کند. روحانی تیم نیز می تواند با حمایت معنوی و اجرای مراسم دینی، رنج داغدیدگی را در آسیب دیدگان کاهش دهد. 4)افراد را از دیدن جنازه عزیزانشان محروم نکنیم. دیدن جنازه عزیزان می تواند موجب شود تا فرد داغدار واقعیت مرگ عزیزان خود را بهتر بپذیرد. اگر اطلاعاتی راجع به چگونگی فوت و علت مرگ عزیزشان داریم می توانیم آنرا با بازماندگانشان در میان گذاریم. فقط در مواردی که جنازه یا صحنه مرگ وحشتناک است. بخش آسیب دیده جنازه را محدود کرده، صحنه های مناسب را به آنها نشان دهیم. 5) مانع ابراز احساسات افراد نشویم. بگذاریم افراد گریه و زاری و شیون کنند. به آنها نگوییم «گریه نکن» تخلیه احساسات، آنها را راحت تر خواهد کرد. 6) استراحت شبانه ضروری است. مردم را تشویق کنیم سروصدای شبانه را کم کنند. 7) برای آرامش بخشیدن به افراد از باورهای دینی آنها کمک بگیریم. ولی اگر به علت تحریک پذیری واکنش نامناسبی از خود نشان دادند وارد بحث های فلسفی با آنها نشویم. 8)افراد را تشویق کنیم در مراسم تشییع جنازه و بخصوص نماز میت شرکت کنند. اگر نماز میت گروهی و وسیع برگزار شود اثر روانی مثبت تری خواهد داشت. 9)سعی نکنیم افراد را به زور از محل سکونت خود دورکنیم. ولی در صورتی که خطراتی در مورد ادامه اقامت آنها وجود دارد بطور جدی گوشزد کنیم و سعی نماییم در موارد ضروری از طریق افراد محلی آنها را قانع کنیم. 10)مانع تجمع داغدیدگان نشویم. عزاداری گروهی به آرامش روانی آسیب دیدگان کمک می کند. از طرف دیگر در صورتی که افراد به دلایل شرعی و غیره مایل به سکونت زیر یک سقف نیستند به آنها حق بدهیم و با آنها همکاری کنیم. 11)داغدیدگان را به شرکت در فعالیتهای اجتماعی، ورزشی و بازسازی تشویق کنیم. به خصوص سعی کنیم افراد منزوی را در کارهای اردوگاه یا محلی که در آن به صورت موقت زندگی می کنند، شرکت دهیم اما راهنمایی در این مورد نباید به صورتی باشد که افراد حس کنند به زور وادار به انجام کار شده اند. تا مجبور نشده اند نباید بجای آنها تصمیم بگیریم. 12) در صورت وقوع درگیری، جلوگیری از دعوا و جر و بحث و جدا نمودن افراد آسیب دیده مفید است. در موارد ضروری از افراد با نفوذ محلی کمک بگیریم و به کمک آنها از طرفین دعوا بخواهیم به جای دعوا برنامه ریزی مشترک برای حل مشکل داشته باشند. 13)درصورتی که متوجه شویم فردی به علت فشار روانی به مواد مخدر پناه آورده او را از این کار منع نموده و به تیم حمایت روانی – اجتماعی معرفی نماییم. 14)درصورتی که علایم اختلالات روانی در افراد مشاهده کردیم در حدی که امکان دارد باعث آسیب به خود یا دیگران شوند یا تحمل رنج برایشان دشوار شده باشد یا نتواند اعمال روزمره طبیعی را انجام دهند حتما باید آسیب دیده را به تیم حمایت روانی – اجتماعی معرفی کنیم ولی صراحتا عنوان نکنیم که او روانی شده است. مردم از اینکه برچسب بیماری روانی روی آنها بخورد راضی نیستند. می توانند از اصطلاحات «اعصابت تحت فشار است» و یا اینکه «ناراحتی عصبی پیدا کرده ای» استفاده کنیم. 15 ) کودکان را از والدینشان جدا نکنیم. • اگر مادر کودک مجروح است، سعی کنیم کودک را همراه او یا پدرش برای درمان اعزام کنیم. • اگر کودک مجروح است، الزاما باید مادر یا پدر یا یکی از بستگان نزدیک او همراهش اعزام شوند. • اگر کودک شیرخوار است و مادر فوت کرده است، ابتدا سعی کنیم مادر رضاعی یعنی کسی که بتواند به او شیر بدهد پیدا کنیم. سپس بچه را به شخصی از بستگان نزدیک مانند خاله، عمه، مادربزرگ یا پدربزرگ بسپاریم و سفارش کنیم تاحدامکان با او باشد و او را در آغوش بگیرد و نوازش کند. • اگر مادر کودک فوت کرده است حتما پدر و یا سایر بستگان نزدیک باید بطور دایم همراه بچه باشد. 16 ) در صورتی که اشیا یا لباسی از پدر یا مادری که فوت کرده باقی مانده است (مثلا تسبیح یا روسری) آن را در اختیار فرزندش قرار دهیم. 17 ) حتی الامکان از تغییر مکان مداوم کودک خودداری کنیم. 18 ) به نیازهای تغذیه ای و بهداشتی کودکان در تمام سنین توجه کنیم. 19 )برای کودکان امکانات بازی و سرگرمی را فراهم کنیم. بازی باعث انحراف توجه کودک از استرس می شود. وسائل بازی را هر چه زودتر در اختیار کودکان بگذاریم بهتر است. می توانیم پس از طی مراحل حاد حادثه، یک مرکز بازی برای کودکان در منطقه تاسیس کنیم ولی شرکت کودکان در این مراکز باید با رضایت خاطر آنان توام باشد و والدین یا سایر نزدیکانشان باید در همان نزدیکی ها باشند. 20 ) نقاشی کردن کودکان علاوه بر کمک به تخلیه هیجانی و تسکین روانی می تواند نشان دهنده مکنونات ذهنی آنان نیز باشد. کمکهای اولیه روانشناختی: به دنبال بلایا اغلب افراد هیجانها و تجارب ناخوشایندی را تجربه می کنند. واکنشها ممکن است ترکیبی از سردرگمی ، ترس ، ناامیدی، درماندگی، بی خوابی، دردهای جسمی، اضطراب و خشم، سوگ، شوک، خشونت و بی اعتمادی، احساس گناه و شرم، ازدست دادن اعتماد و اطمینان از خود باشد. کمکهای اولیه روانشناختی می تواند یک محیط امن ،آسوده، مرتبط با دیگران، خودکارآمد، توانمند و پرامید را برای بازماندگان فراهم نماید. بایدها: به افراد کمک کنید تا نیازهای پایه و اولیه خود مانند غذا، سرپناه و خدمات پزشکی را تامین کنند.اطلاعات درست به افراد درمورد چگونگی رفع این نیازها بدهید.( فراهم کردن امنیت و حمایت ) افرادی که تمایل دارند درمورد حادثه اتفاق افتاده و احساسات مرتبط با آن با شما صجبت کنند، گوش دهید. ( فراهم کردن آسودگی و آرامش) با افراد مهربان و دوستانه رفتارکنید، حتی اگر که آنها شما را نپذیرند.( فراهم کردن آسودگی ) اطلاعات درست و دقیقی درمورد حادثه و ضربه و اقداماتی که درحال انجام است ارائه دهید. این کار می تواند به دیگران کمک کند که شرایط را بهتر بفهمند( کمک به آسودگی) به افراد کمک کنید تا با دوستان و آشنایانشان ارتباط برقرار کنند.( ارتباط با دیگران) افراد خانواده را دور هم جمع کنید.درصورت امکان شرایطی فراهم نمایید تاکودکان به والدین و یا عضو نزدیکی از اعضائ خانواده شان بازگردند.(ارتباط با دیگران) پیشنهادات عملی برای اجرای کارهایی که بتواند خودکارآمدی را افزایش دهد ارائه دهید. ( افزایش خودکارآمدی) به افراد کمک کنید تا نیازهاشان را تامین کنند.(افزایش خودکارآمدی) مکانهای ارائه دهنده انواع خدمات دولتی و غیردولتی را به مردم آسیب دیده معرفی کنید. ( امیدواری) نبایدها: بازماندگان را مجبور نکنید که درمورد داستان خود و اتفاقاتی که پیش آمده صحبت کنند . بخصوص درمورد جزئیات ماجرا چرا که این کار ممکن است سبب کاهش خونسردی و آرامش افرادی گردد که تمایل ندارند جزئیات زندگی خود را برای دیگران بازگوکنند. به افراد اطمینان بی مورد ندهید مثلا نگویید "همه چیز خوب خواهد شد" و یا "حداقل شما زنده ماندید". بیان این جملات سبب کاهش آرامش افراد می گردد. به افراد نگویید که درحال حاضر چه کاری باید انجام دهند، یا چگونه فکر کنند، یا چه احساسی داشته باشند و یا اینکه قبلا چه کار باید انجام می دادند. این کار باعث کاهش خودکارآمدی و افزایش احساس گناه می شود. به افراد نگویید که شما به علت رفتارها و باورهایتان دچار رنج و عذاب شده اید. این موضوع باعث کاهش خودکارآمدی افراد میشود. قولی ندهید که قابل اجرا نیست. قول هایی که اجرا نشوند منجر به کاهش امیدواری در فرد می شود. از خدمات موجود و فعالیتهای انجام شده انتقاد نکنید چرا که منجر به کاهش امیدواری و آرامش افراد می شود. تمرين در كلاس درس با روش ايفاي نقش دو نفر نقش تيم سلامت روان را ايفا مي كنند و تعداد ديگري حداقل 8 الي 12 نفر به عنوان گروه كودكان يا بزرگسالان در نقش آفراد آسيب ديده در چادر يا كانكس حضور دارند كه با هدايت و كمك تيم سلامت روان مراحل مربوط به علايم و نشانه هاي استرس، واكنش هاي رواني و روش هاي كنترل افكار مزاحم را در جلسه تمرين مي كنند. - دريافت حمايت رواني اجتماعي در حوادث گردآورندگان: -محمودرضا هاشم ورزي -روان شناس بالینی -علي عظيمي منابع و مآخذ : - بسته آموزشي كارشناس مراقب سلامت خانواده در حوزه سلامت رواني، اجتماعي و اعتياد -مجموعه کتابهای حمایتهای روانی ، اجتماعی در بلایا تالیف گروه کارشناسان اداره سلامت روان وزارت بهداشت*برخی سایت های علمی مورد استفاده سایت دانشگاه علوم پزشکی کرمان سایت پزشکان بدون مرز سايت ميگنـا پورتال مددكاري اجتماعي انجمن مددكاري اجتماعي   ]]> روانشناسی اجتماعی Wed, 25 Jan 2017 15:51:47 GMT http://migna.ir/vdcgw79w.ak9yt4prra.html اختلال روحی به نام حسادت http://migna.ir/vdccxmq1.2bqo08laa2.html ميگنا- حسادت اگرچه همیشه صفت نکوهیده‌ای است اما وقتی شدید شود به اختلال روانی تبدیل شده و می‌تواند پیامدهای خطرناکی داشته باشد. روانپزشکان با تاکید بر اینکه حسادت زن و مرد نمی‌شناسد و بنابراین هم زنان و هم مردان می‌توانند این صفت ناپسند را داشته باشند اظهار می‌کنند حسادت بیمارگونه نشانه‌ای از اختلال روانی شدیدتر است در حالی که در به طور معمول حسودی کردن در سطح عادی ممکن است در همه افراد مشاهده شود. فرهنگ شخصی و خانوادگی هر فرد و حس قالب به دست گرفتن رهبری و مدیریت خانواده‌ می‌تواند از انگیزه‌های حسادت باشد. به طور نسبی مردان کمتر دچار حسادت می‌شوند زیرا تمایل زنان برای جذاب بودن بیشتر است. همچنین بررسی‌ها نشان می‌دهد افراد حسود یکی از شدیدترین انواع استرس را تجربه می‌کنند که می‌تواند زندگی خود آنها و حتی اطرافیانشان را به شکل منفی تحت تاثیر قرار دهد. اما چرا حسود بودن تبعات منفی برای فرد به همراه دارد؟ حسادت که به عنوان سرطان روان و ذهن شناخته می‌شود اساسا احساسی است که ذره ذره افکار منفی، ترس، ناامنی، اضطراب و تمامی دیگر احساسات منفی را به ذهن و روان فرد تزریق می‌کند. گاهی اوقات حسادت به مجموعه‌ای از احساسات مختلف منفی همچون عصبانیت، بی‌لیاقتی، تنفر، دلخوری و درماندگی اطلاق می‌شود و فرد در هر سن و سالی می‌تواند آن را تجربه کند. سایت تخصصی listdose با ارائه ۱۰ دلیل قانع کننده توجیه کرده که چرا حسادت حس کاملا بی‌فایده‌ و در عین حال مضری است که باید با تمام تلاش خود از این حس منفی و مخرب دوری کنید: – تاثیر حسادت روی شغل: حسادت کردن به همکاران در محیط کار به شکل بدی روی وضعیت شغلیِ خود فرد تاثیر می‌گذارد. بیشتر اوقات فردی که به همکاران خود حسادت می‌کنند خواسته یا ناخواسته در رفتارش به آنها توهین می‌کند و این امر موقعیت شغلی او را به خطر می‌اندازد. – از دست دادن دوستان نزدیک: بیشتر مواقعی که دوستانتان نمره بهتری می‌گیرند ممکن است به آنها حس حسادت داشته باشید. این ماهیت انسان است که تمایل داشته باشد جایگاه خود را نسبت به دیگران ارتقا دهد و از موفقیت دیگران ناراحت شود،‌ اما نکته مهم آن است تا بتوان بر این حس غلبه کرد و به جای حسادت کردن به موفقیت دیگران تلاش کنیم که موفقیت‌های خودمان را بیشتر کنیم. – از دست دادن روابط خانوادگی: مواقع زیادی وجود دارد که افراد روابط خانوادگی‌شان را به دلیل حسادت از دست می‌دهند. حسادت بین اعضای خانواده به درگیری و دعوا منجر می‌شود. همچنین حسادت بین خواهرها و برادرها می‌تواند نزدیکی خانواده را از بین ببرد که در این میان والدین بیشترین آسیب را می‌بینند. – حقیر شدن: حسادت رفتار بدی در نظر گرفته می‌شود چرا که موجب ناراحتی فرد می‌شود و حس ترس همه جانبه‌ای را در او بوجود می‌آورد. فرد حسود احساس می‌کند هیچ فرد نزدیکی برای او نمانده و به تدریج احساس حقارت در او آغاز می‌شود. همچنین بر نوع تفکرات فرد تاثیر گذاشته و باعث می‌شود تنها به جوانب منفی مسائل توجه کند. – تخریب زندگی اجتماعی: زندگی اجتماعی دوره‌ای است که عمر خود را با افراد دیگر می‌گذرانیم و از آن لذت می‌بریم. همچنین داشتن روابط اجتماعی با افراد مختلف فوائد بی‌شماری برای فرد به همراه دارد. اما اگر اجازه دهید حس حسادت بر شما غلبه کند مجبور می‌شوید برای نشان دادن برتری خود به دیگران بی‌احترامی کنید و به این ترتیب روابط اجتماعی شما تخریب می‌شود. – تاثیر سوء بر سلامت کلی فرد: افراد حسود در خود حس ناراحتی و ترس را تجربه می‌کنند. وجود این ترس موجب می‌شود فشار و استرس فرد افزایش یابد که بر سلامت تاثیر می‌گذارد و مشکلات بسیاری همچون بیماری‌های قلبی، چاقی، دیابت، سردرد و مرگ زودرس را به همراه دارد. – ایجاد مشکل در زندگی مشترک: اغلب گفته می‌شود که افراد حسود نمی‌توانند عاشق شوند. افراد حسود همیشه این ترس را دارند که همسر خود را از دست بدهند و به همین دلیل نمی‌توانند به طرف مقابل خود اعتماد کنند. – خطر ارتکاب به جرم: حس حسادت وقتی شدید شود ممکن است فرد را وادار به تصمیماتی کند که موجب پشیمانی او در تمام عمر شود. گاهی اوقات افراد تحت تاثیر حسادت برای انتقام گرفتن روش اشتباهی را پی می‌گیرند که به ارتکاب جرم آنان منجر ‌می‌شود. – تاثیر سوء بر آنها که ما را دوست‌ دارند: واضح است در صورتی که اتفاقی بد برای فرد رخ دهد روی افرادی که او را هم دوست دارند تاثیر می‌گذارد. بنابراین اگر در نتیجه حسادت اتفاق بدی برای فرد رخ دهد نه تنها به شخص آسیب وارد می‌شود بلکه اطرافیان فرد هم تحت تاثیر آن قرار می‌گیرند. به طور مثال وقتی فرد در نتیجه حسادت به انجام جرمی مرتکب شود زندگی اطرافیان او هم تحت تاثیر آن خراب می‌شود. – حس تنهایی دائمی: فرد حسود در نهایت به این نتیجه می‌رسد که تنهای تنهاست. هیچ کس در اطراف او نخواهد بود تا بتواند احساساتش را با او در میان بگذارد و از او مراقبت و حمایت کند.كانال ميگنامنبع: سلامتي   ]]> روانشناسی اجتماعی Sat, 14 Jan 2017 04:59:03 GMT http://migna.ir/vdccxmq1.2bqo08laa2.html این کلمات را انتخاب نکنید/ هورمون استرس را افزایش می‌دهند http://migna.ir/vdchi-nx.23nw6dftt2.html ميگنا- به گزارش لایف هک، پزشکان در دانشگاه توماس جفرسون بر این باورند لغاتی که افراد انتخاب می‌کنند می‌تواند بیش از آن چیزی که ما فکر می‌کنیم بر روی زندگی‌شان تاثیر بگذارند. تا به حال به این فکر کرده‌اید کلماتی مانند "من نمی‌توانم " ، "من نخواهم توانست" و "این واقعا سخت است" چقدر می‌توانند مضر باشند؟   استفاده بیش از حد از چنین واژه‌هایی می‌تواند ذهن و مغز شما را در مسیر اشتباهی کاملا تغییر دهد و دلایلش هم به این ترتیب است؛   واژه‌های مثبت بخش قدامی مغز را قدرت می‌بخشند   دکتر اندرو نیوبرگ و مارک روبرت والدمن، نگارنده کتاب تغییر زندگی به نام "کلمات می‌توانند ذهن شما را تغییر دهند" اینطور می‌نویسند: صرفا یک کلمه این قدرت را دارد که روی ژن تنظیم استرس روح و جسم تاثیر بگذارد.   در همین راستا با استفاده از لغات مثبت در زندگی روزانه‌مان در واقع باعث می‌شویم قسمت قدامی مغز با این واژه‌ها ورزش کند و تاثیرگذارتر باشد.   با تحریک فعالیت لوب فرونتال یا همان بخش قدامی مغز در حقیقت قسمتی از مغز را توسعه می‌دهید که مسئول گفتار واژه‌های درست و تفکیک آنها از نادرست‌هاست. و همچنین شما با توسعه این قسمت در واقع توانایی نادیده گرفتن پاسخ‌های اجتماعی غیر قابل قبول را بسط می‌دهید. در نتیجه استفاده متعدد از واژه‌های مثبت، قدرت کنترل زندگی و انتخاب‌هایتان را در دست خواهید گرفت.   کلمات منفی هورمون استرس را افزایش می‌دهند   حالا فکر می‌کنید چه اتفاقی می‌افتد اگر ما بیش از حد از واژه‌های منفی استفاده کنیم؟ استفاده از کلمات منفی ،‌واکنش ترس را در ما فعال می‌کند که در نتیجه میزان هورمون استرس هم بالا می‌رود که برای این حالت آمیگدال (یک ساختار کوچک در مغز که مسئول کنترل احساسات شدید از جمله ترس ،‌خشم ، عشق و شادی و غیره است) مسئول است.   هر چقدر منفی بافی در یک فرد بیشتر باشد ، چه بخواهد و چه نخواهد هورمون‌های استرس بیشتری را در بدن خود فعال و روان می‌کند.   البته ممکن است این درست باشد که کمی استرس می‌تواند برای بدن ما خوب باشد اما مقدار بیش از حد استرس این توانایی را دارد که چه به لحاظ روحی و چه جسمی مشکلات عدیده‌ای برایمان ایجاد کند.   تغییر نگاه به خود و دیگران   پزشکان همچنین نکته دیگری را درباره استفاده از زبان مثبت در زندگی اضافه می‌کنند مبنی بر اینکه به کار بردن کلمات مثبت کارکرد لوب آهیانه‌ای را نیز در ساختمان مغز تغییر می‌دهد، این قسمت مسئول دید ما نسبت به خودمان و دیگران است. مادامیکه دید مثبتی نسبت به خودمان داشته باشیم و البته در عین حال از واژه‌های مثبت در گفتارمان استفاده کنیم یاد می‌گیریم که در دیگران هم خوبی‌ها را ببینیم.   یک تصویر منفی نسبت به خودمان که از دل یک زبان منفی بیرون می‌آید تمام وجود ما را با شک و تردید انباشته خواهد کرد و سبب می‌شود در رفتارمان با دیگران هم همین نگاه را داشته باشیم و خب در نتیجه رفتار اجتماعی‌مان تحت تاثیر چنین واقعه‌ای قرار می‌گیرد.   آزمایش‌ها و تحقیقات   تحقیقات متعددی انجام شد تا صحت این ماجرا تائید شود که آیا استفاده از کلماتی با بار مثبت می‌تواند در پروسه افکار و اذهان ما تغییرات قابل قبولی ایجاد کند. در یکی از این تحقیقات از بزرگسالان بین 35 تا 54 سال خواسته شد برای سه ماه آینده هر روز سه موضوع را که آنها را خوشحال‌تر می‌کند یادداشت کنند و توضیح بدهند که چرا این سه مورد را انتخاب کرده‌اند.   در نتیجه این تحقیقات سه ماهه مشخص شد این دسته از بزرگسالان بیشتر خوشحال و کمتر افسرده هستند.   اما آنچه که این تحقیق ثابت می‌کند این است که ما این ظرفیت را داریم تا با تمرکز کردن بر روی آنچه که باعث خوشحالی‌مان می‌شود بیشتر به آدم مثبتی تبدیل شویم تا اینکه بخواهیم صرفا بر روی اتفاقات ناخوشایند متمرکز شویم.   متدهای کاربردی برای بهره‌مندی از زبان مثبت   زمانی‌که عصبانی هستیم از لغاتی استفاده می‌کنیم که حین بازگشت آرامش معمولا از به کار بردن آنها پشیمان می‌شویم.   کارشناسان در این باره می‌گویند وقتی عصبانی هستید و از لغات عصبانی در چنین شرایطی استفاده می‌کنید، این واژه‌ها قسمت منطق و استدلال را در بخش لوب فرونتال یا همان بخش قدامی مغز تعطیل می‌کنند! در این حالت آمیگدال که مرکز کنترل احساسات شدید است واکنش‌ها را به کنترل خود در می‌آورد و به همین دلیل است که بیشتر ما وقتی عصبانی هستیم نمی‌توانیم قبل از واکنش نشان دادن فکر کنیم. برخی پزشکان چنین حالتی را های جکینگ آمیگدال می‌نامند.   با این حال وقتی ما استفاده از زبان مثبت را به یک عادت در زندگی‌مان تبدیل کنیم می‌توانیم بخش قدامی مغز یا همان لوب فرونتال را برای تاثیرگذاری بیشتر حتی در شرایطی که عصبانی هستیم و در موقعیت‌های پیچیده قرار داریم تمرین بدهیم. در چنین شرایطی می‌توانیم حین مواجهه با چالش‌هایی که خشم‌مان را بر می‌انگیزند منطقی‌تر برخورد کنیم.   اگر در حال حاضر شما درباره میزان استفاده از لغات مثبت خود نسبت به منفی‌ها آگاهی‌ کامل ندارید، در صورتی که برایتان امکان دارد آنها را یادداشت کنید. همچنین خودتان را در قاب‌های مثبت ذهنی قرار بدهید. هر روز سه اتفاق را که شما را خوشحال می‌کنند یادداشت کنید و این رویه را ادامه بدهید تا ببینید چطور احوالات‌تان به سمت بهتری هدایت می‌شود. در واقع شما خوشحالی را تمرین می‌کنید و آن را برای خودتان شرطی و درونی خواهید کرد.  لينك ورود به كانال ميگناعصرايران ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Sun, 08 Jan 2017 09:09:52 GMT http://migna.ir/vdchi-nx.23nw6dftt2.html افکاری که باعث می شود به دیگران نگوییم طلاق گرفته ایم http://migna.ir/vdccieq1.2bqo18laa2.html اعلام موضوع طلاق به دیگران، امری نیست که بتوانیم درباره‌اش برای همه نسخهٔ واحدی بپیچیم. در واقع قرار هم نیست تا افراد از هم جدا شدند، این موضوع را به اطلاع همهٔ دوستان و آشنایان برسانند! اما واقعیت این است که گاهی افراد از سویی دیگر دچار افراط شده و ترجیح می‌دهند، موضوع طلاق خود را از همه، حتی اقوام بسیار نزدیکشان نیز مخفی کنند. نفسِ مخفی نگاه‌داشتن موضوع طلاق امر مذمومی نیست، چرا که طلاق امری شخصی است که قرار هم نیست همه از آن خبردار شوند؛ اما اگر قرار باشد به واسطه بیان‌نکردن این موضوع، فرد دائم استرس داشته باشد، ناچار از دروغ‌گفتن شود یا حتی ترجیح دهد برای گریز از سوالات احتمالی دیگران و برملا شدن موضوع، از جمع‌های دوستانه و خانوادگی دوری کند، دیگر داستان بیان‌نکردن امور شخصی با دیگران در میان نیست. در واقع در این شرایط، این پنهان‌کاری، خودِ بهداشت روانی فرد را نشانه رفته است. نکتهٔ دوم این که اعلام موضوع طلاق به صورت حساب‌شده و با مدیریتی درست، نه‌تنها می‌تواند باعث آرامش فرد شود، بلکه خود می‌تواند فرصت‌های جدیدی برای دوباره ساختن زندگی در اختیار فرد قرار دهد؛ اما علی‌رغم همهٔ این منافعی که بیان درست و به‌موقع موضوع طلاق می‌تواند در پی داشته باشد، باز هم این موضوع امری دشوار است. ممکن است باعث موانع زیادی شود تا افراد در مواجهه با آن احساس سردرگمی کنند. جدای از عوامل فرهنگی و نوع واکنش اطرافیان و ترس از نتایجی که این مساله می‌تواند به دنبال داشته باشد، عوامل فردی هم می‌توانند در این بین، موثر باشند. در واقع برخی عوامل روانی باعث می‌شوند تا افراد دائم این موضوع را به تعویق انداخته و تمایلی نداشته باشند که این مساله را حتی به افراد نزدیک خود نیز بیان کنند.همه من را به عنوان فردی شکست‌خورده و بیچاره خواهند شناخت هر چقدر افراد دربارهٔ زندگی بعد از طلاق خود، احساس سردرگمی بیشتری کرده و در واقع برنامهٔ مشخصی برای این موضوع نداشته باشند، احتمال بیشتری دارد که بخواهند آن را مخفی سازند. این مساله بیشتر در زنان دیده می‌شود؛ البته دلیل این امر نیز چندان پیچیده نیست؛ چرا که در بسیاری نمونه‌ها، زن تا پیش از طلاق سر کار نمی‌رفته، اما بعد از طلاق از او انتظار می‌رود به دنبال کسب درآمد باشد. در این شرایط، شاید افراد ترجیح بدهند تا وقتی موقعیت ثابتی ندارند، اعلام طلاق به نزدیکان را به تعویق بیندازند و آن را زمانی برملا کنند که به افراد نشان دهند که بعد از طلاق توانسته‌اند روی پای خود بایستند، موقعیت‌های جدیدی برای خود دست و پا کنند و خلاصه این‌که اگر در بخشی از زندگی شکست را تجربه کرده‌اند، در بخش‌های دیگر توانسته‌اند به موفقیت دست پیدا کنند. اما واقعیت این است که احساس سردرگمی بعد از طلاق، تنها با سرِکاررفتن و یا کارهایی از این دست، حل‌وفصل نخواهد شد. در واقع پژوهش‌های روان‌شناسی نشان داده است که هویت افراد ممکن است تحت تاثیر وقایع مهم زندگی تغییر کند. یکی از وقایعی هم که به طور قطع، ممکن است بر هویت افراد تاثیرگذار باشد، طلاق است. در واقع بعد از این تجربه، افراد نیاز دارند تا بتوانند خودشان را دوباره بازیافته و تعریف جدیدی از خود پیدا کنند؛ اما اگر قرار باشد این فرآیند به درستی طی نشود یا فرد نتواند به جمع‌بندی برسد، به احتمال زیاد اضطراب مربوط به اعلام موضوع طلاق نیز در سطح بالایی حفظ شده و باعث اکراه فرد از بیان آن خواهد شد. هیچ لزومی به اعلام طلاق به همه دوستان و آشنایان نیست. این امر به ویژه برای زنان اهمیت بیشتری دارد؛ چراکه متاسفانه برخی افراد نسبت به زنان مطلقه، دیدگاهی منفی دارند و همین ممکن است، باعث واکنش‌هایی آزاردهنده از سوی آن‌ها شود. اگر شما نیز در چنین وضعیتی قرار دارید، بد نیست این سردرگمی خود را با فرد مطمئن و معتمدی در میان بگذارید. در این وضعیت والدین، خواهروبرادر یا روان‌شناسی مجرب، احتمالاً گزینه‌های بسیار مناسبی باشند. توجه داشته باشید که ماندن در این برزخ و نداشتن تعریفی مشخص از خود و آیندهٔ خود، می‌تواند گاهی اوقات باعث تصمیم‌گیری‌هایی عجولانه، اشتباه و نادرست شود، پس برای این موضوع وقت بگذارید.قطعاً همه من را محکوم خواهند کرد این تجربهٔ مشترک برای افراد است؛ بعد از طلاق و در زمان مرور زندگی مشترک، افراد در کمال تعجب متوجه می‌شوند که حجم قابل توجهی از خاطرات خوشایند مربوط به همسر سابق، دائم به ذهن آن‌ها هجوم می‌آورد و البته همین خاطرات نیز آن‌ها را دچار این شک و دودلی می‌کند که شاید در تصمیم به طلاق عجله کرده‌اند. این ذهنیت گاهی به اشکال دیگر نیز خود را نمایان می‌سازد، این‌که فرد هر روز بیشتر از قبل تصور می‌کند: «اگر کسی از طلاق من خبردار شود، حتماً من را محکوم کرده و تصمیم من را نادرست و اشتباه می‌داند.» این وضعیت گاهی حتی در شرایطی خود را نشان می‌دهد که فرد از کسی جدا شده است که ایرادات او بسیار مشخص بوده و سابق بر این نیز، همه به او توصیه جداشدن کرده‌اند؛ اما حتی در این شرایط نیز علی‌رغم ایرادات قابل‌توجه همسر سابق، باز هم این تصور که دیگران تصمیم آن‌ها را به چالش خواهند کشید، به سراغ افراد می‌آید. این شک و دودلی، بین افراد طلاق‌گرفته بسیار شایع است؛ پس اگر شما نیز به تازگی طلاق گرفته‌اید و دچار چنین احساساتی هستید، لازم نیست برآشفته شوید. شاید در این شرایط، یکی از بهترین راه‌حل‌ها کمک‌گرفتن از متخصصی بی‌طرف، مانند روان‌شناس است، تا به شما کمک کند هم از میزان درستی تصمیم خود آگاه شوید و هم بتوانید از عهده مدیریت احساساتی چون حس گناه و تقصیر که در این روز‌ها به سراغ شما آمده، بربیایید. زمانی که بتوانید از درون احساس گناه خود را کاهش دهید، ترس از واکنش دیگران نیز کاهش پیدا می کند.کنترلی بر صحبت دیگران درباره خودم ندارم اینکه شما نمی‌توانید مانع کنجکاوی‌های بی‌پایان دیگران شوید و به صورتی مودبانه از دیگران بخواهید که داستان زندگی شما را زیرورو نکرده و نخواهند از همه چیز سر در بیاورند، تا حدی می‌تواند نشانگر ناتوانی شما در بیان خواسته‌های خود به صورت کارآمد باشد. یادتان باشد که ما خواسته‌های خود را به هر صورت بیان می‌کنیم، با این تفاوت که گاهی به شکلی بسیار ناکارآمد و به عنوان مثال با اوقات تلخی، کناره‌گرفتن از دیگران یا با واکنش‌های هیجانی و شدید نشان می‌دهیم و گاهی به صورتی کارآمد و با بیانی خلاصه و تاثیرگذار. سعی کنید برای این‌که از واکنش دیگران کم‌تر آسیب‌دیده و اذیت شوید، روش‌های مناسب برای بیان خواسته‌ها و البته احساسات خود را تمرین کرده و به کار ببرید. در ‌‌نهایت توجه داشته باشید که اعلام موضوع طلاق به منزلهٔ بیان آن در جلسهٔ عمومی نیست، بلکه می‌شود این کار را در صحبت کوتاه و خصوصی شما یا والدین شما با افرادی که لازم می‌دانید از این موضوع مطلع باشند، خلاصه کرد. علاوه بر اینکه بیان عدم‌تمایل شما به صحبت و اشاره به این موضوع و یا پخش‌شدن این خبر هم ممکن است تا حدی از عوارض احتمالی بکاهد. نکتهٔ پایانی اینکه درست است که اعلام طلاق به ویژه به دوستان و اقوام نزدیک در غالب نمونه‌ها احتمالاً برای شما آرامش‌آفرین خواهد بود؛ اما یادتان باشد هیچ لزومی به اعلام طلاق به همه دوستان و آشنایان نیست. این امر به ویژه برای زنان اهمیت بیشتری دارد؛ چراکه متاسفانه برخی افراد نسبت به زنان مطلقه، دیدگاهی منفی دارند و همین ممکن است، باعث واکنش‌هایی آزاردهنده از سوی آن‌ها شود. از سوی دیگر برخی مردان نیز ممکن است به دنبال سوءاستفاده از موقعیت این زنان باشند؛ پس به ویژه در محیط‌های کاری، با دقت نظر بیشتری موضوع طلاق خود را تنها با افرادی که لازم و ضروری می‌دانید در میان بگذارید.لينك ورود به كانال ميگناسپيده دانايي       ]]> روانشناسی اجتماعی Tue, 03 Jan 2017 17:17:18 GMT http://migna.ir/vdccieq1.2bqo18laa2.html نقش روان‌شناسان در صحنه فجایع انسانی http://migna.ir/vdcexn8x.jh8oni9bbj.html APA: هر گاه فاجعه یا حادثه‌ای، در هر اندازه‌ای که باشد، رخ می‌دهد، روان‌شناسان باید به صحنه فراخوانده شوند. برای یک ناظر بیرونی، تشخیص روان‌شناس از سایر داوطلبان سخت خواهد بود. روان‌شناسان در صحنه این فجایع می‌توانند در خدمات و کمک‌رسانی‌های مختلفی از قبیل هدایت افراد به سمت غذا و پناهگاه را شرکت کنند؛ اما علاوه بر آن‌ها، در فضای بعد از فاجعه، حمایت‌های احساسی حیاتی را ارائه می‌دهند. روان‌شناسان به شکل منحصربفردی آموزش دیده‌اند که به مردم کمک کنند تا با فشار، استرس و احساسات قوی مواجه شوند؛ به همین دلیل، آن‌ها می‌توانند به بازماندگان فاجعه، داوطلبان و کارکنان ستاد بحران، کمک کنند که احساساتشان، از قبیل خشم، اندوه و سوگواری را بفهمند. گرچه روان‌شناسان در صحنه فاجعه مشاوره درمانی ارائه نمی‌دهند؛ می‌توانند به افراد حاضر در صحنه کمک کنند که بر پایه توانایی‌های درونی‌شان، فرایند بازیابی بعد از حادثه را آغاز کنند. روان‌شناسان به کسانی که در وضعیت‌های بحرانی هستند، کمک می‌کنند تا مهارت تاب‌آوری را در خود تقویت کنند و از احساس ناامیدی به سمت داشتن چشم‌اندازهای واقع‌بینانه‌تر و بلندمدت‌تری حرکت کنند. این فرایند ممکن است شامل قدم‌هایی کوتاه به سمت اهدافی مشخص باشد. همچنین ارتباط برقرارکردن با سایر افراد در مسیر یادگرفتن نحوه روبرویی با چالش‌های احساسی و امکاناتی فاجعه نیز ممکن است در این فرایند اتفاق بیفتد. روان‌شناسان در حمایت‌هایی که ارائه می‌کنند، می‌توانند: به دغدغه‌های افراد گوش دهند، درباره انواع مسائل از قبیل خانه‌های‌شان، اعضای ازدست‌رفته خانواده‌شان و حتی حیوانات خانگی‌شان. به افراد کمک کنند که وضعیت موقت زندگی خود را مدیریت کنند و با اقامتگاهی که احتمالاً دور از محل زندگی سابق فرد و در محیط متفاوتی است، خو بگیرند. اطلاعاتی درباره منابع در دسترس برای نیازهای فعلی افراد، پوشاک، دارو و…، ارائه دهند و در روند این دسترسی به افراد کمک کنند. پیگیر و حامی نیازهای افراد یا خانواده‌ها در سیستمی باشند که برای کمک‌رسانی برپا داشته شده‌است. به افراد کمک کنند، مهارت تاب‌آوری را در خود پرورش دهند، از طریق برقراری ارتباط با اعضای خانواده و دوستانی که بازمانده‌اند؛ پذیرفتن این حقیقت که تغییر، تجربه‌ای مداوم و در جریان خواهد بود و حفظ دورنمایی امیدوارانه. همچنین به افراد کمک کنند که برنامه‌های بازیابی خود را خود بسازند. به دغدغه‌های والدین درباره چگونگی بازیابی روحی فرزندانشان و مدیریت چالش‌های بالقوه پیش‌رو، گوش دهند. به حل اختلافات میان ساکنان اقامتگاه‌ها، اعضای خانواده‌ها، داوطلبان یا کارکنان، کمک کنند. به افراد در مدیریت حادثه‌ها و فاجعه‌های دیگری که ممکن است همزمان در زندگی افراد در حال وقوع باشند، کمک کنند؛ مانند مرگ یا بیماری یکی از بستگان به دلیلی بی‌ارتباط با فاجعه فعلی. به افراد آموزش دهند که برای بازماندگان فجایع طبیعی است که مجموعه‌ای از احساسات معمول را تجربه کنند؛ از قبیل ترس، یادآوری، کابوس، تحریک‌پذیری احساسی یا در نقطه مقابل آن فقدان بروز احساسات و نیز گیجی. به افراد اطمینان دهند که می‌شود بعد از این فاجعه خود را بازیافت و زندگی رضایت‌بخشی ساخت. در کار با بچه‌ها: استراتژی‌های مثبتِ مواجهه را شناسایی و حمایت کنند؛ به بچه‌ها در بازسازی روابط با دیگران کمک کنند: به آن‌ها کمک کنند که راه‌های برای کمک به دیگران بیابند؛ به خانواده‌ها در بازسازی جریان روزمره زندگی و ساختارهای خود کمک کنند؛ به بچه‌ها و خانواده‌ها اهمیت استراحت در میان تلاش‌ها برای بازیابی و بازسازی یا یادآور شوند و مراقبت از سلامتی خود را ترویج کنند. درباره مکان‌ها و راه‌های دریافت کمک‌های بلندمدت اطلاع‌رسانی کنند. ورود به كانال ميگنا توسط: روح‌اله نخعی به نقل از سپيده دانايي ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Wed, 28 Dec 2016 08:59:12 GMT http://migna.ir/vdcexn8x.jh8oni9bbj.html کودکی که والدینش را از دست داده، چگونه تربیت کنیم؟ http://migna.ir/vdcgyw9w.ak9yw4prra.html ميگنا: تربیت کودکی که پدر یا مادرش را به تازگی از دست داده است، پیچ و خم های خاص خودش را دارد. به همین دلیل لازم است که در تعامل با او به نکات ریزی توجه بشود: - - - کودک را ببینید برای تربیت و تعامل موفق کودکی که پدر یا مادرش را از دست داده است، قبل از هر کاری لازم است به ویژگی های او توجه بشود از جمله به اینکه چند سالش است، دختر است یا پسر، چه خلقیات و روحیاتی دارد و... برای مثال آیا جزء بچه های پرحرف است یا کم حرف و تودار است؟ آیا اهل گریه کردن است یا عادت دارد احساساتش را در دلش نگه دارد؟ توجه به این نکته به شما کمک می کند تا بتوانید بهتر با او رابطه برقرار کنید و بهتر از عهده مراقبت و تربیت او بربیایید. به خصوص اگر شما سرپرست کودک هستید نه والدش، بسیار مهم است که این نکته را همواره در تعاملاتتان در نظر داشته باشید. - قرار گرفتن در بین دوستان هم سن و سال و انجام کارهای مورد علاقه می تواند در تغییر دادن حال و هوای کودک شما مؤثر باشد - یک کمک مطمئن پیدا کنید اگر شما مثلاً شوهرتان را از دست داده اید یا برعکس زن تان فوت کرده است و مانده اید که با بچه تان چه طور رفتار کنید، در درجه اول این پنبه را که می توانید برای او هم پدر باشید و هم مادر، از گوشتان بیرون بیاورید. شما سوپرمن نیستید، یک نفرید با کلی مسئولیت جدید که به مسئولیت های قبلی تان اضافه شده اند. از طرف دیگر، نیاز فرزند شما با شما یک جور تأمین می شود و با همسر خدا بیامرزتان هم یک جور دیگر. پس بهتر است، از یک نفری که برای شما و فرزندتان آشنا است، با فرزندتان رابطه خوبی دارد و از جنس مخالف تان است بخواهید که از لحاظ عاطفی هوای فرزندتان را داشته باشد. در این مواقع، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها مناسب ترین گزینه هستند اما اگر برای آنها مقدور نبود یا در قید حیات نبودند، از یکی دیگر از نزدیکان مطمئن و دلسوزتان که وسط راه هم جا خالی نخواهد کرد، مثل عمه، دایی و... بخواهید که در این راه به شما کمک کند. - عشق نه ترحم ترحم باعث می شود که کودک شما در سوگ باقی بماند پس اگر می خواهید او را از این حال بیرون بیاورید، به او عشق هدیه کنید. اجازه بدهید که حضور مؤثر شما به عنوان سایه سر و تکیه گاه را در کنار خودش احساس و باور کند. تقویت مدارا کودک شما تا مدتی بهانه والد از دست رفته اش را خواهد گرفت، برای دیدن او بی تابی خواهد کرد و یا کج خلقی هایی نشان خواهد داد. در این شرایط لطفاً به او سخت نگیرید. یادتان باشد که او در حال گذر از مراحل سوگ است و چون ابراز احساسات به شکلی که بزرگترها انجام می دهند برای او ممکن نیست، به چنین روش هایی متوسل خواهد شد. سعی کنید با کلمات محبت آمیز و آرامش او را آرام کنید و مطمئن اش کنید که در هر شرایطی ذره ای از علاقه شما نسبت به او کم نخواهد شد. - به سؤالات او جواب بدهید اینکه پدر یا مادر کجا رفته اند و چرا برنمی گردند، سؤالی است که کودک تان از شما خواهد پرسید. شما باید خودتان را برای چنین سؤالاتی آماده کنید و بتوانید با مثل ها و قصه ها و کلماتی مناسب سن و فهم کودک تان مرگ را برای او توضیح بدهید. گاهی اوقات بچه ها در مورد برنگشتن پدر یا مادر فوت شده شان، حساب هایی پیش خودشان می کنند که خودشان را مقصر آن اتفاق می دانند. برای مثال، پسر بچه هشت ساله ای که پدرش را در یک سانحه هوایی از دست داده بود، به خاطر اینکه مثل همیشه قبل از رفتن پدر برای او دعا نکرده بود، به شدت احساس گناه می کرد. پس مسیر صحبت کردن با فرزندتان را باز نگه دارید چون این کار می تواند در بهداشت روانی او بسیار مؤثر باشد. اجازه مرور خاطرات را به او بدهید احتمالاً کودک شما در شرایط مختلف درباره پدر یا مادر از دست رفته اش صحبت خواهد کرد. مثلاً وقتی روی تاب می نشیند به یاد پدرش می افتد که همیشه او را هل می داد. ممکن است حرف های کودک در این رابطه تکراری بشوند یا با گریه یا پرخاش همراه بشوند، اما مهم این است که او همدلی شما را ببیند و احساس کند که او را می فهمید و دوست دارید درباره این مسئله به حرف های او گوش بدهید. ترحم باعث می شود که کودک شما در سوگ باقی بماند پس اگر می خواهید او را از این حال بیرون بیاورید، به او عشق هدیه کنید. اجازه بدهید که حضور مؤثر شما به عنوان سایه سر و تکیه گاه را در کنار خودش احساس و باور کند. - اوقات او را غنی کنید قرار گرفتن در بین دوستان هم سن و سال و انجام کارهای مورد علاقه می تواند در تغییر دادن حال و هوای کودک شما مؤثر باشد. جدی گرفتن تغییرات رفتاری که بیشتر از یک ماه طول می کشند شکل و شمایل اضطراب و افسردگی در کودکان، گاهی با بزرگترها فرق دارد. پس اگر کودک شما نسبت به قبل تغییرات رفتاری بارزی نشان می دهد، مثلاً قبلاً پر جنب و جوش بود ولی از بعد از فوت همسرتان کم تحرک شده یا برعکس قبلاً کم تحرک بود ولی پر تحرک شده، با دیگران به خصوص هم سن و سال هایش پرخاش می کند، لجباز شده، مدام گریه می کند، از دل درد و سر درد و ... شکایت می کند و یا کابوس می بیند، غذا نمی خورد، افت تحصیلی پیدا کرده یا رفتارهایی مثل فرار از مدرسه و دعوا و درگیری با بچه ها و ... نشان می دهد، به متخصص مراجعه کنید.لينك ورود به كانال ميگناراحله فلاح - کارشناسی ارشد روانشناسیتبیـان ]]> روانشناسی کودکان Tue, 06 Dec 2016 12:40:45 GMT http://migna.ir/vdcgyw9w.ak9yw4prra.html در مغز عاشق چه می گذرد؟! http://migna.ir/vdchkinx.23nwvdftt2.html ميگنا: برخلاف باور بسیاری از ما که کار عشق مربوط به دل است، آنچه برای عشق و عاشقی و عاشقانه ها می گذرد در مغز اتفاق می افتد و ترشح هورمون های مختلفی که فرمان شان را مغز به عنوان راهبر و فرمانده جسم و جان صادر می کند. دکتر بابایی زاد در این گفتگو تمام جنبه های علمی عشق از نظرگاه روانشناسی، جامعه شناسی، زیستی و ... را به شکل مفصل بررسی کرده تا برخلاف نظر شهریار که: «با آب عقل آتش عشق به یک جو نمی رود». تمام آتش افروزی های عاشقانه و احساسی زیر سر عقل و مغز است. مغز است که فرمان می دهد جایی ضربان قلب تان فراتر از تصور بزند و جایی به آرامش و خلسه ای عاشقانه برسید که پیش از آن تجربه اش نکرده اید. با ما، دکتر بابایی زاد و تمام یافته های علمی در مورد پر بحث ترین مضمون دنیا یعنی عشق همراه باشید تا باور کنید که علم نه تنها ذرات اتم که دلایل عشق را هم می تواند بشکافد. چرا در نوع انسان، عشق به وجود می آید؟ می خواهیم در مورد عشق که مفهومی انتزاعی بین انسان ها با خود و دیگران است، صحبت کنیم. در ابتدا باید یادآوری کنم در این مطلب منظور من از عشق، مهر اصیل که دوست داشتنی پخته و هدایت شده توسط بالغ و ناشی از تفکر و تعمق و همچنین از تجربه زیستی عشق ورزانه نیست، بلکه منظور من در این گفتگو، عشق در یک نگاه و اتفاقاتی است که باعث می شود دو نفر در درجه اول عاشق هم شوند و بعد فکر کنند که آیا آن را به مهر اصیل برسانند یا نه. اگر بخواهیم به مفهوم عشق دقیق نگاه کنیم، چه بهتر که ببینیم از نظر زیست شناسی چه اتفاقی در مغز عاشق می افتد که نسبت به دیگری، مفهومی یا چیزی، احساس عاشقی می کند. از نگاه زیست شناسی نوع انسان نیاز دارد عاشق شود چون بچه انسان موجودی است نابالغ و زودرس که نیاز به پدر و مادر و کسی دارد که از او محافظت کند تا زنده بماند. برای این منظور کششی بین زوج اولیه (بشر بدوی) ایجاد می شود تا بخواهند در کنار هم باقی بمانند و این باقی ماندن به تکامل و رشد بچه آنها که امتداد ژنتیکی آنهاست ختم شود و بتوانند خط نسلی خود را ادامه دهند. به عبارت دیگر اگر ما بچه لاک پشت بودیم و در بدو تولد جهت بقای خود استقلال داشتیم، نیازی نبود که عاشق شویم. در آن صورت ما به دنیا می آمدیم، پدر و مادری که برای ما ذخیره ژنتیکی خود را گذاشته بودند، وظیفه خود را انجام داده بودند و دیگر مسئولیتی در قبال ما نداشتند و ما می توانستیم مستقل جهت ادامه زندگی پیش برویم ولی از آنجایی که نوع انسان، اندازه سر بچه، لگن گونه انسانی و متابولیسم پایه اجازه نمی دهد مادر و جنین بیش از نه ماه در کنار هم باشند، ما زودرس به دنیا می آییم تا بتوانیم از کانال رحمی عبور کنیم و در عین حال متابولیسم توده مادر و جنین را تاب بیاوریم و چون زودرس به دنیا آمدیم نیاز به محافظ و مراقب داریم و نمی توانیم به تنهایی بقا حاصل کنیم. یک کره اسب یک روز پس از تولد می تواند برای شیر خوردن اقدام کند. لاک پشت یا بچه ماهی بدون مادر هم می توانند به زندگی ادامه دهد، ولی نوع انسان همچون جوجه ها نیاز به مراقبت دارد. به این منظور مادر باید وجود داشته باشد تا از بچه مراقبت کند و از آنجایی که زایمان و پرستاری از بچه عملکردی است وقت گیر که شاید مادر نتواند به تنهایی جهت بقای خودش (در بشر اولیه) اقدام کند، نیاز به یک یار پیدا می کند تا به او کمک کند و او در حمایت و مراقبت از نوزادش بتواند خط ژنتیکی خود و همسرش را ممتد کند. به این دلیل در نوع انسان عشق به وجود می آید. شاید خوانندگان عزیز انتظار داشته باشند که عشق را رویکردی فراانسانی، والا و ارزش زندگی بدانند که از نگاه دیگری می توانیم آن را والا و ارزشمند هم بدانیم ولی از نگاه زیستی، نوع نگاه به عشق متفاوت است. در مغز عاشق چه می گذرد؟ محققان تحقیقی انجام داده اند تا دریابند در مغز عاشق چه می گذرد و برای آن مراحلی را در نظر گرفتند. هلن فیشر که انسان شناس تکاملی است به موضوع نگاه دقیقی داشته و عشق را در سه مرحله تقسیم بندی کرده است؛ مرحله اول جذب شدن (Attraction) به هم. در این مرحله ما و معشوق چنان به هم جذب می شویم که بخش مهمی از انرژی و ساخت زمان مان نسبت به هم یا حداقل در مفهوم با هم است. بعد از آن مرحله الحاق و الصاق (Attachment and bonding) به هم است که در این مرحله دو نفر تمایل پیدا می کنند در کنار هم باشند و رابطه را شروع می کنند و در این رابطه با هم مفهوم عشق را تجربه می کنند. مرحله سوم صمیمیت و تعهد (Intimacy and commitment) است. در هر یک از این مراحل در مغز ما با توجه به ناقلان عصبی اتفاقاتی می افتد که باعث می شود ما احساس عاشقی کنیم. در تحقیق گسترده ای که در سوئد انجام شد به این نتیجه رسیدند که بین مغز عاشق و مغز فرد معتاد شباهت هایی وجود دارد و این شباهت ها را مورد سنجش قرار دادند و بدین ترتیب الگوی ثابتی پیدا کردند. در هر دوی این افراد یعنی فرد عاشق و فرد معتاد، تمایل زیادی به آنچه که به آن وابستگی وجود دارد، دیده می شود. آنچه که به آن عاشق یا معتادیم ما را به این سمت می برد که بخواهیم آن را برای خودمان تکرار کنیم. اسم یا بوی آن یا نزدیکی به آن، برایمان هیجان دارد و میل به تکرار، در ما رفتار ایجاد می کند که این رفتار در فرد معتاد رفتارهایی مربوط به اعتیاد و در فرد عاشق انواع عاشقی کردن هاست. در مرحله یک، ما جذب کسی می شویم که ویژگی هایی دارد که منابع ناخودآگاه ما را تحریک کرده اند و عوامل زیستی هم در کنار آن وجود دارد که ما شاید در سطح خودآگاه مان آنها را تجربه نمی کنیم. تاثیر انتقال ناخودآگاه در پدیده عشق وقتی دو نفر همدیگر را می بینند، غیر از جنبه زیستی، چیزی در سطح ناخودآگاه آنها رخ می دهد که به آن انتقال (Transference) می گویند. این انتقال می تواند بازنمایی جنبه هایی از ناخودآگاه فرد در ارتباط با افراد مهم زمان بچگی باشد. برای مثال در ارتباط با مادر، چهره او، فرم ابرو، رنگ چشم، قد، مدل مو، حالت چهره پدر و ... است که بدون اینکه فرد خودش بداند، روی فرد اکنون و اینجا انتقال پیدا می کند. انواع انتقال هایی که عشق در یک نگاه را ایجاد می کنند از این قرارند: انتقال ایده آل نمایانه، انتقال فیزیکی، انتقال رمانتیک، انتقال هیجانی، انتقال دوقلونمایی. انتقال لزوما جنبه فیزیکی و قیافه ای ندارد، می تواند انتقال شناختی باشد. برای مثال برداشتی که فرد از مادر امنش داشته و رفتارهای او بر دختری در اکنون و اینجا که جنبه هایی را نشان می دهد که شبیه او هستند و بدون اینکه بفهمد انتقال صورت می گیرد. انتقال می تواند حتی انتقال ایده آل نمایانه باشد، نه آنچه که واقعا در ارتباط با پدر و مادر داشته است بلکه ایده آلی از پدر و مادرگری که دوست داشته، به عنوان خود ایده آلی در ارتباط در ناخودآگاهش نگه داشته و طی فرآیند انتقال نمایانه روی فرد منعکس کرده و عاشق ایده آلی شده که آرزوی آمیختن و هم بودی با او را در زمان کودکی داشته یا در سطح ناخودآگاهش نگه داشته است. می تواند انتقال دوقلونمایانه باشد. در طی این انتقال ما گمان می کنیم خیلی شبیه هم هستیم و نوعی عشق به خود، پذیرش خود و امنیت با خود در رابطه منعکس می شود و فکر می کنیم طرف مقابل آنقدر شبیه ما هست که مورد عشق ما قرار بگیرد و یک روح در دو بدن و سیبی از وسط نصف شده و چنین هذیان های عاشقانه ای را حاصل می کند.می تواند انتقال رمانتیک و عاشقانه باشد. قصه های عاشقانه ای که در سطح ناخودآگاه داشتیم و در کودکی به آن فکر کردیم بر فردی در اکنون و اینجا منتقل می کنیم. می تواند انتقال هیجانی باشد. یعنی آنچه که در زمان های قبل تر برای ما جنبه هیجانی داشته بر اکنون و اینجای ما منعکس می شود و ما به سمت او حرکت می کنیم؛ بنابراین شروع عشق در یک نگاه پدیده انتقال است. تاثیر «بو» در ایجاد حس عشق! یکی از دلایلی که باعث می شود دو نفر به هم نزدیک شوند، پدیده زیبایی است به نام «بو». ما می بینیم که جانداران چطور بوهای خاصی را که وابسته به جنسیت هستند، ترشح می کنند؛ برای مثال یک بید نر می تواند از کیلومترها دورتر بوی بید ماده را دنبال کند و به آن برسد و جفت گیری کند. او رفتار یک بید عاشق را نشان می دهد، یا می بینیم که چطور اسب ها در بهار با بلند شدن طول روز، بوهایی را از خودشان ترشح می کنند و در عین حال رفتارهایی عاشقانه از خود نشان می دهند که در نهایت به جفت گیری ختم می شود. می بینیم که چطور در پستانداران رده پایین همین بو موجب می شود قلمرو تعیین شود. این بود می تواند بوی بدن آن حیوان یا بوی ادرار آن باشد تا قلمرویی ایجاد شود و حیوان در آن قلمرو زوج خودش را قرار دهد و جفت گیری کند و رفتاری نشان دهد که همان رفتار عاشقی است، رفتاری که به جفت گیری ختم می شود. در حشرات و بسیاری از پستانداران این بوها همچنان وجود دارند و عملکرد زیستی، جنسیتی، تولید مثلی و رفتارهای تولید مثل که می توانیم آنها را به عشق تفسیر کنیم دیده می شود. در مورد انسان پیاز بویایی همچنان فعال است اگرچه بخشی از بینی که قرار است این بوها را تجربه کند، ضعیف شده است، اما همچنان وجود دارد. کمد دیواری اتاق مادر شما علی رغم اینکه به لباسش عطر می زند همچنان بوی او را می دهد. هر فردی بوی مخصوص خودش را دارد و این بوها در تماس نزدیک و عاشقانه از اولین جرقه هایی است که بین دو نفر موجب شروع اتفاقات فیزیولوژیک و عشق می شود. در واقع ما انسان ها امروزه عطر و ادکلن را جایگزین بو کرده ایم. چرا بدون دیدن هیچ رفتاری، فقط با یک نگاه پدیده انتقال در عشق صورت می گیرد! رفتارهای ما شامل رفتارهای کلامی و غیرکلامی هستند و مهمترین بخش رفتار غیرکلامی است که 57 درصد زبان بدن است و 35 درصد رفتار کلامی و لحن صدا است و فقط 8 درصد محتوای کلام است. زبان بدن تا یک میلیون ریزبیان در هر لحظه از رابطه بین دو نفر مخابره می کند. بنابراین زبان بدن، استایل و چگونگی نشستن و راه رفتن، ایستادن و ریزبیان های زبان بدن اساسی هستند که ارتباط را تحت تاثیر قرار می دهند. نقل های عصبی و هورمون های دخیل در عشق بعد از اینکه ارتباط شکل گرفت و فرد عاشق شد، در مرحله جذابیت ناقلان عصبی در مغز فرد شروع به تغییر می کنند. از مهمترین ناقل های عصبی «اپی نفرین» (Epinephrine) و «نور اپی نفرین» (Norepinephrine) هستند. اپی نفرین یا آدرنالین (Adrenaline) همان هورمونی است که باعث می شود ضربان قلب مان بالا برود، سوخت و ساز بدن مان بیشتر و خواب ما کمتر شود و هوشیارتر باشیم. در نشانگان فرار یا جنگ وقتی کسی با تهدیدی ناگهانی روبرو می شود، جهت تجهیز بدن و مقابله با آن تهدید از غده فوق کلیوی آدرنالین ترشح می شود و باعث می شود فرد به خودش بیاید، جریان خونش بیشتر شود و برای نجات خودش اقدامی کند. در مغز عاشق نیز اپی نفرین و نوراپی نفرین ترشح می شوند. عاشق حواسش به معشوق جلب می شود تا او را بیابد و در اختیار خودش بگیرد، سوخت و سازش بیشتر می شود و خوابش کمتر می شود. ما می بینیم که دوپامین (Dopamin) ترشح می شود، (دوپامین در مرحله الحاق و الصاق به هم به بالاترین میزان ترشح می رسد) که موجب می شود فرد احساس رخوت و سستی کند. دوپامین در موارد مختلفی در مغز زیاد ترشح می شود؛ مثلا در وسواس می بینیم که سیکل «دوپامینرژیک» فعال است. برای همین است که فرد نسبت به کار یا موضوعی که روی آن وسواس دارد، میل به تکرار دارد. در رفتارهایی مانند شستن مدام دست ها، چک کردم مدام درها، جمع کردن اعداد با هم، چک کردن موبایل همسر و ... می بینیم که میل به تکرار وجود دارد و یکی از دلایل عمده آن دوپامین است. داروهای ضد وسواس روی سیکل دوپامینرژیک تاثیر می گذارند. در فرد عاشق هم دوپامین ترشح می شود که میل به تکرار و نزدیکی به موضوع عاشقی را در فرد ایجاد می کند. از سوی دیگر درون ذهن فرد «فنیل اتیل آمین» (Phenylethylamine) ترشح می شود. فنیل اتیل آمین یک ناقل عصبی است که در طبیعت فقط و فقط در کاکائو وجود دارد. برای همین است که عشاق میل به خوردن شکلات بیشتری دارند یا به هم شکلات هدیه می دهند. فنیل اتیل آمین میل به تکرار موضوع عشق را در فرد ایجاد می کند. همچنین اندکی «اکسی توسین» (Oxytocin) در خانم ها و «وازروپرسین» (Vasopressin) در آقایان در مغز ترشح می شود، که ناقل های عصبی با کارکردهای متفاوت هستند. اکسی توسین همان هورمونی که هنگام زایمان ترشح می شود و باعث می شود اندومتر رحم منقبض شود و بچه بیرون بیاید، هورمونی است که وقتی مادر به فرزندش شیر می دهد، ترشح می شود و موجب می شود عضلات صاف غدد شیری منقبض شوند. اکسی توسین امید را هم بیشتر می کند. در تحقیقی دیده شد که در دو گروه در بازی که باید به همبازی خود اعتماد می کردند، گروهی که اکسی توسین دریافت کردند، دو یار همبازی به طرز معنی داری بیشتر به همبازی خود اعتماد می کردند. برای همین است که وقتی عاشق می شوید در ابتدای امر به او اعتماد می کنید؛ چون درون مغزتان اکسی توسین ترشح شده و به همین دلیل است که امید به زندگی در شما بالا می رود. یک مادر بعد از زایمان و شیر دادن به نوزادش در عین ح-ال که سختی زیادی تحمل می کند اما امید به زندگی بالایی دارد و اعتماد در او بیشتر می شود. این هورمون ها همه در مرحله یک بالا می روند. در مرحله دو یعنی اتحاد و الصاق، میزان هورمون های دوپامین و اکسی توسین بسیار بالا می رود. یکی از دلایلی که اکسی توسین بالا می رود، ایجاد رابطه جنسی، ارگاسم و رسیدن به اوج لذت جنسی است. اگر زن و شوهری با هم ارتباط جنسی داشته باشند و اوج لذت جنسی را تجربه کنند، در مغزشان اکسی توسین ترشح می شود و برای همین است که به هم معتمدتر هستند و به ادامه رابطه شان امید دارند؛ اما زوجی که بنا به اختلالات جنسی نمی توانند به ارگاسم برسند، بهانه جویی، ناامیدی و عدم اعتماد در آنها رشد می کند. پس می بینیم که اکسی توسین چقدر نقش مهمی در اتحاد و الصاق زوجین به هم ایفا می کند. همانطور که نقش آن را در وسواس نیز می بینیم. تحقیقات نشان می دهند اگر فرد ارتباط خود با معشوقش را به سطح شناختی نیاورد و فقط بخواهد عشق زیستی را تجربه کند، بعد از سه سال رابطه اش به پایان می رسد؛ چون این هورمون ها سه تا چهار سال در مغز افراد بالا باقی می مانند و بعد از آن میزان آنها دوباره پایین می آید و به همین دلیل است که بیشتر جدایی ها و طلاق ها بعد از این مدت رخ می دهند. بعد از این مدت دیگر دو نفر نمی توانند صرفا به دلایل زیستی کنار هم بمانند. در ابتدای مطلب گفتیم که نوزاد انسان نیاز به پدر و مادری دارد که از او مراقبت کنند و این پدر و مادر باید دلیلی داشته باشند که کنار هم باقی بمانند و به همین دلیل پدیده عشق به وجود می آید. اگر بشر بدوی را فرض کنید، می بینید که بچه سه یا چهار ساله دیگر می توانست از عهده زندگی خودش برآید و نیازی نبود که عشاق کنار هم باقی بمانندو او تنها با یکی از والدینش نیز می توانست بقا حاصل کند. بعد از پایین آمدن هورمون ها در دوران عاشقی چه باید کرد؟ بعد از اینکه هورمون ها پایین آمدند، ما باید خودمان با آگاهی، شناخت و تمرکز روی رابطه، آن را به مرحله سوم که صمیمیت و تعهد است برسانیم. در غیر این صورت در ابتدا طلاق جنسی و بعد طلاق عاطفی و بعد از آن طلاق قانونی رخ می دهد. برای رفتن به مرحله سوم دیگر سطح شناختی و کورتکس مغز عمل می کند، نه لزوما سطح هیجانی و ساب کورتیکال یعنی زیرقشری مغز. اینکه دو نفر چقدر با هم خاطرات مشترک دارند، پدیده ای به نام قدمت یک رابطه، پدیده دیگری به نام پیر شدن و از دست دادن جذابیت ها و کم شدن شانس جفت گزینی به طور واقعی موجب می شوند که دو نفر بخواهند همدیگر با بازشناسی کنند. طی این بازشناسی حالا دیگر فقط مفهوم زیستی آنها را کنار هم قرار نمی دهد بلکه مفهوم عاطفی و روانی که دیگر پخته شده موجب می شود آنها به سمت مهر اصیل و واقعی بروند و تجربه از هم بودی انسانی را که عشق نام دارد کنار خود داشته باشند. در واقع عشق چیزی نیست جز ارضای نیاز و بستگی دارد که ببینیم نیاز ما چیست. اگر این نیاز صرفا فیزیولوژیک باشد ما عشق شهوانی را خواهیم داشت. اگر نیاز ما صرفا داشتن سرپناه و حمایت و مراقبت باشد، ما عشق کودکانه را خواهیم داشت و به والد مراقب نیاز داریم، نه معشوقی پخته. پس اگر به هرم مزلو و سلسله مراتب انسانی نگاه کنیم، می بینیم که ما در هر پله ای می توانیم عاشق شویم. در پله اول به دلیل نیازهای فیزیولوژیک، در پله دوم به دلیل امنیت و حمایت و پله سوم به دلیل تعلق، پله چهارم عزت نفس و پله پنجم شناخت؛ یعنی چقدر در پی درک مشترک دنیا و اصل زیبایی شناسی هستیم. در چهار پله اول نیازهای کمبود را داریم، برای همین عشق در این مراحل چندان عشق والایی نیست اما وقتی انسان فرارونده را در انتهای هرم مزلو می بینیم، نیازهای شدن را می بینیم که این نیازهای شدنی آنقدر فرارونده هستند که دیگر کسی ما را از ترس نهمی رهاند، بلکه کسی سراغ مان می آید که ما با هم بودی کنار هم و تجربه عشق را داشته باشیم و آنجاست که عشق اصیل ایجاد می شود و هر دو نفر در عین تجربه استقلال شان، با هم بودن را یاد می گیرند و با هم زندگی می کنند. پس عشق پخته، عشقی است که فرد به آن زمان داده، در این زمان طرف مقابلش را شناخته، قدمت میل به تکرار در او ایجاد کرده و توانسته است از منظر ساختار نورولوژیک در هماهنگی بین سمت راست مغز یعنی مغز شناختی و بخش های زیرین مغز تعادلی برقرار کند و معشوق را در کنار خود نگه دارد تا از هم لذت ببرند. خواننده عزیزی که عاشق است و عشق خود را مقدس می داند، شاید با خواندن این مطلب دچار سوءتفاهم شود و فکر کند که عشق فقط برای ارضای نیازها یا شرایط فیزیولوژیک یا انتقال ناخودآگاه ایجاد می شود و به همین دلیل دچار ناکامی شود. به یاد داشته باشید پدیده عشق بسیار زیبا و باارزش است، اما هر آنچه که باارزش است، در مغز ما تحت تاثر عوامل «نیروالکتروکمیکال» شکل می گیرد. یعنی عصبی، الکتریکی و شیمیایی. نگاه ما به عشق در این مطلب از این جنبه است و آنچه در این فرصت در مورد عشق گفتیم تنها از جنبه علمی و زیستی بود.   مجله موفقیت - زهرا خراسانی ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Tue, 22 Nov 2016 13:51:50 GMT http://migna.ir/vdchkinx.23nwvdftt2.html چرایی خیانت‌های زناشویی http://migna.ir/vdcbsgbf.rhb9spiuur.html در این نوشته به دنبال رسیدن به تعریفی از خیانت و انواع آن هستیم. در نهایت به بررسی علل خیانت خواهیم پرداخت.خیانت به معنای شکسته شدن یک پیمان است. در اینجا منظور ما به طور خاص پیمان ازدواج است. خیانت در چارچوب پیمان زناشویی، وضعیتی است که به موجب آن، یکی از طرفین رابطه به شکل پنهانی قوانین و هنجارهایی را که ازدواج بر اساس آن بنا شده است، زیر پا می‌گذارد و با فردی جز همسر خود رابطه‌ای جنسی یا عاطفی بر قرار می‌کند. در بسیاری مواقع هم فردی که خیانت می‌کند و هم فرد خیانت دیده دچار رنج روان شناختی شدیدی می‌شوند. این نشانه‌ها به ویژه برای فرد خیانت دیده شدیدتر است و تجربه اضطراب، خشم، کاهش احترام به خویشتن (حرمت نفس)، غم و افسردگی را در بر می‌گیرد. شیوع و میزان بروز خیانت به درستی مشخص نیست؛ اما پژوهشی در دانشگاه شیکاگوی آمریکا احتمال بروز خیانت را برای مردان 12 درصد و برای زنان 7 درصد برآورد کرده است؛ البته باید توجه داشته باشیم که میزان بروز خیانت در فرهنگ‌ها، برهه‌های تاریخی، گروه‌های اجتماعی- اقتصادی و سنین مختلف متفاوت است. به طور کلی خیانت در افرادی بیشتر دیده می‌شود که علایق جنسی شدیدتری دارند، ارزش‌های جنسی سهل‌گیرانه‌تری اتخاذ می‌کنند،رضایت کمتری از شریک زندگی خود دارند و روابط اجتماعی مشترک کمتری با همسر خود دارند. خیانت انواع مختلفی دارد. بسیاری خیانت را در دو گروه کلی قرار می‌دهند. خیانت‌های عاطفی و خیانت‌های جنسی. خیانت عاطفی به معنی برقراری رابطه صمیمی احساسی با فردی جز شریک زندگی است. به همین ترتیب خیانت جنسی نیز به معنای برقراری روابط جنسی با فردی جز شریک زندگی خود است. ممکن است این دو شکل با هم ترکیب شوند و خیانت عاطفی و جنسی به طور همزمان رخ دهد. معمولا گفته می‌شود وقوع خیانت‌های جنسی بیشتر برای مردان و وقوع خیانت‌های عاطفی بیشتر برای زنان رنج آور است؟ از طرف دیگر می‌توان انواع خیانت را با توجه به شرایط فرد و میزان علاقه و تعهد موجود در رابطه نیز طبقه‌بندی کرد، به این ترتیب انواع خیانت‌ها را می‌توان در چند دسته قرار داد: 1-خیانت موقعیتی؛ خیانت موقعیتی به معنای تسلیم شدن در مقابل میل جنسی است. در واقع در این نوع خیانت، فرد شریک زندگی خود را دوست دارد اما در موقعیتی خاص در برابر تکانه‌های جنسی خود تسلیم می‌شود. 2-خیانت تحت اجبار؛ در این نوع خیانت نیز فرد به شریک زندگی خود علاقه‌مند است و سعی می‌کند به او متعهد بماند اما از ترس واکنش‌های فردی که نسبت به او ماجراجویی جنسی نشان می‌دهد، تسلیم می‌شود. این واکنش‌ها ممکن است دامنه‌ای از تهدیدهای عاطفی (مثل ترک کردن یا بی‌توجهی) تا تهدیدهای جسمی را در بر بگیرد. 3-خیانت عشقی؛ زمانی رخ می‎دهد که فرد علاقه خود نسبت به شریک زندگی‌اش را از دست داده است و به فرد دیگری علاقه‌مند می‌شود. 4-خیانت عشقی متعارض؛ این نوع خیانت شکل پیچیده‌تری از خیانت عشقی است. در واقع در این حالت فرد به طور همزمان به چندین نفر علاقه‌مند است و ممکن است روابط پنهانی زیادی داشته باشد. اما گذشته از تعریف و انواع خیانت یک سوال بسیار رایج این است که چرا افراد خیانت می‌کنند؟ به عقیده برخی انسان شناسان مانند هلن فیشر عوامل روان شناختی متعددی موجب گرایش افراد به خیانت می‌شود. برخی افراد به دنبال حل مشکلات رابطه زناشویی و جنسی خود هستند، برخی نیز به دنبال کسب توجه بیشتر، گرفتن انتقام یا ایجاد هیجان در رابطه فعلی هستند. علاوه بر این، به عقیده فیشر گرایش به خیانت ریشه‌های زیستی هم دارد. ما همان طور که گرایش بسیار زیادی به روابط صمیمی داریم، گرایش مشابه و خالصی هم برای کسب لذت جنسی بیشتر داریم. به نظر می‌رسد خیانت با غلبه این تمایلات جنسی نیز مرتبط باشد. علل مسئله خیانت را می‌توان به شکل جداگانه در زنان و مردان بررسی کرد بیشتر مردانی که خیانت می‌کنند عمده‌ترین دلیل خود را نارضایتی جنسی از رابطه فعلی می‌دانند و بیشتر زنان دلیل اصلی خود را نارضایتی عاطفی می‌دانند. برخی پژوهش‌ها نشان داده است که مهمترین دلیل زنان برای خیانت نارضایتی از رابطه فعلی است و مهمترین دلیل مردان برای خیانت، نارضایتی‌های جنسی و همچنین نبود درک متقابل و مشکل در برقراری ارتباط با همسرشان است. عوامل دیگری که با خیانت بیشترین همبستگی را دارد عبارت است از: ارزش‌های سهل گیرانه جنسی، اعتقاد به روابط بی‌قید، تعداد زیاد روابط جنسی پیش از ورود به رابطه متعهدانه، تحصیلات بالاتر و زندگی در مناطق شهری.اما اگر قرار باشد فقط و فقط به یک عامل مشترک میان زنان و مردان اشاره کنیم که بیشترین میزان خیانت را پیش بینی می‌کند، بی‌شک آن عامل نارضایتی زناشویی خواهد بود. رضایت زناشویی به معنی ارزیابی ذهنی زوج‌ها از رابطه خود است. به نظر می‌رسد تاثیر عوامل دیگر از گذرگاه این عامل می‌گذرد. به این معنا که عوامل دیگر به این دلیل باعث خیانت می‌شوند که موجبات نارضایتی زناشویی را فراهم می‌کنند.     روزنامه خراسان ]]> روانشناسی اجتماعی Tue, 08 Nov 2016 14:26:21 GMT http://migna.ir/vdcbsgbf.rhb9spiuur.html والدین هلیکوپتری چه کسانی هستند؟! http://migna.ir/vdcfy1dm.w6dctagiiw.html ممکن است زمانی که والدین بیش از حد درگیر و گرفتار فرزندان شان هستند اشکالات و عیبهایی بروز کنند.اصطلاح «واحد هلیکوپتری» برای نخستین بار در سال 1969 در کتابی با عنوان «بین والدین و نوجوانان» رایج شد. نوجوانی در این کتاب عنوان می کند که مادرش همانند یک هلیکوپتر مدام او را می پاید و مراقبش است. از آن زمان بسیاری از مدیران کالجها از این اصطلاح برای والدینی که فرزندان شان را بعد از اینکه وارد کالج شدند از راه دور همچنان می پایند و مراقبت زیادی دارند استفاده می کنند. مدیران کالجها می گویند از جمله کارهایی که والدین هلیکوپتری انجام می دهند این است که هر روز به فرزندان شان زنگ بزنند تا آنها را بیدار کنند تا در کلاس درس حاضر شوند. برخی داستان های باورنکردنی از والدین هلیکوپتری تعریف می کنند که به هر آب و آتش می زنند تا برای فرزندشان کار پیدا کنند. این والدین برای فرزندان شان رزومه (کاری یا تحصیلی) درست می کنند. با شرکت ها به خاطر فرزندشان تماس می گیرند و حتی سعی می کنند تا با شرکت ها درخصوص حقوق و پاداش فرزندشان گفتگو و مذاکره کنند. ممکن است والدین هلیکوپتری کمک کننده باشند درگیر و گرفتار بودن والدین هلیکوپتری به ویژه با زندگی فرزندان شان ممکن است ظاهرا چیز خوبی به نظر برسد. اکثر والدین هلیکوپتری احتمالا بهترین قصد و هدف را دارند. آن ها انجام شدن مسائل و کارها را مدیریت می کنند. شما می توانید از فرزندان والدین هلیکوپتری انتظار داشته باشید تا کارهای دفتری شان را انجام دهند، تقاضای کمک هزینه تحصیلی را تکمیل کنند، و تکالیف منزل شان را به موقع انجام دهند. والدین هلیکوپتری کودکان و نوجوانان کوچکتر احتمالا دقیقا می دانند هرلحظه بچه شان کجاست، البته این برای توجه به ایمنی و امنیت فرزندان ضروری است. آنها احتمالا کاملا آگاهند که فرزندان شان با چه کسانی دوست هستند و عملکرد فرزندشان در مدرسه چگونه است. مشکلات و معضلات احتمالی والدین هلیکوپتری بسیاری از والدینی که هلیکوپتری نامیده می شوند، احتمالا متعلق به دوران افزایش زاد و ولد هستند. البته هنوز پژوهش ها و تحقیقات بسیاری انجام نشده تا مشخص کند چه عواقب و پی آمدهایی ممکن است گریبان گیر فرزندانی شود که تحت تربیت والدین هلیکوپتری بزرگ می شوند چون آنها اخیرا به بلوغ و بزرگسالی می رسند. اما به نظر می رسد عواقب و نتایج احتمالی وجود داشته باشد و ظاهرا روش های موثر و کارامد بیشتری برای تربیت نوجوانان بزرگتر وجود دارد. فرزندانی با عدم مهارتهای حل مسئله بچه ها در هر سن و سالی به مهارتهای حل مسئله نیاز دارند. خواه فرزند 5 ساله ای داشته باشید که نیاز دارد تا بداند چگونه کلمات و معنای ورای آنها را درک کند یا فرزند 25 ساله ای که نمی تواند برای خودش شغلی پیدا کند، بچه ها باید بدانند که چگونه خودشان مشکلاتشان را حل و فصل کنند و از پس آنها بربیایند. زمانی که والدین همه مشکلات فرزندان شان را رفع و حل و فصل می کنند، فرزندان این مهارت ارزشمند حل مسئله را نخواهندآموخت. پرورش وابستگی به جای استقلال والدین هلیکوپتری آنقدر کارهای فرزندان شان را انجام می دهند که این کار فرزندان شان را شدیدا به آنها وابسته می کند. اگر مادری هر روز صبح به پسر 19 ساله اش تلفن بزند تا او را از خواب بیدار کند و مطمئن شود که او بر سر کلاسش حاضر می شود، آن پسر هرگز نمی آموزد که چطور خودش این کار را انجام دهد والدین باید به فرزندان شان کمک کنند تا بیاموزند چگونه بدون آنها زندگی کنند. بچه نمی آموزد تا از خودش دفاع کند اگر بچه هر زمان که نمره کمی گرفت از مادرش بخواهد که با معلم یا استادش تماس بگیرد، او ممکن نیست بیاموزد که از خودش دفاع کند. بچه ها باید بتوانند سوال بپرسند، و اگر به چیزی نیاز داشتند با صدایی واضح و روشن حرفشان را بگویند یا تقاضای شان را مطرح کنند. در محل کار، اینگونه بچه ها پدر یا مادرشان نیستند که هر وقت به مشکلی برخوردند، یا اگر رئیس بدی داشتند یا حتی سیاست چالشی در محل کارشان حاکم بود از آنها دفاع و حمایت کنند. سپر بلای فرزند در مقابل عواقب و پیامدهای معمول و طبیعی شدن باید به فرزندان مان اجازه دهیم تا با برخی از پیامدهای طبیعی و معمول در زندگی مواجه شوند. بنابراین در موقعیتها و شرایطی که والدین مداخله نمی کنند، بچه ها با پیامدهای طبیعی و معمول مواجه و رو به رو می شوند. برای مثال اگر پسر 19 ساله ای به خاطر خواب ماندن سر کلاس حاضر نشود، او احتمالا باید به استادش دلیل تاخیر و غیبتش را توضیح دهد یا لطمه اش را در نمراتش می بیند. به هر جهت، اگر مادر وی همیشه با بیدار کردن او هر روز صبح مانع مواجه و روبرو شدن پسر با چنین پیامد و عواقبی شود، او هیچ گاه قوانین دنیای واقعی را تجربه نخواهدکرد. برای بچه ها ضروری است که بدانند بقیه دنیا آنها را مسئول (اعمال و کردارشان) می دانند. ممکن است در رابطه والد- فرزندی تداخل ایجاد کند عملکرد والدین هلیکوپتری ممکن است در روابط والد- فرزندی نیز تداخل ایجاد کند. مرتبا سر فرزندتان نق بزنید که تکالیفش را انجام دهد یا کوچکترین حرکت وی را کنترل کنید، احتمالا باعث می شود فرزندتان تمایل چندانی به حرف زدن با شما نداشته باشد. درعوض، ممکن است فرزندتان را از شما دورتر و دورتر کند. یک رابطه سالم باید به نحوی باشد که فرزندان را تشویق کند تا درخصوص نیازها، مسائل و مشکلاتشان با والدین شان صحبت کنند و یک والد هلیکوپتری ممکن است فرزندش را وادارد تا بیشتر سکوت کند و اسرار بیشتری را برای خود نگه دارد تا بتواند اینگونه حریم خصوصی خودش را حفظ کند. -مجله دنیای سلامت ]]> روانشناسی اجتماعی Mon, 31 Oct 2016 13:38:43 GMT http://migna.ir/vdcfy1dm.w6dctagiiw.html هشت عامل تاثیرگذار در شکل گیری خیانت شوهر به زن http://migna.ir/vdch-wnx.23n6idftt2.html میگنا: در حالیکه بسیاری از زنان تصور می‌کنند برخی از مردان به دلیل مسائل مرتبط با روابط زناشویی و یا تنوع طلبی جنسی به همسر خود خیانت می‌کنند یک درمانگر به عواملی اشاره می‌کند که از نگاه بسیاری از زنان پنهان مانده است. عواملی که دانستن آن‌ها می‌تواند از بی‌وفایی و خیانت شوهر به زن جلوگیری نماید.  دلایل بی‌وفایی برخی از مردان به همسران خود چه هستند؟ تصورات و باورهایی که زنان در مورد علل بی‌وفایی مردان در ذهن دارند تا چه اندازه با واقعیت‌ها تطبیق می‌کند؟ شاید تاکنون مطالب زیادی درباره دلایل خیانت مردان خوانده باشید که اغلب برگرفته از ترجمه مقالات خارجی و یا دیدگاههایی است که در کتب روان‌شناسی مرتبط با روابط همسران ارائه شده است. اما در این گفتگو به دلایل عینی و واقعی خیانت مرد به همسر از نگاه یک مشاوره خانواده خواهیم پرداخت. مهدی آریافر متخصص ترمیم و بهبود روابط ناشی از خیانت همسران در گفتگو با مهر از دلایل بی‌وفایی مردانی سخن گفته است که برای ترمیم زندگی زناشویی خود به وی مراجعه کرده‌اند.     ۱- توجه بیشتر زن به خانواده پدری خود برخی از مردان در جلسات مشاوره اظهار می‌داشتند که چون به این نتیجه رسیده‌اند که اولویت نخست زندگی همسر خود نیستند، به همین دلیل آن‌ها نیز زن خود را اولویت نخست زندگی خود نمی‌دانند و ترجیح می‌دهند تا با فرد دیگری رابطه عاطفی داشته باشند. مهدی آریافر در تشریح این موضوع خطاب به زنان گفت: شوهر شما همیشه باید فرد شماره یک زندگیتان باشد. اگر اتفاق فوق‌العاده‌ای نظیر قبولی در دانشگاه و یا موفقیت در اخذ مدرک تحصیلی، ترفیع کاری، تأیید بارداری یا هر خبر خوب دیگر رخ دهد؛ ممکن است وسوسه شوید که ابتدا این خبر خوب را به والدینتان اطلاع بدهید، ولی اجازه دهید همسرتان نفر اولی باشد که از این خبر خوش مطلع می‌شود. برای مرد بسیار مهم است که شما او را در درجه نخست اهمیت قرار داده و سپس موضوع را با دیگران درمیان بگذارید. ولی بعضاً برخی از زنان ناخودآگاه طوری رفتار می‌کنند که به خانواده پدری خود بیشتر از شوهرشان اهمیت می‌دهند. زوجین باید بدانند که آن‌ها دیگر در خانه پدری حضور ندارند و تشکیل خانواده جدیدی داده‌اند لذا نباید بگونه‌ای رفتار کنند که شوهرشان احساس کند، مورد بی‌مهری و کم توجهی قرار گرفته و اولویت نخست زندگی همسرش نیست. بدیهی است تداوم این وضعیت می‌تواند مرد را از همسر خود دور کرده و زمینه شکل گیری خیانت عاطفی و جنسی را فراهم سازد.    ۲- بی‌توجهی زن به رابطه زناشویی مهدی آریافر در این خصوص گفت: بررسی من بر روی برخی از مردانی که به همسر خود خیانت کرده‌اند نشان می‌دهد که آن‌ها از ضعف زن در برقراری یک رابطه زناشویی جذاب، مثبت و سازنده گله‌مند بوده‌اند. متأسفانه برخی از زنان و حتی مردان، با مهارتهای لازم برای داشتن رابطه زناشویی مؤثری که می‌تواند در تحکیم بنیان خانواده مؤثر باشد، آشنا نیستند و بنابراین هرطوری که دلشان بخواهد رفتار می‌کنند، فقدان این مهارت‌ها باعث می‌شود تا زن یا مرد با الگوهای رفتاری اشتباهی که از خود بروز می‌دهند، ناخواسته همسر خود را از چنین رابطه‌ای گریزان نموده و خلأیی را ایجاد کنند که او در خارج از خانه به دنبال برطرف کردن آن باشد. لذا بهتر است هر یک از طرفین اطلاعات خود را در این زمینه افزایش داده و حتی در مورد علائق طرف مقابل برای داشتن رابطه‌ای دو طرفه و جذاب صحبت کنند تا بتوانند به یک دیدگاه مشترک و مؤثر دست یابند.    ۳- رفتار تحکّم آمیز زن با شوهر این متخصص سر‌شناس خانواده در این خصوص به مهر گفت: زمانی که یک زن با صدایی مردانه و حالتی دستوری امر و نهی می‌کند، این احساس را در شوهر خود بوجود می‌آورد که زن او یک مدیر است نه همسر. بار‌ها در جلسات مشاوره خیانت همسران از زبان مردان شنیده‌ام که برخی از زنان به دلایل مختلف در نوع گفتگو و ارتباط با همسرشان مانند یک رئیس و حاکم برخورد می‌کنند و این احساس را در شوهران ایجاد می‌کنند که آن‌ها قصد دارند تا اختیار و کنترل زندگی مشترک را در دست بگیرند و لذا مردان نیز در برابر چنین زنانی یا مقاومت می‌کنند و یا ترجیح می‌دهند با بی‌تفاوتی به تدریج از علاقه و احساسات مثبت خود نسبت به همسرانشان کاسته و به دنبال ارتباط عاشقانه دیگری بروند.    ۴- تمرکز بیش از حد زن بر روی فرزندان و یا دوستان  مهدی آریافر در اینباره خطاب به زنان گفت: هیچ شکی نیست که فرزندان و یا دوستان، افراد بسیار مهمی در زندگی شما هستند، اما قطعاً از همسر شما مهم‌تر نیستند. اگر همسرتان را از ردیف اول اولویت‌های زندگیتان پایین بیاورید، این پیام را به مرد القاء کرده‌اید که وفاداری کاملی به او ندارید، لذا نباید از او نیز توقع داشته باشید تا به شما وفادار بماند. اولویت نخست زندگی شما باید همسرتان باشد. اینکار نه تنها باعث رشد و شکوفایی زندگیتان می‌شود و آن را در برابر بی‌وفایی و خیانت احتمالی شوهرتان بیمه می‌کند، بلکه محیطی امن و ایمن برای شما و فرزندتان فراهم می‌کند. بار‌ها از برخی از مردان نظیر این جملات را شنیده‌ام که اظهار داشته‌اند که وقتی با حالتی خسته از سر کار وارد منزل شده‌اند، همسرشان در حال رسیدگی به فرزند و یا صحبت کردن با دوستان صمیمی‌اش بوده و هیچ توجهی به حضور شوهر خود نداشته است. برخی از مردان نیز می‌گویند: «همسرمان در مهمانی‌ها توجه چندانی به ما ندارد و همه تمرکزش بر روی دوستان و اطرافیان خودش است.» بدیهی است مردان در چنین وضعیتی احساس می‌کنند، زنان زحمات و تلاش آن‌ها را در بیرون از خانه نادیده گرفته و قدردان نیستند، تداوم این وضعیت مرد را از خانواده دور کرده و او را بسوی بی‌وفایی و خیانت به زن سوق خواهد داد.    ۵- سرزنش کردن مرد توسط زن  این مشاور خانواده گفت: تحقیر و سرزنش کردن مرد باعث شکسته شدن اقتدار او خواهد شد و از او فردی پرخاشگر و عصبی خواهد ساخت که دیگر همانند سابق همسرش را دوست نخواهد داشت. مرد دوست دارد برای همسرش بهترین باشد. وقتی شما به عنوان شریک زندگی‌اش عیب او را بیان می‌کنید، او اولین احساسی که می‌کند این است که شما او را بهترین نمی‌دانید و این بسیار خطرناک است. پس اگر خواهان یک همسر مهربان و خوب هستید، به جای دیدن بدی‌هایش، خوبی‌های او را ببینید و مدام آن‌ها را به زبان بیاورید و اگر انتقادی از او دارید، بجای استفاده از کلمات تنش زا و سرزنش کردن او سعی کنید تا با لحنی ملایم و بهره گیری از مهارتهای ارتباطی مناسب با او صحبت کنید. من پیشنهاد می‌کنم برای کسب این مهارت‌ها یا از کتابهایی که در این زمینه نوشته شده و یا از راهکارهای مشاورین با تجربه و آگاه بهره بگیرید. برخی از مردان در جلسات مشاوره می‌گفتند: آقای آریافر همسرمان کاری کرده است که ما از اشتباه کردن می‌ترسیم زیرا اگر مرتکب اشتباهی شده و یا در اثر عواملی که حتی خارج از دست ماست، گرفتار بحرانی شویم، همسرمان بجای آنکه به ما انگیزه داده و اعتمادبه نفس لازم برای غلبه بر شرایط موجود را به ما بدهد، اقدام به سرزنش و تحقیر کرده و همین امر باعث شده تا ما نیز به محض رهایی از مشکلات، دیگر بر روی همراهی همسر خود حساب باز ننموده و از او فاصله بگیریم.    ۶- وقتی زن مانند یک مادر با همسرش رفتار می‌کند مهدی آریافر به مهر گفت: وقتی مرد احساس کند که زن همانند یک مادر از او مراقب کرده و تمام رفتارهای او را تحت نظر داشته و هر کاری را مدام به او یادآوری می‌کند، به تدریج از نظر احساسی از او فاصله خواهدگرفت. یکی از معمول‌ترین و مخرب‌ترین عادات ارتباطی زن‌ها با شوهرشان این است که با آن‌ها به گونه‌ای رفتار می‌کنند که گویی مردان کودکانی بیش نیستند و نمی‌توانند از خودشان مراقبت کنند و نیاز دارند که خانم‌ها زندگیشان را اداره کنند.  این متخصص جوان خطاب به زنان گفت: هنگامی‌که با یک مرد مانند پسربچه کوچکی رفتار می‌کنید، او نیز به مانند بچه‌ای کوچک با شما رفتار خواهد کرد. هنگامی‌که انتظار دارید ناتوان، درمانده و ضعیف باشد او نیز ناتوان، درمانده و ضعیف می‌نماید. در ابتدا مادری کردن برای نامزد یا همسرتان می‌تواند جوانب مثبتی داشته باشد، اما در درازمدت اثرات بسیار مخربی را بر روی رابطه شما خواهد گذاشت. هنگامی‌که در حق همسرتان مادری می‌کنید؛ ممکن است در ظاهر او از رفتارتان شکایتی نداشته باشد، حتی ممکن است اصرار کند به این کارتان ادامه بدهید، اما یک چیز حتمی‌است: او یک روز بر علیه‌تان شورش خواهد کرد زیرا اغلب ‌پسربچه‌ها دوست دارند روزی از مادرشان جدا شوند و خانه را ترک نمایند. زن‌ها لازم است توجّه داشته باشند که مادری کردن و با مرد‌ها مانند پسربچه‌های کوچک رفتار کردن، استقلال یک مرد را زیر سوال می‌برد. زمانی که اقتدار مردان بر اثر مادری کردن بیش از اندازه زنان از بین برود، جذابیتشان را برای همسرشان از دست می‌دهند. زیرا زنان دوست دارند مرد زندگیشان مقتدر و توانا باشد و از پسربچه‌هایی که مجبورند مدام دنبالشان باشند خسته و کلافه می‌شوند در نتیجه همین عامل باعث سردی روابط می‌شود. در واقع آنچه باعث بروز مشکل می‌شود رفتار شماست نه بی‌توجه بودن شوهرتان به کار‌هایش.  مهدی آریافر در ادامه خطاب به زنان گفت: با مادری کردن در حق همسرتان، عشق، حرارت و شور و حال رابطه را خواهید کشت. هر چه با یک مرد رفتاری مادرانه داشته باشید، او نیز با شما رفتاری بچه گانه خواهد داشت. نکته مهم اینجاست که چون هیچ مردی مایل نیست با مادرش همبستر شود. در نتیجه از برقراری رابطه زناشویی با شما که همانند مادرش هستید نیز خودداری می‌کند و برای پرکردن این خلأ جنسی در جستجوی زنی خواهد بود که برخلاف شما رفتاری مادرانه با او نداشته باشد. جنبه دیگر این قضیه این است که هر چه مردی در نظر شما ناتوان‌تر و ضعیف‌تر جلوه کند، از لحاظ جنسی نسبت به او سرد خواهید شد. زنان باید توجه داشته باشند که با مادری کردن؛ مرد‌ها وابسته می‌شوند و اعتماد به نفسشان پایین می‌آید وقتی اعتماد به نفسشان پایین بیاید کمتر می‌توانند خودشان را دوست بدارند، بنابراین چگونه می‌توانیم از کسی که خودش را دوست ندارد انتظار عشق داشته باشیم؟!  احساس عزت نفس یک مرد بستگی به احساس توانمندی او دارد. هنگامی‌که مردی احساس می‌کند کار‌ها را به درستی انجام نمی‌دهد، به سختی می‌تواند با شما و یا خودش مهربان باشد. رفتار با مرد‌ها به مانند پسربچه‌ها و به رخ کشیدن ضعف‌ها و ناتوانایی‌های آن‌ها روی قابلیت عشق ورزی مرد شما تاثیر منفی می‌گذارد. توانایی و قابلیت‌های مرد باعث تحریک زن‌ها می‌شود. بنابراین هر چه مردی ناتوان‌تر جلوه کند، از نگاه زنان از جذابیتش کاسته خواهد شد.    ۷- وقتی زن؛ بذر شک و تردید را در ابتدای رابطه می‌کارد این متخصص بهبود روابط همسران در اینباره گفت: وقتی زوجین همدیگر را دوست دارند، قطعاً به هم عشق ورزیده و به یکدیگر اعتماد دارند اما از لحظه‌ای که شک و تردید در رابطه‌ای شکل می‌گیرد، ذره ذره عشق بین زوجین رو به زوال گذاشته و از بین می‌رود. وقتی مردی مورد ظنّ و شک همسر خود قرار گرفته و رفتار کنترل کننده زن را می‌بیند، روز به روز از او فاصله گرفته و بسوی شکل گیری رابطه عاطفی جدیدی متمایل می‌شود. اگر زنی نشانه‌های بی‌میلی و سرد شدن شوهرش را نسبت به خود مشاهده کرد، بهتر است به کمک یک مشاور خانواده به واکاوی این مسأله بپردازد و از اتخاذ تصمیم‌ها و روشهای خودسرانه نظیر بحث و جدل‌های بی‌نتیجه، سرک کشیدن در تلفن همراه وی و یا تعقیب او خودداری کند. زیرا بار‌ها در جلسات مشاوره به این نتیجه رسیده‌ام که شک و تردید بی‌مورد زن یکی از عوامل مهم بروز بی‌وفایی و خیانت شوهرش بوده است.    ۸- زنانی که به کار و مادیات بیشتر اهمیت می‌دهند  از نگاه مهدی آریافر، بعضی از زن‌ها در زندگی زناشویی به دلیل ترس از دست دادن همسر و نگرانی از آینده؛ آنچنان بر روی کار و سرمایه گذاری تمرکز می‌کنند که یادشان می‌رود در کنار کار خود وقتی را هم برای زندگی مشترک با همسرشان اختصاص دهند، لذا خواسته یا ناخواسته باعث ایجاد شکاف در رابطه خود با او می‌شوند. به این دسته از خانم‌ها پیشنهاد می‌کنم تعادلی بین کار و توجه به زندگی مشترک خود برقرار نمایند و در طول شبانه روز به روشهای مختلف نظیر نوشتن یادداشت‌های عاشقانه، مکالمه تلفنی، گفتگوی رو در رو در منزل یا مکانهای مورد علاقه طرفین با همسر خود در ارتباط بوده و در زمینه روشهای هرچه بهتر کردن رابطه عاطفی و عاشقانه خود و یا تصمیماتی که لازم است برای آینده زندگی مشترکشان اتخاذ نمایند، با یکدیگر صحبت کنند.      ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Sun, 30 Oct 2016 03:00:00 GMT http://migna.ir/vdch-wnx.23n6idftt2.html وقتی خبر ازدواج مجدد همسر سابقتان شما را به هم می‌ریزد http://migna.ir/vdchv6nx.23n6wdftt2.html ميگنا- ممکن است به همه اطرافیانتان گفته باشید که اگر روزی همسر سابقتان ازدواج کند نفسی به راحتی می‌کشید. اگر فردی هستید که متقاضی طلاق بوده‌اید ممکن است با لحنی بخشنده اضافه کنید که یک ذره هم از این موضوع احساس حسادت نمی‌کنید؛ اما موقعی که این اتفاق می‌افتد از یورش ناگهانی احساساتتان شوکه می‌شوید. ترس و خشم و حسادت، رایج‌ترین هیجاناتی هستند که در زمان ازدواج مجدد همسر سابقتان به سراغتان می‌آیند. اگر در این هنگام احساس رهاشدگی و طردشدن می‌کنید یا اگر اعتماد‌به‌نفستان کاهش یافته است، بدانید که تنها نیستید. ازدواج مجدد همسر سابق ممکن است به صورت موقت هیجانات مراحل اولیه طلاق را دوباره زنده کند. اگر هر نوع خیالی درباره آشتی با همسر سابقتان داشتید، همین لحظه به صورتی واضح و دردناک و ناگهانی به پایان می‌رسد. این احساسات ممکن است با سایه‌ای از احساسات عاشقانه نسبت به همسر سابقتان همراه باشد. اگر شما تنها هستید و در وهله اول نیز متقاضی طلاق نبوده‌اید، ازدواج مجدد همسر سابقتان برایتان یک اتفاق خیلی خاص می‌شود. این اتفاق ممکن است در شما ایجاد بحرانی کند که بسیار شبیه به آن چیزی است که در آغاز دوران جدایی تجربه کرده‌اید. به هر ترتیب، شیوه واکنش شما به ازدواج مجدد همسر سابقتان بستگی به مجموعه‌ای از عوامل دارد که عبارتند از: فاصله بین طلاق و ازدواج مجدد همسر سابقتان؛ شما درخواست طلاق داده‌اید یا همسر سابقتان؛ میزان رضایت از وضعیت فعلی؛ خودتان ازدواج کرده‌اید یا نه؛ واکنش بچه‌ها و نوع رابطه آنها با همسر سابقتان؛ نگرش ما نسبت به ازدواج مجدد بعد از طلاق. یکی از دلایلی که یک فرد از شنیدن خبر ازدواج مجدد همسر سابقش خشمگین می‌شود، وضعیت نامناسب خودش است. فرد در یک تعمیم افراطی تمامی اتفاقات ناگوار بعد از طلاق را به همسرش نسبت می‌دهد و از اینکه او با خیالی آسوده در پی ازدواجی دوباره است، خشمگین و افسرده می‌شود یکی از دلایلی که یک فرد از شنیدن خبر ازدواج مجدد همسر سابقش خشمگین می‌شود، وضعیت نامناسب خودش است. فرد در یک تعمیم افراطی تمامی اتفاقات ناگوار بعد از طلاق را به همسرش نسبت می‌دهد و از اینکه او با خیالی آسوده در پی ازدواجی دوباره است، خشمگین و افسرده می‌شود خشمگین از ازدواج مجدد همسر سابق اگر احساس خوبی درباره زندگیتان دارید، اگر کارتان را دوست دارید، اگر ازدواج کرده‌اید، آسوده باشید زیرا احساس نخواهید کرد که فردی که قرار است با همسر سابقتان ازدواج کند، رقیب شما است. ممکن است اندکی آشفته و نگران شوید؛ اما ناراحتیتان به سرعت از بین می‌رود. همچنین اگر شما متقاضی طلاق بوده‌اید و الان احساس گناه دارید، ممکن است با شنیدن خبر ازدواج مجدد همسرتان احساس آسودگی کنید؛ اما اگر دورهٔ بدی را طی کرده باشید، اگر احساس طردشدگی دارید، اگر طلاق و اتفاقات بعد از آن به سرعت اتفاق افتاده‌اند و اگر نحوه زندگی بعدی همسر سابقتان برایتان حسادت‌برانگیز باشد، احتمالاً با مطلع شدن از ازدواج مجدد او خشمگین خواهید شد. چگونه می‌توان این موقعیت را مهار کرد؟ پذیرش مسئولیت احساسات و رفتارها. هنگامی که بدانید در برابر خبر ازدواج همسر سابقتان چه کاری انجام می‌دهید و به تبعات آن بر زندگی خودتان و او آگاه باشید، می‌توانید نقاط ضعف خود را بپذیرید و در برابر رفتارهای او با تأمل و منطق بیشتری واکنش نشان دهید. بخشش دوجانبه. هنگامی که از ازدواج مجدد همسر سابقتان به خشم می‌آیید، نشان می‌دهید که هنوز از لحاظ عاطفی به او وابسته هستید و نتوانسته‌اید مسئله طلاق را برای خودتان حل کنید. یکی از مهمترین کارهایی که ممکن است موجب حل مسائل ناراحت‌کننده در فرایند طلاق شود، بخشش دوجانبه است. وقتی بعد از جدایی هر دو نفر تصمیم می‌گیرند که همدیگر را ببخشند و از رفتارهای یکدیگر کینه‌ای به دل نداشته باشند، در زمان شنیدن خبر ازدواج مجدد همسر سابق خشمگین نمی‌شوند و اگر هم ناراحت شوند، موقت و زودگذر خواهد بود. تلاش برای بهبود وضعیت زندگی. یکی از دلایلی که یک فرد از شنیدن خبر ازدواج مجدد همسر سابقش خشمگین می‌شود، وضعیت نامناسب خودش است. فرد در یک تعمیم افراطی تمامی اتفاقات ناگوار بعد از طلاق را به همسرش نسبت می‌دهد و از اینکه او با خیالی آسوده در پی ازدواجی دوباره است، خمشگین و افسرده می‌شود؛ ولی زمانی که فرد بتواند مسئولیت زندگی خود را بپذیرد و در جست‌وجوی راه‌هایی برای زندگی بهتر باشد، بی‌تردید از شادی همسر سابقش خشمگین نخواهد شد. بازگشت به زندگی مشترک با همسر سابق. خیال برگشت دوباره به زندگی مشترک با همسر سابق باید بر اساس شواهدی مستند و دقیق باشد، در غیر این صورت خیالی بیش نیست و عاقبت آن شوک ناشی از خبر ازدواج همسر سابق است. مراجعه به یک مشاور یا روان‌شناس. برای حل بحران باقی‌مانده از زمان طلاق مؤثرترین راهبرد این است که به روان‌شناس یا مشاور مراجعه کنید.  -  به نقل از سپیده دانایی ]]> روانشناسی اجتماعی Wed, 26 Oct 2016 07:57:59 GMT http://migna.ir/vdchv6nx.23n6wdftt2.html نقش تفکیک شده والدین در رشد شخصیت فرزندان http://migna.ir/vdcgt79w.ak97t4prra.html  میگنا: با وجودی که روابط بین والدین و فرزندان از هر دو جنس، مرز مشخصی ندارد، با این حال تفاوت هایی بین این ارتباطات وجود دارد. لوییز گرنیر، نویسنده، روان شناس و تحلیلگر مسائل روانی به تشریح ویژگی های مشترک و متفاوت هر نوع از این روابط پرداخته است. رابطه پدر و پسر واضحترین ویژگی رابطه میان پدر و پسر را می‌توان از بازی ها و فعالیت های جسمانی آن ها دریافت. پدر و پسر یک تیم طبیعی هستند. جنبه جسمانی عاملی است که برای حفظ این رابطه لازم است. رابطه پدر- پسری در گسترش روند استقلال و ساخت شخصیت کودک اهمیت دارد. پسرها هویت خود را در پدرشان می‌بینند و از او برای متعادل کردن قدرت مادر الگو می‌گیرند. شبیه سازی یک پسر به پدرش یک عامل تعیین کننده است. برای نوجوان، پدر یک مرجع است و کسی است که اجتماعی شدن را به او آموزش می‌دهد. [وظیفه‌ای که به عهده مادر نیز است] رابطه بین پدر و پسر حاکی از اقتدار و در عین حال رقابت برای تصاحب  قلب مادر است. رابطه پدر و دختر این رابطه شباهتی به رابطه پدر با پسر دارد. پدر به دخترش نیز در قطع وابستگی به مادر کمک می‌کند، تا حدی که در نهایت بتواند با مرد دیگری زندگی مستقلی را تشکیل دهد. دختر تا چهار یا پنج سالگی از تفاوت جنسی و زنانگی خود آگاه می‌شود. از آن پس پدر کمتر درگیر فعالیت‌های دخترش می‌شود و این وظیفه بیشتر به عهده مادر است. دخترها سعی می‌کنند توجه پدر را به خود جلب کنند و در این راه با مادرانشان رقابت می‌کنند. هنگامی که دخترها به سن بلوغ می‌رسند این روابط پیچیده تر می‌شود. بعضی از پدرها در این دوران از دخترانشان فاصله می‌گیرند اما بیشتر اوقات این پیچیدگی روابط باقی می ماند. رابطه مادر و دختر ارتباط میان مادر و دختر خردسالش خیلی قوی است و علاقه دختر خردسال به مادرش محدودیتی ندارد. مادر و دختر رابطه ای در هم آمیخته دارند و با هم به خوبی می‌جوشند و این آمیختگی بیش از رابطه پسر با مادرش ادامه می‌یابد و معمولاً مادران احساس می‌کنند که پذیرش جدایی روانی از دختر نوجوان یا بزرگسالشان برایشان سخت است. آن ها جدایی از پسرشان را راحت‌تر می‌پذیرند. جدایی تدریجی هنگامی رخ می‌دهد که دختر به پدر خود نزدیک تر می شود و سعی می‌کند توجه او را به خود جلب کند. پدر و مادر هر دو هویت دختر را شکل می‌دهند. مادر، هویت جنسی او را می‌سازد در حالی که پدر هویت زنانه او را شکل می‌دهد (البته در صورتی که به دختر خود عشق بورزد). روابط مادر- دختری الزاماً به دلیل این که از یک جنس هستند، آسان تر نیست؛ زیرا حتی اگر دو نفر از یک جنس هم باشند می‌توانند بسیار متفاوت باشند. روابط مادر- دختری هنگامی که دختر بالغ می‌شود بیشتر با درگیری ها و بگو مگوهایی همراه است. رابطه مادر و پسر مادر، نخستین هدف عشق پسر است. این مادر است که در هنگامی که از پسرش مراقبت می‌کند به او اطلاعات لازم برای مراقبت از خود در آینده را می‌دهد. یک مادر به دلیل تفاوتی که با پسرش دارد به او بیشتر توجه نشان می‌دهد و نسبت به دخترش با او ملایمتر و مهربانتر است؛ زیرا می‌خواهد که او در همه جنبه ها به اندازه خودش توانمند شود. به گفته روان شناسان در بین انواع روابط میان والدین و فرزندان این رابطه از همه پیچیده تر است: کودکی که پسر است با مادر تفاوت دارد؛ مادر نمی تواند برای بزرگ کردن او بر تجربیات خود تکیه کند و همین طور نمی‌تواند از رفتار مادرش الگو برداری کند. اگر یک مادر بی شوهر (ناآگاهانه) با پسرش چنان رفتار کند که گویی او جانشین شوهرش است، این رابطه می‌تواند نامشخص و مبهم شود. نکته ای که در اینجا درخور ذکر است این است که ما نباید بر اساس جنسیت کودکانمان به آن ها توجه و درباره آن ها قضاوت کنیم. باید ملاک قضاوت ها و برخوردهای ما میزان رعایت ارزش های اجتماعی و انسانی در عملکرد فرزندانمان باشد.   ]]> روانشناسی اجتماعی Sat, 22 Oct 2016 02:57:48 GMT http://migna.ir/vdcgt79w.ak97t4prra.html چرا افرادی که زیاد سفر می کنند، جذاب ترند؟ http://migna.ir/vdcfmjdm.w6dccagiiw.html احتمالا دوست یا دوستانی دارید که از نظر شما تمام دنیا را گشته اند. این افراد پرسفر کسانی هستند که از دوستی با آنها خیلی خوشحالید و از بودن کنارشان لذت میبرید. میخواهیم ببینیم چرا افرادی که سفر میکنند برایمان جذاب تر و دوست داشتنی ترند.-- - آنها از چیزی نمیترسند. خارج شدن از دایره ی راحتی و قدم گذاشتن به دنیای بیرون شجاعت میخواهد. این افراد از امتحان کردن چیزهای جدید نمیترسند. از تجربه کردن و هرروز چیز تازه ای را انتخاب کردن هراسی ندارند. ذهن بازی دارند. آنها میتوانند برای فهمیدن دیگران ذهنشان را باز بگذارند. چون به جاهای مختلف سفر کرده اند و رسوم و فرهنگهای مختلف را دیده اند تفاوت ها را راحت تر میپذیرند. در لحظه زندگی میکنند. آنها دوستانی هستند که کنارشان لحظات خوبی دارید. شاد و در لحظه زندگی میکنند و خسته کننده نیستند. پیشنهادهای غذایی خوبی میدهند. آنها غذاهای مختلفی را امتحان کرده اند و چون شما را میشناسند پیشنهادهای خوبی میدهند. احتمالا از خوردن غذاهایی که این دوستانتان پیشنهاد میکنند پشیمان نمیشوید. داستان های جالبی برای تعریف کردن دارند. افرادی که زیاد سفر میکنند از مکان ها و افراد مختلف خاطره های جالبی دارند. چیزهایی دیده اند که شما از گوش کردن بهشان خسته نمیشوید. شنونده های خوبی هستند. چون به کشورها و شهرهای مختلفی رفته اند، یاد گرفته اند خوب گوش دهند. آنها در مواجهه با افراد محلی و هنگام درخواست کمک باید شنونده های خوبی باشند و این ویژگی خیلی خوبی برای یک دوستی است. خودشان را باور دارند. آنها در طول سفرهایشان فهمیده اند تنها باید خودشان را باور کنند. با هر سفر این اطمینان آنها بیشتر میشود. آنها سوغاتی ها و کارت پستال های خوبی برایتان میاورند. دوستانی که درسفرند همیشه چیزهای خوبی پیدا میکنند که برایتان بفرستند یا همراه بیاورند. از چیزهای کوچک خوشحال می شوند. افرادی که سفر میکنند زیبایی و قدرشناسی را در چیزهای کوچک میبینند. آنها از دیدن غروب خورشید هم ذوق میکنند. آنها میتوانند در هر شرایطی از اتفاقات بی اهمیت اطرافشان لذت ببرند. با بی برنامگی کنار میایند. در سفر اتفاقات پیش بینی نشده ای میفتد که باعث میشود افراد بتوانند در هر شرایطی راه حل پیا کنند. به این افراد لازم نیست برنامه ی دقیقی بدهید، آنها در هر شرایطی یک ماجرای خوب پیش میاورند. نگرش خوبی دارند. افرادی که زیاد سفر می کنند یاد گرفته اند به مشکلات شان اجازه ندهند زندگی شان را ببلعند. آنها می دانند تا زنده هستند بهتر است سعی کنند از زندگی لذت ببرند. آنها الهام بخش شما هستند. اگر دوستی دارید که همیشه در سفر است، باعث می شود دیدتان به زندگی مثبت تر و امیدوارانه تر شود. هرچه بیشتر با او وقت بگذرانید تاثیر بهتری خواهید دید. حتی ممکن است روی شما آنقدر تاثیر بگذارد که از دایره ی راحتی بیرون بیایید و پا به دنیای سفر بگذارید.-منبع:گردالی ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Mon, 19 Sep 2016 10:48:10 GMT http://migna.ir/vdcfmjdm.w6dccagiiw.html روش گفتن خبر طلاق به دیگران http://migna.ir/vdcdfo0s.yt0jj6a22y.html اگر برای گرفتن طلاق از همسر خود مصمم هستید احتمالا درمورد اطلاع دادن آن به بقیه دچار مشکلاتی خواهید شد! در این مقاله قصد داریم به این موضوع بپردازیم. تردیدی وجود ندارد که تصمیم به طلاق موجب آشوب و پریشانی روانی میشود. در این زمان دشوار، شما به حمایت خانواده و دوستانتان بیش از هر زمان دیگری نیاز دارید. اما باید چگونه به آنها خبر دهید که زندگی مشترکتان به پایان رسیده است بدون آنکه استرس بیش از حدی به آنها یا خودتان وارد شود؟ چه موقع و چقدر باید به همکارانتان در این مورد اطلاعات دهید؟ می‌خواهید طلاق بگیرید. با همسرتان در این مورد صحبت کرده‌اید و به توافق رسیده‌اید. با یک روان‌شناس باتجربه نیز در این مورد مشورت کرده‌اید و او پس از چند جلسه مشاوره با شما و همسرتان به این نتیجه رسیده که باید از هم جدا شوید. اکنون چگونه باید به بچه‌ها، دوستان و خانواده‌تان اطلاع دهید؟ آیا باید به همکاران و رئیستان هم این خبر را بگویید؟ کنستانس آرونس، نویسندة کتاب «طلاق خوب»، 5 مرحله را در فرایند طلاق مشخص کرده است. مراحل یک تا سه عبارتند از؛ تصمیم، اعلام تصمیم و جدایی که موجب بیشتری آشفتگی و ناآرامی می‌شود. او در این کتاب می‌نویسد: «تصمیم به طلاق، گفتن آن به همسر و خانواده، و ترک زندگی مشترک هستة هیجانی طلاق است. این سه مرحله با تردید، ابهام، جنگ قدرت، تعمق و استرس مشخص می‌شود.» باید توجه داشته باشید که هیچ قاعدة صریحی وجود ندارد که شما از آن تبعیت کنید در زمانی که می‌خواهید خبر طلاقتان را اعلام کنید. آنچه در زیر ارائه می‌شود، نکات بنیادی است که برای راهنمایی شما در این مرحله ارائه می‌شود. خانواده و دوستان هنگامی که قصدتان را برای ازدواج با فردی که دوستش دارید به خانواده و دوستانتان اعلام می‌کنید، احتمالاً تصور خوبی از نحوة واکنش آنها دارید: شادی، هیجان و تبریک. خانواده و دوستانتان احتمالاً منتظر آینده نیستند که از شکست در زندگی مشترکتان بشنوند و به همین دلیل واکنش شان به خبر طلاق احتمالاً غیرقابل پیش‌بینی خواهد بود، مگر اینکه همسرتان فردی نامطلوب و نامناسب باشد. لاری نیسان، مدیر انستیتو روان‌درمانی تورنتو، اشاره می‌کند: «اگر جدایی‌تان غیرخصمانه است، شما و همسرتان با همدیگر به نزد خانواده هایتان بروید و به آنها در مورد طلاقتان بگویید. اما اگر اختلافتان شدید است، نباید با همدیگر این خبر را اطلاع دهید زیرا این می‌تواند به دعوای دیگری بین شما و همسرتان در جلوی خانواده‌هایتان منجر شود و آنها را از هر دوی شما دلخور و ناراحت کند.» خواه شما به تنهایی این خبر را به خانواده‌تان اطلاع دهید یا همراه با همسرتان، این ایده خوبی است که قبلاً تمرین کنید که چه چیزی را باید بگویید و چگونه. تصمیم بگیرید چه میزان از جزئیات برای گفتن به آنها مناسب است، سپس سعی کنید که به ارائه اطلاعات اضافی نپردازید. ارائه اطلاعات بیش از حد در مورد مشاجرات و پیمان‌شکنی‌های زندگی مشترک می تواند موجب شود شنوندگان‌تان خشمگین و افسرده رها شوند و اگر شما سرانجام با همسرتان آشتی کردید، همه این جزئیات شرم‌آور می‌تواند باور یا پذیرش اینکه به زندگی مشترکتان برگشته‌اید را برای آنها دشوار سازد. هنگامی که می‌خواهید این خبر را به خانواده‌تان بگویید، آرام باشید اما با یک مقدمه طولانی شروع نکنید. اگر این خبر را بدون مقدمه طولانی بگویید و سپس موقعیت را تا آنجا که ممکن است با ظرافت برای آنها تبیین کنید، مقداری از اضطراب آنها کم خواهد شد. دکتر نیسان معتقد است که با فردی که به شما نزدیک‌تر است شروع کنید، خواه این فرد برادرتان باشد یا مادرتان. او می‌گوید: «شروع با افرادی که بیشتر حمایت‌کننده هستند، به شما کمک خواهد کرد تا از این دورة دشوار عبور کنید. انتظار هیچ پاسخ مشخصی از آنها نداشته باشید؛ تضمینی وجود ندارد که افراد مختلف چگونه در مواجهه با این خبر واکنش نشان می‌دهند. در وهلة اول، ممکن است شوکه و ناراحت شوند اما معمولاً بعد از این حالت شگفتی اولیه، با عشق و حمایت به فرد واکنش نشان می‌دهند. اگر ازدواجتان از ابتدا با فرد مناسبی نبوده است، دوستان و خانواده‌تان ممکن است به صورتی مثبت به این خبر واکنش نشان دهند. اما مناسب بودن در این مورد واژه‌ای نسبی است. اگر آنها از همسرتان خوششان نیاید، فکر می‌کنند اتفاق بسیار خوبی در زندگی شما افتاده است. در این مواقع، شما که احتمالاً با این تردید دست و پنجه نرم می کنید که آیا کار درستی کرده‌اید یا نه، پذیرش آسان آنها ممکن است شوکه‌تان کند. اگر خانواده‌تان رابطه خوبی با همسرتان داشته باشند، بین وفاداری شان به شما و ارتباط خوبشان با او سرگردان می‌مانند. سعی نکنید که از خانواده‌تان بخواهید که همه روابطشان با او را قطع کنند، مگر اینکه همسر سابقتان در زندگی مشترک به صورتی پنهان از خانواده‌تان از شما سوء‌استفاده کرده باشد. اگر دارای فرزند هستید، از هر تلاشی برای داشتن یک رابطه مثبت با همسر سابقتان فروگذار نکنید و خانواده‌تان را نیز به رابطه خوب با او ترغیب کنید. بچه‌هایتان از این روابط مثبت منافع زیادی را کسب می‌کنند. اگر به نظر می‌رسد که اعضای خانواده در برابر اتفاقی که برای شما افتاده است بی‌احساس هستند، به آنها بگویید که چه احساس ناگواری دارید و به آنها این امکان را بدهید که بر نگرششان دوباره تأمل کنند. ممکن است قادر نباشید که واکنش دوستانتان را در هنگامی که خبر طلاقتان را اطلاع می‌دهید به درستی پیش‌بینی کنید. برخی از دوستان ممکن است از شما جدا شوند، برخی ممکن است دوستان وفادارای برای همسر سابقتان باقی بمانند و برخی ممکن است هر زمان که با شما صحبت می‌کنند احساس بدی داشته باشند که صحبت شما با آنها اغلب کمتر و کمتر خواهد شد. دکتر مل کرانتزلر، روان‌شناس و نویسندة کتاب «مدیریت طلاق»، می‌گوید: «اگر این اتفاق افتاد، سعی کنید آن را به این صورت حل کنید: نگاهی دقیق‌تر به ماهیت رابطه‌تان با افرادی داشته باشید که به عنوان دوست شما هستند و اکنون غیبشان زده است. این زمان مناسبی است که دوباره روابطتان با آنها را ارزیابی کنید. از خودتان بپرسید که چه تعداد از آنها تنها آشنایی معمولی هستند؛ اشخاصی که شما آنها را به این دلیل می‌شناسید که همسایه تان بوده‌اند و یا به دلیل متأهل بودن یا بچه‌دار‌بودنشان سبک زندگی شبیه به شما را داشته‌اند. اینها افرادی هستند که شما هرگز افکار درونی‌ترتان را به آنها نگفته‌اید یا احساس نمی‌کنید که عمیقاً نگرانتان هستند. از دست دادن آنها در واقع از دست دادن یک عادت قدیمی است به جای آنکه از دست دادن یک دوست واقعی باشد.» در محل کار طلاق مسئله‌ای شخصی است و شما متعجب هستید که چرا نیاز است به رئیستان و همکارنتان در مورد آن اطلاع دهید. اما گفتن این خبر به افراد مناسبی همچون سرپرستتان مزایایی دارد؛ برنامة کاری شما ممکن است به دلیل قرارهایی که با وکیل یا مشاورتان دارید، تغییر کند و سرپرستتان اگر در مورد این موضوع اطلاع داشته باشد ممکن است حمایت بیشتری از شما کند. همچنین اگر او در طول چند ماه با کاهش بهره‌وری شما به دلیل احساس پریشانی یا افسردگی ناشی از طلاق مواجه شود، شما را بیشتر درک خواهد کرد. این ایدة خوبی است که به بخش مددکاری سازمان متبوعتان مراجعه کنید و آنها را از طلاقتان مطلع سازید یا در صورت فقدان چنین بخشی، به بخش نیروی انسانی مراجعه کنید. ممکن است برای برخی از کمک‌ها از سوی آنها واجد شرایط تشخیص داده شوید و این به عبور شما از این دورة دشوار کمک خواهد کرد. ممکن است شما تمایل داشته باشید این خبر را به برخی از همکارانتان اطلاع دهید. در این باره دکتر اسکات فاگان، مشاور و مدیر مرکز مشاوره وارن شپل تورنتو، می‌گوید: «مراقب باشید که به چه فردی یا افرادی این خبر را اطلاع می‌دهید.» او می‌گوید: «برخی از دوستان نزدیک ممکن است از همکارانتان باشند، اما هر فردی که با شما در محل کار ارتباط دارد، نباید جزئیات زندگی شما را بشنود، بنابراین آنچه را می‌خواهید، اطلاع دهید محدود کنید. این یک مسئله کاری نیست بلکه مسئله‌ای شخصی است مگر اینکه بر کارتان تأثیر بگذارد.» فاگان می‌گوید: «اگر برخی سخن چینی‌ها و شایعات در محل کار شما را آزار می‌دهد، با افرادی که این گونه شایعات را رواج می‌دهند صحبت کنید و مشکلتان را تا آنجا که ممکن است صریح بیان کنید. به آنها بگویید که طلاقتان مسئله‌ای شخصی است و به آنها مربوط نیست. از سوی دیگر، منتظر باشید که آنها نیز صحبت کنند. بر آنچه که برایتان مهم است تمرکز کنید و متوجه باشید که احساس شما حساس‌تر از زمان عادی است. اگر به کارتان یا آبرویتان آسیب نرساند، به این شایعات اهمیتی ندهید.» گفتن به بچه‌ها جان سینکلیر، مددکار اجتماعی و مشاور خانواده، معتقد است: «نحوة مطلع ساختن بچه‌ها بستگی به سن و میزان رشدشان دارد. برای مثال، بچه های کوچک بین سنین 3 تا 5 سال نیاز به اطلاعات واقعی و عینی دارند. آنها نیاز دارند بدانند که از آنها در هر صورتی مراقبت می‌شود و ایمن هستند، اسباب بازی‌هایشان با آنها هست و نیازهایشان مورد توجه قرار خواهد گرفت. به یاد داشته باشید که این مسئله را برای آنها ساده نگه‌دارید. بچه های شما نیاز ندارند که میزان زیادی از جزئیات شخصی طلاقتان مطلع شوند و اگر هم به آنها این جزئیات را بگویید، متوجه نخواهند شد. بنابراین به آنها اطلاعات غیرضروری ندهید. این بدان معنا نیست که شما می‌خواهید چیز ی را از آنها پنهان کنید، بلکه تنها به آنها مواردی را خواهید گفت که نیاز دارند بدانند.» نحوه مدیریت این بحث دشوار با بچه هایتان از سوی شما و همسرتان، نشانه‌ای مناسب از نحوه مشارکت والدینی است. سینکلر می‌گوید: «این موضوع ممکن است دشوار باشد، اما اگر شما بتوانید همچون یک تیم با همدیگر این خبر را به بچه ها بدهید، به آنها نشان می‌دهید که می‌توانید برای همیشه به عنوان والدین آنها باقی بمانید.» گفتن خبر طلاق به بچه‌ها نیاز به میزان زیادی همکاری دارد. توجه بچه‌ها عمدتاً به مسائل عملی است: آنها تمایل دارند بدانند که کجا و با کدام یک از والدینشان زندگی خواهند کرد، آیا مدرسه‌شان تغییر خواهد کرد یا نه و غیره. قبل از اینکه به بچه‌ها اطلاع دهید که می‌خواهید از هم جدا شوید، محل زندگی آینده‌تان را انتخاب کنید. تا جایی که امکان دارد اتاقی برای بچه‌هایتان در مکان جدید آماده کنید که به آنها کمک می‌کند تا در تنظیم زندگی آینده‌شان راحت‌تر باشند. استن بنر، روان‌شناس و مشاور خانواده، تاکید می‌کند: «به دفعات به بچه‌ها اطمینان بدهید که دوستشان دارید. این بهترین روشی است که خبر طلاق را برای آنها قابل هضم می‌کند. به بچه‌هایتان بگویید که علاقه‌تان به آنها تغییری نخواهد کرد.» التیام زمان این یک دوره دشوار برای شما است. احساس می‌کنید که مجبور هستید یا همه‌چیز در مورد موقعیتتان را به همه بگویید یا به هیچ کس نگویید. به یاد داشته باشید که اطلاع خبر طلاق با روشی ملایم و آرام به افرادی که شما را دوست دارند سبب می شود از حمایت و علاقه مثبت آنها برخوردار شوید، نه اینکه با دیگران برای نزاع و مشاجره با همسر سابقتان متحد شوید. طلاق یک مرحلة گذار بزرگ است و دیگران برای شما نگران هستند، بنابراین به خودتان و آنها فرصت بدهید تا این خبر را پردازش کنند و با تغییراتی که اتفاق خواهد افتاد کنار بیایند. این آسان نیست اما صبر، حمایت و صداقت می‌تواند عبور از این مرحله را برای هر فردی آسان‌تر کند.   سپیده دانایی ]]> روانشناسی اجتماعی Mon, 19 Sep 2016 09:52:55 GMT http://migna.ir/vdcdfo0s.yt0jj6a22y.html کودکان آسیب دیده در آینده بیشتر به خودکشی و قتل اقدام می کنند http://migna.ir/vdcjhxet.uqeomzsffu.html کودکی که اتفاقی تلخ یا خشونتی را تجربه کرده، برای بیرون‌انداختن خاطرات تلخ و آزاردهنده از ذهن خود، مدام با خود کلنجار می‌رود. او دست به هرکاری می‌زند تا حادثه ناخوشایندی که موجب آزردگی‌اش شده و مدام مانند فیلم در ذهنش تکرار می‌شود، را فراموش کند. کارشناسان معتقد هستند که کودکان برای بازگشت به زندگی عادی بعد از تجربه خشونت و بدی، انعطاف‌پذیری زیادی دارند. کافی است تا جامعه و خانواده‌ها آستین‌ها را بالا زده و برای حمایت از او قدم بردارند. با پای پیاده به مدرسه برود یا با سرویسی که هر روز صبح جلوی در خانه توقف می‌کند، شاید هم برای خرید وسایل مورد نیازش راهی سوپرمارکت نزدیک خانه شود؛ فرقی نمی‌کند، دیگر زمان آن رسیده که کودک شیرین‌زبان دیروز، اولین قدم‌هایش را برای زندگی مستقل بردارد؛ استقلالی که شاید اولین تجربه او از درک خشونت جامعه نیز باشد. با هرقدمی که برمی‌دارد، خشونت و پلیدی‌های خانه و جامعه او را درگیرتر می‌کنند؛ حتی موقع تماشای کارتون و فیلم‌های روزمره‌اش هم خشونت و بی‌رحمی را با تمام وجودش لمس می‌کند. هر چه سنش کمتر باشد، بدی، ستم، اختلاف والدین و تنبیه بدنی بزرگ‌ترها او را زودتر از پا درمی‌آورد. هربار که مورد حمله و تیرباران تهمت، ناسزا، تحقیر و توهین بزرگ‌ترها و اطرافیان قرار می‌گیرد، احساس حقارت و سرخوردگی با گوشت و پوست او مأنوس‌تر و انزوا و گوشه‌نشینی در وجودش شعله‌ورتر می‌شود و هر روزی را که با خشونت می‌گذراند، این واژه در رفتارش نمود بیشتری می‌یابد. او پاسخ‌های متفاوتی در برابر آنچه باعث آزارش شده نشان می‌دهد؛ شاید پرخواب‌تر شده و از نگاه اطرافیان تبدیل به موجودی تنبل شود، شاید هم مدام درگیر کابوس‌های کودکانه‌اش شده و در طول شب به‌طور مکرر از خواب برخیزد. در موارد شدیدتر حتی عادت غذا خوردن او هم تغییر می‌کند. اتفاق تلخ شب‌ها و ماه‌های گذشته، می‌تواند کودک را برای پرخوری، کم‌خوری و حتی بی‌اشتهایی نیز بی‌حوصله‌تر کند. تلخی اتفاق ناگوار گاهی تا جایی پیش می‌رود که کودک، خود را حتی محکم‌تر از گذشته به آغوش مادر و شاید پدر فشرده و وابستگی نامعقولی در او به یکی از والدین و نزدیکان ایجاد ‌شود. شاید هم خشونت و درگیری خانواده و جامعه از او موجودی منزوی، خجالتی یا حتی با مشکلات تمرکزی در مدرسه، به بار آورد. کودک حتی گاهی در پاسخ به خشونت جامعه، بیش‌فعال‌تر شده و یک‌جا بند نمی‌شود. شاید هم افسردگی گریبانش را گرفته و در مواردی لام‌تاکام سخن نگوید. گاهی کودک با درک حوادث آسیب‌زا تعدادی رفتارهای زودگذر و کوتاه‌مدت نیز از خود نشان می‌دهد؛ رفتارهایی از قبیل هیجان ناگهانی، پریدن وجهش‌های غیر‌معمولی، عصبی و بی‌حوصله‌تر شدن یا کرخت‌شدن دست‌وپاها و کاهش دمای بدن. بعید نیست که او از قرارگرفتن در موقعیت‌ها و محیط‌هایی با آدم‌ها و فضاهای شبیه به محل حادثه اجتناب کرده و از حرف‌زدن درباره آن رویدادها خودداری ‌کند. برای او مزه و بوی غذاها، صداها، کلمات، جملات و حتی احساسات نیز می‌توانند یادآور روزهای تلخ حادثه باشند. شاید حتی وقتی برای تماشای فوتبال، اختلاف و درگیری بین بازیکنان را می‌بیند هم به یاد خشونت و مسائل آزاردهنده افتاده و بدخلقی کند. آسیب ناشی از خشونت حتی ممکن است رفتار او را با اسباب‌بازی‌هایش تغییر داده و در ناسازگاری او با کودکان همسن‌وسالش نیز نقش داشته باشد اما اثرات منفی خشونت در بلندمدت، به‌صورت عمیق‌‍‌‌تر و پررنگ‌تری آینده کودک را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. او در آینده افسرده‌تر و غمگین‌تر از دیگران زندگی کرده و با احتمال بیشتری درگیر مصرف موادمخدر و الکل می‌شود. کودک آسیب‌دیده دیروز، خیلی راحت‌تر در آینده برای انجام خودکشی و قتل با خود کنار آمده و به خشونت‌های جنسی بیشتری گرفتار می‌شود. مشکلات مزمن سلامتی، عزت‌نفس پایین، جرم، جنایت و خشونت، در به‌خطر انداختن آینده و زندگی کودک، بیشترین تأثیر را دارند. اطلاعاتی که باید به کودک بدهیم میزان اطلاعاتی که درباره حادثه‌ای ناخوشایند، باید در اختیار کودک گذاشته شود، بستگی به سن و مرحله رشدی کودک دارد. هر چه سن او بیشتر باشد، راحت‌تر می‌تواند همانند بزرگ‌ترها واقعیت را قبول کرده و با آن کنار بیاید اما کودکان کم‌سن‌تر باید با راهکارهایی از قبیل استفاده از اسبا‌ب‌بازی سرگرم شوند تا آگاهی آنها از جزئیات حادثه افزایش نیابد. همچنین بهتر است تا از میزان اطلاعات کودک درباره اتفاقی که افتاده آگاهی یافت و بعد به سؤالاتی که ذهن او را اشغال کرده‌اند پاسخی درخور فهم کودک داد و از دادن اطلاعات اضافی‌ به او درباره حادثه ناخوشایند اجتناب کرد. کمک به کودک خشونت‌دیده کودکی که اتفاقی تلخ یا خشونتی را تجربه کرده، برای بیرون‌انداختن خاطرات تلخ و آزاردهنده از ذهن خود، مدام با خود کلنجار می‌رود. او دست به هرکاری می‌زند تا حادثه ناخوشایندی که موجب آزردگی‌اش شده و مدام مانند فیلم در ذهنش تکرار می‌شود، را فراموش کند. کارشناسان معتقد هستند که کودکان برای بازگشت به زندگی عادی بعد از تجربه خشونت و بدی، انعطاف‌پذیری زیادی دارند. کافی است تا جامعه و خانواده‌ها آستین‌ها را بالا زده و برای حمایت از او قدم بردارند. کودکان دوست دارند تا بیشتر از سوی والدین و نزدیکان خود حمایت شوند اما یک مربی، معلم و پرستار خوب در زندگی هر کودکی می‌تواند خلأ ناشی از نداشته‌های کودک را پر کرده و به او در بازگشت به زندگی عادی کمک کند. برای حمایت از کودکان آسیب‌دیده می‌توان آنها را در فعالیت‌های گروهی شرکت داد و احساس عزت‌نفس و امید به زندگی را در آنها تقویت کرد. باید به کودکان اجازه داد تا درباره آنچه دیده و شنیده‌اند، حرف بزنند و احساسات خود را بیان کنند. درواقع، بهترین کار بعد از تجربه خشونت در زندگی هر کودکی، می‌تواند شکستن سکوت او و کمک در بازگویی حادثه باشد. بهتر است تا با تصور اینکه کودکان از آنچه ما فکر می‌کنیم بیشتر می‌دانند، به آنها نزدیک شد و به هرآنچه که می‌گویند، گوش سپرد و با آنها همراهی کرد. بعد از آن، باید با گفتن عباراتی مانند، خشونت اصلا چیز خوبی نیست، تقصیر تو نبود، احساست را به من بگو، متأسفم که این اتفاق افتاد، تو مسئول تغییر این شرایط نیستی یا اینکه من برای همیشه در کنار تو خواهم بود، کودک را همراهی کرد و به او کمک کرد تا همه احساسات آزاردهنده خود را تخلیه کند. کودکانی که نیاز به توجه بیشتر دارند در مقابل، کودکانی که در برابر مشکلات خانوادگی و بدی‌های جامعه، کمترین عکس‌العمل را داشته و رفتارشان همراه با خونسردی است، کودکانی قرار دارند که با شدت بیشتری این سختی‌ها را تحمل کرده و رفتارشان گویای فشارهای وارده بر آنهاست. این کودکان همیشه نگران هستند، از همه‌چیز می‌ترسند و رفتاری تهاجمی دارند. همچنین علائمی از قبیل: حرف‌زدن درباره مرگ، احساس ناامیدی، کاهش علاقه به فعالیت‌هایی که قبلا علاقه‌مند به انجامشان بودند نیز کاملا غیر‌طبیعی بوده و نشان‌دهنده این است که کودک نیاز به توجه و مراقبت بیشتری دارد. حتی وقتی روحیه و رفتار کودک به‌کلی تغییر می‌کند یا در او علائم فیزیکی بدون دلیل پزشکی مشاهده می‌شود، نیز باید بیش از گذشته به سمت کودک رفت و از او مراقبت بیشتری کرد. -- * منبع: NCTSN.ORG روزنامه وقایع اتفاقیه ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Sun, 18 Sep 2016 13:43:32 GMT http://migna.ir/vdcjhxet.uqeomzsffu.html قضاوت‌کردن دیگران چگونه به جامعه آسیب می‌زند؟ http://migna.ir/vdcb5fbf.rhbw0piuur.html ميگنا: اگر می‌خواهیم به درک مناسبی از گفته‌ او برسیم، باید به این نکته توجه کنیم که این جمله را براساس کدام شخصیت او از فیلتر ذهنی‌مان عبور می‌دهیم؟راجرز بازیگر و گوینده‌ی رادیو؟ راجرز کمدین و طنزپرداز؟ راجرز نویسنده و مفسر اجتماعی؟یا راجرزی که اساسا پیش از چهره‌شدن در زمینه‌ هنر، گاوچران بود؟! مادامی که او را با هریک از این پیشه‌ها در نظر بگیریم و جمله را با محک آن پیشه سبک‌وسنگین کنیم، دریافتی متفاوت خواهیم داشت. به‌عبارتی آنچه از گفته‌ او به ما منتقل می‌شود، نتیجه‌ تفکر ما بر مفهوم ارائه‌شده نیست و بر شخصیت ظاهری که از او تصویر و بر اساسش تصور می‌کنیم، شکل می‌گیرد. نتیجه‌ کلی اینکه هیچ‌یک از این تفسیرها نمی‌تواند درست باشد؛ چون به بر پایه‌ قضاوت‌های شخصی‌مان او را سنجیده‌ایم؛ آن‌هم با معیارهایی کاملا ظاهری، بی‌اندیشه و صدالبته فوری!شاید راحت‌ترین حرف در نشان‌دادن برتری‌های شخصیت اجتماعی‌مان این باشد که قضاوت‌کردن دیگران کار درستی نیست و این مهم را به همه توصیه می‌کنیم؛ اما در عمل واقعا به این راحتی نیست و همه‌مان در حال نتیجه‌گیری درباره‌ عمومی‌ترین و خصوصی‌ترین ابعاد هر کس و هر چیز هستیم. تنها معیار سنجش جهان را هم خودمان و اندیشه‌های‌مان می‌دانیم. در مطلب منتشره در اکتبر 2014 در سایت MNN که به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین منابع اطلاعاتی و تحقیقاتی زیست سلامت بشری‌ فعالیت دارد، آمده‌است: «قضاوت‌کردن، مانند راه‌رفتن روی لبه‌ی تیغ است. شما می‌توانید با اندک‌خطای ممکن به نتیجه‌ای بسیار دور از واقعیت برسید که امتدادی به وسعت یک دلخوری ساده تا یک خونریزی جهانی را به‌دنبال دارد». در همین منبع خبری آمده که محققان مرکز علمی دانشگاه نیویورک، در بررسی‌های خود دریافته‌اند آمیگدالا؛ بخشی از مغز که درگیر عملکردها و رفتارهای احساسی و اجتماعی ماست، در مواجهه با دیگران و برداشت‌های ما از آنها به داده‌پردازی‌های پیچیده دست می‌زند. در یافته‌های آنها مشخص شد که مغز ما حتی بدون دریافت هیچ سیگنال خاصی تنها بر اساس آنالیز وجوه مختلف چهره‌ آدم‌ها ما را مجاب می‌کند به آنها اعتماد کنیم یا نه. بااین‌حال، آنچه مغز ما را به این نوع نتیجه‌گیری رسانده ناشی از برداشت‌ها و تجربه‌های قدیمی ماست که معنایش این است: اگر اطلاعات غلط به مغز دهیم، این اندام حیاتی هم، در زمان لازم براساس همان داده‌های مشکل‌دار، قضاوتی نامناسب ارائه کرده و ما را به رفتار و واکنشی نادرست وامی‌دارد. دکتر جانان فریمن؛ استادیار دپارتمان روان‌شناسی دانشگاه نیویورک و از اعضای این تیم تحقیق می‌گوید: «البته یافته‌های ما نشان می‌دهد که مغز به‌شکلی خودکار، پیش‌از هر دریافت مستند، شاخصه‌های ظاهری را به یک برآیند می‌رساند و یک نتیجه‌گیری اولیه اما قضاوت‌شده به ما می‌دهد». بگذارید به یک پرسش اولیه پاسخ دهیم. قضاوت به چه معناست؟ در تعریف ابتدایی این واژه در دیکشنری Cambridge آمده‌است: «توانایی ارزیابی یک موضوع بر اساس نظریه‌های مختلف و موجود، در رسیدن به یک تصمیم‌گیری درست». شاید مهم‌ترین بخش ماجرا که از چشم عموم مردم پنهان می‌ماند همین مسیر درست پروسه است. مسئله‌ای که در فرهنگ‌نامه‌ Merriam-Webster به شکلی دیگر بر آن تاکید شده‌است: «ارائه‌ نتیجه‌ای مبتنی‌بر فکر دقیق». فکر می‌کنید چقدر از نگاه قضاوت‌گر ما درباره‌ی مسائل مختلف به‌ویژه در مورد انسان‌ها بر این دو اصل «تصمیم درست» و «فکر دقیق» استوار شده‌است؟دکتر باربارا مارک‌وی؛ روان‌شناس معروف آمریکایی که به‌عنوان کارشناس در برنامه‌ی The Today Show حضور داشته و کتاب‌های پرفروشی چونDying of Embarrassment را نوشته در مصاحبه‌ای با نشریه‌ی Psychology Today در اکتبر 2014 درباره‌ دلایلی که نباید به قضاوت دیگران بپردازیم، می‌گوید: «اگر مردم به این شعار ذهنی ایمان داشته باشند که ما برعکس تفاوت‌های‌مان، اشتراکات بیشتری داریم، دست از قضاوت‌کردن هم برمی‌دارند. ما فراموش می‌کنیم که فرد مورد نگاه قضاوت‌گر ما یک نفر مانند خود ماست که می‌تواند از اینکه بی‌علت و بی‌شناخت مورد تحلیل بد قرار گرفته و آدمی اشتباهی قلمداد شده، ناراحت شود». او می‌گوید مسئله این‌ است که ما نمی‌خواهیم بپذیریم که همه‌ی ما اشتباه می‌کنیم و نباید اشتباه را ملاک شناخت کامل شخصیت کسی دانست؛ migna.ir ضمن آنکه گاهی ما اصلا هیچ مورد اشتباهی را به واقع نمی‌بینیم و تنها چون حرف یا رفتاری دور از سلیقه و تفکر ماست، رای صادر می‌کنیم. جالب آنکه گاهی قضاوت با شایعه‌پراکنی هم‌پوشانی دارد و هریک می‌تواند به آن دیگری منتج شود. در سایت Livescience در مطلبی تحت عنوان «شناسایی علل رفتارهای آزاردهنده در نوع بشر» که در مارچ 2016 منتشر شد، آمده‌است: «غیبت‌کردن، نوعی از مهارت اکتسابی اجتماعی‌ست و ربطی به ویژگی‌های اولیه‌ شخصیتی ندارد. این دستاوردی‌‌ست که محققی به‌نام فرانک تی. مک‌اندرو در کالج ناکس به آن رسیده‌است. انسان‌ها بی‌آنکه توجه کنند کارشان چقدر آسیب‌زا خواهد بود، درباره‌ هم قضاوت کرده و دست به ساخت شایعه می‌زنند و یکدیگر را می‌رنجانند؛ امری که به تخریب روابط اجتماعی می‌انجامد. برچسب‌زدن به افراد می‌تواند دیوار اعتماد را در گروه‌های اجتماعی ازبین‌ببرد». البته در مطلب دیگری می‌خوانیم: «مطالعه در رفتارشناسی 322 فرد از 10 نقطه‌ی جهان؛ چه جوامع روستایی و چه کلان‌شهرها نشان می‌دهد که فرهنگ عمومی آن جامعه هم در شکل‌گیری شخصیت قضاوت‌گر افراد نقش دارد. در این تحقیق، یک رفتار اجتماعی برای حاضرین در آزمون مطرح و از آنها خواسته شد از صفر تا پنج به آن امتیاز دهند که از خیلی بد تا خیلی خوب تعبیر می‌شد. نتیجه‌ تحقیق نشان داد که جوامع شهری مصرف‌گرا که هرروزه با اخبار مختلف بمباران می‌شدند، نگاه‌های مطلقی به ماجرا داشتند و امتیازدهی‌شان حداقلی یا حداکثری و به‌نوعی یا صفر بود یا پنج؛ اما مردم جوامع روستایی یا به‌عبارتی بدوی‌تر، با احتیاط امتیاز داده بودند». به‌نوعی می‌توان گفت، به‌رغم همه‌ پیشرفت‌های صورت‌گرفته، در تقویت امور انسانی گام‌های خوبی برنداشته‌ایم.  روزنامه سایه ]]> روانشناسی اجتماعی Sun, 11 Sep 2016 07:15:47 GMT http://migna.ir/vdcb5fbf.rhbw0piuur.html چرا گاهی آدم‌های خوب، بد می‌شوند؟! http://migna.ir/vdciupap.t1avw2bcct.html ميگنا: نظریه‌پرداز‌های اقتصادی درخصوص رفتار انسان گفته‌اند که بشر بسیار خودخواه است و همیشه روی نیازهای خودش تاکید دارد. برخی فلاسفه نیز معتقدند خوی حیوانی انسان، او را وادار می‌کند تا کاملا به نفع خودش رفتار کند و در حقیقت اگر جامعه‌ای، مقام صاحب نفوذ و قدرتمندی نداشته باشد، بین افراد جامعه جنگی دائمی وجود خواهد داشت. از طرفی، برخی فلاسفه عکس این عقیده را باور دارند و می‌گویند انسان طبیعتا خوب و شاد است و این جامعه و معیارهای آن است که انسان را به سمت نابودی شادی و سعادت و در نتیجه تخریب پیش می‌راند. آنها محیط تربیتی و فشارهای جامعه را روی ایجاد رفتارهای نادرست در انسان دخیل می‌دانند.  اما سوالی که مطرح است این که کدام یک صحت دارد، انسان طبیعتا بد است یا خوب؟ بنابر تحقیقات مشخص شده است انسان از همان ماه‌های اولیه زندگی می‌تواند تشخیص دهد چه چیزی خوب و چه چیزی مضر است و علاوه بر آن او همیشه تمایل دارد که خوب را انتخاب کند. اما پس چه اتفاقی می‌افتد که گاهی انسان‌های خوب تربیت شده نیز رفتار بدی از خود نشان می‌دهند؟ سال‌ها پیش در فیلمی علمی ـ تخیلی، دانشمند دیوانه‌ای وجود داشت که با تزریق دارویی شیمیایی به بدن فرد دیگری او را به انسانی بد و شیطانی تبدیل می‌کرد تا آنجا که اعمال شرورانه‌ای از او سر می‌زد. اما در دنیای واقعی بنا بر تحقیقات روان‌شناسان معلوم شده است که شرایط خاص اجتماعی کار همان ماده شیمیایی را کرده و موجب می‌شود افراد خوب معمولی نیز گاهی دست به اعمال بد و مجرمانه بزنند. در ادامه به ده مورد از این شرایط اشاره شده است: رسیدن به اهداف تحقیقات نشان داده است هدف گزینی، بویژه اهدافی که رسیدن به آنها تلاش می‌خواهد، اثر مثبتی روی انگیزه افراد برای ساختن زندگی محترم و آبرومندانه‌ای دارد اما این کار یک خطر پنهان نیز دارد و آن، این که وقتی فردی روی اهدافش متمرکز می‌شود، دیگر به چیزهای دیگر اهمیتی نمی‌دهد و او تنها نوری را که در انتهای تونل است، می‌بیند و می‌خواهد هر طور شده خود را به آن نور برساند. دیگر چشمانش جای دیگری را نمی‌بیند و هرچیز دیگر را فدای هدفش می‌کند. این نوع تفکر گاهی باعث می‌شود فرد رفتاری غیرمنطقی و غیراخلاقی انجام دهد؛ چراکه او فقط هدف را می‌بیند و به هر وسیله‌ای که شده می‌خواهد به آن دست یابد. وسوسه در برابر پول و مایحتاج اگرچه انسان همیشه تمایل دارد خوبی‌ها را انتخاب کند، اما وقتی پای نیازهایش به میان می‌آید، احتمال این‌که مقاومتش شکسته شود بسیار زیاد است. او بیشتر مواقع وقتی احساس می‌کند منافعش به خطر افتاده، ممکن است رفتارهای نادرستی از او سر بزند. حتی گاهی اوقات نمی‌تواند در برابر پیشنهادهای مالی بسیار خوب در برابر انجام دادن کاری نادرست و حتی خلاف مقاومت کند. دیدگاه فرد به خود همیشه گفته شده است وقتی فردی خود را انسانی موفق می‌داند، حتما در کارش موفق می‌شود. همان طور که هنری فورد، نظریه‌پرداز آمریکایی گفته بود: چه فکر کنید می‌توانید و چه فکر کنید نمی‌توانید، همیشه حق با شماست. همین موضوع درباره مسائل اخلاقی نیز صدق می‌کند. افرادی که خودشان را بد و بدجنس و غیرقابل اعتماد می‌دانند درست همین طور رفتار می‌کنند و برعکس اگر اشخاص در خود احساس ارزش و شخصیت کنند، مسلما رفتار خوبی از خود بروز خواهند داد. بنابراین وقتی فردی تحت فشار دیگران احساس بدی نسبت به خود پیدا می‌کند احتمال این‌که رفتار نادرستی انجام دهد، بسیار بالا می‌رود. تعصبات خودیاری یکی از تعصباتی که در اکثر انسان‌ها دیده می‌شود «خودیاری» است. هروقت در کاری موفق می‌شویم، معتقدیم که به خاطر استعدادها و توانایی‌هایمان موفق شده‌ایم و همیشه شکست‌هایمان را به گردن شرایط می‌اندازیم. البته این تفکر باعث می‌شود اعتماد به نفس‌مان را از دست ندهیم و از ارزش و هویت خود در برابر اثرات منفی محافظت کنیم؛ زیرا تردید داشتن نسبت به وجود خود باعث تخریب زندگی‌مان می‌شود. اما زیاد دست بالا گرفتن خودمان گاهی باعث می‌شود دیگران را دست‌کم گرفته و تحقیر کنیم و مدام به انتقاد از آنها بپردازیم و خود را از همه بهتر بدانیم. این گونه احساس‌ها به رفتارهای بد و نادرست منجر می‌شود. نام خوشایند روی اعمال بد گاهی اوقات افراد به آزار دیگران می‌پردازند و اسم آن را شوخی می‌گذارند. در واقع استفاده از نام‌های خوشایند برای رفتارهای غلط موجب می‌شود مردم بدون احساس گناه مرتکب آن اعمال شوند. مثلا نام رشوه را هزینه‌های خدمات می‌گذارند. دزدی، فرار از تنگنا نام می‌گیرد. خوابیدن در محل کار اندکی آرامش یافتن و سرحال شدن نام می‌گیرد. در حقیقت با این کار افراد گویی به خود مجوز رفتارهای بد بدون احساس مسئولیت و گناه را می‌دهند. تئوری مقاومت روان‌شناسان از واکنشی می‌گویند که «تئوری مقاومت» نام دارد. در واقع وقتی افراد قوانینی می‌بینند، از محدود شدن آزادی‌هایشان ناراحت شده و سعی در نافرمانی دارند. در تحقیقی، تابلویی روی یکی از دیوارهای سرویس بهداشتی دانشکده‌ای نصب شد که با لحنی تند گفته بود: تحت هیچ شرایطی روی دیوار چیزی ننویسید. و روی دیواری دیگر تابلویی دیگر نصب شد که با لحنی ملایم‌تر خواسته بود که: لطفا روی دیوار چیزی ننویسید. نتیجه این‌که روی دیوار قبلی نوشته‌های بسیار بیشتری وجود داشت. در حقیقت مردم احساس می‌کنند قوانین، آزادی‌هایشان را محدود می‌کند و این حس در آنها ایجاد مقاومت می‌کند. هرچقدر افراد بیشتر احساس کنند که می‌توانند برمبنای تصمیم‌های خودشان زندگی کنند، کمتر دست به رفتارهای نادرست می‌زنند و زمانی که آزادی‌هایشان محدود می‌شود، با مقاومت در برابر قوانین می‌خواهند آزادی‌شان را پس بگیرند و بیشتر کارشکنی می‌کنند. فرضیه پنجره شکسته دهه‌های 80 و 90 در نیویورک میزان دزدی، جرایم خشن و فروش مواد مخدر بشدت بالا رفته بود تا آنجا که پلیس مجبور شد برای کاستن این جرایم از جامعه‌شناسان کمک بگیرد و برنامه‌های کیفیت زندگی ترتیب دهد. بنا بر گفته محققان، وقتی در منطقه‌ای پنجره ساختمانی بشکند و تعمیر نشود، احتمال این‌که ساختمان‌های دیگر با پنجره‌های شکسته دیده شود، بسیار بالا خواهد رفت. به این منظور وقتی افراد جامعه شاهد بی‌نظمی در شهر باشند، migna.ir با خود فکر می‌کنند هیچ مقام مسئولی نیست که کنترل شهر را به عهده بگیرد، پس هرکاری می‌خواهند، می‌توانند انجام دهند. حتی افراد خوب در نبود قانون می‌توانند دست به کارهای خلاف بزنند. فشار وقت در تحقیقی از دانشجویان الهیات خواسته شد درباره افراد نیکوکار سخنرانی کنند و از آنها خواستند بسرعت خودشان را به ساختمان دیگری که محل سخنرانی بود، برسانند. این درحالی بود که در بین راه‌ مردی قرار داشت که در شرایط بدی بود و از آنها کمک می‌خواست. 90 درصد دانشجویان به دلیل وقت کم‌شان به مرد توجهی نکرده و به راهشان ادامه دادند. این موضوع بین همه افراد جامعه صحت دارد. فشار زمان باعث می‌شود دیگران را نادیده بگیریم. خستگی و تقلب نتایج بعضی تحقیقات مشخص کرد افراد هنگام خستگی نمی‌توانند اعمال خود را بخوبی کنترل کنند؛ یعنی این‌که اگر کمتر بخوابند، احتمال این‌که بیشتر تقلب کنند، بسیار افزایش می‌یابد. سازمان‌ها باید برای خواب کارمندان‌شان اهمیت بیشتری قائل شوند. مدیران باید بدانند هرقدر کارمندان‌شان را به کار بیشتر وادار کنند و آنها دیر خانه بروند و زود سرکار بیایند بالاخره رفتار غیراخلاقی در پیش خواهند گرفت. احساس ناشناس بودن وقتی افراد یونیفورم پوشیده و ماسک می‌زنند، به علت این‌که احساس ناشناس بودن می‌کنند، می‌توانند راحت‌تر ظلم کنند. در این گونه مواقع رفتار تهاجمی تری پیدا می‌کنند. وقتی هویت‌ها نامعلوم است، خشونت افزایش می‌یابد. از طرفی دیگران با دیدن ماسک روی چهره‌تان بیشتر می‌ترسند، زیرا نمی‌توانند چهره‌تان را ببینند و ترس آنها شما را جسورتر می‌کند تا آنجا که احتمال دارد انسانیت‌تان را نیز از دست بدهید.- ssrn‌ /‌ مترجم: نادیا زکالوندجام جم سرا   ]]> روانشناسی اجتماعی Sat, 10 Sep 2016 08:33:01 GMT http://migna.ir/vdciupap.t1avw2bcct.html روانکاوی و جامعه http://migna.ir/vdcefx8x.jh8vei9bbj.html انسان خوب و بد به لحاظ" ذاتی وماهوی" وجود ندارد، انسان معصوم و یا شیطان صفت خلق نشده است؛ نگاه روانکاوی به اصل انسان ما را متوجه یکسری حقایقی می کند؛ روانکاوی مدعی این است که هیج رفتار انسانی تصادفی نیست و در پی کشف و یافتن عمق و ریشه های هر نوع رفتاری است. شرایط ، موقعیت ها و نیازها است که صفاتی را بر انسانها حمل می کند، شرایط جغرافیایی، محیطی، تربیتی، فرهنگی و خانوادگی از متغییرهای اصلی شکل گیری شخصیت و نوع خاصی از انسان می شود؛ به گفته جان لاک، پدر و بنیان گذار لیبرالیسم كلاسيك،"هر انسانی در هنگام تولد مانند لوح سفیدی است که خالی از هر نوع محتوایی است؛ که در فرایند جامعه پذیری بعدی تکامل می یابد" و یا خلل اساسی در رشد روانی و ذهنی اش ایجاد می شود. اگر نگاه فطری و ریشه ای داشته باشیم مناسبات روابط انسانی با هر جهت و سمت و سویی برایمان معنادار می شود. در موقعیت و محیط نامناسب رشد روانی انسان به تکامل نمی رسد این فرد در بزرگسالی به احتمال قوی صفت انسان بد به خود می گیرد و از جامعه طرد خواهد شد ؛ اینگونه افراد ممکن است از طریق عوامل درونی مجازات شوند و دچار تنش ها و تشنج های عدیده روانی گردند؛ مجازات توسط عوامل درونی در هنگامي هست که مکانیسم تنش افکنی شان غیر فعال است، البته گاهی این عقده ها به شکل فیزیکی و بیرونی خودنمایی می کنند؛ فردی که به ناهنجاریهای اجتماعی از قبیل دزدی، اعتیاد، تجاوز و... روی می آورد ممکن است توسط قوه قهریه دولت و پلیس با مجازات زنداني و حتي اعدام مواجه گردد؛ مسئله اساسی این است انسانی که نیازهای فطری و ذاتی اش "واپس زده" شده است، بخاطر نظم و قانون تصنعی و غیر فطری جامعه مجازات می شود؛ در واقع، نگاه ذاتی و فطری که حقیقت جدا نشدنی اوست فدای قواعد ساخته و پرداخته قدرتو محيط مي شود. تنها تفاوتش با دیگران این است که انسانهای منادی آداب و نظم و هنجارهای جامعه در محیط مساعد و مناسب و زمینه ساز تکامل روحی و جسمی بزرگ شده اند؛ توسعه علم روانکاوی در حذف برخی مجازتهای سنگین مثل اعدام و قطع ید و حبس ابد بسیار کارساز بوده است، طوری که امروزه حرف زدن از انسان خوب و بد یک شوخی و طنز تاریخ بوده و قلمداد می شود؛شرایط ها و موقعیت ها تعیین کننده ای صفات زشت و خوب انسانها است که اساسا اراده انسانی کمتر در ایجادش دخیل است؛ از منظر روانکاوی فرویدی ، هر فردی ساخت و نهاد لذت جویانه ای دارد که اخلاق و ساختار نمی شناسد.مثل گرسنه ای که از خوردن مُردار هم ابایی نمی کند؛ طبیعتاً،انسان کامل براین مبنا نمی تواند وجود داشته باشد و یا در بهترین حالت انسان می تواند این نهاد را سیر و آرام نگه دارد. به گفته توماس هابز، منافع و نیازهایی اصلی انسان توجیه کننده اخلاق است ؛به عبارت دیگر اخلاق بازیچه ای است در دست انسانها تا با استفاده از آن انگیزه های واقعی خود را بصورت پنهانی دنبال نمایند. تصویر انسان بد فردی است که نهادش سرکوب شده است او را وادار به لذت جویی عریان میکند و خوب هم کسی هست که نهادش کمبودی ندارد و یا توجیه عامه پسندتری را برای جامعه عرض میکند. به عبارت دیگر،منافع شخصی و خصوصی اش را در راستای منافع عموم و پشت نقاب واژه های دلنشین تر مخفی می نماید. انسان خوب مولود سیستم و ساختار و قانون خوب است، انسان بد محصول محیط و شرایط زندگی اوست. اگر در غرب مدنیت،تمدن و فرهنگ مطلوب دارند ناشی از قانون خوب و عادلانه است. در کشوری که فاصله طبقاتی بین مرفه و ندار نه یک فرسنگ و نه دوفرسنگ ،بلکه صدسال است چطور می توان خشونت و پرخاشگری را از جامعه حدف نمود؛ در جامعه ای که برخي قوانینش با نیازهای روز منطبق نیست چطور می توان انسان متعادل تربیت نمود؛ اگر فسادمالی در جوامع ما بیشتر است به این خاطر نیست که ایرانیها ذاتا فاسد هستند بلکه ناشی از ساختار ناکارآمد و منسوخ شده اقتصاد کشور است؛ سیستمی که به بازتولید چرخه فساد کمک می کند. انسانهای غربی بهتر از ایرانیها نیستند تفاوت اینجاست که غربیها ماهیت و ذات انسان را خوب شناختند و قوانین و ساختارشان را منطبق بر آن کردند؛ از کودکی برای توسعه برنامه چیدند چون ساختار آموزشی هدفمندی دارند ،و تمامی نهادها،قوانین و ساختارهای جامعه شان را با فکر و تئوریهای قوی بنا کرده اند؛ بهمین خاطر در غرب کمتر فساد رخ می دهد و مدنیت و فرهنگ خوب جریان دارد؛ نهادهای نظارتی و عقیدتی بیشماری هم ندارند که موقع گزینش استخدام افراد را آنالیز و غربالگری کنند. تفاوت غربیها این است که تمامی بنیانهای حقوقی و نظم و ساختار جامعه در غرب بر مبنای مفروضات روانشناختی و انسان شناسي قوی بنا گشته است. - نويسنده: اكبر حاج عليپور کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتیميگنا: انتشار مقالات در سايت به معني تاييد همه موارد ذكر شده در متن ارسالي نويسنده نيست بلكه به منظور هم افزايي و ايجاد بارش فكري در بين ساير كاربران منتشر مي شود. نظر شما فرهيختگان گرامي درباره موضوع فوق چيست؟- ]]> اخبار اجتماعی و آموزشی Sat, 10 Sep 2016 07:54:15 GMT http://migna.ir/vdcefx8x.jh8vei9bbj.html روان شناسی رانندگی در ایران / بازخوانی رایج ترین خطاهای شناختی رانندگان http://migna.ir/vdcc1sq1.2bq448laa2.html ميگنا: در ایران سالانه حدود 28 هزار نفر در تصادفات رانندگی جان خود را از دست می دهند؛ یعنی 76 نفر در هر روز و 3 نفر در هر ساعت. این میزان نزدیک به 6 برابر آلمان است. آلمان با 62 نفر کشته به ازای 1 میلیون جمعت، در مقام 4 اروپا قرار دارد. بهترین کشورها، مالت (45 کشته به ازای 1 میلیون نفر جمعیت)، هلند (45) و سوئد (49) هستند. کشورهای لیتوانی (177) و لتونی (223) نیز در انتهای جدول قرار دارند. رعایت نکردن فاصله یا به اصطلاح «سپر به سپر» راندن، سرعت غیرمجاز و انحراف ناگهانی به راست یا چپ، واژگونی خودرو اکثرا به دلیل خستگی و خواب آلودگی راننده از مهم ترین عوامل انسانی تصادفات در ایران هستند. علاوه بر رعایت نکردن قوانین از سوی رانندگان، ایمن نبودن جاده ها و کیفیت پایین خودروها هم از دلایل هم و غیرانسانی افزایش تلفات در ایران محسوب می شوند.   البته خوشبختانه امسال با زحمات همه جانبه راهنمایی و رانندگی گویا طبق آمار غیررسمی، میزان تلفات به تقریبا نصف در سال 92 کاهش یافته است. بیشترین تلفات تصادفات نیز به ترتیب متعلق به استان های مرکزی، رضوی، لرستان، فارس، تهران و خراسان شمالی بوده اما هدف من بررسی روان شناختی و جامعه شناختی این مقوله است.   درواقع، اساس کار، بررسی رانندگی طولی (در طول زمان و بررسی کلیت آن) است نه مقطعی زیرا وضعیت روان شناختی لحظه ای و درازمدت فرد می تواند کاملا نوع رانندگی را تحت تاثیر قرار دهد.   چگونگی رانندگی با اتومبیل (البته در بررسی بلندمدت بیشتر صادق است)، به خوبی نشان دهنده وجوه مختلف شخصیتی و رفتاری است زیرا رعایت قوانین و مقررات، احترام به حقوق دیگران، کنترل درونی و بیرونی فردی در مقابل محرک های ترافیکی و میزان پاکیزگی و سلامت ایمنی اتومبیل و ایجاد فضای آرامبخش برای سرنشینان و رانندگان دیگر، همگی نمونه هایی از رفتار اجتماعی راننده است که هنگام رانندگی، ناخودآگاه شخصیت واقعی یا هوش هیجانی فرد را منعکس می کند. در روان شناسی اجتماعی 2 مقوله مهم دیگر هم مطرح است؛ اولی، یادگیری اجتماعی (تقلید و تبعیت از رفتارهای دیگران) که در رانندگی با عبارت «همه همین طوری می رانند، هیچ کس به فکر حق تقدم نیست» بروز می کند و دومی، تله اجتماعی است؛ یعنی یک جمعیت به دلیل خطای 1 نفر به تله می افتند، مثلا تصادف یا توجه نکردن به علامت ورود ممنوع باعث ترافیک و دیررسیدن افراد برای امور روزمره و استرس های خاص اجتماعی و روان شناختی مربوطه می شود و این استرس به نوعی به دیگران منتقل و دامنه این «تله» رفته رفته گسترده تر خواهدشد. از لحاظ روان شناسی چند نوع خطای شناختی حین رانندگی وجود دارد:   1- خطای نسبت دهی: اشتباهات دیگران را به شخصیت یا مهارت آنها نسبت می دهیم و اشتباهات خود را وابسته به موقعیت می دانیم. مثلا وقتی کسی بدون حق تقدم حرکت می کند، چند ناسزا از قبیل بی شخصیت و بی فرهنگ به او می دهیم ولی وقتی خودمان این کار را می کنیم، آن را به خستگی، جبران کمبود وقت و... نسبت می دهیم. 2- خطای داننیگ کروگر: توانایی و مهارت خودمان را بیشتر از واقع ارزیابی می کنیم. مثلا برای نشان دادن دست فرمان خود به دیگران در مقایسه با مایکل شوماخر و رانندگان فرمول یک با ویراژ یا سرعت غیرمجاز و عدم ارزیابی همه جانبه، خود و دیگران را به دلیل این خطای ذهنی مهارت در معرض خطر قرار می دهیم. 3- خطاهای قضاوت که خودشان چند نوعند: • خطای سرعت (سرعت بالا همیشه باعث صرفه جویی در وقت می شود.) • خطای ظاهر (قضاوت براساس نوع ماشین طرف مقابل نه خود شخص). مثلا دیده شده رانندگان برای ماشین های شاسی بلند گرانقیمت کمتر بوق می زنند و اجازه عبور راحت تر به آن ها می دهند! • خطای پردازش اطلاعات (فرد فکر می کند مغز توان پردازش انبوه اطلاعات حین رانندگی را دارد! بارها برای افراد پیش می آید حین رانندگی به مقصد می رسند ولی اصلا حواسشان به محیط اطراف نیست و مثلا دلمشغولی یا موضوعی در ذهن دارند یا فکر می کنند مغز توان دریافت تمام محرک های محیطی مثل فاصله، سرعت و... را در هر لحظه به طور کامل دارد.        • خطای محیطی (آلودگی صوتی، آلودگی هوا، ترافیک، نوع جاده و خیابان، نوع آب و هوا مثل مه آلود یا بارانی بودن و... هم می تواند باعث اختلال در قضاوت فرد شود. در ارزیابی شخصیتی افرادی که قوانین رانندگی را رعایت نمی کنند، درجات بالایی از هیجان خواهی و تحریک پذیری، رفتارهای نمایشی برای ارضای غریزه خودنمایی، روحیه رقابت جویی بیمارگونه و تلاش برای اول شدن در همه زمینه ها حتی در رانندگی (بیشتر در افراد خودشیفته و ضداجتماعی)، انتقام جویی یا تلافی رفتار راننده مقابل قانون شکن، مصرف مواد، انواع اختلالات افسردگی و اضطرابی و روان پریشی و... دیده می شود.   ذکر این نکته بسیار مهم است ضوابط اخلاقی بیشتر افراد در شرایط سخت، کمی کمرنگ می شود و مثلا حین ترافیک و خستگی یا استرس زود رسیدن، تعارف معمول مودبانه همیشگی در آن ها کاهش می یابد. بر این باورم که با آموزش مداوم از کودکی، مخصوصا با فیلم و کارتون، ترویج فرهنگ رانندگی و ارزشی مدار کردن آن نه تنبیهی کردن، نصب دوزبین، گشت زنی های مداوم، جریمه های طولانی و سنگین و حتی ضبط گواهینامه در موارد مخصوصا تکرار، اجبار به شرکت افراد متخلف در دوره بازآموزی، دادن امتیاز به افرادی که کمترین نمره منفی را دارند، مثل کاهش مبلغ خلافی و... شاید بتوان فرهنگ رانندگی بهتری را ساماندهی کرد. شعار من در این خصوص این است: «رانندگی یک امتیاز شهروندی است، نه حق شهروندی» و این امتیاز باید هر زمان که نیاز باشد (چه با وجود تخلفات مکرر چه با محدودیت های عقلی و فیزیک و سنی در ارتباط با موضوع) سلب شود.   *دکتر تورج شمشیری نظام- روانپزشک، عضو انجمن روانپزشکان ایران    ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Tue, 30 Aug 2016 09:40:17 GMT http://migna.ir/vdcc1sq1.2bq448laa2.html مدیریت اختلافات والدین در حضور فرزندان/ بابا! مامان! دعوا نکنید! http://migna.ir/vdccmsq1.2bq408laa2.html  اختلافات والدین چه تأثیراتی بر فرزندان خواهد داشت؟ از آنجا که پایگاه اصلی امنیت روانی در کودکان، والدین‌اند، در هنگام وجود اختلاف و مشاجره میان والدین، کودک دچار نوعی تعارض شناختی می‌شود. او‌ نمی‌داند در جریان اختلافات به چه کسی باید پناه ببرد؟ چه کسی خوب است ؟ آدم بد. دعوا کیست؟ چه کسی مقصر است؟ و.... همین مسئــله کودک را دچار تعارض کرده و این تضاد درونی در ‌دراز‌مدت روی ارتباطات آینده وی بسیار تأثیرگذار خواهد بود.  افت تحصیلی یکی از پیامدهای مهم نزاع‌های مداوم والدین است. بعد از مشاجره والدین، تمرکز کودک به‌شدت کاهش می‌یابد و کودک در مدرسه برای یادگیری تمرکز کافی ندارد و هنوز ذهنش مشغول دعوای پدر ومادر در منزل است. زمانی که والدین به سردی با یکدیگر برخورد می‌کنند و در سکوت به رفتار خصمانه ادامه می‌دهند، کودکان احساس ترس، پریشانی و اضطراب می‌کنند و وجود این اختلاف را درک می‌کنند.  مشاجرات والدین روی الگوی خواب کودکان نیز مؤثر است. مشاجرات والدین، خواب آرام را از کودکان می‌گیرد. همین امر موجب زودرنجی و بهانه‌جویی کودک در روز خواهد شد. کودکانی که در شرایط خانوادگی پرمشاجره رشد می‌کنند، بیشتر از دیگران در جامعه رفتارهای ناسازگارانه از خود نشان می‌دهند. دانشمندانی که در زمینه نظریه «وراثت اجتماعی خشونت خانگی» تحقیق کرده‌اند، معتقدند کسانی که شاهد خشونت و مشاجرات والدین خود بوده‌اند، دو برابر بیشتر از سایرین با همسران آینده خود دچار مشکل رفتاری می‌شوند. مشاجرات والدین در دختران به دلیل بالا بودن هیجان‌پذیری، به اختلالات نوروتیک، از جمله ناخن جویدن  و در پسران موجب بروز رفتارهای ضد‌اجتماعی منجر می‌شود. الگوسازی از رفتار والدین پدیده رشدی است که اگر دعوا کانون آن باشد تأثیرات بسیار مخربی خواهد داشت. فراموش نکنیم که والدین همیشـه برترین الگوی فرزندان هستند و فرزندان به طور مستقیم یا غیر‌مستقیم در زندگی حال یا آینده خود از رفتار آنان تقلید می‌کنند، پس باید الگوی مناسبی برای فرزندان خود باشیم. کودکان در اثر مشاجرات والدین، غمگین، مشوش، پرخاشگر، لجباز و دارای مشکلات ارتبـــاطی با همسالان خواهند شد. لازم نیست که کودک حتماً شاهد نزاع والدین باشد تا روی او تأثیر گذارد، بلکه کودکان نسبت به محیط احساسی حاکم بر خانه بسیار حساس‌اند و به آسانی وجود تنش را درک می‌کنند.  در هنگام اختلاف با همسرتان چه‌کارهایی نکنید؟   ♦فرزندان را هرگز در موقعیتی قرار ندهید که مجبور شوند از یکی از والدین جانبداری کنند.  ♦ از فرزندان خود به‌عنوان وسیله‌ای برای مجبور کردن همسر خود به پذیرش خواسته‌هایتان استفاده نکنید.  ♦هرگز فرزندان را به‌خاطر دعوای خود سرزنش نکنید. حتی اگر موضوع دعوا کودک شما باشد.  ♦فرزندان را درجایگاه قاضی برای اختلافات خود قرار ندهید.  ♦ فرزندان را وسیله انتقال پیام خود به همسرتان نکنید.  ♦ در هنگام مشاجرات همسر خود را تهدید به ترک منزل نکنید، زیرا بیش از اینکه تأثیری در رفتار همسر شما داشته باشد، آرامش و امنیت روانی کودک شما را به‌خطر می‌اندازد.   در هنگام اختلاف با همسرتان بهتر است چه اقداماتی انجام دهید؟ ♦  هر گاه احساس می‌کنید صحبت شما به مشاجره کشیده می‌شود، کودکان را از حضور در آن مکان منع کنید. ♦  هر کدام از والدین باید متعهد باشند که برای حفظ آرامش خانواده گذشت داشته باشند و هیجانات خود را کنترل کنند. ♦  والدین باید ملزم شوند که به جهت رشد وسلامت خانواده و فرزندان، مهارت‌های ارتباطی مؤثر را یاد بگیرند. ♦  برای شنیدن و پذیرش احساسات کودک و نگرانی‌هایش درباره این مشاجرات، زمانی را اختصاص دهید. ♦  تقویت رابطه با پدربزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها موجب می‌شود تا کودکان در هنگام مشاجرات والدین آسیب کمتری ببیند. پس به‌جای اینکه همسر را مجبور به ترک ارتباط با خانواده‌اش کنید، این روابط را تقویت کنید. ♦ به فرزندانتان اطمینان دهید که آنها را دوست دارید و مسئله خود را با همسرتان  حل خواهید کرد. ♦ به‌رغم اختلاف نظر و مشاجرات موجود در سایر زمینه‌ها، برای انجام مسائل مربوط به فرزندان (وظایف پدری و مادری) با هم همکاری کنید.-سپيده دانايي ]]> روانشناسی اجتماعی Sat, 27 Aug 2016 13:29:27 GMT http://migna.ir/vdccmsq1.2bq408laa2.html ۱۷ راه ساده برای اینکه سخنرانی تاثیرگذار باشید http://migna.ir/vdcbz8bf.rhbwfpiuur.html ميگنا: در این مقاله تکنیک‌های ساده‌ای به شما معرفی می‌کنیم که از آنها می‌توانید برای موثرتر کردن سخنرانی‌هایتان استفاده کنید.-- سه قاعده کلی برای بهتر کردن سخنرانی‌تان عبارتند از:- ۱) قابل‌درک کردن آن آیا شنونده‌هایتان قادر به درک حرف‌هایتان هستند؟ یا فقط نیمی از نکاتی که عنوان کردید را فهمیده‌اند؟ ۲) منطقی کردن آن آیا استدلال‌هایتان منطقی هستند؟ یا اینکه توقع دارید شنونده‌هایتان ازخودگذشتگی کرده و به شما اعتماد کنند؟ ربط دادن صحبتها به هم برای شنونده‌هایتان ساده است؟ ۳) واقعی کردن آن موضوعات جزئی و و واقعی همیشه بهتر از موضوعات کلی و انتزاعی هستند.- حالا به ۱۷ تکنیک خاص برگرفته از این سه اصل کلی اشاره می‌کنیم: قابل‌درک کردن حرف‌ها اگر شنونده‌هایتان حرف‌هایتان را نفهمند، نمی‌توانند تحت نفوذ شما قرار گیرند. برای اینکه سخنرانی موثر داشته باشید، باید حرف‌های واضح بزنید. برای اینکه حرف‌های واضح بزنید، باید از کلمات، عبارات، نمونه‌ها و تصاویر قابل فهم و واضح استفاده کنید و آنها را با سرعتی مشخص که برای شنونده‌ها قابل جذب باشد، ارائه کنید. چطور می‌توانید اینکار را بکنید؟ از این طریق…- ۱: از زبان ساده استفاده کنید. از کلماتی استفاده کنید که شنونده‌هایتان استفاده می‌کنند. از اصطلاحات فنی و تخصصی که شنونده‌هایتان آشنایی با آنها ندارند استفاده نکنید. سعی نکنید از زبان‌هایی که در مقالات علمی و آکادمیک می‌بینید تقلید کنید. زبان تخصصی در آن موقعیت‌ها الزامی است ولی برای یک سخنرانی مثل سخنرانی شما هیچ کمکی نمی‌کند. البته دقت کنید که زبان ساده به معنی زبان خسته‌کننده نیست. از زبان توصیفی روشن و مشخص استفاده کنید. ۲: صریح باشید. برای اینکه سخنرانی بانفوذ باشید، اول باید سخنرانی صریح باشید. شنونده‌ها و تماشاچیان شما نباید برای فهمیدن پیام شما سردرگم شوند. پیام شما باید صریح و واضح ارائه شود. مطمئن شوید که مفهومتان با سوء‌تفاهم برداشت نشود. مخصوصاً خیلی مهم است که رابطه‌ی بین فرضیات و نتیجه‌گیری‌هایتان مشخص و واضح باشد. «به‌دلیل» کلمه‌ای جادویی برای این منظور است: «به‌دلیل فرضیه A و فرضیه B، می‌توانیم ببینیم که این نتیجه‌گیری باید درست باشد.» اگر سخنرانی‌تان چندین فرضیه دارد، دقت کنید که شنونده‌هایتان رابطه بین آنها را بفهمند. ۳: توالی‌ها و پروسه‌ها را به طور منظم دنبال کنید. برای کمک به شنونده‌ها برای فهم توالی‌ها و پروسه‌ها، قدم‌ها و مرحله‌ها را با نظمی معنادار عنوان کنید. اگر مراحل مختلف موضوع را بدون نظم مطرح کنید و از این شاخه به آن شاخه بپرید، شنونده‌هایتان سردرگم خواهند شد. با بالاتر رفتن تعداد مراحل، نیاز به استفاده از نمودار برای صراحت بیشتر بالا خواهد رفت. ۴: از نمودار استفاده کنید. نمودارهایی که با دقت طراحی شده باشند درک شنونده‌ها از موضوع موردبخث را بالاتر خواهد برد. مهم نیست که نمودار را در Powerpoint بکشید یا روی یک وایت‌برد یا پشت یک دستمال‌کاغذی، مهم فقط این است که آن مفهوم را برای شنونده‌هایتان روشن کنید. ولی دقت کنید که یک نمودار پیچیده غیرلازم را به شنونده‌ها معرفی نکنید. در بدترین حالت، یک نمودار شلوغ یا نموداری که جزییات غیرمرتبط دارند، تماشاچی‌ها را خسته کرده و درک آنها را از موضوع کمتر می‌کند. ۵: از جدول استفاده کنید. جدول هم مثل نمودار مطالب بسیار زیادی را به شنونده می‌رساند و می‌تواند مفاهیم پیچیده و روابط مبهم را به خوبی توضیح دهد. دقت کنید که هشدار پیچیدگی غیرلازم درمورد جدول هم صدق می‌کند. ۶: از ارائه تدریجی استفاده کنید. نمودار (یا جدول) را در نظر بگیرید که چطور مفهومی که تقریباً پیچیده است را به بهترین شکل توضیح می‌دهد. در تقریباً تمام موارد، استفاده از ارائه تدریجی باید امکان‌پذیر باشد. این یعنی کل نمودار را به صورت پیشرونده و تدریجی و تکه‌تکه که در هر زمان فقط یک قسمت از کل نمودار توضیح داده می‌شود، ارائه کنید. اگر حین صحبت کردن نمودار را می‌کشید، درواقع ذاتاً از ارائه تدریجی استفاده می‌کنید (چند خط می‌کشید، چیزی که کشیده‌اید را توضیح می‌دهید، بعد چند خط دیگر و توضیحات بیشتر و همینطور تا آخر). این کار با پاورپوینت هم به سادگی قابل‌انجام است. ۷: از مقایسه، تشابه و استعاره استفاده کنید. هرجا که مفهوم جدیدی را معرفی می‌کنید، یک مقایسه مرتبط با آن برای کمک به درک بهتر شنونده‌ها ارائه کنید. منطقی کردن حرف‌ها خوب، حالا که شنونده‌هایتان متوجه حرف‌هایتان هستند، باید ببینید آیا حرف‌هایی که می‌زنید منطقی به نظر می‌رسد یا خیر؟ آیا حرف‌هایتان در آزمون‌های منطقی‌ای که شنونده‌هایتان به صورت ناخودآگاه در ذهنشان انجام می‌دهند، موفق می‌شود یا خیر؟ ۸: شنونده‌ها را با مسائل پیش‌پا‌افتاده تحت نفوذ درآورید. مسائل پیش‌پاافتاده می‌تواند باثبات‌ترین پایه برای صحبت‌هایتان باشد. ایده خیلی خوبی است که با اینگونه مسائل شروع کنید چون شنونده‌هایتان بدون هیچ توضیحی آنها را باور دارند و همین مسائل باعث می‌شود مابقی صحبت‌هایتان هم به همان سمت و سو برود. همچنین بیان موضوع از دیدگاه شنونده‌هایتان هم راهی عالی برای بانفوذتر کردن آن است. ۹: سوال بپرسید و کاری کنید شنونده‌هایتان فکر کنند. سوال کردن شنونده‌هایتان را هم درگیر می‌کند و باعث می‌شود شرکت‌کننده‌هایی فعال در سخنرانی باشند. به جای اینکه به صورت منفعل یکجا بنشینند و منتظر پاسخ‌های خودتان باشند، آنها به پاسخ‌های سوال فکر خواهند کرد. و بعد که شما به سمت نتیجه‌گیری‌ها می روید، آنها آن پاسخ‌ها را از زبان خودشان خواهند دانست. در ایدآل‌ترین شرایط، احساس خواهند کرد که خودشان به آن نتیجه‌گیری‌ها رسیده‌اند، این روشی فوق‌العاده برای متقاعد کردن آنهاست. ۱۰: نقطه‌نظر مخالف را مدنظر قرار دهید و آن را تکذیب کنید. در ظاهر به نظر احمقانه می‌رسد که ادعاهای مختلف ادعای خودتان را هم مطرح کنید. اگر شنونده‌هایتان اصلاً به آنها فکر هم نکرده بودند چه؟ با این کار فقط بذر شک و تردید را در دلشان کاشته‌اید. برعکس مطرح کردن نقطه‌نظر مخالف باعث می‌شود شما به دور از تعصب به نظر برسید و این اعتبارتان را بیشتر می‌کند. ۱۱:روی نقاطی که ارزش بیشتری برای شنونده‌ها دارد، تاکید کنید. فقط در صورتیکه واقعیاتی ایدآل و انکارناپذیر عنوان می‌کنید و استدلال‌هایتان کاملاً قیاسی است (که در آن نتیجه‌گیری بلافاصله بعد از فرضیه می‌آید)، در استدلال قیاسی‌تان مطمئناً نقص‌هایی وجود خواهد داشت. (این به آن معنا نیست که کارتان را خوب انجام نداده‌اید، استدلال‌های استقرایی در تعریف خود عدم‌قطعیت‌هایی دارد). ازآنجا که سخنرانی شما طول مشخصی دارد، باید بهترین انتخاب‌ها را برای گذراندن این مدت داشته باشید. اگر بخش عمده زمان خود را به بحث کردن درمورد موضوعات موردعلاقه شنونده‌هایتان کنید، سخنرانی موثرتری خواهید داشت. واقعی کردن حرف‌ها جزئیات واقعی و مشخص قدرت مباحثتان را بالا می‌برد و درنتیجه پیام کلی‌تان را نافذتر می‌کند. توضیح دادن تئوری‌ای که باعث می‌شود راهکار شما سود را بالا ببرد شروع خوبی است. تعریف کردن داستان شرکتی که توانست با استفاده از راهکارتان سود خود را تا ۱۷ درصد بالا ببرد، اقدام قوی‌تری است. ۱۲ از تصویر و عکس استفاده کنید. حرف زدن درمورد یک چیز به صورت انتزاعی خوب است ولی استفاده از اشیاء یا عکس‌های واقعی اعتبار بیشتری به حرف‌هایتان می‌دهد. شواهد بصری به سختی قابل انکارند. ۱۳: از جزئیات زنده و واضح استفاده کنید. با کمک عکس‌ می‌توانید ادعاهایتان را با ارائه جزئیات دقیق واقعی‌تر کنید. ۱۴: از واقعیات و آمار استفاده کنید. اعداد تاثیر صحبت‌هایتان را بیشتر می‌کنند. مثلاً دو جمله زیر را با هم مقایسه کنید: – هر سال افراد زیادی بخاطر سرطان جان خود را از دست می‌دهند. – هر سال ۳۰۰۰ نفر در جامعه بخاطر سرطان جان خود را از دست می‌دهند. کدامیک از این جملات احتمال بیشتری دارد که بتواند شنونده‌هایتان را به اهدای سرمایه برای تحقیقات سرطان راغب کند؟ ۱۵: منابعتان را ذکر کنید. یک آمار ممکن است درست باشد ولی بدون عنوان کردن یک منبع، شنونده‌هایتان آن را رد خواهند کرد. با ذکر یک منبع، شما صحبت‌هایتان را قابل‌باورتر می‌کنید. البته اعتبار منبعی که ذکر می‌کنید هم مهم است. ۱۶: از نمونه‌های واقعی و نمونه‌های موردی استفاده کنید. می‌توانید مباحث قانع‌کننده‌ای درمورد تئوری‌ها و ایده‌ها ارائه کنید ولی شنونده‌هایتان به این فکر خواهند کرد که این تئوری‌ها واقعیت دارند یا نه. نمونه‌های واقعی و تحقیقات موردی نشان می‌دهند که تئوری شما در دنیای واقعی جا دارد. ۱۷: از خاطرات شخصی و حکایات استفاده کنید. یک داستان و خاطره شخصی قدرت یک نموه واقعی را با آنچه که از منابع قبلاً ذکر کردید ترکیب می‌کند. اگر تصور کنیم شما منبع معتبری هستید، خاطرات شخصی تاثیری به مراتب بالاتر از تاثیر خاطراه‌ها و داستان دوستان و آشنایانتان خواهد داشت. چه فکر می‌کنید؟ تکنیک‌هایی که برایتان عنوان کردیم چندان کامل نیست. راه‌ها و روش‌های دیگری هم برای بالا بردن تاثیر و نفوذ سخنرانی‌هایتان وجود دارد. شما چه تکنیک‌های دیگری استفاده می‌کنید؟ وقتی نظاره‌گر یک سخنرانی هستید، چه کیفیاتی باعث می‌شود فکر کنید که سخنرانی‌ای منطقی و خوب بوده است؟- منبع مقاله : sixminutes.dlugan.com مترجم : زینب آرمندمردمان ]]> مهارت های زندگی Sat, 27 Aug 2016 08:02:37 GMT http://migna.ir/vdcbz8bf.rhbwfpiuur.html چرا ایرانی ها لباس مشکی دوست دارند؟! http://migna.ir/vdcjivet.uqeotzsffu.html قرایی مقدم، جامعه شناس: رنگ مشکی رنگ یأس و ناامیدی است و رنگ سفید نشانه پاکی و معصومیت و ایرانی ها باید بیشتر از آن استفاده کنند -ميگنا: مادربزرگش گفته بود كه «اگر از دنيا رفتم، كسي لباس مشكي نپوشد» اما وقتي از دنيا رفت همه لباس مشكي پوشيدند چون پاي آبرو و احترام خانوادگي درميان بود، اما ماجرا فقط ختم مادربزرگ «عليرضا» نيست، مسأله تيره‌پوشي خيلي از آدم‌هاي شهر است كه بالاخره براي خريدن لباس تيره يك بهانه‌اي براي خود دارند: «با همه رنگ‌ها جور مي‌شود» يا «كمتر به چشم مي‌آيم» يا «قانون اداره ما اين پوشش را تعيين كرده است.» اينها را مردم مي‌گويند و ردپایش در سال‌های گذشته کمتر میان حرف‌های مسئولان اجتماعی ایران دیده شده است. شاید جدیدترین و مهم‌ترین اظهارنظری که در سال‌های گذشته دراین‌باره و از زبان مسئولان منتشرشده را باید مربوط به «حميد قبادي»، دبيركارگروه مد و لباس بدانیم که یک‌ماه پیش گفت كه ٥٥‌درصد گرايش مردم و طراحان لباس به رنگ‌هاي تيره است و ٤٥‌درصد ترجيح‌شان لباس‌هاي روشن است. رنگ‌هاي تيره آدم را غمگين‌تر نشان مي‌دهد، اما بعضي‌ها معتقدند كه رنگ‌هاي تيره مجلسي‌ترند و آدم را لاغرتر نشان مي‌‌دهند، اما واقعيت اين است كه ريشه تثبيت مدل‌هاي پوششي را بايد در تاريخ، روحيه و اقليم يك سرزمين پيدا كرد و درباره رنگ هم شايد بايد به همان رجوع كرد. اين مسأله وقتي به‌عنوان يك سوال با يك جامعه‌شناس مطرح مي‌شود، نخستین پاسخ اين است «اين مسأله ريشه‌هاي فرهنگي دارد اصولا جامعه ما با غم بزرگ شده و همواره درطول تاريخ هم غمناك بوده‌ايم.» خیلی‌ها ریشه تمایل ایرانی‌ها را به تیره‌پوشی، جنگ‌های پی درپی در ایران می‌دانند؛ جنگ‌هاي ايران و يونان در يك دوره ١٠٠ساله و ٥٠٠‌سال قبل از ميلاد مسيح، حمله مغول به ايران در يك دوره ٤٠ساله، همچنان آثار خود را در روحيه مردم بر جاي گذاشته است. امان‌ا‌لله قرايي‌مقدم، جامعه‌شناس یکی از کسانی است که این اعتقاد را دارد. او در اين‌باره به «شهروند» مي‌گويد: «مردم ايران هربار كه به خودشان مي‌آمدند، با جنگ و حمله‌هاي كشورهاي ديگر مواجه مي‌شدند؛ جنگ با يونان و بعد حمله مغول. تاريخ كشور ما پر از تاخت‌وتاز بوده است. بنابراين مردم در دوره‌هاي مختلف اين غمناك بودن را تجربه كرده‌اند اما از ديگرسو تمايل به پوشش تيره از فرهنگ‌هاي ديگر نيز به ما رسيده و نهادينه شده است.» او درباره خاصيت‌هاي فرهنگي كه تيره‌پوشي را درميان مردم به‌عنوان يك فرهنگ پذيرفته شده در آورده است، توضيح مي‌دهد:  «شرايط ازسوي فرهنگ غالب در ايران طوري رقم خورد كه رنگ تيره به‌عنوان نشانه‌اي از متانت، وقار، نجابت، پاكدامني، شخصيت و پايگاه اجتماعي مردم تبديل شد. چه در دوره قاجار، صفويه و بعد از آن زنان و بزرگان خانواده‌هاي متشخص از رنگ‌هاي تيره و چادر مشكي استفاده مي‌كردند. بنابراين استفاده از اين رنگ‌ها در پوشش به‌عنوان يك رسم درآمد و باعث افتخار افراد و شخصيت‌ها شد. حالا هم هركدام از افرادي كه درجامعه، خانواده و ادارات دولتي يا حتي خصوصي لباس تيره به تن داشته باشد، به نظر مي‌رسد كه از وقار، متانت و پاكدامني بيشتري برخوردار است، درصورتي كه ما مي‌دانيم كه رنگ سفيد و روشن يكي از نشانه‌هاي مهم پاكي است. اين ريشه‌هاي عميق‌ هزارساله و شايد بيشتر است كه اكنون شاخص نجابت شده و با وجود گذر زمان همچنان درميان مردم وجود دارد.» آنطور كه از صحبت‌هاي اين كارشناس بر‌مي‌آيد، رنگ‌هاي تيره ابتدا از غم و ناراحتي‌ها به وجود آمد و تلفيق آن با بعضی فرهنگ‌هاي ديگر حالا به شكل يك ارزش درآمده است: «حتي در طبقات اشراف كنوني هم اين وضعيت ادامه دارد و در سطح جامعه به صورت يك ارزش اجتماعي درآمده است و آنچنان كه مي‌بينيد، بسياري از زنان بزرگ هم با اين رنگ پوششي در انظار حاضر مي‌شوند.» او درباره وضعيتي كه در گذشته بر ايران حاكم بوده است، توضيح مي‌دهد: «در دوران ساسانيان وضعيت پوشش درميان ايرانيان به شكل كنوني نبوده و اين رنگ و فرم‌ها بيشتر بعد از دوره قاجار اواخر دوران صفويه و افشاريه ايجاد مي‌شود. مستنداتي كه از ايران باستان و دوران هخامنشي وجود دارد، هم اين موضوع را تأييد مي‌كند؛ به‌عنوان مثال در قالی پازیریک كه قدیمی‌ترین فرش دنیاست و اكنون درموزه آرمیتاژ سن پترزبورگ در روسیه نمايش داده مي‌شود، زنان رداهاي سفيد و رنگي بر تن داشته‌اند.» تأييد رنگ‌هاي تيره به آن دامن مي‌زند با وجود اينكه در سال‌هاي اخير وضعيت مردم در استفاده از رنگ در پوشش خود نسبت به گذشته متفاوت‌تر شده، اما باز هم ترجيح آنان به سمت رنگ‌هاي قهوه‌اي، سرمه‌اي و مشكي است. امان‌الله قرايي‌مقدم، جامعه‌شناس در اين‌باره مي‌گويد: «استمرار اين وضعيت به ‌دليل تأييد آن ازسوي رسانه ملي و خانواده‌هاي ايراني است. هم‌اكنون علاوه بر رسانه ملي در خانواده‌ها، مدارس و حتي ادارات دولتي بيشتر رنگ‌های تيره مورد استقبال قرار مي‌گيرد و همچنان هم به‌عنوان ارزش از آن ياد مي‌شود. در اين وضعيت كساني هم كه تمايل به استفاده از لباس‌هاي روشن‌تر دارند، به‌خصوص زنان و دختران، ازسوي جامعه طور ديگري به آنها نگاه مي‌شود. بنابراين اين افراد هم براي اينكه خود را از زير بار اين انگ بيرون بكشند، مجبور مي‌شوند با رنگ‌هاي تيره‌تر درجامعه تردد كنند. واقعيت اين است كه دولت‌ها از طريق قانوني كه در برنامه و سريال‌هايي كه از آن استفاده مي‌كنند، اين رنگ را در بيشترين معرض استفاده قرار مي‌دهند.» اين جامعه‌شناس با اشاره به مقوله رنگ و استفاده از آن درميان اقوام ايراني مي‌گويد: «اقوام ايراني ازجمله درميان كُردها، گيلاني‌ها، سيستان‌وبلوچستان، مازندران، لرستان، قشقايي‌ها و جنوب كشور نگاه بسيار متفاوتي نسبت به رنگ‌ها داشته‌اند، مثلا در شمال كشور لباس‌ها تحت تأثير طبيعتش آن رنگ‌هاي زيادي در آن به كار رفته است. در سيستان‌وبلوچستان رنگ غالب لباس‌ها سفيد است يا درجنوب كشور زنان محلي را مي‌توانيم با لباس‌هاي رنگي  مشاهده كنيم.» او لباس را نشان شخصيت و طبقه اجتماعي افراد دانسته و ادامه مي‌دهد: «لباس به دلیل امتيازات طبقاتي به وجود آمده و رنگ هم نشانه و شاخص براي آن بوده است. از گذشته هم كه رنگ لباس‌ها مشخص‌كننده سن، جنس و طبقه اجتماعي افراد بوده‌اند و در ايران هم اين رنگ‌ها از دوره‌اي به بعد به سمت تيرگي رفته اما اين كه حالا بيشتر جلب‌توجه مي‌كند، به دليل ورود زنان به عرصه‌هاي اجتماعي است.» با وجود اين سخنان، حتي قرايي‌مقدم هم قبول دارد كه تمايل نسل جوان امروزي بيشتر به استفاده از رنگ‌هاي روشن‌تر است:   «رنگ مشكي رنگ يأس و نااميدي است درحالي كه رنگ سفيد نشانه پاكي و معصوميت است و بايد بيشتر مورد استفاده قرار گيرد.» ارتباط سرخوردگي با استفاده از رنگ‌هاي تيره موضوعي كه حالا ديگر جزو بديهیات هرجامعه‌اي است، ارتباط شادي و سرزندگي با استفاده از رنگ‌هاي روشن است. «حسين باهر»، رفتارشناس اجتماعي هم در اين‌باره به «شهروند» مي‌گويد: «استفاده از رنگ‌ها درپوشش به لحاظ جامعه‌شناسي مبنا و مفهومي زیباشناختی دارد اما اينكه مردمي تمايل به استفاده از رنگ‌هاي تيره داشته باشند، صرف‌نظر مواردي كه به سليقه فردي مرتبط است، نشان از تيرگي و اندوه دروني دارد؛ مانند لباس‌هاي تيره‌رنگ كه بيشتر براي عزاداري استفاده مي‌شود.» او مسايل اجتماعي، احساس ناامني، سرخوردگي يا به‌طور كل عوامل رواني را در استفاده مردم از رنگ‌هاي تيره به‌طور اكثريت تأثيرگذار می‌داند: «البته استثنائاتی هم در اين زمينه وجود دارد مثلا استفاده از چادر مشكي براي خانم‌ها در مراسم رسمی يا چادر سفید آنها در مراسم نماز جماعت.» به اعتقاد اين رفتارشناس، مقوله «مكان» براي تعيين رنگ لباس در ایران بسيار تعیین‌کننده‌تر از «زمان» بوده است، به‌طوري كه مثلا ولایات مختلف ايران رنگ‌های متفاوتی را براي پوشش به‌طور سنتی داشته و همچنان هم دارند. باهر از سلسله صفويان به‌عنوان تأثيرگذارترين دوره در اين زمينه ياد می‌کند. او استفاده از رنگ‌هاي تيره درجامعه را از جنبه بصري آن مورد اشاره قرار داده و به اين نكته اكتفا مي‌كند كه ترويج رنگ‌هاي سياه مي‌تواند حاكميت افسردگي را درميان مردم رقم بزند، درحالي كه به روشني مي‌دانيم كه شعف و شادي در هرجامعه‌اي شرف مردم آن را تضمين خواهد كرد و برنامه‌ريزان اجتماعي بايد به آن توجه بيشتري داشته باشند. اما گذشتن از ميان مردمي كه امروز انواع رنگ‌ها را براي پوشش خود انتخاب مي‌كند، پاسخ‌هاي متفاوتي به دست مي‌دهد؛ این‌که لباس مي‌تواند نشان‌دهنده شخصيت باشد و گاه يك ابزار ارتباطي.  «مريم» كه كارمند يك شركت خصوصي است و لباس تيره مشكي به تن دارد، در اين‌باره مي‌گويد: «مجبورم براي محل كارم از لباس‌هاي تيره‌رنگ استفاده كنم، در غير اين صورت با تذكر مواجه مي‌شوم؛ نمي‌خواهم در اداره با من برخورد بدي شود. ضمن اينكه لباس تيره به‌خصوص مشكي با همه رنگي جور مي‌شود، براي همين بيشتر مواقع سعي مي‌كنم رنگ زمينه‌اي لباسم را مشكي انتخاب ‌كنم» «افسانه» هم ٣٥‌سال سن دارد در اين‌باره مي‌گويد: «هربار به ادارات دولتي مي‌روم، حتما از لباس‌هاي تيره استفاده مي‌كنم چون در غير اين صورت يا نمي‌توانم وارد اداره شوم يا برخي نگاه‌هاي خاص را تحمل كنم.» «صادق»، پسر ٤١ساله‌اي است كه معتقد است؛ رنگ‌هاي تيره او را لاغرتر و خوش‌اندام‌تر نشان مي‌دهد و براي همين سعي مي‌كند بيشتر از آن استفاده كند. عليرضا هم پسر ٣٠ساله‌اي است كه لباس تيره به تن دارد. او البته درحال رفتن به مراسم درگذشت يكي از بزرگان فاميل است و درمقابل سوالاتي از اين دست پاسخ مي‌دهد:   - مادربزرگ قبل از اين كه از دنيا برود، گفته بود بعد از مرگم لباس روشن بپوشيد اما وقتي از دنيا رفت، اينطور نشد و گفتند  بي‌احترامي به مرحوم است، براي همين من هم لباس مشكي به تن دارم. البته من كمتر از لباس‌هاي رنگ تيره استفاده مي‌كنم، شايد اين موضوع بيشتر در ميان زنان رواج داشته باشد، مثلا چادر مادر من هميشه مشكي است و حتي روسري هم كه به سر مي‌گذارد، رنگ تيره است. وقتي به او مي‌گويم چرا هميشه تيره؟ مي‌گويد: خب مادر ما عادت كرده‌ايم اينطور لباس بپوشيم.» - روزنامه شهروند ]]> روانشناسی اجتماعی Sat, 27 Aug 2016 05:53:20 GMT http://migna.ir/vdcjivet.uqeotzsffu.html رفتارهایی که خیانت همسر را می رساند! http://migna.ir/vdciz3ap.t1ay32bcct.html انتخاب شخص ایده‌آل برای زندگی مشترک کار دشواری است. اما آنچه دشوارتر محسوب می‌شود، حفظ رابطه و مدیریت درست آن است. می‌دانیم عوامل بسیاری باعث جدایی می‌شوند که از جمله آن می توان به خیانت، اختلاف ارزش‌های اجتماعی، اختلاف سلیقه و غیره اشاره کرد.   روانشناسان بر این باورند خیانت یکی از مهمترین اتفاقاتی است که در بسیاری از مواقع نقطه پایان رابطه را رقم می‌زند. عمل خیانت باعث از بین رفتن اعتماد زن و شوهر شده و زخم عمیقی را در دل آنان ایجاد می‌کند.   با این حال، خیانت تنها یکی از عوامل مخرب رابطه محسوب می‌شود و عوامل دیگری وجود دارند که درست به اندازه خیانت باعث سلب تعهد و امنیت رابطه عاطفی می‌شوند.   روانشناسان 7 اقدام زیر را معادل خیانت به همسر دانسته و تصور می‌کنند این عوامل درست به اندازه خیانت رابطه را تخریب می‌کند.   1.اهمیت بیشتر به نیازها و خواسته‌های خود رابطه عاطفی باید بر مبنای مساوات و رفاقت دوطرفه به جلو پیش رود. حتی عده‌ای می‌گویند" عاشق همیشه معشوق را در جایگاه اول قرار می‌دهد. ارزش قائل شدن برای هم و غم همسر ارتباط زن و شوهر را تسهیل کرده و مهر و عاطفه را در دلشان تقویت می‌کند.   اهمیت ندادن به همسر و حذف او از اولویت‌ها به معنای ورود به سراشیبی رابطه است. توجه شود که منظور از اهمیت قائل شدن برای همسر این نیست که فرد از خواسته‌های خود بگذرد، بلکه باید بین نیازهای خود و خواسته‌های همسرش تعادل برقرار کند.   فراموش نکنید دوست داشتن در "عمل" ثابت می‌شود، نه "حرف".   2.انتخاب همسر بدون دلیل و تشکیل زندگی بدون معیار رابطه عاطفی ممکن است پس از مدتی به سمتی کشیده شود که در آن مهرورزی بین زن و شوهر به حداقل می‌رسد، زوجین تمایلی برای شاد بودن ندارند و هنگام صحبت کردن با یکدیگر از واژه‌های محترمانه‌ای مثل "لطفاً" استفاده نمی‌کنند. این وضع درست زمانی شکل می‌گیرد که زن و شوهر به یکدیگر به چشم صرفاً یک همخانه‌ای نگاه می‌کنند و ملاکی فراتر از آن برای ادامه رابطه ندارند.   این حالت که به مرور زمان ایجاد می‌شود، بسیار خطرناک است. زمانی که زوجین کارهای خانه را به عنوان "وظیفه" همسر قلمداد کنند دلخوری‌ها بیشتر و بیشتر می‌شود. سرانجام تصور می‌کنند قربانی این رابطه شده و انگار به دنیا آمده‌اند تا همواره در اختیار همسرشان باشند.   3.حمایت نکردن از همسر زن و شوهر باید مثل یک تیم عمل کنند. زمانی که شخصی هم‌تیمی شما را مورد تمسخر قرار می‌دهد، قطعاً در صدد حمایت از هم‌تیمی‌تان بر می‌آیید. همسر درست مثل هم‌تیمی است که احتیاج به حمایت دارد.   روانشناسان در توصیف این عامل به روابط بی‌شماری استناد می‌کنند که در آنها عدم حمایت از همسر منجر به از هم پاشیدگی رابطه و جدایی شده است.   4.دروغ گفتن به همسر دروغ گفتن به همسر حتی در مورد مسائل پیش پا افتاده آثار جبران‌ناپذیری در پی دارد. یک دکتر روانشناس در این خصوص می‌گوید: «دروغ گفتن مخصوصاً به افراد نزدیک مصداق بارز نقض حقوق بشر است».   شاید بتوان گفت خیانت به این دلیل غیر قابل توجیه و ناشایست محسوب می‌شود که با پنهان‌کاری و دروغ همراه است. اساس رابطه موفق بر پایه اعتماد، صداقت، احترام مشترک و آزادی فردی استوار است. انتخاب این سبک زندگی به معنای ادامه زندگی مشترک است.   5.استفاده ابزاری از نقاط ضعف و حساسیت‌های همسر برای آسیب رساندن به او رفتارهای بسیاری در زندگی زناشویی وجود دارند که سواستفاده از همسر به حساب می‌آیند. یکی از این رفتارهای ناشایست کنترل همسر است.   سواستفاده از عواطف همسر به منظور کنترل او معمولاً بدین شکل صورت می‌گیرد که فرد دائماً از همسر خود انتقاد می‌کند و احساساتش را هدف قرار می‌دهد. با مشخص شدن اهداف این فرد برای همسر، رابطه سیر سراشیبی پیدا می‌کند، صحبت‌ها و پیشنهادات فرد دیگر رنگی ندارد و رابطه وارد مرحله جدایی می‌شود.   6.فاصله گرفتن از لحاظ عاطفی نادیده گرفتن همسر منجر به فاصله گرفتن زن و شوهر از یکدیگر می‌شود. منظور از فاصله، "جدایی عواطف" زوجین است که زندگی مشترک را به کلی مختل می‌کند.   با کاهش مهرورزی زن و شوهر رابطه در موقعیتی حساس قرار می‌گیرد. از جمله نشانه‌های فاصله گرفتن احساسات زوجین می‌توان به بی‌اعتنایی و صحبت نکردن با همسر، بیش از حد وقت گذراندن با دوستان و همکاران و غرق شدن در مسائل کاری اشاره کرد.   7.اعمال فشار بر روی همسر برای ایجاد تغییرات همسرتان را با تمام ویژگی‌هایی که دارد، بپذیرید. صحبت کردن در مورد رفتارهای آزاردهنده همسر مسئله‌ای است که پیش از انتخاب همسر باید حل و فصل شود.   تغییر رفتار زمانی امکانپذیر است که خود فرد "بخواهد" رفتار خود را تغییر دهد. در این خصوص بد نیست به این موضوع اشاره کنیم که افراد سیگاری یا افراد دارای اضافه وزن به خوبی می‌دانند مصرف دخانیات یا پرخوری مشکلاتی را برای سلامتی‌شان به وجود می‌آورد. اما این خودشان هستند که نهایتاً باید تصمیم بگیرند تغییراتی را در زندگی‌شان ایجاد کنند.   فشار آوردن به همسر به منظور ایجاد تغییرات منجر به اختلاف و دلخوری می‌شود و در شدیدترین حالت خاتمه رابطه زناشویی را در پی دارد. ساده‌ترین اصل زندگی را می‌توان به این صورت بیان کرد که «ما فقط می‌توانیم خودمان را تغییر دهیم».   فراموش نکنید که سازش با همسر لازمه زندگی زناشویی موفق است. در این روابط زناشویی موفق، زوجین به تدریج تغییرات مساعد و مطلوبِ همسر را در زندگی مشترک مد نظر قرار داده و آن‌ها را به مرحله اجرا در می‌آورند. با این حال، این تغییرات با تمایل خود فرد صورت می‌گیرند.   منبع: Lifehack   باشگاه خبرنگاران ]]> اخبار اجتماعی و آموزشی Tue, 16 Aug 2016 07:19:21 GMT http://migna.ir/vdciz3ap.t1ay32bcct.html پسرانی که با دوست‌دختر خود ازدواج نمی‌کنند/ تصور نادرست دختران از پسران http://migna.ir/vdcd5n0s.yt05j6a22y.html ميگنا:"با دوست‌پسرم رابطه داشتم و بین خودمون قرار گذاشتیم ازدواج کنیم. 3 سال با هم بودیم، اما بعدش گفت نمی‌تونه با من ازدواج کنه. پسرا تو دوستی روشنفکرن، اما موقع ازدواجشون که میشه، متعصب می‌شن و یادشون می‌ره چیکارا کردن. من واقعاً از این قضیه آسیب دیدم چون دور و برم آدمای خوبی بودن و می‌تونستم الان سر خونه و زندگیم باشم، اما موقعیت‌هامو از دست دادم". این روزها اگر کمی به دور و بر خود دقیق شویم و اخبار رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی را دنبال کنیم دخترانی را می‌بینیم که خام وعده ازدواج پسر مورد علاقه خود می‌شوند و به رابطه جنسی قبل از ازدواج با او تن می‌دهند، اما زمانی به خود می‌آیند که پسر زیر قول خود زده و آنها را رها کرده است. حال، این دختر می‌ماند و احساس شکست در یک رابطه پیشرفته و بار اجتماعی این رابطه نافرجام که حتی ازدواج آینده او را هم به‌طور قطع تحت‌تأثیر قرار خواهد داد. این روزها الگوهای ازدواج و حاشیه‌ها و متن آن تغییر کرده و دیگر کمتر پیش می‌آید که مثل دهه‌های گذشته دخترها و پسرها برای ازدواج صرفاً به خانواده‌ها و انتخاب آنها تکیه داشته باشند. با تغییر شرایط اجتماعی و ورود دختران به عرصه اجتماع برای کار، تحصیل و... الگوهای همسرگزینی نیز تغییر پیدا کرده و میزان فاعلیت دخترها و پسرها در انتخاب همسر بالا رفته است. این موضوع مزایا و معایبی دارد که هر یک در جای خود قابل بررسی و تأمل است.رابطه جنسی با وعده ازدواج با شکل‌گیری الگوهای جدید همسریابی یکی از معضلاتی که به‌وجود آمده و در گذشته شاهد آن نبودیم، فریب دختران به بهانه ازدواج است. این روزها اگر کمی به دور و بر خود دقیق شویم و اخبار رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی را دنبال کنیم دخترانی را می‌بینیم که درگیر این مشکل شده‌اند و تعداد آنها روندی رو به افزایش دارد. دخترانی که خام وعده ازدواج پسر مورد علاقه خود می‌شوند و به رابطه جنسی قبل از ازدواج با او تن می‌دهند، اما زمانی به خود می‌آیند که پسر زیر قول خود زده و آنها را رها کرده است. حال، این دختر می‌ماند و احساس شکست در یک رابطه پیشرفته و بار اجتماعی این رابطه نافرجام که حتی ازدواج آینده او را هم به‌طور قطع تحت‌تأثیر قرار خواهد داد. سارا 27 ساله یکی از این دخترهاست که در مورد تجربه تلخ خود می‌گوید: "با دوست‌پسرم رابطه داشتم و بین خودمون قرار گذاشتیم ازدواج کنیم. 3 سال با هم بودیم، اما بعدش گفت نمی‌تونه با من ازدواج کنه. پسرا تو دوستی روشنفکرن، اما موقع ازدواجشون که میشه، متعصب می‌شن و یادشون می‌ره چیکارا کردن. من واقعاً از این قضیه آسیب دیدم چون دور و برم آدمای خوبی بودن و می‌تونستم الان سر خونه و زندگیم باشم، اما موقعیت‌هامو از دست دادم".کاش لمسم نکرده بود ستاره هم که 26 سال دارد تجربه خود را این‌گونه بیان می‌کند: "عشقی که به‌وجود اومد فقط از طرف من بود و بس. تقریباً روزای اول دانشگاه بود و بار اول که دیدمش ازش خوشم اومد. اون روزا خیلی تنها بودم. چند ماه که گذشت بهم اس‌ام‌اس داد و گفت عاشقم شده و می‌خواد باهام ازدواج کنه. منم قبول کردم، اما شرط گذاشتم که دوست نباشیم؛ چون تا اون موقع با هیچ پسری رابطه دوستی نداشتم. اونم قبول کرد و رابطه‌مون در حد زنگ و اس‌ام‌اس بود برای آشنایی بیشتر. خلاصه این رابطه به ملاقات حضوری هم کشیده شد. بعد از یه مدت ازم اجازه گرفت دستامو بگیره و منو ببوسه. منم با وجودی که خیلی برام سخت بود، اما به‌خاطر اون قبول کردم. کم‌کم ازم خواست باهاش برم خونه. اوایل خیلی مقاومت می‌کردم، اما باهام قهر می‌کرد و بهونه می‌آورد و منم بالاخره تسلیم شدم. بداخلاق بود و دو سه باری هم دستش روم بلند شد، اما بعدش عذرخواهی کرد و منم بخشیدمش تا باشه و باهام بمونه. هر وقت ازش می‌خواستم تکلیفم رو معلوم کنه همش بهونه می‌آورد؛ یه‌بار بهونه ارشد خوندن، یه‌بار بهونه خانواده و... . انگشت‌نمای دانشگاه شده بودم، اما غرورم رو به‌خاطر عشق اون از بین بردم. کم‌کم منو نادیده گرفت، عصبانیت‌هاش بیشتر شد و به هر بهانه‌ای منو دک می‌کرد. خلاصه چند ماه پیش گفت دیگه با هم ارتباطی نداشته باشیم و همه چیز تموم شد. من تموم حرفا و دوست‌ داشتن‌های دروغش رو می‌بخشم، اما نمی‌تونم این‌که من رو لمس کرده ببخشم. کاش لمسم نکرده بود".رابطه‌ای که گاهی به تجاوز گروهی ختم می‌شود اما دخترها در همین زمینه با تجربه‌های تلخ‌تری هم روبه‌رو شده‌اند که علاوه بر آسیب روحی و عاطفی، برای آنها مشکلات شدیدتری ایجاد کرده است. یکی از اتفاقاتی که در این قبیل ارتباطات می‌افتد و متأسفانه دخترانی را می‌بینیم که این تجربه تلخ را پشت سر گذاشته‌اند، این است که گاهی پسری به دختر وعده ازدواج می‌دهد، اما قبل از ازدواج از او رابطه جنسی می‌خواهد. دختر هم برای به‌دست آوردن دل پسر به این رابطه تن می‌دهد، اما پسر، یک یا چند پسر دیگر را هم به محل قرار می‌آورد و عملاً همگی به دختر تجاوز می‌کنند. سمانه 28 سال دارد و به تازگی این تجربه بسیار تلخ را از سر گذرانده است. او در این رابطه می‌گوید: "دوست‌پسری به اسم سعید داشتم که با حرف‌هایش عقلم رو دزدید و با تمام وجود بهش دلبسته شدم. بعد از یه مدت موضوع رو به مادرم گفتم و او که از ازدواج اجباری با پدرم دل خوشی نداشت، معتقد بود به هر قیمتی شده باید با پسر مورد علاقه‌ام ازدواج کنم تا یه عمر حسرت نخورم. تو مدت کوتاهی سعید حسابی اعتماد من و مادرم و به خودش جلب کرده بود، اما دلش می‌خواست قبل از خواستگاری و ازدواج با هم رابطه داشته باشیم تا مطمئن بشه من دختری هستم که می‌تونم نیازهاش رو تأمین کنم. من اوایل مقاومت می‌کردم، اما به‌تدریج کوتاه اومدم؛ چون مطمئن شده بودم که قراره با هم ازدواج کنیم. یه روز سوار ماشین سعید شدم تا بریم جایی و درباره مراسم خواستگاری و ازدواج تصمیم بگیریم. درحالی‌که تو خیابون خلوتی حرکت می‌کردیم سعید ماشین رو نگه داشت و پسر دیگه‌ای رو سوار کرد. سعید و پسر غریبه با برخورد خشن تهدیدم کردن که بهتره برای حفظ جونم ساکت باشم. اونا درحالی‌که سرم رو بین دو صندلی گرفته بودن، منو به بیابونای اطراف شهر بردن و بهم تجاوز کردن. بعد هم با این ادعا که ازم فیلمبرداری کردن و اگه یک کلمه حرف بزنم آبروم رو می‌برن نزدیک خونه رهام کردن و پا به فرار گذاشتن". این موارد تنها نمونه‌های اندکی از اتفاقاتی بود که هر روزه در شهر برای دخترها می‌افتد و معمولاً هم به‌جز سکوت و خودخوری و کنار آمدن با روح و روان ازهم‌پاشیده کاری از دست آنها برنمی‌آید.پسرانی که با دوست‌دختر خود ازدواج نمی‌کنند امان‌الله قرایی‌مقدم؛ آسیب‌شناس اجتماعی تحقیقی انجام داده که جامعه آماری آن 50 پسر هستند که با دوست‌دختر خود رابطه جنسی داشتند. این پسران عنوان کردند که اگر تا آخر عمر هم مجرد باقی بمانند، حاضر به ازدواج با این دختران نیستند؛ چون خیانت توسط این افراد دور از انتظار نیست و به‌راحتی می‌تواند پس از ازدواج به همسر خود خیانت کند و مخفیانه از همسر با فرد دیگری رابطه جنسی داشته باشد. صرف‌نظر از این‌که چقدر جامعه آماری این تحقیق می‌تواند معرف کل جامعه باشد و واقعیت‌های اجتماعی را نمایان کند، اما به هر ترتیب، این تحقیق نشان از وجود پسرانی دارد که این شکل از رابطه را برای خود بد نمی‌دانند و آن را آسیب تلقی نمی‌کنند، اما نظرشان در مورد دخترانی که با خودشان ارتباط دارند بسیار متفاوت و قابل تأمل است. با نگاهی اجمالی به تجربه‌های زیسته‌ای که هر روزه می‌شنویم، این نتایج چندان هم دور از انتظار نیست.تصور نادرست دختران از پسران قرایی‌مقدم در این رابطه می‌گوید: "دلیل فریب‌خوردن زنان با وعده‌هایی همچون ازدواج به ورود متأخرتر آن‌ها به صحنه جامعه مربوط است. دختران شناخت کاملی از جنس مخالف خود ندارند. آن‌ها تصور نادرستی نسبت به پسران دارند؛ چرا که در دوران نوجوانی و جوانی آگاهی‌های لازم در این زمینه را دریافت نکرده‌اند. در مقابل آن‌ها مردان و پسران ایرانی بیش‌تر در جامعه بوده‌اند و برخی از آن‌ها از حضوری که در اجتماع دارند کلک‌زدن و فریب‌دادن را هم یاد می‌گیرند. بنابراین اینکه افرادی قصد فریب دادن دیگران را داشته باشند مسأله نیست، مسأله به موقعیت و شناخت زنان برمی‌گردد؛ آن‌ها باید به شکلی تربیت شوند که کمتر در دام افراد سودجو بیفتند".دختران وقتی می‌خواهند قصور خود را توجیه کنند از لفظ «فریب» استفاده می‌کنند سعید خراط‌ها؛ آسیب‌شناس از منظر دیگری این مساله را مورد ارزیابی قرار داده و درباره علل افزایش اخباری که یک پای آن دختران جوان به عنوان قربانی هستند و سوی دیگر ماجرا پسران و مردانی که با وعده ازدواج دختران را فریب داده‌اند، می‌گوید: "لزوماً نام این اتفاقات را نمی‌توانیم «فریب» بگذاریم، بلکه شروع رابطه در این‌گونه پرونده‌ها همواره با رضایت دختران و زنان بوده، اما چون وارد روابط عاطفی کنترل‌نشده می‌شوند که بدون نظارت است، مسلماً بعد از مدتی با مشکلاتی مواجه می‌شوند که برای توجیه آن از لفظ «فریب» استفاده می‌کنند که اغلب هم ساختگی است؛ یعنی در واقع قصد فریبی در کار نبوده است. این امری واضح و روشن است که امروزه بسیاری از جوانان ما برای شروع زندگی مشترک مدتی را با فردی در ارتباط هستند و لزوماً هم این ارتباط نباید به ازدواج ختم شود. وقتی هم رابطه‌ای به مرحله جدایی می‌رسد، عده‌ای از دختران که بیش از حد معمول برای آن رابطه هزینه کرده‌اند دچار خسران می‌شوند، اما چون می‌خواهند بار تقصیر کمتر روی دوششان باشد، بحث فریب در ازدواج یا وعده ازدواج را مطرح می‌کنند".بحران جنسی جامعه او همچنین در پاسخ به اینکه چرا برخلاف این‌که گفته می‌شود تمایل به ازدواج در جوانان کم شده، اما در این سوی ماجرا عده‌ای با وعده ازدواج وارد یک رابطه می‌شوند خاطرنشان می‌کند: "علت اصلی این موضوع به بحران جنسی در جامعه بازمی‌گردد. سن ازدواج بالا رفته و تعداد افراد مطلقاً مجرد دائماً رو به افزایش است، اما به این معنا نیست که نیازها هم رو به کاهش است، بلکه نیازها ثابت‌اند و چون برطرف نمی‌شوند و راهی برای فروکش‌کردن مشروع و عرفی آنها وجود ندارد، افراد ناچار وارد روابط دوستی شده و دست به دادن وعده و وعید به طرف مقابل می‌زنند. این روزها مردان و پسرانی با وعده ازدواج وارد رابطه‌ای می‌شوند که موقعیت مالی مناسبی هم ندارند و در نهایت هم یا اموال دختران را به سرقت می‌برند یا بهره‌برداری جنسی می‌کنند". سؤالی که معمولاً دخترها بعد از این اتفاقات می‌پرسند این است که آیا می‌توانند از طریق قانون مسأله فریب‌خوردن خود را پیگیری کنند و حمایت حقوقی و قانونی از آنها خواهد شد یا خیر. مژگان عزیزی؛ کارشناس حقوقی در گفت‌وگو با مهرخانه به این سؤال پاسخ داد.فریب در ازدواج یا فریب در وعده ازدواج؟ عزیزی با اشاره به این‌که فریب یا تدلیس در ازدواج از قدیم‌الایام وجود داشته است، گفت: گونه‌های فریب هم متفاوت است و به‌طور کلی می‌توان آن را به فریب و تدلیس در خود ازدواج و فریب در وعده ازدواج تقسیم کرد. فریب در ازدواج به این صورت است که مثلاً طرف می‌گفت من دکتر یا مهندس هستم و خصوصیات خاصی دارم و آن دختر یا پسر بر مبنای این ادعاها با طرف مقابل خود ازدواج می‌کرد، اما بعد از ازدواج متوجه می‌شد که طرف آن خصوصیات را ندارد. به این مسأله فریب یا تدلیس در ازدواج می‌گفتند که در ماده 647 قانون مجازات اسلامی در این خصوص جرم‌انگاری شده است و اگر یکی از طرفین خلاف واقعیت را بگوید و بر مبنای آن عقدی صورت بگیرد، می‌توان او را مجازات کرد. او افزود: وقتی دختر و پسر با هم آشنا و دوست می‌شوند و پسر به دختر وعده ازدواج می‌دهد و صمیمیت ایجاد و رابطه جنسی بین آنها برقرار می‌شود، نمی‌توانیم این مسأله را فریب در ازدواج بدانیم چون هنوز ازدواجی رخ نداده و در نتیجه فریب در ازدواج واقع نشده است. در واقع، می‌توانیم نام آن را فریب در وعده ازدواج بگذاریم؛ چون هر یک از این نام‌ها بار حقوقی متفاوتی دارند. این کارشناس حقوقی اظهار داشت: ماده 244 قانون مجازات اسلامی اولین ماده‌ای که در خصوص زناست، زنا و زنای به عنف را تعریف می‌کند. تبصره 2 این ماده می‌گوید اگر مردی، خانمی را فریب دهد و آن خانم نابالغ باشد، تجاوز صورت گرفته و آن را تجاوز به عنف محسوب می‌کنیم، اما وقتی پسری با وعده ازدواج با دختری رابطه جنسی برقرار می‌کند، چیزی که اتفاق می‌افتد عملاً فریب نیست و خود دختران دچار ساده‌لوحی می‌شوند. این مسأله زیاد شایع شده که مثلاً پسر می‌گوید من قبلاً نامزد داشتم و طرف سردمزاج بوده و می‌خواهم ببینم تو این‌گونه نباشی یا می‌خواهم همسر آینده‌ام مرا تأمین کند و برای همین قبل از ازدواج با هم رابطه جنسی داشته باشیم. برخی دختران هم از روی ساده‌لوحی و برای به‌دست آوردن دل آن پسر، تن به این رابطه می‌دهند؛ در‌صورتی‌که شواهد و قرائن دال بر این است که پسر او را نمی‌خواهد. چون اگر پسر بخواهد با آن دختر ازدواج کند، می‌گوید به خواستگاریت می‌آیم، نه این‌که بخواهد با او رابطه جنسی برقرار کند.وقتی مسأله‌ای قابل پیش‌بینی باشد فریب محسوب نمی‌شود عزیزی با بیان این‌که دخترها به این رابطه تن می‌دهند و بعد می‌گویند پسر مرا گول زده است، خاطرنشان کرد: درصورتی‌که گول‌زدنی وجود نداشته؛ چون مسأله کاملا قابل پیش‌بینی بوده است. موقعیتی که قابل پیش‌بینی است، فریب نیست و در واقع فرد اقدام علیه خود کرده است. باید ابتدا توجه داشته باشیم که فریب به چه معناست. وقتی دختر بر مبنای شواهد و قرائن و جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم و در این خصوص اطلاع‌رسانی می‌شود، می‌تواند مسأله را پیش‌بینی کند، پس فریب اتفاق نیفتاده است. فریب در جایی اتفاق می‌افتد که قابل پیش‌بینی نباشد. مثلاً وقتی خانم و آقایی قرار می‌گذارند که یکی ملک را بفروشد و دیگری بخرد و بر این وعده جلو می‌روند و به جایی می‌روند که قول‌نامه را امضا کنند، اما به جای آن آقا چند نفر دیگر هم می‌آیند و به آن خانم آزار می‌رسانند، این مسأله غیرقابل پیش‌بینی است و می‌توانیم آن را تجاوز محسوب کنیم، اما این مورد که پسر با وعده ازدواج با دختر رابطه جنسی داشته باشد و دختر هم به این کار رضایت دهد، اما این رابطه به ازدواج ختم نشود، یک امر خلاف عرف است. او در ادامه گفت: در کجای عرف امروزی ما رابطه جنسی مقدمه‌ای برای ازدواج است؟ دختر کاملاً باید می‌دانست که قصد پسر فقط ایجاد رابطه جنسی بوده نه ازدواج. مدت‌ها این دو با هم رابطه برقرار می‌کنند، وعده‌های گوناگون می‌دهند، عکس‌های مختلف از هم می‌گیرند و بعد که کار از کار گذشت و دختر دید قصد پسر ازدواج نیست، ادعای گول خوردن می‌کند. در این موارد بسته به هر شرطی، باید به عرف رجوع کرد و این‌که این موارد در عرف ما عملاً مصداقی از فریب است یا خیر؛ نظر عقلای جامعه در خصوص این پرونده‌ها این است که فریب نبوده است. این پرونده‌ها مانند این است که خانم و آقایی وعده رابطه نامشروعی با هم بگذارند و مرد بگوید که اگر تو این کار را کنی، من هم فلان کار را برایت می‌کنم، اما حالا که خانم به این رابطه تن داده، مرد به قولش وفا نکند. این موارد را نمی‌توان مصداق تجاوز دانست. پسر تنها به وعده‌اش عمل نکرده، اما خانم با رضایت و طیب‌نفس به این عمل رضایت داده است و در واقع فریبی که موجب اجبار خانم به این رابطه شده باشد، وجود ندارد. البته، باز هم در هر مورد و پرونده باید به شرایط کلی آن نگاه کرد، اما قاعده کلی در این پرونده‌ها چنین است. در نهایت، بستگی به شرایط دارد و بر مبنای شرایط باید ببینیم واقعاً فریب صورت گرفته است یا خیر.وقتی دختر می‌خواهد با یک نفر ارتباط داشته باشد، اما چند نفر به او تجاوز می‌کنند این کارشناس حقوقی در پاسخ به این سؤال که اگر پسری به دختر وعده ازدواج دهد، اما بخواهد قبل از ازدواج رابطه جنسی داشته باشند و دختر هم قبول کند، اما وقتی قرار است این رابطه برقرار شود پسر با چند مرد دیگر بیاید و همه به دختر تجاوز کنند، از نظر قانونی چقدر قابل پیگیری است، اظهار داشت: تصمیم‌گرفتن در مورد این مصادیق بر مبنای شرایط است. در قوانین ما بحث کلی زنای به عنف و زنای محصن و دیگر اقسام زنا و یا جرایم مادون زنا جرم‌انگاری شده و در این مواد شرایط بیان شده است. برای مثال شما دو پرونده را در نظر بگیرید؛ زمانی خانمی با آقایی وعده رابطه جنسی در مکان و زمانی خاص می‌گذارد و بعد از ورود به آن مکان متوجه می‌شود که غیر از فرد موردنظر افراد دیگری نیز وجود داشته‌اند. هم‌چنین پرونده‌ای را در نظر بگیرید که خانم و آقایی با یکدیگر در قالب دوستی وعده دیداری را می‌گذارند و بعد از ورود در محل، خانم با چند نفر دیگر مواجه می‌شود و این رابطه نامشروع صورت می‌گیرد. عزیزی خاطرنشان کرد: در خصوص پرونده اول باز هم شرایط متفاوت است؛ گاهی فرد وارد محل دیدار می‌شود و بعد با زور و تهدید و حتی ربایش خانم را به جایی می‌رسانند و بعد رابطه نامشروع صورت می‌گیرد و گاهی نیز وضعیت به‌گونه دیگری است و خانم با ملاحظه 4 نفر دیگر هر چند که اکراه باطنی دارد، اما به این عمل دست می‌زند. این مورد که قطعاً زناست و نمی‌توان آن را تجاوز دانست. در خصوص پرونده اول هم باید بیان داشت که با توجه به اوضاع و احوال و شرایط، باید ملاحظه کرد که آیا این تهدید و ربایش به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم به قاعده اقدام مربوط می‌شود و به نوعی قابل پیش‌بینی بوده یا خیر و بسته به تمامی این موارد نتایج متفاوت می‌شود. او افزود: در خصوص مورد دوم نیز همین‌گونه است. گاهی ارتباط دختر و پس قبل از وعده دیدار با یکدیگر به‌گونه‌ای است که خانم می‌تواند از نحوه پیامک‌ها، رفتار و... پیش‌بینی کند که احتمال وقوع چنین رخدادی وجود دارد و بنابراین نمی‌توان آن را تجاوز محسوب کرد و گاهی نیز پیامک‌ها و گفت‌وگوهای روزانه در حد معمول و سلام و احوال‌پرسی است و در این صورت می‌تواند از مصادیق تجاوز قلمداد شود. در نهایت باید بیان کنم که ما مواد کلی تجاوز و زنا را داریم و بسته به شرایط و احوال هر پرونده اگر عنصر فریب و تهدید و ربایش بدون قصد پیشینی و زمینه‌سازی از جانب خود بزه‌دیده وجود نداشته باشد، مشمول تجاوز و در غیر این صورت مشمول زنا و یا جرایم مادون زنا می‌شود. پس اول باید ببینیم فریب را چه چیزی تعریف می‌کنیم و مصادیق آن چیست. همچنین باید بدانیم که تهدید و اکراه چیست و بسته به شرایط مندرج در قانون و اوضاع و احوال عرف و شرایط هر پرونده حکم قضیه را صادر کرد.      مهرخانه ]]> روابط سالم دختر و پسر Mon, 15 Aug 2016 14:26:26 GMT http://migna.ir/vdcd5n0s.yt05j6a22y.html ویژگی های خانواده هاي سالم و ناسالم http://migna.ir/vdcjthet.uqeaozsffu.html ویژگی های خانواده ناسالم: اعضای خانواده با یکدیگر رابطه ای ندارند و مانند چند " ربات " کنار هم زندگی می کنند. اعضای خانواده کمتر یکدیگر را ملاقات می کنند. در خانواده فضای گفت و شنود وجود ندارد و اعضاء یکدیگر را تحقیر و سرزنش می کنند! اعضای خانواده، از یکدیگر نفرت دارند و دائما عیب جویی می کنند و در حال مشاجره و بگوومگو هستند! اعضای خانواده نسبت به رفتار یکدیگر بی تفاوت هستند و در فضای خانه یاس و بدبینی حاکم است. اعضای خانواده نسبت به امور خانه و خانواده بی تفاوت هستند و احساس مسئولیت نمی کنند. میان اعضای خانواده، پنهان کاری، فریب کاری و عدم صداقت حاکم است. زن و شوهر با یکدیگر رابطه جنسی ندارند یا از رابطه جنسی خود رضایت ندارند. اعضای خانواده با یکدیگر آمرانه، پرخاشگرانه و توهین آمیز برخورد و رفتار می کنند! پدر و مادر و یا یکی از آنها به دلیل اشتغال بیش از حد حضور ندارند و قابل دسترس نیستند. به نیازهای اعضای خانواده، به ویژه نیازهای روانی آنان، مانند محبت و احترام، توجه نمی شود. زن و شوهر از ازدواج با یکدیگر ابراز پشیمانی می کنند و عدم رضایت خود را در رفتار و گفتارشان بروز می دهند. اعضای خانواده مایوس هستند. اعضای خانواده گذشته نگر هستند و شکست ها را بزرگنمایی می کنند و آینده را تیره و تار می بینند. در میان اعضای خانواده، پنهان کاری، عدم اعتماد و عدم رازداری وجود دارد. پدر و مادر، فرزندان را مانع خوشبختی و پیشرفت خود می دانند و از داشتن فرزندان ابراز پشیمانی می کنند. اعضای خانواده، هنگام بروز مشکلات و مصیبت ها در کنار یکدیگر نیستند و از هم حمایت نمی کنند. به غم ها و شادی های یکدیگر توجه ندارند و هرکس در دنیای خودش به سر می برد. رذایل اخلاقی حاکم است، مانند: دروغ، غیبت، ناسپاسی، خیانت، نفاق، ریا و بدبینی. فضای ناسپاسی و طلب کاری حاکم است و اعضای خانواده برای زحمات یکدیگر ارزشی قایل نیستند. زن و شوهر همواره با اعمال و گفتار خود یکدیگر را آزار می دهند، سعی می کنند از هم انتقام بگیرند و با عیب جویی، ایجاد تنش کرده و سلامت خانواده را تهدید می کنند. یک نفر تصمیم می گیرد و به اعضای خانواده تحمیل می کند و بقیه اعضا باید اطاعت و متابعت کنند. مسئولیت ها فقط به عهده پدر و مادر است و به فرزندان مسئولیت نمی دهند. در نتیجه آنان تنبل و مسئولیت ناپذیر بار می آیند.-ویژگی های خانواده سالم میان اعضای خانواده روابط سالم و تفاهم آمیز وجود دارد و آنان با یکدیگر در تعامل هستند. اعضای خانواده از مصاحبت یکدیگر لذت می برند و فرصت هایی را برای با هم بودن، بحث و گفتگوی آزاد و بدون واهمه در نظر می گیرند و به حرف های یکدیگر فعالانه گوش می دهند. اعضای خانواده در بحث های خانوادگی مشارکت می کنند و حضوری فعال دارند و احساس ها و اندیشه ها و نگرانی های خود را به راحتی بیان می کنند. اعضای خانواده نسبت به رفتار یکدیگر حساس هستند و به یکدیگر انرژی مثبت می دهند. اگر یکی از اعضای خانواده دچار ناراحتی شود، علت را جویا می شوند و مشکل را با کمک یکدیگر حل می کنند. میان اعضای خانواده تقسیم کار وجود دارد و اعضای خانواده نسبت به امور خانه و خانواده احساس مسئولیت می کنند. میان اعضای خانواده، اعتماد، صداقت و احترام متقابل وجود دارد. زن و شوهر از یک رابطه جنسی سالم، رضایت بخش و امن برخوردارند. میان اعضای خانواده به ویژه پدر و مادر، همدلی، همفکری، همکاری و هماهنگی وجود دارد. اعضای خانواده، با یکدیگر مودبانه، محبت آمیز و با احترام صحبت و رفتار می کنند. پدر و مادر حضوری دائمی، فعال و با کیفیت دارند. فضای خانه، گرم و صمیمی است و اعضای خانواده کنار یکدیگر احساس امنیت و آرامش روانی می کنند. زن و شوهر نسبت به یکدیگر و پدر و مادر نسبت به فرزندان محبت غیرمشروط دارند. زن و شوهر از ازدواج خود ابراز خرسندی و رضایت می کنند. اعضای خانواده، امیدوار هستند و یکدیگر را به امید دعوت می کنند. اعضای خانواده به ارزش تلاش و سخت کوشی توجه می کنند و معتقد هستند که نابرده رنج، گنج میسر نمی شود. در میان اعضای خانواده، اعتماد متقابل، امانت داری و رازداری وجود دارد. زن و شوهر با عشق زندگی می کنند. اعضای خانواده، با نشاط و با روحیه هستند. والدین به وجود فرزندان خود افتخار می کنند و خداوند را شاکر هستند. پدر و مادر در حق فرزندان خود دعا می کنند. هنگام بروز بحران مانند بیکاری، بیماری، ورشکستگی و مرگ و میر، اعضای خانواده به یکدیگر نزدیک و متحد می شوند تا با بحران مقابله کنند. در خانواده، ارزشها و فضایل اخلاقی حاکم است، مانند شرافت، صداقت، وفاداری، تعهد، خوش بینی، توکل و صبر. فضای قدردانی، تشکر و شکرگزاری وجود دارد و اعضای خانواده برای زحمات یکدیگر ارزش قائل هستند. زن و شوهر تلاش می کنند از هرگونه حرف یا عملی که موجب رنجش یا کدورت شود و دوام و بقای خانواده را تهدید کند، اجتناب کنند و به حساسیت های مثبت و منفی یکدیگر توجه دارند. فضای عفو و گذشت وجود دارد و همواره محبت ها و خوبی ها و خاطره های مثبت و خوشایند را مورد تاکید قرار می دهند. اعضای خانواده با هم تصمیم می گیرند و به یکدیگر کمک می کنند تا هرکس خود تصمیم بگیرد. والدین به فرزندان مسئولیت می دهند و آنان مسئولیت می پذیرند.اعضای خانواده از زنده بودن و زندگی کردن کنار هم لذت می برند. - نویسنده: دکتر احمد به پژوه منبع: ماهنامه پیوند - شماره 388 ]]> روانشناسی اجتماعی Mon, 15 Aug 2016 13:33:45 GMT http://migna.ir/vdcjthet.uqeaozsffu.html چه مردانی دست بزن دارند؟! http://migna.ir/vdcamane.49n0a15kk4.html خشونتگرها چه شخصیتی دارند و چه کسانی حاضر نمی‌شوند از یک رابطه خشونت بار بیرون بیایند؟ چهار سال است که از همسرش جدا شده اما پشیمان است. دلیل طلاقش فحاشی و کتک‌زدن‌های شوهرش بوده اما حالا که تنها شده، می‌گوید کاش حتی به قیمت کبودی‌های روی بدنم، در خانه شوهرم می‌ماندم. اینکه سرنوشت یک زن پس از طلاق به کجا می‌رسد که هر روز دشنام شنیدن و آسیب دیدن را بر به دست آوردن آزادی‌اش ارجح می‌داند، موضوع این مطلب نیست اما در ادامه، با کمک هرایر دانلیان، روانشناس و زوج درمانگر، به شما می‌گوییم کسانی که با همسرشان رفتاری خشونتگرانه دارند چه کسانی هستند و آنهایی که ترجیح می‌دهند جسم و روان‌شان در رابطه زن و شوهری آسیب ببیند اما مهر طلاق به شناسنامه‌شان وارد نشود، چه ویژگی‌هایی دارند.بیمار روانی است؟ تنها برخی از افرادی که دست به خشونت‌ می‌زنند، دچار اختلالات روانی هستند. گرچه برخی از افرادی که دست به خشونت خانگی می‌زنند دچار اختلال شخصیت هستند، اما همیشه بیماران روانی نیستند که مرتکب این رفتارها می‌شوند. در صورتی که فرد مقابل شما به اختلال شخصیت دچار باشد، می‌توانید پیش از اینکه پای خشونت به رابطه‌تان باز شود، با تشخیص برخی رفتارهای شدید و کاملا مشخص از بیماری او باخبر شوید. این افراد دارای افکاری ناسالم هستند و البته از نظر خودشان رفتارهای‌شان کاملا طبیعی و سالم است. آنها ناگهان خشمگین می‌شوند، از کوره در می‌روند، در کنترل رفتارهای‌شان ناتوان هستند و گاهی دچار سوء‌مصرف مواد مخدر هم می‌شوند که باعث تشدید رفتارهای نادرست‌شان می‌شود. چهار ستون روانش سالم است؟ تنها مبتلایان اختلال شخصیت نیستند که دست به خشونت خانگی می‌زنند. گاهی فرد دچار این اختلال نشده اما رگه‌هایی از آن را در رفتارها و شخصیتش می‌توان دید. فردی که همه علائم این اختلال را ندارد اما رگه‌هایش را در رفتارهای خود نشان می‌دهد، تکانه‌ای است. یعنی نمی‌تواند هیجان‌هایش را کنترل کند و به این هیجانات اجازه می‌دهد که ناگهان به عمل تبدیل شوند. خشم آنها می‌تواند به آزار جسمی هم تبدیل شود و نشان دادن رفتار انفجاری هم می‌تواند یکی دیگر از ویژگی‌های این افراد باشد. این افراد گرچه به‌طور کامل علائم اختلال شخصیت را ندارند، اما می‌توانند به‌شدت آسیب‌زننده باشند و خشمشان به سادگی به رفتار تبدیل شود. البته اگر آنها را در شرایط و محیطی دیگر ببینید، ممکن است از این واقعیت بی‌خبر بمانید، چراکه این افراد در مواقع دیگر می‌توانند بسیار آرام و راحت به نظربرسند.   ظاهری مودب و باوقار دارد؟     برای تشخیص اینکه آیا فرد در آینده رفتارهای خشونت‌آمیز در محیط خانه از خود نشان دهد یا نه، نمی‌توانید رفتارهای اجتماعی او را مبنای قضاوت قرار دهید. شما به محیطی نیاز دارید که فرد معمولا در آن به چنین رفتارهایی دست می‌زند و واقعیت تلخ این است که در بسیاری موارد، شکل‌گیری رابطه زن و شوهری است که به او بستری برای نشان دادن این رفتارها می‌دهد. گذشته از این، در اغلب موارد حتی خود فرد هم نمی‌داند که قرار است در آینده به یک خشونتگر تبدیل شود. برای مثال همسرش را کتک بزند و اگر پیش از این چنین رابطه‌ای را تجربه نکرده باشد، احتمالا از داشتن چنین قابلیتی، بی‌خبر خواهد بود. در بسیاری موارد دشواری تشخیص این آدم‌ها بیشتر از آنچه تاکنون گفتیم، است چراکه آنها ممکن است با روی آوردن به یک مکانیسم دفاعی، در مواقع دیگر رفتاری کاملا متضاد از خود نشان دهند و کاملا آرام و مبادی آداب باشند. زود از کوره در می‌رود؟ آدم‌هایی که کمی تند مزاج هستند، پتانسیل تبدیل شدن به یک خشونتگر را دارند اما همیشه به چنین فردی تبدیل نمی‌شوند اما اگر فردی که اهل خشونت است، به شکل مرضی این رفتار را ابراز کند، خشونتگری‌ او تنهامحدود به چهاردیواری خانه نمی‌شود؛ چنین فردی ممکن است هر کسی را مورد ضرب و شتم قرار دهد و مشکلش آنقدر واضح است که به راحتی می‌‌توان آن را تشخیص داد. اما همان‌طور که گفتیم، همه خشونتگر‌ها بیمار نیستند و در بسیاری مواقع، در مقابل کسی دست به خشونت می‌زنند، آزار جسمی می‌رسانند، فحاشی می‌کنند و او را در معرض آزار روانی قرار می‌دهند که اجازه این کار را به آنها می‌دهد. خشونت خانگی تنها کتک زدن نیست قربانیان چه کسانی هستند؟ خشونت خانگی تنها کتک زدن نیست؛ ما در ادامه به شما می‌گوییم که چه کسانی در یک رابطه پر از خشونت قرار می‌گیرند؟ اعتماد به نفس‌شان پایین است کسانی که به فرد خشونتگر اجازه نشان دادن چنین رفتار‌هایی را می‌دهند، اغلب اعتماد به نفس پایینی دارند. این افراد قدرت بیان خواسته‌های‌شان را ندارند و نمی‌توانند در مقابل آنچه که از نظرشان نادرست یا حتی ظالمانه‌ است، ایستادگی کنند. می‌ترسند ترس از آینده باعث می‌شود قربانیان در رابطه‌ای ناسالم بمانند. ازدواج به دلیل ترس از ماندن در خانه پدر، ترس از تنها ماندن، ترس از مسخره شدن به خاطر تجرد در سن بالا و. . . قطعا تبعات خوشایندی نخواهد داشت. به ‌خاطر ترس به خانه بخت رفته‌اند افرادی که از سر ترس ازدواج می‌کنند، حتی اگر خودشان هم ندانند این پیام را به فرد مقابل‌شان هم منتقل می‌کنند. همسر آنها فکر می‌کند «هرکاری بکنم او می‌ماند» و به همین دلیل تلاشی برای هدایت رابطه به مسیری سالم نمی‌کند. همه ما از لحظه‌ای که با هم آشنا می‌شویم به شکل خودآگاه و ناخودآگاه همدیگر را چک می‌کنیم و با جمله‌هایی که می‌گوییم و رفتارهایی که انجام می‌دهیم، خود را به دیگری معرفی می‌کنیم و حتی به بخش گسترده‌ای از رفتار او هم شکل می‌دهیم. آدمی که ناخودآگاه این باور را منتقل می‌کند که من از تنهایی می‌ترسم و از اینکه تو از رابطه بیرون بروی می‌ترسم، به فرد مقابلش این پیام را می‌دهد که حتی اگر قربانی خشونت شوم هم چاره‌ای جز ماندن در این رابطه ندارم. مثال ساده‌اش خانمی است که می‌گفت: «به خواستگارم گفتم که من از پدرم خیلی می‌ترسم و نباید بعد از ساعت ۱۰ به خانه ما زنگ بزنی.» آقای خواستگار بعد از این ساعت به او زنگ زده بود و خانم می‌گفت: «من ۴۵ دقیقه با او صحبت کردم که چرا ۱۰ به بعد زنگ زدی.» همین اتفاق ساده چه پیامی را به مردی که در این رابطه‌است می‌دهد؟ درواقع به او می‌گوید که من از تو بیشتر از پدرم می‌ترسم و به سادگی زمینه قرار گرفتن در رابطه‌ای یکطرفه و حتی خشونت‌آمیز را فراهم می‌کند. حواس‌شان به خط‌قرمز‌ها نیست هر فرد خط قرمزهایی برای خودش دارد و وقتی طرف مقابل آگاهانه یا ناآگاهانه آنها را زیر پا بگذارد، به او واکنش نشان می‌دهد. این واکنش می‌تواند کلامی یا غیرکلامی باشد و باعث شود در آینده این خطوط قرمز به رسمیت شناخته شده یا شکسته شوند. وقتی فرد به شکسته شدن این مرز‌ها واکنش نشان می‌دهد اما فرد مقابل دوباره این رفتار را تکرار می‌کند، چه پیامی منتقل می‌شود؟ این پیام که «هرکاری می‌خواهی بکن؛ من خیلی ناراحت می‌شوم اما در رابطه می‌مانم». جای بهتری برای رفتن ندارند همه افرادی که مورد خشونت خانگی قرار می‌گیرند به بیرون آمدن از رابطه ناسالم فکر نمی‌کنند. در شرایطی که حمایت اجتماعی چندانی از این افراد صورت نمی‌گیرد، قربانی به خود می‌گوید اگر رنج ماندن در این رابطه را بکشم، بهتر از آن است که تنها شوم و به خیال خودش بین بد و بدتر یکی را انتخاب می‌کند. طلاق و زن مطلقه بودن در جامعه ما هنوز کاملاً پذیرفته شده نیست و از آنجا که هر کشوری فرهنگ خود را دارد، نمی‌توان انتظار داشت فردی که بعد از طلاق آینده تلخ‌تری در انتظارش است و از حمایت اجتماعی و حتی خانوادگی برخوردار نیست، به‌خاطر ترک این خشونت، به بستر خشونت‌بارتری وارد نشود. نمی‌خواهند به ضعف‌شان اعتراف کنند کتک خوردن به معنی ضعیف بودن است و خیلی سخت است که فرد اعتراف کند که «من ضعیف هستم!». بیان خشونت و صحبت کردن در مورد آن، در درجه اول یعنی قبول چنین ضعفی. به همین دلیل بسیاری از قربانیان سکوت را انتخاب می‌کنند و توان به اشتراک گذاشتن اندوه‌شان را با دیگران ندارند. آینده روشنی برای خود نمی‌بینند   «طلاق بگیرم بعد چه کنم؟» این سوالی است که خیلی از قربانیان پاسخ خوشایندی برایش ندارند. اگر به خانه پدرم برگردم و آنجا هم مورد خشونت قرار بگیرم چه؟ اگر از پس تنها زندگی کردن بر نیایم چه؟ اگر دوباره با کسی ازدواج کنم که من را کتک بزند چه؟ پاسخ مبهمی که برای همه این سوالات وجود دارد، می‌تواند میل قربانی به ماندن در رابطه را بیشتر از ترک کردن همسر خشونتگرش کند.-اكوفارس ]]> روانشناسی اجتماعی Sat, 06 Aug 2016 05:04:50 GMT http://migna.ir/vdcamane.49n0a15kk4.html