پایگاه خبری علمی، آموزشی و تحصیلات تکمیلی میگنا - آخرين عناوين موفقیت و مدیریت :: نسخه کامل http://migna.ir/Psychology/Success-and-Management Sun, 13 Aug 2017 18:02:36 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://migna.ir/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط پایگاه خبری میگنا http://migna.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری میگنا آزاد است. Sun, 13 Aug 2017 18:02:36 GMT موفقیت و مدیریت 60 آموزش مدیریت مالی به کودک با «پول توجیبی» http://migna.ir/vdcg339t.ak9qz4prra.html به گزارش ميگنا يکی از مسائل مهمی که در مدارس به دانش آموزان یاد نمی دهند و بار آموزشی اش به طور کامل بر دوش والدین افتاده مدیریت مالی است. مدیریت مالی امری است که اگر فرد در کودکی و نوجوانی آن را نیاموزد در بزرگسالی با مشکل مواجه خواهد شد. این مسئله غالبا از راه پول توجیبی دادن به کودکان صورت می گیرد.  یعنی والدین مبلغ مشخصی را به شکل منظم و بدون شرط و شروط در اختیار فرزند قرار می دهند.   مقدار پول توجیبی  روشن است که مبلغ پول توجیبی با توجه به سن فرزند و با توجه به وضعیت عمومی قیمت ها باید تعیین شود به این معنا که نه آن قدر کم باشد که نتوان نام پول بر آن گذاشت و نه آن قدر زیاد که فرزند در دام ولخرجی بیفتد و ارزش پول را نفهمد. انواع پول توجیبی  در میان خانواده ها دو نوع پول توجیبی مرسوم است. برخی ها مخارج اصلی فرزند را برعهده می گیرند و مبلغی متوسط در اختیار او قرار می دهند. بعضی ها مبلغ زیادی به فرزندشان می دهند و تمام مخارجش از جمله هزینه های لباس، کفش، وسایل مدرسه، کرایه های رفت و آمد و... را بر عهده ی خودش می گذارند.  این نوع پول توجیبی یک جنبه مثبت و یک جنبه منفی دارد. جنبه مثبتش این است که فرزند نیاز به برنامه ریزی بیشتری پیدا می کند و مدیریت مالی را به شکل بهتری می آموزد. همچنین از وضعیت گرانی و قیمت اشیای مختلف مطلع می شود و می فهمد که پول هرچقدر هم که زیاد باشد زود تمام می شود. جنبه منفی اش این است که شاید فرزند نتواند اولویت ها را تشخیص دهد و در نتیجه به جای خرید وسایل ضروری، هزینه های بیهوده ای برای خودش بتراشد. مثلا شاید کفشش پاره شده باشد یا نیاز به کتاب و دفتر داشته باشد اما پولش را خرج اسباب بازی کند. در این زمینه بهتر است والدین تا وقتی کودکشان کم سن و در دوره ی ابتدایی و راهنمایی است از شیوه ی اول پول توجیبی استفاده کنند و بعد در دوره دبیرستان روش دوم را در پیش بگیرند. فواید پول توجیبی شکی نیست که دادن پول توجیبی به فرزندان امری مهم است و تاثیر مستقیمی بر آینده مالی آنها دارد. در بخش اصلی این یادداشت می خواهیم چند نمونه از فواید این کار را مطرح کنیم: یادگیری مدیریت فرزند می داند که گاهی خواسته هایش زیاد و نامحدودند اما پولی که برای تامین خواسته ها در اختیارش هست اندک و محدود است. او در این وضعیت ناچار می شود که اولویت ها را بررسی کند و بی گدار به آب نزند تا بتواند به بهترین شکل از پول هایش بهره ببرد نه اینکه با خرید چیزهای غیر ضروری بی پول شود.  پس انداز آشنایی با مفهوم مهم پس انداز از اصلی ترین فواید پول توجیبی دادن به کودک است. او به مرور می آموزد که برای خرید چیزهای بهتر و ارزشمندتر باید قید خرید چیزهای بی ارزش را بزند تا با جمع کردن پول هایش بتواند به خواسته اش برسد. همچنین می آموزد که همیشه باید مقداری پول برای روز مبادا ذخیره کند تا اگر روزی به طور ناگهانی نیاز به پول پیدا کرد دستش خالی نباشد.  احساس استقلال  نیاز به مستقل شدن احساسی است که در همه فرزندان به ویژه نوجوانان وجود دارد. آن ها دوست دارند خودشان تصمیم گیرنده امور زندگی شان باشند و کسی برایشان تعیین تکلیف نکند. پول توجیبی حس استقلال را برای فرزندان به ارمغان می آورد به گونه ای که آن ها احساس می کند در بخش هایی از زندگی شان دیگر نیازی به پیروی کامل از والدین ندارند و می توانند طبق نظر خودشان رفتار کنند. جلوگیری از زیاده خواهی  همه کودکان و نوجوانان گاهی توقعاتی دارند که تامین آن ها برای والدین سخت است. پول توجیبی باعث می شود که فرزند یاد بگیرد اگر توقع خرید وسیله ای گران و خارج از چارچوب دارد باید خودش برای تامین هزینه اش دست به کار شود و  انتظارات بیجا از والدین نداشته باشد. فهمیدن ارزش پول  ارزش پول فقط در سایه محدودیت پول فهمیده می شود. نفهمیدن ارزش پول عامل اصلی ولخرجی و تنگدستی است. کودک با دریافت پول توجیبی می فهمد پول چیزی نیست که به آسانی به دست بیاید و در نتیجه به مرور می آموزد که باید با مدیریت صحیح آن را حفظ و خرج کند.  دو نکته * حتما فرزندتان را با مفهوم بخشندگی و کمک به ناتوانان آشنا کنید از او بخواهید همیشه بخشی از پولش را به نیازمندان ببخشد و با پرهیز از خساست، انسانیت خود را تقویت کند. - بعضی از کودکان حاضر به دریافت پول توجیبی نمی شوند و به والدین می گویند "هروقت چیزی خواستم شما برام بخرید" این امر غالباً به دلیل کمبود اعتماد به نفس در کودک رخ می دهد. او از طرفی می خواهد از زیر بار مسئولیت مدیریت مالی شانه خالی کند و از سویی دیگر نمی خواهد با دریافت یک مقدار مشخص پول، خواسته هایش را محدود کند. والدین در این موقعیت باید به فرزندشان انگیزه بدهند و به او بگویند که از پس مدیریت مالی بر می آیند و نباید وابستگی کامل به پدر و مادر داشته باشد. نويسنده: محمد حمله دار ]]> روانشناسی کودکان Sun, 13 Aug 2017 08:49:19 GMT http://migna.ir/vdcg339t.ak9qz4prra.html ۴۲ توصیه‌ای که ضامن موفقیت شماست http://migna.ir/vdcjymex.uqeyyzsffu.html قطعا رسیدن به نتایج مطلوب مورد نظر در ذهن یک شبه ممکن نیست، اما لازم هم نیست که یک عمر منتظر بمانید تا به آن‌ها دست پیدا کنید.  در این گزارش راهکارهایی برای از بین بردن بی ارادگی آمده که با انجام دادن همه‌ این موارد می‌توان پیشرفت خود را در هر امری تضمین کرد، که به چند قسمت از آن‌ها اشاره می‌کنیم: ۱. هر روز یک کتاب بخوانید ۲. یک زبان جدید یاد بگیرید ۳. یک سرگرمی جدید انتخاب کنید ۴. یک دوره آموزشی جدید انتخاب کنید ۵. یک اتاق الهام بخش خلق کنید ۶. بر ترسهای خود غلبه کنید ۷. مهارتهای خود را ارتقا دهید ۸. زود از خواب بیدار شوید ۹. برنامه نرمش هفتگی داشته باشید ۱۰. کتاب راهنمای زندگی برای خود تدوین کنید ۱۱. برای خودتان در آینده نامه بنویسید ۱۲. از منطقه راحتی خودتان خارج شوید ۱۳. یک نفر را به چالش بکشید ۱۴. نقاط ضعف خودتان را پیدا کنید ۱۵. بازخورد دیگران را جویا شوید ۱۶. روی لیست کار‌ها مرکز کنید ۱۷. برای خود اهداف جسورانه انتخاب کنید ۱۸. معایب خود را قبول کنید ۱۹. وارد عمل شوید ۲۰. از افرادی که برای شما الهام بخش هستند یاد بگیرید ۲۱. یک عادت بد را ترک کنید ۲۲. یک عادت خوب را ترویج دهید ۲۳. از افراد منفی گرا دوری کنید ۲۴. یاد بگیرید با افراد سر سخت مقابله کنید ۲۵. از دوستان خود یاد بگیرید ۲۶. یادداشت روزانه داشته باشید ۲۷. در مورد پیشرفتهای شخصی وبلاگ بنویسید ۲۸. مربی یا راهنما بگیرید ۲۹. زمان خود را دربرنامه‌های گفتگوی آنلاین(چت) کاهش دهید ۳۰. شطرنج یا هر بازی استراتژیک دیگر یاد بگیرید ۳۱. تلویزیون دیدن را متوقف کنید ۳۲. چالش‌های ۳۰ روزه شروع کنید ۳۳. تفکر کنید و بیندیشید ۳۴. برای صحبت در جمع کلاس‌های فن بیان بروید ۳۵. با افراد مشهور در هر ضمینه آشنا شوید ۳۶. گذشته را کنار بگذارید ۳۷. یک سرمایه گذاری انجام دهید ۳۸. با اطرافیان خود مهربان باشید ۳۹. دل افرادی که از شما متنفر هستند را بدست آورید ۴۰. استراحت کنید ۴۱. حداقل روزی یک مقاله در مورد توسعه فردی بخوانید ۴۲. به رشد شخصی خود متعهد باشید   ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Thu, 13 Apr 2017 07:09:47 GMT http://migna.ir/vdcjymex.uqeyyzsffu.html نقش ژنتیک در توانایی رهبری و مدیریت http://migna.ir/vdcbwfba.rhbgzpiuur.html یک تحقیق علمی بسیار هیجان‌انگیز در سال ۲۰۱۳ یک متغیر متداول را در ژن CHRNB3 یافت که با احتمال اینکه فردی یک منصب رهبری را تصاحب کند یا نه در ارتباط است. اما این کشف چطور این باور را که همه افراد توانایی و قابلیت به دست آوردن مهارت‌های رهبری و تبدیل شدن به رهبری فوق‌العاده را دارند، به چالش می‌کشاند؟ تحقیقات ژنتیکی تا امروز اطلاعات بسیار مهمی درمورد اینکه ویژگی‌های شخصیتی، هوش، علایق و حتی ارزش‌های ما چطور شکل می‌گیرند، برای ما فراهم آورده است. بااینکه کشفیات ژنتیکی هنوز در مراحل ابتدایی خود هستند، نکاتی که درمورد رهبران و آموزشات منابع انسانی بسیار گسترده بوده است. البته هر کشف ژنتیکی باید با کمی احتیاط مورد بررسی قرار گیرد. فقط به این دلیل که فردی یک متغیر خاص را در DNA خود دارد به این معنی نیست که ویژگی‌های مربوط به آن را از خود نشان خواهد داد. در ایجاد مهارت‌های جدید، یادگیری نواختن یک ساز موسیقی نمونه خوبی است برای اینکه ببینیم چطور تمرین و پیشرفت می‌توانند بر ژنتیک غالب شوند. تحقیقات بر روی دوقلوها هم این دیدگاه را تایید می‌کند. این تحقیقات که ویژگی‌های دوقلوهای همسان با DNA یکسان را با دوقلوهای غیرهمسان که در ۵۰٪ DNA خود یکسان هستند، مقایسه می‌کند، نشان می‌دهد که حدود ۵۰٪ از سبک شخصیتی و رهبری فرد از ژنتیک او ناشی می‌شود. این می‌تواند کشفی مثبت برای آندسته از افرادی باشد که DNA رهبری مناسب نیستند و به همه ما این فرصت را می‌دهد که سبک رهبری و مدیریتی خودمان را پیشرفت داده و تغییر دهیم تا با محیطمان سازگارتر باشد. اما باوجود این، تا قبل از اینکه انتخاب رهبران از طریق بررسی اطلاعات ژنتیکی افراد انجام شود، چه مدت زمان طول خواهد کشید؟ کشفیات ژنتیکی بسیار مهمی تا امروز برای توضیح ویژگی‌هایی مثل همدلی، هوش احساسی، خلاقیت، برونگرایی، روان‌رنجوری و ریسک‌پذیری انجام گرفته است. اما آیا شناسایی استعدادهای برتر می‌تواند تحت‌تاثیر ویژگی‌های ژنتیکی افراد باشد؟ آیا استاندارد امنیتی و معاینات سلامت شامل آزمایشات ژنتیکی هم خواهند شد؟ چشم‌انداز اینکه افراد با ترکیب DNA خود بعنوان بخشی از آزمایشات قبل از استخدام آشنا باشند ممکن است خیلی‌ها را بترساند. درواقع تا همین ۵ سال پیش آنالیز DNA بیش از ۱۰۰۰ یورو هزینه داشت. اما الان امروز اینکار با کمتر از ۱۰۰ یورو هم قابل انجام است و ممکن است تا ۱۰ سال آینده همه ما مجبور شویم کارت ترکیب ژنتیکی‌مان را مثل کارت شناسایی همیشه همراهمان داشته باشیم. چرا ژنتیک می‌تواند در آموزش منابع انسانی مهم باشد؟ ژنتیک به کنار، همه ما کسانی را می‌شناسیم که فاقد ویژگی‌هایی هستند که برای داشتن یک نقش رهبری بسیار مهم است و این یعنی تلاش آنها برای تبدیل شدن به یک رهبر یا مدیر کارآمد با شکست همراه خواهد بود. اگر همه ما برای رهبر شدن به دنیا نیامده باشیم، اینکه در آینده برای استخدام علاوه بر تست‌های روانشناختی که امروزه اغلب انجام می‌گیرد، مجبور به انجام آزمایش ژنتیکی هم شویم، چندان دور از ذهن نیست. چنین پیشرفت‌هایی پیشبینی می‌کند که درمورد علم ژنتیک ما با آینده‌ای ترسناک روبه‌رو هستیم. و هرچه تعداد افرادی که اطلاعات ژنتیکی خود را در این راستا بررسی می‌کنند و مراکزی که برای چنین آزمایشاتی راه‌اندازی می‌شوند، بیشتر شوند، احتمال اینکه مجبور باشیم به صورت رسمی و قانونی این آزمایشات را انجام دهیم، بیشتر خواهد شد. این مسئله مشکلات اخلاقی عظیمی را پیش خواهد آورد. بااینکه اطلاعات ژنتیکی در سازمان به خودی خود چیز بدی نیست، اینکه از این اطلاعات به چه نحوی استفاده می‌شود و اینکه چطور بر سیاست‌های تصمیم‌گیری اثر می‌‌گذارد، می‌تواند مخرب باشد. دانستن اینکه چه کسی ویژگی ژنتیکی مناسبی برای رهبری دارد به طرق مختلف برای شناسایی افراد با قابلیت‌های بالا و انتخاب اینکه آیا منابع بیشتری برای پیشرفت آنها در نظر گرفته شود یا خیر و یا اینکه استعداد تمامی کارکنان به طرق مختلف پیشرفت داده شود، چندان تاثیری ندارد. با این تغییر چشم‌انداز، منابع انسانی اگر می‌خواهد در قلب مشکلات مردمی سازمان باقی بماند، باید وارد عمل شود. باید قبل از اینکه بازار او را مجبور به استفاده از ژنتیک رهبری کند، آن را در برنامه کاری خود قرار دهد. منبع مقاله : hrmagazine.co.uk مترجم : زینب آرمند - مردمانورود به كانال ميگنـا ]]> موفقیت و مدیریت Tue, 14 Mar 2017 12:40:48 GMT http://migna.ir/vdcbwfba.rhbgzpiuur.html 15 عامل موفقیت که در مدرسه یادتان نمی‌‌دهند! http://migna.ir/vdcc0iq0.2bqx18laa2.html در این جا 15 مهارت اساسی زندگی لیست شده است که موفقیت شما را تعیین می کنند و با این حال هنوز در برنامه درسی مدارس جای نگرفته است؛ با این که باید در آن قرار بگیرد.-- 1- تشخیص کلاهبرداری! مدارس به طور معمول به دانش آموزان نمی آموزند که چگونه می توان نشانه های کلاه برداری را تشخیص داد و حداقل یک بار فریب خوردن تنها راه آموختن این است که چقدر کلاه برداری دنیا را پر کرده است. در دنیای امروز اگر بتوانید به محض دیدن یک معامله متوجه خطر آن شوید بسیار کارآمد خواهدبود؛ به ویژه در عصری که خیلی از افراد می توانند خود را در پشت چهره متغیر اینترنتی شان پنهان کنند. آموزش تشخیص کلاه برداری به دانش آموزان به آن ها اجازه می دهد که مسیری طولانی در زندگی شان پیش بروند. 2- مذاکره در بیشتر کلاس های درس فضای خیلی کمی به بحث و مذاکره اختصاص می یابد. هرتلاشی از سوی دانش آموزان برای بهترکردن اوضاع خودشان با ابروهای گره خورده معلم و انگشت اشاره کشیده شده اش به سوی دیوار مواجه می شود مگر آن که خود معلم روز خوبی را گذرانده باشد و تصمیم گرفته باشد که در مورد تاریخ مقرر شده برای سوال و جواب درسی خاص با دانش آموزان کوتاه بیاید. این واقعا مایه آبروریزی است. چون زمانی که شما وارد دنیای بزرگ بزرگسالی می شوید، داشتن قابلیت مذاکره برای بیرون آمدن از برخی شرایط جدی و دشوار، حیاتی خواهدبود. استراتژی های مذاکره به خصوص در دنیای کسب و کار مورد استفاده قرار می گیرند و آموزش چگونگی تسلط بر این مهارت از سنین کودکی باعث خواهدشد که کودک بعدها در زندگی سود زیادی به دست آورد. 3- دفاع شخصی فکر کردن در مورد این قضیه هیچ گاه خوب نیست؛ اما واقعیت این است که متاسفانه تعداد زیادی از افراد خطرناک در دنیا وجود دارند که ممکن است روزی به دلایل مختلف شما را به شخصه هدف بگیرند. برای در امان ماندن مهم است که اصول اولیه دفاع شخصی را بیاموزید؛ هم برای محافظت از خودتان در هنگام سخنرانی و هم در صورت اتفاق به صورت فیزیکی، دفاع شخصی بخشی جدانشدنی از زندگی ست و اگر بدانید که چطور می تواند در برابرشان از خود محافظ کنید، باعث افزایش اعتماد به نفس و شادبودن شما می شود و به شما اجازه می دهد تا یک زندگی سرشار از موفقیت داشته باشید. 4- سلامت روان مدارس گاهی اوقات کارگاه ها و فعالیت هایی برگزار می کنند که در آن نمایندگان مختلف سلامت از کلاسی به کلاس دیگر می روند اما در اغلب موارد جنبه سلامت روان به طور کلی به مشاور مدرسه بستگی دارد؛ تازه اگر مدرسه مشاوری داشته باشد. در اغلب موارد، جوانان امروز در زمینه سلامت روان به طور عمده در ناآگاهی باقی می مانند و مسائلی مانند افسردگی، بسیار ضعیف درک می شوند. در هر مدرسه باید آموزش درست سلامت روان صورت گیرد تا همه در مورد مشکلات ذهنی آگاهی یابند. 5- اجتماعی سازی این روزها مدیریت پروفایل های تان در اینترنت چیزی بیش از تعداد بالای لایک هاست. این می تواند تفاوتی بین پیشنهاد کاری عالی و مواجه شدن با رشته دنباله دار طرد شدن از کار ایجاد کند. اگر ظاهر پروفایل آنلاین خود را حرفه ای نگه دارید و به طور مرتب آن را چک کنید، باعث می شود که کارفرمایان بالقوه بلوغ تان به عنوان یک فرد را به رسمیت بشناسند و مدارس واقعا باید به طور گسترده ای هنر و نظم نهفته در ایجاد هویت اینترنتی منحصر به فردتان را آموزش دهند. 6- موارد اضطراری و کمک های اولیه کمک های اولیه باید در فواصل مشخص، در همه مدارس و همه سنین تدریس شوند. علم به طور مرتب به دنبال راه های جدیدی ست تا از لحاظ پزشکی انسان ها را درمان کند و برخی از آن تکنیک های تنفس مصنوعی قدیمی که در زمان کودکی در تلویزیون دیده اید امروز خطرناک محسوب می شود. آموزش متناوب و به هنگام نحوه عمل در هنگام اضطرار و کمک های اولیه در مدارس می تواند کمک زیادی به فردی کند که در آینده در وضعیتی جدی گرفتار خواهدشد. 7- تعمیرات خانگی همان طور که شما بزرگ تر می شوید، متوجه ضرورت توانایی تعمیران اولیه خانگی خواهیدشد. یکی از بدترین احساسات دنیا این است که یک وسیله خانگی خراب شود و شما با چهره ای گنگ روبرویش بایستید و ندانید که چگونه باید تعمیرش کنید. زمانی که وارد اولین خانه خودتان می شوید، چند آموزش اولیه در مورد نحوه نگهداری و تعمیر وسایل خانه معمولی می تواند بسیار مناسب باشد. 8- خودارزیابی نگاهی طولانی و دقیق به خود و اعتراف به آن چه که واقعا در آن خوب عمل می کنید (یا برعکس) شاید یکی از چالش برانگیزترین مسائل زندگی باشد. افراد کمی هستند که می توانند واقعا این کار را انجام دهند. این کار نیازمند تمرین و دانستن این موضوع است که آن چه باید در خودتان ارتقا دهید باعث می شود که فرد بهتری در تمام جوانی زندگی باشید. 9- تعادل مدرسه به درستی شما را تشویق می کند تا برای ارتقای عملکرد آکادمیک خود به سختی تلاش کنید اما چیزی که به شما نمی آموزد این است که تعادل را در زندگی خود لحاظ کنید تا در تمام جوانب زندگی به سطوح بالا دست یابید؛ از داشتن زمانی آرامش بخش با خانواده گرفته تا سخت کارکردن یا گذراندن بعدازظهری لذت بخش با دوستان.  دست یابی به مفهومی مناسب از تعادل به منظور شادتر و سالم تر زندگی کردن ضروری ست. مدیریت درست زمان به شما اجازه می دهد تا مطمئن شوید که مسائلی که باید در ابتدا درنظر گرفته شوند، به هر قیمتی که شده در ابتدا درنظر گرفته می شوند. 10- آشپزی دلیلی وجود دارد که بسیاری از دانشجویان زندگی شان در طی سال های دانشجویی را با خوردن نودل های آماده می گذرانند. البته یکی از عوامل پول است اما عامل دیگر این است که افراد بالغ خیلی کمی وجود دارند که در هنگام ورود به خوابگاه دانشجویی تجربه واقعی آشپزی داشت باشند. درست کردن غذایی که آب دهانتان را راه بیندازد صرفا مختص به سرآشپزهای موفق نیست. آشپزی مهارتی ست که می تواند دوستان و رییس تان را تحت تاثیر قرار دهد و از همه مهم تر سلامتی شما را حفظ کند. البته کلاس های آشپزی در مدارس وجود دارد اما تاکید بر چند دستور غذای خوشمزه و سالم واقعا می تواند به کودکان کمک کند تا در هنگام ورود به مقطع جدید زندگی شان بتوانند از پس آشپزی برآیند. 11- کنار آمدن با واقعیت های تلخ ساده یگویم: زندگی منصفانه نیست. اگر انتظار دارید که باشد، ناامید خواهید شد. گاهی اوقات اوضاع بر وفق مراد شماست و برخی مواقع نیست. گاهی مسائل آن قدر سخت می شود که دلتان می خواهد موهای تان را از جا بکنید، اما اگر به شما آموزش دهند که با واقعیت های تلخ کنار بیایید، می توانید زندگی شادی را به رغم فشارها و استرس هایی که زندگی به شما تحمیل می کند، داشته باشید. 12- پول همه چیز نیست داشتن یک شغل پردرآمد، خانه ای بزرگ و اتومبیلی پرزرق و برق عالی ست. ما این چنین فکر می کنیم زیرا امکانات مدرسه این را به ما آموخته است. معادله ساده ای ست: تلاش جدی در مدرسه= نمرات بهتر= چشم انداز بهتر= پول بیشتر. اما پول خوشبختی نیست. بالعکس، پول اگر در راه نادرست استفاده شود سمی خواهدبود و توانایی آن را دارد که برای افرادی که نمی توانند آن را از خوشی شان جدا کنند، بدترین ها را به همراه داشته باشد. ثروت و شادی دو مقوله جدا هستند و مدارس باید قبل از وارد شدن دانش آموزان به مقطع بالاتر، تلاشی خودآگاهانه در راستای حک کردن این مساله در ذهن دانش آموزان داشته باشد. 13- یادگیری از شکست برخی معلمان در کنار آمدن با دانش آموزانی که با ساده ترین کارها درگیر هستند به طور استثنایی عمل می کنند. اما یادگیری از شکست دقیقا آن چیزی نیست که مدرسه به آن می پردازد. خیر، مدرسه قرار است آن قدر خوب عمل کند تا در اولین جایگاه شکست نخورید. به خودی خود در خوبی ست، اما واقعیت این است که همه در برخی شرایط زندگی شکست می خورند. اما اگر از شکست درسی بیاموزید فاجعه محسوب نخواهدشد. درک این که چه چیزی اشتباه شده و چرا طبق برنامه پیش نرفته می تواند به شما کمک کند تا سبک زندگی تان را به شکلی تنظیم کنید که دیگر این اتفاق نیفتد. این اتفاق می تواند شما را قدرتمندتر و موفق تر کند و این گونه خواهدشد. 14- بخشش گفتن این که کسی که شما را ناراحت کرده ببخشید، کار سختی ست. اگر واقعا بخواهید این کار را بکنید حتی سخت تر خواهدبود. این که اجازه دهید مسائل بی فایده کنار گذاشته شوند و به ادامه زندگی تان برسید چیزی ست که در برخی جلسات مشاوره خاص با افرادی که واقعا در شرایط واقعا مشکل ساز قرار گرفته اند مورد بحث قرار می گیرد. اما عمل بخشش چیزی نیست که در حال حاضر در مدارس دنیا تدریس شود. بخشش فرآیند ست که نیازمند صبر و درک است. با این کار شما خود را به جای فرد دیگری قرار می دهید و به شما کمک می کند تا افراد دیگر را درک کنید و همین کار شما را به فرد موفق تری بدل می کند. 15- در انتظار اتفاقات غیرمنتظره بودن شاید آموزش این کمی سخت باشد، اما این قانونی ست که همه باید برای رسیدن به موفقیت آن را فراگیرند. دنیا مکانی مطلقا غیرقابل پیش بینی ست. فکر ترسناکی ست؛ اما اگر خود را آماده کنید، به شکلی جالب هم خواهدبود. اگر ذهنیت تان این باشد که هرچیزی ممکن است در اطراف شما اتفاق بیفتد می تواند باعث ارتقای شخصیت تان شود و به شما کم کند، در زمان های سخت نیز با زندگی کنار بیایید. - مجله پنجره خلاقیت - ترجمه شادی حسن پور ]]> خلاقيت و نوآوری Tue, 28 Feb 2017 20:03:42 GMT http://migna.ir/vdcc0iq0.2bqx18laa2.html سرگذشت یک دانش آموخته موفق رشته روان شناسی بالینی که هرگز به مدرسه نرفت! http://migna.ir/vdcjhhet.uqehyzsffu.html روایت معلولانی که با وجود محدودیت‌های بسیار و موانع بزرگ بازهم به موفقیت‌های بزرگی دست پیدا می‌کنند داستان انسان‌هایی است که فعل خواستن را با همه وجود صرف کرده‌اند. آنها اين واقعيت را ثابت كرده‌اند كه معلوليت هيچ‌گاه براي آنها محدوديت ايجاد نمي‌كند و با توان بيشتر و اراده‌اي محكم‌تر براي رسيدن به قله موفقيت گام برمي‌دارند. آنها دست به كارهايي مي‌زنند كه حتي از توان انسان‌هاي سالم نيز خارج است و وقتي با آنها همكلام مي‌شوي به قدرت اراده آنها غبطه مي‌خوري. دكتر اعظم مرادي، استاد دانشگاه پيام نور اصفهان، يكي از توان‌ياب‌هايي است كه بر همه موانع غلبه كرده و امروز در كسوت استادي و عضويت در هيأت علمي دانشگاه به دانشجويان درس زندگي مي‌آموزد. او جزو معدود كساني است كه بدون رفتن به مدرسه، زير سايه پرمهر مادر، در خانه درس خوانده و وارد دانشگاه شده است. او همه موفقيت‌هاي بزرگ زندگي‌اش را مديون مادري مي‌داند كه به او ايمان داشته و با وجود آنكه پزشك متخصص و مدير مدرسه سعي داشتند بذر نااميدي را در دل اين مادر بكارند اما او دخترش را باور داشته و به تنهايي به او خواندن و نوشتن آموخته است. دكتر اعظم مرادي از فرازونشيب‌هاي زندگي و سختي‌هايي كه براي رسيدن به اين موفقيت تحمل كرده و همچنين از نقش مادرش در اين موفقيت مي‌گويد. داستان زندگي او پر است از عبرت، اراده و موفقيت كه شايد براي زندگي امروز ما به‌كار بيايد. مي‌دانم كه دوره كودكي بسيار سختي داشته‌ايد. كنار مشكل فيزيكي‌اي كه براي شما به وجود آمده، يك بحران روحي هم براي خانواده رخ داده است. بهتر است خودتان بگوييد چه اتفاقي افتاد. سال‌‌هاي قبل از پيروزي انقلاب در اصفهان به دنيا آمدم. فرزند اول خانواده هستم و همراه با يك خواهر و 2برادر كوچك‌تر از خودم خانوده‌اي صميمي را زير سايه پدر و مادرم تشكيل داده‌ايم. وقتي نوزاد ۱۸روزه بودم بر اثر تب بالا تشنج كردم و در پي اين تشنج دچار فلج مغزي شدم. در ميان عامه مردم اين تصور وجود دارد كسي كه فلج مغزي است از توانايي ذهني معمولي محروم است و اين تصور اشتباه هميشه باعث ايجاد دشواري‌هاي بزرگ در زندگي كساني مثل من مي‌شود. همين تصور متأسفانه در ذهن مدير مدرسه‌اي كه مي‌خواستم دوران ابتدايي را در آنجا تحصيل كنم هم وجود داشت. از كودكي چيز زيادي به‌خاطر ندارم ‌جز آنكه مادرم مثل پروانه اطرافم مي‌چرخيد. مادر همان فرشته مهرباني بود كه به من زندگي دوباره‌اي بخشيد و من همه موفقيت‌هاي زندگي‌ام را مديون او هستم. برخلاف بسياري كه تصور مي‌كردند من ناتوان ذهني هستم مادر هميشه به هوش من ايمان داشت. تا ۱۲سالگي بدون نياز به ويلچر و با كمك عصا مي‌توانستم مسافت كوتاهي را طي كنم اما با وخيم‌ترشدن شرايطم مجبور به استفاده از ويلچر شدم. مدرسه نرفتيد اما درس خوانديد؛ چطور؟ وقتي وارد ۷سالگي شدم همراه مادرم به مدرسه رفتيم تا ثبت‌نام كنم اما مدير مدرسه مرا نپذيرفت و تشخيص داد كه از كودكان عقب‌مانده ذهني هستم و بايد به مدارس استثنايي بروم. او با يك نگاه اشتباه، معلوليت جسمي مرا معلوليت ذهني تشخيص داد و مانع از ثبت‌نام من در مدرسه عادي شد. به خانه بازگشتيم. مادرم اعتقاد داشت كه من هيچ فرقي با ديگر هم‌سن و سال‌هاي خودم ندارم و به همين دليل با الگوبرداري از برنامه‌هاي نهضت سوادآموزي، آموزش حروف الفبا و خواندن و نوشتن را به من در خانه آغاز كرد. مادر تمام درس‌هاي دوران ابتدايي را در خانه به من آموزش مي‌داد و من هم به خوبي آنها را ياد مي‌گرفتم. تا پايه پنجم را در خانه زيرنظر مادر آموختم و او در كنار كارهاي خانه و رسيدگي به خواهر و برادرهايم به من هم درس مي‌داد. تا پايه پنجم ابتدايي آزموني نداده بودم. در پايان آن سال به‌عنوان داوطلب آزاد در امتحانات شركت كردم و با معدل خوب قبول شدم. پايه اول راهنمايي را نيز زيرنظر مادر خواندم و در امتحانات قبول شدم. بعد از آن به دلايلي 2 سال‌ترك تحصيل كردم. در اين مدت بچه‌هاي همسايه كه در پايه‌هاي دوم و سوم راهنمايي تحصيل مي‌كردند اشكالات درسي‌شان به‌خصوص درس رياضي‌شان را از من مي‌پرسيدند و من هم براي اينكه بتوانم پاسخ آنها را بدهم ابتدا كتاب را مي‌خواندم تا متوجه موضوع شوم و بعد از آن اشكالات‌شان را رفع مي‌كردم. همين امر باعث شد تا علاقه‌ام به درس بيشتر شود و بعد از 2سال اين بار خودم تصميم گرفتم ادامه تحصيل بدهم و همه كتاب‌هاي درسي را درخانه بخوانم و به‌صورت داوطلب آزاد در امتحانات شركت كنم. به اين باور رسيده بودم كه مي‌توانم بدون كمك ديگران وحتي مادرم درس بخوانم. سال دوم و سوم راهنمايي را با شوق فراوان درس خواندم و در امتحانات شركت كردم و قبول شدم. به‌خاطر علاقه زيادي كه به رشته رياضي داشتم اين رشته را براي ادامه تحصيل در دبيرستان انتخاب كردم اما از آنجا كه داوطلب آزاد در اين رشته كم بود امتحاني براي داوطلبان آزاد برگزار نمي‌شد و به ناچار وارد رشته تجربي شدم. تحصيل در مقطع دبيرستان بدون حضور در كلاس سخت بود؛ به‌خصوص درس‌هايي مانند رياضي، جبر و هندسه. اما نااميد نبودم و علاقه زياد انگيزه‌اي بود كه باعث شد همه اين درس‌ها را به خوبي بياموزم و همه آنها را قبول شوم و ديپلم تجربي بگيرم. 12سال به مدرسه نرفتيد و ديپلم گرفتيد. از كنكور بگوييد و اينكه بدون داشتن تجربه حضور در مدرسه چطور وارد دنياي دانشگاه شديد؟ وقتي ديپلم گرفتم احساس كردم براي موفقيت بايد مسير ادامه تحصيل را درپيش بگيرم. معلوليت باعث شده بود انگيزه‌ام چند برابر شود و بايد به همه نشان مي‌دادم كه يك توان‌ياب مي‌تواند فعل خواستن را با همه وجود صرف كند. علاقه زيادي به رشته پزشكي داشتم و مي‌خواستم در اين رشته ادامه تحصيل بدهم و به‌خودم ثابت كنم هركاري را كه اراده كنم مي‌توانم انجام بدهم. زمان كنكور مي‌دانستم كه شانس زيادي براي قبولي در رشته پزشكي اصفهان ندارم اما اگر شهرهاي ديگر را انتخاب مي‌كردم قبول مي‌شدم، ازطرفي نمي‌توانستم با وضعيتي كه داشتم به شهر ديگري بروم. تصميم گرفتم سال بعد در كنكور شركت كنم. تقدير براي من اينگونه رقم خورده بود كه وارد رشته روانشناسي باليني بشوم. سال بعد وقتي مي‌خواستم در كنكور شركت كنم رشته روانشناسي باليني نخستين سالي بود كه به زيرمجموعه‌هاي گروه علوم تجربي اضافه شده بود و اين رشته در دانشگاه اصفهان تدريس مي‌شد. به روانشناسي هم علاقه داشتم. سال۷۶ با رتبه ۱۲۰۰ در رشته روانشناسي باليني دانشگاه اصفهان قبول شدم. هيچ وقت آن روز را فراموش نمي‌كنم. قبولي دانشگاه با وجود آنكه خوشايند بود اما ابهام بسياري را در ذهنم ايجاد كرده بود. من هيچ‌گاه محيط مدرسه و نشستن پشت نيمكت كلاس را تجربه نكرده بودم. يكي از روزنامه‌ها همان سال تيتر زده بود دختري كه هرگز مدرسه نرفت در دانشگاه قبول شد. سؤال‌هاي زيادي ذهنم را درگير كرده بود؛ نمي‌دانستم كه محيط آموزشي بزرگ چگونه است و برخورد همكلاسي‌ها و اساتيد با من چگونه خواهد بود و آيا اساتيد توانايي‌هاي مرا باورمي‌كنند و اساسا مرا چگونه قضاوت خواهند كرد؟ شرايط رفت‌وآمدم به دانشگاه چگونه خواهد بود و آيا شرايط براي‌تردد يك توان‌ياب وجود دارد؟ همه اين سؤالات تا روزي كه وارد دانشگاه شدم ذهنم را مشغول كرده بود. اما شرايط امروز شما نشان مي‌دهد آن سختي‌ها را پشت سر گذاشته‌ايد. در مواجهه با جامعه جديدي به نام دانشگاه كه شما را پذيرفته بود، وارد جنگ و جدال شديد يا مدارا كرديد؟ حرف استاد درس تاريخ اسلام برايم بسيار شيرين بود. او كسي بود كه به من انگيزه داد و باعث شد تا ادامه مسير را با گام‌هاي استواري بردارم. ترم اول استاد تاريخ اسلام مقابل همه بچه‌ها با تمجيد از من گفت كه آينده روشني در انتظارم است و مي‌توانم تا مقطع دكتري نيز تحصيل كنم. استاد تاريخ اسلام وقتي نمرات اين درس را براي ما قرائت كرد من بالاترين نمره را كسب كرده بودم. او با تمجيد از من گفت كه اعظم مرادي با شرايط سخت و درحالي‌كه نمي‌تواند جزوه‌نويسي كند بهترين نمره كلاس را كسب كرده است. استاد سپس به مادرم تبريك گفت. از زحمات او قدرداني كرد و از او خواست تا زمينه را براي ادامه تحصيل من فراهم كند. استاد تأكيد داشت من پتانسيل ادامه تحصيل تا مقطع دكتري را دارم. حرف‌هاي استاد، اعتماد به نفس زيادي به من داد و باعث شد تا محكم‌تر از قبل ادامه بدهم. در ‌ترم ۲ باز هم مسائل و مشكلات قبل وجود داشت اما با اين تفاوت كه اعتماد به نفس بيشتري داشتم. در ‌ترم 3 كم‌كم دوستان جديدي پيدا كردم و آنها در ‌تردد و جابه‌جايي به من كمك مي‌كردند و وقتي متوجه شدند كه از لحاظ درسي جزو دانشجويان خوب دانشگاه هستم ارتباطمان محكم‌تر از گذشته شد. ۴سال به سرعت سپري شد و من با معدل خوب تحصيلات كارشناسي را به پايان رساندم. و بعد هم كارشناسي ارشد؟ بله، با نزديك‌شدن به زمان كنكور كارشناسي‌ارشد احساس كردم بار علمي لازم براي قبولي در كنكور را دارم. تنها يك‌ماه براي كنكور ارشد درس خواندم و با رتبه ۵ كشوري در رشته روانشناسي باليني دانشگاه اصفهان قبول شدم. در مقطع كارشناسي ارشد بازهم مشكلات و پيش‌داوري برخي از اساتيد ادامه داشت اما بچه‌هاي دانشگاه تا حدودي مرا شناخته بودند. وقتي آسانسور دانشگاه خراب مي‌شد برخي از اساتيد به‌خاطر من كلاس‌ها را در طبقه اول دانشگاه تشكيل مي‌دادند. با پايان درس‌ها، موضوع «اثربخشي گروه درماني، شناختي مذهبي بر نيمرخ رواني معلولان جسمي حركتي» را براي پايان‌نامه انتخاب كردم. موضوع جديدي بود و استاد راهنما به‌خاطر دشواري، با آن مخالف بود اما من در اين پايان‌نامه و با تلفيقي از نظريه يكي از روانشناسان بزرگ دنيا و همچنين نظرات علامه جعفري يك مدل نظري تدوين و آن را ارائه كردم و با نمره عالي موفق به اخذ مدرك كارشناسي‌ارشد شدم. با پايان كارشناسي‌ارشد احساس كردم نمي‌توانم از محيط دانشگاه دور باشم. دوران دانشجويي دوران پويايي است و كسي كه در اين دوران است احساس مي‌كند دائما در حال رشد است. تصميم گرفتم دوباره به اين دوران بازگردم و اين بار در مقطع دكتري ادامه تحصيل بدهم. شما تا مقطع كارشناسي ارشد تحصيل كرديد. هيچ وقت حسرت آن روزهاي مدرسه را نخورديد كه از آن محروم شديد؟ من استعداد خودم را نشان داده بودم. اتفاقا در مقطع دكتري دقيقا ماجراهاي مدرسه‌ام دوباره رخ داد. در امتحان دكتري نمره خوبي كسب كردم و از رزومه و شرايط مناسبي هم برخوردار بودم اما متأسفانه بازهم پيش‌داوري‌هاي اساتيد مانع از حركت رو‌به ‌جلوي من شد و داوطلب ديگري را كه نمرات و رزومه‌اش در حد من نبود تنها به اين دليل كه از شرايط جسمي سالم برخوردار بود پذيرفتند و مرا رد كردند. اعتراض هم فايده‌اي نداشت. خيلي ناراحت شدم. و حتما شما با تجربه‌اي كه از دوره كودكي داشتيد مصمم‌تر شديد براي ادامه درس... بله دقيقا، تصميم گرفتم ديگر در دانشگاه اصفهان ادامه تحصيل ندهم و مقطع دكتري را در دانشگاه تهران امتحان دهم و تحصيل كنم اما آن سال دانشگاه مدنظر من در تهران دانشجوي دكتري نمي‌پذيرفت و تقدير اين بود كه سال بعد دوباره دانشگاه اصفهان را انتخاب كنم و اين بار با تدابيري كه انديشيده شد خبري از پيش‌داوري‌ها نبود و در آزمون دكتري سال۸۵ با رتبه ۲ قبول شدم. نشستن در كلاس‌هاي دكتري حس خيلي خوبي داشت و من كمتر از زمان معمول يعني در 3سال و نيم از رساله‌ام دفاع كردم و دكتري را به پايان رساندم. اما سختي‌ها و مشكلات و تبعيض‌ها پاياني نداشت. براي عضويت در هيأت علمي دانشگاه اصفهان و چند دانشگاه ديگر اصفهان براي استخدام اقدام كردم كه بازهم به‌خاطر شرايط جسمي‌ام پذيرفته نشدم و تنها دانشگاه پيام نور بود كه به دور از پيش‌داوري يا دخالت‌دادن وضعيت جسمي‌ام مرا بورسيه كردند و سال۸۹ بعد از پايان تحصيلات به عضويت هيأت علمي دانشگاه پيام نورشهركرد درآمدم. به هر سختي‌اي كه بود سال۹۲ توانستم به دانشگاه پيام‌نور دولت‌آباد منتقل شوم و در اين دانشگاه و همچنين دانشگاه پيام نور اصفهان مشغول تدريس شوم؛ يعني بيش از ۶ سال است كه به‌عنوان هيأت علمي در رشته روانشناسي تدريس مي‌كنم. حالا ديگر شما آن دختر معلولي نيستيد كه مدير مدرسه شما را نپذيرفت. در طول بيشتر از 20سال تحصيل توانسته‌ايد خودتان را به همه ثابت كنيد. حالا نگاهتان نسبت به دانشجوياني كه شرايطي مثل شما دارند چگونه است؟ دانشجويان توان‌ياب زيادي در دانشگاه پيام نور اصفهان تحصيل مي‌كنند و با برخي از آنها كه امروز دانشجوي من هستند در NGO معلولان آشنا شدم. البته دانشجويان توان‌ياب در زمينه تحصيل بسيار موفق هستند و بسياري از آنها به خوبي مرا مي‌شناسند و از سرگذشت من و تلاش‌هايي كه براي رسيدن به اين جايگاه انجام داده‌ام باخبر هستند. نمي‌خواهم بگويم كه الگوي آنها هستم ولي آنها هميشه از من به‌عنوان كسي كه اجازه نداد معلوليت براي او محدوديت ايجاد كند ياد مي‌كنند. چندي قبل 2 دانشجويم كه از سلامت جسمي نيز برخوردارند به من گفتند: قصد انصراف از ادامه تحصيل را داشتيم اما وقتي از تلاش‌هاي شما در زندگي باخبر شديم تصميم گرفتيم محكم‌تر از قبل به تحصيل ادامه بدهيم. دانشجويانم معمولا از من به‌عنوان يك استاد سختگير ياد مي‌كنند.من هميشه به بهترين شكل درس را در كلاس ارائه مي‌دهم و توقع دارم كه دانشجويانم نيز آن را به‌خوبي ياد بگيرند و به همين دليل كمتر پيش مي‌آيد كه نمره‌اي ارفاق كنم. يك كتاب و 50مقاله از بانوي نخبه استان اصفهان نگاهي به سوابق دكتر اعظم مرادي اعظم مرادي در مقام پژوهشگر بيش از ۵۰ مقاله علمي- پژوهشي ارائه داده كه در مجلات معتبر علمي داخلي و خارجي چاپ شده است. همچنين با ارائه بيش از ۵۰مقاله در كنگره‌هاي علمي بين‌المللي در مقطع دكتري به‌عنوان دانشجوي نمونه دانشگاه اصفهان انتخاب شد و سال‌هاي ۹۱ و ۹۲ نيز به‌عنوان پژوهشگر برتر استان چهارمحال و بختياري از او تقدير به عمل آمد. سال ۸۴ به‌عنوان بانوي نخبه استان اصفهان انتخاب شد. او كتابي تحت عنوان «معلولان موفق معاصر» به رشته تحرير درآورده و در آن تعدادي از معلولان موفق ايران را معرفي كرده است. او درباره كتابش مي‌گويد: «البته به‌خاطر محدوديت‌هايي، تنها تعدادي از آنها را معرفي كرده‌ام و مي‌خواهم در چاپ‌هاي بعدي تعداد بيشتري از آنها را معرفي كنم. اين كتاب به زبان ساده نوشته شده است و حتي گروه‌هاي سني كودكان و نوجوانان نيز مي‌توانند آن را بخوانند». با مادرم هم‌دانشگاهي شدم دكتر مرادي از استعداد مادري مي‌گويد كه خودش را وقف فرزندانش كرد بدون كمك مادرم هيچ وقت به اينجا نمي‌رسيدم و همه موفقيت‌هاي زندگي‌ام را مديون او هستم. او نمونه يك يار مهربان و فداكار است كه وقتي مدير مدرسه مرا عقب‌مانده ذهني تشخيص داد و از پذيرفتن من سر باز زد در خانه به من درس داد و باعث شد تا بدون رفتن به مدرسه در همه امتحانات قبول شوم. حمايت‌هاي او بود كه باعث شد برادرها و خواهرم نيز تا مقاطع بالا تحصيل كنند. وقتي در ‌ترم4 مقطع كارشناسي دانشگاه اصفهان تحصيل مي‌كردم با تشويق مادرم، از او خواستم تا در كنكور شركت كند و مادر با استعدادي كه داشت در رشته روانشناسي باليني دانشگاه اصفهان قبول شد و هر روز باهم به دانشگاه مي‌رفتيم. گرچه كلاس‌هاي مشتركي نداشتيم اما حضور مادر در دانشگاه دلگرمي خاصي به من مي‌داد. او پيش از اين نيز 2‌بار در كنكور رشته‌هاي پزشكي اصفهان و دانشگاه اصفهان قبول شده اما به‌خاطر بچه‌ها انصراف داده بود. مادر پس از ليسانس تحصيلاتش را ادامه داد و در مقطع كارشناسي‌ارشد پذيرفته شد و با موفقيت از پايان‌نامه‌اش دفاع كرد. مدتي تحت عنوان مشاور روانشناسي مشغول فعاليت بود اما بعد از مدتي تصميم گرفت به‌خاطر رفاه من و ديگر فرزندانش و مهيا‌كردن آسايش در خانه، از كار انصراف بدهد. پزشكم گفت: شايد بتواند معلم ابتدايي شود! درددل‌هاي يك معلول موفق از جامعه‌اي كه نگاه مثبتي به او نداشته است در اين سال‌ها هيچ‌گاه نااميد نشده‌ام اما گاهي دلسرد شده‌ام. اين دلسردي به‌خاطر مسائل و مشكلات نيست چون ايمان داشتم آنها را مي‌توانم برطرف كنم اما رفتار آدم‌ها باعث دلسردي مي‌شود. من به نوعي قرباني تبعيض‌ها هستم و اگر اين تبعيض‌ها نبود موقعيتي بهتر از الان داشتم. هيچ‌گاه نقل قول مادرم را در مورد پزشك متخصص مغز و اعصاب كه يكي از پزشكان مجرب ايران بود فراموش نمي‌كنم. اين پزشك چندي قبل چهره در نقاب خاك كشيد. اين پزشك بعد از معاينات مختلف من در دوران كودكي، به مادرم گفت اين دختر شما در آينده مي‌تواند حداكثر يك فرد عادي و يا معلم مقطع ابتدايي شود! سخن اين پزشك هميشه در ذهنم بود و زماني كه استاد دانشگاه شدم از طريق يكي از بستگان اين دكتر به او پيام دادم كه من دكتر اعظم مرادي، استاد دانشگاه هستم و در دانشگاه تدريس مي‌كنم و شما نبايد پدر و مادر كودكان معلول را نااميد كنيد. شما نبايد اميد را از اين خانواده‌ها بگيريد و نبايد با اطمينان به آنها بگوييد كه فرزندشان آينده‌اي ندارد. آرزوهاي زيادي دارم اما مهم‌ترين آرزوهايم برقراري صلح و مهرباني در جهان و از بين رفتن بي‌عدالتي‌ها و تبعيض‌هاست. اميدوارم حقوق معلولان به رسميت شناخته شود و فرصت آزموده شدن را به يك معلول بدهيم، اگر از عهده مسئوليت محوله برنيامد آن وقت او را كنار بگذاريم. قدرت ريسك‌پذيري داشته باشيم و حداقل افراد توان‌ياب را آزمون كنيم. هميشه آرزو داشتم كه وضع مالي خوبي داشته باشم تا بتوانم مكان مناسبي براي جامعه معلولان اصفهان تهيه كنم. متأسفانه جامعه معلولان اصفهان بسيار در مضيقه هستند و در طول 3 سال گذشته مجبور شدند ۴ بار مكان خود را تغيير بدهند. همه مصايب يك سال تحصيل روايتي از ورود به دانشگاه براي دختري كه هرگز به مدرسه نرفت ترم اول دانشگاه سخت‌ترين سال تحصيلي بود. كلاس‌هاي عمومي در ساختمان‌هاي مختلف دانشگاه اصفهان برگزار مي‌شد و من بايد به اين ساختمان‌ها مي‌رفتم. با وجود آنكه ورودي يكي از اين ساختمان‌ها رمپ داشت اما زاويه آن ۵۰ درجه بود و ارتفاع زيادي داشت و بالا رفتن از آن با ويلچر بسيار سخت بود. از آنجا كه بايد با سرويس به دانشگاه مي‌رفتم مجبور بودم صبح خيلي زود به دانشگاه بيايم و با كمك پدر و مادرم از اين رمپ بالا بروم. صبح زود درهاي دانشكده بسته بود و بايد مدت‌ها در سرما مي‌ايستادم و گاهي اوقات نيز كه آسانسور از كار مي‌افتاد شرايط برايم سخت‌تر هم مي‌شد. تعدادي از كلاس‌ها و اتاق استادان طبقات بالا بود و آسانسور براي آن طبقات وجود نداشت و من نمي‌توانستم به آنجا بروم. از طرف ديگر نوشتن جزوه براي من سخت بود. همه اين مشكلات را به‌خاطر علاقه زيادي كه به درس داشتم و هدفي كه براي خودم ‌ترسيم كرده بودم تحمل كردم و به‌نحوي توانستم با آنها كنار بيايم. سركلاس سعي مي‌كردم در درس مشاركت داشته باشم و وقتي سؤالات را درست پاسخ مي‌دادم اكثر استادان متوجه مي‌شدند كه من با دانشجويان ديگر تفاوتي ندارم و حتي توانمندتر هستم، اما بودند استاداني كه قالب فكري ديگري داشتند و نمي‌خواستند طرز فكرشان را نسبت به يك توانمند تغيير بدهند. حرف‌هاي عجيبي مي‌زدند و تصور مي‌كردند من همين كه بتوانم درس‌ها را پاس كنم كار بزرگي انجام داده‌ام. همشهری دو - محمدرضا حیدری ]]> اخبار علمی و فناوری Mon, 30 Jan 2017 19:34:42 GMT http://migna.ir/vdcjhhet.uqehyzsffu.html ۱۵ ویژگی رفتاری انسان‌های موفق http://migna.ir/vdcjo8et.uqehozsffu.html میگنا- اکنون این امکان برایتان فراهم شده‌ است که مهم‌ترین ویژگی‌های رفتاری انسان‌های موفق را بشناسید و به این وسیله نقاطِ ضعف و قدرت خود را تخمین بزنید. اگر برخی از این ویژگی‌ها را نداشتید، ناامید نشوید، همیشه برای اصلاح خودتان فرصت دارید اما بهتر است وقت را تلف نکنید و زودتر دست‌ به‌ کار شوید. فرمول به‌ خصوصی برای موفقیت وجود ندارد اما همه‌ انسان‌های موفق ویژگی‌های رفتاریِ معینی دارند. هر یک از ما تعریف منحصر به‌ فردی از موفقیت داریم. به نظر بسیاری از ما، موفقیت در وهله‌ اول با پول و ثروت تخمین زده می‌شود. گر چه واضح است که موفقیت جوانب مهم دیگری هم دارد. برای بعضی از مردم مهم این است که بتوانند وقت‌شان را آن گونه که می‌خواهند سپری کنند. برای برخی دیگر توانایی کمک به نیازمندان مهم است. معیار هر چه باشد، در شخصیت همه‌ انسان‌های موفق ویژگی‌های به‌ خصوصی مشاهده شده‌ است. از میلیونرها گرفته تا مدیرانِ تازه شکوفا شده، همگی شخصیت‌ متفاوتی داشتند. با این حال همه‌ آنها چند ویژگی رفتاری مشابه داشتند که باعث موفقیت‌شان شده بود. انسان‌های موفق، از دیزنی گرفته تا اپرا اموراتِ بسیاری را با تکیه بر این ویژگی از پیش برده‌اند و این ویژگی به آنها کمک کرده‌ است گذشته را کنار بگذارند و آینده را بسازند. نگاهی به این مقاله بیندازید تا ببینید چند نمونه از آنها را در رفتارهای خود مشاهده می‌کنید. ۱. به رقابت نیاز دارند تا کنون فرد موفقی را ندیده‌ام که حسِ رقابت عمیقا در وجودش ریشه ندوانده باشد. موفقیت در اصل برخاسته از احساس نیاز به برنده شدن است. دلایل متفاوت‌اند اما هدف همواره بُرد است. انسان‌های موفق تشنه‌ کشف راه‌های خلاقانه‌ای هستند که آنها را در رقابت بالا می‌کشد و از این که با سرخوردگی نظاره‌گر باختن‌شان باشند، متنفرند. مردم معمولا این ویژگی را با اخلاق کاری اشتباه می‌گیرند. در اینجا منظور زیاد کار کردن نیست. رقابت‌طلبی شما را ترغیب می‌کند بیشتر از دیگر رقبای‌تان برای رسیدن به رویاهای‌تان کار کنید و راه‌های رسیدن به موفقیت را برای‌تان هموار می‌کند. ۲. گذشته را رها می‌کنند ویژگی اول یک نتیجه‌ مهم دارد. هر قدر هم موفق باشید، ماندن در گذشته یا پر رنگ کردن آخرین اشتباه‌تان از سرعت پیشرفت‌تان می‌کاهد. انسان‌های موفق در گذشته‌های‌شان متوقف نمی‌شوند. آنها درس‌های لازم‌ را از گذشته فرا می‌گیرند و با سرعت به سوی چالش‌های بزرگ‌تر حرکت می‌کنند. ۳. برای پیشرفت انگیزه دارند انسان‌های موفق همواره تلاش می‌کنند خود را اصلاح کنند. آنها سخت‌گیرترین منتقدانِ خود هستند. هیچ‌گاه از خودشان راضی نیستند و همیشه تلاش می‌کنند، بهتر باشند. بیشتر از هر کسِ دیگری مشتاقند بهترین باشند. ۴. به جزئیات زیاد توجه می‌کنند این ویژگی در عین حال که برای اطرافیان آزاردهنده است، نتایج بسیار خوبی به همراه دارد. ظاهرا این ویژگی با عبارت معروفِ «درگیرِ جزئیات نشو» متضاد است اما انسان‌های موفق اکثرا هنگامی که کارهای کوچک انجام می‌دهند به جزئیاتِ آن نیز توجه می‌کنند. ۵. فهرستی از دستاوردهایشان را نگه می‌دارند انسان‌های موفق یادگارهای موفقیت‌های‌شان را نگه می‌دارند. نه لزوما برای نمایش دادن‌شان (گر چه بسیاری این کار را می‌کنند) که برای این که به خود و اطرافیانشان یادآوری کنند سرسختی، به تنهایی برای غلبه بر غیرممکن‌ها کافی است. ۶. ضرورت بهبود روابط کاری را درک می‌کنند یکی از رایج‌ترین ویژگی‌های انسان‌های موفق جدیت در روابط کاری است. همه موفقیت‌ها بر پایه‌ ارتباطات انسانی بنا شده‌اند. این ارتباطات باید به درستی پرورش یابند و تقویت شوند. ۷. به خودشان جایزه می‌دهند وقتی از شدت کار کردن احساس خفگی می‌کنید، نیاز به زمانی دارید که از نظر جسمی و عاطفی به خودتان بپردازید. با کارهای ساده‌ای مانند مدیتیشین، تمرینات ورزشی، تفریحات سالم، فعالیت‌های بشردوستانه یا گریزی ناخودآگاه. یا هر چه خودتان صلاح می‌دانید، مقصود این است که از فرسودگی‌تان پیشگیری کنید؛ تمرکزتان را حفظ کنید و به خودتان یادآوری کنید، چرا این کارهای سخت را انجام می‌دهید. ۸. قدرشناس هستند تعدادی از مصاحبه‌هایی را که با فضانوردان شاتل فضایی داشته‌ام به خاطر دارم. آدم‌هایی بی‌اندازه موفق که بیشتر از هر فرد دیگری حق داشتند خودبین باشند اما بر عکس، قدرشناس‌‌ترین آدم‌هایی بودند که تاکنون دیده‌ام. به خوبی می‌دانستند چقدر خوشبخت هستند که در جایگاه کنونی‌شان قرار دارند و از این که احساس‌شان را با دیگران نیز در میان بگذارند، خجالت نمی‌کشیدند. ۹. در مواقع بحرانی متزلزل نمی‌شوند یکی از مهم‌ترین معیارهای موفقیت پایداری در شرایط بحرانی است. انسان‌های موفق در شرایط بحرانی مسیر و هدف‌شان را گم نمی‌کنند و با این عمل به الگویی قابل اتکا برای اطرافیان‌شان تبدیل می‌شوند. ۱۰. تلاش می‌کنند اعتبارشان را افزایش دهند اگر قابل‌ اعتماد نباشید، دستیابی به هر سطحی از موفقیت برای‌تان تقریبا غیر ممکن است. اعتماد کردن به انسان‌های موفق آسان است زیرا افکارشان را واضح بیان می‌کنند و همیشه صادق و شفاف هستند. حتی اگر با ایشان موافق نباشید، موضع‌ خود را تغییر نمی‌دهند. ۱۱. مسئولیت‌پذیر هستند حتی درخشان‌ترین موفقیت‌ها هم گاهی ناگریز دچار لغزش می‌شوند. پذیرفتن اشتباه خصیصه‌ای است که نه‌ تنها اعتماد مردم را جلب می‌کند که به آنان نشان می‌دهد اشتباه چیزی نیست که پنهانش کنند یا بر گردن شخص دیگری بیندازند. ۱۲. در برابر مشتریانشان به خوبی ظاهر می‌شوند حتی خشک‌ترین و مغرورترین مدیر‌عامل‌ها هم به مشتریان‌شان احترام گذاشته و با ظاهر و رفتاری جذاب مقابل آنان حاضر می‌شوند. آنها خوب می‌دانند جایگاه کنونی‌شان را مدیون مشتریان‌شان هستند. ۱۳. به توجهی‌ که از سوی دیگران دریافت می‌کنند اهمیت نمی‌دهند انسان‌های موفق متوجه هستند که با افزایش موفقیت‌شان، جوک‌های‌شان خنده‌دارتر می‌شود و همواره بر تعداد افرادی که با آنها موافقند، افزوده می‌شود اما به این گونه مسائل توجه نمی‌کنند. انسان‌های موفق می‌دانند نظرِ مثبتی که مردم نسبت‌ به آنها دارند باعث نمی‌شود که دیگر مرتکب اشتباه نشوند. ۱۴. مایلند به دیگران کمک کنند هر گاه به درجه‌ای از موفقیت دست‌ یابید، یکی از بهترین پاداش‌هایی که نصیب‌تان می‌شود توانایی تشویق و سرِ شوق آوردن دیگران است. انسان‌های موفق می‌دانند قدرت کافی برای افزایش اعتماد به‌ نفس دیگران دارند و وقتی این کار را انجام می‌دهند، دوستانی وفادار به دست می‌آورند و اثرات کمک‌های‌شان بارها و بارها در زندگی‌شان منعکس می‌شود. ۱۵. اجازه نمی‌دهند با شکست‌های‌شان شناخته شوند هیچکس صد در صد موفق نیست. موفقیت بدون شک نتیجه‌ مثبتِ تلاش‌هایی است که شامل شکست‌ها، تجربیات و آموخته‌های فراوان است. به گفته‌ دانشمندان، جهانی که در آن زندگی می‌کنیم مدت‌ها پیش با غلبه‌ ماده بر پادماده با اختلافی بسیار کم به وجود آمده‌ است. با اختلافِ تنها یک ذره در برابر میلیاردها ذره‌ دیگر. ویرانی‌های بسیاری رخ داد تا آن چه اکنون هست به وجود بیاید. بنابراین اگر از شکست می‌ترسید، در واقع دارید از موفقیت دوری می‌کنید. با ترس‌تان کنار بیایید. دنیا به سوی موفقیت پیش می‌رود. لینک ورود به کانال میگنا پایگاه اینترنتی چطور ]]> سبك زندگي Fri, 02 Dec 2016 11:16:37 GMT http://migna.ir/vdcjo8et.uqehozsffu.html پرسش هایی که هر روز باید از خود بپرسید! http://migna.ir/vdchvznx.23nwmdftt2.html این موضوع در رابطه با اغلب عرصه های زندگی صادق است. به همین جهت باید مانند یک مدیر، زندگی خود را تحلیل کنید و هر لحظه برای تغییر و اصلاح آماده باشید. بدون این گونه اقدامات اصلاحی، انرژی هدر خواهید داد و نتایج مطلوبی به دست نخواهید آورد. میگنا: پرسش های ساده زیر به همین هدف طراحی شده اند. آن ها راهی برای ارزیابی شرایط، اهداف و نزدیکی یا دوری شما به آن ها هستند. باید هر شب پیش از رفتن به رختخواب (یا پس از بیدارشدن) این پرسش ها را بپرسید و سطح پیشرفت خود را مورد سنجش قرار دهید. پرسش ها به نحوی طراحی شده اند که به جای درگیری های جزیی، مسائل کلان زندگی شما را هدف قرار دهند. با پرسیدن این سئوالات و تداوم در این اقدام روزانه، تاثیر دلنشین و مثبت ناشی از آن پس از چند ماه شگفت آور خواهدبود. 1- آیا امروز اندکی بهتر شده ام؟ اگر هر روز اندکی از روز قبل بهتر شوید، بدون شک در مسیر پیشرفت قرار دارید. این گونه طرح سوال باعث می شود تا مقایسه با دیگران متوقف شود. باید همیشه روی زندگی خود تمرکز داشته باشید. دیگران را فراموش کنید و خودتان راهر روز با خودتان مقایسه کنید. این بررسی می تواند از درآمد و مسائل مالی گرفته تا اخلاق و آرامش و لذت از زندگی را در بر داشته باشد. این پرسشی عام است که پاسخی جزیی می طلبد؛ به این معنا که بهتر شدن را نمی توان در زمینه ای خاص محدود کرد و هر تغییر کوچکی نیز در این میان اهمیت دارد. به این ترتیب شما در پایان هر روز اعتماد به نفس خود را تقویت خواهید کرد و از آنچه به دست آورده اید سپاسگزار خواهید بود.   2- آیا امروز شخصیتم را بهبود بخشیده ام؟ شخصیت شما چیزی است که با آن شناخته می شوید. باید ویژگی های عمومی و جزیی شخصیت خود را براساس اصول جهان شمولی مانند پاکدستی،درستکاری،صداقت، گذشت، مهربانی،نوعدوستی و کمک به دیگران شکل دهید. شخصیت نیرومند و موثر، یک روزه ساخته نمی شود. این فرایند طولانی مدت است و باید پشتکار زیادی صرف آن شود. باید هر روز اندکی از روز قبل بهتر شوید و ویژگی های مثبت خود را تقویت کنید. در همان حال نقاط ضعف را نیز آرام آرام برطرف سازید. نکته دیگر در این جا نقش پیشرفت یکپارچه شخصیتی است. باید مانند مدیری هوشمند تمام  وجود خود را تحت کنترل درآورید و روی نقاط ضعف سرمایه گذاری کنید. این کار از شما انسانی درخشان خواهدساخت. 3- آیا با نهایت توان کار کرده ام؟ هر روز باید از خود بپرسید که چه میزان برای کار انرژی گذاشته اید. اغلب ما بخش بسیار کوچکی از زمان و توان خود را صرف کار می کنیم و در مقابل، انتظار بازدهی شگفت آور داریم. اما واقعیت آن است که منفعت و پیشرفت نیازمند کار با تمام توان است. اگر پاسخ امروز شما به این پرسش منفی بوده است، سعی کنید فردا پاسخ را مثبت سازید! با تمام توان کار کنید و نتیجه آن را ببینید. 4- چه چیز تازه ای یاد گرفته ام؟ در کنار کار روزانه، نکته های تازه بیاموزید. مهم نیست که این نکات  را چگونه و از کجا می آموزید: شاید شما در برخورد با یک فرد نا آرام با ملایمت رفتار کرده و مهارت کنترل خشم را بیاموزید یا مقاله ای خوانده و مطلبی تخصصی را دریابید؛ فرقی نمی کند. مهم آن است که به آگاهی شما افزوده شود. این نکات تازه هر چه باشند، به لحاظ اهمیت، پایین تر از آموخته های ظاهرا مهم قرار نمی گیرند. سعی کنید با مطالعه، درون نگری و موارد مشابه هر روز بیشتر بیاموزید. یادگرفتن یک زبان جدید و حتی یک لغت تازه می تواند معنایی تازه به زندگی شما بدهد. خوشبختانه دامنه آموزش آنقدر بی پایان است که شما با کمترین تلاش ده ها نکته را در هر روز خواهید آموخت. - 5- آیا به سلامتی خود اهمیت داده ام؟ در پایان هر روز از خود بپرسید: «چقدر به سلامتی خود اهمیت دادم؟» برای مثال، بررسی کنید که در طول روز چه خورده اید و کدام یک از آن ها نامطلوب بوده اند. این بررسی باعث می شود بتوانید در روزهای بعد از این خوراکی ها بپرهیزید. به علاوه حتما تحرک و روزش روزانه را مورد بررسی قرار دهید و کمبودها را جبران کنید. 6- آیا از زمین محافظت کرده ام؟ زندگی ما روی این کره خاکی به شکل باورناپذیری مشترک است. در واقع هر آسیبی که به زمین بزنیم در کوتاه ترین زمان، گریبان خود یا فرزندان مان را خواهدگرفت. از این رو آسیب زدن به هر یک از بخش های زمین در نهایت آسیب به خود ما خواهد بود. در پایان هر روز از خود بپرسید: «چقدر برای محافظت از زمین تلاش کردم؟» مثلا آیا کمتر کاغذ مصرف کرده یاد، مواد نفتی کمتری به کار بردید، با خودروی شخصی رفت و آمد کرده اید یا خیر؟ پاسخ های منفی شما به این پرسش ها، معنایی جز آسیب رسانی به زمین ندارد. این رویه را اصلاح کنید. - 7- آیا به عزیزان و دوستانم ابراز محبت کرده ام؟ بسیاری از ما خود را در فعالیت های روزانه غرق و هدف اصلی از زندگی را فراموش می کنیم. از خود درباره ابراز عشق و محبت به خانواده و دوستان بپرسید. اگر پاسخ شما به این پرسش منفی است، نه فردا که همین الان برای اصلاح آن اقدام کنید! به عزیزان خود بگویید که دوستشان دارید و چقدر از وجودشان به خود می بالید. 8- آیا زمانی را با همسرم به شادی گذرانده ام؟ زندگی مشترک تنها کنار هم بودن نیست. همسران باید زمینه خوشبختی و شادمانی یکدیگر را نیز فراهم کنند. شاید نتوان روزانه زمانی را صرف تفریح و گردش کرد؛ اما چند دقیقه صحبت دوستانه میان زن و مرد کاملا امکان پذیر است. فرصتی که باعث تحکیم روابط و احساس خوشبختی هر دوی آن ها خواهدشد. 9- آیا از کسی کینه به دل گرفته ام؟ پیش از رفتن به رختخواب تجربه های روزانه را مرور کنید. آیا تجربه نامطلوبی داشته اید؟ کسی شما را ناراحت کرده است؟ اگر چنین است فورا او را ببخشید. ممکن است در ابتدا انجام این کار دشوار باشد. اما اگر مدتی تمرین کنید، یقینا مهارت شما بیشتر می شود و به سرعت افراد را خواهید بخشید. همچنین اگر کسی را ناراحت کرده اید، با او تماس بگیرید و عذرخواهی کنید. خشم و کینه جسم و روان شما را تضعیف می کند و باید با تمام توان از آن بپرهیزید. 10- آیا از زندگی راضی و خشنودم؟ از آنچه دارید راضی و خشنود باشید. هرگز سعی نکنید موقعیت یا دارایی خاصی را هدف اصلی قرار دهید. برای شادمانی و خوشبختی درونی کوشش کنید. هر چند رسیدن به اهداف برای ما اهمیت دارد، اما احساس رضایت امری درونی است و ارتباط مستقیمی با میزان موفقیت مادی و خارجی ما ندارد. همیشه مواهب الهی و داشته های خود را بشمارید و سپاسگزار باشید. -هیچ کس نباید شب به بستر برود قبل از اینکه از خود بپرسد: امروز چه کرده ام تا لیاقت داشته باشم فردا هم زنده بمانم. (دکتر شوایتزر)نظر شما چیست؟ ]]> موفقیت و مدیریت Thu, 17 Nov 2016 08:39:56 GMT http://migna.ir/vdchvznx.23nwmdftt2.html ۱۰ کاری که افراد موفق هرگز دوباره انجام نمی‌دهند http://migna.ir/vdcjhoet.uqeo8zsffu.html هرگز به عقب باز نگردید! این چه معنی دارد؟ با مشاهداتی که روی افراد موفق انجام شد، دکتر هنری کلاد، نویسنده کتاب هرگز به عقب بازنگردید: ده کاری که هرگز انجام نخواهید داد، نکات تکان‌دهنده خاصی را کشف کرده است که در افراد وجود دارند در زندگی و در تجارت که وقتی آن را دارند، هرگز به روش قدیمی ‌انجام کارها بازنمی‌گردند. و وقتی این اتفاق می‌افتد، آنها دیگر آن آدم قبلی نیستند. خلاصه کلام اینکه، آنها آن را فهمیده‌اند. دکتر کلاد می‌گوید: «سال‌ها قبل، یک تصمیم تجاری اشتباه باعث شد که بحث جالبی با مربی خود داشته باشم. من درسی ارزشمند را به سخت‌ترین روش گرفتم و او به من اطمینان داد که: نکته خوب اینجاست که وقتی آن درس را گرفتی، هرگز به عقب برنگردی. هرگز آن را دوباره انجام ندهی.» «من در شگفت بودم که آن نکته بیداری چیست که افراد موفق انجامش می‌دهند و برای همیشه روش انجام کارهای‌شان را تغییر می‌دهند و آنها را به سمت موفقیت در تجارت، ارتباطات و زندگی سوق می‌دهند؟ مطالعه و بررسی آن نکات بیداری را آغاز کردم، و در طی سال‌ها روی آنها تحقیق کردم.» اگرچه زندگی و تجارت درس‌های فراوانی دارند که به ما بیاموزند، دکتر کلاد ۱۰ راه یادگیری را مورد بررسی قرار داد که افرادی با عملکرد عالی آن کارها را انجام می‌دهند و هرگز باز نمی‌گردند. افراد موفق هرگز دوباره… ۱-‌ به کاری که جواب نداده باز نمی‌گردند. ما هرگز نباید به یک شغل یا یک ارتباط شکست‌خورده که به دلیلی خوب به پایان رسیده است بازگردیم و انتظار داشته باشیم که اینبار نتیجه‌ای متفاوت بگیریم بدون اینکه چیزی در آن متفاوت باشد. ۲-‌ کاری را که مستلزم این است که آنان شخصی باشند که نیستند انجام نمی‌دهند. در هر کاری که انجام می‌دهیم باید از خود بپرسیم چرا این کار را انجام می‌دهم؟ آیا من برای این کار مناسب هستم؟ آیا این کار برای من مناسب است؟ آیا دوام دارد؟ اگر پاسخ هریک از این سوالات منفی است، بهتر است دلیل خوبی برای ادامه آن داشته باشید. ۳-‌ هرگز سعی نمی‌کنند شخص مقابل را تغییر دهند. وقتی درمی‌یابید که نمی‌توانید کسی را مجبور به انجام کاری کنید، به او آزادی می‌دهید و اجازه می‌دهید که عواقب و نتایج را تجربه کند. با این کار، آزادی خود را هم بازخواهید یافت. ۴-‌ باور نمی‌کنند که می‌توانند رضایت همگان را جلب کنند. وقتی دریافتید که در حقیقت غیرممکن است که رضایت همگان را جلب کنید، زندگی هدفمند را آغاز می‌کنید و سعی می‌کنید افراد درست و مناسب را راضی نگه دارید. ۵-‌ هرگز راحتی کوتاه‌مدت را به منفعت درازمدت ترجیح نمی‌دهند. وقتی افراد موفق درمی‌یابند که چیزی را می‌خواهند که مستلزم قدمی‌دردناک و محدود به زمان است، انجام آن کار دردناک برایشان مهم نیست، زیرا این کار آنان را به منافع دراز‌مدت می‌رساند. نادیده گرفتن این اصل زیربنایی‌ترین تفاوت میان افراد موفق و ناموفق در امور شخصی یا کاری است. ۶-‌ به چیزی یا کسی که درظاهر بی‌عیب است، اعتماد نمی‌کنند. طبیعی است که به سمت افراد یا چیزهایی کشیده می‌شویم که «افسانه‌ای» به نظر می‌رسند. ما عاشق تعالی هستیم و همیشه باید درپی آن باشیم. ما باید به دنبال افرادی باشیم که در کاری که انجام می‌دهند عالی هستند، کارمندانی که کارشان را به بهترین شکل انجام می‌دهند، عشق‌هایی که استثنایی هستند، دوستانی که شخصیت درخشان دارند و شرکت‌هایی که پیشرو هستند. اما وقتی که کسی خیلی خوب‌تر از آن است که بتوان باور کرد، آیا چنین است؟ دنیا کامل نیست. دوره‌ای است. هیچ کس و هیچ چیزی بی‌عیب نیست و اگر آنها چنین ظاهر می‌شوند، دکمه توقف را فشار دهید. ۷-‌ آنها هرگز از تصویر بزرگ خود چشم برنمی‌دارند. وقتی که بتوانیم تصویری بزرگ را ببینیم در زندگی و کار خود بهتر عمل می‌کنیم. برای افراد موفق، هیچ اتفاق منفردی به معنی کل داستان نیست. برنده‌ها این نکته را همیشه به خاطر دارند. ۸-‌ هرگز تلاش و کوشش پیوسته را فراموش نمی‌کنند. مهم نیست چقدر چیزی به ظاهر خوب به نظر برسد، تنها با پشتکار و نگاهی عمیق و دقیق است که درمی‌یابیم چه چیزی را باید بدانیم: واقعیتی که به خود بدهکاریم. ۹-‌ هرگز از پرسیدن این پرسش سر باز نمی‌زنند که چرا در جای کنونی هستند. یکی از بزرگ‌ترین تفاوت‌های افراد موفق با دیگران این است که افراد موفق همیشه در عشق، زندگی، ارتباطات و تجارت از خود می‌پرسند که در این موقعیت نقشی که ایفا می‌کنم، چیست؟ به بیان دیگر، آنها خود را قربانی نمی‌بینند، حتی وقتی که واقعا هستند. ۱۰-‌ هرگز فراموش نمی‌کنند که زندگی درونی‌شان برای موفقیت بیرونی نقش تعیین‌کننده دارد. گاهی زندگی خوب رابطه چندانی با شرایط بیرونی ندارد. ما اغلب با آنچه که در درون هستیم خوشبختیم و احساس کمال می‌کنیم. تحقیقات این نکته را ارزیابی کرده‌اند. زندگی درونی‌مان در خلق شرایط بیرونی‌مان نقش دارد. و این گفته صحت دارد: افرادی که هنوز در تلاش برای یافتن موفقیت در حوزه‌های مختلف زندگی هستند، می‌توانند به یک یا چند الگوی این‌چنینی اشاره کنند و آن را دلیلی برای تکرار مجدد همان اشتباه نشان دهند. همه اشتباه می‌کنند… حتی موفق‌ترین افراد. اما آنچه کامیابان بهتر از دیگران انجام می‌دهند شناسایی الگوهایی است که باعث آن اشتباهات می‌شوند و هرگز آنها را تکرار نمی‌کنند. به طور خلاصه، آنها از دردها درس می‌گیرند دردهای خود و دردهای دیگران. نکته خوبی که باید به خاطر سپرد این است که: درد اجتناب‌ناپذیر است، اما تکرار همان درد برای بار دوم در حالیکه می‌توانیم از آن درس بگیریم و کار متفاوتی انجام دهیم، قابل اجتناب است. می‌خواهم بگویم، «ما نیاز به راه‌های جدید شکست نداریم…. راه‌های قدیمی ‌به خوبی کار خود را انجام می‌دهند.» وظیفه ما در تجارت و زندگی این است که ببینیم آن راه‌های منجر به شکست کدامند و هرگز آنها را انجام ندهیم.    - مجله خلاقیت ]]> خلاقيت و نوآوری Thu, 20 Oct 2016 09:21:41 GMT http://migna.ir/vdcjhoet.uqeo8zsffu.html کارهایی که افراد شاد انجام نمی دهند! http://migna.ir/vdchx-nx.23n66dftt2.html بسیاری از مردم باور دارند که شاد بودن، داشتن یک خانه بزرگتر، ماشین بهتر، درآمد بیشتر است. همه چیز داشتن موارد بهتر، سریعتر، بالاتر و بزرگتر است. اما ثابت شده است که شادترین مردم، مردمی هستند که بیشترین تمرکزشان بر آن چیزی است که انجام میدهند نه آنچه که دارند. این افراد دیدگاه ها و اعتقادات متفاوتی دارند. با هم نگاهی می اندازیم به کارهایی که شادترین مردم هرگز آنها را انجام نمیدهند.  - خودشان را با افراد دیگر مقایسه نمی کنند مهم نیست که شما چقدر موفق هستید، همیشه افراد موفق تری نسبت به شما وجود دارند. مهم نیست که شما چقدر درآمد دارید، همیشه افرادی با کسب و کار بزرگتر اطارف شما هست. مگر آنکه سرنا ویلیامز، استفان هاوکینگ و یا تیم برتون باشید. همیشه افراد باهوش تر، بهتر و پولدارتر از شما وجود دارند. برای شاد بودن فقط باید خودتان را با دیروزتان و فردی که امیدوارید در آینده به آن تبدیل شوید مقایسه کنید. شما ممکن است هرگز بهتر نباشید اما رضایت باورنکردنی از بهترین خودتان بودن را کسب خواهید کرد. این تنها چیزی است که میتوانید کنترل کنید و واقعا هم اهمیت دارد. به موفقیت یک نفره نیاز ندارند موفقیت انفرادی با ارزش است. اما دستیابی به چیزی با یک فرد و یا تیم عالی است. نه تنها شما احساس خوبی در مورد خودتان دارید، بلکه شما احساس بزرگی و دلپذیری در مورد افراد دیگر تیم خواهید داشت. همچنین میتوانید یک ارتباط خوبی با این افراد در طول زندگی خود داشته باشید. اگر شما شکست بخورید، با هم شکست خورده اید و این تحمل شکست را آسان تر و حمایت را برای انجام دادن دوباره کار راحت تر میکند. از شادی های آشکار چشم پوشی نمیکنند زمانی که بچه بودید به سادگی از چیزهای کوچک لذت میبرید. دویدن، پریدن و.. که بدون فکر آنها را انجام میدادیم احساس خوب و زندگی میداد. اما در حال حاضر این کارها را نمیکنیم. دوچرخه سواری، شنا، بازی کردن و یا پیاده روی طولانی مدت که ممکن است با انجام آنها احساس کنید که دیگر جوان نیستید اما باعث میشود که شما دریابید که پیر هم نشده اید. این تحرکات به شما نشان میدهد که کودکی در درون شما وجود دارد که شما را به شخص شادتری تبدیل میکند و جهان و محل زندگی شما به مکان بهتر. از قرار گرفتن در موقعیت های ترسناک، نمیترسند مواجهه با ترس، احساس زنده بودن به شما میدهد. هرچه بیشتر احساس زندگی کنید، فرد شادتری خواهید بود. یک ترس کوچک از زندگی را بردارید و با آن روبرو شوید. احساس بسیار جذاب آرامش و نشاط است، از قبول اینکه "آره، من انجامش دادم!" پس از آن تجربه های جدیدتر و احساسات جدیدتر از ترس های زندگی خواهید داشت و زندگی آسان تر خواهد شد. فراموش نمیکنند که به خاطر دیگران شاد باشند     برای دیگران آرزوی شادی نکنید، کاری کنید که آنها ازینکار احساس خوبی داشته باشند، این احساس بطور آنی به شما منتقل میشود. شما میتوانید کار خوبی در حق دیگران انجام دهید و مطمئن باشید که هرگز از لذت انجام اینکار کم نمیشود.همچنین احساس پشیمانی ناشی از افکاری که از انجام ندادن کاری خوب و اهمیت ندادن به آنها و اینکه ندانند که قدر آنها را میدانید به سراغ شما نخواهد آمد. برخلاف ارزش های خود عمل نمیکنند رفتارهایی که با ارزش های ما مطابقت ندارند باعث ایجاد استرس و ناراحتی میشود. سه مورد از با ارزش ترین چیزهای زندگی خود را انتخاب کنید. مانند؛ غرور، صداقت، مذهب، خانواده، رفاقت، تواضع، استقلال و یا موارد دیگر. تعیین کنید چه مقدار ار زمان و چقدر از پولتان را صرف این سه ارزش کرده اید. بیشترین زمانی که شما شادی از درون دارید، زمانی است که صرف پرورش و گرامیداشت این ارزش ها کرده اید. با ارزش هایتان زندگی کنید؛ این باعث شادی و لذت در لحظات زندگی میشود. نمیترسند که خودشان باشند هر شخصی زره خود را می پوشد. زره برای محافظت خوب است اما زمان آن رسیده آن را از بین ببرید و گارد خود را پایین بیارید. زره زمانی به ما کمک میکند که از خودمان مطمئن نباشیم و یا یک نقطه ضعف بزرگ داشته باشیم. زره میگوید: "ایرادی ندارد. من از در این زمینه خوب نیستم، اما من در آن زمینه دیگر خوبم" و در واقع زره ما را تشویق میکند تا فقط بر نقاط قوت خودمان تمرکز کنیم و این ما را ایمن نگه میدارد. زره های بیشتر باعث میشود که ما بیشتر نقاط ضعف خودمان را از دیگران و خودمان مخفی کنیم. زره خودتان درآورید. مطمئناً در ابتدا ترسناک است اما در واقع باعث میشود با شخصی که خودِ واقعیتان هستید شروع کنید و به یاد داشته باشید که این مطمئن ترین جاده برای رسیدن به شادی است. - وب‌سایت سخت افزار - سیمین نوربخش ]]> بهداشت روان Wed, 05 Oct 2016 13:23:31 GMT http://migna.ir/vdchx-nx.23n66dftt2.html سرمایه‌های روان‌شناختی مثبت گرا در مدیریت http://migna.ir/vdcfvmdm.w6dcvagiiw.html در منابع علمی، انواع سرمایه‌هایی که در سازمان‌های اداری و کاری وجود دارند به شرح زیر ذکر می‌شوند: 1)سرمایه‌های اقتصادی که به طور سنتی عبارتند از مسائل مالی، درامدها، و ابزار و امکانات؛ 2) سرمایه‌های انسانی که نیروهای انسانی، تجربه، آموزش، مهارت‌ها و افکار کارکنان سازمان‌ها را دربرمی‌گیرد؛ 3) سرمایه اجتماعی که عبارت است از روابط اجتماعی، شبکه‌ تماس‌های اجتماعی، و دوستی‌های کارکنان و مدیران با همدیگر یا ارباب رجوع. تا همین چند سال گذشته همین سه نوع سرمایه اصلی‌ترین سرمایه‌های یک محیط کاری بود و این نظر وجود داشت که سازمانی موفق است که هر سه نوع سرمایه‌ را در سطح بالایی داشته باشد یا به عبارت بهتر، اگر سازمانی سطوح این سرمایه‌ها را در حد بالاتری داشته باشد، در کار خود موفق‌تر است. اما در سال‌های اخیر، به ویژه پس از مطرح شدن دیدگاه روان‌شناسی مثبت‌گرا و نگاه این گرایش روان‌شناسی علمی به توانمندی‌ها و صفات مثبت در افراد و اهمیت محیط‌های مثبت (از جمله محیط‌های کاری مثبت)، گفته شد که صرف وجود سه نوع سرمایه یاد شده و اینکه نیروی انسانی تجربه و مهارت‌های شغلی و حرفه‌ای داشته باشند برای موفقیت سازمان‌های اداری، تولیدی و خدماتی کافی نیست، بلکه صفات مثبت کارکنان موضوعی حائز اهمیت‌تر است. از اینجا بود که از نوع چهارمی سرمایه در سازمان‌ها با عنوان سرمایه روان‌شناختی مثبت گفته شد. بررسی‌ها نشان داد سازمان‌هایی که فاقد این نوع چهارم سرمایه باشند یا میزان آن کم و ناچیز باشد حتی به زعم فزونی سه نوع سرمایه دیگر، چندان بهره‌وری و توفیقی نخواهند داشت. اما سرمایه‌های روان‌شناختی مثبت چیست؟  سرمایه های روان شناختی مثبت سرمایه روان‌شناختی مثبت عبارت است از صفات و توانمندی‌های مثبت در کارکنان، مدیران و فضای کلی سازمان یا شرکت مثل اعتماد به نفس، امید، خوشبینی و تاب‌آوری. یکی از اجزای سرمایه روان‌شناختی مثبت امید است. در ادامه، به امید در محیط‌های کاری به عنوان بخشی از سرمایه روان‌شناختی مثبت اشاره می‌کنیم و به خصوصیات کارکنان و محیط‌های کاری امیدوار می‌پردازیم. امید یعنی داشتن اهداف تعریف شده و ظرفیت‌های لازم برای ایجاد مسیرهای ضرورت به منظور دستیابی به اهداف فوق و داشتن انرژی‌های لازم برای حرکت در این مسیرها. داشتن امید در حوزه‌های گوناگون زندگی سودمند و مفید است که یکی از حوزه‌های مهم محیط کار و شغل است.  امید در محیط های کاری امید یعنی داشتن اهداف تعریف شده و ظرفیت‌های لازم برای ایجاد مسیرهای ضرورت به منظور دستیابی به اهداف فوق و داشتن انرژی‌های لازم برای حرکت در این مسیرها. داشتن امید در حوزه‌های گوناگون زندگی سودمند و مفید است که یکی از حوزه‌های مهم محیط کار و شغل است. آنچه در محیط‌های کاری با استفاده از اصول این نظریه می‌توان انجام داد روشن‌سازی اهداف مهم، و ریز کردن اهداف بزرگ به خرده اهداف است، به شکلی که دستیابی به آنها راحت‌تر و ساده‌تر باشد و ایجاد مسیرهای جایگزین و بدیل برای اهداف مطلوب در شرایط غیرعادی و فشارآفرین.  خصوصیات شرکت‌های بسیار امیدوار براساس نوشته اسنایدر، شرکت‌های خیلی امیدوار در زمینه‌های انتفاعی بسیار موفقند. این شرکت‌ها در مقایسه با شرکت‌هایی که کمتر امیدوارند این ویژگی‌ها را دارند: 1. در این شرکت‌ها هیچ‌کس، از جمله مدیران و کارکنان، از یکدیگر نمی‌ترسند. 2. در این شرکت‌ها همه فرصتی برابر برای موفقیت دارند. در حقیقت، همه نیروها سطحی از ایفای نقش مثبت برای خود متصورند. 3. پیشرفت‌ها و امتیازات با تلاش پیوند خورده است. 4.با افراد دارای پایین‌ترین رتبه و مراتب سازمانی به همان شکلی برخورد می‌شود که با سایر کارکنان، از جمله با مدیران. 5. اولویت اول مدیریت کمک به کارکنان برای انجام دادن بهترین شکل شغل است. 6. ارتباطات بین کارکنان و مدیران، دوطرفه و آزاد است. 7. بازخورد گرفتن از کارکنان و بازخورددهی به آنان در حکم وسیله‌ای است برای بهسازی شرکت عمل. 8. اتخاذ تصمیم در بسیاری از موارد به کارکنانی واگذار می‌شود که کار خاصی در شرکت انجام نمی‌دهند. 9. کارکنان در هدف‌گزینی‌های شرکت جایگاه مهمی دارند (در حقیقت، بخشی از اهداف شرکت کارکنان هستند.) 10. به کارکنان مسئولیت داده می‌شود تا برای مشکلات شرکت راه‌حل پیدا کنند. 11. صرف نظر از اینکه مسئله حل کردن مشکلی باشد یا سعی برای عرضه یک ایده و طرح نو، مسئولیت اجرای تغییرات به کارکنان محول می‌شود. 12.هدف کلی برقراری روابط پایدار با مشتریان و سفارش‌دهندگان و مراجعان است، نه فروش کالا یا دادن خدمات به آنان. از طریق آموزش امید و تأکید بر توانمندی‌های مثبت افراد، می‌توان جو سازمانی بسیار پرامید و با نشاطی ایجاد کرد و به این ترتیب، هم بازده کاری را افزایش داد و هم کیفیت کار را بالا برد.  خصوصیات کارکنان امیدوار اسنایدر در بررسی خود کارکنان بسیار امیدوار را هم مشخص کرد. ویژگی‌های کارکنان خیلی امیدوار (در مقایسه با کارکنان کم امید یا ناامید) از این قرار است: 1. وجدان کاری دارند و وظیفه‌شناسند. 2. نگرش‌های یاری‌رسان به سایر کارکنان دارند. 3. با کارکنان و مشتریان، به ویژه در مواقع بحرانی یا در تعاملات تنش‌زا، خوش رفتار، مودب و مهربانند. 4. در مواقعی که کارکنان دیگر توفیقی دارند یا پاداش یا ترفیعی می‌گیرند، از صمیم دل خوشحال و شاد می‌شوند. 5. در مواقعی که مشکلی پیدا می‌شود، نه مدیران، نه سایر کارکنان و نه ارباب رجوع را مقصر جلوه نمی‌دهند. 6. اهداف روشنی برای شغل و وظیفه خود معین می‌کنند. 7. برای اهداف موردنظر راه‌های خوب و متعددی پیدا می‌کنند. 8. در شرایط عادی، می‌توانند در خود انگیزه کار ایجاد کنند و به خصوص، در شرایط بحرانی انرژی خاصی برای کار و غلبه بر شرایط دارند.  امید بر این اساس، کارکنان کم امید یا ناامید: 1. انگیزه‌ خیلی پایینی دارند. 2. چندان احساس وظیفه‌شناسی نمی‌کنند و در نتیجه، محصول یا برون‌داد آنها کم است یا کیفیت خوبی ندارد. 3. غالبا عزت نفس پایینی دارند و روحیه کاری‌شان هم کم است. 4. با مدیران، همکاران، زیردستان، و مشتریان با بی‌احترامی و به دور از شأن و کرامت انسانی برخورد می‌کنند. 5. میزان غیبت آنها در محل کار بالاست.  آموزش امید به کارکنان یک پرسش اصلی در زمینه امید در محیط‌های کاری این است: آیا امکان تغییر شرایط ناامیدی یا کم‌امیدی به امیدواری زیاد وجود دارد؟ به عبارت دیگر، آیا می‌توان محیط‌های کاری را به محیط‌هایی با سرمایه روان‌شناختی مثبت و با امیدواری بالا تبدیل کرد؟ خوشبختانه، پاسخ این پرسش‌ها مثبت است. بررسی‌ها نشان می‌دهد که از طریق آموزش امید و تأکید بر توانمندی‌های مثبت افراد، می‌توان جو سازمانی بسیار پرامید و با نشاطی ایجاد کرد و به این ترتیب، هم بازده کاری را افزایش داد و هم کیفیت کار را بالا برد. برای این کار فعالیت‌هایی انجام می‌گیرد که با استفاده از آنها می‌توان امید را در موقعیت‌های کاری گوناگون و بین کارکنان و مدیران افزایش داد. - براتی‌سده، فرید خبرآنلاين ]]> روانشناسی صنعتی و سازمانی Sun, 11 Sep 2016 13:46:14 GMT http://migna.ir/vdcfvmdm.w6dcvagiiw.html چرا موفق‌ ترین افراد بیشتر مورد تنفر قرار می‌گیرند؟ http://migna.ir/vdchvqnx.23nqzdftt2.html خودتان را تصور کنید که وسط یک استادیوم شلوغ ایستاده‌اید. بین صد هزار هواداری که فریاد می‌کشند که حداقل نصف آن فریادها شما را تشویق نمی‌کند، می‌خواهید مسابقه بدهید. بعضی از آن ۵۰ درصد حتی از شما متنفر هستند. نه اینکه فقط متنفر باشند، به شما می‌گویند که چرا و چقدر از شما متنفرند. حتی ممکن است حرف‌های نفرت‌انگیزی هم درمورد خانواده‌تان بزنند.   درواقع در بیزنس هر روز وارد آن استادیوم می‌شوید. به آنها «متنفرها» می‌گویند و شاید شما تعداد کافی از آنها برای خودتان نداشته باشید. بله درست خواندید. توصیه ما این است که متنفرهای بیشتری داشته باشید. چرا؟ چون بین میزان موفقیت شما و تعداد کسانی که از شما متنفرند ارتباط مستقیم وجود دارد. کارشناسان زیادی به شما خواهند گفت که اگر می‌خواهید عالی باشید، باید دوست داشته باشید که از شما متنفر باشند. منظورمان این است که باید دوست داشته باشید که مورد تنفر قرار بگیرید چون این به آن معنا است که در مسیر درست قرار دارید. همه افراد موفق منتقدان خود را دارند – حتی مایکل جردن و استیو جابز – با اینحال به طور قابل‌توجهی موفق هستند. متنفرها افرادی هستند که راه به سمت موفقیت را می‌دانند ولی هیچوقت خودشان سوار هواپیمایی که به آنجا می‌رود نمی‌شوند. هیچوقت نمی‌بینید آدم معمولی‌ای به برنامه جیمی کیمل (Jimmy Kimmel) برود و درمورد نظرات و توویت‌های بدجنسانه مردم را بخواند. همه ما با چنین نظراتی روبه‌رو هستیم و با تکنولوژی امروز به راحتی از طریق رسانه‌های اجتماعی از آنها مطلع می‌شویم. داشتن متنفرها ارزش واقعی دارد. جین سیسکل (Gene Siskel) منتقد فیلم معروف و بزرگ، نقدهای بسیار بدی درمورد فیلم «سکوت بره‌ها» نوشت. واقعاً از آن فیلم متنفر بود. سکوت بره‌ها برای اسکار نامزد شد. مجله رولینگ استونز به آلبوم Nevermind نیروانا فقط سه ستاره داد و بعد که مردم او را بخاطر این نقد تحقیر کردند اعتراف کرد که این آلبوم یکی از بیست آلبوم برتر همه زمان‌ها بوده است. رولینگ استون Led Zeppelin قرن دهه هفتاد و جیمی هندریکس متعلق به قبل از آن را دوست نداشته است. آنها هم اعتراف کردند که احتمالاً قضاوت درستی از آنها ارائه نداده‌اند. همه اینها این واقعیت را تایید می‌کنند که ما در بیزنسمان به متنفرها نیاز داریم ولی نمی‌توانیم اسیر حرف‌هایی شویم که منتقدین درمورد کارمان می‌گویند. متنفرها خیلی باارزش‌اند چون آنها انعکاس واقعی هنجارهای فرهنگی ما هستند. درست است، راحت باشید و بدانید که متنفرها هنجار هستند. چرا متنفرها متنفرند؟ انتقاد تنفر از خویشی است که به بیرون برگشته است. باور ما این است که تنفر اغلب نشانه ضعف، دشمنی و ترس است. متنفرها به این دلیل از شما متنفرند که شما کاری را می‌کنید که آنها نمی‌توانند بکنند یا از تلاش کردن برای آن می‌ترسند. متنفرها بخش طبیعی روند رشد و پیشرفت بیزنس شما هستند. وقتی کارتان را تازه شروع کرده‌اید، منتقدانی خواهند بود، وقتی موفق شوید، کسانی از شما متنفر می‌شوند و وقتی ایدآل و عالی شوید، همه آنها تحسینتان خواهند کرد. سوال این است: می‌خواهید برای بزرگ و موفق کردن برندتان منتقدان و متنفرهایی برای خودتان داشته باشید؟ یک راه برای جلوگیری از مورد تنفر قرار گرفتن وجود دارد. این است که در حاشیه بمانید، هیچ کاری نکنید، هدفی نداشته باشید، متوسط باشید تا هیچکس نه قضاوتتان کند و از شما متنفر باشد. انتقاد و تنفر بهایی است که برای رشد و پیشرفت بیزنستان می‌پردازید. پس اجازه ندهید صدای متنفرهایتان دست‌پاچه‌تان کند. اگر به حرف‌هایشان گوش دهید فقط به آنها قدرت می‌دهید. سروصدایشان را نادیده بگیرید و از آنها برای شعله‌ورتر کردن آتش موفقیتتان استفاده کنید. آنها به این دلیل از شما متنفرند که کارهای بزرگ انجام می‌دهید. درواقع آنها یکی از بهترین بازخوردهایی هستند که می‌توانید داشته باشید. موضوع موردنظر: هرچه متنفرهای بیشتری برای نامزد ریاست جمهوری وارد بازی شوند، رای‌های داخل صندوق رای به نفع او بیشتر خواهد شد. نشریه نیوزویک عنوان کرده بود که متنفرهای یک نامزد بیشتر از طرفداران او هستند. متنفرهای هاوارد استرن هم خیلی بیشتر از طرفداران او به برنامه‌های رادیو‌یی‌اش گوش می‌دهند چون می‌خواهند بدانند که چه می‌گوید. داشتن متنفرهای زیاد برابر است با موفقیت زیاد. یادتان باشد: ممکن است به شما شک کنند، ممکن است با شما بجنگند، ولی هیچوقت نمی‌توانند متوقفتان کنند.- منبع مقاله : entrepreneur.com مردمان مترجم : زینب آرمند ]]> موفقیت و مدیریت Thu, 21 Jul 2016 09:31:00 GMT http://migna.ir/vdchvqnx.23nqzdftt2.html بررسی یک پروژه جهانی: «قهرمان پروری» http://migna.ir/vdcjviet.uqeaxzsffu.html همه چیز با یک آزمایش شروع شد: 45 سال پیش، زیرزمین دانشگاه استنفورد، آمریکا. یک آزمایش روان شناسی اجتماعی که می خواست ببیند آیا ممکن است آدم های خوب تحت تاثیر شرایط بد دست به کارهای شیطانی بزنند؟ آزمایش، موفق بود و به روشنی نشان داد که بله، می تواند: به طوری که چند نفر از سالم ترین جوانان آمریکایی که در این آزمایش نقش زندانبان را بازی می کردند، فقط در عرض پنج روز دست به شرارت هایی زدند که باورش برای همگان سخت بود. آزمایش زندان استنفورد با اینکه هدف خوبی داشت، به بدنام ترین آزمایش روان شناسی اجتماعی تاریخ تبدیل شد! فیلیپ زیمباردو در یک منطقه فقیرنشین متولد شد؛ 83 سال پیش، نیویورک، آمریکا. فقر از همان کودکی، یعنی در هفت سالگی، سوالات روان شناسی اجتماعی را در ذهنش ایجاد کرد: «چرا بعضی از دوستانم تحت این شرایط حاضرند برای پول، دست به کارهای نادرست بزنند؟ و چرا بعضی از دوستانم این کار را نمی کنند؟ تفاوت آن ها چیست؟» او این را یاد گرفته بود که آدم های خوب و آدم های بد از هم جدا هستند: «پدر و مادرم و بزرگ ترها به من گفته بودند یک خط ثابت وجود دارد که ما آدم های خوب این طرف هستیم و آدم بدها آن طرف هستند. اما این تردید برای من وجود داشت که آیا این مرز می تواند جا به جا شود یا نفوذپذیر باشد؟» سال ها بعد، زیمباردو، همچنان به دنبال پاسخ این سوال بود و برای پیدا کردن آن، آزمایش زندان را طراحی کرد. زیمباردو هنوز هم طراح آزمایش زندان استنفورد شناخته می شود، اما او ذاتا انسانی خوش قلب و مهربان است و همین ثابت می کند که شرایط چطور می تواند حتی آدم های خوب را وادار به انجام کارهایی کند که شاید بعدها خودشان هم از آن تعجب کنند. زیمباردو سال ها روی شرارت مطالعه کرد؛ اینکه چه چیزهایی باعث می شود پرتگاه لغزنده شیطان، لغزنده تر شود و انسان های خوب به دام آن بیفتند. اما او الان کلا مسیر کار خود را تغییر داده و روی مفهومی کار می کند که شاید نجات بخش همه مردم دنیا باشد؛ مفهومی به نام «قهرمان پروری». به همین بهانه، گفت و گویی با او داشتیم که در ادامه می خوانید.] دکتر زیمباردو، موفقیت چیست و چه رابطه ای با مفهوم قهرمان پروری دارد؟ معمولا وقتی به موفقیت فکر می کنیم، موفقیت مالی به نظرمان می رسد؛ یعنی کسب پول زیاد. این یک نوع موفقیت است یا دانشجویان و دانش آموزان معمولا موفقیت را گرفتن نمرات خوب می دانند. آنچه من مطرح می کنم، نوع متفاوتی از موفقیت است که قهرمان بودن در هر روز زندگی نام دارد؛ بدین صورت که هر روز یک کار کوچک از روی مهربانی انجام دهید، یعنی کار خاصی که باعث شود دیگران حس خاص بودن پیدا کنند؛ مثلا با یادگرفتن اسمشان، با برقراری تماس چشمی، با تعریف کردن از آن ها، کمک به کسانی که نیاز به کمک دارند و... که مخصوصا افراد جوان می توانند از این طریق به سالمندان کمک کنند. در مدارس باید چیزی به اسم «آموزش خدمت رسانی» تدریس شود که در آن، افراد هر هفته به جامعه شان خدمتی را ارائه دهند. در این صورت، با اهدای وقت خود برای ایجاد حسن نیت در جامعه اقدام می کنند. از نظر من، این پایه و اساس موفقیت واقعی است. آیا می توانیم قهرمان پروری را نوعی روان شناسی مثبت بدانیم؟ قهرمان پروری حد نهایی روان شناسی مثبت است. روان شناسی مثبت عمدتا تنها روی شفق و همدلی تمرکز دارد که شامل افکار و احساسات می شود، اما این ها فضیلتی شخصی به شمار می رود. قهرمان پروری بالاترین فضیلت مدنی است که در آن قهرمانان، جهان را به سمت بهترشدن تغییر می دهند. مطلعیم در حال حاضر در سیستمی با عنوان «پروژه تخیل قهرمانانه» در حال تربیت دانش آموزان و دانشجویان برای قهرمان شدن هستید. بفرمایید با کمک روش های جدید آموزش مثل نمایش فیلم و تمرینات عملی، نسل فردا را برای داشتن زندگی قهرمانانه آماده می کند؟ قهرمان پروری نقطه مقابل شرارت است. با تشویق تخیل قهرمانانه به ویژه در کودکان در سیستم آموزشی، به آنان یاد می دهیم که فکر کنند: «من یک قهرمان در انتظار هستم. در انتظار اینکه شرایط جور شود و عمل قهرمانانه ام را نشان دهم.» من الان می خواهم همه زندگی ام را وقف دوری از شیطان کنم. من از بچگی روی شرارت فکر کرده ام تا بتوانم قهرمان ها را درک کنم. قهرمانی یک امر عادی است؛ یعنی مردم عادی کارهای قهرمانانه انجام می دهند، همان طور که ممکن است دچار شرارت شوند. قهرمان های سنتی جامعه ما، مثل گاندی یا ماندلا، اشتباهند، چون آن ها استثنا هستند. همه زندگی آن ها حول موضوع قهرمانی شان می چرخد. به خاطر همین است که اسمشان را می دانیم. قهرمان های بچه هایمان هم الگوی اشتباهی برای آن ها هستند، چون نیروی فرابشری دارند. بچه های ما باید بدانند که بیشتر قهرمان ها همین مردم عادی هستند و درواقع عمل قهرمانانه، امری متفاوت است. آیا هر دختر و پسر و زن و مردی می تواند در زندگی اش یک قهرمان باشد؟ قطعا همین طور است. این همان چیزی است که می خواهم بگویم. این جریان از ذهن شما آغاز می شود. اول می گویید من می توانستم یک قهرمان باشم، بعد می گویید چطور باید قهرمان می شدم؛ در نهایت هم ما می خواهیم در هر مدرسه ای معلم ها و حتی مذهبیونی باشند که بگویند چطور می توانید در کشور خودتان و در خانواده خودتان قهرمان باشید. قهرمان، یک آدم خاص نیست، بلکه یک انسان عادی است که عمل قهرمانانه انجام می دهد. برای قهرمان بودن باید یاد بگیرید که در عین عادی بودن، رفتار غیرعادی داشته باشید؛ چون هیچ وقت همرنگ جماعت نمی شوید. قهرمانان مردمی عادی هستند که رفتارهای اجتماعی آن ها غیرعادی است. آن ها دست به عمل می زنند. کلید قهرمان شدن دو چیز است: وقتی دیگران منفعل هستند، شما دست به عمل بزنید و دوم، به نفع جامعه اقدام کنید، نه به نفع خودتان.  یک روز شما در یک موقعیت جدید قرار می گیرید. سه راه پیش پای شماست؛ اگر راه اول را در پیش بگیرید، دست به شرارت می زنید؛ مثلا زورگویی یا تقلب. اگر راه دوم را در پیش بگیرید، گناه سکوت در مقابل یک عمل شیطانی را به دوش خواهید داشت. راه سوم، قهرمان شدن است. نکته اینجاست که آیا ما آماده پذیرش و تقویت قهرمان های عادی هستیم؟ آیا آماده ایم که اگر شرایط پیش آمد، تخیل قهرمانانه را به عمل تبدیل کنیم؟ چون این اتفاق ممکن است فقط یک بار در زندگی شما رخ بدهد و اگر از آن بی تفاوت عبور کنید، همیشه با خود خواهید گفت من می توانستیم قهرمان باشم، اما از این فرصت استفاده نکردم. قهرمانی از تخیل آغاز می شود و به عمل تبدیل می شود. بعضی افراد در شرایطی به جای قهرمان شدن، تبدیل به یک ضدقهرمان می شوند. به نظر شما چه چیز باعث می شود آدم های خوب دست به کارهای بد بزنند؟ فلاسفه، مذهبیون، نویسندگان و شاعران همیشه این سوال را پرسیده اند. اما روان شناس ها چنین سوالی را نمی پرسند، چون آن ها دنبال سوالاتی جزیی برای ساخت فرضیه هستند. من معتقدم سه نوع شرارت وجود دارد: •   شرارت فردی: وقتی فرد خودش آدم بدی است؛ مثل سیب هایی که گندیده هستند. •   شرارت موقعیتی: وقتی شرایط طوری است که آدم های خوب را به کارهای بد وادار می کند؛ مثل گذاشتن سیب های خوب در جعبه بد. •   شرارت سیستمی: وقتی یک سیستم یا سازمان باعث ایجاد موقعیت های بد می شود که در آن، افراد خوب تبدیل به انسان های شرور می شوند. شرارت سیستمی انواع مختلفی دارد که با آن آشنا هستید: جنگ، نسل کشی، برده فروشی، فجایع زیست محیطی، فقر یا آنچه در آزمایش زندان استنفورد رخ داد. مطالعات من و همکارانم در روان شناسی اجتماعی نشان می دهد چند عامل باعث لغزان تر شدن پرتگاه شیطان می شوند: •   فردیت زدایی: در آزمایش زندان استنفورد، زندانی ها روپوش زندانی پوشیدند و نامشان از آن ها گرفته شد؛ آن ها را با شماره صدا می کردند. زندانبان ها هم لباس فرم و عینک دودی داشتند، طوری که کسی نمی توانست در چشمان آن ها نگاه کند. همین باعث شد انجام شرارت برای آن ها آسان تر شود. •  اطاعت از مراجع قدرت: اطاعت کورکورانه از مراجع قدرت منجر به شرارت می شود. نوع شدیدتر آنچه در زندان استنفورد دیده شد، در فاجعه تجاوز و شکنجه های شیطانی زندانیان نظامی در زندان ابوغریب عراق واقعا از سربازان آمریکایی سرزد. آزمایش های روانشناس اجتماعی زیادی این مطلب را اثبات کرده است. از جمله آزمایشات استنلی میلگرام که در آن آزمایشگر مقتدرانه از افراد می خواست به شخصی که نمی توانست به سوالات حافظه پاسخ دهد، شوک الکتریکی وارد کنند. این شوک از 15 ولت شروع می شد و تا 450 ولت پیش می رفت، یعنی حدی که می تواند فردی را به کشتن دهد.  شرکت کننده های این آزمایش با اینکه از داد و فریادهای طرف مقابل رنج می بردند، اما بیش از 65 درصد آن ها حاضر شدند تا آخرین حد شوک را به او وارد کنند؛ چون آزمایشگر از آن ها می خواست این کار را بکنند (در این آزمایش کسی آسیب ندید، چون شوک واقعی در کار نبود. طرف دوم همکار پژوهشگران بود و صرفا وانمود می کرد که درد می کشد.) • مسئولیت زدایی: دز آزمایش شوک الکتریکی، افراد از آزمایشگر می پرسیدند اگر طرف مقابل آسیبی ببیند، مسئولیت با چه کسی است؟ و آزمایشگر به آن ها اطمینان می داد که مسئولت با خودش است، نه آن ها. • پخش شدن مسئولیت: به این پدیده، اثر تماشاگر می گویند. زمانی که یک نفر در مقابل چشم دیگران دچار مشکل می شود و نیاز به کمک پیدا می کند، هرچه تعداد تماشاچی ها بیشتر باشد، آن ها بیشتر منتظر این می مانند که دیگری دست به کار شود. اگر این شرایط در ملتی وجود داشته باشد، اکثر مردم دست به شرارت می زنند؛ اما هستند کسانی که در مقابل این وسوسه مقاومت می کنند؛ آن ها همان افرادی هستند که من قهرمان می نامم. از دید شما قهرمان چه کسی است؟ هر ملتی برای خودش قهرمان هایی دارد. من وقتی در تهران می گشتم عکس قهرمانان ایران را دیدم؛ سربازانی که در جنگ عراق کشته شده اند. ما در آمریکا چنین چیزی نداریم و سربازان کشته شده جنگ به فراموشی سپرده شده اند. همچنین، در کتاب های تاریخ عکس قهرمان های باستانی شما مثل رستم را دیده ام. اما منظور من از قهرمان، این ها نیستند. منظورم قهرمان هایی از بین خود شماست، قهرمان ها انسان هایی معمولی هستند که در شرایط لازم، کاری غیرمعمولی انجام می دهند؛ یعنی کاری که دیگران نمی کنند. قهرمان های زندگی بچه های ما کسانی هستند که قابلیت های فرابشری دارند، مثل سوپرمن و شخصیت های کارتونی دیگر. اما شما چیزی دارید که آن ها ندارند: مغز! شما مغزی دارید که می تواند قهرمان خلق کند، یا حتی فراتر از آن، می توانید خودتان قهرمان شوید! قهرمان از نظر من، نه نیاز به داشتن توانایی های فرابشری دارد، نه لازم است از یک خانواده خاص باشد. این قهرمان، تنها نیست؛ گروهی از مردم هستند که به نفع جامعه کار می کنند. شما زمانی بیشترین تاثیر را دارید که به صورت تیمی علیه بدی و شرارت در جامعه کار کنید. چطور از نسل آینده قهرمان بسازیم؟ ما در برنامه قهرمان پروری، به دانش آموزان مدارس و دانشجوها قهرمان شدن را آموزش می دهیم. ما به آن ها یاد می دهیم وقتی می بینند کسی کار بدی می کند، ساکت ننشینند؛ چون کسی که کاری شیطانی می کند و کسی که در مقابل او سکوت می کند، هر دو شرارت می کنند. راه سوم، قهرمان بودن است: برخیزید و اعتراض کنید یا اگر نمی توانید، کار بد آن ها را افشا کنید. فاجعه زندان ابوغریب عراق زمانی به اتمام رسید که یک قهرمان، عکس هایی را که این افراد از شرارت خود گرفته بودند، افشا کرد و مجبور شد سه سال با مادر و همسرش پنهانی زندگی کند. اما ما به بچه ها یاد می دهیم با روشی عاقلانه و کم خطر، قهرمان باشند. اگرچه قهرمان بودن به هر حال خطر دارد. من دارم مجموعه ای از قهرمان های ملت های مختلف را جمع می کنم که نشان دهم قهرمان می تواند زن، مرد، کوک یا حتی فردی معلول باشد. همه می توانند قهرمان باشند. بچه ها در سیستم ما یاد می گیرند که دست به عمل بزنند. آن ها در ابتدا تمرین می کنند که هر روز حال یک نفر را خوب کنند. از خانواده خودشان شروع کرده و بعد به مدرسه، جامعه و کشور خود خدمت می کنند. به این شکل، ما نسلی از قهرمانان را خواهیم ساخت که جهان را به سوی بهتر شدن تغییر خواهند داد.» چطور نسل آینده را قهرمان پرورش دهیم؟ دکتر علی صاحبی:موضوع پروژه جدید پروفسور زیمباردو، قهرمان پروری به معنایی که در زبان و ذهن امروزمان آن را قهرمان می دانیم، نیست و همان طور که خودش تاکید می کند، پرورش قهرمانان کلاسیکی مانند گاندی و ماندلا و حتی قهرمانان جنگ و دفاع از وطن مثل شهید همت و چمران مدنظرش نیست. چون آن ها انسان هایی با توانمندی های خاص بوده اند و همگان نمی توانند مانند آن ها عمل کنند. به نظر من برای ترجمه واژه HERO که مدنظر زیمباردوست، باید بگوییم، انسان دلیر یا بزرگوار. انسان هایی چون رستم، ماندلا، همت و چمران، افراد بزرگی بودند و شاید هر کسی نتواند مانند آن ها بزرگ، قهرمان و پهلوان شود، ولی هر آدمی با هر سطحی از توانمندی می تواند عمل بزرگوارانه و دلاورانه انجام دهد.   طبق گفته پرفسور زیمباردو، جنایتی را که در زندان ابوغریب اتفاق افتاد، تنها یک فرد دلیر و بزرگوار که آن اعمال را نادرست می دانست، با افشاکردن عکس های سربازان خاطی آمریکایی برملا کرد و باعث شد شرایط بهتری برای گروه بزرگی از انسان ها به وجود بیاید؛ بنابراین عمل دلاورانه و بزرگوارانه در زندگی روزمره از هر کسی بر می آید؛ مثل کمک کردن به یک پیرزن یا پیرمرد برای عبور از خیابان، برگرداندن کیف یا موبایل گمشده به صاحبش، بی اعتنا نبودن به جیغ و دادهای زن همسایه که کتک می خورد و... به نظر من اگرچه نام این پروژه، قهرمان پروری نسل های آینده است، ولی به همان موضوع اصلی مصلحین و مربیان بزرگ اشاره دارد؛ چیزی که «پرورش اخلاقی کودکان و نوجوانان» نامیده می شود. همچنان که استاد مصطفی ملکیان در پروژه علمی خودش نیز تعریف کرده است، باید سعی کنیم که خودمان هر روز یک گام کوچک برای بهبود وضعیت انسان ها برداریم و ارزشی را به دنیا بیفزاییم؛ مثلا جلوگیری از سقوط یک درخت، مرگ یک پرنده و... این پروژه درست در راستای آموزه های تئوری انتخاب است که به افراد آموزش می دهد که در شرایط سخت و دشوار زندگی یا در شرایط عادی و روزمره، صرف نظر از احساسی که دارند، سعی کنند همانند فردی رفتار کنند که همیشه آرزو داشتند چنان آدمی باشند. هر روز یک قدم در جهت رسیدن به قهرمان درونی خودتان باشید؛ یعنی صرف نظر از رفتار و کردار دیگران، براساس ارزش های خودتان عمل کنید و همان فرد ایده آل خودتان باشید. حتی برای چند لحظه و در یک موقعیت خاص. از این رو در تئوری انتخاب، ما الگویی را به افراد معرفی می کنیم که «منِ ایده آل در دنیای واقعی» نام دارد و نیز سعی می کنیم در همین دنیای واقعی پر از ظلم، تبعیض، نابرابری، رقابت و جلوزدن از هم و... مثل فرد ایده آل خودمان عمل و اقدام کنیم و یک قدم به آن چیزی که همیشه می خواستیم، نزدیک تر شویم. فرد ایده آل هرکس، همان قهرمان درونی اش است که ارزش های اساسی خود را در آن متجلی می بیند. این کار بسیار آسان و بی زحمت است. بیایید هر روز سعی کنیم حداقل یک عمل بزرگوارانه و دلاورانه انجام دهیم و به خودمان افتخار کنیم. عمل و اقدام بزرگ شاید در توان هر کس نباشد، ولی عمل بزرگوارانه در توان همگان هست. همه می توانند با دیگران، با محیط زیست، با افراد خانواده، با غریبه ها، با همکلاسی های کوچک تر و بزرگ تر از خود بزرگوارانه و دلاورانه رفتار کنند؛ یعنی کار درست را انجام دهند، حتی اگر کمی به زحمت بیفتند؛ بنابراین می توان به کودکان آموزش داد که از بزدلی دور شوند و به شیردلی، یا به زبان زیمباردو قهرمان بودن یا به زبان من بزرگواربودن و متهورانه زندگی کردن، نزدیک شوند و این کار را با انجام دادن حداقل یک عمل بزرگوارانه در شبانه روز انجام دهند. مدلی که ما معمولا به کودکان آموزش می دهیم که برای کودکان بسیار آسان و قابل پذیرش است مدل مثلث احترام به خود نامیده می شود که رابطه نزدیکی با مفهوم مسئولیت پذیری دارد. ما به کودکان می آموزیم که تمام رفتارهایی که ما از صبح تا شب از کودکی تا پیری انجام می دهیم. به خاطر 3 هدف است: 1- کسب لذت و خوشی یا اجتناب از درد و رنج 2- کسب احترام و ستایش و تعریف و تمجید دیگران 3- احساس احترام به خود مثلا غذا می خوریم، می خوابیم، فیلم تماشا می کنیم تا لذت ببریم یا از گرسنگی و بیخوابی پرهیز کنیم. اما همه زندگی ما این نیست. ما گاهی کارهایی می کنیم که اصلا هدفش کسب لذت نیست؛ مثلا موهایمان را زیبا شانه می کنیم، لباس برند می پوشیم، جلوی دیگران شعر می خوانیم، مسابقه می دهیم و... که هدف همه این فعالیت ها کسب احترام و تعریف و تمجید از سوی دیگران است. ولی لازم است در طول شبانه روز فقط به دنبال این دو کار نباشیم. بلکه برای آنکه احساس خوشی و شادمان و رضایت درونی و پایدار داشته باشیم، لازم است در طول شبانه روز کارهایی بکنیم که از درون احساس احترام به خود بکنیم. یعنی آدم درونی ما به ما بگوید آفرین، احسنت. وقتی جلوی آینه به چشمان کسی که به چشم ما نگاه می کند، نگاه کنیم (یعنی خود خود ما) به ما بگوید: «آفرین! من به تو افتخار می کنم.» اگر هر سه این نوع رفتارها را انجام دهیم، همیشه خشنود و بانشاط خواهیم بود. بنابراین بین آموزش اخلاق جهانی و آموزش مسئولیت پذیری تئوری انتخاب و قهرمان پروری پرفسور زیمباردو یک همخوانی و همسانی خاصی را می توان دید و من فکر می کنم آشنا کردن کودکان با دلاور زن و دلاور مرد یا شیرزن و شیرمرد درونی یا همان عمل بزرگوارانه و دادن دستورالعمل های روشن که چطور هر روز هر کس می تواند در تعامل با همکلاسی ها، همسایگان، دوستان، خانواده و اجتماعات بزرگ تر، به آسانی عمل بزرگوارانه یا دلاورانه انجام دهد. برای کودکان و نوجوانان راه جدیدی از یک زندگی اخلاقی و ارزشی را می توانیم باز کنیم. یادمان باشد که اگر از کودکان می خواهید چیزی یا کاری را انجام دهند، حتما اول آن را برایشان به روشن ترین صورت به نمایش بگذارید و به آن ها الگو نشان دهید؛ مثلا خود من به پسرم روزی گفتم که این دوست من، محمد، یک HERO یا قهرمان است. پرسید: «چرا؟» گفتم: «چون زمانی در زندان بود و هر روز از دیدن وضعیت کثیف و آلوده توالت های زندان کلافه می شد؛ پس روزی تصمیم گرفت از پوست تخم مرغ هایی که صبح برای صبحانه به آن ها می دهند، استفاده کند و تمام توالت ها را برق بیندازد تا هم بندانش توالت تمیز داشته باشند. او هر روز یک اقدام موثر برای تمیز و پاکیزه نگه داشتن محیط زندگی خود انجام می داد. این باعث شده بود که خودش و دیگران به او به چشم یک دلاور و یک بزرگوار نگاه کنند.» سپس از او پرسیدم که فکر می کند در همین محیط منزل یا مدرسه چطور می تواند عمل بزرگوارانه یا دلاورانه انجام دهد؟ پسر کوچک از برخوردی که چند هفته پیش با او داشتم، استفاده کرد و گفت: «اگر فروشنده رستوران به اشتباه پول بیشتری به من پس بدهد، پولش را به او پس بدهم و کار درست را انجام دهم.»     مجله موفقیت ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Fri, 01 Jul 2016 12:40:40 GMT http://migna.ir/vdcjviet.uqeaxzsffu.html یک فرد ۱۸ ساله به چه مهارت هایی نیاز دارد؟! http://migna.ir/vdccsiq1.2bqmx8laa2.html سن قانونی برای به رسمیت شناخته شدن بلوغ در کشور ما و بسیاری کشور های دیگر ۱۸ سال است. اما مشخص است که بلوغی که قانون مد نظر دارد با بلوغ فکری که یک فرد بالغ را از یک فرد نابالغ متمایز می کند متفاوت است. انتظاراتی که از یک فرد ۱۸ ساله می رود می تواند از فرهنگی به فرهنگ دیگر و حتی خانواده ای به خانواده دیگر کاملاً متفاوت باشد، اما برخی مهارت ها را می توان بایسته هایی در نظر گرفت که هر فرد ۱۸ ساله برای موفقیت در زندگی، باید تا این سن در وجود خود پرورش داده باشد. در نظر داشتن این موارد هم برای والدین و هم برای خود نوجوانان بسیار مفید واقع می شود. جولی لیتکات هیمز، رئیس سابق یکی از دانشکده های دانشگاه استنفورد و نویسنده، در پاسخ به اینکه یک فرد ۱۸ ساله به چه مهارت هایی نیاز دارد ۸ مورد را ذکر کرده است که در ادامه آنها را با هم مرور می کنیم؛ مواردی که خیلی از آنها در عین سادگی به راحتی مغفول واقع می شوند. ۱- هر فرد ۱۸ ساله ای باید بتواند با یک غریبه وارد مکالمه شود اساتید و رئیس دانشگاه، مشاوران، صاحبخانه، کارکنان فروشگاه، مدیران منابع انسانی، همکاران، متصدیان بانک، کارکنان بخش بهداشت و درمان، راننده های اتوبوس، تعمیرکارهای خودرو، همه و همه از جمله کسانی هستند که یک فرد بالغ در زندگی واقعی با آنها مواجه خواهد شد. خیلی از ما به فرزندانمان یاد می دهیم با غریبه ها حرف نزنند، در حالی که باید به آنها مهارت مهم تری را بیاموزیم؛ مهارت تشخیص معدود غریبه های بد از اکثریت خوب یا حداقل بی آزاری که به تعامل با آنها نیاز خواهند داشت. عدم آموزش این مسئله باعث می شود نوجوانان بدون آنکه چگونگی مواجهه ی محترمانه با غریبه ها را یاد بگیرند به مرحله ی تازه ای از زندگی خود قدم بگذارند. از یاد نبریم که فرد بالغ در دنیای واقعی نیاز پیدا می کند از غریبه ها کمک و راهنمایی بگیرد. ۲- اطراف خود را بشناسد محیط دانشگاه و شهر محل سکونت، کار یا تحصیل، از جمله مواردی هستند که ۱۸ ساله ها با آنها مواجه می شوند و باید بتوانند موقعیت مورد نظر خود را در آنها بیابند. بسیاری از والدین فرزندان خود را به هر جایی که لازم باشد می رسانند یا آنان را همه جا همراهی می کنند، حتی وقتی خودشان با اتوبوس، دوچرخه و یا حتی پیاده می توانند از پس این کار بر بیایند. به همین دلیل بسیاری از نوجوانان نمی دانند چگونه باید از محلی به محل دیگر بروند، از چه وسایل نقلیه ی عمومی استفاده کنند، کی و کجا از اتومبیل شخصی کمک بگیرند، و یا حتی چگونه بنزین بزنند. رساندن و برداشتن همیشگی فرزندان از نقاط مختلف همیشه به آنان کمک نمی کند. ۳- تکالیف و وظایف خود و سررسید های آنها را مدیریت کنند بسیاری از والدین همه چیز را خودشان به فرزندانشان یادآوری می کنند؛ مثلاً اینکه چه کاری را چه موقع انجام دهند. حتی گاهی اوقات در انجام این وظایف به آنها کمک هم می کنند و گهگاه به جای آنها کاری را انجام می دهند. این می شود که نوجوانان یاد نمی گیرند چطور بدون یادآوری دیگران کارهایشان را اولویت بندی و حجم تکالیفشان را مدیریت کنند و یا کارهایشان را به موقع به انجام برسانند.   ۴- از پس امور منزل بر بیاید والدین این روزها در انجام کارهای منزل زیاد از فرزندان خانواده درخواست کمک نمی کنند، چرا که فکر می کنند کارهای مدرسه و فوق برنامه وقت زیادی برای کاری دیگر باقی نمی گذارد. به همین دلیل، بچه ها یاد نمی گیرند روی پای خود بایستند، نیازهایشان را برطرف کنند، به نیازهای دیگران احترام بگذارند، و یا سهم خود را به عنوان عضوی از جمع ادا کنند. ۵- از پس حل مشکلات بینافردی بر بیاید بسیاری از والدین برای حل سؤ تفاهم ها و یا تسکین احساسات جریحه دار شده ی فرزندان خود پا به میان می گذارند. این می شود که نوجوانان یاد نمی گیرند بدون پادرمیانی بزرگترهای خود چگونه با تنش های بین فردی مواجه شوند و آنها را حل و فصل کنند. عدم توانایی در حل مشکلات بین فردی بعد ها در آمار بالای پدیده هایی مثل طلاق به وضوح خود را نشان می دهد. ۶- با بالا و پایین های زندگی کنار بیاید کلاس های مختلف، فشار کاری، تکالیف دانشگاهی، رقابت های درسی، معلم ها، اساتید، و یا رؤسای بد قلق از جمله مواردی هستند که هر فرد بالغی باید بتواند با آنها کنار بیاید. بسیاری از والدین هر وقت مشکلی پیش می آید پادرمیانی می کنند، کارهای فرزندانشان را انجام می دهند، مهلت بیشتری برایشان می گیرند، و به جای آنان صحبت می کنند. به این ترتیب نوجوانان این حقیقت را یاد نمی گیرند که در مسیر زندگی واقعی، اوضاع همیشه بر وفق مرادشان پیش نمی رود. آنها یاد نمی گیرند که درصورت خوب پیش نرفتن اوضاع، چگونه باید خودشان را مدیریت کنند. ۷- درآمد داشته باشد و پول خود را مدیریت کند اکثر نوجوانان کار نیمه وقتی انجام نمی دهند و هر زمان لازم باشد از والدینشان پول توجیبی دریافت می کنند. به همین دلیل مسئولیت پذیری لازم برای انجام وظایف محوله، پاسخگویی در برابر مقام بالاتری که لزوماً وابستگی عاطفی به آنها ندارد، و یا قدردانی به خاطر چیزهای مختلف و مدیریت کردن پول را یاد نمی گیرند. ۸- ریسک کند مسیری که اکثر نوجوانان در زندگی خود طی می کنند به وسیله ی والدینشان طراحی و تمام موانع و نواقص آن برطرف شده است. به همین دلیل اکثر آنان این حقیقت را فرا نمی گیرند که موفقیت نتیجه ی تلاش، شکست و تلاش مجددی است که تنها با کنار آمدن با ناملایمات زندگی میسر می شود. ]]> بلوغ و نوجوانی Thu, 02 Jun 2016 00:30:00 GMT http://migna.ir/vdccsiq1.2bqmx8laa2.html 9 اصل انسانی که مدیران باید بدانند http://migna.ir/vdcaawne.49n0e15kk4.html اگر رفتار آنها در قبال خود را نمی پسندید، تنها یک راه پیش روی خود دارید و آن این است که رفتار خودتان را تغییر دهید. چرایش ساده است؛ چون نمی توانید رفتار آنها را تغییر دهید. روابط انسانی مثل آینه عمل می کنند؛ هر تغییری که در خودتان به وجود می آورید در نهایت در نحوه رفتار دیگران در قبال شما بازتاب می یابد. در ادامه 9 اصل مهمی که در رفتار خود را دیگران باید مدنظر قرار دهید را از نظر خواهید گذراند:1- به جای قضاوت دیگران براساس گذشته شان، کنار آنها بمانید و کمک کنید آینده شان را بسازند هرکسی گذشته ای دارد. گذشته بعضی ها مایه افتخار است و گذشته برخی دیگر بهتر است در همان گذشته به خاک سپرده شود. اما انسان ها هر گذشته ای هم که داشته باشند، تغییر و رشد می کنند. بنابراین به جای قضاوت کردن، کنارشان بمانید و آنها را در حرکت به سمت آینده حمایت کنید. با احترام با آنها برخورد کنید و سفر آنها را سفر خودتان بدانید.2- کنجکاوانه گوش کنید، بی طرفانه سخن بگویید و با ثبات عمل کنید گوش کردن و کنجکاوی به روابط انسانی اجازه رشد و نمو می دهند. صادقانه سخن گفتن با دیگران نیز به آنها اجازه می دهد هم با خودشان و هم با شما صادق باشند. عملکرد باثبات نیز کیفیت روابط انسانی را حفظ می کند. به بیان دیگر، روابط انسانی برای رشد به کنجکاوی، برای عمیق تر شدن به صداقت، و برای ادامه یافتن به ثبات نیاز دارند.3- با همه مهربان باشید؛ نه به این دلیل که مهربان هستند، بلکه به این دلیل که مهربان هستید یکی از بهترین هدیه هایی که می توانیم به دیگران بدهیم مهربانی است. اگر کسی نیازمند کمک است، به او کمک کنیم. این مهربانی فقط مختص آشناها و کسانی که مورد احترام ما هستند نیست؛ مهربانی با عزیزان آسان است. کسانی که باعث عصبانیت ما می شوند و حتی آنهایی که این را نمی دانند نیز باید شامل حال این مهربانی باشند. مهربانی حقیقی را می توان در کمک های بدون چشم داشت پیدا کرد.4- با کوچک کردن دیگران سعی در بزرگ کردن خود نداشته باشید هرکسی که به خودش اجازه می دهد از روی خودبزرگ بینی دیگران را کوچک کند، تنها ضعف خود را به اثبات می رساند زیرا انسان ها غالبا دوست دارند همان احساسی را در دیگران به وجود بیاورند که خودشان دارند. اگر نمی توانید کمک بدهید، حمایت کنید یا عشق بورزید، هرچه در توان دارید به کار ببندید تا لااقل کسی را با تحقیر نیازارید. احترام را سرلوحه رفتار خود قرار دهید.   5- به یاد داشته باشید، زندگی هر کسی حکایتی دارد هر کسی ممکن است درگذشته خود تجربیات تلخی داشته باشد یا همین حالا نیز با مشکلاتی دست به گریبان باشد. به یاد داشته باشید رفتار انسان ها در خلا شکل نمی گیرد. هر کسی درگیری ها و مشکلات درونی خاص خود را دارد. پس قضاوت را کنار بگذارید و در عوض، همان ملاحظاتی که دوست دارید از جانب دیگران ببینید را به کار بگیرید.6- هیچ کس تصادفی در مسیر زندگی ما قرار نمی گیرد هر کسی که با او ملاقات می کنید، نقشی در زندگی شما خواهدداشت؛ کوچک یا بزرگ. برخی کمک می کنند رشد کنید، برخی خاطرتان را آزرده می کنند و برخی الهام بخش شما برای عملکرد بهتر می شوند. شما نیز در آن واحد نقشی در زندگی آنها دارید. این را بدانید که مسیر زندگی انسان ها بی دلیل یکدیگر را قطع نمی کنند؛ برای همه ارزش قائل باشید.7- بهترین آموزگاران آنهایی هستند که به شما نمی گویند چکار کنید، اما راه را نشان تان می دهند هیچ لذتی بالاتر از این وجود ندارد که به دیگران کمک کنید چشم اندازی برای خود متصور شوند و شاهد رسیدن آنها به مدارج بالایی باشید که خودشان به تنهایی حتی تصورش را هم نمی کردند. اما معنای این حرف آن نیست که دیگران را اصلاح یا توانمند کنید. در عوض آنها را با منبع قدرت درونی خودشان راهنمایی کنید. حمایت و انگیزه لازم برای پیدا کردن مسیر دلخواه خودشان را برای آنان فراهم سازید و به آنها نشان دهید چه توانایی هایی دارند. کافی است به آنها باور داشته باشید.8- هیچ گاه از بالا به کسی نگاه نکنید، مگر آنکه دستش را گرفته باشید همه ما دوست داریم زندگی صحنه شایسته سالاری باشد، بنابراین به راحتی ممکن است به کسانی که موفقیت های کمتری کسب کرده اند از بالا نگاه کنیم. اما شما هیچگاه نمی توانید بفهمید آن شخص صعود خود را از چه نقطه ای شروع کرده است و یا کجا آن را به پایان خواهدرساند. زمان به راحتی می تواند جایگاه شما را با هم عوض کند. بنابراین اطمینان حاصل کنید احترام هرکسی را نگه می دارید.   9- قدر کسانی که از شما حمایت کرده اند را بدانید، آنهایی که شما را آزرده اند ببخشید و کسانی که به کمک شما نیاز دارند را یاری کنید کسب و کار پیچیده است، زندگی پیچیده است، رهبری نیز آسان نیست. با همه، از جمله خودتان، با مهربانی و عطوفت رفتار کنید؛ به این ترتیب رفتار اشتباهی نمی تواند از شما سر بزند. با دیگران همانگونه رفتار کنید که دوست دارید دیگران با شما رفتار کنند، تا بلافاصله زندگی تان بهتر شود.     ]]> موفقیت و مدیریت Sat, 21 May 2016 09:07:36 GMT http://migna.ir/vdcaawne.49n0e15kk4.html چرا اکثریت مردم موفق نیستند؟ http://migna.ir/vdcbaabf.rhb0spiuur.html  بسیاری از مردم فرصتهایی که برای موفقیت به آنها رو می‌کند را نمی‌قاپند. چرا؟ چون باور ندارند که می‌توانند موفق شوند. حتی اگر بتوانند کاری بکنند که آنها را به موفقیت برساند، باور نمی‌کنند که این توانایی را دارند. و این باور خود محدودکننده کافی‌ست که جلوی آنها را بگیرد تا نتوانند گامهای اولیه به سمت موفقیت را بردارند.-دلیلش این است:بسیاری از مردم آگاه نیستند که ارزش ذاتی بالایی دارند. باور نمی‌کنند که می‌توانند از آن استفاده کنند و به موفقیت برسند. باور نمی‌کنند که کسان دیگری هستند که به مهارت و توانایی آنها نیاز دارند. باور نمی‌کنند که چقدر باارزش هستند.چرا آنها به ارزش ذاتی خود آگاه نیستند؟ زیرا آنها از سنین پایین برنامه‌ریزی شدند که اینطور باور کنند. آنها تلقین شدند که باور کنند ارزش ذاتی زیادی ندارند. آنها تلقین شدند که باور کنند باید در سراسر زندگی‌شان متوسط‌ باقی بمانند. آنها تلقین شدند که باور کنند نمی‌توانند خانه بزرگ یا ماشین بنز بخرند زیرا کس دیگری در گذشته به آنها اینطور گفت و این گفته ملکه ذهن‌شان شد. چون وقتی که یک نفر با باورهای خاصی زندگی کند، اعمال و کردارش را با آن باورها هم‌سو می‌کند. به بیانی دیگر، کارهایشان را طوری انجام می‌دهند که بر پایه‌ی آن باورهای محدودکننده و تصورات نادرست استوار باشد و در همان جهت باشد.اما خبر خوب این است که:اگر باورهای خود را بطور کل تغییر دهیم، اعمال و کردار ما نیز به طرز چشمگیری تغییر می‌کنند. یعنی همه‌ی تغییراتی که باید بکنیم در باورها و تصورات ما است. در این باره خوب فکر کنید.آیا زمانی پیش آمد که شخصی (معمولاً والدین) به شما گفته باشند اگر بخواهید زندگی موفقی داشته باشید، باید به مدرسه بروید، تحصیلات دانشگاهی داشته باشید، شغل مطمئنی دست و پا کنید و برای کس دیگری سخت کار کنید. و آنوقت شاید روزی برسد که بتوانید بازنشست شوید.احتمالاً این گفته‌ها را باور کردید و مثل دیگران به مدرسه رفتید، سپس به دانشگاه رفتید و شغل خوبی بدست آوردید. ولی چیزی که متوجه نشده‌اید این است که با این سیستم، به احتمال زیاد در سن 65 سالگی بدون داشتن زندگی ایده‌ال و ثروت کافی بازنشسته می‌شوید.بنابراین بجای اینکه بطور پیوسته به کسانی که شما را به سمت یک زندگی متوسط سوق می‌دهند گوش کنید، به کسان دیگری که صحبتهای متفاوتی می‌کنند گوش کنید. به سخنان افراد موفقی که نتایج بهتری از کارشان می‌گیرند گوش کنید و از آنها بیاموزید.به حرفهای کسانی گوش کنید که شما را تشویق می‌کنند و دلگرمی می‌دهند و می‌گویند شما کارهای بهتری نسبت به چیزی که فکرش را می‌کنید می‌توانید انجام دهید. حتی اگر خیلی هم مطمئن نیستید باز هم به کسانی که صحبتهای دلگرم‌کننده و انگیزه‌بخش می‌کنند گوش کنید. چون بیاد داشته باشید ذهن انسان تمایل دارد چیزهایی که می‌شنود را باور کند.بنابراین اگر این تشویقات و سخنان را دوست دارید پس آنها را جزو باورهای‌تان درآورید. شور و شوق و هیجان از خودتان نشان دهید و انگیزه بگیرید. پس از مدتی، خواهید دید که کیفیت کار خود را چطور افزایش می‌دهید و به نتایج پرباری دست می‌یابید.    ]]> موفقیت و مدیریت Tue, 05 Apr 2016 03:22:34 GMT http://migna.ir/vdcbaabf.rhb0spiuur.html سال نو را با اهدافی دست یافتنی شروع کنیم http://migna.ir/vdciqrap.t1aqr2bcct.html جالب اینجاست که آمارها نیز نشان می دهد در سال جدید پس از گذشت یک هفته 77 درصد از کسانی که تصمیم هایی گرفته اند هنوز هدفشان را دنبال می کنند و پس از گذشت 6 ماه تنها 40 درصد از آنها باقی ماندند.---چرا در اهداف سال جدیدمان شکست می خوریمچرا تثبیت اهداف سال جدید دشوار است؟ متخصصان چندین عامل را مقصر می دانند، از جمله اتخاذ تصمیماتی مبهم و یا داشتن انتظارات دور از واقعیت ( کاهش 10 کیلو در دو هفته! ). اما شاید بزرگترین چالش تبدیل آرزوها به عمل و ادامه دادنشان باشد. تغییر نگرش ساده است اما تغییر عادت دشوار. اگر به نگرش جدید خود پایبند باشید می توانید عادت و رفتاری جدید را در خود تثبیت کنید. چگونه اهدافی قابل اداره تعریف کنیم ؟بهترین کار این است که برای خود هدفی شدنی تعریف کنیم ( از یک جا نشینی به دونده تبدیل شدن ) سپس آن هدف را به گام هایی معقول تقسیم کنیم. می توانید از همین حالا خود جدیدتان را در سال نو بسازید.در ادامه خواهید فهمید که چگونه برنامه غذایی ، ورزش، روزهای پر استرس، و انرژی تان را مجدد راه اندازی کنید، و چطور به انجام این اهداف پایبند بمانید. برنامه غذایی خود را مجدد راه اندازی کنیدوقتی نوبت به سر و سامان دادن به نحوه غذا خوردن می رسد باید خود را آماده کنید اگر می خواهید از پس وسوسه برآیید، همیشه باید به یک گام جلوتر فکر کرده باشید. این روش حتی کمکتان می کند بدون احساس محروم ماندن از غذاها بتوانید به راه خود ادامه دهید. خوب غذا خوردن بیشتر مواقع برابر میشود با حس درماندگی به خاطر همین است که بسیاری از افراد تسلیم می شوند. از این تاکتیک ها استفاده کنید تا برای مدت زمان بیشتری بتوانید سالم غذا بخورید. بفهمید " چرا "شاید دوست دارید برای فرزندان خود الگویی مناسب قرار دهید و یا فقط سعی می کنید در جین های قدیمی خود جا شوید. اگر دلیل اینکه چرا می خواهید غذا خوردنتان را اصلاح کنید را می دانید، می توانید از آن به عنوان یک عامل انگیزشی استفاده کنید تا در مقابل وسوسه ها کمکتان کند. روی کم کردن غذاها تمرکز نکنیدبه جای اینکه با خود بگویید می خواهم وزن کم کنم، بگویید می خواهم میوه و سبزیجات بیشتری در وعده هایم استفاده کنم. با این کار نتیجه عملی است مثبت که می توانید بارها و بارها تکرارش کنید. اگر به جای کم کردن چیزی اضافه کنید، به انجام آن کار رقبت بیشتری پیدا می کنید و کم کم تبدیل به عادت می شود. آشپزخانه را تمیز کنیدموارد ناسالم را ( چیپس، نوشابه، و هر چیزی که قند اضافه شده دارد ) از روی قفسه های آشپزخانه، یخچال و حتی از ماشین و میز کارتان دور بیاندازید. سپس دوباره این فضاها را با مواردی که برایتان خوب است پر کنید، مانند هویج و پاپ کورن هایی که خودتان درست می کنید. مطمئن شوید که برای پیدا کردن این موارد زیاد به زحمت نمیفتید. تحقیقات نشان داده اگر غذاهای سالم را بیشتر در دید خود قرار دهید مصرف آنها بالا خواهد رفت و در نتیجه روی BMI و سلامت بدنتان تاثیر خواهد داشت. برای حمله میان وعده ها برنامه داشته باشید!ساعت های بین بعد از ظهر تا زمان شام همان مواقعی است که وسوسه های غذایی خود را نشان می دهند. قبل از اینکه محل کار را ترک کنید، یک میان وعده 200 کالری که ترکیبی از کربوهیدرات و پروتئین باشد میل کنید. این کار کمکتان می کند تا وعده شام احساس سیری کنید. حتی می توانید این میان وعده را همیشه در کیف خود داشته باشید تا در مواقعی که نیاز شد آن را میل کنید. ورزش خود را مجدد راه اندازی کنیدتصمیم برای ری فرم آمدن معمولا با رسیدن به هفته سوم رو به محو شدن می رود. اما همچنان کسانی هستند که به ورزش پایبند هستند، کلید موفقیت آنها چیست؟ افرادی که موفق هستند معمولا ورزش را به عنوان یک تغییر دائمی در سبک زندگی می دانند، نه یک فعالیت که تا به وزن ایده آل رسیدند دیگر رهایش کنند و حالا چند راه حل: هر هفته برنامه بریزیداین ساده تر است که هر هفته برنامه ای بچینید تا سه روز را ورزش کنید تا اینکه بگویید بسیار خب از این به بعد هفته ای سه بار می دوم. اگر اهداف تناسب اندامتان را هفته به هفته بچینید، موفقیت بیشتری نیز بدست خواهید آورد در ضمن همین برنامه ریزی هفته ای می تواند باعث افزایش انگیزه تان نیز شود. برای خود پاداش و مجازات تعیین کنیدتحقیقات نشان داده تعیین پاداش کمک می کند بیشتر به هدفتان پایبند باشید. بله این کار در واقع نوعی رشوه دادن به خود است، اما تاثیر خود را دارد، مثلا بگویید اگر دو هفته واقعا به برنامه پایبند بودم برای خود یک لباس جدید می خرم و یا اگر یک هفته سستی کردم زمان تماشای تلوزیونم را کم می کنم. البته این موارد مثال بود شما می توانید با توجه به علایق خود پاداش و مجازات تعیین کنید. ورزش خود را دسته کنیداگر فعالیتی که آنچنان رغبتی به انجامش ندارید – مانند ورزش – را با کاری که واقعا از انجامش لذت می برید ترکیب کنید، درصد موفقیتتان افزایش پیدا خواهد کرد. به این استراتژی ساخت انگیزه می گویند، از طرفی دست به کاری می زنید که برایتان لذت بخش است ( مانند والیبال بازی کردن، پیاده روی در طبیعت و ... ) و از طرف دیگر فعالیت فیزیکی مورد نیاز را هم انجام داده اید. روزهای سرشار از استرس خود را بهبود ببخشیدیکی از تصمیمات مشکل این است که بخواهیم استرس خود را کاهش دهیم، چون چیزی است ذهنی و روانی و نمی توان فقط گفت بسیار خب دیگر استرس کافیست وقتش است که کمی آرام باشم! و از آنجا که قرار نیست شغلتان را رها کنید و برای استراحت به جزیره ای گرم سیری بروید، پس بسیار مهم است با ابزاری که استرس و تنش روزانه را کاهش می دهد آشنا شوید. هر هفته به چیزی نه بگوییدخیلی ساده " متاسفم، من نمی توانم " می تواند بسیار کمک کننده باشد. بسیاری از ما به خاطر پاسخ به خواسته های دیگران از نیازهای خود می گذریم و خود را تحت فشار قرار می دهیم. پس با یک نه ساده برای خود زمان و آرامش بخرید. هر روز برای خود یک تایم اوت داشته باشیدهر روز یک مرتبه هم شده با دنیا ارتباط خود را قطع کنید. چشمان خود را ببندید و 10 مرتبه نفس عمیق بکشید، و یا می توانید کمی به موسیقی آرامش بخش و محبوب خود گوش دهید. مدیتیشن را امتحان کنیدمدیتیشن درست مانند ویروس یاب مغز عمل می کند، استرس زاهای مسموم را شناسایی می کند و تاثیرشان روی سلامت فیزیکی و احساسی را سد می کند. تحقیقات نشان داده افراد بالغی که از تمرینات مدیتیشن استفاده می کنند سطح هورمون استرس کورتیزول بدنشان پایین تر است. انرژی خود را بهبود ببخشیدیکی از دلایلی که مردم نمی توانند در زندگی خود تغییر ایجاد کنند این است که برای تمرکز کردن بسیارخسته هستند. اگر می خواهید در سال جدید پر انرژی تر باشید این نکات را در نظر بگیرید: دفترچه یادداشتی از خستگی تهیه کنیدوقتی بدانید دقیقا چه زمانی از روز خسته هستید می توانید برای اصلاح آن برنامه ریزی کنید. برای مثال اگر عصرها احساس خستگی می کنید، باید به این فکر کنید که ناهار چه خورده بودید، و یا سعی کنید بیشتر آب بنوشید. لیستی از کارهایی که نباید انجام دهید درست کنیدبعد از اینکه لیست کارهایی که باید در روز انجام دهید را نوشتید، از خود بپرسید کدامشان واقعا نیاز است که انجام شود و کدامیک غیر منطقی یا نا مهم است. سپس روی آنهایی که فکر می کنید فقط انرژی تان را می گیرند و ذهنتان را خسته می کنند خط بکشید. خواب را منظور کنیدبسیاری از ما خواب را به عنوان یک فعالیت به حساب نمی آوریم. بنابراین برنامه ریزی برایش نداریم. درست مانند نوشتن قرار هایتان و یا تعیین ساعت مشخص برای رفتن به باشگاه و رسیدگی به دیگر کارها، برای خواب نیز باید زمان تعیین کنید تا تبدیل به یک اولویت شود. در سال جدید استفاده خود از شبکه های اجتماعی را تغییر دهیدشبکه های اجتماعی می توانند مانند لیدری عمل کند که شما را به هیجان می آورد. تحقیقات نشان داده کسانی که برای کاهش وزن نتایج خود را در شبکه های اجتماعی با دیگران به اشتراک می گذاشتند نتایج بهتری در برنامه خود دریافت کردند. پس دیدمان را به این شبکه ها عوض کنیم آنها می توانند خوب باشند و در جهت رشد و پویایی مورد استفاده قرر بگیرند. ]]> اخبار علمی و فناوری Mon, 14 Mar 2016 11:31:20 GMT http://migna.ir/vdciqrap.t1aqr2bcct.html 11 ترفند روانشناسی برای فریب دیگران! http://migna.ir/vdcb89bf.rhbsapiuur.html گرچه در عنوان پست از واژه فریب استفاده شده است، اما شاید بهتر باشد به قضیه با بار منفی نگاه نکنیم و این طور بنگریم که چون مجبور به حضور در جامعه هستیم، ناگزیر هستیم که برای بقا یا افزایش تأثیر خود، آراسته به مهارت‌های اجتماعی شویم.در اینجا برای نمونه به ۱۱ ترفند مبتنی بر دانش روانشناسی اشاره می‌کنیم که می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند و شما به کمک آنها خواهید توانست، بدون تقابل مستقیم، وارد کردن فشار و یا دادن امتیاز، دیگران را وادار کنید که به خواسته‌های شما تن در بدهند!۱- از طعمه استفاده کنید تا مردم محصول شما را بخرند:فرض کنید که دو نسخه از یک محصول یا خدمات را دارید که یکی از آنها خیلی گران‌تر از دیگری است. مشکل شما این است که در فروش نسخه گران‌تر، موفق نیستید.برای اینکه مردم را مشتاق کنید که محصول گران‌تر را بخرند باید یک نحصول سوم هم درست کنید، روی این محصول یا خدمات سوم، همان قیمت محصول گران را باید بگذارید، اما این محصول باید عملکرد یا کیفیت به وضوح پایین‌تری از محصول گران اولیه داشته باشید.این طوری مردم قیمت‌ها را با هم مقایسه می‌کنند و به نظرشان خرید محصول گران، خیلی ارزشمند خواهد آمد.۲- فضای گفتگو و مذاکره را تغییر بدهید.می‌خواهید معامله حساسی کنید و طرف مقابل شما سرسختی می‌کند و از قیمت یا شرایطی که داده، اصلا کوتاه نمی‌آید؟بی‌جهت در یک سالن کنفرانس یا دفتر کار او، با وی قرار مجدد نگذارید! او را به یک رستوران یا کافی‌شاپ دعوت کنید!آخر مردم وقتی فضای پیرامونی‌شان، به جای مبلمان و وسایل اداری، وسایل عادی و پذیرایی باشد، از خودخواهی می‌کاهند و بیشتر منعطف می‌شوند.۳- سود دو سویهکمک کنید تا طرف تجاری یا کاری‌تان به چیزی که نیاز دارد به نحوی برسد یا دست‌کم کارش تسهیل بشود، این طوری او در این معذوریت قرار می‌گیرد که لطف شما را جبران کند.۴- تقلید از زبان بدن دیگران، برای علاقه‌مند کردن آنها به خودمی‌خواهید شخص خاصی به شما بیشتر توجه کند،‌مثلا رئیس مافوق شما؟کافی است که از زبان بدن او تقلید کنید یا با تن و شیوه سخن گفتن او حرف بزنید. معمولا کمتر کسی متوجه این تقلیدکاری شما می‌شود، حتی خود مقام مافوق شما. اما این کار شما به صورت نامحسوس، باعث می‌شود که به دل آن شخص راه پیدا کنید!۵- سریع‌تر صحبت کنید تا مخالف شما، تبدیل به موافق‌تان شود!کسی سرسختانه با شما مخالفت می‌کند و با دلیل و بینیه،‌ استدلال‌های شما را سست و بی‌اثر می‌کند؟ کافی است که موقع مذاکره و مابحثه با او، ریتم سخن گفتن خود را سریع‌تر کنید، این طوری فرصت لازم برای پردازش سخنان خود را از او می‌گیرید و او دیگر نمی‌تواند به خوبی گذشته، شما را در موضوع ضعف باقی بگذارد.۶- مردم را گیج کنید تا خواهشتان را بپذیرندبه جای اینکه بگویید این ۸ کارت، ۳ دلار می‌ارزند به مردم بگویید که قیمت آنها ۳۰۰ پنی است! در ظاهر هیچ فرقی نمی‌کند، اما این طوری مردم مجبورند که کمی فکر کنند و یک محاسبه ذهنی انجام بدهند تا ببینند، قیمت هر کارت، چند دلار است. خیلی وقت‌ها هم تسلیم قیمت پیشنهادی شما می‌شوند.۷- وقتی کسی خسته و تهی از انرژی شده، از او خواهشی کنید!به جای اینکه اول صبح، وقتی که مردم انرژی زیاد دارند،‌از آنها خواسته‌ای بخواهید، آخر وقت کاری، وقتی آنها تهی از انرژی می‌شوند، به نزدشان بروید و از آنها بخواهید که لطفی در حق شما بکنند.۸- به جای افعال از اسامی استفاده کنیداستفاده از اسامی، هویت شخصی شما را به عنوان عضوی از یک گروه،‌ تقویت می‌کند.بنابراین به جای اینکه بگویید: رأی دادن چقدر برای شما اهمیت دارد؟ بپرسید که: چقدر برای شما مهم است که یک رأی‌دهنده باشید.۹- سیاست قدیمی ترساندنشرایط خطیر و متزلزل کاری یا اجتماعی را به کسی متذکر شوید و درست پس از آکه کسی به هراس افتاد،‌از او درخواستی کنید.۱۰- عکس‌هایی از چشم را به نحوی به رؤیت اشخاص برسانید، تا آنها با خواسته شما موافقیت کننداگر آدم‌های فکر کنند که تحت نظارت هستند، حتی اگر این امر ظاهری باشد، مثلا چشم‌هایی روی پوستر دیواری، آنها بیشتر احتمال دارد که چیزی را که به امانت برده‌اند، بازگردانند یا از خطایی پرهیز کنند.۱۱- بر چیزی که رقیب شما به دست آورده، تمرکز کنید و نه چیزی که از دست دادهدر مذاکره و مباحثه، بیشتر روی چیزهایی که طرفتان به دست خواهد آورد، تمرکز کنید و نه چیزی که از دست می‌دهد.مثلا:اگر موافقت کنی، صاحب خودرویی خواهی شد که هزار دلار ارزش دارد.و این طوری حرف نزنید:من هزار دلار بابت فروش این خودرو، می‌خواهم!برترين ها     ]]> اخبار علمی و فناوری Wed, 24 Feb 2016 12:12:35 GMT http://migna.ir/vdcb89bf.rhbsapiuur.html مهارتهایی که برای موفقیت لازم است و بلد نیستید! http://migna.ir/vdchv-nx.23nmkdftt2.html هنگامی که با جهان آشنا می‌شویم، بسیاری از ما برای جلب محبت و تایید دیگران، در تشخیص اینکه دیگران چه می‌خواهند و اولویت بخشیدن به خواسته‌های آنان متخصص می‌شویم. این عادتی نیست که بتواند شما را به شکوفایی شخصی رهنمون سازد. آموختن اینکه چگونه آنچه را حقیقتاً می‌خواهید را شناسایی کنید و همچنین جرات افتخار کردن به آن را داشته باشید، چیزی نیست که به ما یاد دهند، اما مسلماً برای رسیدن به موفقیت حیاتی است. وقتی که صحبت از ساختن یک زندگی موفق می‌شود، اغلب ما چند مهارت که به صورت متداول گفته می‌شود که شما را به این هدف می‌رساند در ذهن داریم. عاداتی چون مدیریت زمان، تفکر خلاق و انضباط فردی، بیش از همه به عنوان کلید موفقیت مطرح می‌شوند. به گزارش هافینگتون پست، ما یاد گرفته‌ایم که قابل اتکا بودن و برقراری ارتباط به شکل موثر مهم هستند. و همه از اهمیت حیاتی مصمم بودن و مدیریت موثر پول مطلع هستند. مسلماً اینها و دیگر عادات خوبی که به صورت معمول توصیه می‌شوند، همه در یافتن رسیدن به زندگی خوب به ما کمک می‌کنند. اما مهارتهای دیگری هم هست که به همین میزان در رسیدن به زندگی خوب و شیرین موثر است. در زیر با 10 مهارت برای رسیدن به موفقیت آشنا می‌شوید که هر چند شاید خیلی به گوشتان نخورده باشند، اما بسیار در رسیدن به زندگی خوب موثر هستند. چگونه "نه" گفتن اکثر ما طوری تعلیم دیده‌ایم که بیش از آنکه به تمایلات شخصی خود اهمیت دهیم به سعی در راضی نگاه داشتن دیگران داشته باشیم. حتی وقتی که موفق می‌شویم خود را از انجام کاری که به آن تمایل نداریم خلاص کنیم، باز هم پیش می‌آید که نسبت به رد درخواست طرفمان احساس گناه می‌کنیم. اما اشتباه نکنید؛ آموختن نه گفتن و اینکه نسبت به نه گفتن احساس بدی نداشته باشیم، مهارتی ضروری برای داشتن یک زندگی موفق است. چگونه پاسخ رد را بپذیریم از همان آغاز کودکی که برای زندگی به دیگران وابسته بودیم، به ما یاد داده‌اند تا مقبولیت در بین دیگران و تایید آنها برایمان ارزشمند باشد. این امر باعث می‌شود که زمانی که تایید دیگران را دریافت نمی‌کنیم، دچار ترس شدید شویم. از طرفی ترس از پاسخ رد شنیدن و پس زده شدن بسیاری از ما را از رفتن به دنبال بزرگترین رویاهایمان بازمی‌دارد. آموختن اینکه حتی اگر دیگران با ما موافق نباشند نیز مشکلی نیست، کلید خوشبختی است. چگونگی فهمیدن اینکه چه می‌خواهید هنگامی که با جهان آشنا می‌شویم، بسیاری از ما برای جلب محبت و تایید دیگران، در تشخیص اینکه دیگران چه می‌خواهند و اولویت بخشیدن به خواسته‌های آنان متخصص می‌شویم. این عادتی نیست که بتواند شما را به شکوفایی شخصی رهنمون سازد. آموختن اینکه چگونه آنچه را حقیقتاً می‌خواهید را شناسایی کنید و همچنین جرات افتخار کردن به آن را داشته باشید، چیزی نیست که به ما یاد دهند، اما مسلماً برای رسیدن به موفقیت حیاتی است. چگونه به راهنمایی‌های درونی گوش کنید به عنوان یک تکنیک متداول به ما یاد داده‌اند که به حرف پدر و مادرها و سپس به حرف آموزگارانمان گوش کنیم و به خرد درونی خود وقعی نگذاریم. آموختن توجه کردن به راهنمایی‌های درونی می‌تواند نقش بزرگی در داشتن یک زندگی شاد ایفا کند. با آموختن اینکه خرد خود را به رسمیت بشناسید و از آن پیروی کند می‌تواند فواید بسیاری را برایتان به همراه بیاورد. چگونه لذت خود را در اولویت قرار دهید در اکثر فرهنگها، داستان این است که اول کار، بعداً پاداش؛ تازه اگر خوش شانس باشیم! ما پیش پیش زحمتمان را می‌کشیم و به امید پاداش می‌نشینیم. اما در اغلب موارد نتیجۀ این رویکرد به زندگی، استرس و بدبختی است. داشتن ارادۀ این که شادی و لذت را مستقلاً به زندگیتان بیافزاید، راه خردمندانه‌ای برای رسیدن به موفقیت حقیقی است. چگونه خود را در اولویت قرار دهید معمولاً در جامعۀ ما، خودخواهی مورد سرزنش قرار می‌گیرد و بی‌توجهی به خود مورد ستایش. با این وجود، اگر قبل از همه به فکر خودمان نباشیم به شخصی بی‌فایده در دنیا بدل خواهیم شد. آموختن اینکه به شکلی موثر به خود توجه کنیم، به ما امکان می‌دهد تا به بهترین شکل در خدمت اهدافی که مشتاقانه در قلبمان داریم باشیم و بدین ترتیب انسانهای بهتری برای دنیا باشیم. چه وقت تسلیم شویم به اکثر ما یاد داده‌اند که فارغ از رنج و هزینه‌ها همواره مقاومت و پایداری کنیم، چرا که هر چه بخواهیم ارزش سخت کار کردن را دارد. اما بعضی وقتها ایثار و مشقتهایمان به چیزی جز نتایج بی‌خاصیت نمی‌انجامد و نهایتاً خسته و درمانده می‌شویم. کسانی که تجربۀ این موارد را داشته‌اند، درک می‌کنند که مسیرهای پررنج و غم، پایانهای شاد ندارند. این امر اهمیت اینکه بدانیم چه زمانی تسلیم شویم و چگونه، دو چندان می‌کند. چگونه آنچه را که هست بپذیریم و از آن لذت ببریم بیشتر، بزرگتر، بهتر و سریعتر، دغدغۀ بسیار از آدمهای در جستجوی خوشبختی است. اما اگر یاد نگیریم که لحظۀ اکنون را در آغوش گیریم و از آنچه که زندگی به اکنون به ما داده لذت ببریم، نباید امیدی داشته باشیم که در آینده نیز هر چه که رقم خورد ما را خوشحال کند. چگونه تقاضای کمک کنیم ترس از نه شنیدن و سربار دیگران شدن (یا شاید تمایل ما به مستقل بودن)، اغلب ما را از تقاضای کمکی که برای رسیدن به چیز دلخواهمان بدان نیازمندیم بازمی‌دارد. بهتر است این مسائل برای خودتان حل کنید، چرا که انجام بسیاری از کارهای بزرگ بدون همکاری دیگران ممکن نیست. تقاضای کمک و حمایت کردن، بی‌شک یکی از مهمترین مهارتهای رسیدن به موفقیت است. چگونه بگیریم ما معمولاً دادن را خوب یاد گرفته‌ایم، اما گرفتن را خوب بلد نیستیم. وقتی که دریافت کننده هستیم حس بدی به ما دست می‌دهد. از آنجایی که فرهنگ ما دادن و اهدا کردن را می‌ستاید، به راحتی پیش می‌آید که دچار فقدان مهارت گرفتن شویم. این عادت برای موفقیت مهم است و باید آن را بیاموزیم.   ]]> مهارت های زندگی Sat, 06 Feb 2016 12:26:11 GMT http://migna.ir/vdchv-nx.23nmkdftt2.html پنج توصیه برای موفقیت در همه چیز http://migna.ir/vdcfevdm.w6djvagiiw.html این بخش بد ماجراست. بخش خوب این است، که هر ناهمواری‌ای در مسیر، وقتی که آن را از سر راه بردارید، به یک پیروزی نهایی بدل می‌شود و به همراه آن تجربه و دانشی ارزشمند به دست می‌آورید. آن چه را که برای فائق آمدن بر موانع مسیر موفقیت نیاز است را در زیر می‌خوانید:   پذیرای تغییر باشید: باید حاضر باشید که طرز فکر، کارهایتان و سبک زندگیتان را تغییر دهید. فرد موفق به طور پیوسته در حال تغییر است. وقتی که به طور مستمر به سوی هدفی در حال حرکتید، تغییر همیشگی به روشی برای زندگی بدل می‌شود. در کل، بسیاری از مردم علاقه‌ای به تغییر ندارند، چون تغییر آدم را به زحمت می‌اندازد. اینکه ندانید که چه چیزی در انتظارتان است، ممکن است نامطمئن و ترسناک به نظر برسد. بنابراین، بسیاری از مردم وقتی که چیزها شروع به تغییر می‌کنند، خود را عقب می‌کشند، حتی اگر این تغییر لازمۀ حرکت به سوی چیزی بهتر باشد.   اعتماد به نفس داشته باشید: اعتماد به نفس و ایمان داشته باشید که هر اتفاقی که بیافتد، شما اوضاع را کنترل خواهید کرد. هیچ تضمینی در زندگی وجود ندارد و مسلماً هیچ تضمینی هم نیست که دقیقاً آنچه را به دنبالش هستید به دست خواهید آورد. همه باید به خواسته‌هایشان ایمان داشته باشند و به برنامۀشان اعتماد داشته باشند و آن را به اجرا بگذارند. این دستورالعمل موفقیت است. شرایط ممکن است به شما در رسیدن به هدف نهاییتان کمک کند، یا اینکه مانع شود، و این بخشی از ناشناخته‌هاست که ما را به هراس می‌اندازند. با این وجود، نتیجه مهم نیست، مهم این است که بدانید، هر اتفاقی که بیافتد، شما دیگر در جای سابق نیستید و به نسبت گذشته تجربیات و دانش بیشتری دارید.   با ناکامی‌ها کنار بیایید: مسیر رسیدن به موفقیت چاله چوله دارد. چیزها همیشه آنطور که برنامه دارید پیش نمی‌روند، و بنابراین همه چیز به قابلیت مدارا با مشکلات و گذر از آنها برمی‌گردد. حس منفی ناشی از ناکامی معمولاً بسیار آدم را درگیر می‌کند؛ با این وجود بهتر است به دشواری‌ها اینگونه نگاه کنید که زمانی که بر آنها فائق آیید، تبدیل به موفقیت‌هایتان خواهند شد. به یاد داشته باشید، تنها راهی که می‌توانید موفقیت را تجربه کنید، این است که این موانع را بشکافید و از آنها عبور کنید. پس به راهتان ادامه دهید.   سلامت و تندرستی‌تان را در اولویت قرار دهید: اگر در بهترین وضعیت خود نباشید، رسیدن به بالاترین هدفهایتان بسیار سخت‌تر خواهد بود. تغییر، حتی تغییرات مثبت، می‌تواند موجب استرس شود و استرس مزمن می‌تواند باعث بیماری‌های جسمی و روحی گردد. مهم است که همیشه از نظر احساسی در بهترین حالت باشید و خیلی سریع در صدد حل هر نوع مسئله‌ای که ممکن است گریبانگیر سلامتتان باشد، برآیید. راههای زیادی برای مدیریت استرس وجود دارد که از جمله می‌توان به مدیتیشن، ورزش و سایر تکنیک‌های ریلکسیشن اشاره نمود.   تسلیم نشوید؛ تمرکز داشته باشید: رسیدن به موفقیت آسان نیست. موانع و شکستها درس هستند، نه مقصد. روی تحولات مثبتی که می‌خواهید در زندگیتان روی دهد تمرکز کنید و به اهدافتان و توانایی‌تان در رسیدن به آنها باور داشته باشید. ]]> موفقیت و مدیریت Sun, 20 Dec 2015 11:16:44 GMT http://migna.ir/vdcfevdm.w6djvagiiw.html چرا باید از کتاب های موفقیت پرهیز کرد؟ http://migna.ir/vdcaeene.49nya15kk4.html یک تصویر معروف را حتما شما هم مثل من بارها و بارها دیده اید: دو مرد به دنبال یافتن الماس هستند، یکی از آن ها تنها چند سانتی متر مانده به موفقیت تسلیم می شود، او زحمات خود را هدر داده است، موفقیت بزرگی را از خود دریغ کرده است، او می توانست با کمی تلاش بیش تر موفق شود اما تسلیم شد. مرد بالایی هنوز در حال کلنگ زدن است، او راه بیش تری تا موفقیت دارد و کسی نمی داند که آیا او نیز تسلیم خواهد شد یا به قدر کافی اراده دارد تا به موفقیت دستی یابد. این تصویر خلاصه سخنرانی های انگیزشی است. سخنران انگیزشی یا نویسنده کتاب انگیزشی می خواهد شما را قانع کند که باید از فرد پایینی عبرت بگیرید. نباید تسلیم شوید و باید تا موفقیت تلاش کنید. اما در زندگی واقعی ما تصویری از مقطع زمین را نداریم که بدانیم چه قدر با الماس ها فاصله داریم؟ دو سانتی متر یا 200 کیلومتر؟ آیا اصلا الماسی در کار است؟ این یادداشت نقدی است بر این گونه متون و سخنرانی های انگیزشی. در این یادداشت می خواهم زیرآب این قبیل حرف های پوچ را بزنم. -- ادعایی که نمی توان آن را رد کرد فرض کنیم من به سراغ یکی از سخنرانان انگیزشی بروم و به او بگویم که من دو سال پیش پای سخنرانی شما نشسته بودم، از شما آموختم که تسلیم نشوم اما تلاش های دو سال گذشته من هیچ نتیجه ای نداشته و کسب و کارم روز به روز وضع بدتری پیدا کرده است. به همین دلیل تصمیم گرفته ام که تسلیم شوم و شرکتم را تعطیل کنم. - -آن استاد انگیزشی شاید همان عکس را به من نشان دهد و من را به مرد تسلیم شده پایینی تشبیه کند. اما نکته بسیار مهم این است که نمی توان حرف او را رد کرد. شاید واقعا اگر یک سال دیگر تلاش کنم موفق شوم، ولی اگر نشدم چه؟ اگر بعد از یک سال دیگر تلاش، دوباره پیش استاد انگیزشی آمدم و دوباره همان گفت و گوها بین ما تکرار شد چه؟ آیا این بار می توانم حرف او را رد کنم؟ نه! شاید واقعا حق با او باشد و من اگر کمی دیگر تلاش کنم، موفق شوم. او هیچ وقت نمی گوید که چه میزان از منابع (از جمله تلاش من) یا چه قدر زمان برای موفقیت لازم است. او تنها می گوید که اگر تاکنون موفق نشده ای حتما به قدر کافی تلاش نکرده ای. یا در ذهن خودت موفقیت را باور نکرده ای. او ادعایی را مطرح می کند که قابل رد کردن نیست و دلیل آن که مشتریان زیادی دارند نیز همین است. احتمالا تنها هنگامی که من ورشکست بشوم، به زندان بیفتم و در زندان خودم را دار بزنم می توان گفت که استاد انگیزشی نسخه اشتباهی پیچیده است. دستور پخت کیک کسب و کار برای این که یک کیک خوشمزه بپزید لازم است که یک دستور پخت خوب داشته باشید، موارد مورد نیاز را مطابق با دستورالعمل تهیه و دقت کنید که تازه و باکیفیت باشند و فرآیند پخت کیک را نیز مطابق با دستورالعمل طی کنید. به مرور زمان، با کسب مهارت و آموختن برخی فوت و فن ها کیک شما خوشمزه تر خواهد شد. اگر شما از من بپرسید چه طور می توانم یک کیک خوب درست کنم من باید به شما دستور پخت کیک را بدهم. مثلا من در دستور کیک می نویسم در فر در دمای 175 درجه سانتی گراد به مدت 45 دقیقه پخته شود. اما اگر بخواهم برای موفقیت کسب و کار شما نسخه بپیچم همه چیز آکنده از ابهام خواهد بود. به شما میگویم که مشتری تان را بشناسید و ارزش مطلوب را به او ارائه کنید. اما برای شناخت مشتری تان به تحقیقات بازار نیاز دارد. تحقیقات بازار پیچیده و هزینه بر است. و بسیاری از کسب و کارها به سراغ آن نیم روند. آن ها با درک شهودی خود از بازار عمل می کنند و معمولا مهارت کافی برای این کار را نیز ندارند. این وضع مانند این است که شما برای اولین بار در زندگی تان می خواهید کیک بپزید و من به شما بگویم کیک را در «دمای مناسب» و «به میزان کافی» بپزید، آن هم در شرایطی که فر قدیمی شما هم درجه حرارت را درست نشان نمی دهد و در خانه ساعت هم ندارید. می توان گفت که به احتمال زیاد کیک تان یا می سزد یا به قدر کافی نمی پزد. پس از چند بار خراب کردن کیک، از این وضع کلافه می شوید و می روید پای سخنرانی کسی می نشینید که به شما می گوید باید انگیزه کافی برای پختن کیک را داشته باشی و باید در ذهنت مجسم کنی که یک کیک خوب پخته ای. شاید با شنیدن این توصیه ها انگیزه بیشتری پیدا کنید که فردا هم دوباره پختن کیک را امتحان کنید اما شانس تان برای پختن کیک خوب بیش تر از دیروز نخواهد بود. در ستایش تسلیم شدن سخنران انگیزشی برای هزار نفر سخنرانی می کند. هر یک از آنان شرایط متفاوتی دارند. اما سخنران برای همه آن ها نسخه یکسانی می پیچد، باور داشتن به موفقیت و تسلیم نشدن. اما سرسخت بودن و تسلیم نشدن همیشه هم ارزشمند نیست. به عنوان مثال فرض کنید فردی که واقعا توانایی ذهنی اندکی دارد توانسته در سن 45 سالگی و پس از سال ها تلاش و اخراج از دانشگاه و دوباره رفتن به دانشگاه و افتادن واحدهای درسی مدرک لیسانس خود را بگیرد. خب باید از این فرد پرسید که شما که توانایی ذهنی کمی برای تحصیل داری چه اصراری داشتی که مدرک لیسانس بگیری؟ چرا نرفتی به سراغ کارهایی که مطابق با قابلیت های تو باشد؟ مثلا ممکن است آن فرد در ارتباط برقرار کردن با دیگران بسیار توانمند باشد و می توانست فروشنده خوبی باشد. شاید اگر این فرد یک مغازه کوچک باز می کرد تا به حال توانسته بود تاجر موفقی شود. حالا به کمک روحیه سرسخت خود چه چیزی به دست آورد؟ هیچ. برخی از کسب و کارها به دلایل مختلف از جمله شرایط محیطی و... محکوم به نابودی هستند. شاید بتوان به زحمت آن ها را سرپا نگه داشت اما در بسیاری اوقات منفعتی متناسب با این زحمت در انتظار ما نخواهد بود. نکته مهم این است که درایت کافی داشته باشید تا بدانید چه زمانی باید تسلیم شوید و شجاعت کافی داشته باشید تا بدانید چه زمانی باید تسلیم شوید و شجاعت کافی داشته باشید که در زمانی که تشخیص داده اید، تسلیم شوید. عبرت گرفتن از گورستان کسب و کارها موفقیت یک کسب و کار الزامات زیادی دارد. شما باید یک کسب و کار را طراحی کنید، طرح تان را به اجرا بگذارید و سپس در عمل آن را اصلاح کنید. هر کسب و کار جنبه های متعددی دارد و برای بررسی هر یک از این جنبه ها ناچارید که تحلیل هایی بسیار بسیار پیچیده تر از موضوع دمای فر و زمان پخت کیک را فراهم کنید. این که کسی به شما بگوید که باید انگیزه کافی داشته باشید تا بتوانید کسب و کارتان را به موفقیت برسانید حرف درستی است، اگر شما انگیزه نداشته باشید، با بارش اولین قطرات باران پاییزی به زیر پتو می لغزید و سر کار نمی روید. بدیهی است که برای موفقیت کسب و کارتان باید انگیزه داشته باشید، اما داشتن انگیزه تنها شرط ضروری اولیه است. مثلا اگر شما مهاجر غیرقانونی باشید نمی توانید رییس جمهور ایران شوید. ما این که ایرانی باشید هم برای این که رییس جمهور شوید کافی نیست. migna.ir داشتن انگیزه نیز اگرچه لازم است اما در رقابت با سایر رقبای باانگیزه کمی به شما نخواهد کرد. دلیل موفقیت شرکت هایی که توانسته اند در دنیای کسب و کار افسانه شدند، این نبوده که مدیر آن ها بیش تر از دیگران انگیزه داشته اند یا مثلا بیش تر از دیگران به موفقیت خودشان باور داشته اند. عوامل بسیار پیچیده تر و قابلیت های بسیار سطح بالاتری این گونه موفقیت ها را رقم می زند. همین طور اگر سری به قبرستان کسب و کارها بزنید، کسب و کارهایی را می بینید که صاحبان آن ها تا پای جان برای شان زحمت کشیده اند اما نمی دانستند که باید کیک را در چه دمایی یا به چه مدت بپزند. -صادق نــوابی/ مشاور و تحلیل گر مسائل کسب و کار ]]> موفقیت و مدیریت Sat, 05 Dec 2015 21:41:00 GMT http://migna.ir/vdcaeene.49nya15kk4.html افسردگی به دنبال این افراد می آید http://migna.ir/vdcgn79w.ak9w74prra.html این گروه از افراد از دستاوردی که به دست آورده اند خوشحال نیستند و بعد از کسب موفقیت یکباره دلسرد و افسرده می شوند. اتفاقاتی از این قبیل هم در حوزه تحصیلی و هم در حوزه شغلی مشاهده می شود. مثال عینی آن حکایت کسی است که بعد از ازدواج با شخص مورد نظر خود، تمامی شور و اشتیاقی که تا قبل از وصال داشته را از دست می دهد و احساس نارضایتی سراغش می آید که این اتفاق در آقایان بیشتر دیده می شود. اما این موضوع هم در مورد خانم ها و هم آقایان می تواند اتفاق بیفتد. مشکل در تعریف موفقیت است علت بروز این اتفاق می تواند تعریفی باشد که افراد به صورت ناخودآگاه از موفقیت دارند. وقتی فرد موفقیت را یک دستاورد و رسیدن به هدفی مانند قبولی در یک رشته تحصیلی خاص، درآمد، اتومبیل و خانه خاص یا وصال با شخصی که دوستش دارد، تعریف می کند. بعد از رسیدن به هدف خود دیگر راضی نیست. این گروه از افراد بعد از رسیدن به هدف مورد نظرشان این احساس را دارند که آنچه دنبالش بودند چندان خوب نبوده و باید دنبال هدفی خاص تر و مهم تر بروند. در این شرایط است که افسردگی سراغشان می آید. افسردگی به دنبال این افراد می آید موفقیت به معنای کسب مهارت در یک حوزه است، اما سوال اینجاست افسردگی بعد از موفقیت بیشتر سراغ چه افرادی می آید؟ افرادی که دنبال بالاترین رشته دانشگاهی یا بهترین دانشگاه هستند (صرف نظر از این که علاقه مند به چه رشته ای هستید) نسبت به افرادی که رشته ای خاص برایشان اهمیت دارد، بیشتر درگیر افسردگی می شوند. البته افرادی که تمایل به قبولی در یک رشته ای خاص دارند، به رشته انتخابی شان و آینده ای که انتخاب آن رشته برایشان رقم می زند، علاقه مند هستند نه فقط قبولی در رشته ای خاص. در یک زمانی و حتی در حال نیز کسانی بودند و هستند که قبولی در رشته پزشکی آن هم در بهترین دانشگاه هدفشان بوده یا قبولی در دانشگاه صنعتی شریف برای عده ای مهم ترین اولویت بوده است، اما این افراد بعد از رسیدن به هدفشان که آرزویش را داشته اند یکباره دلسرد شده اند. چون دیگر بالاتر از هدفی که به آن رسیده بودند وجود نداشته یا در رشته ای پذیرفته شده بودند که جزو بالاترین رشته ها بوده اما آن ها هیچ علاقه ای به آن رشته یا دانشگاه نداشتند. و تنها به دلیل برتر بودن دانشگاهی خاص یا رشته ای خاص آن را انتخاب کرده بودند. وقتی افراد به این شرایط می رسند شاید دچار افسردگی شوند. موفقیت فقط به خاطر دیگران افسردگی بعد از موفقیت بیشتر در افرادی مشاهده می دهد که توانمندی های هوشی بالایی دارند اما به دلیل نداشتن اعتماد به نفس و پوشاندن ضعف خود، به دنبال کسب موفقیت های تحصیلی هستند تا جایگاه خود را روز به روز بهتر کنند. برای مثال دانش آموزی را در نظر بگیرید که در کلاس درس جسارت این که دوستان زیادی داشته باشد را ندارد. این فرد تصور می کند فرد خوبی است چون همیشه نمره کامل را به دست آورده است، اما اگر شرایطی به وجود بیاید و این فرد نتواند نمره کامل را به دست بیاورد یا امتحانات تمام شود و دیگر امتحان برای سنجش وجود نداشته باشد و از همه مهم تر افرادی هم نباشند که با آن ها رقابت کند، دیگر اعتماد به نفسی نخواهد داشت. درواقع، دستاوردهای این گروه از افراد به خاطر خودشان نیست بلکه به دلیل جلب نظر دیگران و کسب اعتماد به نفس است. این افراد به دنبال کسب موفقیت هستند چون از نظر دیگران تحسین برانگیز است، اما بعد از رسیدن به آنچه که طالب آن بودند دچار افسردگی می شوند چون چیز دیگری برای به دست آوردن و تقویت اعتماد به نفس ندارند. این افراد جزو افراد باهوش و سختکوش هستند. چه باید کرد؟ افراد برای اینکه دچار افسردگی بعد از موفقیت نشوند باید موفقیت را تنها کسب یک دستاورد ندانند و علاقه مندی خود را به حوزه ای که آن را به عنوان هدف انتخاب کرده اند، پیدا کنند. درواقع، افراد باید به دنبال کسب مهارت و دانش باشند نه دستاورد. اگر افراد بتوانند از کسب دانش و مهارت لذت ببرند و هدفشان بالابردن دانش باشد، دیگر نظر دیگران و تحسینشان محرک آن ها برای تلاش نخواهد بود و در این شرایط احتمال افسردگی بعد از موفقیت بسیار کم خواهد شد. رقابت نکنید وقتی با دیگران رقابت می کنید در بیشتر اوقات بازنده هستید، اما وقتی با خودتان رقابت می کنید همیشه برنده هستید به شرط این که هر روز به مهارت های خود اضافه کنید. در این شرایط شما هر روز برنده هستید و در نتیجه احتمال افسردگی تان بسیار پایین است. یک مثال عینی در یکی از شبکه های اجتماعی داستانی واقعی خواندم که در مورد افسردگی بعد از موفقیت بود. فردی در دانشگاه هاروارد پذیرفته شد اما بعد از رسیدن به این موفقیت بزرگ دچار افسردگی شده بود. این دانشجو نقل می کرد که وقتی کوچک بوده در مدرسه همیشه جزو بهترین ها بوده و مورد تحسین معلم ها قرار می گرفته است. تحسین اطرافیان و کسب نمرات عالی برای او مایه اعتماد به نفس بود. او می گفت: «روز اولی که وارد دانشگاه هاروارد شدم متوجه شدم همه مانند من هستند و حتی بعضی ها بسیار برتر از من. متوجه شدم اطلاعات بعضی از آن ها از من خیلی بیشتر بود و این موضوع مرا بسیار افسرده کرد.» این فرد برای رهایی از حس افسردگی استراحت کوتاهی به خود داد و خود را برای مدتی از آن فضا دور کرد. او نسبت به محیط اطرافش به بازنگری پرداخت. یعنی با خود گفت هدف او تنها اول شدن نیست بلکه افزایش مهارت و دانش است. مهم تر از همه او به این نتیجه رسید که اگر پیشرفتی هم در اوضاع تحصیلی برایش حاصل شد خودش به خودش جایزه بدهد و انتظار پاداش از سوی دیگران نداشته باشد. او هدفش را در این قرار داد که از دیروز خود بهتر شود. - کارشناس: دکتر مسعود احمدزاده اصل، عضو هیات علمی انستیتوی روان پزشکی تهران ]]> موفقیت و مدیریت Tue, 10 Nov 2015 13:39:41 GMT http://migna.ir/vdcgn79w.ak9w74prra.html شايد موفقيد ولي خبر نداريد! http://migna.ir/vdchkmnx.23nikdftt2.html بسياري از ما اين دوره را تجربه کرده ايم که احساس کنيم زندگي به نفع ما پيش نمي رود. اين که خود را به خاطر سطح توانايي مان در هر موقعيتي از محل کار گرفته تا امور منزل سرزنش کنيم، کار دشواري نيست و به احتمال زياد مانع موفقيت ما خواهد شد. همچنين تداوم اين امر باعث مي شود فرد، خود را به طور کامل ناموفق بداند حتي اگر شواهد، چه در زندگي شخصي و چه در زندگي حرفه اي او به گونه اي ديگر باشد. حالا اگر شما شخصي هستيد که سر خود را خيلي شلوغ کرده ايد و هرگز وقت نمي کنيد که موفقيت و پيشرفتتان را حس کنيد، احتمال آن زياد است که فرد موفقي باشيد ولي متوجه موفقيت هاي خود نباشيد. به گزارش نشريه Social psychological & personality science، در ادامه اين مطلب به سراغ بعضي نشانه هاي موفقيت مي رويم که شايد کمتر به آن ها توجه کرده ايد. از شما مي خواهيم که آن ها را بخوانيد و سپس نگاهي به ويژگي هاي خودتان بيندازيد چراکه شايد شما هم در زندگي تان انسان موفقي باشيد اما به دليل بدبيني هايتان، خودتان را ناموفق جلوه داده باشيد. migna.ir 1 -منتظر تعريف و تمجيد ديگران نيستيد: تاييد طلبي از دوستان و همکاران حسي است که از سنين نوجواني در ما شکل مي گيرد. 2 -زندگي آرام و دور از هياهويي داريد: اگر اين طور است، شايد بتوان گفت که زندگي شما کاملا موفق است. 3 -براي زندگي خود برنامه داريد: موفقيت براساس برنامه ريزي و داشتن يک برنامه طولاني، شما را به جايي مي رساند که مي خواهيد در آينده باشيد. 4 -سحرخيز هستيد: هرگاه براي مقابله با موضوعات روزمره زندگي، صبح زود و با انرژي از رختخواب بيرون پريديد، احتمالا به يک سبک زندگي موفق رسيده ايد. 5 -از نظر اجتماعي فرد فعالي هستيد: موفقيت از روش هاي گوناگون حاصل مي شود و فقط به رتبه، مقام و پول شما بستگي ندارد. اگر به راحتي در جمع هاي گوناگون اجتماعي جاي مي گيريد، شما يک زندگي موفق داريد. 6 -احترام متقابل ايجاد مي کنيد: موفقيت چيزي نيست جز حاصل تقابل شما با دشواري ها و استرس ها و در عين حال حفظ ادب و احترام. 7 -دوست داريد به ديگران کمک کنيد: اگر شما مي توانيد بستري براي فعاليت موفقيت آميز ديگران فراهم کنيد و تکيه گاه قدرتمندي براي همکارانتان هستيد، خيلي به موفقيت نزديک شده ايد. 8 -پشتکار داريد: اگر شما حاضريد که آستين ها را بالا بزنيد و نگران کثيف شدن دست هايتان نيستيد(!) تا به موفقيت برسيد، از آن چه فکر مي کنيد، بهتريد. 9 -پس از يک شکست به موفقيت نائل شديد: رسيدن به موفقيت پس از عبور از يک شرايط بحراني، مشخصه فردي خردمند با اراده آهنين است که بدون شک در زندگي موفق مي شود. 10 -نظم و ترتيب داريد: داشتن نظم و ترتيب در زندگي نشانه اي از موفقيت است و درس گرفتن از تجربيات گذشته. 11 -شکيبا هستيد: بدون صبر، شما در محيط کار يا زندگي شخصي، حتي تاثيرگذاري طبيعي خود را هم نخواهيد داشت. 12 -قادر به «نه» گفتن هستيد: اگر بتوانيد «نه» بگوييد، از اين نياز که همه را راضي نگه داريد، اجتناب کرده ايد. اين يک نشانه فرد موفق است. 13 -وقتتان را به خوبي مديريت مي کنيد: اين که بتوانيم هر روز از وقتمان طوري استفاده کنيم که فرد موثري باشيم، از نشانه هاي يک فرد موفق است. 14 -دوستان موفقي داريد: اگر افراد موفق شما را احاطه کرده اند، راحت تر مي توانيد در مسير درست رشد و خلاقيت قرار بگيريد. 15 -ديگران را سرزنش نمي کنيد: اگر به اين درجه از زندگي رسيده ايد که خود را مسئول اشتباهاتتان مي دانيد و ديگران را به خاطر شکست ها و ناکامي هايتان سرزنش نمي کنيد، بايد بپذيريد که موفقيد. 16 -به راحتي افکار و عقايدتان را ابراز مي کنيد: اين که شما دلايل خود را به صورت شفاف براي ديگران توضيح دهيد، باعث مي شود آن ها متوجه شوند شما نيز نيازها و افکار خودتان را داريد. 17 - اشتباهتان را پاي ديگران نمي اندازيد: اين که اشتباه ها و شکست هايمان را پاي ديگران بيندازيم، کار ساده اي به نظر مي رسد اما باعث موفقيت نمي شود. 18 - از خودگذشتگي داريد: وقتي در محل کار شرايط بدي پيش مي آيد يا در جمع فاميلي تان مجبوريد با فردي که مشکل داريد، ارتباط برقرار کنيد و از عهده اين کار برمي آييد و مي توانيد کدورت ها را برطرف کنيد. ]]> موفقیت و مدیریت Sat, 15 Aug 2015 07:07:52 GMT http://migna.ir/vdchkmnx.23nikdftt2.html چطور به فرزندانمان‌ کمک کنيم تا از شکست هاي خود درس بگيرند http://migna.ir/vdcfm0dm.w6dyeagiiw.html گرچه نوع آن کاملا متفاوت از بزرگسالان است؛ به عنوان مثال شکست در مسائل مالي شايد بزرگ ترين شکست در دوران بزرگسالي باشد اما براي يک کودک يا نوجوان، شکست در دوست يابي، يک رويداد غم انگيز است.والدين بايد اين نکته را در نظر داشته باشند که نوجوانان نسبت به شکست و پيروزي بيش از بزرگسالان حساس هستند. يعني از کاه، کوه مي سازند و از دريچه واقعيت به اتفاقات زندگي نگاه نمي کنند. يکي از شکايات شايع والدين همين بي انگيزه شدن کودکان بعد از تجربه کوچک ترين شکست هاست. اين مسئله مي تواند پيامدهاي متعددي داشته باشد؛ اگر بتوانيم به فرزندانمان ياد بدهيم که از شکست نترسند و آن را به موقعيتي براي حرکت به سوي موفقيت تبديل کنند، قدم بزرگي برداشته ايم.آسان در گفتار، سخت در رفتارهرچه هنگام صحبت و نصيحت بيان اين که شکست پل پيروزي است، آسان است، در عمل باور به اين مفهوم مي تواند بسيار دشوار باشد. چه طور مي توانيم به فرزندانمان ياد بدهيم از شکست هاي خود عبرت بگيرند و با عبور از آن براي موفقيت برنامه ريزي کنند؟ اگر بخواهيم به صورت خلاصه چند نکته را متذکر شويم، مي توانيم بگوييم:کودکان نبايد از شکست خوردن بترسندآن ها بايد نحوه مواجهه درست با شکست را ياد بگيرند. آن ها بايد بتوانند به نحوي مطلوب، علل شکست خود را تبيين کنند. در اين مطلب مي توانيد با نکاتي در ارتباط با اين سه گزاره آشنا شويد.به علاوه، راهنماي گام به گام ما، مي تواند راه درست تعامل با شکست فرزندانتان را به شما نشان دهد.شجاعت رو به رو شدن با غول ناکاميسپيده دانايي مي نويسد، نه تنها بسياري از بچه ها که بسياري از بزرگ ترها نيز از شکست مي ترسند. تجربه شکست براي بسياري از افراد به معناي نمايش بي کفايتي و ناتواني آن هاست. شايد فرزند شما نيز از همين گروه باشد و شما به تجربه دريافته ايد که هر زمان که او در رسيدن به هدفي با ناکامي مواجه مي شود تا مدتي ناراحت است، دست و دلش به کار جديد نمي رود و البته به صورت کلي نيز ممکن است از ترس مواجه شدن با شکست از تلاش دوباره سرباز بزند. چه طور مي توانيم ترس از شکست را در کودکان خود کمرنگ کنيم؟!*رفتار خود را مديريت کنيد: يادتان باشد اگر مي خواهيد فرزندتان از شکست خوردن نترسد و به اين بهانه دست از تلاش برندارد، لازم است اول همه برخوردهاي خود شما بعد از هر شکست فرزندتان مديريت شود. اگر قرار به سرزنش، تحقير،بازخواست و خلاصه برخوردهاي تند و منفي از جانب شما باشد، البته که او حق خواهد داشت که از شکست بترسد و ترجيح دهد که ديگر سراغ انجام کاري نرود. نکته ديگر هشدارهاي پيش از انجام کار، توسط والدين است. توجه دادن کودک به عواقب انتخابش کار درستي است اما اگر قرار باشد شما پيش از اين که او شروع به انجام کاري کند، براي او خط و نشان بکشيد، تنها باعث مي شود که او با اضطراب و ترس بيشتري کار را شروع کند و البته از وقوع شکست نيز وحشت داشته باشد.*افراط نکنيد: البته به اين نکته هم توجه داشته باشيد که اگر قرار باشد ما با مطرح کردن فرزندمان در جمع و بيان ويژگي هاي او در موقعيت هاي مختلف، به طريقي خود را مطرح کنيم، احتمال بيشتري دارد که از شکست او به وحشت بيفتيم. در واقع هرچه والدين بيشتر هويت خود را با موفقيت فرزندان خود گره بزنند و تعريف کنند، واکنش هاي تندتري نسبت به شکست هاي آن ها نشان مي دهند؛ اين چيزي است که مي تواند در نهايت به ضرر فرزندان تمام شود.*مطالعه زندگي نامه افراد موفق:اگر شما داستان زندگي افراد موفق را مرور کنيد، به موارد متعددي برمي خوريد که افراد بعد از تجربه شکست هاي پي در پي توانسته اند در نهايت به آنچه مي خواسته اند، برسند. آشنايي با اين افراد هم براي شما به عنوان يک والد مفيد است، چرا که در صورت مواجه شدن فرزندتان با يک شکست، وحشت نمي کنيد و البته اعتمادتان را به او از دست نخواهيد داد و هم براي فرزند شما مي تواند فوايد متعددي داشته باشد. چرا که او نيز متوجه خواهد شد که گاهي اوقات براي رسيدن به موفقيت، تجربه شکست نه تنها بد نيست که شايد حتي بتوان گفت لازم و ضروري است!*همه ما دوست داريم فرزندانمان تصوري مثبت از ما داشته باشند و به ما افتخار کنند. اما توجه داشته باشيد که اگر قرار باشد ما هيچ وقت شکست نخوريم و از آن مهم تر همه شکست هاي گذشته خود را مخفي کنيم، فرزندان ما نيز از خود انتظار عملکردي بي عيب و نقص خواهند داشت؛ امري که البته محقق نمي شود و تنها اضطراب و ترس آن ها را از شکست افزايش مي دهد. گاهي بيان اين که ما نيز در گذشته به اهداف خود نرسيده و در کنار آن راهکاري براي جبران آن در نظر گرفتيم مي تواند هم خيال فرزندان ما را تا حدي راحت کند و هم در عين حال به آنها يادآوري کند که مهم تر از شکست خوردن، پيدا کردن راهکارهاي جبراني است.مواجهه درست با شکستبه دلايل متعدد شايد کودکان تا پيش از سن دبستان، به معناي واقعي کلمه شکست را تجربه نکنند اگر شما کودکي در سن و سال مهد کودک داشته باشيد، متوجه خواهيد شد که اگر چه او نمي تواند در برخي فعاليت ها به اهداف خود برسد اما بعد از ناکامي در بيشتر مواقع، هيجانات شديدي را تجربه نمي کند و البته در بسياري از موقعيت ها بعد از مدتي نيز دوباره تلاش مي کند. شايد نمونه بارز اين وضعيت را در زمان آموزش مهارت هايي چون دوچرخه سواري، اسکوترسواري و يا قيچي کردن کاغذ ودرست کردن کاردستي بتوانيم مشاهده کنيم. اما در حدود سن دبستان آرام آرام شکست معناي ديگري پيدا مي کند. از اين زمان بچه ها بعد از ناکام شدن، دچار هيجانات منفي مي شوند. هيجاناتي که در برخي مواقع آن چنان شديد است که مانع تلاش دوباره آن ها مي شود. اگر مي خواهيد فرزندتان بعد از روبه روشدن با ناکامي انگيزه خود را براي تلاش دوباره از دست ندهد، لازم است براي مديريت اين هيجانات اقداماتي انجام دهيد.*او را درک کنيد: اولين قدم پذيرش اين هيجانات است؛ اين که وقتي کسي شکست مي خورد ، حق دارد ناراحت شود و حتي گريه کند و لو اين که پسر باشد! پس مسخره کردن يا تلاش براي کوچک کردن ماجرا به بهانه آرام سازي کودک، ممنوع!*احساساتش را بشناسيد: قدم بعدي شناخت دقيق هيجان است. به عنوان مثال بسياري از کودکان و حتي بزرگسالان نمي توانند بگويند که از موقعيتي خاص ناراحت هستند و يا اين که احساس عصبانيت مي کنند.*احساسات خود را بگوييد: قدم سوم بيان آن هيجان به شکلي کارآمد است. اين که بتوانيم هيجانات منفي خود را به صورتي که باعث آسيب به خود ما و يا ديگران نشود، بيان کنيم و در عين حال ديگران نيز برداشتي مشابه از احساسات ما داشته باشند.* فضا را آرام کنيد: روش هاي موثر آرام سازي خود، مرحله چهارم است. توجه داشته باشيد که اگر قرار به سانسور هيجانات منفي و يا گذر بسيار سريع از آن ها باشد، به احتمال زياد فرزند شما توانايي آرام سازي خود را پيدا نخواهد کرد. پس در عين حال که به سه مرحله پيش از اين توجه داريد، در پي آموزش روش هاي آرام سازي باشيد.شکست؛ علل دروني، علل بيرونييک روان شناس مشهور به نام سليگمن، در مطالعات خود دريافت ، افرادي که در تبيين دلايل شکست خود به دلايلي موقت و البته بيروني اشاره دارند، احتمال بيشتري دارد که دست به تلاش دوباره بزنند و البته موفقيت کسب کنند. اما منظور از دلايل موقت و بيروني چيست؟ به عنوان مثال اگر فرزند شما در تيم فوتبال مدرسه بازي مي کند و در مسابقه امروز خود با شکست مواجه شده است اگر بگويد که امروز نتوانسته خوب بازي کند، چون قبل از انجام بازي خوراکي زيادي خورده بوده و در نتيجه توان لازم را براي بازي نداشته ، او به دليلي موقت و البته بيروني اشاره کرده است. در مقابل اگر فرزند شما در امتحان نتيجه خوبي نگرفته و دليل آن را بي استعداد بودن خود در نظر مي گيرد، او به دليلي دائمي و دروني اشاره کرده است.نکته مهم اين است که فرزندان ما بايد ياد بگيرند که خوش بين باشند و هميشه و در همه موارد شکست خود را به ويژگي هاي شخصي خود نسبت ندهند.البته شايد بتوان ادعا کرد که مهم تر از بيروني يا دروني بودن دليل شکست، موقت يا دائمي بودن آن اهميت دارد. چرا که صرف دائمي بودن دليل يک شکست تمايل براي تلاش دوباره را به شدت کاهش مي دهد.البته توجه داشته باشيد که جدا از همه ارزشي که تفکر خوشبينانه دارد، باز هم لازم است گاهي اوقات نه تنها کودکان که حتي خود ما اين تفکر را کنار بگذاريم و دليل شکست هاي خود را در اموري دروني و مربوط به خودمان جست وجو کنيم و به بيان ديگر در ارتباط با شکست هايمان خودمان را نيز مقصر تلقي کنيم.هل دادن به سمت شکست ممنوع!درست است که تجربه شکست براي رشد ما ضروري و حتي مفيد است اما اين به منزله آن نخواهد بود که اگر ما فرزندمان را به سمت شکست سوق دهيم، اين به نفع او خواهد بود. توجه داشته باشيد که داشتن انتظاراتي بيش از حد و خارج از توان کودک، سوق دادن او به سمت شکست است. اگر مي خواهيد اعتماد به نفس کودکتان آسيبي نبيند و او تمايل به انجام تلاش براي رسيدن به اهداف خود را از دست ندهد، لازم است متناسب با توانايي ها و ويژگي هاي سني او از او انتظار داشته باشيد.البته دقت داشته باشيد که در زمان تعريف اهداف متناسب با توانايي هاي فرزند خود از آن سمت بام نيفتيد و به عبارتي او را دست کم نگيريد. چرا که زماني که ما از کودک خود کمتر از توانايي هايش انتظار داريم، به او اين پيغام را مي دهيم که او را ناتوان در نظر گرفته ايم.< ]]> اخبار بهداشتي و پزشكي Mon, 01 Jun 2015 20:09:18 GMT http://migna.ir/vdcfm0dm.w6dyeagiiw.html افراد موفق پیش از ظهر این امور را انجام می‏‌دهند http://migna.ir/vdcjaae8.uqehizsffu.html برخی از رفتارهای شغلی می‏توانند نقش تعیین کننده ای در میزان موفقیت و یا ناکامی شما ایفا کنند و تفاوتی هم نمی‏ کند که مدیر یک کسب و کار و یا کارمند آن باشید. وبسایت اقتصادی بیزنس اینسایدر با در نظر گرفتن نتایج یک تحقیق که در مجله انجمن روانشناسی آمریکا به چاپ رسیده گزارش داده افرادی که بهره وری کاری آن ها بالاتر است معمولا عادت دارند که فعالیت های زیر را پیش از ظهر یعنی ساعت 12 انجام بدهند: 1- فهرست امور در واقع فعالیت کاری شما از صبح آغاز نمی‏ شود بلکه باید از شب قبل در مورد امور مربوط به فردا بیاندیشید و فهرستی از آن ها را تهیه کنید. افرادی که بدون هیچ برنامه ای در محل کار حاضر می‏شوند، ممکن است وقت زیادی را بیهوده تلف کنند. در واقع رفتن به سر کار بدون برنامه ای که از شب قبل تهیه شده شبیه تیم فوتبالی است بدون برنامه وارد زمین می‏ شود.  2- خواب کافی تهیه فهرستی از امور تنها کاری نیست که شما باید شب قبل انجام دهید بلکه خواب کافی نیز نقش تعیین کننده ای در میزان بهره وری فرد در محل کار دارد. اگر شب ها بسیار دیر می‏ خوابید و انتظار دارید که در محل کار راندمان بالایی داشته باشید احتمالا در مورد توانایی های بشر تصور درستی ندارید.  3- ورزش صبجگاهی شاید طاقت فرسا به نظر برسد اما تحقیقات علمی‏ نشان داده اند که ورزش کردن پیش از رفتن به سر کار می‏ تواند به افزایش توانایی های فرد در محل کار بیانجامد. مدیریت بهتر زمان، افزایش سرعت فکر کردن و همچنین افزایش میزان صبور بودن فرد در مواجهه با مشکلات کاری از جمله نتایج ورزش صبحگاهی هستند.  4- صبحانه در مورد لزوم خوردن صبحانه و تاثیر کوتاه مدت و بلند مدت آن بر عملکرد ذهن مقالات متعددی منتشر شده است. اجتناب از خوردن صبحانه بر میزان تمرکز ذهن شما تاثیر منفی دارد و در همین حال یک صبحانه سالم و سبک به افزایش بهره وری شما می ‏انجامد.  5- وقت شناسی افرادی که با تاخیر در محل کار حاضر می‏ شوند در واقع از همان ابتدا از برنامه زمان بندی عقب می‏افتند و در نتیجه نه تنها تلاش آن ها برای سریع کار کردن از دقت انجام امور می‏ کاهد بلکه احتمالا آرامش ذهنی این افراد نیز به هم می‏ خورد و از بهره وری آن ها کاسته می‏ شود.  6- سخت ترین امور بیشتر افراد در ساعات اولیه صبح توانایی ذهنی بیشتری دارند و به همین خاطر بهتر است ابتدا سراغ امور اصلی و سخت تر بروید و زمان اوج کارایی خود را به اموری پیش پا افتاده اختصاص ندهید.  7- پرهیز از جلسات صبحگاهی موارد قبلی در مورد اموری بود که پیش از ظهر باید انجام بدهید اما آخرین مورد درباره پرهیز از برگزاری جلسات کاری پیش از ظهر است. افرادی که در یک جلسه کاری حاضر می‏شوند باید مفیدترین ساعات خود را به فعالیتی اخصاص بدهند که در مورد مفید بودن آن تردید جدی وجود دارد، به همین خاطر جلسات کاری که تمرکز زیادی نمی‏خواهد را به بعد از ظهر منتقل کنید.     ]]> اخبار علمی و فناوری Sat, 07 Mar 2015 03:52:35 GMT http://migna.ir/vdcjaae8.uqehizsffu.html هفت ویژگی شخصیتی مردان بزرگ http://migna.ir/vdccoeqi.2bqom8laa2.html اگر می خواهید به رهبری تبدیل شوید که افراد باکیفیت را جذب  می کند، باید خودتان هم شخص باکیفیتی شوید. رهبری یعنی توانایی جذب افراد به سمت مهارت ها و فرصت هایی که شما در مقام مالک، مدیر و یا پدر و مادر به آن ها اعطا می کنید. جیم ران می گوید: «رهبری، چالش بزرگ زندگی است!» آنچه در رهبری اهمیت دارد، این است که مهارت های خود را ارتقا بخشید. همه رهبران بزرگ آن قدر روی مهارت های خود کار می کنند تا این که موثر واقع می شوند. 1- قوی باشید؛ اما گستاخ نه! باید گام های استواری بردارید تا به رهبری قدرتمند و توانمند تبدیل شوید که می تواند به تمام خواسته هایش دست یابد. برخی افراد «گستاخی» را با «قدرت» اشتباه می گیرند؛ این واژه حتی جایگزینی مناسبی برای قدرت نیست. 2- مهربان باشید؛ اما ضعیف نه! نباید مهربانی را با ضعف اشتباه گرفت. مهربانی، «ضعف» نیست، نوعی «قدرت» است. باید آن قدر مهربان باشیم که بتوانیم حقیقت را به دیگران بگوییم. باید آن قدر مهربان و دلسوز باشیم که حرف خود را بی پرده بزنیم. باید آن قدر بامحبت باشیم که هر موردی را همان گونه که هست، بیان کنیم و در وهم و خیال پرسه نزنیم. 3- جسور باشید؛ اما زورگو نه! پیروزی، به جسارت نیاز دارد. برای تاثیرگذاشتن روی دیگران، باید در نوک پیکان گروه خود حرکت کنید. برای نشانه گیری، حل اولین مشکل و کشف اولین علامت مربوط به هر مشکل، باید مشتاق باشید. 4- شوخ طبع باشید؛ اما ابله نه! شوخ طبعی ویژگی مهم هر رهبری است که می خواهد موفق باشد؛ اما بلاهت انسان رهبری را فرو می پاشد. 5- فروتن باشید؛ اما ترسو نه! با ترسو بودن به جایی نمی رسید. برخی افراد ترسویی را با فروتنی اشتباه می گیرند. فروتنی، واژه ای الهی و باشکوه است؛ نوعی شگفتی است. نوعی آگاهی از روح و روان بشر است. نوعی شناخت است که به شما می گوید: «نمایش زندگی انسان امری منحصر به فرد است که تا پایان عمرش ادامه دارد.» فروتنی یعنی درک فاصله بین ما تا کائنات و در عین حال داشتن این حس که ما هم بخشی از کائنات هستیم. فروتنی، موهبت است، اما ترسویی، بیماری است. ترسویی، ترحم است. می توان درمانش کرد، اما به هر حال یک مشکل است. 6- سرافراز باشید؛ اما متکبر نه! برای پیروزی، سربلندی لازم است؛ برای جاه طلبی هم همین طور. برای با هم بودن، یافتن علت و کسب موفقیت، به غرور و سرافرازی نیازمندید؛ اما کلید اصلی تبدیل شدن به رهبری موفق این است که مغرور و سرافراز باشید، اما تکبر به خرج ندهید. درواقع بدترین نوع تکبر از جهل نشأت می گیرد و هنگامی است که نمی دانید که نمی دانید! این نوع جهل، غیرقابل تحمل است. اگر فردی، باهوش اما ازخودراضی باشد، می توان تحملش کرد؛ اما ارتباط با فرد ازخودراضی و نادان، کار دشواری است. 7- واقع بین باشید؛ اما خیال پرداز نه! با حقیقت رو به رو شوید، درد و رنج را برای خود نگه دارید. زندگی را همان گونه که هست، بپذیرید. زندگی بی نظیر است. از دید برخی فاجعه آمیز است؛ اما من فکر می کنم تمام نمایش زندگی «بی مانند» است. فوق العاده است! و این را هم دریافته ام مهارت هایی که برای یک رهبر مناسب هستند، ممکن است با مهارت های موردنیاز فردی دیگر، متناسب نباشند! مهارت های اصلی و اساسی رهبری را می توان طوری به کار برد که در محل کار، در جامعه و در محیط خانه هم موفق بود.     ترجمه سهیل اطهری - مجله راز ]]> موفقیت و مدیریت Mon, 02 Mar 2015 13:25:04 GMT http://migna.ir/vdccoeqi.2bqom8laa2.html چه ارتباطی میان شهرت و موفقیت وجود دارد؟ http://migna.ir/vdcjaie8.uqehazsffu.html این ها پرسش هایی هستند که با دکتر افشین طباطبایی، پژوهشگر مسائل اجتماعی، مطرح کردیم. اگر دوست دارید بیشتر با شرایط آفراد مشهور آشنا شوید، شما را به خواندن این گفت و گو دعوت می کنیم:-- - چه افرادی به شهرت می رسند؟ افرادی به شهرت می رسند که چیزی مانند مذهب، هنر، سیاست، ورزش و... برا عرضه کردن داشته باشند. شهرت می تواند مثبت یا منفی باشد: «هیتلر» و «گاندی» هر دو شهرتی تاریخی دارند، اما یکی مثبت و دیگری منفی. شهرت برای افراد لایق، یک نعمت است که خداوند آن را در قلوب مردم قرار می دهد؛ ولی جاه طلبی با شهرت قدری متفاوت است؛ در حقیقت جاه، مالکیت بر دل ها و محبوبیتی است که مردم را به اطاعت از فرد مشهور وا می دارد. افراد مشهور نسبت به افراد عادی خوشبخت تر هستند یا بدبخت تر؟ هیچ کس نمی تواند ادعا کند از شهرت و قدرت خوشش نمی آید؛ اگر کسی چنین بگوید، یا از عواقب آن می ترسد یا به ظاهر شکسته نفسی می کند. برخی افراد، خوشبختی را فقط در پول و ثروت یا مقام و قدرت می دانند؛ در حالی که نیمی از ثروتمندان و صاحب منصبان جهان خوشبخت و سعادتمند نیستند. پول و ثروت، قدرت و مقام، زیبایی و ذکاوت یا مدارج عالی تحصیلی و شهرت دلیلی بر سعادت و خوشبختی نیستند. خوشبختی واژه ای زرین، زیبا و دلپذیر است که در هر فرهنگ و تمدنی، آرمانی ارزشمند و محبوب شمرده می شود. نوع نگاه انسان به آفرینش و هستی، مبنای تفسیر خوشبختی است. خوشبختی امری نسبی است، نه مطلق و هرکس از آن تعریف خاص خود را دارد؛ البته از نظر روان شناسان و جامعه شناسان، خوشبختی را هم می توان معنا کرد و هم برای آن، قالبی تعیین کرد. هرکسی تعریفی از خوشبختی دارد، اما شاید انتهای همه آن ها به یک جا ختم شود و آن، تلاش برای احساس آرامش و شادمانی درونی است. از این رو نمی توان قاطعانه اعلام کرد که هر فرد مشهوری خوشبخت است یا بدبخت؛ چون این صرفا یک احساس درونی و انتزاعی است. چه ارتباطی میان شهرت و موفقیت وجود دارد؟ ارتباط شهرت و موفقیت نیز بسته به شرایط، قابل تعریف است؛ درحقیقت به تعداد انسان های روی زمین می توان زندگی را معنی کرد، هیچ تعریف مشخص و کاملی از خوشبختی و موفقیت نمی توان ارائه داد گرچه قرن هاست فلاسفه نظرات گوناگونی را در این موارد اظهار کرده اند. بهتر است مدعی شویم موفقیت چیزی است که ما به طور شخصی در مورد آن تصمیم می گیریم. چرا بسیاری از افراد مشهور به ورطه نابودی کشیده می شوند؟ افراد مشهور به دلیل ناتوانی در برقراری تعادل میان جنبه های منفی و مثبت قدرت به دست آمده از شهرت، در دام جاه طلبی و برتری جویی می افتند. بسیاری اوقات ظاهر فریبنده شهرت موجب سست بنیانی و تباهی فرد می شود. چون انسان از شهرت و قدرت ذاتی آن در جهت امیال ضدارزشی و شیطانی استفاده کرده و به هدف دستیابی به نیات پست و شوم از شهرت خود سوء استفاده می کند. به طور کلی شهرت خوب است یا بد؟ شهرت تاثیر بسیار زیادی بر روی زندگی افراد مشهور می گذارد که البته تمام این تاثیرات مثبت نیستند. وقتی کسی در کانون توجه باشد، تغییراتی در زندگی اش ایجاد می شود؛ مثلا حریم خصوصی اش را از دست می دهد. حتی ممکن است فرد مشهور دچار غرور کاذب شده و سطح روابطش با دیگران و مردم کمتر شود و نیز ارتباطات فردی اش تحت تاثیر عناصر منفی اخلاقی اش تقویت شده و کم رنگ و سست شود. از این رو لازم است به افراد مشهور، مثل برخی جوانان ورزشکار یا هنرپیشه که ظرفیت تحمل آن شهرت را ندارند. مهارت رویارویی با شرایط تازه آموخته شود تا بعدها گرفتار معضلات اخلاقی و آسیب های اجتماعی نشوند. کلاس های آموزشی متعدد کمک می کند تا افراد مشهور، مخصوصا آن هایی که از اوج فقر و رتبه های پایین اجتماعی، به سطوح بالا و موفقیت رسیده اند، بتوانند با شهرت و عواقب منفی آن، کنار بیایند و محبوب تر شوند. فواید شهرت بیشتر است یا مضراتش؟ این موضوع بستگی به نوع نگاه ما دارد؛ اگر فرد از شهرتش برای انجام کارهای خیر استفاده کند، قطعا آثار مثبتی دارد. برخی از افراد مشهور هم سعی می کنند با فعالیت در امور خیریه جلب توجه کنند؛ حتی اگر واقعا نیت خیر هم داشته باشند، تظاهر بیش از حد موجب خراب شدن وجهه آنان در نظر دیگران می شود. شهرت مانند یک شمشیر دو لبه است و برخی افراد اگر مشهور نباشند، شاید آدم های بهتری باشند؛ یعنی فرد از قبل زمینه برخی خصوصیات منفی را دارد و شهرت برایش یک عامل محرک تلقی می شود و موجب تقویت این عناصر منفی می شود. از طرف دیگر برخی افراد مشهور از ترس به خطر افتادن موقعیت یا حیثیتشان، خیلی از کارها را انجام نمی دهند؛ یعنی در این مورد شهرت یک عامل بازدارنده است. به طور خلاصه فرد مشهور همواره مورد حسد و اتهام دیگران قرار می گیرد. فرد مشهور اگر خصائل اخلاقی درستی نداشته باشد، برای اینکه خود را از اتهامات و مکر حسودان و حملات کلامی دیگران مبرا کند و جایگاه خود را نزد مردم ارتقا دهد، ریا و تظاهر کرده و سعی می کند نقایص خود را از مردم پنهان کند و خود را دارای کمالات و فضایلی نشان دهد که در اصل هیچ کدام از آن ها را ندارد. چرا بسیاری از افراد مشهور از مردم فرار می کنند؟ چون این افراد خلوت و آرامش یک زندگی عادی را از دست داده اند و همواره زیر نگاه دیگران هستند و مسلما تصور اینکه عده ای مدام مراقب شما باشند، موجب از بین رفتن احساس امنیت که یکی از اصلی ترین نیازهای بشر است، می شود. بسیاری از ناهنجاری های روانی و مشکلات روحی انسان ناشی از تخریب احساس امنیت یا فقدان آن است. انسان وقتی کم کم به شهرت می رسد، خشنود می شود؛ اما در گذر زمان با افزوده شدن بر دامه شهرت و کم رنگ شدن حس امنیت، ننگرانی جای آن را می گیرد. در یک کلام، مشکل اصلی این افراد از دست دادن آرامش است. چه باورهای اشتباهی در مورد شهرت وجود دارد؟ در اذهان بسیاری از مردم پیش فرضی وجود دارد که شهرت به دنبال خود قدرت اجتماعی می آورد و به همین سبب شخص مشهور می تواند به آرزوها و امیال قلبی اش برسد و یا اینکه قدرت به دنبال خود ثروت مادی و پول را که یکی از ریشه های خوشبختی است، به همراه می آورد؛ در حالی که در عمل بسیاری از افراد مشهور که قدرتمند و ثروتمند هم هستند، فرسنگ ها از خوشبختی و آرامش فاصله دارند. همان گونه که بشر در دوران رنسانس دست به تحولی عظیم به سوی پیشرفت و تعالی زد، هریک از ما نیز برای رسیدن به بالندگی نیازمند نوعی رنسانس در چهارچوب ها و باورهای ذهنی هستیم تا افق های تازه ای را بگشاییم و از آن طریق به بالاترین توانایی های فردی مان دست یابیم. شهرت و محبوبیت شاید در تمام جوامع بشری مولفه هایی اغواگر و جذاب برای بسیاری از انسان ها باشند، ولی استفاده درست از هر فرایندی نیازمند به کارگیری و دانستن الفبای آن نظام است و در غیر این صورت به بیراهه کشیده خواهیم شد.     زهرا خراسانی ]]> موفقیت و مدیریت Wed, 25 Feb 2015 15:16:33 GMT http://migna.ir/vdcjaie8.uqehazsffu.html 15 روش موثر برای مدیریت زمان http://migna.ir/vdchqzni.23nwwdftt2.html مدیریت زمان بهترین راه برای مقابله با وظایف مزاحم و کوچک است که شما را عاصی می‌کنند. مشکل این وظایف کوچک مزاحم این است که هرکدام از آن‌ها، به‌تنهایی ممکن است به‌اندازه کافی بی‌اهمیت در نظر گرفته شوند که انجام‌دادن‌شان به تعویق بیفتد. با این حال، پس از مدتی، به میزان درخور توجهی می‌رسند و بخش بزرگی از انرژی ذهنی شما را تخلیه می‌کنند. راهبردی خوب برای بازگرداندن آن انرژی این است که مدیریت زمان داشته باشید و طی یک نوبت به همه آن‌ها بپردازید.به‌طور خیلی ساده، تایم‌باکسینگ مؤثرترین ابزار مدیریت زمان است. حتی اگر هم‌اکنون با این راهبرد آشنا هستید و تاحدی نیز آن را به‌کار می‌برید، فرصت خوبی است تا با توصیه‌های زیر آن را بهتر سازید...تایم باکسینگ تنظیم محدوده زمانی مشخص برای انجام‌دادن یک کار یا مجموعه‌ای از کارهاست و به‌جای انجام‌دادن کاری تا زمانی‌که پایان یابد، طی مدت زمانی مشخص متعهد به انجام‌دادن آن می‌شوید.اما اجازه ندهید که سادگی این مفهوم شما را فریب دهد، زیرا خیلی بیشتر از آن‌ چیزی است که به نظر می‌رسد. این راهبرد آنقدر به من کمک کرده است که تصمیم گرفتم ۱۵ روش خاص را که به شما کمک می‌کند سازنده‌تر باشید، معرفی کنم.۱. در انجام‌دادن کارهای بزرگ آهسته پیش برویدبدیهی‌ترین کاربرد تایم‌باکسینگ یا مدیریت زمان این است که در کارهای بزرگ پیشرفت کنید. از یک‌سو، شما را قادر می‌سازد که پیوسته در این وظایف هراسناک پیش بروید. از سوی دیگر، مطمئن می‌شوید که انجام‌دادن این وظایف بقیه روز شما را پُر نمی‌کند.۲. از شر «وظایف آزارنده» خلاص شویدمدیریت زمان بهترین راه برای مقابله با وظایف مزاحم و کوچک است که شما را عاصی می‌کنند. مشکل این وظایف کوچک مزاحم این است که هرکدام از آن‌ها، به‌تنهایی ممکن است به‌اندازه کافی بی‌اهمیت در نظر گرفته شوند که انجام‌دادن‌شان به تعویق بیفتد. با این حال، پس از مدتی، به میزان درخور توجهی می‌رسند و بخش بزرگی از انرژی ذهنی شما را تخلیه می‌کنند. راهبردی خوب برای بازگرداندن آن انرژی این است که مدیریت زمان داشته باشید و طی یک نوبت به همه آن‌ها بپردازید.۳. غلبه بر تعللاگر برای انجام‌دادن کاری تنبلی می‌کنید، به پایان رساندن آن را فراموش کنید و در عوض، فقط مدت زمانی مشخص را برای انجام‌دادن آن مقرر کنید. این‌گونه بر مقاومت خود به آن وظیفه غلبه می‌کنید و احتمال آن هست که وقتی زمان‌تان به سر برسد، برای کار روی آن مسیر طولانی‌تری را ایجاد کنید. اگر مشکل شما تعلل است، آزاد هستید که پایان‌یافتن زمان‌ مقرر را نادیده بگیرید. این چیزی است که من آن را «مدیریت زمان آزاد» می‌نامم: شما حداقل دوره کاری را تنظیم می‌کنید، طوری‌که بتوانید به دلخواه آن را طولانی‌تر کنید. برای چنین مدیریت زمانی، مایل‌ام تایمر خود را مجهز به صدای کف‌زدن کنم تا همچون جرقه‌ای از انگیزه مرا به ادامه کار وادارد.۴. چیره‌شدن بر کمال‌گراییکمال‌گرایی آن روی سکه تعلل است. به‌جای امتناع از کار، آنقدر طولانی‌مدت دل‌مشغول کاری می‌شوید که وقتی به‌خود می‌آیید متوجه می‌شوید تمام وقت‌تان را از دست داده‌اید. یکی از راهبردهای خوب برای جلوگیری از کمال‌گرایی و اثرات کاهش بازده، تنظیم مدت زمان قطعی برای انجام‌دادن کار است.پرداختن به کمال‌گرایی آن چیزی را می‌طلبد که من نام‌اش را «مدیریت زمان محدود» می‌نامم»: تنظیم حداکثر دوره کاری. هنگامی‌که به این نوع مدیریت زمان می‌پردازم، دوست دارم تایمر خود را مجهز به صداهای آزارنده و وزوز‌ می‌کنم تا به من یادآوری کند بی‌درنگ کار را رها کنم.۵. افزایش تمرکزتعیین محدوه زمانی مشخص برای انجام‌دادن کاری خاص به شما کمک می‌کند تا سایر وظایف و افکار نامربوط را از آن محدوده زمانی خارج سازید. اگر می‌خواهید کاملاً فردی سازنده باشید، کاهش آشفتگی ذهنی ضروری است.همچنین، با سازماندهی کار خود براساس شیوه تایم‌باکسینگ، ساختار لازم را برای آمادگی اجرای کار در اختیار دارید. اگر از پیش مراقب حواس‌پرتی‌های بالقوه باشید، اقبال خود را برای تمرکز کامل بر کار به حداکثر می‌رسانید.۶. افزایش کاراییآیا این حقیقت ندارد که در پنج‌شنبه‌های پیش از تعطیلات بهتر از هر روزِ کاریِ عادی کار کرده‌اید؟ بنا به دلایلی، به نظر می‌رسد که معمولاً در پایان دوره زمانی، هنگامی‌که به نقطه مشخصی می‌رسیم، کارآمدتر از همیشه هستیم.مدیریت زمان به‌اندازه کافی این فشار زمانی سالم را در اختیار شما می‌گذارد و شما را قادر می‌سازد تا از این «اثر پایان» کاملاً بهره ببرید، بنابراین مطمئن شوید که می‌توانید هنگام انجام‌دادن کارتان، گذر زمان را کاملاً روی تایمر ببینید.۷. افزایش انگیزهکارهای بزرگ، بدون توجه به میزان اهمیت‌شان، ممکن است انگیزه را از بین ببرند، زیرا لازم است مدت بسیار طولانی کار کنید تا نتایج آن را ببینید. ممکن است ترجیح بدهیم کارهای مهم را به تعویق بیندازیم و به سبب درک نادرست از موفقیت، با زحمت بسیار از میان کارهای فوری و ساده پیش برویم.اما درست همان‌طور که عمل ساده خط‌ زدن آیتم‌ها از فهرست کارها به شما انگیزه می‌دهد، پایان‌یافتن کار در محدوده زمانی مقرر نیز برانگیزاننده است و آشکارا نشان‌دهنده پیشرفت است.یکی دیگر از ایده‌های چگونگی به‌کاربردن مدیریت‌ زمان برای افزایش انگیزه این است که از آن‌ها بازی یا چالش بسازیم: طی یک ساعت چه تعداد دیدگاه می‌توانید ارائه کنید؟ چرا سعی نمی‌کنید رکورد خود را بشکنید؟۸. کار روی اهداف «مبهم»اگرچه ممکن است برخی از افراد بخواهند برای ایده‌ای که بیان می‌کنم به من سنگ پرت کنند، با این حال موافق نیستم که باید برای هر کاری اهدافSMART، یعنی اهداف خاص (Specific)، سنجیدنی (Measurable)، قابل پیگیری (Actionable)، واقع‌بینانه (Realistic) و به‌موقع (Timely) داشت.گاهی از رهایی از پیامدی آشکار لذت می‌برم. گاهی فقط می‌خواهم چیزی را بدون اینکه هدفی خاص و دقیق در ذهن داشته باشم، بهبود ببخشم؛ به‌ویژه از زمانی‌که آزمایش اهداف کوچک و تدریجی را آغاز کرده‌ام. فکر می‌کنم بهتر است هدف‌مان تمام وقت صددرصد عینی نباشد.با این حال، نمی‌توانید از پس این «اهداف راحت» برآیید تا بر برنامه روزانه خود غلبه کنید. شما می‌دانید که چه زمانی لازم است واقعاً روی کارهایی مانند کارهای ضرب‌العجل و اهداف SMART به‌طور کامل متمرکز شوید. با مدیریت زمان اهداف مبهم خود را به دام بیندازید و هم خدا را، هم خرما را داشته باشید.۹. کاوش‌های نوآورانه را آغاز کنیدمؤثرترین شیوه پرداختن به پروژه‌هایی که مستلزم نوآوری بسیار زیاد هستند این است که مرحله ابتدایی غوطه‌وری ـ دوره زمانی‌ای که پشت‌سرهم ایده می‌دهید و سپس مدتی آن‌ها را فراموش می‌کنید ـ را داشته باشید. این‌گونه به ذهن ناخودآگاه خود فرصت می‌دهید تا روی مسئله کار کند.می‌توانید برای مرحله ابتدایی طوفان فکری به بهترین نحو محدوده زمانی مشخصی مقرر کنید، زیرا معمولاً به نتیجه دقیقی نرسیده‌اید.۱۰. افزایش آگاهی از زمانتاکنون چندبار در پایان روز با تعجب از خود پرسیدید که چطور وقت‌تان سپری شد؟ ایان هَمپ در اظهارنظری گفته است که رسیدگی به زمان، فعالیتی بسیار ارزشمند برای تشخیص زمان‌ و نیز هم‌سو‌کردن زمان و ارزش‌هایتان است. سازماندهی روزتان با تایم‌باکسینگ باعث می‌شود رسیدگی به زمان بسیار آسان شود.همچنین، آگاهی از میزان واقعی هماهنگی‌ با فرصت‌هایتان رهایی بخش است، زیرا به شما کمک می‌کند تا به کارهای بی‌اهمیت بیشتر «نه» بگویید.۱۱. ایجاد ضرب‌آهنگِ کاراگر دوره‌های کار و استراحت خود را به‌درستی تنظیم کنید، حداکثر اثربخشی را کسب خواهید کرد. مدیریت زمان ساختاری مناسب برای ایجاد این توازن فراهم می‌آورد. مهم این است که ضرب‌آهنگ خود را بیابید.ایجاد تناوب میان انواع گوناگون محدوده‌های زمانی (مانند، کار/استراحت، یا کارهای سخت/ کارهای آسان) استفاده از انرژی‌تان را به حداکثر می‌رساند و شما را قادر می‌سازد کارهای بیشتری به اتمام برسانید. ضرب‌آهنگ دلخواه من تناوب میان ۵۰ دقیقه کار و ۱۰ دقیقه استراحت است.اگر به بحث عمیق‌تر درباره الگوهای مختلف فوران زمان علاقه‌مندید، توصیه می‌کنم کتاب مارک فورستر، همه کارها را انجام بدهید و هنوز برای بازی وقت داشته باشید ـGet Everything Done and Still Have Time to Play ـ را مطالعه کنید.۱۲. کارهای مهم را ابتدا انجام بدهیدکارکردن روی مهم‌ترین پروژه‌تان در ابتدای صبح، توصیه‌ای قدیمی است که تضمین می‌کند که در آن روز، کاری مهم و جدی انجام داده‌اید. هر روز برای کار روی رؤیاهایتان محدوده زمانی مشخصی را تنظیم کنید ـ پیش از اینکه رویدادهای دنیای بیرونی فرصت کنند برنامه‌تان را مختل کنند.اگر قصد ندارید برای هر کاری محدوده زمانی مشخصی را به‌کار ببرید، لطفاً فقط به‌کارگیری این نکته را در نظر بگیرید. شاید این مؤثرترین و یگانه راهی باشد که بتوانید برای تعقیب رؤیاهایتان انجام دهید.۱۳. به زندگی‌تان توازن ببخشیدتمرکز بسیار روی حوزه خاص از زندگی‌مان به بهای حوزه‌های دیگر امری رایج است.به یاد داشته باشید که ضروری نیست تایم‌باکسینگ را فقط برای کارهای مربوط به حرفه‌تان به‌کار ببرید: شما می‌توانید برای هر کار مهم دیگری، مانند اوقات فراغت، خانواده، سرگرمی و... محدوده زمانی مشخصی را تنظیم کنید.اختصاص زمانی خاص برای هر کاری که بیشترین اهمیت را دارد، راهبردی بسیار خوب است تا به شما کمک کند زندگی متوازنی داشته باشید. در واقع، محدوده زمانی برنامه‌ریزی‌شده در کانون نظام اولویت‌هایی است که به‌کار می‌برم .۱۴. از هدر رفتن زمان جلوگیری کنیدشما می‌دانید درباره چه صحبت می‌کنم: گشت ‌وگذار در میان شبکه‌های گوناگون ماهواره یا وب‌گاه‌ها، بازی، تغذیه، رایانامه ... . به نظر می‌رسد همه در زندگی خود جایی برای هدردادن زمان دارند.خودتان را سرزنش‌ نکنید، همة کاری که لازم است انجام بدهید این است زمان‌تان را مدیریت کنید تا هدر نرود.۱۵. به خودتان پاداش بدهیداگر پاداش‌ها‌ را فقط برای پس از پایان‌یافتن کارها در نظر بگیرید، ممکن است به‌دنبال انجام‌دادن وظایف سریع و آسان بروید و از کارهای مهم و جدی دوری کنید. چرا در عوض پس از اتمام کارتان در محدده زمانی مشخص، به خود پاداش ندهید؟نمونه‌ای از تجربة خود را برای مثال ذکر می‌کنم: چندین‌بار چک‌کردن رایانامه در روز اعتیادی قدیمی است که هنوز موفق به درمان آن نشده‌ام. در حالی‌که راه‌حل ایده‌آل آن بود که برای چک‌کردن رایانامه محدوده زمانی مشخصی را مقرر کنم، اکنون آن را به‌عنوان پاداشِ تکمیل کارهایی قرار دادم که طی محدوده زمانی مشخصی انجام می‌دهم. انگیزه‌ای فوق‌العاده است که اثر شگفتی دارد.پاداش‌ها ممکن است به کوچکی نوشیدن لیوانی آب یا کشیدن نفسی عمیق باشد (برای اطلاعات بیشتر درباره پاداش‌های کوچک با اثری قدرتمند، توصیه می‌کنم فصلِ «اعطای پاداش‌های کوچک» از کتاب، یک گام کوچک زندگی شما را تغییر می‌دهد(One Small Step Can Change Your Life)، را بخوانید.سايت روان     ]]> موفقیت و مدیریت Sat, 07 Feb 2015 16:03:05 GMT http://migna.ir/vdchqzni.23nwwdftt2.html دوازده اصل مغزی برای موفقیت http://migna.ir/vdcd9n0x.yt0jn6a22y.html ورزش قانون اول: ورزش کردن قدرت مغز را افزایش می دهد. مغز شما برای راه رفتن ساخته شده است: 15 کیلومتر پیاده روی در روز! اگر می خواهید توانایی پردازش مغزتان را بالا ببرید، حرکت کنید. ورزش کردن باعث می شود خون بیشتری به مغز برسد و به همین دلیل گلوکز که منبع انرژی است، بیشتر در اختیار آن قرار می گیرد. اکسیژن اضافی در دسترس هم صرف جمع آوری الکترون های مضر باقی مانده در اثر مصرف گلوکز می شود. درضمن ورزش کردن باعث تحرک پروتئین هایی می شود که اتصال نورون ها به یکدیگر را تضمین می کند. انجام ورزش های هوازی حتی دوبار در هفته ریسک ابتلا به زوال عقل را تا نصف کاهش می دهد. توجه قانون دوم: انسان ها به اموری حوصله بر توجه نمی کنند. توجه مغز مثل نورافکنی است که در یک لحظه می تواند فقط روی یک نقطه انداخته شود. مغز چندکاره نیست. توجه به جزئیات یک رویداد باعث می شود درک معنای انتزاعی نهفته در آن بهتر انجام شود و هیجان یادگیری را تسهیل کند. مخاطب شما ممکن است بعد از ده دقیقه علاقه اش را به موضوع از دست بدهد، اما چنانچه در بحث خود رویدادهای جالبی را مطرح کنید یا به هر شکلی هیجان ایجاد کنید، می توانید او را درگیر نگه دارید. سیم کشی مغزی قانون سوم: مغزهای مختلف سیم کشی های مختلف دارند. آنچه در طول زندگی انجام می دهیم و یا می آموزیم، مغز را از نظر فیزیکی تغییر می دهد و به اصطلاح آن را دوباره سیم کشی می کند. میزان رشدیافتگی بخش های مختلف مغز در افراد متفاوت است. هیچ دو مغز انسانی را پیدا نمی کنید که اطلاعات را به شیوه ای مشابه دریافت کنند یا آنها را در مکان مشابهی قرار دهند. ما می توانیم به شکل های مختلف باهوش باشیم. بسیاری از این انواع هوش با آزمون های استاندارد ضریب هوشی یا IQ قابل اندازه گیری نیستند. حافظه کوتاه مدت قانون چهارم: تکرار کن تا به یاد بسپاری مغز سامانه های حافظه مختلفی دارد. یکی از آنها طی چهار مرحله داده ها را انبار می کند: رمزگذاری، ذخیره سازی، بازپس گیری و فراموشی! هنگام دریافت اطلاعات مغز بلافاصله آنها را دو تکه می کند و هرکدام را برای ذخیره به مناطق مختلف قشر مغز می رساند. تمام اتفاقاتی که پیش بینی  کننده آموختن چیزی هستند، در همان چند لحظه اول به خاطر سپرده می شوند. هرچقدر شیوه رمزگذاری داده های جدید استادانه تر باشد، حافظه تشکیل شده از آنها نیرومندتر خواهدبود. اگر هنگام تلاش برای یادآوری یک موضوع، محیطی را که برای بار اول در آن با این اطلاعات مواجه شدید در ذهن خود بازسازی کنید، شانس شما برای موفقیت بیشتر می شود. حافظه بلندمدت قانون پنجم: به یاد بسپار تکرار کنی بیشتر خاطرات در همان دقیقه های اولیه پاک می شوند؛ اما آن دسته از آنها که این دوره حساس را تاب می آورند، می توانند با گذشت زمان نیرومندتر شوند. حافظه بلندمدت در ارتباطی دوسویه میان هیپوکامپ قطع شود، حافظه در قشر مغز تثبیت می شود که سال ها باقی می ماند. مغز تنها دیدی تقریبی از واقعیت به دست می دهد؛ چرا که دانش تازه را با اطلاعات از قبل اندوخته شده مخلوط کرده و هردو را با هم در یک محل نگهداری می کند. تنها شیوه ای که امکان استناد به حافظه بلندمدت را افزایش می دهد، مواجهه تدریجی با داده های جدید و سپس تکرار آنها در طول زمان است. بقا قانون ششم: مغز انسان در روندی طولانی به شکل امروزی آن رسیده است. مغز انسان و بقیه جانوران برای بقا سازگار شده است. هرگونه ای مغزی متناسب با نیازهای خود دارد. خزنده ای که تمام زندگی خود را در سوراخ یک سنگ سپری می کند، تنها به مغزی برای رفع احتیاجات ساده از قبیل رفتن به گرمی آفتاب یا خنکای سایه و پیدا کردن یک جفت احتیاج دارد. چنین موجودی هیچ نیازی به مغزی که توانایی تحلیل ساختارهای سه بعدی داشته باشد، ندارد.  مغز پرنده ها برای درک سه بعدی جهان فرگشت یافته و بهتر از هر خلبانی می توانند با دیدن حشره ها و پرنده هایی دیگر و شاخه های درختان، مسیر حرکت و سرعت خود را برای شکار یا اجتناب از شکارچی و برخورد با مانع تنظیم کنند اما مغز انسان بیشترین کارایی خود را مدیون نظام اجتماعی انسانی است. بسیار از توانایی های منحصر به فرد انسانی برای زیستن در اجتماعی بزرگ با آشنایان، دوستان، دشمنان فراوان و درک رفتار و حرکات ایشان فرگشت یافته است. خواب قانون هفتم: اگر خوب بخوابی خوب هم فکر می کنی مغز به طور دائم در وضعیت تنش بین سلول ها و مواد شیمیایی که می خواهند ما را بخوابانند و سلول ها و مواد شیمیایی که می خواهند ما را بیدار نگه دارند، قرار دارد. هنگام خواب نورون ها فعالیت ریتمیک نیرومندی نشان می دهند که می تواند ناشی از فعالیت مغز برای مرور آنچه باشد که در طول آن روز با آن مواجه شده ایم. میزان نیاز به خواب و ساعت های ترجیحی خوابیدن در افراد مختلف متفاوت است. اما کشش بیولوژیکی برای خواب بعدازظهر، واقعیتی جهان گیر است. کمبود خواب به توجه، کارکردهای اجرایی، حافظه فعال، خلق، قدرت استدلال و حتی چابکی حرکتی لطمه می زند. استرس قانون هشتم: مغز تحت فشار عصبی، مثل مغز آسوده نمی آموزد سیستم دفاعی بدن شامل آدرنالین و کورتیزول به منظور پاسخگویی به خطرات جدی ناگهانی مثل مواجهه با یک ببر ساخته شده است. فشار عصبی یا استرس همیشگی مثل زندگی در خانه ای همواره متشنج سبب می شود این سیستم به طور دائم در فعالیت باشد، آن را از تنظیم خارج کرده و وضعیت خطرناکی ایجاد می کند. در شرایط فشار عصبی مزمن، آدرنالین دیواره رگ های خونی را تخریب می کند؛ وضعیتی که ممکن است به حمله یا ایست قلبی منجر شود. کورتیزول هم سلول های هیپوکامپ مغز را نابود می کند و در نتیجه توانایی یادگیری مغز فلج می شود. بدترین نوع فشار عصبی هنگامی است که با مشکی که هیچ کنترلی بر آن نداریم، مواجه می شویم و احساس درماندگی می کنیم. فشار عصبی هیجانی و احساسی اثرات منفی عمده ای بر اجتماع می گذارد و آموزش پذیری کودکان در مدرسه و بهره وری کارمندان در محیط شغلی را کاهش می دهد. یکپارچی احساس قانون نهم: چند حس را همزمان درگیر کنید حواس ما اطلاعات را در دسترس مان قرار می دهند. پیام های حسی تبدیل به پیام های الکتریکی می شوند، به مناطق مربوط به خود در مغز می روند، آنچه در بیرون اتفاق افتاده را در آنجا بازسازی می کنند و سرانجام در ترکیب با همدیگر یک ادراک کلی از محیط خارجی به دست ما می دهند. به نظر می رسد مغز برای تصمیم گیری در مورد شیوه ترکیب پیام های مختلف، از تجربه های گذشته استفاده می کند؛ بنابراین ادراک دو فرد از یک رویداد می تواند بنا بر تجربیات شان متفاوت باشد. حس های انسان برای همکاری با هم تکامل پیدا کرده اند، درنتیجه تحریک همزمان چند حس یادگیری را تسهیل می کند. بوها قدرت عجیبی در زنده کردن خاطرات گذشته دارند؛ شاید به این دلیل که پیام های بویایی برخلاف دیگر پیام های حسی، به جای رفتن به تالاموس از آن عبور کرده و مستقیم به مقصدهای شان می روند که از جمله آنها، بادامه مغزی است که مدیر بخش هیجانات در مغز به شمار می رود. بینایی قانون دهم: بینایی مهم ترین حس است تقریبا نیمی از ذخایر انرژی مغز صرف مهم ترین حس ما، بینایی می شود. آنچه می بینیم درواقع تنها چیزی است که مغزمان می گوید باید ببینیم و صددرصد مطابق با واقعیت نیست. تجزیه و تحلیل داده های بصری مراحل زیادی دارد. ابتدا شبکیه چشم فوتون های نور را مرتب می کند و آنها را به صورت جریان پیوسته ای از اطلاعات، درست مانند یک فیلم سینمایی، به قشر بینایی مغز می فرستد. در گورتکس بینایی، نواحی مختلف مغز اطلاعات مربوط به رنگ، حرکت و... را پردازش می کنند. در نهایت تمام این اطلاعات با هم ترکیب می شوند و ما می بینیم. یادگیری که با استفاده از تصاویر صورت بگیرد، به مراتب موثرتر از یادگیری هایی است که از طریق خواندن یا شنیدن کسب می شود. جنسیت قانون یازدهم: مغز زنان و مردان با هم فرق می کند سهم مردان از کروموزم X یک عدد و سهم زنان از آن دو عدد است. دومین کروموزوم X در زنان نقش پشتیبان دیگری را دارد و وجود آن در توانایی های ذهنی شان اثر بارزی میگذارد؛ چرا که درصد بالایی از ژن های مسوول شکل گیری مغز با آن حمل می شوند. زنان به دلیل اینکه دو نوع کروموزم X فعال در سلول های خود دارند از نظر ژنتیکی پیچیده تر هستند. تمام کروموزم های  X مردان از مادر به آنها رسیده است. کروموزوم Y تنها کمتر از صد ژن با خود حمل می کند؛ صد ژن در برابر حدود 1500 ژنی که روی کروموزم های X قرار دارند. مغز مردان و زنان هم از نظر ساختاری و هم از نظر بیوشیمیایی با هم متفاوت هستند. به عنوان مثال مردان بادامه بزرگ تری دارند و در مغزشان سریع تر سروتونین تولید می کند. شیوه پاسخگویی به استرس هم در دو جنس متفاوت است. زنان در مواجهه با استرس بادامه نیمکره چپ را فعال کرده و در نتیجه محتوای هیجانی بیشتری را به یاد می آورند، در صورتی که مردان به دلیل فعال کردن بادامه نیمکره راست به اصل موضوع توجه می کنند. کاوش قانون دوازدهم: انسان کاوشگری طبیعی و نیرومند است کودکان مدل زنده ای از سبک یادگیری اسنان هستند. آنها دریافت کننده منفعل اطلاعات نیستند؛ بلکه فعالانه به محیط واکنش نشان می دهند. آنها مشاهده می کنند، براساس آن فرضیه می سازند، فرضیه شان را امتحان می کنند و پس به نتیجه گیری می رسند. این شیوه برخورد علمی درنتیجه فعالیت بخش های خاصی از مغز است. قشر پیش پیشانی نیمکره راست در فرضیه ها به دنبال خطا می گردد (آن ببر با دندان های تیزش خطرناک است) و ناحیه ای در مجاورت آن دستور تغییر رفتار را صادر می کند (فرار کن) در مغز انسان «نورون های آینه ای» وجود دارند که توانایی تقلید کردن را ایجاد می کنند و در سراسر مغز پراکنده اند. قسمتی از مغز ما همانند مغز کودکان انعطاف پذیر باقی می ماند تا بتوانیم نورون های جدید بسازیم و در تمام طول زندگی چیزهای جدید بیاموزیم.- مجله همشهری دانستنیها ]]> موفقیت و مدیریت Fri, 30 Jan 2015 18:01:16 GMT http://migna.ir/vdcd9n0x.yt0jn6a22y.html راز آدم خوشحال ها چیه؟ http://migna.ir/vdcc1iqi.2bq448laa2.html شما جزو كدام دسته از افراد هستید، آیا همیشه از زندگی خود راضی هستید و از تك‌تك لحظات زندگی‌تان لذت می‌برید یا از زندگی لذت نمی‌برید و آرزو می‌كنید جای فرد دیگری باشید و مدام زندگی ‌خودتان را با دیگران مقایسه می‌كنید؟ اگر جزو دسته دوم هستید، این مطلب را از دست ندهید.  -- زندگینامه افراد موفق را بخوانید وقتی یاد بگیرید كه چگونه رفتارهای خود را كنترل كنید، در مواقع و لحظات مختلف چه باید بگویید و چه كار كنید، در این صورت ارتباط‌های موفق‌تر و تاثیرگذارتری خواهید داشت و در نتیجه اطرافیان شما را شخصیت مثبت‌اندیشی می‌دانند. سعی كنید زندگینامه افراد موفق را بخوانید و ببینید چقدر افرادی معمولی مثل من و شما توانسته‌اند با امیدواری و مثبت‌نگری به ناممكن‌ها دست پیدا كنند.   مقایسه كردن ممنوع نخستین نكته برای اینكه بتوانید یك فرد مثبت‌اندیش باشید این است كه هیچ‌وقت خود را با فرد دیگری مقایسه نكنید. وقتی شما خود را با كسی مقایسه نكنید نسبت به كارها و اعمال خود احساس بهتری خواهید داشت و بیشتر از داشته‌های‌تان راضی خواهید بود. وقتی عادت كنید مدام دیگران را بهتر از خودتان بدانید و به این فكر نكنید كه شاید خودتان شایستگی بیشتری داشته باشید، به‌طور حتم روزبه‌روز عیب‌جوتر و تلخ‌تر خواهید شد. تنها نكات مثبت دیگران را ببینید شاید این جمله به نظرتان خیلی ساده و ابتدایی باشد، اما واقعا به شما توصیه می‌كنیم كه سعی كنید در هر فردی حداقل یك نكته مثبت پیدا كنید، این امر به شما كمك می‌كند با دیگران رفتار بهتر و مثبت‌تری داشته باشید. قرار نیست همه مثل هم باشند با كمی دقت در افراد منفی‌نگر اطراف‌تان متوجه می‌شوید كه این افراد مدام فكر می‌كنند وضعیت‌شان در دنیا عادلانه نیست و همیشه سرنوشت علیه آنها بوده است. باید این را بدانید كه در دنیا هیچ‌گاه همه‌چیز عادلانه نبوده و هرگز هم نخواهد بود. مهم نیست كه تقصیركار كیست بهتر است سعی كنید دنیا را سفید و سیاه نبینید، وقتی همیشه برای مشكلات‌تان دنبال مقصر باشید، نمی‌توانید مثبت فكر كنید؛ فقط مسئولیت كارهای خود را قبول كنید نه بیشتر از آن و نه كمتر. هیچ‌وقت دیگران را سرزنش نكنید اما دلیلی هم ندارد كه بار مشكلات آنها را به دوش بكشید. به جای مشكلات روی آنچه می‌خواهید تمركز كنید اگر جزو افرادی هستید كه نمی‌توانید برای مشكلات‌تان درست تصمیم بگیرید و احساس می‌كنید در حل مشكلات‌تان گیج شده‌اید اول از همه باید با خود روراست باشید و از خود بپرسید «برای بیرون آمدن از این وضعیت برای خود چه كرده‌اید؟» بسیاری از افراد در این وضعیت نمی‌توانند خواسته‌های خود را روشن كنند و به‌دنبال كسی هستند كه برای آنها تصمیم‌گیری كند. مهم‌ترین نكته این است كه از خود بپرسید: «دقیقا چه می‌خواهید؟» وقتی شما بدانید كه در زندگی به‌دنبال چه هستید خیلی راحت‌تر می‌توانید بر مشكلات‌تان پیروز شوید. سعی كنید روابط اجتماعی بهتری داشته باشید. می‌توان گفت بعضی افراد به این دلیل همیشه عصبی، تلخ و منفی‌نگرند كه فكر می‌كنند ارتباط‌شان با دنیا قطع است و نمی‌توانند به‌خوبی با اطرافیان ارتباط برقرار كنند. این افراد معمولا به‌راحتی به دیگران اعتماد نمی‌كنند و در عین حال نمی‌توانند بفهمند كه چرا دیگران آنها را دوست ندارند. ]]> موفقیت و مدیریت Sat, 20 Dec 2014 08:39:53 GMT http://migna.ir/vdcc1iqi.2bq448laa2.html پيش به سوي موفقيت http://migna.ir/vdcdfj0x.yt0596a22y.html بعضي از ما فکر مي کنيم که واژه «شکست» متضاد کلمه «موفقيت» است. به عبارت ديگر «شکست» را به صورت «عدم موفقيت» و پايان تلاش تعريف مي کنيم. اين طرز فکر عوارض جبران ناپذيري دارد. شايد الان که داريد اين نوشته را مي خوانيد به نظرتان بديهي بيايد که شکست يعني قدم اول براي کسب موفقيت، اما بسياري از ما وقتي شکست مي خوريم، نمي توانيم آن را بپذيريم و آن را دست مايه موفقيت هاي بعدي مان کنيم. شايد ديده ايد که پدر و مادر وقتي چيز تازه اي به کودک خود ياد مي دهند با هر بار شکست، سعي مي کنند او را دلگرم کنند. کودک شان را تشويق مي کنند تا دوباره و چند باره آن کار را انجام دهد. آن ها خوب مي دانند که کودک، رفته رفته در مسير موفقيت قرار خواهد گرفت اما آيا همين افراد هنگامي که خودشان هم با شکست مواجه مي شوند، همين رويه را در پيش مي گيرند؟  شکست مي تواند پلي به سوي موفقيت باشد شکست، قدم اول در کسب هر موفقيتي است و اگر چنين باوري نداشته باشيم و آن را به کار نبنديم، خيلي زود دلسرد مي شويم و هرگز به موفقيت نخواهيم رسيد. بيشتر ما در زندگي روزمره، وقتي با شکست رو به رو مي شويم آن را نوعي درس تلقي نمي کنيم، بلکه آن را به شکل يک اشتباه مي بينيم که مرتکب شده ايم. بعد سرخورده مي شويم و دست از کار مي کشيم. خودمان را سرزنش مي کنيم که من براي اين نوع کارها ساخته نشده ام و به اين ترتيب براي هميشه پرونده آن کار را مي بنديم. با اين حال، راهکارهايي که در ادامه ارائه مي شود، مي تواند به شما کمک کند تا بعد از شکست، راحت تر به سمت موفقيت حرکت کنيد.   اشتباهات خود را بپذيريد بعد از شکست در هر کاري بايد بپذيريد مرتکب اشتباه شده ايد و مسئوليت شکست تان را قبول کنيد. مقصر دانستن همه به غير از خودتان، به شما هيچ کمکي نخواهد کرد و باعث خواهد شد که حتي نتوانيد دليل پيش آمدن آن اشتباه را بفهميد تا از تکرار آن جلوگيري کنيد. بنابراين قبول کنيد که اشتباه کرده ايد تا بتوانيد به حل مشکل فکر کنيد.   نيروي عظيم شکست را بشناسيد هر شکستي حتي بدترين شکست ها، درون خود نيرويي ارزشمند دارد که بايد آن را بشناسيم و براي موفقيت هاي بعدي مان از آن استفاده کنيم. شکست فقط وقتي مفيد است که از آن درس بگيريم. البته درس گرفتن به خودي خود نمي شود بلکه بايد وقت بگذاريم و بفهميم که کجاي راه را اشتباه رفته ايم. با خودتان صادق باشيد و سعي کنيد خيلي دقيق به مسئله نگاه کنيد. مشکلات خود را بشناسيد و مسئوليت آن ها را به عهده بگيريد. با هر شکست، شما صاحب دانشي گران بها مي شويد. دانشي که کمک تان مي کند در آينده به موفقيت برسيد. حالا که فهميده ايد مشکل از کجا بوده است، سعي کنيد ديگر آن اشتباه را مرتکب نشويد. به قسمتي از کار که با موفقيت انجام شده، فکر و سعي کنيد روي آن تمرکز کنيد. انعطاف پذير باشيد. قوا، مهارت ها و استعدادهاي خود را بيشتر بشناسيد و بيشتر از آن ها استفاده کنيد.   زود دلسرد نشويد اين را هميشه به ياد داشته باشيد که موفق ترين ها، هيچ وقت آن هايي نيستند که بي خطرترين و امن ترين راه ها را انتخاب مي کنند. افراد موفق کساني هستند که از اشتباهات شان درس مي گيرند. نااميد شدن اصلي ترين دليلي است که باعث مي شود خيلي ها طعم موفقيت را هرگز نچشند. اگر قرار باشد بعد از اولين شکست، دلسرد شويد و دست از تلاش برداريد به احتمال زياد هيچ توصيه و نکته اي در دنيا وجود نخواهد داشت که شما را در رسيدن به هدف تان ياري کند. هرچند ادامه دادن يک فعاليت بعد از شکست و دلسرد نشدن، کار آساني نيست، اما تنها راه موفقيت است.   ذهن انعطاف پذيرتري داشته باشيم وقتي در پي اين هستيم که برنامه اي را دنبال کنيم يا به هدفي برسيم، اما شکست مي خوريم، احساس نااميدي مي کنيم و به نظرمان مي رسد که همه چيز از توان مان خارج شده است، اما اگر ذهني انعطاف پذيرتر داشته باشيم و به اين فکر کنيم که «شايد به نتيجه نرسيدم ولي تجربيات خوبي کسب کردم!» ديگر شکست خيلي فاجعه بار به نظرتان نمي آيد. بنابراين کمي مثبت انديشانه تر فکر کنيد تا موفقيت هم به سمت شما بيايد.   از تجربيات تان درس بگيريد بايد حواس تان باشد که اگر اتفاق ناگواري افتاد و در انجام کاري شکست خورديد، بتوانيد همه فاکتورها و عوامل غلط را بررسي کنيد و بفهميد که کدام قسمت ها را بايد تغيير دهيد. از اشتباهات تان درس بگيريد و آن را فرصتي براي اصلاح خود و آينده کاريتان بدانيد. از اين فرصت استفاده کنيد تا بتوانيد همه چيز را دوباره رو به راه کنيد.   از شکست هاي بزرگ تر جلوگيري کنيد هميشه به عواقب و نتايج کارهاي تان فکر کنيد. ممکن است انجام کاري برايتان دشوار باشد، اما به اين فکر کنيد که اگر آن کار را انجام ندهيد چه عواقب و شکست هاي بزرگ تري در انتظارتان خواهد بود؛ بنابراين بعد از اطمينان از درست بودن تصميم تان، با پشتکار براي رسيدن به موفقيت دوباره و دوباره تلاش کنيد. در ضمن بعد از شکست در انجام کاري، بدون پي بردن به اشتباهات تان دوباره تلاش نکنيد؛ چراکه ممکن است شکست هاي بدتري در انتظارتان باشد.  عليرضا عبدي، کارشناس ارشد روان شناسي- ]]> موفقیت و مدیریت Thu, 20 Nov 2014 07:52:49 GMT http://migna.ir/vdcdfj0x.yt0596a22y.html راز آرامش افراد موفق در چیست؟ http://migna.ir/vdcevp8w.jh8fwi9bbj.html اما افراد موفق چگونه مي‌توانند آرامش خود را حفظ کنند؟ راز اين آرامش به عوامل ذيل مربوط مي‌شود:   آنها قدر آنچه دارند، مي‌دانند:   قدرداني از آنچه داريد نه تنها خلق‌و‌خوي شما را بهبود مي‌بخشد، بلکه ترشح هورمون استرس( کورتيزول ) را هم تا 23 درصد کاهش مي‌دهد. براساس تحقيقي که در دانشگاه کاليفرنيا انجام شده است، اشخاصي که کار روزانه مي‌کنند و قدر‌شناس هستند، انرژي، خلق‌و‌خو و سلامت جسمي بهتري را تجربه مي‌کنند که به نظر مي‌رسد ميزان کم هورمون کورتيزول نقش اساسي در اين مسئله دارد.   آنها از اين پرسش اجتناب مي‌کنند که بگويند «چي مي‌شد اگر؟»   اين پرسش باعث بروز استرس و نگراني مي‌شود. کارها مي‌توانند به هزار طريق مختلف انجام شوند و هر چقدر شما وقت خود را صرف نگراني در مورد احتمالات کنيد، کمتر مي‌توانيد روي عملي که به شما آرامش مي‌بخشد، تمرکز و استرس خود را کنترل کنيد. افراد موفق مي‌دانند اين پرسش تنها آنها را به جايي مي‌برد که واقعا نمي‌خواهند و لازم ندارند که باشند.   آنها مثبت باقي مي‌مانند   افکار مثبت استرس شما را کم مي‌کنند. شما مي‌توانيد با انتخاب افکار مثبت، فکرخود را آزاد کنيد. سعي کنيد توجه خود را روي افکار مثبت متمرکز کنيد. وقتي همه چيز خوب پيش مي‌رود و خلق‌و‌خوي شما خوب بوده، اين کار نسبتا آسان است اما وقتي کارها خوب پيش نمي‌‌رود، افکار منفي هجوم مي‌آورد. در اين‌گونه موارد به امروز خود فکر کنيد و کار مثبتي را که انجام داده‌ايد به خاطر بياوريد، هرقدر هم که آن کار کوچک باشد. اگر نمي‌توانيد از امروز خود چيزي به خاطر آوريد، به روزهاي قبل خود فکر کنيد.   آنها مصرف کافئين خود را کم مي‌کنند   آنها کمتر کافئين مصرف مي‌کنند. نوشيدن کافئين باعث تحريک ترشح آدرنالين مي‌شود. ترشح آدرنالين ساز و کاري است که شما را مجبور مي‌کند هنگامي که با تهديدي مواجه شديد، بايستيد و بجنگيد. کافئين در واقع باعث بروز استرس مي‌شود.   آنها خواب کافي دارند   وقتي خواب هستيد، مغز شما هم استراحت مي‌کند. کم‌خوابي باعث افزايش ترشح هورمون استرس مي‌شود.   آنها با خود گفتگوي منفي نمي‌کنند   هرقدر شما بيشتر منفي با خود حرف بزنيد و به افکار منفي خود فکر کنيد، بيشتر به اين افکار قدرت مي‌دهيد. يادتان باشد، بيشتر افکار و صحبت‌هاي منفي ما تنها فکر هستند و حقيقت ندارند. ]]> اخبار اجتماعی و آموزشی Tue, 04 Nov 2014 19:32:14 GMT http://migna.ir/vdcevp8w.jh8fwi9bbj.html ۱۲ روش برای تبدیل ایده ها به واقعیت http://migna.ir/vdcezf8w.jh8n7i9bbj.html تبدیل کردن یک ایده به واقعیت (صرفنظر از زمان و سرمایه‌ای که نیاز دارد) کار ساده‌ای نیست. درواقع، خیلی هم سخت است. چه یک سرمایه‌گذار باشید و چه یک فرد اجرایی، روح دادن به ایده‌ها چیزی شبیه به بدنیا آوردن یک بچه است. صرفنظر از شرایط و موقعیت، باید مسئولیت آن را داشته باشید. هیچکس به اندازه خود شما ایده‌تان را درک نمی‌کند. در این مسیر، همه چیز پای خودتان است و لازم است که بیشتر درمورد خودتان بدانید. شاید مقالات زیادی درمورد این موضوع نوشته شده باشد اما این مقاله به شما کمک می‌کند بفهمید برای تبدیل یک ایده به واقعیت، چه نیازهای ذهنی، فیزیکی و عقلانی دارید. شاید به این خاطر که اگر بخواهید ایده‌ای را با گذشت زمان و تغییر شرایط همیشه زنده نگه دارید، فرایند به واقعیت رساندن یک ایده، چرخه‌ای بی‌پایان است. بعنوان مثال این مسئله را در کمپانی‌هایی که براساس ایده‌های بزرگ پایه‌ریزی شده‌اند اما نتوانسته‌اند آنقدر رقابتی بمانند تا موقعیت اول خود در بازار را نگه دارند، می‌بینیم.  همین مسئله در محل کار هم صدق می‌کند که نیروی کار خلاقیت لازم  را ندارد زیرا اکثراً طوری آموزش دیده‌اند که فقط کاری که به آنها گفته می‌شود را اجرا کنند. به همین دلیل است که در اجرای کارهای کوتاه و فوری موفق‌تر هستیم. از طرف دیگر، کارمندان برای چندبرابر کردن فرصت‌های موجود در آن کار اولیه‌ای که به آنها سپرده شده، هیچ توانایی ندارند.  بله، باید نگران توانایی رقابتی ماندن خود - چه بعنوان شخص و چه یک سازمان - باشیم. بازار رقابتی امروز ایجاب می‌کند که همه ما ایده‌های خودمان را تبدیل به واقعیت کنیم -- یا بخشی از تبدیل ایده‌های دیگران به واقعیت باشیم. اگر در هیچکدام از این فعالیت‌ها شرکت نمی‌کنید، لازم است که هدف، موقعیت و علایقتان را دوباره ارزیابی کنید. باید قبول کنید که برای ایجاد فرصت رشد برای خودتان و سازمانی که در آن کار می‌کنید، می‌بایست رفتارها و گرایشات کارآفرینی را در خود پرورش دهید. کارآفرینی دیگر فقط یک واژه تجاری نیست؛ یک روش زندگی است. برای اینکه بتوانید یک کارآفرین باشید، نیازی نیست که حتماً سرمایه‌گذار باشید. آیا تابحال تصور می‌کرده‌اید که شرکت در یک فعالیت خلاقانه حرکتی غیرمسئولانه است؟ دقیقاً همینطور است - آنهم نه فقط برای خودتان بلکه برای اطرافیانتان. اگر به این فکر می‌کنید که چطور می‌توانید گرایشات و رفتارهای کارآفرینانه را در خودتان تقویت کنید، در زیر به ۱۲ مورد از این روش‌ها اشاره می‌کنیم، روش‌هایی که کمکتان می‌کند ایده‌های فوق‌العاده خود را به واقعیت تبدیل کنید.   ۱. خودتان را باور داشته باشید. تا زمانیکه خودتان را به حد کافی باور نداشته باشید که بتوانید عواقب تصمیمتان را بپذیرید، نمی‌توانید وارد عمل شوید. هر زمان که این مسئولیت را قبول کردید که چیزی که قبلاَ وجود نداشته را به واقعیت تبدیل کنید، مسئول اعمالتان هستید. مسئولیت‌پذیری نیازمند باور داشتن به خودتان است تا جاییکه ۱۰۰٪ به کاری که باید انجام شود متعهد شوید. بیشتر افراد به این دلیل نمی‌توانند ایده‌ای را به عمل برسانند که چالش‌ها و مشکلات غیرقابل‌پیش‌بینی بیشتر از چیزی می‌شود که تصورش را می‌کردند بتوانند تحمل کنند و به همین دلیل دیگر مسئولیت‌پذیری نداشته‌اند. آنها اعتماد به خودشان را از دست می‌دهند و دیگر نمی‌توانند به انتهای راهشان نگاه کنند. ۲. مشاوران مخصوص خودتان را داشته باشید. از آنهایی که قبلاً آن کار را انجام داده‌اند درس بگیرید. هیچوقت فکر نکنید که چون ایده شما بوده است، پاسخ همه سوال‌ها را دارید. ایده‌پردازی تفاوت زیادی با اجرای ایده‌ها دارد. اجازه بدهید مشاوران مخصوصتان شما را با درس‌هایی که از شکست‌ها و موفقیت‌های خود گرفته‌اند، راهنمایی کنند.  اگر می‌خواهید سرمایه‌گذاری موفق باشید، باید به حرف‌های همه گوش دهید چون نمی‌دانید دقیقاً کی ممکن است یک ایده خوب از دهان کسی بشنوید. توصیه‌هایی که از این و آن می‌شنوید خوبند اما لزوماً همه آنها درست نیستند. آدم‌های کمی هستند که دانش لازم درمورد کار شما را داشته باشند. نظراتشان را تجزیه و تحلیل کنید تا بتوانید از آنها سر در بیاورید و سعی کنید تفکر پشت نظرات منفی را درک کرده و بعد به تنهایی تصمیم‌گیری کنید. بااینکه داشتن یک گروه مشاوران مخصوص بسیار عالی است اما باید دقت کنید که نگذارید آنها در دیدگاه شما دخالت کنند. خودتان باید به دقت همه نظرات را بررسی و ارزیابی کنید و در آخر با غریزه خودتان جلو بروید. ۳. خطر کردن (ریسک) باید بهترین دوست شما باشد. وقتی ایده‌ای خلق می‌کنید، خطر کردن بهترین دوست شما می‌شود. اگر بتوانید این واقعیت را بپذیرید، با دیدگاهی به این فرایند نزدیک خواهید شد که همه آمال و آرزوهایتان را کنترل‌شده نگه می‌دارد. وقتی اوضاع آنطور که برنامه‌ریزی شده بود پیش نرفت، روی کاری که در دست دارید متمرکز شوید و اجازه ندهید این اختلال شما را به عقب برگرداند. خطر کردن کاملاً طبیعی است و مراحل ۱ و ۲ باعث می‌شود همیشه نگاهتان رو به جلو باشد. خیلی وقت‌ها می‌شنوید که «کوشش و تلاش زیاد» یکی از اصل‌های مهم تبدیل کردن ایده‌ها به واقعیت است. اما درواقع، این بنیادی‌ترین تعهدی است که فرد باید برای هر نوع مدیریت خطر داشته باشد. اگر می‌خواهید به این مسیر ادامه دهید، باید راهی برای ایجاد این سطح تعهد پیدا کنید. ۴. شدیداً صبور باشید. مصالحه کردن یک انتخاب است نه فداکاری. خیلی به خودتان فشار نیاورید. سعی کنید از این مسیر لذت ببرید و درک کنید که اوضاع چطور پیش می‌رود. بیشتر افراد آنقدر برای رسیدن به نتیجه دلخواهشان مضطرب می‌شوند که کم‌کم تصمیم‌گیری‌هایشان بدتر و بدتر می‌شود. یک چیز کاملاً مشخص است: این مسیر مطمئناً پر از نتیجه‌های غیرقابل پیش‌بینی خواهد بود که ممکن است شما آمادگی برخورد با آنها را نداشته باشید. نباید اجازه دهید این مسئله شما را ناامید کند. سرتان را بالا نگه دارید و به این مسیر و جایی که شما را به آن می‌رساند احترام بگذارید. مطمئن باشید که چیزهای زیادی درمورد آستانه ریسک‌پذیری خودتان یاد خواهید گرفت. به همین ترتیب،  یاد خواهید گرفت که خیلی‌ها آماده‌اند سر راهتان قرار گیرند و شما را پایین بکشانند. این دقیقاً همان جایی است که سفر برایتان ناراحت‌کننده می شود. باید بطور مداوم کسانی که با آنها همسفر شده‌اید را ارزیابی کنید. ۵. یاد بگیرید چطور نظراتتان را به دیگران بقبولانید. تبدیل ایده‌تان به واقعیت مستلزم این است که کاری کنید بقیه هم دیدگاه شما را درک کنند. باید به روشنی ایده‌تان را برای سایرین توضیح دهید و نشان دهید که چطور این ایده می‌تواند منتهی به سود و درآمد شود. توضیح دادن درمورد ایده‌های بزرگی که خودتان هیچ درکی از طریقه سوددهی آن ندارید، هیچوقت مخاطب درست سر راه شما قرار نمی‌دهد.  برای توضیح درمورد ایده‌تان رمز کار سادگی است. اینکه بتوانید خیلی ساده دیگران را از موضوع ایده‌تان باخبر کنید باعث خواهد شد آن را بهتر درک کرده و احتمال قبول کردن آن افزایش خواهد یافت. این مهارت وقتی می‌خواهید  به سرمایه‌گذاران احتمالی درمورد ایده‌تان توضیح دهید اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. ۶. نقطه‌ها را به هم وصل کنید. هر چیزی به چیز دیگری وصل است. باید یاد بگیرید که چطور راه وصل شدن این نقطه‌ها به هم را پیدا کنید. چیزی که ممکن است امروز «ایده اصلی» شما باشد، وقتی افکار دیگری که می‌تواند با ایده شما مرتبط باشد را به هم وصل می‌کنید، می‌تواند به چیز بزرگتری تبدیل شود. هیچوقت دست از وصل کردن نقطه‌ها به هم برندارید. ۷. به کارتان علاقه داشته باشید. برای عالی بودن باید عشقتان را نشان دهید. اگر در هر کاری که انجام می‌دهید، عشق و علاقه بگذارید، قدرت این را پیدا خواهید کرد که پیشرو و پیشقدم باشید. راه‌هایی را خواهید رفت که افراد کمی جرات آن را دارند و این عشق و علاقه درهای جدیدی را به سمتتان باز خواهد کرد. توانایی شما برای حفظ این شور و علاقه یکی از رموز موفقیت ایده شماست. ۸. هدفمند باشید. قصد شما از ایده‌تان باید هدف و مفهوم داشته باشد. اگر اینطور نباشد، احتمال اینکه در نیمه راه دست از کار بکشید بسیار زیاد است. همچنین احتمال اینکه مدام برای خودتان بهانه ‌های بیجا بیاورید هم بیشتر می‌شود.  سرمایه‌گذاران باید به کاری که انجام می‌دهند عشق و باور داشته باشند، در غیراینصورت شکست خواهند خورد. باید به خودتان و همه آنهایی که از ایده شما حمایت می‌کنند، متعهد شوید. هدف شما این است که ایده‌تان را اجرا کرده و کاری کنید که بقیه هم آن را باور کنند. هدف عشق و علاقه شما را هم تقویت می‌کند و باعث می‌شود در مسیری که پیش گرفته‌اید تنها نباشید.  ۹. حرکت ایجاد کنید. با دقت همه منابع خودتان را مشخص کنید و با کمک روابط، شبکه‌‌سازی و تقسیم منابع، فرصت گسترده‌تر شدن ایده‌هایتان را بیشتر کنید. ایجاد حرکت یکی از ملزومات تبدیل ایده‌هایتان به واقعیت است. ایجاد حرکت تا حد زیادی با زمانبندی و مدیریت و گسترش منابع در ارتباط است. هر منبعی اهمیت دارد. باید بدانید چه زمان باید و چه زمان نباید از آن استفاده کنید تا بهترین استفاده ممکن را از مکان و زمان مناسب از آنها ببرید. ۱۰. همیشه به فکر بهتر کردن ایده‌هایتان باشید. هیچوقت مغرور نشوید. همیشه جا برای بهتر شدن ایده‌هایتان وجود دارد. وقتی کم‌کم می‌توانید ببینید که نقطه‌ها چطور به هم وصل می‌شوند، خودتان و مشاورانتان را به چالش بکشید تا ایده‌هایتان را حتی بهتر از این کنید. این دقیقاً همان کاری است که استیو جابز با کمپانی اپل، پیکسار انیمیشن و باز هم اپل کرد. پیشرفت‌های پشت سر هم یکی از رموز اسطوره شدن اوست. او همیشه به فکر بهتر کردن ایده‌هایش بود.  ۱۱. توازن کار/زندگی باید یکی از اولویت‌هایتان باشد. مهم نیست که تا چه اندازه هوشمندانه، با علاقه و متمرکز کار می‌کنید، اگر توازن نداشته باشید، همیشه در معرض فرسودگی شغلی خواهید بود. ذهن، جسم و روح شما باید هم‌تراز شوند. ایجاد توازن بین کار و زندگی‌تان را باید به صورت یک اولویت درآورید. اینکار ذهنتان را بازتر شده و همه چیز را مدنظر قرار دهید. اینکه بتوانید ایده‌ای را با موفقیت به واقعیت تبدیل کنید، دوی ماراتن است نه دو سرعت. سرعتتان را باید طوری تنظیم کنید که روی کاری که در دست دارید متمرکز شوید. ذهنتان را بی‌اندازه درگیر نکنید؛ کمی به خودتان فضای تنفس بدهید و سعی کنید خلاقیتتان را تقویت کنید. ۱۲. میراث ایده‌تان را ماندگار کنید. تصور می‌کنیم که متعهد شده‌اید که مسئولیت ۱۱ مورد اول را بپذیرید و در این مورد موفق هم بوده‌اید. ایده اصلی شما متولد شده و تاثیر آن اکنون به جوانب مختلفی که در ابتدای کار اصلاً فکرش را هم نمی‌کردید تعمیم یافته است. فرصت‌هایی که برای خودتان و دیگران ساخته‌اید بسیار پراهمیت بوده و موفقیت ایده‌تان الان دیگر واقعی به نظر می‌رسد. ایده شما الان به چیزی بسیار مهم‌تر تبدیل شده و دیگر با خودتان است که میراث آن را ماندگار کنید. وقتی به ایده‌تان زندگی بخشیدید، این مسئولیت شماست که تاثیر آن برای همیشه زنده بماند.   ]]> موفقیت و مدیریت Sun, 29 Jun 2014 15:11:19 GMT http://migna.ir/vdcezf8w.jh8n7i9bbj.html 4 تیپ شخصیتی برای مدیریت بهتر http://migna.ir/vdcftvd0.w6dtcagiiw.html وقتی چند سال پیش در یک سری مشکلات پزشکی درگیر شدم، خیلی مشتاق بودم شرایط را درک کنم و همواره سؤالاتی درباره نتایج احتمالی هر نوع درمان، دارو یا سایر اقدامات ممکن می‌پرسیدم. به زودی دریافتم تقریبا هر متخصصی که با او صحبت می‌کنم این جمله را تکرار می‌کند: «هر کسی متفاوت است». این عبارت در دنیای کار هم مصداق دارد. «هر کسی متفاوت است». تمایل طبیعی مدیران که خود نیز تیپ‌های شخصیتی مختلفی دارند این است که با افراد دیگر طوری رفتار کنند که انگار مشابه خودشان هستند. با این حال،‌ مدیریت موثر نیازمند «انعطاف‌پذیری شخصیتی» است. باید شخصیت و رویکردتان را بر اساس ویژگی‌های شخصی که با او کار می‌کنید، تغییر دهید. روش‌های مختلف برای افراد مختلف آزمون‌ها و ابزارهای تعیین شخصیت بسیاری وجود دارد که در طول سال‌ها توسعه یافته است. شاید بهترین آن‌ها آزمون DISC باشد که شخصیت‌ها را به چهار گروه تقسیم می‌کند. این ابزار در تعریف شخصیت خاص افراد و تعیین نقاط قوت، ضعف، علایق و مسیرهای شغلی احتمالی فرد به طرز شگفتی دقیق است. ما هرگز بدون گرفتن آزمون DISC، کسی را در شرکتمان استخدام نمی‌کنیم. داوطلبان استخدام را با ارائه رمز ورود به وب‌سایتی رجوع می‌دهیم و از آن‌ها می‌خواهیم ده تا پانزده دقیقه برای پاسخگویی به مجموعه سؤالات اختصاص دهند و سپس دکمه تایید را بزنند. سپس در همان لحظه، تحلیل کامل و دقیقی از شخصیت خودشان دریافت می‌کنند. نتایج آزمون شخصیتی همزمان برای ما یعنی کارفرمای احتمالی هم ارسال می‌شود. سپس درباره نتایج آزمون شخصیتی، تلفنی با فرد گفتگو می‌کنیم. ما صراحت کامل را رعایت کرده و نتایج آزمون هر یک از کارمندان احتمالی درباره خُلق و خو و صلاحیتش برای انجام کار یا وظیفه‌ای خاص را با او مرور می‌کنیم. این فرایند مثبتی است که هدف آن اطمینان از این موضوع است که اگر شخصی را برای کاری استخدام می‌کنیم، از انجام آن کار خشنود خواهد شد. تحلیل DISC بر اساس جایگاه افراد روی نموداری که دو محور جدا دارد، آن‌ها را به چهار تیپ شخصیتی متفاوت تقسیم می‌کند. دامنه محور عمودی از درون‌گرا در پایین تا برونگرا در بالا متغیر است. روی محور افقی دامنه شخصیت از وظیفه‌‌محور در چپ تا فردمحور در راست متغیر است. پس چهار کادر و چهار تیپ شخصیتی اصلی دارید. شخصیت راهبر اولین تیپ شخصیتی در کادر چپ بالا شخصیت مسلط یا شخصیت راهبر است. این فرد برونگرا و درعین‌حال بسیار وظیفه‌محور است. انگیزه‌ اصلی برای این فرد «کسب نتایج است». این فرد می‌تواند کارآفرین، رئیس آتش‌نشانی یا افسر پلیس فوق‌العاده‌ای باشد و برای هر کاری که در آن کسب نتایج مهم‌ترین عامل موفقیت شرکت باشد مناسب است. شخصیت راهبر سریع فکر می‌کند و تصمیم می‌گیرد و مایل است به سرعت به نتیجه نهایی برسد. راهبران تحمل کمی نسبت به تیپ شخصیتی ربع دوم یعنی رابطه‌سازان دارند، زیرا خودشان بیشتر وظیفه‌محور هستند تا فرد‌محور، اما به خوبی با تیپ شخصیتی گروه سوم یعنی تحلیل‌گران کنار می‌آیند، زیرا تمرکز هر دو بر کسب نتایج است. شخصیت اجتماعی دومین ربع مربوط به شخصیت اجتماعی یا ابرازگر است (در مدل DISC با نام اثرگذار آمده است). این فرد ارزش زیادی برای روابط قائل است و فردمحور و برونگرا است. انگیزه اصلی برای شخص اجتماعی این است: «خودت را ببین، مرا ببین!» این فرد سیاستمدار، سخنران، فروشنده، ‌مجری یا مدیر خوبی می‌شود و در هر کار دیگری که نیازمند سطح بالای تعامل مثبت با دیگران است نیز خوب عمل می‌کند. آن‌ها خیلی دوست دارند درباره خودشان و همچنین درباره شما صحبت کنند و معمولا مثبت و مشتاق هستند. یکی از خطرات افراد اجتماعی یا ابرازگر این است که به سرعت با شما موافقت می‌کنند و تعهداتی می‌دهند که اغلب فراموش می‌کنند یا درست به خاطر نمی‌آورند. شخصیت رابطه ساز سومین ربع در سمت راست و پایین مربوط به فرد رابطه‌محور است. به دلایل توصیفی این فرد را «رابطه‌ساز» می‌نامیم. رابطه‌سازها اهمیت زیادی به افکار و احساسات دیگران می‌دهند و درعین‌حال درون‌گراتر و تودارتر هستند. آن‌ها کم‌‌حرف‌تر هستند، خیلی سخن نمی‌گویند و ایما و اشاره ندارند. افراد رابطه‌محور در جمع‌بندی به کندی عمل می‌کنند و گاهی مردد به نظر می‌رسند. آن‌ها نگران اثر رفتار و گفتار خود بر دیگران هستند. بزرگ‌ترین انگیزه‌ برای رابطه‌سازان این است: «بیایید دوست باشیم». رابطه‌سازان معلم، پرستار، مشاور و روانشناس خوبی می‌شوند؛‌ آن‌ها در هر کاری که نیازمند کار نزدیک با دیگران باشد، خوب عمل می‌کنند. وقتی با شخصیت‌های رابطه‌ساز تعامل برقرار می‌کنید، باید کمی بیشتر تعلل کنید، سؤالات زیادی بپرسید، با دقت به پاسخ‌ها گوش دهید و بدانید که این افراد دوست ندارند عجولانه تصمیم بگیرند. شخصیت تحلیل‌گر چهارمین ربع در سمت چپ و پایین مربوط به شخصیت تحلیل‌گر یا متفکر است که در مدل DISC با نام سازگار آمده است. این شخص تودار و ساکت و همچنین بسیار وظیفه‌محور است. بزرگ‌ترین انگیزه‌ برای این فرد این است: «بیایید دقیق باشیم». تحلیل‌گران برای مشاغلی که به دقت بالا و تعامل کم نیاز دارد، بسیار مناسب هستند. آن‌ها مشکلاتی را ترجیح می‌دهند که «نخواهند فورا پاسخش را بدهند». افرادی که در بخش متفکر/تحلیل‌گر قرار می‌گیرند به عنوان حسابدار، مهندس، برنامه‌نویس رایانه، دانشمند، محقق، ریاضی‌دان و تحلیل‌گر مالی بسیار موفق هستند. آن‌ها ترجیح می‌دهند که ساعت‌های طولانی در تنهایی کار کنند و با دیگران کمترین تعامل را داشته باشند. وقتی با تحلیل‌گران/متفکران مواجه می‌شوید، باید ایده‌های خود را به شکلی عملی و منطقی ابراز کنید. آن‌ها عاشق حقایق و جزئیات هستند و می‌خواهند مطمئن شوند که هیچ امکانی برای خطا یا اشتباه وجود ندارد. افراد متفاوت هستند تمایل طبیعی شما این است که با دیگران طوری برخورد کنید انگار درست شبیه شما هستند. اما وقتی به بلوغ می‌رسید، می‌فهمید که افراد مختلف روش‌های مختلف دارند. برای کنار آمدن با شخصیت‌های مختلف، باید گاهی تامل کرده و به فرد مقابل توجه کنید. سپس با او راه بروید و یاد بگیرید که با سرعت و خلق و خوی او هماهنگ شوید، به خصوص اگر می‌خواهید به طریقی بر او اثر بگذارید. روش مدیریتی شما به کارمندان خود نگاه کنید. به شخصیت خود که هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند بیندیشید و سپس به روندهای شخصیتی افراد اطرافتان و چگونگی برقراری بهترین ارتباط با آن‌ها فکر کنید. • راهبر: فرد راهبر وظیفه‌محوری بالا و فرد‌محوری کمی دارد. این فرد بی‌طاقت، موفقیت‌محور، متمرکز بر کار و علاقمند به کسب نتایج است. روش صحیح مدیریت او این است که عمل‌گرا، دقیق، متمرکز و سریع باشید و به صراحت نتایج مورد انتظار و روش ارزیابی نتایج و موفقیت‌ها را مشخص کنید. • ابرازگر: این تیپ شخصیتی بسیار اجتماعی، برونگرا، دوستانه و مشتاق است. این افراد کل‌نگر هستند، تصاویر بزرگ را می‌بینند، نسبت به شنیدن جزئیات بی‌طاقت هستند و علاقه زیادی به تعاملات انسانی دارند. اثربخش‌ترین روش مدیریت در رابطه با افراد اجتماعی/برونگرا این است که آن‌ها را در جریان قرار دهید و انرژی آن‌ها را بر چیزی متمرکز کنید که بتوانند بیشترین همکاری را با شما داشته باشند. زمانی را به صحبت، ایجاد ارتباط و تعامل با آن‌ها اختصاص دهید و سپس از سایرین بخواهید که به جزئیات بپردازند. • رابطه‌ساز: رابطه‌ساز انسان‌محور است و تمرکز کمی بر کارها دارد. این افراد که حساس و مردد هستند، تاکید زیادی بر ایجاد رابطه با دیگران دارند. آن‌ها از همکاری، کار تیمی، دوستانه بودن و هماهنگی لذت می‌برند. رابطه‌سازها روش مدیریتی ملایم همراه با تعاملات زیاد، دوستانه، آهسته و بدون غافلگیری را می‌پسندند. احساس کردن، توجه و حساسیت نشان دادن به حالات و روابط سایر افراد بیشترین اهمیت را برای آن‌ها دارد. • متفکران: این افراد تمرکز زیادی بر کار و تمرکز کمی بر افراد دارند. آن‌ها به جزئیات، صحت، دقت و کامل و بی‌نقص بودن اهمیت زیادی می‌دهند. شیوه مدیریتی مناسب در رابطه با متفکران این است که صریح، مرتبط، دقیق، متوجه جزئیات، دقیق در گفتار، ‌ملایم و کنترل‌شده باشید. مدیران عالی برای بهبود توانایی برای ایجاد رابطه خوب با انواع مختلف تیپ‌های شخصیتی زمان اختصاص می‌دهند. خوشبختانه این توانایی با تجربه و پرسیدن تعداد زیادی سؤالات خوب و گوش دادن دقیق به پاسخ‌های آن‌ها حاصل می‌شود. شما باید شیوه مدیریتی خود را عمدا تغییر دهید تا هماهنگی بیشتری با شخصیت اصلی طرف مقابل پیدا کنید. ]]> موفقیت و مدیریت Sun, 29 Jun 2014 06:17:43 GMT http://migna.ir/vdcftvd0.w6dtcagiiw.html چرا موفق نيستم؟ 7 عادت آدم‌هاي ناموفق http://migna.ir/vdceow8w.jh8evi9bbj.html هشدار: اگر مي‌خواهيد زندگي موفقي داشته باشيد، هيچ‌وقت خودتان را درگير 7 عادت آدم‌هاي ناموفق نکنيد. کدام 7 عادت؟! با صفحه «موفقيت» اين هفته، همراه شويد....عادت اول: آنها منفي فکر مي‌کنند، منفي حرف مي‌زنند و منفي عمل مي‌کنند  واي!آنها در هر شرايطي فقط مشکلات را مي‌بينند. هميشه شکايت مي‌کنند که آفتاب خيلي داغ است، باران گل‌هاي باغچه‌شان را خراب کرده، باد موهاي‌شان را به هم ريخته و ... خلاصه، فکر مي‌کنند همه عالم برخلاف ميل آنهاست. هميشه مشکل را مي‌بينند و هيچ‌وقت راه‌حل را نمي‌بينند. يک ضربه کوچک مشکلات را آن‌چنان بزرگ مي‌کنند که تبديل به يک تراژدي اساسي مي‌شود. آنها شکست را عاقبت هر کاري مي‌دانند؛ همچون يک بلاي آسماني که يک دفعه نازل مي‌شود. هيچ‌وقت به جلو حرکت نمي‌کنند و در زندگي‌شان تغيير زيادي نمي‌دهند، چرا که هميشه مي‌ترسند حاشيه امنيت و راحتي خودشان را از دست بدهند.عادت دوم: آنها قبل از اينکه فکر کنند، عمل مي‌کنند!آنها براساس تصميم‌هاي غريزي، آني و تکانه‌اي عمل مي‌کنند! مثلا اگر چيزي را ببينند که خوش‌شان بيايد و چشم‌شان را در نگاه اول بگيرد بدون لحظه‌اي درنگ آن را مي‌خرند. حتي خيلي چيزهاي به درد نخور و بي‌ربط با زندگي‌شان. بعد يک چيز بهتر را مي‌بينند و شروع مي‌کنند به ناله و نفرين و چانه زدن براي دست آوردن آن. اگر به دست‌اش بياورند زود از يادش مي‌برند و اگر به دست‌اش نياورند زمان زيادي را صرف غم و اندوه ناشي از آن مي‌‌کنند. اکثر وقت‌ها درباره‌ آينده فکر نمي‌کنند و با اين حال فکر مي‌‌کنند فردا موقعيت بهتري از امروز خواهند داشت. درباره نتايجي که به دست خواهد آمد، نظري ندارند. عمدتا از زندگي زناشويي‌شان لذت نمي‌برند. گاهي دست به اعمال خلاف – چه تخم‌مر‌غ‌دزدي و چه شترمرغ دزدي- مي‌زنند و جالب اينکه همه اين کارها را در تصورات‌شان، مطلوب مي‌بينند.عادت سوم:خيلي بيشتر از آنکه گوش بدهند، حرف مي‌زنند!انگار مي‌خواهند يک «شومن» باشند و خودشان را مدام توي بحث‌هايي درباره قهرمانان زندگي‌شان و گروه‌ها و دسته‌هايي که دوست دارند، مي‌اندازند و در اين راه از دروغ گفتن هم ابايي ندارند اما اکثر مواقع حرف‌هايي که مي‌زنند با توجه و استقبال ديگران روبه‌رو نمي‌شود. وقتي کسي به آنها نصيحتي مي‌کند، گوش‌هاي‌شان را مي‌بندند و چيزي نمي‌شنوند، چرا که آن‌قدر مغرورند که نمي‌خواهند اشتباه‌شان را قبول کنند. در تصور خودشان، خيلي هم با فهم و کمالات هستند. آنها توصيه‌هاي ديگران را رد مي‌کنند چون احساس مي‌کنند اگر به حرف ديگران گوش بدهند، رتبه و منزلت‌شان پايين مي‌آيد.عادت چهارم: آنها راحت تسليم مي‌شوند آدم‌هاي موفق از ناموفق‌ها و شکست‌خورده‌ها به عنوان پله‌هايي براي بالا رفتن استفاده مي‌کنند. اما جواب اينکه چگونه اين افراد را شناسايي مي‌کنند و پل موفقيت‌شان را از ناکامي آنها مي‌سازند اين است که ناموفق‌ها اکثرا در کاري که انجام مي‌دهند يا صلاحيت ندارند يا استعداد و چه نشانه‌اي واضح‌تر از نشان آدمي که چيزي در آستين براي رد کردن ندارد؟!آدم‌هاي ناموفق در شروع هر کاري سعي و تلاش نشان مي‌دهند اما چيزي نمي‌گذرد که همه شور و شوق‌شان را از دست مي‌‌دهند. مخصوصا وقتي با اشتباهي از خودشان روبه‌رو مي‌شوند. به محض اين اتفاق، کارشان را ترک مي‌کنند و دنبال کار ديگري مي‌گردند. البته اتفاقي نمي‌افتد؛ چون باز همان داستان و همان نتيجه تکرار مي‌شود. آدم‌هاي ناموفق پافشاري خاصي در دنبال کردن روياها و کارهايي که دوست دارند انجام بدهند، ندارند.عادت پنجم: آنها حسودند و سعي مي‌کنند ديگران را پايين‌تر از خودشان نگه دارندآنها حسودند! خودشان را در موفقيت‌هاي ديگران سهيم مي‌بينند و ديگران را سهيم در شکست‌هاي‌شان و به جاي اينکه کار و تلاش‌شان را بيشتر کنند شروع مي‌کنند به شايعه‌سازي و زير‌آب‌زني ديگران و با اين کار سعي مي‌کنند ديگران را از معرکه به در کنند و جاي آنها را بگيرند. هر چند گاهي آنها در اين کار موفق به نظر مي‌رسند اما چيزي که کاملا واضح است ناموفق بودن آنها است و احساس غرور کاذب‌شان! آنها حتي اگر در زمينه‌اي خوب باشند و صاحب استعداد و توانايي، به شما هيچ کمکي نمي‌کنند.عادت ششم: آنها وقت‌شان را زياد هدر مي‌دهندآنها نمي‌دانند فردا چه کاري بايد انجام بدهند و گاهي فقط مي‌خورند و مهماني مي‌روند و مي‌گردند و تلويزيون نگاه مي‌کنند و از آن بدتر، خيلي از آنها هيچ کاري نمي‌کنند و هيچ فکري هم براي آينده در سرشان ندارند. اين شايد براي مدت‌زمان کوتاهي آزاردهنده نباشد و حتي يکي از روش‌هاي آرامش‌بخش (ريلکسيشن) به حساب بيايد اما اگر مي‌خواهيم موفق باشيم، بايد زمان‌مان را مديريت کنيم و به نحو مطلوبي بين کار و سرگرمي‌هاي خودمان تعادل ايجاد کنيم.عادت هفتم: آنها راحت‌ترين و بي‌دردسرترين راه را انتخاب مي‌کننداگر دو راه براي انتخاب کردن وجود داشته باشد، آدم‌هاي ناموفق راهي را انتخاب مي‌کنند که راحت‌تر است؛ حتي اگر اين راه منفعت کمتري داشته باشد. آنها نمي‌خواهند به هيچ عنوان به خودشان کمي زحمت بدهند؛ در حالي که يک زندگي خوب مي‌خواهند. نکته‌اي که اين آدم‌ها نمي‌دانند اين است که هر کسي آن دِرَوَد عاقبت کار که کِشت! و هيچ چيزي بدون تلاش به دست نمي‌آيد (البته در 99 درصد موارد) و اگر همين آدم‌ها کمي، فقط کمي، براي خودشان و در راه خودشان فداکاري کنند زندگي‌شان خيلي‌بهتر مي‌شود. در مقابل، زندگي خوب آدم‌هاي موفق بنا مي‌شود بر استمرار و خطا! آنها ثابت‌قدم هستند و در راه رسيدن به هدف‌هاي‌شان تسليم نمي‌شوند. آنها خطا مي‌کنند اما آنها را تکرار نمي‌کنند و از ميان خطاهاي‌شان، نکته‌هاي مثبت را بيرون مي‌آورند.منبع: Qatarlivingمنبع : هفته نامه سلامت ]]> موفقیت و مدیریت Thu, 01 May 2014 21:40:10 GMT http://migna.ir/vdceow8w.jh8evi9bbj.html جملاتی که افراد موفق هرگز به زبان نمی آورند! http://migna.ir/vdcgwu9x.ak9wx4prra.html چرا بعضی افراد از بقیه موفق تر هستند؟ چرا بعضی افراد احساس موفق بودن می کنند و بعضی دیگر حس می کنند غرق در روزمرگی کاری شده اند؟ جواب در واژگان آنها نهفته است. درست است که واژگانی که شما بکار می برید به شدت به حالت روحی شما و دید شما به زندگی شخصی و حرفه ای بستگی دارد. در اینجا در مورد جملاتی صحبت می کنیم که افراد موفق هرگز در صحبت هایشان نمی گویند و دلایل آنها را نیز شرح داده ایم:غیرممکنه!جمله "این کار شدنی نیست" اصلاً در دی ان ای آنها وجود ندارد. افراد موفق می دانند که همیشه یک راه حل برای هر مشکلی وجود دارد. گاهی باید خلاق باشید، ولی اصلاً چنین چیزی وجود ندارد که کاری غیرممکن باشد. و وقتی یک هدف آنقدر بزرگ است که رسیدن به آن دشوار به نظر می رسد، آنها هدف را به تکه های کوچکتر تقسیم می کنند. آنها می دانند که با گام های کوچک می توان به قله بلندترین کوه ها دست پیدا کرد. برام مهم نیست!علاقه و اشتیاق در خون افراد موفق است. شما هیچ وقت نمی شنوید که افراد مبتکر بگویند "من از شغلم متنفرم!" یا "برام مهم نیست!" اگر شما اشتیاق و علاقه نداشته باشید هرگز نمی توانید بر مشکلات غلبه کنید و برای پیشرفت ریسک بپذیرید، ابتکار به خرج دهید و کسب و کار خود را گسترش دهید. انقدر سوال نپرس!افراد باهوش می دانند که چیزی به نام "سوال احمقانه" وجود ندارد. آنها می دانند که به محض اینکه جلوی کنجکاوی گرفته شود و دیگر سوالی پرسیده نشود، ابداع و نوآوری بنیادی پایان می یابد. بعضی از متمایزترین و منحصر بفرد ترین رهبران مانند استیو جابز و جیمز دایسون تیم های خود را تشویق می کردند که دائماً نحوه انجام کارها را زیر سوال ببرند و دانش قراردادی را به چالش بکشند. سوالات محبوب آنها این سه سوال بودند: "چرا؟" "چرا نه؟" "چه می شد اگر؟"چرا من باید این کارو انجام بدم؟در هر کسب و کاری به خصوص در کسب و کارهای رو به رشد و توسعه، چندین و چند نفر باید چندین و چند کلاه به سر بگذارند. از آن مهمتر افرادی که داوطلبانه فاصله ها را شناسایی می کنند و خودشان این فواصل را پر می کنند اغلب آنهایی هستند که بیشتر شناخته می شوند و مسئولیت ها و تیم های خود را گسترش می دهند و در نهایت چیزی واقعاً شگفت انگیز می سازند. ولی جمله "این کار من نیست که انجامش بدم" جمله ای نیست که آنها بگویند. من فکر نمی کنم درست باشه که نحوه انجام کارها رو تغییر بدیم.افراد موفق همیشه نحوه انجام کارها را به چالش می کشند. آنها روش های بهتر، سریعتر و مؤثرتر برای انجام وظایف و اجرای استراتژی های درست می یابند. آنها خودشان را به سمت حوزه هایی هل می دهند که شاید برایشان راحت نباشد، ولی در آن حوزه ها می توانند به رشد و ترقی ادامه دهند و به تیم های خود کمک کنند تا روی خط پیشرفت بمانند. آنها درک می کنند که این تغییر لازم و ضروری است و اینکه راحت و آسوده به مسیر قبلی ادامه دهند، آنها را به موفقیت ماندگار نمی رساند. ممنون، ولی من نظر کسی رو نخواستم.برای آنکه فردی واقعاً موفق شود، باید از تجربه های جدید، ایده های نو و چشم اندازهای جدید استقبال کند. فرد همیشه باید نسبت به بازخورد و نظرات دیگران روی باز نشان دهد. افرادی که دائماً نسبت به بازخورد روی باز نشان می دهند نه تنها از سوی تیم ها و همکاران خود مورد احترام قرار می گیرند، بلکه شانس ارزشمندی برای نگاه کردن به خودشان از دیدگاه دیگران می یابند. هیچیک از ما کامل نیستیم و همیشه می توانیم از بازخوردهایی که می گیریم استفاده کنیم و رشد کنیم. در پایان روز باید خودتان باشید و شاید چیزهایی در شما وجود داشته باشد که بخواهید آنها را عوض کنید. اگه شکست خوردیم چی؟شکست بخشی از کسب و کار است. جیمز دایسون قبل از آنکه جاروبرقی بدون کیسه معروفش را اختراع کند، 5126 بار شکست خورد. توماس ادیسون قبل از اختراع لامپ 10000 بار شکست خورد. برای آنها شکست فقط پله محکم دیگری برای نزدیک شدن به هدف بود و راهنمایی ضروری دیگری بود تا بدانند که چه کاری را نباید انجام دهند. افراد موفق از شکست خوردن نمی ترسند. آنها می دانند که وقتی شکست می خورند فقط مسئله زمان مطرح است و این مانع از آن نمی شود که آنها دست از ابتکار و امتحان کردن چیزهای جدید بردارند. من بهتر می دونم!چیزی به نام مرد خودساخته وجود ندارد. پشت هر فرد موفقی یک تیم باهوش وجود دارد. موفقیت یک ورزش تیمی است. درست کردن یک تیم عالی بدان معناست که شما اعتراف می کنید که شما همه چیز را نمی دانید و از افرادی کمک می گیرید تا حفره های خالی دانش، تجربه و دیدگاه شما را پر کنند و به آنها اعتماد می کنید تا به شما در ساختن چیزی فوق العاده کمک کنند. ولی این کار خیلی سخته.افرادی که در زندگی خود به بیشترین موفقیت دست می یابند هرگز در موقعیت های مهم راه آسان را نمی روند. آنها علاقه، پشتکار و جسارت شکل دادن به مسیری جدید را دارند. اول شدن و فتح مسیرهای نو هرگز آسان نبوده است. و گاهی شما باید از اشتباهات و موفقیت های دیگران درس بگیرید تا به شکل دهی به مسیر خودتان کمک کنید. ولی در پایان روز وقتی آن لحظه مهم و حیاتی می رسد که باید سرنوشت خود را بسازید، افراد موفق هرگز آسان ترین راه را انتخاب نمی کنند.   ]]> موفقیت و مدیریت Thu, 10 Apr 2014 17:44:56 GMT http://migna.ir/vdcgwu9x.ak9wx4prra.html نابغه ها چگونه وقت خود را تنظیم می‌کردند؟ + تصاویر http://migna.ir/vdcezf8w.jh8xwi9bbj.html بیشتر ماها آخر شب، زمانی که می‌خوابیم، این آرزوی واحد را داریم: کاش شبانه‌روز بیشتر از ۲۴ ساعت بود. اغلب ما، از کمبود وقت شاکی هستیم و در آخر شب، متوجه می‌شویم که کارهایی را انجام نداده‌ایم یا به صورت کامل به اتمامشان نرسانده‌ایم. مثلا ورزش نکرده‌ایم، کتابی را که دوست داشتیم بخوانیم، نخوانده‌ایم، وقتی برای دیدن فیلم یا سریال مورد علاقه خود نداشته‌ایم، زمانی برای گفتگو با اعضای خانواده برای ما باقی نمانده است و … حالا تصور می‌کنید که نوابغ دنیا چطور وقت خود را تنظیم می‌کردند؟ آنها چگونه تعادلی بین کار حرفه‌ای و زمان استراحت خود برقرار می‌کردند یا احتمالا از چه کارهایی صرف‌نظر می‌کردند تا به کار اصلی خود برسند؟ اپنها سؤالاتی هستند که در این پست می‌خواهیم با تعدادی نمودار به آنها پاسخ بدهیم. توجه داشته باشید که در همه موارد، ساعت به صورت ۲۴ ساعته ترسیم شده است، یعنی نیمه شب را درست در جای ساعت ۱۲ می‌بینید و ظهر را در پایین، در جای معمول ساعت شش. از گوستاو فلوبر شروع می‌کنیم: گوستاو فلوبر Gustave Flaubert یکی از نویسندگان تأثیرگذار قرن نوزدهم فرانسه  و از جمله بزرگترین رمان‌نویسان دنیا بود. او الهام‌بخش نویسندگانی چون گی دو موپاسان، امیل زولا و آلفونس دوده بوده است. آثار فلوبر به دلیل ریزبینی و دقت فراوان در انتخاب کلمات، آرایه‌های ادبی، و به طور کلی زیبایی‌شناسی ادبی، در ادبیات زبان فرانسوی کاملاً منحصربه‌فرد می‌باشد. کمال‌گرایی وی به اندازه‌ای بود که هفته‌ها به نوشتن یک صفحه وقت سپری می‌نمود، و به همین دلیل، در طول سالیان نویسندگی خود تعداد کمی اثر از خود بر جای گذاشت. او پس از نوشتن، آثار را با صدای بسیار بلند در اتاق کار خود، که آن را فریادگاه می‌نامید، می‌خواند تا وزن، آهنگ و تأثیر واژگان و جملات را بسنجد میزان زیادی از شهرت فلوبر، مدیون نوشتن نخستین رمانش -مادام بوآری- است. همان طور که می‌بینید او بین ساعت ۹ تا ۳ شب روی رمان مادام بوآری کار می‌کرد و بعد تا ساعت ۱۰ صبح می‌خوابید. او هر روز ۵ ساعت تمام، مطالعه هم می‌کرد و برای خانواده‌اش هم وقت می‌گذاشت. بعد از آن نوبت می‌رسد به بتهوون که نیازی به توضیح و معرفی ندارد، اما اگر مایل بودید می‌توانید زندگینامه کوتاه او را که پیش از این در یک پزشک نوشته بودم، بخوانید. چیزهایی که در مورد او جالب هستند اینها هستند: ۸ ساعت خواب در شبانه‌روز – اهمیت به صبحانه – کار صبحگاهی که تا ساعت دوی عصر ادامه می‌یافت. چیز جالب دیگر اختصاص زمانی برای قدم زدن بود، ظاهرا به صورت مرتب در حین قدم زدن ایده‌هایی به ذهن بتهوون می‌رسید و برای همین او همیشه با خودش مداد و کاغذ داشت. نوبت می‌رسد به ولفگانگ آمادئوس موزارت. در مورد موزارت چیزی که جالب است این است که او در شبانه‌روز فقط ۵ ساعت می‌خوابید و در دو نوبت صبح و شب مشغول نوشتن موسیقی‌های شاهکار خود می‌شد. چیز شاخص دیگر این است که او هر روز صبح، یک ساعت را صرف پوشیدن لباس‌های و آراستگی خود می‌کرد! توماس مان نویسنده مشهور آلمانی و خالق آثاری مثل تریستان، گرسنگان، تونیو کروگر، ساعت دشوار، در آینه، اعلی‌حضرت، فونتان پیر، شامیسو و مرگ در ونیز است. در سال ۱۹۲۴ کتاب کوه جادو را منتشر کرد که باعث شد شهرت او دو چندان شود. در فاصله سال‌های ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۶ کتاب‌های گوته و تولستوی، گفتار و پاسخ، تلاش‌ها، یادداشت‌های پاریس را نوشت. در سال ۱۹۲۹ جایزه نوبل ادبیات به او اهدا شد. او نخستین آلمانی بود که این جایزه را به دست آورد. در سال ۱۹۳۳ دولت هیتلر او را مورد تعقیب قرار داد و ناچار از آلمان به سوئیس رفت. درفاصله سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۴ در رادیو آمریکا برنامه اجرا کرد و در سال ۱۹۴۹ در جشن ۲۰۰ سالگی گوته بعد از ۱۵ سال تبعید به آلمان بازگشت. در همان سال دولت آلمان شرقی جایزه ادبی گوته را به او اهدا کرد و دکترای افتخاری دانشگاه آکسفورد را کسب نمود. در ۱۹۵۳ دولت فرانسه نشان افتخار صلیب لژیون دونور را به او هدیه داد و دانشگاه کمبریج نیز دکترای افتخاری به او اعطا کرد. چیزهای جالب در تقویم کاری او، هشت ساعت خواب در شبانه‌روز. خواب عصرگاهی و کار در بین ساعت‌های ۹ تا ۱۲ صبح است. باقی ساعات او صرف خواندن، قدم زدن و معاشرت با مردم می‌شد. زیگموند فروید، شش ساعت خواب شبانه داشت. ۴ ساعت صبح‌ها بیمارانش را روانکاوی می‌کرد. شش ساعت هم عصرها مشغول این کار بود و دو ساعت و نیم در آخر شب مطالعه می‌کرد و مقاله می‌نوشت. امانوئل کانت از جمله مشهورترین فیلسوف‌های قرن هجدهم بود. کانت در زندگی نظمی استثنایی داشت. او هر کارش را در ساعتی مخصوص به خود انجام می‌داد و ذره‌ای از آن تخلف نمی‌کرد. بین مردم شهرش این جمله رایج بود که: می‌توانید ساعتتان را با کارهای کانت تنظیم کنید. در تصویر زیر هم نظم کار او مشهود است: او بین ۱۰ شب تا ۵ صبح می‌خوابید و از شش صبح مشغول به کار می‌شد. خورد و خوراک و پیاده‌روی‌های او مطابق یک نظم خاص انجام می‌شد. مایا آنجلو، متولد ۴ آوریل ۱۹۲۸ در سنت لوئیس ایالت میزوری) شاعر و بازیگر آمریکایی است. او به خاطر کتاب شش جلدی‌اش که شامل شرح حال خودش از کودکی تا بزرگسالی است بسیار مشهور است، او در سال ۱۹۷۰ در سن ۴۷ سالگی اش مجموعهٔ شعرش جایزهٔ پولیترز را برد. او عادت داشت که از اول صبح تا ساعت ۲ عصر در هتل‌ها و متل‌ها قلم بزند و عصر را صرف کارهای شخصی‌اش بکند. جان میلتون شاعر و نویسنده قرن هفده انگلیسی است. مهمترین اثرش بهشت گمشده نام دارد. وی مقالات بحث برانگیزی در خصوص آزادی انتشار، آموزش و حذف سانسور نگاشت. تقویم کاری بالزاک، رمان‌نویس مشهور فرانسوی، بسیار متفاوت با بقیه بزرگانی است که تا حالا بررسی کردیم. همان طور که می‌بینید او بین ساعت ۶ عصر تا یک شب می‌خوابید. بعد بین یک شب تا هشت صبح می‌نوشت. یک ساعت و نیم چرت می‌زد و بعد دوباره تا ۴ عصر می‌نوشت!! ویکتور هوگو، صبحش را با خواندن نامه‌های معشوقه‌اش و خوردن دو تخم‌مرغ خام شروع می‌کرد، حدود ظهر در وان آب یخ استحمام می‌کرد! و بین ۶ تا ۸ شب می‌نوشت. چارلز دیکنز هم صبح‌کار بود و عصرها کارهای شخصی‌اش را می‌کرد و با خانواده و دوستانش وقت می‌گذارند. «دبلیو.اچ اودن»، شاعر سرشناس انگلیسی – آمریکایی، در دو نوبت صبح و عصر کار می‌کرد. چارلز داروین بین ۱۲ شب تا هفت صبح می‌خوابید. اول صبح قدم می‌زد و صبحانه‌ای را به تنهایی میل می‌کرد. بعد تا ظهر کار می‌کرد. عصرها بیشتر کارهای شخصی‌اش را می‌کرد و بعد بین ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب، در رختخواب در مورد سؤالاتی که در ذهنش ایجاد شده بود، اندیشه می‌کرد و سعی می‌کرد آنها را حل کند. پیوتر ایلیچ چایکوفسکی -آهنگساز مشهور روسی- در شبانه‌روز هشت ساعت می‌خوابید و د ردو نوبت صبح و عصر، به مدت دو ساعت آهنگ‌های مشهورش را تصنیف می‌کرد. لو کوربوزیه ( ۱۸۸۷ -  ۱۹۶۵)، معمار، طراح، شهرساز، نویسنده و نقاش سوئیسی بود. وی به عنوان یکی از اولین پیشگامان معماری مدرن و سبک بین‌المللی مشهور است. او بین ۱۱ تا شش صبح می‌خوابید و بعد یکسره بین بین ۸ صبح تا پنج و نیم عصر کار می‌کرد. بنجامین فرانکلین ( ۱۷۰۶، ۱۷۹۰) یکی از بنیانگذاران ایالات متحده است.فرانکلین یک دانشمند، نویسنده برجسته و چاپخانه‌دار، طنزنویس، نظریه پرداز سیاسی، سیاستمدار، رئیس پست، مخترع، فعال مدنی و دیپلمات بود. به عنوان یک دانشمند، او یکی از چهره های بزرگ در روشنگری آمریکا و تاریخ فیزیک برای کشف هایی که کرده بود و نظریه هایش در مورد برق است. میله برق گیر، عینک دو کانونی، اجاق گاز فرانکلین، کیلومتر شمار اتومبیل، و شیشه آرمونیکا از اختراعات او هستند. همچنین او نخستین کتابخانه عمومی در امریکا و نخستین ایستگاه آتش نشانی پنسیلوانیا را ایجاد کرد. او بین ۸ تا ۱۲ صبح و ۲ تا ۶ عصر کار می‌کرد. همان طور که می‌بینید ساعات زیاد و منظم خواب شبانه، یکی از رموز موفق این نوابع بود. بیشتر آنها هم از ساعات اول صبح به خوبی استفاده می‌کردند، به وعده غذایی صبحانه اهمیت خاصی می‌دادند و قسمت مهمی از کارهایشان یا تمام آن را در صبح انجام می‌دادند. چیز مهم دیگر صرف ساعات زیاد به صورت متمرکز، روی کارهایشان بود. / یک پزشک         ]]> موفقیت و مدیریت Thu, 10 Apr 2014 15:40:01 GMT http://migna.ir/vdcezf8w.jh8xwi9bbj.html 18 کار سخت ولی واجب برای موفق شدن http://migna.ir/vdcipzar.t1apu2bcct.html * باید برای برقراری تماس تلفنی که از آن هراس دارید، اقدام کنید.* باید زودتر از آنچه می خواهید از خواب بیدار شوید.* همواره باید بیشتر از آنچه در عوض چیزی به دست می آورید بدهید.* باید بیشتر از آنچه دیگران به شما اهمیت می دهند، شما به آنها اهمیت بدهید.* باید در حالی که به شدت زخمی، خسته و آسیب دیده اید، مبارزه کنید.* بایدحس ناامنی و شک در حین انجام کارها و تصمیم گیری ها را تجربه کنید.* باید رهبری کنید، حتی وقتی که هنوز دنباله رویی ندارید.* باید بر روی خودتان سرمایه گذاری کنید؛ حتی اگر هیچ کس دیگری شما را حمایت نکند.* هنگامی که به دنبال پاسخ پرسش هایی هستید که آنها را نمی دانید، باید شبیه افراد نادان به نظر بیایید.* باید سخت بر روی جزییات کار کنید؛ وقتی که بی اعتنا از کنار آنها گذشتن بسیار آسان است.* باید نتایج را گزارش دهید؛ حتی وقتی که می توانید با آوردن عذر و بهانه ای از زیر آن در بروید.* باید برای دستیابی به دلایل منطقی خودتان جستجو و پژوهش کنید؛ حتی وقتی که به شما گفته می شود که «واقعیت» را بپذیرید.* باید اشتباه کنید و مانند فردی نادان به نظر برسید.* باید تلاش کنید، شکست بخورید و دوباره سعی کنید.* باید سریع تر بدوید؛ حتی اگر نفستان بند آمده باشد.* باید با کسانی که به شما بدی کرده اند، مهربان باشید.* باید حساب کارهایتان را پس بدهید؛ حتی وقتی در شرایط بد و نامساعدی باشید.* باید بدون توجه به موانع پیش رو، همواره به سویی حرکت کنید که خواهان رسیدن به آن هستید.شما باید به کارهای سخت تن دهید، کارهایی که هیچ کس دیگری نمی کند. کارهایی که شما را می ترساند. کارهایی که به خودتان می گویید: «وای خدای من! چقدر دیگر دوام خواهم آورد؟»آن کارها شما را می سازند.معرف شما هستند. آنها کارهایی هستندکه تفاوت بین یک زندگی عادی و پیش پا افتاده را با زندگی موفق و روشن نشان می دهند.البته می توان خیلی راحت از کنار کارهای سخت گذشت و برای انجام ندادن آنها بهانه ای آورد یا طوری رفتار کرد که گویی آنها هیچ ارتباطی به ما ندارند.اینکه چرا بعضی افراد معمولی به موفقیت های بزرگ دست می یابند در یک حقیقت ساده نهفته است و آن این است که آنها کارهای سختی را انجام می دهند که افراد باهوش تر، پولدار و تحصیل کرده تر جرأت یا انگیزه آنها را ندارند.به کارهای سخت تن ندهید؛ زیرا احتمالا از قابلیت های خودتان شگفت زده خواهید شد.     ]]> موفقیت و مدیریت Sat, 15 Mar 2014 12:11:46 GMT http://migna.ir/vdcipzar.t1apu2bcct.html راز موفقیت چیست، ژنتیک یا عرق جبین؟ شاید هیچ‎کدام! http://migna.ir/vdcg3z9x.ak9w34prra.html راز موفقیت چیست، ژنتیک یا عرق جبین؟ شاید هیچ‎کدام! باراک اوباما، رئیس جمهور ایالات متحده در یکی از سخنرانی‌های خود که در دسامبر/آذرماه گذشته ایراد کرد، گفت: «به رغم این که تضمینی برای یکسان بودن نتایج نمی‌دهیم، اما می‌کوشیم تا فرصت‌های برابر را در اختیار همه قرار دهیم؛ این‌که موفقیت ... وابسته به تلاش و شایستگی است». چیزی که اوباما نگفت، این بود که امروزه در ایالات متحده، موفقیت بیش از هر روز دیگری وابسته به زاده شدن در ثروت و قدرت است. در انگلیس هم، بوریس جانسن، شهردار لندن (که برخی او را از هم‌اکنون نخست‌وزیر آینده انگلیس می‌دانند) به تازگی به مشکل رشد اختلاف طبقاتی پرداخته است، ولی از دیدگاهی متفاوت با اوباما. به ادعای جانسن، موفقیت کاملا وابسته به بهره هوشی است، در نتیجه تمام کاری که می‌توانیم انجام دهیم، این است که بهترین فرصت برای موفقیت را در اختیار باهوش‌ترین کودکان قرار دهیم. هرچه این سخنرانی‌ها در مورد مسائل متعددی بود، اما در قلب آن‌ها دو دیدگاه متضاد پیرامون راه رسیدن به موفقیت قرار داشت. برای برخی، مسئله کاملا مربوط به طبیعت است و این که موفقیت را ژن‌ها تعیین می‌کنند. برای برخی دیگر، مسئله فقط پرورش است و این‌که باید فرصت موفقیت را در اختیار مردم قرار داد. سوال اینجا است که کدام یک از این دو دیدگاه به واقعیت نزدیک‌تر است؟ نیاز به ذکر نیست که واقعیت پیچیده‌تر از این است. ژن‌هایی که به ارث می‌بریم اهمیت دارند، ولی محیط هم بی‌تاثیر نیست. حتی آی‌کیو (شاخص هوش) که ادعا می‌شد معیار اندازه‌گیری هوش ذاتی است، می‌تواند در دوره تربیت کودک کم یا زیاد شود. این بدان معنی است که خیلی کارها می‌توان انجام داد تا فردی موفق‌تر شود؛ اما آیا دولت‌ها، مدارس و والدین کار درست را انجام می‌دهند؟ پژوهش جدیدی که به رهبری رابرت پلومین از کینگز کالج لندن انجام شده، به این نتیجه رسیده است که تفاوت در عملکرد تحصیلی کودکان در مدارس انگلیس بیشتر ناشی از عوامل ارثی است تا آموزش و دیگر عوامل محیطی و انتشار مقاله آن دوباره به این چالش دامن زده است. این نتایج نباید خیلی تعجب‌برانگیز باشند، چرا که کمتر کسی در این شک دارد که هوش تا حد زیادی وابسته به ژن‌های ما است و کودکان باهوش، در مدارس عملکرد بهتری دارند. ولی نتایج به این معنی نیست که تدریس معلم نقشی در عملکرد کودکان ندارد. نفی نقش معلم مانند این است که بگوییم از آن‌جاکه بلندی قد عمدتا ناشی از ژن‌ها است، پس نوع تغذیه در کودکان دچار سوء تغذیه، اثری بر کوتاهی قد آنها ندارد. به گفته پلومین، در حقیقت نقش بزرگ ژن‌ها می‌تواند چیز خوبی باشد، چون در محیط یکسان، ژن‌ها نقش بیشتری پیدا می‌کنند (در مقابل ثروت والدین در شرایط محیطی تبعیض‌آمیز). اما از یافته‌های او نمی‌توان چنین نتیجه گرفت که باید منابع را در اختیار یک طبقه کوچک خواص قرار دهیم. تجربه عجیب دست‏‏چین کردن نخبگان به یک دلیل، کودکان دارای بالاترین بهره هوشی، الزاما موفق‌ترین آدم‌ها در زندگی نیستند. در دهه 1920/1300، روان‌شناسی از دانشگاه استنفورد به نام لویس ترمان، 1528 کودک در ایالت کالیفرنیا را که در آزمون بهره هوشی استنفورد- بینت بالاترین نمره‌ها را کسب کرده بودند، سر کار فرستاد. ترمان هم مانند جانسن متقاعد شده بود که بهره هوشی کلید موفقیت در زندگی است و بر حسب درآمد و دستاوردها سنجیده می‌شود (بله، موفقیت را می‌توان بر حسب عوامل دیگری مانند شادی هم سنجید، اما این مقاله روی تعریف‌هایی محدودتر و مادی‌تر تمرکز کرده است). از یک منظر او درست حساب کرده بود: «مورچه‌های کارگر» او تا میانه زندگی خود، تقریبا 2000 مقاله پژوهشی منتشر کردند، دست کم 230 حق امتیاز ثبت کردند و 33 رمان و 375 داستان کوتاه و نمایشنامه منتشر کردند. متوسط درآمد آن‌ها تقریبا 3 برابر متوسط درآمد امریکایی‌ها بود. ولی این داستان جنبه دیگری نیز داشت که آن‌قدرها خوشایند نبود. به رغم این که متوسط بهره هوشی این کودکان 147 بود، در نهایت تقریبا یک چهارم آنها تنها به شغل‌های سطح پایینی مانند کارمند دفتری، پلیس، فروشنده یا تعمیرکار رسیدند. هیچ یک از اعضای گروه نتوانستند به دستاورد آکادمیک چشمگیری در حد جایزه نوبل برسند یا عضوی از طبقه خواص روشنفکر جامعه شوند. در واقع، با تمرکز روی بهره هوشی، ترمان کودکانی مانند لوئیز الوارز یا ویلیام شاکلی را از گروه منتخب خود بیرون گذاشت که هر دو آنها برنده جایزه نوبل فیزیک شدند. علاوه بر آن، هیچ یک از آنها تجارت موفقی را پایه‌گذاری نکردند و در نتیجه هیچ کدام به «ثروت‌آفرین» بزرگی تبدیل نشدند. یکی از استدلال‌ها برای حمایت‌های ویژه از طبقه خواص این است که آنها برای کشور، ثروت می‌آفرینند. در عوض، پس از 25 سال، ترمان دریافت که «هوش و دستاورد، ارتباط خاصی با هم ندارند». ژن در مقابل محیط درست است که هوش عامل مهمی است، اما به خودی خود تضمینی برای موفقیت نیست. مدارک غیر قابل انکاری هم از اهمیت عوامل محیطی در دست هستند، به خصوص عواملی که مرتبط با وضعیت اقتصادی- اجتماعی هستند. کودکانی که در مناطق فقیر با دسترسی محدود به کامپیوتر و کتاب رشد می‌کنند، و کسانی که احتمالا بهره چندانی از نظم و توجه والدین نبرده‌اند، نه تنها وضع سلامت ضعیف‌تری دارند، بلکه احتمالا ضعف آنها در مدرسه هم بیشتر است. این مسائل، موفقیت آنها را در بزرگسالی خیلی سخت‌تر می‌کند. در مقابل، خیلی از کارآفرین‌های موفق، رهبران و بزرگان هنری در خانه‌هایی سرشار از تحریک و تهییج و درمحاصره کتاب‌های متعدد بزرگ می‌شوند و همواره این شانس را دارند که سر میز شام، از بحث‌های الهام‌بخش بزرگ‌ترها بهره ببرند. کودکانی که والدینشان جدا شده‌اند یا کسانی که در خانه‌هایی با شرایط احساسی نامتعادل بزرگ‌می‌شوند هم فارغ از پس‌زمینه اجتماعی خود مستعد شکست هستند. آنها عمدتا در مدرسه هم رفتار خوبی ندارند. ادوارد ملهویش از دانشگاه لندن که در مورد رشد کودکی تحقیق می‌کند، هشدار می‌دهد آن ‌دسته از کودکان زیر 5 سال که محبت پایدار و ارتباط کافی را از والدین یا سرپرستان خود دریافت نمی‌کنند، رشد اجتماعی و احساسی کاملی نخواهند داشت. این امر بر مهارت‌های زبانی آنها هم تاثیر می‌گذارد و به همین دلیل، کودکان خانواده‌های مشکل‌دار، عمدتا در مدرسه هم ناموفق هستند. ملهویش می‌گوید: «رشد کامل زبانی به تقویت رشد شناختی، سواد خواندن و نوشتن و دستاوردهای آموزشی و همچنین مهارت‌های اجتماعی کمک می‌کند». به عبارت دیگر، اثر محیط بسیار ژرف است. بزرگ شدن در فقر می‌تواند بر مهارت‌های شناختی کودک تاثیر منفی گذاشته و تا 9 امتیاز از بهره هوشی او بکاهد. در مقابل، پس‌زمینه برتر می‌تواند بهره هوشی را بیشتر کند. کودکانی که در فقر به دنیا آمده‌اند، ولی به فرزندی قبول شده و در خانواده‌های ثروتمند بزرگ شده‌اند، در مقایسه با برادران و خواهران دیگر خود که در همان محیط فقیر باقی مانده‌اند بهره هوشی بالاتری کسب می‌کنند. دوره‌های پراهمیت پیش‌دبستانی یافته‌های این پژوهش‌ها معنای روشنی دارند. برای این‌که کودکان بتوانند ظرفیت‌های خود را آزاد کنند، نباید تا زمان آغاز سن مدرسه صبر کرد؛ شاید تا آن وقت خیلی دیر شده باشد. به گفته ملهویش چیزی که لازم است، «مراکز آموزش اولیه» باکیفیت است که مهدکودک، بهزیستی، خدمات درمانی و آموزش را یک جا جمع کند؛ مداخله‌ای که سودمند بودن آن برای کودکان با هر پس‌زمینه‌ای و بخصوص برای کودکان دارای خانواده‌های ندار اثبات شده است. اهمیت مداخله از سنین خردسالی اکنون تقریبا برای همه روشن شده و منجر به مشوق‌های رشدی کودکان در ایالات متحده و انگلیس شده است. اوباما اکنون به دنبال حمایت هر دو حزب از برنامه‌هایش برای گسترش دسترسی به آموزش‌های پیش‌دبستانی است. وی در ماه ژانویه/دی گفت: «پژوهش‌ها نشان می‌دهند یکی از بهترین سرمایه‌گذاری‌هایی که می‌توانیم در زندگی یک کودک انجام دهیم، آموزش‌های باکیفیت در سنین خردسالی است». ولی در انگلیس، بودجه این مشوق‌ها در دو سال گذشته به یک سوم کاهش یافته است. ولی برای موفقیت، به چیزی بیشتر از استعداد ذاتی و رشد در محیطی که به شما برای کشف آن استعداد کمک کند، نیاز است. روان‌شناسی به نام کی. آندرس اریکسون از دانشگاه ایالتی فلوریدا می‌گوید: «به نظر نمی‌رسد که هوش و توانایی شناختی تفاوت‌های شخصی در عملکرد افراد متخصص را پیش‌بینی کنند». او و همکارانش چنین استدلال می‌کند که موفقیت در عملکرد نخبگان در بسیاری از حوزه‌ها مانند موسیقی، ورزش، شطرنج و کارهایی که نیاز به حافظه دارند، بیشتر از این که ناشی از استعداد ذاتی باشد، متاثر از تمرکز و تمرین است. تمرین، پشتکار، ثابت‌قدم بودن و ... چرا برخی از مردم بیش‌تر از بقیه تمرین می‌کنند؟ در سنین خردسالی، پاسخ این سوال می‌تواند والدین سخت‌گیر باشد. ولی برای هر کس که بخواهد خود را در اوج ببیند، وجود یک سری عامل‌های بخصوص ضروری است. برای مثال، بدون داشتن پشتکار و متعهد ماندن به دستیابی به اهداف دوردست یا به عبارتی «ثبات قدم» نمی‌توانید به اهداف خود برسید. آنجلا داکورث از دانشگاه پنسیلوانیا می‌گوید: «افراد ثابت‌قدم موفق‌تر از دیگران هستند، بخصوص در موقعیت‌های شدیدا چالش‌برانگیز». حال نوبت این سوال می‌رسد که چه چیزی فرد را ثابت‌قدم می‌سازد؟ بخشی از پاسخ در انگیزه نهفته است. داکورث نشان داده که وقتی پای انگیزه و تشویق (مثلا یک پاداش مالی کوچک) در میان باشد، در آزمون بهره هوشی هم شاهد نمرات بالاتری خواهیم بود. این یافته‌ها کاربرد مهمی در مطالعه موفقیت دارند. روان‌شناسان، اقتصاددان‌ها و دانشمندان علوم اجتماعی عموما ارتباط بین بهره هوشی و دستاوردهای زندگی را مدرکی می‌دانند دال بر این که موفقیت تا حد عمده‌ای به هوش وابسته است. ولی از کار داکورث چنین می‌توان نتیجه گرفت که آزمون‌های بهره هوشی، چیزی بیشتر از هوش را می‌سنجند (و این که انگیزه، دارایی بسیار باارزشی است). پشتکار نیاز به چیز دیگری هم دارد: عزم راسخ برای دیدن چیزی فراتر از افق. این دربردارنده سخت‌کوشی است و مقاومت در برابر هوا و هوس‌هایی که فرد را از نیل به هدف باز می‌دارند. عزم راسخ تا حدی زیادی در مورد کنترل نفس یا خودداری است که تعقیب هدف را به دو شیوه بسیار مهم‌ امکان‌پذیر می‌سازد. اول، از فواید کنترل نفس (مانند هوش) می‌توان تا پایان عمر بهره برد. در میان افراد بالغ، این عامل بیشتر در نتایج امتحان تاثیر می‌گذارد تا بهره هوشی. دانشجویانی که کنترل نفس بهتری دارند، با احتمال بالاتری به‌موقع در مدرسه یا دانشگاه حاضر شوند، تمرین‌هایشان را انجام می‌دهند و کمتر تلویزیون می‌بینند که طبق یافته‌های داکورث، منجر به بالاتر رفتن نمراتشان می‌شود. نتایج پژوهش جدیدتری که هزار دانش‌آموز نیوزیلندی را از بدو تولد تا 32 سالگی دنبال می‌کرد، نشان داد آنهایی که در دوران کودکی کنترل نفس بالاتری داشتند، در بزرگسالی سالم‌تر و به لحاظ عاطفی پایدارتر بودند. خودتان را کنترل کنید! این یافته‌ها بازتاب‌دهنده مطالعه مشهوری است که توسط والتر میشل، روان‌شناس و استاد فعلی دانشگاه کلمبیا در نیویورک انجام شد. او در اواخر دهه 1960/1340، به کودکان خردسال بین خوردن بلافاصله یک خوراکی یا نگه داشتن آن به مدت 15 دقیقه و دریافت 2 خوراکی به جای آن، حق انتخاب داد (آزمایش مارش‌ملو). سال‌ها بعد او کشف کرد کودکانی که صبر کرده بودند، در دوران دبیرستان عملکرد بهتری به نسبت شکمو‌ترهایی داشتند که نتوانسته بودند 15 دقیقه صبر کنند. آنهایی که صبر پیشه کرده بودند، در دوران بلوغ در بین همتایان خود نیز محبوب‌تر بودند، کمتر دچار اضافه وزن شده و حقوق بالاتری نیز می‌گرفتند. دومین نکته مهم در مورد کنترل نفس یا خویشتن‌داری این است که می‌توان آن را بهبود بخشید. روی باومیستر از دانشگاه ایالتی فلوریدا آن را به عضله‌ای تشبیه می‌کند که می‌توان با ورزش کردن تقویت کرد. گروه او دریافته‌اند که تمرین خویشتن‌داری در یک زمینه خاص در زندگی، می‌تواند خویشتن‌داری را در تمام جنبه‌ها بهبود بخشد. اعضای گروه او همچنین دریافتند که پیشرفت در برخی افراد بیشتر از دیگران است، که احتمالا به این دلیل است که خویشتن‌داری بیشتری در آغاز تمرین داشته‌اند و در نتیجه بیشتر به انجام تمرین‌ها متعهد می‌مانند. باومیستر می‌گوید: «این فرایندی بازخوردی است که خود مهم‌ترین دلیل برای این است که چرا والدین باید در همان آغاز کودکی به تشویق پشتکار در فرزند خود اولویت بدهند». خویشتن‌داری همچنین به گفته او برای تمرین‌های تمرکزی (که برای رشد هر نوع مهارتی ضروری است) نیز عاملی کلیدی است، چرا که اساس تمرین بر این است که خود را وادارید به جای این که به چند حرکت اکتفا کنید، سخت‌ترین کارها را انجام دهید. امان از تفکرات صلب! دانستن این که می‌توانیم پشتکار خود را بیشتر کنیم و در مواجهه با مشکلات ثابت قدم‌تر شویم، می‌تواند ما را در مورد توانایی‌هایمان خوشبین‌تر کند. شوربختانه، ما معمولا باورهایمان را در مورد خود و توانایی تغییر خودمان رها نمی‌کنیم. روان‌شناسان رشدی نشان داده‌اند که داشتن یک طرز تفکر خشک و بی‌تغییر (غیر قابل تغییر تصور کردن مشخصاتی مانند هوش و شخصیت) منجر به ترس از شکست، رفتار بد در مقابل نقد و اجتناب از موقعیت‌های جدید یا دشوار می‌شود، که بخت چندانی برای موفقیت باقی نمی‌گذارد. در مقابل این باور که ویژگی‌های ما قابل تغییرند، ما را به آموختن مهارت‌های جدید و تجربه‌های تازه مشتاق‌تر می‌سازد. در دهه گذشته، گروهی به رهبری کارول دوک از دانشگاه استنفورد، نمرات هزاران دانش‌آموز و دانشجو را در ایالات متحده بهبود بخشیدند، آن هم فقط با آموختن این‌که «هوش ثابت نیست، سخت‌کوشی می‌تواند شما را باهوش‌تر کند، مشکل داشتن در هماهنگ کردن خود با کالج فرایندی طبیعی در آموزش است و نشانه کم‌هوش بودن کسی نیست». دوک می‌گوید: «یک طرز تفکر رشد یافته در تمام مراحل زندگی به درد می‌خورد. این طرز تفکر به شما کمک می‌کند که بر چالش‌های بیشتری غلبه کنید، و در مواجهه به شکست‌ها ناامید نشوید». خطرات یک طرز تفکر صلب، به خصوص برای اعضای گروه‌هایی که جامعه نگرشی منفی به آنها دارد (برای مثال، سیاه‌پوستان در امریکا که ناخواسته باید کلیشه‌های ذهنیتی اجتماع را تحمل کنند) شدیدتر است. در مقایسه با خصوصیات اجتماع که تغییر آنها کار ساده‌ای نیست، تغییر طرز تفکر فرد کار ساده‌تری است. گروه دوک، به تازگی در تحقیقی که هنوز منتشر نشده، با ارتقای طرز تفکر دانش‌آموزان سیاه‌پوست تازه وارد به کالج، به بهبود عملکرد آنها در کالج کمک کرده‌اند. از تحقیقات در مورد نیروی اراده و طرز تفکر چنین برمی‌آید که ما می‌توانیم بر چیزهایی که از بدو تولد همراه‌مان بوده‌اند هم تاثیر بگذاریم. ولی این هم درست نیست که فکر کنیم تربیت مهم‌تر از طبیعت است. اسکات بری کافمن که در دانشگاه نیویورک به مطالعه هوش و خلاقیت می‌پردازد، می‌گوید: «تقریبا در هر ویژگی روان‌شناختی که در نظر بگیرید، عوامل ژنتیک در تفاوت بین افراد نقش دارند، چه ویژگی‌های فردی و چه خصوصیات شناختی. با این وجود، همه خصوصیات را باید پرورش داد. محیط و تصمیماتی که فرد اتخاذ می‌کند، در این پرورش نقشی اساسی دارند». عقیده اریکسون این است که در اکثر موارد، فرد می‌تواند با داشتن زمان کافی و تمرین و ممارست در جهت درست، به هر تخصصی دست یابد. ولی به گفته کیت سیمونتون از دانشگاه دیویس کالیفرنیا، کسانی که سریع‌تر می‌آموزند (آن‌ها که استعداد بیشتری دارند) همیشه در رقابت با کندترها برنده می‌شوند: «یقینا اگر من به مدت طولانی تمرین کنم، می‌توانم یک ویولن‌نواز ماهر شوم، ولی اگر قرار باشد این زمان 50 سال طول بکشد و تازه آن موقع به حدی از مهارت رسیده باشم که بتوانم برای جایی در ردیف دوم یک ارکستر امتحان بدهم، چه فایده‌ای برای من خواهد داشت؟» رویاهایتان را جدی بگیرید همان‌طور که برخی افراد بااستعدادتر از دیگران هستند، افراد مختلف استعدادهای متفاوتی هم دارند. اگر به همه کودکان، چیزهای مشابهی و به شیوه‌های مشابهی آموخته شود، تنها اندکی از آنها می‌توانند موفق شوند. سیستم آموزشی یک‌دست انگلیس (مشابه سیستم آموزشی ایران) که در آن برنامه‌های درسی یکسان کشوری برای همه مدارس به منظور کمتر کردن نابرابری‌ها وجود دارد، ناخواسته فقط در خدمت بخشی از این کودکان است. تقریبا تمام روان‌شناس‌ها و متخصصین پرورشی از سیستم‌های آموزشی‌ای حمایت می‌کنند که طیف گسترده‌تری از استعدادها و علایق را پوشش دهند، و کمتر بر معیارها و نمره‌ها تمرکز کنند. اریکسون می‌گوید: «همه دانش‌آموزان مشابه هم نیستند، در نتیجه لازم است که حق انتخاب وجود داشته باشد». مسئله را این‌گونه در نظر بگیرید: هرچه شرایط محیطی بیشتری در یک باغ داشته باشیم (آفتابی، سایه، مرطوب و مواردی از این دست)، طیف گیاهانی که می‌توانیم بکاریم گسترده‌تر است. به گفته کافمن، مدارس باید آموزش عمیق‌تر و شخصی‌تر در حوزه‌های تخصصی‌تر را تشویق کنند، و به کودکان امکان بدهند که با سرعت مناسب حال خودشان رشد کنند. به گفته او، خیلی از استعدادهای کودکان دیر شکوفا می‌شوند، به خصوص در زمینه هنر و علم که نیاز به طیفی از مهارت‌های شناختی و اجتماعی دارد. «برای برخی غلبه بر موانع زمان زیادی به طول می‌انجامد، ولی پس از آن آنها ناگهان شتاب می‌گیرند و مسیر موفقیت را در مدت کوتاهی می‌پیمایند». به گفته کارشناسان، آن‌چه کمک نمی‌کند، معرفی آزمون‌های استاندارد بیشتر است و این دقیقا همان کاری است که انگلیس انجام می‌دهد. با وجود این که سیستم امریکایی تمرکز کمتری دارد، اما آن سیستم هم تحت سیطره آزمون‌های سراسری استاندارد است. توصیه کافمن این است: «به رویاهای کودکان گوش کنید، و آنها را تشویق کنید، مهم نیست که نمره امتحان یا پس زمینه آنها چگونه است. به تلاش و پیشرفت پاداش دهید، نه به خروجی استاندارد». رویاپردازی را تشویق کنیم؟ برای خیلی‌ها این توصیه شباهتی به دستورالعمل موفقیت ندارد، ولی احتمالا این مهم‌ترین عامل موفقیت برای همه مردم است. یک روان‌شناس امریکایی به نام الیس پاول تورنس، زندگی چند صد فرد خلاق با دستاوردهای بزرگ را از دوران دبیرستان تا میان‌سالی بررسی کرد که در میان آنها دانشمندان، نویسندگان، مخترعان، معلمان، مشاوران، مدیران اجرایی و یک ترانه‌سرا دیده می‌شدند. او دریافت که این توانایی‌های علمی یا فنی یا دستاوردهای دوران مدرسه نبود که آن‌ها را از دیگران جدا می‌کرد، بلکه خصوصیاتی مانند احساس هدف داشتن، شجاعتِ خلاق بودن، لذت بردن از تفکر عمیق و احساس راحتی در عین در اقلیت بودن بود. مهم‌تر از همه به باور او، «عاشق یک رویا شدن» بود، بخصوص اگر در سنین جوانی اتفاق افتاده باشد و فرد تمام تلاش خود را برای رسیدن به این عشق به کار گرفته باشد. تورنس گروه افراد بلندپرواز خود را «فراترها» نامید. او بر این عقیده بود که موفقیت‌های آنها فراتر از هر چیزی بود که یک آزمون استاندارد آموزشی بتواند پیش‌بینی کند، و البته فراتر از دوردست‌ترین رویاهای عموم مردم. منبع: هفته‌نامه نیوساینتیست، شماره 2959، مورخ 8 مارس 2014، صفحه 30 تا 34 ترجمه: مجید جویا     ]]> اخبار علمی و فناوری Fri, 14 Mar 2014 17:24:05 GMT http://migna.ir/vdcg3z9x.ak9w34prra.html ۶ شرط اساسي براي پيمودن مسير موفقيت http://migna.ir/vdcaoonu.49nuo15kk4.html شايد به همين دليل باشد که از بين ميليون ها انساني که هر سال در آستانه سال نو براي خود برنامه ريزي مي کنند، فقط تعداد اندکي هستند که به تمام اهدافشان دست مي يابند. حالا شما مي توانيد در آخرين روزهاي سال ۹۲ انتخاب کنيد که دوست داريد جزو کدام دسته باشيد. اکثريتي که هر روز درجا مي زنند يا اقليتي که سختي راه را به جان مي خرند و در راه پيشرفت و موفقيت ثابت قدم هستند. اگر دسته دوم را انتخاب کرده ايد علاوه بر اين که به شما براي اين انتخاب تبريک مي گوييم، ۶ شرط اساسي را هم که لازمه محقق شدن اين انتخاب تان است در ادامه مطرح مي کنيم، به ياد داشته باشيد که با مهيا کردن اين شروط راه رسيدن به موفقيت را براي خودتان هموار مي سازيد.  شرط اول: فرهيخته شويد: شما که اهل موفقيت هستيد، حتما اهل مطالعه کتاب هم هستيد. مطالعه کتاب هايي که ديگران درباره اهداف شما نوشته اند و يا دانستن اصول اساسي، علمي و زمينه هاي تخصصي کاري که قصد انجام آن را داريد باعث مي شود آرزوهايتان روي پايه هاي محکم و استواري بنا شوند. همچنين داشتن اطلاعات کافي مانند توشه راه عمل مي کند؛ درست همان طوري که براي مسافرت نوروزي تان، هم چمدان هاي پروپيمان مي بنديد و هم اطلاعات کافي درباره مقصدتان کسب مي کنيد، در راه رسيدن به شهر آرزوهايتان هم لازم است همين کار را انجام دهيد تا از سريع ترين، راحت ترين و مطمئن ترين راه به مقصد برسيد. شرط دوم: باانگيزه شويد : حتي اگر درباره هدفتان آگاهي کافي داشته باشيد اما انگيزه اي کافي براي پيش رفتن نداشته باشيد، اين اطلاعات به هيچ وجه برايتان کارآمد نخواهد بود. پرواضح است که براي راه اندازي موتور حتما بايد سوخت کافي داشته باشيد که انگيزه، همان سوخت موتور شماست. انگيزه همان چيزي است که صبح ها شما را از رختخواب گرم و نرم بيرون مي کشد و شب ها نمي گذارد خواب به چشمتان بيايد؛ انگار چيزي از درونتان مي جوشد و شما را به حرکت وامي دارد. يکي از راه هاي کسب انگيزه، خواندن و شنيدن مطالب الهام بخش و برانگيزاننده است. انگيزه اي که به شما اجازه ندهد در ميانه راه کم بياوريد و تا در آغوش کشيدن موفقيت، با اميد ادامه دهيد.  شرط سوم: هدفمند باشيد: تقريبا هميشه انگيزه با علاقه همراه است و ارتباطش با «هدف» اين است که هدف بايد مورد علاقه شما باشد. اگر هدفتان را از روي علاقه قلبي خودتان انتخاب کرده باشيد و نه به خاطر ديگران، نيروي مورد نيازتان از درون خودتان سرچشمه مي گيرد و شما را پيش مي برد. اهداف اصيل، انگيزه هاي اصيل را نيز به وجود مي آورند؛ چنان که تا پايان راه بادوام خواهند ماند؛ البته گاهي هدف هاي نادرست هم مي توانند شما را پيش ببرند، مثلا چشم و هم چشمي، اما مشکل اين گونه انگيزه ها آن است که فقط تا يک جايي مي توانند شما را به پيش برانند و از آن جا به بعد، رهايتان مي کنند و تنها و بي هدف مي شويد. از طرف ديگر، اين نيروها مي توانند مريضتان کنند؛ در حالي که هدف هاي اصيل، شما را به اوج رضايت مي رسانند.  شرط چهارم: اجتماعي شويد ما موفقيت را براي چه مي خواهيم؟ براي اين که زندگي خوبي در کنار ديگران داشته باشيم. بودن در اجتماع علاوه بر اين که طعم موفقيت را براي ما شيرين تر مي کند، مي تواند ما را در راه رسيدن به آرزوهايمان نيز ياري کند. ما از ديگران الگو مي گيريم،از تجربه هاي کساني که پيشتر اين راه را با موفقيت پيموده اند، استفاده مي کنيم و در هنگام رويارويي با سختي ها، گاهي از کمک آن ها استفاده مي کنيم. اين موضوع ثابت شده است که الگوبرداري و سرمشق گرفتن از ديگران يکي از موثرترين راه هاي يادگيري عادت هاي جديد در زندگي است. فکر مي کنم شروع سال نو بهترين فرصت براي انتخاب الگوهاي ايده آل باشد.  شرط پنجم: به عقب نگاه کنيد : يکي از موثرترين کارهايي که براي ارزيابي مسير پيموده شده مي توانيد انجام دهيد، آن است که در پايان هر فصل از سال، اهدافي را که در ابتداي سال تعيين کرده بوديد، بررسي کنيد و ببينيد اين قسمت از راه را چطور پيش آمده ايد. با بررسي مداوم اهداف و تصور رسيدن به آن ها، قدرتمند مي شويد و عبور از موانع و سختي هاي راه برايتان آسان مي شود. تازه ، اين کار به شما نشان مي دهد که آيا مسيري که مي پيماييد، درست است يا خير. از همه  اين ها گذشته، گاهي لازم است تحولاتي در برنامه هايتان ايجاد کنيد که آن برنامه ها با شرايط موجود هماهنگ تر شود.  شرط ششم: ثابت قدم باشيد : کوه بيستون را نمي توان يک جا از ميان برداشت؛ حتي اگر رستم دستان باشيد. اما اگر قرار به خرده خرده بردن سنگ ها باشد، تقريبا براي هر کسي اين کار امکان پذير است و اين همان رازي بود که فرهاد مي دانست. شما هم براي رسيدن به شيرين خود، از قدم هاي کوچک شروع کنيد. اين که بخواهيد به يک باره بعد از تعطيلات نوروز زندگي تان از اين رو به آن رو شود، نتيجه اي جز نااميدي برايتان نخواهد داشت. حتما ديده ايد افرادي را که دو هفته مانده به عيد، ورزش را شروع مي کنند و مي خواهند با شروع سال نو به تناسب اندام برسند. آن ها به اين نکته توجه ندارند که براي آب کردن اين کوه چربي که در طول ۲۰ سال شکل گرفته است، بايد حداقل ۱۰ سال صبر و شکيبايي به خرج دهند.   ]]> موفقیت و مدیریت Wed, 12 Mar 2014 04:28:00 GMT http://migna.ir/vdcaoonu.49nuo15kk4.html ۱۰ کاری که افراد موفق برای رسیدن به آرزوهایشان انجام می‌دهند http://migna.ir/vdcaw0nu.49nuw15kk4.html کتابخانه‌هایمان را پر کرده‌ایم از انواع و اقسام کتاب‌های مربوط به موفقیت و عادات و رفتارهای افراد موفق. این کتاب‌ها را می‌خوانیم و سعی می‌کنیم در زندگی‌هایمان از آنها استفاده کنیم. بیشتر وقت‌ها این عادات کارایی ما را در زندگی بالا برده و زندگی‌مان را بهتر می‌کنند. اما مقاله امروز ما در این رابطه نیست. درمورد این نیست که افراد موفق چه می‌کنند، در مورد این است که این افراد قبلاً چه کرده‌اند.در زیر به ۱۰ کاری اشاره می‌کنیم که افراد موفق برای رسیدن به موفقیتی که الان از آن بهره می‌برند انجام داده‌اند.۱. بهانه نیاورده‌اند.همه ما دو صدا داریم. یک صدایی که به شما می‌گوید سخت تلاش کنیم، روی کار کنونی‌مان تمرکز کنیم و قبل از اینکه به سراغ کار بعدی برویم اول این را تمام کنیم. یک صدای دیگر هم داریم که به ما می‌گوید دست کشیده، استراحت کنیم، تلویزیون نگاه کنیم یا در اینترنت بچرخیم.ما در زندگی قربانی ناعدالتی هستیم، ممکن است ترفیعی باشد که شایسته آن هستیم ولی به ما نمی‌دهند. هر چه و در هر موقعیتی هم که باشیم زمان‌هایی هم اتفاق می‌افتد که با ما با بی‌عدالتی رفتار می‌شود. ممکن است برای خودمان دلسوزی کنیم و یا همه اینها را فراموش کرده، به جلو برویم و از آن فقط بعنوان یک محرک یا انگیزه‌دهنده استفاده کنیم. نلسون ماندلا می‌توانست به زندان افتادن خود را بهانه‌ای کند برای مغلوب شدن دربرابر عصبانیت خود. اما درعوض از آن به عنوان فرصتی برای مطالعه، رشد، یادگیری و در انتها آزادی همه استفاده کرد.به بهانه‌هایتان گوش دهید. درک کنید که چرا این بهانه‌ها را دارید و بعد فکر کنید که چطور می‌توانید از آنها در جهت خوب استفاده کنید.۲. فقط به آنها مربوط نبوده است.موفقیت افرادیکه واقعاً در زندگی خود موفق بوده‌اند به این دلیل بوده است که نه فقط در زندگی خود بلکه در زندگی دیگران هم ایجاد تغییر کرده‌اند. اگر چیزی که به شما انگیزه می‌دهد چیزی بزرگتر از رسیدن به مقصد و هدفتان باشد مطمئناً سخت‌تر، طولانی‌تر و بیشتر تلاش خواهید کرد.درست است، وقتی هدف اولیه پول درآوردن را داشته باشیم، پول درخواهیم آورد. اما بعضی ممکن است از آن پول در راه درست استفاده کنند که بسیار عالی است اما همین پول درآوردن به تنهایی هیچ دستاورد خاصی به شمار نمی‌رود.۳. صبح‌های زود و شب‌های دیر.کسانیکه در زندگی خود به موفقیت دست یافته‌اند برای آن زحمت کشیده‌اند. این ممکن است به قیمت از دست دادن بقیه قسمت‌های زندگی‌شان مثل خانوداه یا زندگی اجتماعی‌شان تمام شده باشد. اما ماموریت آن الزامی بوده است و تا زمانیکه به آن دست پیدا نکرده‌اند بقیه چیزها برایشان بی‌اهمیت می‌شود.مطمئناً سخت‌کوشی هیچ جایگزین دیگری ندارد.۴. بهترین وسیله.انرژی وسیله‌ای بسیار وسیع است که معمولاً درمورد آن صحبت نمی‌شود. بله از انرژی به شکل سوخت و برق همه جا صحبت می‌شود اما منظور ما سطح انرژی انسان‌هاست.واقعیت این است که هر چه انرژی بیشتری داشته باشیم، تمرکز کردن برایمان ساده‌تر خواهد شد و کیفیت کارمان بالاتر خواهد رفت.یکی از رموز موفقیت ریچارد برانسون حفظ تناسب‌اندام عالی برای خود بود. اینکه از نظر جسمی متناسب باشیم، گردش‌خون ما به سمت مغز را بهتر کرده، هوشیاری‌مان را بیشتر کرده و تمرکزمان را بالاتر می‌برد. اینکه ورزش را بخشی از زندگی خود کنید، احتمال موفقیت شما را بالاتر خواهد بود.۵. اصول.چرچیل اصولی برای خود داشت. تفاوت او با بقیه آدمها این است که او به هر قیمتی که شده به اصول خود پایبند می‌ماند. شما چه اصول و قوانینی برای خود دارید؟ هر کسی باید اصولی برای خود داشته باشد و بر طبق آنها زندگی کند.یکی از اصول شرکت اپل این بوده است که دنیای تکنولوژی را تغییر دهد و با بیرون دادن هر کدام از محصولاتشان می‌بینیم که بر این اصل پایبند هستند.برای خود قوانینی طراحی کنید که شما را در زمان‌های سخت هدایت کنند. این قوانین به هیچ قیمتی نباید تغییر کند.۶. تردید، اما ایمانی ناگسستنی.همه ما زمان‌هایی درگیر تردید می‌شویم. حتی بهترین ما شک می‌کنیم که به آرزویمان می‌رسیم یا نه. چیزی که افراد واقعاً موفق را از آنهایی که هیچوقت به قدرت واقعی خود نرسیدند متمایز می‌کند داشتن ایمانی ناگسستنی به این حقیقت است که کاری که می‌کنند درست است.حتی اگر زمان‌هایی دچار تردید شوند، خیلی زود از این حالت بیرون می‌آیند، درحالیکه بقیه اسیر آن تردید شده و دست از ادامه راه می‌کشند.شما هم می‌توانید لحظات تردید خود را داشته باشید، چون انسان هستید. اما نباید بگذارید آن تردید بر شما غلبه کند. باید بگذارید آن تردید به شما انگیزه دهد که ثابت کنید خوش‌بینی‌تان درست بوده است.۷. یک دلیل.بسیاری از دستاوردهای دنیا توسط مردان و زنانی صورت گرفته که امنیت نداشته و چیزی برای ثابت کردن به دیگران داشته‌اند و می‌خواسته‌اند از وضعیت کنونی خود ارتقاء یافته و بالاتر روند.دلیل آبراهام لینکلن مربوط به نگاه دیگران به او و نگاه خودش به خود بود. وقتی بقیه او را پسری فقیر و بی‌سواد می‌دیدند، او در خود توانایی رسیدن به جایگاهی بالاتر را می‌دید، حتی بااینکه فقط با کمک خود می‌توانست به آن مرحله دست یابد. او نیاز به تغییر را هم می‌دید. ملتی که ادعای آزادی داشت ولی آزاد نبود. او اشکالی پایه‌ای در آن وضعیت می‌دید و می‌خواست آن را تغییر دهد. چرای او مربوط به خودش نبود به همین دلیل او را به یکی از مردان بزرگ تاریخ تبدیل کرد.شما هم باید چرای خودتان را پیدا کنید. باید وقتی بقیه خوابند کار کنید، زندگی امن خود را به خطر بیندازید و آنقدر پیش روید که به مقصدتان برسید.۸. زمانی تحمل کردند که بقیه ناامید شده بودند.کسی که دست از دنبال کردن آرزوی خودش کشیده چطور می‌تواند بداند که برای رسیدن به موفقیت چه مقدار زمان نیاز داشته است؟ مطمئناً هیچکس چنین توانایی ندارد. ممکن است فردا باشد، ممکن است ده سال دیگر.آنچه که افراد موفق را از دیگران جدا می‌کند این واقعیت است که آنها هیچگاه دست از آرزویشان نمی‌کشند. برای آنها ناامیدی هیچوقت یک انتخاب نیست. فقط زمانی متوقف می‌شوند که به مقصدشان رسیده باشند. و حتی در آن زمان هم یک ماموریت جدید برای خود ترتیب می‌دهند. مثلاً نلسون ماندلا را در نظر بگیرید. در سال‌های ابتدای زندگی‌اش نبود که به موفقیت دست پیدا کرد. بعد از تلاش و گذشت سالهای بسیار به مقصد خود رسید. آن هم زمانی که بقیه دست از راه کشیده بودند. به این دلیل به مقصد نرسید که بهترین بود، بهترین بود چون صبر و تحمل بالایی داشت. هیچکس نمی‌داند کی به موفقیت می‌رسد. پس با ناامید شدن و صرفنظر از ادامه راه شکستتان را تضمین نکنید. می‌توانید خودتان را سازگار کنید، تغییر دهید یا تکمیل شوید اما هیچوقت ناامید نشوید.۹. مردم بزرگ به طور خستگی‌ناپذیری هنر و صنعت آنها را بررسی کردند.تونی گوین و مایک تایسون به اندازه بقیه افراد روی کار خود مطالعه کردند. گوین ساعت‌ها وقت خود را صرف بررسی کار رقیبان خود کرده بود. الگوهای آنها را مطالعه می‌کرد. او ورزشکارترین فرد آن دوران نبود اما در کار خود، بیسبال، بهترین بود.وقتی  مردم به تایسون فکر می‌کنند، به یک حیوان فکر می کنند. چیزی که اصلاً نمی‌بینند مطالعات اوست. هیچکس به اندازه مایک تایسون درمورد بوکس مطالعه نداشت. هیچکس به اندازه او فیلم بوکس تماشا نکرده بود. او اول یک دانش‌آموز بود بعد یک بوکسر.این ورزشکاران حرفه‌ای فیلم تماشا می‌کردند، ما برای تکمیل کار و صنعت خودمان چه باید بکنیم؟خودم را مثال می‌زنم. بیشتر کار من مربوط به نویسندگی و تناسب‌اندام است. به همین دلیل روی این دو موضوع مطالعه می‌کنم. کتاب‌هایی درمورد اینکه چطور می‌توانم نویسنده بهتری شوم و راه‌های ارتباط با خواننده مطالعه می‌کنم و کتاب‌های نویسنده‌هایی را می‌خوانم که از من بهتر هستند. اگر موضوع کارتان فروش است باید کتاب‌هایی در این زمینه بخوانید. اگر بازاریاب هستید، زمینه مطالعه‌تان باید همین باشد.اگر به دنبال موفقیت هستید، باید در زمینه کارتان مطالعه داشته باشید و آن را به طور کامل بررسی کنید.۱۰. خطر کردن.اگر خطر نکنید، هیچ پاداشی در انتظارتان نخواهد بود. آنهایی که به موفقیت واقعی دست پیدا کرده‌اند بیشتری از دیگران خطر کرده‌اند.میلیاردها نفر در طول تاریخ بوده‌اند که توانایی رسیدن به موفقیت را داشته‌اند، چه هوش بوده یا استعدادشان، در هر حال این توانایی را داشته‌اند. چیزی که نداشته‌اند شجاعت لازم برای خطر کردن زندگی‌شان بوده است. همچنین اخلاق کاری لازم برای شناختن استعدادشان را هم نداشته‌اند. «بدترین تراژدی زندگی یک استعداد هدررفته است.» آرزوی بزرگ و شجاعانه شما ممکن است ازدواج با دختر آرزوهایتان و تشکیل خانواده با او باشد. خطری که باید بکنید ممکن است ترک کاری که عاشقش هستید برای حمایت از او و خانواده‌تان باشد. آرزوی شما ممکن است کمک به میلیون‌ها انسان برای داشتن زندگی بهتر و سالمتر باشد. آرزویتان هر چه که باشد باید فرصت کافی برای شناخته شدن به او بدهید. اگر واقعاً می‌خواهید با پاداش روبرو شوید، باید ریسک کنید.آرزویتان را پیدا کنید. بعد برای رسیدن به آن همه چیز را به خطر بیندازید. ]]> موفقیت و مدیریت Sat, 01 Mar 2014 11:16:24 GMT http://migna.ir/vdcaw0nu.49nuw15kk4.html درس‌های دشوار زندگی با ضریب چهار http://migna.ir/vdcizqar.t1arv2bcct.html افراد موفق هنگامی که با مشکل خاصی مواجه می‌شوند از خود می‌پرسند «برای تغییر وضع موجود برای اینکه بتوانم شرایط را بهتر تحمل کنم چه کار می‌توانم بکنم و به چه چیزهایی نیاز دارم تا بتوانم نتیجه بهتری بگیرم؟» اما افراد ناموفق بدون در نظر گرفتن توانایی‌هایشان دائم از خود سۆال می‌کنند «چرا من باید با این مشکلات مواجه شوم؟ من چه گناهی دارم؟ من دیگر تحمل ندارم و...» بدین‌ترتیب توانی هم برایشان باقی نمی‌ماند و خسته و ناامید روزگار را سپری می‌کنند. لحظه‌ای با خود فکر کنید و ببینید بزرگ‌ترین درس‌های مهم زندگی خود را چه زمانی آموخته‌اید و مهم‌ترین تصمیمات زندگی‌تان را چه زمانی گرفته‌اید؟ در واقع ما مهم‌ترین درس‌های زندگی خود را که باعث رشد بیشترمان هم شده هنگام سختی‌ها و مشکلات کسب کرده‌ایم. پس می‌توان گفت سختی‌ها و دشواری‌ها در حقیقت نقاط عطف زندگی‌ ما هستند. انگار روزگار ابتدا با اشاره‌ای کوچک به ما یادآوری می‌کند و می‌خواهد درسی به ما بیاموزد اما اگر نتوانیم پیام آن را دریافت کنیم، به طریق دیگر مشکلاتی سر راهمان قرار می‌دهد، ‌شاید بتوانیم پیام لازم را بگیریم. بعضی مشکلات در حد درک و فهم ما نیستند. مثلا بلایای طبیعی مانند سیل، زلزله یا به دنیا آمدن کودکی با نقص عضو و... شاید در این مواقع دلایلی وجود داشته باشد که ما نمی‌توانیم متوجه آنها شویم. اما در سطح مشکلات روزمره در بسیاری از موارد می‌توانیم دلایلی برای مشکلاتمان بیاییم. باید بپذیریم هر کس مشکل خاص خود را دارد چون احتیاج به آگاهی یافتن از موضوعی دارد و باید درسی را بیاموزد که در لباس مشکل خاصی به او آموخته می‌شود. اما افراد معمولا با مشکلات به روش خاص خود مواجه می‌شوند؛ عده‌ای معتقدند زندگی آنها مجموعه‌ای از درس‌هایی است که به آنها نیاز دارند. بدین‌ترتیب می‌توانند خیلی خوب با آنها مواجه شوند و قدرت پذیرش بالاتری هم دارند. بعضی دیگر هم فکر می‌کنند زندگی بیشتر وابسته به شانس و اقبال است اما سعی می‌کنند از هر اتفاقی که می‌افتد نهایت استفاده را ببرند. گروهی از مردم هم فکر می‌کنند مشکلات فقط سراغ آنها می‌آیند ولی آنها هم توان مقابله با این همه مشکلات را ندارند و همین‌ طرز برخورد است که باعث ناکامی و شکست می‌شود و آنها را ضعیف و ناتوان می‌کند. در هر صورت ما چه بخواهیم یا نخواهیم در تمام فصول زندگی با مشکلات زیادی مواجه می‌شویم اما تا زمانی که نتوانیم علت بروز آنها را دریابیم و نیز در برابرشان مقاومت کنیم دوباره به سراغمان می‌آیند. پس بهتر است طوری رفتار کنید که گویی فراتر از هر حادثه‌ای هدف و مقصودی نهفته است. بدین‌ترتیب می‌توانید زندگی خود را هدفمند بدانید و از خود بپرسید چرا این مشکل اتفاق افتاد و چطور می‌توانم راه خروج از آن را پیدا کنم تا مجبور نشوم دوباره با مشکلی مشابه آن مواجه شوم. فرار نکنید یکی از عکس‌العمل‌هایی که بعضی افراد هنگام بروز مشکلات انتخاب می‌کنند این است که یا آنها را نادیده می‌گیرند یا از آنها فرار می‌کنند. این افراد چون از مشکلات و پیدا کردن راه‌حل می‌ترسند این راه را انتخاب می‌کنند ولی فراموش نکنید از هر موضوعی بترسید و نتوانید به درستی با آن مقابله کنید، بیشتر آن را تجربه می‌کنید. در واقع ما با اندیشه‌ها و افکار خود شرایط موجودمان را رقم می‌زنیم. اطرافیانمان با وجود اینکه مشکلاتی را برایمان به‌وجود می‌آورند می‌توانند نکته‌هایی را به ما یاد بدهند که واقعا باید یاد می‌گرفته‌‌ایم. می‌توان گفت هر کس وارد زندگی ما می‌شود مانند معلمی است که می‌توانیم درسی از او بیاموزیم. حتی اگر شما را عصبی کند باز هم درسی به شما می‌آموزد چون محدودیت‌ها و مشکلاتتان را به شما نشان می‌دهد. هنگامی که ما از دور به زندگی دیگران نگاه می‌کنیم به‌نظرمان می‌رسد بر چه جاده همواری قدم می‌گذارند و مشکلی ندارند. درحالی‌که همان آدم‌ها نیز درگیر مشکلات خاص خود هستند. بازی زندگیما در دنیایی زندگی می‌کنیم که همه‌‌چیز آن در حال تغییر است؛ فصل‌ها می‌آیند و می‌روند، شرایط آدم‌ها تغییر می‌کند و هر روز با روز قبل متفاوت است. پس بهتر است به جای اینکه از این تغییرات عصبی و ناراحت شویم، آنها را بپذیریم. آنچه امروز درست است ممکن است فردا دیگر درست نباشد. آنچه امروز به‌کار می‌آید شاید فردا کارایی خود را از دست بدهد.ما چه بخواهیم چه نخواهیم شرایط ما تغییر می‌کند اما افراد موفق همیشه از تغییرات استقبال می‌کنند و آن را می‌پذیرند. فراموش نکنید آنچه باعث آزار و رنج شما می‌شوند اندیشه‌ها و تصورات غلطی هستند که خودتان می‌توانید آنها را تغییر دهید. مثلا اگر شغلتان کسل‌کننده است و شما کلا باور دارید که کار کردن خسته‌کننده است، هر چقدر هم شغل خوبی پیدا کنید نمی‌توانید از آن لذت ببرید. اما اگر کارتان سخت و سنگین باشد ولی شما آن را دوست داشته باشید، هیچ‌گاه از آن خسته نمی‌شوید. بنابراین آنچه تمایز ایجاد می‌کند شغل شما نیست بلکه باورهای شماست. تا زمانی که نگرشتان منفی باشد از هیچ کاری نمی‌توانید لذت ببرید و مشکلات را بیشتر به‌خود جذب می‌کنید. فراموش نکنید که اتفاقات براساس انتظارات ما روی می‌دهند. به محض اینکه باورهای خود را درباره موضوعی تغییر می‌دهیم با اندیشه‌های جدید خود، افراد و فرصت‌های جدیدی را به زندگی‌مان جذب می‌کنیم. در واقع پاک کردن ذهن از تفکرات منفی‌کار بزرگی است که در تمام طول زندگی باید آن را به‌خاطر داشته باشیم. باورها و تصورات همه ما باورهای متفاوتی درباره جهان پیرامون خود داریم و گمان می‌کنیم که این باورها درست هستند چون همیشه حق را به‌خود می‌دهیم و می‌گوییم حق با ماست! به‌نظر بسیاری از ما زندگی گاه بسیار سخت و دشوار است. مثلا برای کسب درآمد باید ساعت‌ها کار کرد و این بعضی مواقع خسته‌کننده و کسل‌کننده به‌نظر می‌رسد. برای اینکه به هدفمان برسیم باید خیلی تلاش کنیم و... مقابله با مشکلات اما فراموش نکنید این سختی‌ها به‌خاطر باورهای نادرستی است که مدت‌هاست اسیر آنها هستیم. مثلا بسیاری از ما فکر می‌کنیم چون افراد مهمی هستیم. همه باید به ما احترام بگذارند. کافی است بتوانیم بپذیریم نیازی به تحسین کردن دیگران نداریم و احتیاجی نیست دیگران بدانند ما افراد مهمی هستیم. در واقع بهتر است مهم بودن را فراموش کنید تا آرامش بیشتری داشته باشید. یعنی هر چه کمتر نیازمند تحسین دیگران باشید بیشتر تحسین می‌شوید. سعی کنید از کلماتی مانند هرگز یا همیشه کمتر استفاده کنید. چون وقتی خودتان را اسیر این کلمات می‌کنید دنیایتان را محدودتر می‌کنید و خودتان را در قفسی زندانی می‌کنید که رهایی از آن بسیار سخت خواهد بود. مثلا وقتی فکر می‌کنید هیچ‌وقت نمی‌توانید به موفقیت‌های تحصیلی دست یابید، خود را از آموزش دیدن محروم می‌کنید و نتیجه می‌گیرید که چون هیچ‌وقت نمی‌توانید موفق شوید پس لزومی هم به فراگیری و آموزش بیشتر نخواهید داشت. بهتر است بتوانیم هر تصوری که ما را محروم، ناتوان و محدود می‌کند فراموش کنیم یعنی اگر باورهای شما کمکی به شما نمی‌کنند آنها را رها کنید. البته اعتراف به اشتباه بودن باورها کافی نیست. وجود این باورها باعث آزار شما می‌شود. هنگامی که برای خود هزاران باید درنظر می‌گیرید، آرامش را از خودتان سلب می‌کنید. مثلا فرض کنید باور شما این است که همسرتان باید در مناسبت خاصی برای شما هدیه بخرد. اما هرگاه او مطابق این تصور شما رفتار نکند غمگین و افسرده شده و از همسرتان دلخور می‌شوید. ولی ما در این مواقع فراموش می‌کنیم راه‌حل دیگری هم وجود دارد؛ یعنی آیا بهتر نیست به جای دلخوری از همسرتان، باورهای خودتان را تغییر دهید؟ برای تغییر دادن دیدگاه‌ها و باورهایتان هم به قدرت اراده یا اعتماد به نفس نیاز ندارید. آنچه لازم است شهامت اندیشیدن به راه‌های تازه است. بنابراین هرگاه ناراحت یا مأیوس می‌شوید این نکته را فراموش نکنید که هیچ‌کس نمی‌تواند به اندازه باورهای نادرست خودتان شما را ناراحت کند. منبع:همشهری آنلاین ]]> موفقیت و مدیریت Fri, 28 Feb 2014 18:26:27 GMT http://migna.ir/vdcizqar.t1arv2bcct.html پنج کار اساسی آدم‌های موفق و ثروتمند http://migna.ir/vdcgnt9x.ak9xt4prra.html به گزارش میگنا، با کمی دقت و تجسس در زندگی آدم‌های موفق و ثروتمند اطرافتان به این نتیجه خواهید رسید که دوره ای از زندگی شان هرگز به خوبی و خوشبختی سپري نشده است و شاید مدت‌های زیادی در رنج و سختی بوده‌اند. اگر از وضع مالی خوبی برخوردار نیستید برای موفق شدن و پولدار شدن باید قید تفریحات زیاد را در بازه زمانی خاص بزنید اما این بدین معنی نیست که شما خودتان را فردی بدبخت بدانید بلکه قرار است تنها مدت زمانی خوشی های زود گذر را فراموش کنید و تمام وقت و تلاش خود را صرف کار کردن و اندوختن مال کنید. هدف گذاری و گرفتن تصمیم های بزرگ و تصور آینده‌ای ایده‌آل در ذهنتان پیدا کردن یک کار بزرگ و یافتن شغلی برای اوقات بیکاری تان از جمله کارهایی هستند که شما باید تا قبل از 30 سالگی برای داشتن آینده ای خوب و دلخواه انجام دهید. نتایج مطالعات نشان می دهند اکثر آدم های موفق و بزرگ قبل از 30 سالگی وارد حرفه و بازاریابی شده‌اند و به جایگاهی رسیده‌اند و پس از سن 30 سالگی تضمین آینده ای خوب و داشتن زندگی مالی خوب دور از ذهن و تصور است پس شاید جمله نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود بیشتر به دوران جوانی شما اختصاص دارد و پس از 30 سالگی از ارزش آن کاسته شود.منبع: باشگاه خبرنگاران ]]> موفقیت و مدیریت Thu, 20 Feb 2014 19:00:24 GMT http://migna.ir/vdcgnt9x.ak9xt4prra.html چگونه در زندگی برنده شویم؟ http://migna.ir/vdcb98b5.rhb5wpiuur.html در جست‌وجوی تمامیتتعداد کمی از آدم‌ها پروژه‌های تکمیل شده هستند. بیشترِ ما در حال تکمیل شدن هستیم. موتزارت با این که نابغه‌ی موسیقی بود، همیشه برای بهتر شدن کارش تلاش می‌کرد. وقتی متوجه سرعت تغییر کارها در جهان شدم، تصمیم گرفتم ساعت‌های کاری‌ام را 2 برابر کنم. این فداکاری بزرگی نبود؛ چون کارم را دوست دارم و آدم سخت‌کوشی هستم. حالا من خوشحال‌تر و پربارتر از همیشه هستم. ولی به این خاطر، کارهای‌ام را با این سرعت انجام می‌‌‌‌‌دهم که بتوانم با محیط اطرافم یکی باشم.برای رسیدن به تمامیت، باید مدام قطعات و تکه‌ها را کنار هم بگذاریم. ولی اگر بخواهیم تمامیت من، تمامیت درستی باشد؛ باید قطعات را خلاقانه و با انگیزه کنار هم بگذارم. این هم یکی از روش‌های محکم کردن پایه‌های کار برای داشتن دست خوب در تجارت است. همیشه برای رسیدن به تمامیت تلاش کنید و حس شگفتی و تمرکزتان را زنده نگه دارید. آن وقت، آماده‌ی رسیدن به موفقیت‌های بزرگ خواهید بود.به خود بهترتان فرصت بدهیدیکی از بدترین ترس‌ها، ترس از تلاش برای انجام دادن یک کار است. این ترس، جز اینکه باعث می‌شود شما به هدفتان نرسید، هیچ فایده‌ی دیگری ندارد. البته همیشه احتمال شکست هست؛ ولی اگر به جای یک جا نشستن، برای رسیدن به چیزی تلاش کنید، احتمال موفقیت‌تان بیشتر خواهد بود. سخت‌کوشی آهن‌ربای جذب ایده‌های نوست و بی‌کاری و سکون، فقط انرژی‌های منفی را جذب می‌کنند.هرچه بیشتر یاد می‌گیرید، بیشتر می‌فهمید که نمی‌دانیدهیچ‌وقت فکر نکنید علامه‌ی دهر هستید. اول اینکه دانستن همه‌چیز، امکان پذیر نیست و دوم اینکه، این دانستن همه‌چیز نه برای شما و نه برای دیگران هیچ لذتی ندارد و سوم اینکه شما اگر همه چیز را بدانید فرصت ماجراجویی‌های زیادی را ازدست خواهید داد. پس یادتان باشد که با گسترش افق‌هایتان، فکرهای بزرگ داشته باشید و همزمان ارزش‌تان را بالا ببرید. موفقیت‌های چشمگیر، این‌گونه به وجود می‌آیند. با ترس‌هایتان روبه‌رو شویدنگذارید ترس به هیچ‌کدام از بخش‌های زندگیتان نفوذ کند. ترس یک برخورد شكست‌آور و یک احساس منفی است. ترس‌هایتان را سریع شناسایی کنید و از بین ببرید. ترس را بردارید و به جای آن رفتار حل مساله، ایمان به خود و سخت‌کوشی را بگذارید. این فرمول را به کار گیرید و آن وقت از روی قدرت با مسائل برخورد خواهید کرد نه از روی ترس و این یعنی پیروزی.تخیل: کلید دستیابی به درک مالیخیلی از مردم قوه‌ی تخیل دارند؛ ولی از آنجا که نمی‌توانند به واقعیت تبدیل‌اش کنند، تخیل‌شان کارآیی زیادی برایشان ندارد. من قابلیت اجرایی تخیلات‌ام را دارم برای این کار، باید اول از اینکه پایه‌ای برای شروع دارید، مطمئن شوید و بعد، کار با تخیلات‌تان را شروع کنید. تخیل و شفافیت، این جوری، کنار هم قرار می‌گیرند و نتایجی که از آن‌ها می‌گیرید، چشمگیر خواهد بود.از موفقیت‌تان به دیگران بگوییدخیلی مهم است که بتوانید بهترین دوست خودتان باشید. همانطورکه مارک تواین هم گفته است از رضایت‌نفس لذت ببرید. مردم معمولا از کم ارزش بودن موفقیت‌هایتان و کوچک نشان دادن آرزوهایتان لذت می‌برند. اگر اعتماد‌به‌نفس‌تان پا برجا باشد، حرف‌های آن‌ها اصلا اذیت‌تان نمی‌کند. چون واقعیتِ ذاتِ سطحیِ آن آدم‌ها را خواهید شناخت. منتقدان از کارشان لذت می برند و این مهم نیست. چون اگر شما هم باهوش باشید، به همان اندازه از کارتان لذت می‌برید. به این نکته توجه کنید: اگر خودتان راجع به خودتان حرف‌های خوب نزنید، توقع دارید چه کس دیگری این کار را بکند؟کارآمدیکارآمدی، استفاده موثر از زمان است. یاد بگیرید که خودتان را همیشه رصد کنید و ببینید که چقدر وقت برای یک کار گذاشته‌اید. زمان‌بندی، راه محشری برای این است که مغزتان به کار بیفتد و حرکاتش به بهترین شیوه تنظیم شود. اگر می‌خواهید پولدار شوید، دو نکته کلیدی‌اش صبر و کارآمدی است: در کاری که انجام می دهید صبر و مداومت داشته باشید و هم زمان سعی کنید به کارآمدی برسید. ترکیب این دوتا برای من که خیلی خوب جواب داده است.مدیر سبز ]]> موفقیت و مدیریت Mon, 10 Feb 2014 10:05:42 GMT http://migna.ir/vdcb98b5.rhb5wpiuur.html چگونه به موفقیت دیگران حسادت نکنیم؟! http://migna.ir/vdcj8xe8.uqevvzsffu.html به موفقیت دوستتان حسودی می‌کنید و دوست دارید بدانید چطور می‌توانید چنین حسی را در خود از بین ببرید؟ حسادت احساسی بسیار ناراحت‌کننده است -- هم برای خودتان و هم برای دیگران. حسادت احساسی بسیار ناراحت‌کننده است -- هم برای خودتان و هم برای دیگران. اما براساس مقاله‌ای که در سال ۲۰۱۱ در مجله “Human Communication” به چاپ رسید، حسادت یک احساس طبیعی انسانی است که افراد مختلف در فرهنگ‌های متفاوت تجربه می‌کنند. بااینحال، شما دوست دارید که به جای حسادت کردن، برای موفقیت درسی دوستتان، امنیت شغلی برادرتان و یا زندگی زناشویی دخترخاله‌تان، شاد باشید. روش‌هایی هست که بتوانید این حسادت‌ها را از خودتان دور کنید. وقتی آن فرد را تحسین می‌کنیددر مقاله‌ای که در سال ۲۰۱۲ در مجله “Motivation and Emotion” به چاپ رسیده است، مشخص شده که وقتی حس کنید آن موفقیت حق آن فرد است، حسادتتان به شما انگیزه می‌دهد عملکرد خودتان را بهتر کنید. در این شرایط، حسادت شما احساسی مثبت است که تشویقتان می‌کند سخت‌تر تلاش کنید و اهدافی بالاتر پیدا کنید. اگر احساس می‌کنید که تلاشتان به اندازه کافی نیست، به جای موفقیت آن فرد، تمرکزتان را به رفتارهای خودتان معطوف کنید. وقتی به نظرتان می‌رسد آن فرد شایسته آن موفقیت نیست  اگر احساس کنید که موفقیت آن فرد بخاطر پارتی‌بازی یا شرایط ناعادلانه جامعه است، ممکن است بخواهید اتفاق بدی برای آن فرد بیفتد تا موقعیت خوب خود را از دست بدهد. همان مقاله در مجله “Motivation and Emotion” به این حالت حسادت بدخواهانه می‌گوید. اینکه اجازه بدهید حسادت بدخواهانه بر شما غلبه کند، انگیزه‌تان را از بین برده و شما را به فردی تلخ و عصبانی تبدیل خواهد کرد. برای مقابله با این حس، به کسانی فکر کنید که تحسینشان می‌کنید. این افکار مثبت، احساس درونی شما را تغییر داده و به شما این امکان را می‌دهد که روی اهدافی که در سر دارید تمرکز کنید. به پیروزی هر دو تان فکر کنیدشاید به نظر برسد که وقتی آن فرد چیزی که شما می‌خواهید را دارد، او پیروز شده و شما شکست خورده‌اید. اما در بسیاری از موارد، برای همه به اندازه کافی شانس موفقیت وجود دارد. الگو فکری‌تان را از پیروزی او شکست شما به پیروزی او-پیروزی شما تغییر دهید و به خودتان فکر کنید که وقتی یک نفر می‌تواند موفق شود، بقیه هم می‌تواند، ازجمله خودتان. متمرکز کردن افکار و انرژی‌تان روی کارهایی که باید برای رسیدن به اهدافتان انجام دهید، باعث می‌شود وقت کمتری برای نگران کردن خودتان با این قبیل حسادت‌ها داشته باشید. کاری متناقض انجام دهیدمردم بازخوردهای مثبت را دوست دارند و همچنین کسانی که به آنها بازخورد مثبت می‌دهند را. می‌توانید اثر منفی حسادت بدخواهانه‌تان را با تحسین کردن آن فردی که به او حسادت می‌کنید، تغییر دهید. چیزی برای تحسین کردن در آن فرد پیدا کنید و ببینید چطور این کار رابطه شما را با آنها تغییر می‌دهد. حتی ممکن است متوجه شوید که آنها برای کمک به شما برای رسیدن به اهدافتان هم داوطلب شدند. ]]> موفقیت و مدیریت Sat, 11 Jan 2014 09:22:02 GMT http://migna.ir/vdcj8xe8.uqevvzsffu.html ریز فاکتورهای موفقیت http://migna.ir/vdcg7n9x.ak9zx4prra.html از نظر برخی از جوانان امروز، این دیگران هستند که باید شرایط، محیط و فضای اجتماعی مناسبی را مهیّا کنند تا او به موفقیت برسد. هر یک از ما به قصد تشکیل یک خانواده ی موفق اقدام به ازدواج کرده ایم. اما چرا برخی در این مهمترین مرحله زندگی موفق می شوند و برخی شکست می خورند؟ خانواده موفق ، محصول جامعه پیشرفته است و یا سنتی؟ والدین چه تاثیری در نگاه جوانان، به این امر دارند؟ امروزه اساساً خیلی از تردیدها و تأخیرهای جوانان در امر ازدواج، به دلیل نداشتن حس موفقیت درباره ی خانواده و والدین شان است. به همین دلیل جوان، پیوسته در تردید و تأمل می ماند که با چگونه ازدواجی به موفقیت دست پیدا می کند؟! به ویژه این که اقتضای فرهنگی جامعه ی ما نسبت به ازدواج، به گونه ای است که غالباً سعی و خطایی هم در آن پذیرفته نمی شود. در واقع فرهنگ و سنّت ما با تأکید بر یک انتخاب، حساسیت و لزوم یک انتخاب شایسته را برای جوان دو چندان می کند. متاسفانه نگاه غالب جوان های امروز نسبت به موفقیت، نگاهی مصرفی است. از نظر جوان امروز، این دیگران هستند که باید شرایط، محیط و فضای اجتماعی مناسبی را مهیّا کنند تا او به موفقیت برسد. مثلاً اگر از او درباره ی شغل آینده اش سوال شود، پاسخ می دهد: «یک مغازه ی سه نبش برایم تهیه کنید، فلان مبلغ سرمایه نیز در اختیارم بگذارید تا ثابت کنم که می توانم بسیار در کسب و کار موفق باشم!» یا درباره ی ازدواج می گوید: «همسری خوب و بساز با خانواده ای فهیم برایم پیدا کنید، آن وقت موفقیتم را در زندگی به شما ثابت خواهم کرد!» چنین جوانی به موفقیت نرسیده؛ بلکه تنها آن را مصرف کرده است. در مورد مسائل مادی به عنوان مثال، اگر خانواده ای استطاعت حمایت مالی جوانش را نداشته باشد ، او به دیگر دوستان خود با چشم حسرت نگاه می کند و والدینش را به دلیل عدم این حمایت سرزنش می کند.البته با توجه به مسائل امروز، در صورت امکان، بهتر است خانواده ها جوانشان را حمایت مالی کنند، اما در اینجا منظور نوع نگاه ما به موفقیت است. ساختاری که خداوند برای دنیا نهاده است، اصلاً چنین ساختاری نیست. ما باید تولید کننده ی موفقیت باشیم نه مصرف کننده ی آن. باید خود سفره ی موفقیت را با تمام ملزومات آن پهن کنیم؛ نه این که چنین سفره ای از قبل پهن شده باشد و ما فقط زحمت نشستن بر سر آن را بکشیم. جالب است بدانید بیشتر ثروتمندان جهان ، ثروتشان را به دست آورده اند و ارثی به آنها نرسیده است.همه دانشمندان جهان خودشان به علم و دانش رسیده اند و استاد شده اند، نه اینکه والدینشان دست آنها را گرفته اند و بر روی صندلی موفقیت نشانده باشند. موفقیت اکتسابی است، چیزی است که باید تلاش کرد و ایجادش کرد. البته یک سوی آن توفیق الهی است؛ که صد البته خداوند هیچ منعی برای توفیق بندگان خود قرار نداده است. خداوند در قرار دادن تقدیر ابایی ندارد. او می خواهد که همه ی ما موفق باشیم. اصلاً او ما را برای موفق بودن خلق کرده است. تمام آنچه که ما را به موفقیت با شکست می رساند، در دستان خود ماست. داشتن چنین باوری، پیش نیازی مهم برای رسیدن به موفقیت است. «امیرالمومنین (علیه السلام) توفیق را رحمت و عنایت خدای مهربان و از کشش های پروردگار دانسته، ایشان توفیق را اساس کامیابی و خوشبختی و کلید نرمی و مدارا می داند.» پس به خاطر داشته باشیم که داشتن خانواده ی موفق، تابع برخورد پدر و یا مادرمان نیست. تابع شرایط اقتصادی جامعه نیست. حتی پایین یا بالا بودن قیمت مسکن نیز دلیل بر موفقیت و با شکست ما نیست. نگوییم: «اگر می خواهید خانواده ای موفق داشته باشیم، قیمت مسکن را پایین بیاورید، اشتغال ایجاد کنید، سطح رفاه عمومی را بالا ببرید.» البته این ها عوامل کمک کننده است اما هرگز کافی نیست، چنانچه کشور های پیشرفته و توسعه یافته ، آمار بالای طلاق و افسردگی دارند. اساساً باید نگاه خود را عوض کنیم. اگر باور کنیم که عامل موفقیت هر فردی، در وجود خودش است، نیمی از مسیر موفقیت را پیموده ایم. اگر بالاترین نعمت های دنیا را نزد خود فرض کنیم، باز هم نمی توانند عامل موفقیت ما باشند. این سعی و تلاش ماست که به زندگیمان ارزش و اعتبار می دهد. یک خانم نباید بگوید «موفقیت در این است که بهترین شوهر دنیا نصیبم شود؛» چون بهترین شوهر عالم نصیب زنانی همچون همسر نوح و لوط (علهیم السلام) و امام حسن مجتبی (علیه السلام) شد، اما آن ها نتوانستند موفق باشند. یک آقا نباید بگوید: «موفقیت در این است که زن خوبی نصیبم شود». آیا همه ی همسران پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) خوب بودند؟ با این وجود چه کسی تردید دارد که پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) بهترین الگوی همسر موفق است؟ آیا فرعون که همسری شایسته مانند آسیه داشت، موفق بود؟ خداوند کلید موفقیت هر انسانی را به دست خود او داده است. و می فرماید: «ان الله لا یغیر ما یقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» «خدا سرنوشت هیچ قومی را تغیر نمی دهد تا آنکه خودشان تغییر کنند.» همه چیز دست اوست. عزّت و ذلّت، خوشبختی و بدبختی در دستان اوست. اما خود گفته است آنچه به دست من است را به دست شما داده ام. شما تغییر دهید تا من هم تغییر دهم؛ شما موفّق شوید تا من هم موفّقتان کنم. موفقیت در زندگی خانوادگی، تابع اموری اکتسابی است؛ که عزم، اراده و مسئولیت پذیری فرد را طلب می کند. پس یادمان باشد ، زندگی را باید ساخت، اگر در مرحله ای لرزید، نترسید با قدرت و اراده جلو بروید و بازسازیش کنید، آن وقت است که طعم شیرین زندگی موفق را خواهید چشید.  منبع:با نگاهی به کتاب سر دلبران  نوشته دکتر محمدحسین بانکی /تبیان ]]> موفقیت و مدیریت Sun, 24 Nov 2013 07:43:48 GMT http://migna.ir/vdcg7n9x.ak9zx4prra.html این افراد هیچگاه موفق نمی‌شوند! http://migna.ir/vdcdo50f.yt0ns6a22y.html همه انسان ها شخصیت های منحصر به فرد خود را دارند و کم پیش می آید دو نفری را پیدا کنید که از هر نظر مشابه هم فکر و رفتار می کنند. این خاصیت و جذابیت انسان بودن است. آدم های مختلف با تیپ های شخصیتی متنوع در دنیا وجود دارند و مشغول کار هستند. اما با وجود همه این تفاوت ها، برخی تیپ های شخصیتی مشابهی در همه جای دنیا و در شرکت های مختلف حضور دارند که می توانند افراد موفق یا ناموفقی باشند. ما در این مطلب، 5 تیپ شخصیتی ناموفق را انتخاب کرده ایم که شاید شما هم در محل کارتان با آنها برخورد داشته باشید. یا شاید حتی خودتان (متاسفانه) یکی از آنها باشید. شایعه‌پراکن فکرهای گروهی نوعی مشکل روانشناسی است که موجب ایجاد شایعه در محل کار می شود. افرادی که به طور دسته جمعی همیشه به همه چیز اعتراض دارند و مثلا چرا سیستم‌عامل کامپیوترها آپ‌دیت نیست، چرا ایده های جدید در گروه مطرح نمی شود، چرا سیاست شرکت به این شکل است و ... . این افراد را خیلی راحت می توان در میان بقیه تشخیص داد. به ویژه اگر تازه وارد شرکتی شده باشید، دید بهتری به این موضوع خواهید داشت. این افراد اصولا با هم متحد هستند و نظرات عجیبی در جلسات مطرح می کنند و همیشه به همه چیز اعتراض دارند. اگر خود را از آنها جدا کنید، مورد آزار آنها قرار می گیرید و اگر به آنها ملحق شوید، احتمال پیشرفت و ترفیع خود را زیر سوال برده اید. انتخاب با خود شما است! زودباور اصطلاحا می توانیم به این افراد، انسان های «گول‌خور» بگوییم. افرادی که خیلی سریع و بدون هیچ جست‌وجویی هر حرفی را قبول و باور می کنند. نخستین موردی که باید در زمینه شغل خود به عنوان کارمند بدانید، این است که حرف های شرکت را باور نکنید. وقتی شرکت می گوید بیشترین حقوقی که در توانش است را به شما می دهد، باور نکنید. باور نکنید اگر شرکت می گوید امسال بودجه و درآمد کمی دارد و شاید در سال آینده جبران کند. شرکت ها همیشه می خواهند با کمترین حقوق ممکن از کارمند خود بیشترین کار را بکشند. قرار نیست هر حرفی که آنها می گویند را شما قبول کنید. عذرخواهی کنندهافرادی که به طور مدام برای همه چیز در محل کار عذرخواهی می کنند اعتماد به نفس لازم را ندارند. آنها همیشه مشکلات و کمبودها را یادآوری می کنند و این برای کسب‌وکار به هیچ وجه روش مناسبی نیست. به طور مثال، وقتی می گویید: «می دانم ما بودجه کافی نداریم اما ...» در آن معامله یا بحث بازنده خواهند بود. به این دلیل که آنها به جای صحبت در مورد موضوع موردبحث، مشکلات و کمبودها را نشان می دهند. نمی توان از این افراد پرهیز کرد اما می توان یکی از آنها نبود. شرکت به شما پول می دهد زیرا می داند شایستگی آن را دارید. شما آنجا هستید زیرا کارهای آنها را به خوبی انجام می دهید و مهارت های شما دقیقا همان چیزهایی است که آنها می خواهند. پس چرا طوری رفتار می کنید که گویا به آنجا تعلق ندارید؟ به خود و مهارت های خود ایمان داشته باشید و برای هر مساله کوچکی نترسید و عذرخواهی نکنید. ترسوانسان ها وقتی می ترسند کارهای عجیبی از خود نشان می دهند. افراد ترسو در محل کار می توانند مشکلات عدیده ای نیز برای دیگران به وجود بیاورند. اگر همیشه از اخراج شدن در هراس باشید، مطمئن باشید همیشه انگشت نمای دیگران خواهید بود. اگر پروژه گروهی خوب پیش نرود، همه شما را مقصر این داستان خواهند دانست. شاید حتی برای حفظ موقعیت خود از روی ترس، زیرآب همکاران خود را نیز بزنند. به جای ترس از دست دادن کار، وظایف خود را به بهترین نحو ممکن انجام دهید. شاید لازم باشد در این رابطه با مدیر خود صحبت کنید تا کمی ترس هایتان ساکت شوند. هر کاری از دستتان بر می آید انجام دهید اما ترسو نباشید و موجبات دردسر خود و همکارانتان را فراهم نکنید. بی تفاوت و بی احساس وقتی همکار شما مشکلی برایش پیش می آید خیلی بی تفاوت نباشید. درست است که همه کارهای خود و مشکلات خود را دارند، اما بد نیست اگر می توانید به او در انجام کارها و وظایفش کمک کنید. همه ما انسان ها گاهی مورد قضاوت های نادرست قرار می گیریم و دیگران نمی توانند ما را درک کنند. به طور مثال، اگر خانمی برای زایمان خود مرخصی می گیرد، تصور نکنید او به تعطیلات می رود و در خانه برای خودش استراحت می کند و این شما هستید که با این همه کار باید وظایف او را هم انجام دهید. کمی شفقت داشته باشید. همیشه اوضاع این گونه نیست. شاید روزی باشد که شما به کمک همکاران خود نیاز داشته باشید. بنابراین بی تفاوت و سرد نباشید. برترین ها ]]> موفقیت و مدیریت Fri, 04 Oct 2013 17:53:14 GMT http://migna.ir/vdcdo50f.yt0ns6a22y.html چهل گام در زمینه خود باوری http://migna.ir/vdcgzz9q.ak9yu4prra.html گام اول:معرفت از ابواب بزرگ الهی است که از خویشتن، پیرامون، فراسو و ابعاد نادیدنی در آن صحبت می شود و معرفت خویش را به انفع المعارف تعبیر کرده اند. ظریفی می گفت: از مواردی که بعضی افراد ژرف کاو و اندیشه ورز گاهی ناخود آگاه بیان می کنند، این است که شما سخن مرا درک نمی کنی. گاهی فرد زاویه ای از ژرف نگری دارد که دست یافتن به آن، بسیار مشکل است. گام دوم: مساحت فکر یک فرد، گاهی به حدی در افق، عمق، عرض و طول رشد یافته که گاه سخنان او را کامل درک نمی کنند. معمولا تکه کلام های افراد باورمند و روش مند اینهاست: مرا درک نمی کنی؛ مقصود من این نیست؛ بسیار سطحی است؛ مقوله چند لایه ای است و ... گام سوم: چگونه به این ساحت ها قدم بگذاریم و ما نیز از این ابعاد کوچک، به ساحت های عمیق و دقیق برسیم. بودا می گوید:(2)ای انسان! خود، پناه خویشتن باش! یعنی در این عالم شدن و رَسش را باید از خود آغاز کنی و هر چه شناخت تو به خویشتن خویش بیشتر شود، خود بهتر می توانی پناهگاه علمی، مأمن روحی، آسایش روانی، آرامش درونی و شادی جاودانه را برای خویش رقم بزنی. گام چهارم: وقتی از حکیم متألهی پرسیدند: چگونه به دو درجه سنگین دانش زاینده و درون زلال دست یافتی؟ فرمود: به دو چیز به این دو رسیدم؛ یکی غنیمت شماری لحظه ها و فرصت ها برای گرفتن، شدن و بالندگی و دیگری نگهبان دل خود بودن. باور داشتم که این دو دریچه، مرا به سعادت دو جهان خواهند رساند. گام پنجم: باور خویشتن، آدمی را به خدای نزدیک تر می کند؛ زیرا از نعمت ها و مواهبی که خداوند در درون ما به ودیعه نهاده، بهتر استفاده می کنیم و این یعنی سپاس در برابر نعمت های معبود. دانشمندان عقیده دارند که آدمی به هر اندازه نیز مدارج علمی، تحقیقاتی، کشفیات و ابتکارات را در طول عمر خویش تجربه کند، باز هم در دم مرگ، تنها حدود 3 تا 6 درصد از توانمندی های خود را از قوه به فعل درآورده است و حدود 94تا 97 درصد از ظرفیت هایی را دست نخورده به عالم دیگر می برد. گام ششم: تحقیق در زندگی انسان های جاویدانی که خویش را باور کردند و یاور خویشتن گردیدند، مانند اینشتین، رازی، ملاصدرا، لئونارد داوینچی، ادیسون، موتزارت(موتسارت)، گوگن و ابن سینا...ثابت می کندکه اینان نیز فقط حدود 4 تا 6 درصد از استعدادهای خویش را به کار بسته اند. و حال اینکه می دانیم این انسانهای جاویدان در اوج باورمندی بوده اند اما صحبت روی مسأله دیگری است و آن توانی بی پایان انسان است. گام هفتم: عدم باور به توان مندی، نوعی حصارچینی و غصه گزینی است و این حصار، بسیار خطرناک است؛ حصاری است که شما را از موفقیت جدا می کند؛ زیرا موفقیت = باورندی + حرکت(3) گام هشتم: فراموش نکنیم که عمر کوتاه است، دنیا فرصت است و هر کس دنیای خود را دارد تا فرصت هایش را معنا دهد، زنده کند، بجوید و اجازه ندهد فرصت هایش را غفلت ها از بین ببرند. شاید جالب باشد که بدانید محوریت استعداد، هوش و توان ذهنی، همیشه اولویت غالب نیستند. بسیاری از افراد موفق، پشتکار مدار بوده اند و نه با استعداد؛ به شرطی که اسیر چرخه تمام نشدنی منفی بافی و تسلیم نشوند. گام نهم: آیا قصه سفید برفی و هفت کوتوله را مطالعه کرده اید؟(4)مطلب زیر را بخوانید هم نکته قصه و هم تحلیل در آن نهفته است. اولا این قصه را وقتی والت دیسنی به فیلم تبدیل کرد، از موفقیت های عجیبی برخوردار شد؛ حتی در میان شکاکیون و مشکل پسندان. با این که این فیلم برای بچه ها ساخته شده بود،میگناirاما بزرگسالان تمام سالن های سینما را اشغال می کردند؛ زیرا حکایت آن از افسانه های قدیم ایرانیان، هندوستان و مصر گرفته شده بود و بر روی این حقیقت پایه گذاری شده بود که افکار منفی را باید گسیخت؛ خواه از درون ما باشند یا از محیط پیرامون. گام دهم: سفید برفی، شاهزاده خانم کوچولو، زن بابای بدجنسی داشت که به او حسادت می کرد. این شخصیت در داستان های دیگر هم ظاهر می شود و گرچه نامادری هایی وجود دارند که از مادر نیز بیشتر دوستدار فرزند خوانده می شوند؛ اما تقریبا همه ما نیز زن بابایی از نوع ظالم آن در درون خویشتن داریم. برای ما زن بابای ظالم، همان طرز فکر منفی است که ما در شعور باطن خود شکل داده ایم و همان گونه که زن بابای بدجنس از روی حسادت، فرزند خوانده خود را لباس ژنده می پوشاند و در محرومیت نگاه می دارد، تمام افکار منفی و ستمگرانه روی ما همان اثر را به جای می گذارد. گام یازدهم: جالب است بدانیم که وقتی یک فکر منفی شکل می گیرد، به سرعت در چهره ما نقاشی می شود؛ یعنی همان گونه که در چشمان افراد می توان آیات صداقت کلام یا شیطنت را به وضوح مشاهده کرد، یک فکر منفی نیز به سرعت چهره، روان و روح ما را دربر می گیرد، فراگیر می شود وبر جسم ما اثر می گذارد. گام دوازدهم: یک فکر منفی، عاقبت تبدیل به یک ذهنیت می شود و سپس بدبینی را شدت می بخشد و حرکت، استواری و امید را مختل می کند و آدمی اسیر ذهنیت های متواتر و مخرب می شود و اگر به این وضع عادت کند، از حرکت باز می ماند و برکت را نخواهد چشید. گام سیزدهم: همان گونه که نامادری سفید برفی هر روزاز آینه ای مخصوص درباره بهتر بودن خویش یا سفید برفی می پرسد و آینه پاسخ می دهد تا سفیدبرفی زنده است، از تو بهتر است و او تصمیم می گیرد سفیدبرفی را در اعماق تاریکی های جنگل رها کند و از بین ببرد تا پس از حذف او، خودش بهترین باشد، افکار منفی نیز گاهی ما را به اعماق جنگل های از خود بیگانگی و بدبختی می کشانند و دریچه های توهم را به روی ما می گشایند و احساس یأس نومیدی و ناتوانی را القا می کنند؛ ولی باید مقاوم بود و خویش را باور کرد تا خویشتن را یاوری نمود و آنگاه به داوری نشست که کدام بهتر است؛ نومیدی یا امید، خودباوری یا از خود بیگانگی. گام چهاردهم: بالاخره سفید برفی را حیوانات مهربان جنگل- خرگوش ها، گوزن ها، پرندگان و سنجاب ها -دربر می گیرند و او دوستانش را باز می گوید و آنها او را یاری می کنند و به کلبه ای می برند. این مهرورزان جنگلی، نمادهای پیرامون یاری کننده و همچنین الهامات قلبی و محرک های درونی ما هستند که همیشه آماده اند به کمک ما بیایند تا ما را از اعماق جنگل های یأس، وهم و ناباوری برهانند و به کلبه آرامش، امید و حرکت رهنمون کنند. گام پانزدهم: در کلبه ای که او را می برند، هفت آدم کوچولو وجود دارد و سفید برفی به همراه حیوانات، کلبه آشفته را مرتب و منظم می کنند تا این که هفت کوتوله می آیند و از او تشکر می کنند و به او قول کمک می دهند. اولا هفت، نماد عدد مقدسی است و شاید دور و بر ما از این هفت های مقدس زیاد باشد که به صورت یک نماد آمده است؛ مثل هفت آسمان، هفت شهر عشق، هفت الفبای محبت و ... که در اشعار و نثرهای عرفا و حتی قرآن کریم آمده است. ثانیا هفت کوتوله، مظهر نیروهای پشتیبانی هستند که همیشه گرداگرد ما هستند و بسیاری از ما، این نیروها را یا نمی بینیم یا می بینیم و باور نمی کنیم یا می دانیم هستند و تشخیص نمی دهیم یا ساده می انگاریم. گام شانزدهم: آیا موفقیت مقطعی و نسبی، تمام موفقیت است؟ به یقین خیر؛ هنوز هم تاریکی و یأس دست بردار نیست؟ پس در هر موفقیتی، تنها قسمتی از هدف وجود دارد و هدف، گاهی متضمن گام های زیاد و حتی شکست های متعدد وظاهری است. انسانی موفق است که شکست یا شکست ها را قسمتی از زندگی خود بداند. انسان بدون شکست یا افسانه است یا ایستاده و بی حرکت و مثل دیکته نانوشته می ماند که غلط ندارد. گام هفدهم: سفیدبرفی قصه هم همین گونه است و هنوز از دست نامادری بی مهر، مقهور و مطرود است و وقتی دوباره نامادری از آینه می پرسد چه کسی برتر است، باز آینه می گوید: او که زنده است؛ پس سفیدبرفی برتر است و سرانجام سایه شوم توطئه، دوباره در قالب یک سیب مسموم، روح و روان و جسم سفیدبرفی را نشانه می رود. آدرس از آینه گرفته می شود و جادوگر پیری مأمور می شود تا سیب را در کام دخترک بریزد. نماد سیب درقصه آدم و حوا هم همین گونه است؛ چون علاوه بر گندم، از سیب و درخت آن نیز سخن به میان آمده است. گام هجدهم: سیب هوس انگیز سبب ساز و موفقیت سوز می شود و این همان تسلیم در برابر وسوسه ها، رنگ ها، شهدها و شیرینی های زودگذر و ناپاپدار است که آدمی را از شناخت به کوری رهنمون می کند و دخترک در برابر سیب تسلیم می شود؛ گرچه حیوانات مهر و عطوفت و خیرخواهان، منع شیرینی زودگذر می کنند. گام نوزدهم: او می خورد و می افتد و به ظاهر ضربان قلب او به رنجش متوقف می شود و حیوانات به دنبال هفت کوتوله؛ یعنی باز هم امید هست؛ گرچه به ظاهر دیر شده است و همه با تأسف وغم، سرها را پایین می اندازند. امیدها، نویدها، بازدارنده ها، خیرخواهان و یاوران نیز گاهی تسلیم می شوند؛ اما تقدیر چیست؟ گام بیستم: گاهی خداوند، فرصت های دیگری می دهد؛ اگر انسان فرصت ها را ضایع نکند. گاهی خداوند شناخت مجدد می دهد؛ اگر انسان به ورطه باخت مکرر نغلتد. گاهی خداوند شعور دیگر می دهد؛ اگر انسان به ورطه غرور نیفتد. گام بیست ویکم: و شاهزاده ای می آید و دارویی می دهد و حیوانات و کوتوله ها، همه از عمر دوباره دخترک بی گناه خوشحال می شوند. شاهزاده این داستان، نما و برنامه الهی است؛ وقتی که تمام قدرت ها تعطیل می شود. آیا به یاد نمی آورید که چندین بار این برنامه به یاری شما آمده است؟ آیا ندیده اید که دست خداوند همیشه دست اندرکار است؟ آیا خدا را روشن تر از همیشه، در بعضی لحظات ندیده اند؟ شاید تعریف دکتر میر کمال(5)از خدا زیباتر باشد که می گوید: در کودکی به ما می گفتند:خدا، یعنی خودآ؛ یعنی اوست که می آید، می خواند، می خواهد، می رساند و توفیق می دهد. گام بیست ودوم: یکی از ویژگی های انسان های خودباور، صبر و شکیبایی است. نیکوس کازانتزاکیس، نویسنده شهیر یونانی می نویسد: در کودکی، پیله کرم ابریشمی را روی درختی یافتم؛ درست زمانی که پروانه خود را آماده می کند تا از پیله خارج بشود. کمی منتظر ماندم؛ اما سرانجام چون خروج پروانه طول کشید، تصمیم گرفتم به این فرآیند شتاب ببخشم. با حرارت دهانم پیله را گرم کردم تا این که پروانه خروج خود را آغاز کند؛ اما بال هایش هنوز بسته بود و کمی بعد مرد. کازانتزاکیس می گوید: بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود؛ اما من انتظار کشیدن، نمی دانستم. آن جنازه کوچک، تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدانم بوده، اما همان جنازه باعث شد بفهمم که فقط یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد؛ فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان.(6) گام بیست وسوم: او نتیجه می گیرد که بردباری لازم است؛ زیرا بردباری معقول، بسیار بهتر از عجله نامعقول است و آدمی را نه تنها به هدف مطلوب نمی رساند، بلکه وضع موعودی هم رقم نخواهد خورد. از این رو انتظار زمان موعود را کشیدن و با خودباوری و اعتماد راهی را که خداوند برای زندگی ما برگزیده، دنبال کردن، نوعی تعادل رفتاری و روانی را گوشزد می کند. خداوند کریم تمام مسیرهای رشد و بالندگی را به روی ما گشوده است وتسلیم تقدیر محض بودن را منافی رسالت خلیفه الهی ما می داند و حتی دنیا را محنتکده مطلق نمی داند و می فرماید:«بهره ات را از دنیا فراموش مکن.» گام بیست وچهارم: یکی از ویژگی های انسان های خودباور و با اراده، داشتن قدرت اشراق است(شهود بالا). اینشتین می گوید:ما قرن هاست که عالم ناهشیار و اشراق(شهود)را سرکوب کرده ایم و فقط به هوشیاری و خرد محض بها داده ایم و از یاد برده ایم که هوشیاری، فقط بخش کوچکی از گستره امکانات و استعدادهای ما را نشان می دهد(7)و اینها همه از خداوند است که به مصلحت می دهد. گام بیست وپنجم: خواجه عبدالله انصاری می گوید: «الهی! اگر کسی ترا به طلب یافت، من خود طلب از تو یافتم. اگر کسی ترا به جستن یافت، من به گریختن یافتم.(8) چرا؟ چون هرگاه از تو دور شدم، تو مرا جست وجو کردی و هرگاه به فراموشی و گمراهی افتادم، چراغ معرفت تو روبه رویم سوسو زد و وسوسه هایم را کم فروغ و شوق وصل تو را شعله ور ساخت. گام بیست وششم: انسان خودباور، کم تر می گوید و بیشتر می جوید. جبران خلیل جبران می نویسد: «سکوت را از پرگویان آموخته ام. بردباری را از نابردباران و مهربانی از نامهربانان؛ با این همه، عجیب آن که در حق این استادان، ناسپاس هستم.»(9) گام بیست و هفتم: انسان خودباور، حتی رنج و زحمت را مرحله ای از شدن می داند؛ همان گونه که شکست را مرحله ای از رشد و پله ای برای شدن. گام بیست و هشتم: دکینسون می گوید: سیمای رنج را دوست دارم؛ چرا که در آن نیرنگ نیست. رعشه درد را نمی توان وانمود یا به اختصار تظاهر نمود.(10) گام بیست و نهم: انسان خودباور، حتی پزشک معنوی خویش است. او خود را از تمام تعلقات واهی یا رنگارنگ شفا می دهد و بنابراین، او واقعا سالم است. گام سی ام: جالب این که خودباوری با خوش باوری یا منفی نگری، کاملا متفاوت است و شاید نوعی نگرش مثبت و متعال به شمار رود. نویسنده ای می گوید: من به شما می گویم حتی نیروی منفی و شر درجهان وجود ندارد واگر هست، از درون ما انسان ها برمی خیزد. تنها انسان هایی وجود دارند که آگاه هستند و انسان هایی که عمیقا در خواب هستند، وجود ندارند. کسی که در خواب است، قدرتی ندارد. کل انرژی هستی در اختیار انسان های خودباور، آگاه و بیدار است. گام سی و یکم: یک انسان خودباور و آگاه، می تواند تمامی جهان را آگاه و بیدار کند؛ همان طور که یک شمع روشن می تواند میلیون ها شمع دیگر را روشن کند و با نورش، انوار بیافریند. گام سی و دوم: جورج فاکس ، روحانی و عضو انجمن دوستان معنوی، رابطه تاریکی و خود باختگی و روشنایی و خودباوری را به بیانی راز آلود و درهم تنیده تعبیر می کند و در یادداشت های روزانه خود می نویسد: «من وجود دریایی از ظلمت و مرگ را حس کرده بودم؛ اما مانند شاعر معاصر خویش (سهنری ون)یک دریای بیکرانه نور و عشق را که بر دریای تاریکی شناور بود، دیده بودم.» گام سی و سوم: جورج فاکس اعتقاد داشت که همگان می توانند عشق و محبت نامتناهی پروردگار را از طریقی دریابند(11)و باید آن را در درون خود کشف کنند. انسان ها معدن های نامتناهی اند و خود بهترین کاشف خویش هستند. گام سی و چهارم: بیایید گاهی لذت کشف خود را احساس کنیم؛ مثل زمانی که با یک وسیله برقی یا الکترونیکی جدید مواجه می شویم و بعد از مدتی آن را به کار می اندازیم یا حتی به زوایای مختلف کارکرد آن واقف می شویم و یا مثل زمانی که حتی بدون برگ راهنما، نسبت به رموز و خدمات تلفن همراه، اطلاع پیدا می کنیم. گام سی و پنجم: مولانا اساس روشنایی و حیات را در درون ظلمت می جوید و آب حیات را جفت تاریکی می داند و می گوید: در شب بدرنگ، بس نیکی بود / آب حیوان، جفت تاریکی بود. گام سی و ششم: تاریکی ها، ظلمات، ابهامات، ایهام ها و...معماهای وجودند که باید با خودباوری و اعتماد به خویشتن، آنها را کشف نمود. خردی که خداوند به انسان داده، جهت کشف، لذت کشف و یافتن است تا اساس وجود که یک چیز بیش نیست -یعنی اقدس الوجود- کشف گردد. گام سی و هفتم: در روایت آمده است:«کور باد چشمی که تو را نبیند.» خدا دیدن با از خود جستن شروع می شود؛ چون در ذره ذره وجود ما و عالم، خدا را می توان دید. گام سی و هشتم: آدرس های خدا زیاد است؛ یکی از آدرس های خدا، زیبایی های موجود در طبیعت، آثار موجود و روی زیباست. خداوند در هر چیز زیبا، از چهره معصوم یک کودک تا یک برگ درخت و شاخه ای از گل، نشانه ای از خویشتن به جای گذاشته است. گام سی ونهم: یکی دیگر از آدرس های خداوند، دل های شکسته است. خداوند می فرماید:«من در دل های شکسته جای دارم.» دل شکسته، دل ور شکسته نیست؛ بلکه دل صادقی است که خود را باور دارد و در برابر معبود، بنا به صداقت معهود، لبیک حضور می گوید و بی تاب می شود و مروارید اشک را هم در پشت پلک ها بی قرار می کند و تابلویی به نمایش می گذارد که کمتر نقاشی به ساحت و مساحت تعریف آن از زاویه، رنگ و قلم مو و ذوق، نزدیک می شود. گام چهلم: خداوند در جای دیگر می فرماید:«همانا من نزدیکم و ندای هر ندا کننده ای را اجابت می کنم؛ اگر مرا بخواند». انسان خودباور، خدا داور، خدا محور، خدا سرور است. بیایید در این زندگی چند روزه در دنیا، لذت خودباوری و خدا داوری و خدامحوری را تجربه کنیم که همه چیز از اوست و بدوست. پی نوشت ها :1-اشاره به روایت صریح که می فرماید: معرفة النفس انفع المعارف(حضرت محمد (ص)ر.ک نهج الفصاحه، باب (میم). 2-اصلان پرویز، مجید (1375)چهار هزار و پانصد سخن، تهران: هزاره. 3-کاشانی، مجتبی (1381)مدیریت دل، تهران: سازمان مدیریت صنعتی. 4-اسکاول شاین، فلورانس(1378)دری مخفی به روی موفقیت، ترجمه شهلا المعی، تهران:میگنا دات آی آر. المعی. 5-میر کمالی،سید محمد(1382)کارگاه منابع انسانی، تهران :وزارت آموزشی و پرورشی. 6-کریمی، عبدالعظیم(1382)یادداشت های ممنوعه برداشت های وارونه، تهران:جامعه نو. 7-همان، ص 34. 8-شریعت، محمد جواد (1376)سخنان پیرهرات، خواجه عبدالله انصاری، تهران: شرکت سهامی کتاب های جیبی. 9-خلیل جبران، جبران(1381)ماسه و کف، ترجمه محمد صادق اسفندیاری. 10-دکینسون، امیلی(1379)نامه ها و اشعار، ترجمه سعید سعید پور، تهران: مروارید. 11-منیگ وایت، دیوید(1386)جورج فاکس و اندیشه هایش، ترجمه شهاب الدین عباسی، تهران:روزنامه ایران، شماره1962. منبع: حسین، خنیفر، (1348)، جوان در آینه جهان( مهارت های مدیریت بر خویشتن در عصر تغییر)،‌ تهران: موسسه نشر شهر، چاپ اول 1389. ]]> موفقیت و مدیریت Thu, 22 Aug 2013 20:30:33 GMT http://migna.ir/vdcgzz9q.ak9yu4prra.html رابطه تنبلی و ترس با موفقیت! http://migna.ir/vdca0un6.49nae15kk4.html اگر به طول زندگی خود تا به امروز نگاه کنید، متوجه می شوید خیلی وقت ها بوده است که آرزو داشته اید شجاع تر باشید، بیشتر به خود اعتماد و کمتر احتیاط و دو دو تا چهار کنید تا بتوانید تغییرات مورد نظر را در زندگی خود به وجود بیاورید. خیلی از مردم این حسرت ها، ترس و آرزوها را دارند. بیشتر آنها معتقدند اگر زمان به عقب بر می گشت حتما با خطرپذیری بیشتری کار و زندگی می کردند. اغلب اوقات می دانیم چه می خواهیم اما هنوز آن را انجام نداده ایم. چرا؟ زیرا به طور ذاتی محافظه کار هستیم و می ترسیم نقطه ضعف هایمان رو شوند. وضع موجود با اینکه خیلی رضایت بخش نیست اما راحت تر، کم خطرتر و بی دردسرتر به نظرمان می رسد. تحیقات ثابت کرده اند برای انسان بسیار راحت است در همین وضعیت موجود بماند، دهانش را ببندد و به همان روش همیشگی پیش برود تا اینکه تغییراتی در زندگی ایجاد یا حرف هایش را بازگو کند. وقتی با خود حساب می کنیم تغییرات در زندگی تا چه اندازه می تواند ما را آسیب پذیر کنند یا موجب شکست شوند، به طور داتی گرایش داریم در همین وضعیت باقی بمانیم. 1. همیشه احتمال می دهیم همه چیز بد پیش می رودهمان طور که «دانیل خانمان» در کتاب «فکر کردن، سریع و آرام» نوشته است، وقتی به ریسکی در زندگی خود فکر می کنیم، همیشه شکست ها بیشتر از موفقیت ها در ذهنمان نقش می بندند. ما همیشه به تمرکز روی مسایلی گرایش داریم که بد پیش می روند مسایلی که باعث شکست یا قربانی شدن ما می شوند نه مواردی که موفقیت در بر دارند. همین تمرکز غلط است که منجر به کژ داوری می شود. واقعیت این است که خطرات کاری که هنوز انجام نشده است به آن اندازه ای نیست که انسان برای خود متصور می شود. 2. ما در تصور عواقب کارهای اشتباه زیاده روی می کنیم این چیزی است که کارشناسان به آن «فاجعه هراسی» می گویند. به واسطه این طرزفکر، انسان بدترین سناریو را برای کارهای در دست انجام در ذهن خود متصور می شود و فکر می کند که ای وای اگر کاری اشتباه پیش برود دیگر او قادر به کنترل شرایط نیست و همه چیز در بدترین حالت ممکن پیش خواهد رفت. خیر! این گونه نیست. ما انسان هستیم و روی کارها و شرایط می توانیم تا حدی کنترل داشته باشیم. اگر کاری بد پیش رفت، کنترل آن را به دست بگیرید و دوباره به مسیر درست بازگردانید. نیازی به اغراق و هیجان های منفی نیست. همیشه انسان ها تصور می کنند بی پول یا از خانواده و دوستان طرد می شوند. حالا شاید به این بدی هم تصویرسازی نکنید اما انسان عادت دارد در خطرات احتمالی بالفعل کردن تصمیمات خود بدترین تصورات را داشته باشد. به همین دلیل نمی تواند توانایی های خود را بشناسد و آنها را در مسیر موفقیت پرورش دهد. 3. ما خودمان را در کنترل عواقب خطرهایمان دست کم می گیریم این فاکتور با مواردی که در بالا ذکر کردیم مرتبط است اما بیش از آن به توانایی های کلی انسان مربوط می شود. با اینکه دوست نداریم این حرف را بزنیم، اما مجرمان اصلی خانم ها هستند که کمتر خودشان را قبول و توانایی هایشان را باور دارند. بیشتر مواقع با بدگمانی به آینده کار خود نگاه می کنیم و تصور می کنیم نمی توانیم از عهده مشکلات آن بر بیاییم. به همین دلیل،میگناirدر همین شرایط باقی می مانیم و باور نداریم که می توانیم با مشکلات مسیر خود رودررو شویم. شاید شما هم با خانم هایی روبه رو شده باشید که حاضر نیستند مسوولیت مدیریتی به عهده بگیرند زیرا از عواقب آن می هراسند. این گونه افراد همیشه توانایی های خود را نادیده می گیرند و به استعدادهای ذاتی خود هیچ توجهی ندارند. 4. ما هزینه های تنبلی و عدم فعالیت خود را نادیده می گیریم و به همین وضعیت موجود می چسبیمهمیشه خودمان را با این جمله گول می زنیم که «این خیلی هم بد نیست» و امید داریم با گذشت زمان همه چیز بهتر شود. این مساله را نیز اینگونه برای خود حل می کنیم که وضعیت موجود بسیار هم خوب است. باید بدانید اگر شرایط در حال حاضر بد باشد با گذشت زمان بدتر می شود نه بهتر!باید کمی به خود تکان دهیم و سعی کنیم با تصمیمات درست در مسیر بهتر قدم بگذاریم. این چهار تمایل انسان ها دست در دست یگدیگر باعث می شوند تا انسان هایی که تصور می کنیم باهوش هستند، در همین چرخه محدود زندگی خود باقی بمانند و برای تغییر آن هیچ تلاشی نکنند. بنابراین برای دانستن اینکه چه خطرهایی ارزش انجام دارند سوالات زیر را از خود بپرسید: 1. اگر شجاعت بیشتری داشته باشم چه کارهایی انجام می دهم؟ 2. منفعل بودن و تنبلی های من از اکنون تا یک سال آینده چه هزینه هایی برای من خواهد داشت؟ 3. کجا ترس های من از شکست باعث شده است تا ریسک انجام آن را برای خود بزرگ کنم و به واسطه آن هیچ اقدامی برای ایجاد تغییر در زندگی انجام ندهم؟ به هر پاسخی که به ذهنتان خطور می کند توجه کنید. این پاسخ ها تصویر روشنی از آینده در خود دارند. همچنین می توانید به واسطه آنها برای انجام اصلاحات شجاعت بیشتری پیدا کنید. باید باور کنید انسان بیشتر از آنچه تصور می کند قدرت و توانایی دارد. ]]> موفقیت و مدیریت Fri, 28 Jun 2013 10:26:39 GMT http://migna.ir/vdca0un6.49nae15kk4.html چرا شکست پُلی است برای پیروزی؟ http://migna.ir/vdcgn79q.ak9u34prra.html شیرین‌ترین پیروزی آنی است که دشوارتر بوده باشد. آن پیروزی که عمیقاً به آن دست یابید و به خاطرش با هر آنچه که دارید بجنگید و بخواهید همه چیز را تا لحظه نزدیک شدن به موفقیت در میدان نبرد رها کنید. جامعه به شکست پاداش نمی‌دهد و شکست‌های زیادی را هم پیدا نمی‌کنیم که در کتاب‌های تاریخی ثبت شده باشند. استثناها آن شکست‌هایی هستند که پُلی برای موفقیت‌های آتی شده باشند. داستان توماس ادیسون هم یکی از آنهاست که یکی از مهمترین کشفیات او اختراع لامپ برق بوده است که قبل از رسیدن به نمونه موفق، ۱۰۰۰ مرتبه امتحان کرد. یک گزارشگر از ادیسون می‌پرسد، «۱۰۰۰ مرتبه شکست خوردن چه حسی دارد؟» و ادیسون اینطور پاسخ می‌دهد، «من ۱۰۰۰ بار شکست نخوردم، لامپ برق اختراعی بود که ۱۰۰۰ مرحله داشت.» خیلی از ما برخلاف ادیسون از شکست خوردن دوری می‌کنیم. درواقع، آنقدر درگیر این هستیم که مبادا شکست بخوریم که دیگر هدفمان پیروز شدن نیست. وقتی قدم‌های اشتباه برمی‌داریم، تفسیرشان می‌کنیم، به انتخاب خودمان آنهایی که به نظرمان اشتباه بوده را در زندگی‌مان اصلاح می‌کنیم. برای خیلی‌ها شکست یک کمبود به شمار می‌رود. این طرز تفکر مثل خیلی چیزهای دیگری که درمورد آنها اشتباه فکر می‌کنیم، نادرست است. اشتباه کردن نه تنها یک حقارت فکری نیست بلکه ظرفیت اشتباه کردن برای شناخت انسان الزامی است. بهترین معلم زندگی وقتی نگاه دقیق‌ترین به بزرگ‌ترین متفکران تاریخ می‌اندازیم، می‌بینیم که میل به شکست خوردن اصلاً فکر جدید یا غیرعادی نیست. از علایق آگوستین، داروین و فروید تا اسطوره‌های ورزشی و تجاری امروز، شکست ابزاری قدرتمند برای رسیدن به موفقیت است.میگناir شکستها بزرگ‌ترین معلمین زندگی هستند اما متاسفانه بیشتر افراد و مخصوصاً فرهنگ‌های محافظه‌کار تمایلی برای تجربه آن ندارند. درعوض آنها انتخاب می‌کنند که محافظه‌کارانه‌تر عمل کرده و هر بار همان انتخاب‌های مطمئن‌تر را دوباره و دوباره تکرار می‌کنند. آنها با این باور رفتار می‌کنند که اگر موجی ایجاد نکنند هیچ توجهی را به خودشان جلب نمی‌کنند؛ هیچکس بخاطر شکست خوردنشان سر آنها داد نمی‌زند چون هیچوقت بیشترین تلاششان را برای کاری که ممکن است شکست بخورد (یا موفق شود) به کار نمی‌گیرند. اما در اقتصاد دنیای امروز، بعضی سرمایه‌داران و کارآفرینان دیگر ترسی از شکست ندارند و به استقبال آن می‌روند. براساس یک مقاله جدید، شرکت‌های بسیاری گزارش موفقیت‌ها و شکست‌های کارکنان را ارزیابی می‌کنند زیرا اعتقاد دارند آنهایی که دچار شکست می‌شوند، از جنگ جان سالم به در برده و الان تجربه‌ای باارزش با خود دارند. مکتب فکری غالب در شرکت‌های در حال توسعه این است که موفقیت بزرگ به ریسک بزرگ وابسته است و شکست مطمئناً یک محصول ناشی از آن است. مجریان چنین سازمان‌هایی برای اشتباهاتشان به سوگ نمی‌نشینند بلکه از آن برای موفقیت‌های آینده استفاده می‌کنند. سریع‌ترین راه به سمت موفقیت نداشتن ترس دربرابر شکست است. رهبران و مدیران برای اینکه کارشان را درست انجام دهند، موفق شوند و شرکت‌هایشان را در عرصه رقابت نگه دارند، می‌بایست هر روز محدوده خود را بزرگتر کنند. آنها باید ایده‌ها، برنامه‌ها، سخنرانی‌ها، توصیه‌ ها، تکنولوژی، محصولات، رهبری، صورتحساب‌های خطرساز و ریسکی ارائه دهند. و همه اینها را باید بدون هیچ ترسی عرضه کنند--بدون ترس از شکست، طرد شدن یا تنبیه. دست یافتن به توانایی‌ها این مسئله برای خواسته‌های شخصی نیز صدق می‌کند، چه غلبه بر یک چالش یا مشکل خاص باشد یا رسیدن به نهایت توانایی‌های خود در همه جنبه‌های زندگی. برای اینکه بهترین خودتان باشید و غیرممکن‌ها را ممکن سازید، نباید از ترس بترسید، باید بزرگ فکر کنید و خودتان را به جلو سوق دهید. وقتی با این طرز فکر درمورد دیگران فکر کنیم، پیشگامان، مخترعین و مکتشفین را در ذهنتان تجسم کنید: آنها شکست را به عنوان قدمی برای رسیدن به موفقیت در آغوش می‌کشند. اما لازم نیست روی بند راه بروید، قله اورست را فتح کنید یا برای رسیدن به این طرز فکر نابینا را شفا دهید. وقتی پاداش موفقیتی بزرگ باشد، استقبال کردن از شکست احتمالی رمز وارد شدن به چالش‌های مختلف است، چه با شروع یک کار جدید بخواهید زندگی‌تان را از نو بسازید یا اینکه برای داشتن رابطه‌ای عمیق‌تر به خودتان اجازه اعتماد کردن به فردی دیگر را بدهید. برای رسیدن به هر هدف باارزش، باید ریسک کنید. توصیه‌ای که در برخورد با ریسک‌ها ارائه می‌شود ساده و سرراست است: باید تصمیم بگیرید این هدف ارزش آن ریسک را دارد یا نه. اگر دارد، دیگر نباید نگران باشید. البته ریسک‌هایتان باید حساب‌شده باشد؛ نباید چشم‌بسته دل به دریا بزنید و امید بهترین نتیجه را داشته باشید. رسیدن به هدف یا دست‌کم به کار گرفتن همه تلاشتان نیازمند آماده‌سازی، تمرین و دانستن مهارت‌ها و داشتن توانایی‌های لازم است. به دست آوردن طرز فکر بی‌باکانه یکی از بزرگترین رازهای موفقیت عمل کردن در منطقه توانایی‌هایتان اما بیرون از منطقه امن‌تان است. بااینکه ممکن است با شکستی بزرگ روبه‌رو شوید، اما امکان پیروزی بزرگ هم برایتان وجود دارد--و به همین دلیل است که ریسک و شجاعت بزرگ پیش‌زمینه آن است. در هر دو حال، درمورد توانایی‌ها، استعدادها و راهکارهایتان بهتر فهمیده و برای چالش بعدی خودتان را قوی‌تر خواهید کرد. اگر به نظرتان خطرناک می‌آید، باید بگوییم بله، ممکن است اینطور باشد. اما راه‌هایی برای راحت‌تر به دست آوردن این طرزفکر بی‌باکانه وجود دارد. اولین آن این است که آگاهانه رویکردی مثبت داشته باشید تا با هر چه هم که روبه‌رو شدید، بتوانید درس‌های آن تجربه را گرفته و به جلو رفتن پیش روید. این حقیقت دارد که همه ذاتاً مثبت‌اندیش نیستند اما می‌توانند در هر مقطعی از زندگی تصمیم به تغییر رویکرد خود بگیرند. خواندن درمورد شکست‌های دیگران و واکنش‌های متعاقب افراد موفق به آن و تکرار این داستان‌های تاریخی برای دیگران در این راه بسیار مفید است. ]]> موفقیت و مدیریت Thu, 06 Jun 2013 08:25:53 GMT http://migna.ir/vdcgn79q.ak9u34prra.html تفاوت های بین آدم موفق و شکست خورده http://migna.ir/vdcc4eqs.2bqms8laa2.html آی‌کیو یا همان ضریب هوشی برای موفقیت در زندگی کافی نیست. مخصوصا در بحث آموزش نمی توان گفت که این آدم های باهوش هستند که همیشه موفق می شوند. به هیچ وجه این طور نیست. شاید خودتان هم در زندگی با افراد باهوشی روبه رو شده باشید که درس و ادامه تحصیل را رها کرده اند و هیچ کسب و کار درستی هم برای خود ندارند. و درست برعکس، افرادی که تصور می کنیم خیلی باهوش نیستند مدارج بالای تحصیلی را طی می کنند و کار و کاسبی خوبی هم برای خود راه اندازی می کنند. چه چیزی این تفاوت را به وجود می آورد؟ • کنجکاوی • اشتیاق • رابطه با دیگران • اعتدال کنجکاویکنجکاوی که کاملا معلوم است، یعنی اشتیاق فراوان برای دانستن و کشف مسایل جدید. این حس به دو روش به موفقیت افراد کمک می کند. اول اینکه به انسان ها کمک می کند تا درک بهتری از قدرت ها و انرژی درونی خود داشته باشند و همچنین بتوانند موقعیت ها را به خوبی تشخیص دهند و از همه استعدادهای درونی خود بهره بگیرند. دوم اینکه، کنجکاوی به انسان کمک می کند تا روشی متفاوت در زندگی پیش بگیرید و تغییرات عمده ای در آن ایجاد کند و مثلا از فقر به ثروت، یا از کسالت به هیجان برسد. این مساله را می توان با نگاهی به زندگی ارسطو اونانیس به خوبی اثبات کرد. هنگامی که او در سال 1992 از ازمیر کنونی به آرژانتین نقل مکان کرد، زندگی اش در مرحله نابودی بود. او تفاوت بین زندگی ثروتمندانه و فقیرانه را به خوبی می دانست. جنگ، همه خانه، زندگی، شغل خانوادگی و آزادی او را از بین برده بود. آرژانتین بهترین محل برای فرار از فقر و رسیدن دوباره به ثروت از دست رفته بود. البته مسیری که برای پیشرفت در نظر گرفته بود چندان هم صاف نبود. او با کنجکاوی خود از اپراتوری تلفن با یاد گرفتن زبان جدید به یکی از بزرگ ترین تاجران دنیا تبدیل شد. اشتیاقاشتیاق را در ابعاد وسیع تر، می توان «غریضه» یا «عشق» تفسیر کرد. حس هایی که به انسان کمک می کنند تا همه انرژی و توان درونی خود را در یکجا جمع کنیم و از آن برای رسیدن به خواسته های خود بهره بگیریم. هنری فورد، موسس کمپانی فورد موتور، علاقه و اشتیاق فراوانی به ماشین داشت. جورج ایستمن، موسس کمپانی ایستمن کداک نیز علاقه وافری به دوربین و عکاسی داشت. بیل گیتس، موسس مایکروسافت نیز عشق فراوانی به کامپیوتر داشته است. در آخر نیز باید به استیو جابز اشاره کرد که به سخت افزار، نرم افزار و دیگر مسایل کامپیوتری علاقه وافری داشت. علاقه داشتن به کاری که می خواهیم آن را دنبال کنیم، نیروی بیشتری برای رسیدن به هدف به انسان می دهد. با علاقه می توان روی امور و پیشرفت مسایل کنترل بهتری داشت و با دیگران نیز ارتباط بهتری برقرار کرد. همان طور که افلاطون در سمپوزیوم خود گفته است: «عشق»، وقتی آن را به طور کامل استفاده می کنید، قدرت بسیار زیادی دارد. این «عشق» است که ذات آن در فعالیت های خوب تفسیر می شود و می توان آن را منبع همه خوشحالی ها و خوشبختی های انسان دانست. عشق قدرت بسیاری دارد، باعث می شود تا با دیگران همکاری کنیم یا دوست باشیم. ایجاد رابطه ایجاد رابطه باعث توسعه دوستی و همکاری می شود و به ما کمک می کند تا اهداف خود را تعقیب کنیم. همچنین باعث افزایش دانش و کاردانی و حمایت عاطفی می شود. در مدرسه، دوستان می توانند با حمایت عاطفی، در انجام کنفرانس ها، به پایان رساندن پروژه ها، انجام تکالیف و امتحانات یکدیگر را کمک کنند. زوج ها می توانند با دادن اطلاعات و دانش لازم در مورد مسایل پیچیده و پروژه های سنگین یکدیگر را حمایت کنند. در محل کار، دوستان با ایجاد حمایت عاطفی و روانی باعث می شوند تا استرس، هیجان های منفی حاصل از شکایات مشتری ها از بین بروند یا در انجام پروژه های کاری به هم کمک می کنند. به طور کلی دوستی و رابطه داشتن با افراد به موفقیت بیشتر افراد کمک شایانی می کند. والدین می توانند مهارت و کاردانی لازم را به فرزندان خود آموزش دهند. معجزه دوستی و همکاری های مناسب را در بسیاری از مشاغل موفق دنیا می توان دید. به طور مثال، باید به موسسان شرکت HP – بیل هولت و دیو پاکارد -، موسسان گوگل – سرگئی برین و لری پیج - و موسسان مایکروسافت – بیل گیتس و پاول آلن اشاره کرد. تعادلکاملا معلوم است، تعادل یعنی افراط نکردن در انجام کارها. آزمندی و زیاده خواهی در زندگی باعث نابودی یک شغل می شود و می تواند منشا بسیاری از بدبختی ها و ناراحتی در زندگی باشد. تعادل در زندگی کلید موفقیت های زندگی است. ]]> موفقیت و مدیریت Sun, 19 May 2013 10:16:20 GMT http://migna.ir/vdcc4eqs.2bqms8laa2.html