پایگاه خبری علمی، آموزشی و تحصیلات تکمیلی میگنا - آخرين عناوين روانشناسی عمومی :: نسخه کامل http://migna.ir/Psychology/GeneralPsycho Mon, 21 Aug 2017 01:16:33 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://migna.ir/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط پایگاه خبری میگنا http://migna.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری میگنا آزاد است. Mon, 21 Aug 2017 01:16:33 GMT روانشناسی عمومی 60 بر سر دوراهی انتخاب روانپزشک یا روان‌شناس؟ http://migna.ir/vdcj8mex.uqevazsffu.html در این مطلب قصد داریم با سوال و جواب هایی که معمولا برای افراد پیش می‌­آید تفاوت ها و وجوه اشتراک این دو تخصص را شفاف سازی کنیم. وقتی فردی با مشکلاتی از نوع بیماری های روانی اعم از افسردگی،اضطراب و…مواجه می شود و در درون خودش احساس ناراحتی می کند باید به روانپزشک مراجعه کند یا روانشناس؟ در بحث بیماری های روانی، مهم تر از هر چیزی، مراجعه حتمی فردی است که دچار ناراحتی روحی شده است. یعنی درست است که هر کدام از روانپزشک ها و روان‌شناسان کارکردهای متفاوتی در خصوص درمان بیمار دارند، ولی بحث ارجح بودن روان‌پزشک به این دلیل است که در مراجعه بیمار به روان‌پزشک علت جسمی بیماری، یعنی مواردی مثل کم کاری تیروئید، مشکلات مرتبط با مغز و صدمات مغزی که باعث به وجود آمدن این مشکلات می شوند رد می شود. کما اینکه انتظار تشخیص این موارد از یک روان‌شناس انتظار نمی رود و اگر بیماری های روانی به دلیل این مشکلات ایجاد شوند مسیر درمان را به کلی تغییر می دهند. از آنجایی که یک روان‌پزشک، دوره پزشکی را گذرانده و با انواع گسترده تری از بیماری‌ها و سایر رشته های پزشکی آشنایی دارد، بهتر می تواند نوع مشکلی که فرد با آن روبرو است را تشخیص دهد. ولی افرادی که معتقد هستند روان‌شناسان بهتر می توانند به بیماران روانی کمک کنند، بر این باور هستند که بیمار ممکن است بیماری خفیف یا متوسطی داشته باشد که نیازی به درمان های دارویی ندارد و در اینجا یک روان‌شناس بهتر می تواند کمک کننده باشد. اما بر اساس ساختار جامعه ما، به دلیل فشار بالای برچسب بیماری روانی که وجود دارد، هر فرد با سختی ها و مشکلات بسیاری برای مراجعه به روان‌پزشک یا روان‌شناس از سوی خانواده و جامعه مواجه می شود و معمولا در مواردی که بیماری هنوز در حالت خفیف یا متوسط قرار دارد، این مراجعه صورت نمی گیرد تا زمانی که علائم بیماری شدت می گیرد و به موارد حادی منتهی می شود. ولی اصل مهم در همه درمان‌ها این است که خود شخص حق دارد انتخاب کند که برای درمان بیماری خود به روان‌پزشک یا روان‌شناس مراجعه کند. همکاری روانپزشک با یک روان‌شناس در چه زمانی ضرورت پیدا می کند ؟ و این همکاری چه نقشی در روند بهبود بیمار دارد؟ هم مراکز تخصصی بیمارستانی و هم مطب های شخصی که روان‌پزشکان در آن مشغول به کار هستند، همیشه حضور یک روان‌شناس را در کنار خود احساس می کنند. به خصوص در مواردی که بیمار علائم خفیف یا متوسطی از بیماری خود دارد و نیاز به درمان دارویی ندارد، یک روانشناس با روان درمانی هایی که انجام می دهد بهتر می تواند به این دسته از افراد کمک کند.مثلا در خیلی از موارد،بیماری که به روانپزشک مراجعه می کند و درمان دارویی دریافت می کند بهبودی پیدا می کند،ولی هنوز علائمی از بیماری در او باقی مانده است،در این شرایط روان درمانی هایی که یک روانشناس انجام می دهد،می تواند بسیار کمک کننده باشد.در بسیاری از مواقع نیز فردی که به روانپزشک مراجعه کرده نیاز به آموزش هایی مثلا در مورد نحوه برخورد با فرزندش، مشاوره های پیش از ازدواج و حل و فصل موقعیت های زندگی روزمره دارد که این موارد معمولا نیاز به همکاری یک روانشناس دارد.البته که یکی از مشکلات جامعه ما ندانستن تفاوت های متخصصان این حوزه اعم از روانپزشک،روانشناس،مشاور و حتی متخصصین مغز و اعصاب و جراحان مغز و اعصاب است و مردم نمی دانند برای چه موضوعی به چه متخصصی در حوزه مربوط به خودش مراجعه کنند و البته همین امر نیز ضرورت همکاری هر چه بیشتر روانپزشکان و روانشناسان و سایر متخصصان این حوزه را بیشتر می کند تا با مشخص کردن حیطه تخصصی خود و ارجاع درست مراجعان به سایر متخصصان به بهبودی هر چه بیشتر بیماران کمک کنند. بیماری که به روانپزشک مراجعه می کند،چه چرخه درمانی را پشت سر می گذارد تا به مرحله بهبودی از بیماری برسد؟ بهر حال در جلسه اول درمان،ارزیابی جامع و همه جانبه از وضعیت بیمار انجام می شود.این ارزیابی معاینه وضعیت جسمی،سابقه بیماری روانی فرد،سابقه بیماری های خانوادگی،سابقه قبلی بیماری های جسمی در فرد،علائم مهم بیماری های جسمی که به موارد روانپزشکی ارتباط پیدا می کنند،سوابق درمان های دارویی،مصرف مواد و ارزیابی شخصیتی خود فرد و خانواده اش است.با این ارزیابی روانپزشک ذهنیتی از مراجع پیدا می کند،با او ارتباط برقرار می کند و ارزیابی می کند که چه کمک فردی می تواند به مراجع خود بکند. بعد از ارزبایی هایی که انجام می گیرد،طرح درمانی متناسب با مشکل بیمار ریخته می شود که مثلا بیمار چه نوع درمان دارویی یا غیر دارویی را داشته باشد. شخصا خیلی از اوقات برای درنظر گرفتن مسیر مناسب درمان از خود بیمار نظرخواهی می کنم.البته مواردی هم هست یک روش درمانی برای بیمار در نظر گرفته می شود،چون در بسیاری از بیماری های روانپزشکی،خط اول درمان،درمان های دارویی است و درمان های دیگر تا مدت ها برای بیمار الزام پیدا نمی کند.اگر درمان دارویی نیاز باشد،حتما آموزش های لازم در این خصوص که چه مدت طول می کشد تا دارو اثر کند، عوارض جانبی آن چیست و زمان و مدت مصرف دارو تا چه زمانی باید باشد،به بیمار داده می شود.ولی در اکثر موارد خود فرد و خانواده وی تصمیم گیرنده نوع درمان هستند.در این چرخه، نوع مراجعه های بعدی بیمار برای پیگیری درمان و در دسترس قرار دادن فردی که بیمار در ساعات مختلف شبانه روز مشکل خود را در مواقع بحرانی با او مطرح کند،لحاظ می شود.یک اصل مهم در روانپزشکی این است که این گروه از متخصصان به افراد بنابر بر تفاوت هایی که دارند کمک می کنند.ما چیزی به نام افسرده نداریم،ما بیماری داریم که به روانپزشک مراجعه می کند و تشخیص بیماری افسردگی می گیرد و هر بیماری که این تشخیص را می گیرد با بیمار دیگر متفاوت است و کمکی هم که یک روانپزشک به آنها می کند باید با هم متفاوت باشد و نباید دو بیمار افسرده را یکسان در نظر گرفت و باید تفاوت های فردی هر بیمار با دیگری را درمان لحاظ کرد. تمایز عمده کار روانپزشکان در درمان هایی که انجام می دهند، دارو درمانی است و البته در بسیاری از مواقع همین مصرف دارو، ترس از مراجعه به روانپزشکان را ایجاد می کند. این باور غلط را چطور می توان در بین مردم برطرف کرد؟ در طول سال های گذشته، باورهای اشتباهی در مورد مصرف دارو در بین مردم کشور ما به وجود آمده است.از جمله اینکه،داروهای روانپزشکی عوارض دارد،این داروها اعتیاد آور است و افراد را به خود وابسته می کند.شاید زمانی این باروها در مورد بعضی از داروهای روانپزشکی درست بوده باشد و افراد تجارب ناخوشایندی از مصرف این دارو ها در خانواده یا خودشان داشته اند،ولی امروزه عمده بیماری های روانپزشکی که در جامعه ما به وفور یافت می شود، مثل افسردگی،اضطراب و وسواس،با داروهایی درمان می شود که عوارض بسیار کمی از خود برجا می گذارد.البته هر فردی پاسخ گویی متفاوتی به درمان دارویی دارد،اما امکانات جدید دارویی این اختیار را به روانپزشک و بیمار می دهد که در صورت مشاهده عوارضی که برای بیمار ناخوشایند است، داروی وی را تغییر دهد تا بیمار احساس ناراحتی کمتری کند.البته که همه این نگرانی ها در بین افراد طبیعی است،ولی مردم باید به این باور برسند که عمده بیماری های روانپزشکی به دلیل تغییر در ساختار شیمیایی مغر اتفاق می افتد و دارودرمانی با تنظیم این ساختارها به بهبود بیماری آنها کمک می کند.مثل فردی که دچار بیماری فشار خون است و با مصرف دارو بیماری خود را کنترل می کند؛فرد افسرده نیز برای بهبود حال خود باید دارو مصرف کند،تنها تفاوت این دو در تظاهرات علائم است که بعضی منشا جسمانی و بعضی منشا روانی دارد.     به نقل از سپیده دانایی ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Sun, 20 Aug 2017 18:18:06 GMT http://migna.ir/vdcj8mex.uqevazsffu.html بازخوانی اختلالات روان‌پزشکی در فیلم‌های سینمایی http://migna.ir/vdchvknk.23nzwdftt2.html روان‌شناسی رشته جالب و پرکاربردی‌ است که این روزها طرفداران زیادی دارد و روز به روز علاقه‌مندان بیشتری پیدا می‌کند و به‌دلیل وجود مخاطبان زیاد، کتاب‌ها و فیلم‌های زیادی در این زمینه نوشته و ساخته می‌شوند. در این مطلب قصد داریم برخی از نام‌آشناترین فیلم‌های روان‌شناختی جهان و اختلالات مطرح‌شده در آنها را به شما معرفی کنیم. با ما همراه شوید.     - جزیره‌ شاتر SHUTTER ISLAND فیلمی روان‌شناسانه به کارگردانی مارتین اسکورسیزی است که در سال ۲۰۰۹ ساخته و در ۱۹ فوریه ۲۰۱۰ اکران شد. در این فیلم لئوناردو دی کاپریو در نقش اول حضور دارد و اقتباسی است از رمانی با همین نام، نوشته دنیس لهان در سال ۲۰۰۳.     • خلاصه داستان: سال ۱۹۵۴ دو مارشال ایالات متحده، تدی دانیلز (لئوناردو دی‌کاپریو) و همکار جدیدش چاک ایول (مارک رافالو)، برای بررسی فرار یک بیمار روانی خطرناک، سولاندو، از بیمارستانی در جزیره شاتر در نزدیکی بوستون با کشتی به این جزیره مسافرت می‌کنند. هنگام ورود به این جزیره تدی با رفتارهای ناخوشایندی از طرف پلیس مستقر در جزیره روبرو می‌شود. او همسر خود را در یک آتش‌سوزی عمدی توسط یک مجرم روانی به نام اندرو لدیس که او هم در همین جزیره نگهداری می‌شود، از دست داده است. رفتارهای غیرعادی رئیس بیمارستان روانی، دکتر جان کاولی(بن کینگزلی)، ادامه می‌یابد. در ادامه او احساس می‌کند همه افراد داخل جزیره به نحوی در یک بازی که صرفا برای وی طراحی شده، بازی می‌کنند. او همچنین تصاویر محوآلودی از همسرش مشاهده می‌کند که به وی می‌گوید سولاندو و همچنین لادیس همچنان در جزیره هستند و از وی می‌خواهد به جستجو ادامه دهد... اختلال مورد بحث: اختلال فراموشی گسستی این اختلال از گروه اختلالات گسستگی است و علائم آن ناتوانی در به یاد آوردن اطلاعات مهم فردی یا در بیشتر موارد اطلاعات آسیب‌رسان یا مربوط به یک سانحه است که با فراموشی معمولی توجیه نمی‌‌شود. این فراموشی غالبا انتخابی یا محدود به یک یا چند رویداد خاص است. این علائم‌ موجب پریشانی یا اختلال بالینی قابل‌توجه در عملکرد اجتماعی، شغلی یا سایر زمینه‌‌های مهم می‌شود. البته اختلال نباید ناشی از آثار فیزیولوژیک مواد (مانند الکل، سوء‌مصرف مواد، سایر داروها) یا سایر بیماری‌های جسمی (تشنج، عوارض ضربه به سر و آسیب مغزی) باشد.   من سام هستم I Am Sam فیلمی درام محصول سال ۲۰۰۱ به کارگردانی و تهیه‌کنندگی جسی نلسونو با نویسندگی کریستین جانسون است. در این فیلم بازیگرانی مانند شان پن، میشل فایفر، داکوتا فانینگ، دایان ویست و ریچارد شیف ایفای نقش می‌کنند.     • خلاصه داستان: سم داوسان، مردی با ناتوانی رشدی و پدر مجرد لوسی است که همسرش آنها را ترک کرده است. او باوجود محدودیت‌هایش، فرد سازگاری است و گروهی حامی از دوستان با ناتوانی‌های رشدی دارد. اگرچه سم محیطی خوب برای لوسی باهوش ایجاد می‌کند، او به زودی متوجه ناتوانی‌های ذهنی سم می‌شود. بقیه بچه‌ها او را به دلیل داشتن پدری «عقب‌افتاده» اذیت می‌کنند و او از پذیرفتن اینکه سم ناتوان است، شرمنده می‌شود.   در آماده‌‌سازی پرونده نگهداری، یک کارمند اجتماعی در جشن تولد لوسی ظاهر می‌شود و او را می‌برد و به سم اجازه 2 بار ملاقات در هفته را می‌دهد. با نصیحت دوستانش، سم یک وکیل خبره به نام ریتا هریسون را به‌کار می‌گیرد و در تلاش برای اثبات به دیگران که او بی‌عاطفه نیست، ریتا داوطلبانه پرونده سم را می‌پذیرد. وقتی این دو با هم کار می‌کنند تا حق پدری سم را پس بگیرند، سم ناآگاهانه در مشکلات خانوادگی ریتا به او کمک می‌کند... اختلال مورد بحث: اختلال عقلانی رشدی اختلال عقلانی رشدی، اختلالی با شروع در دوره رشد و دربرگیرنده کمبودهای عقلی و نواقص انطباقی عملکرد در زمینه‌های مفهومی، اجتماعی و عملی است. برای تشخیص این اختلال برآورده شدن هر 3 معیار زیر ضروری است: 1. وجود کمبودهایی در کارکردهای عقلی مانند استدلال، حل‌مساله، برنامه‌ریزی، تفکر، قضاوت، یادگیری تحصیلی و یادگیری از راه تجربه که از طریق ارزیابی بالینی و فردی آزمون‌های استاندارد هوش تایید می‌شود. 2. کمبودهایی که در زمینه عملکرد انطباقی وجود دارد در غیاب کمک دیگران، موجب شکست در رسیدن به استقلال فردی و مسوولیت اجتماعی براساس ملاک‌های رشدی و اجتماعی- فرهنگی می‌‌شود. این کمبودهای انطباقی موجب محدود شدن عملکرد فرد در یک یا چند فعالیت روزمره زندگی خواهدشد. 3. شروع این مشکلات باید از دوران کودکی باشد.   مادر Mommy فیلمی سینمایی به کارگردانی خاویر دولان، محصول کشور کانادا در سال ۲۰۱۴ است. سراسر فیلم به درگیری‌های عاطفی بین مادر با اختلال شخصیت مرزی و فرزند ناسازگار اشاره دارد. خاویر دولان توانست در جشنواره فیلم کن ۲۰۱۴ با این فیلم جایزه هیات‌داوران را به‌دست بیاورد.     • خلاصه داستان: ماجرای فیلم در کانادا اتفاق می‌افتد، جایی که قوانین تغییر یافته‌اند تا والدین بتوانند بچه‌های ناسازگار خود را به آسانی به نهادهای تربیتی بسپارند و اِستیو (آنتوآن-اولیویه پیلان) یکی از این بچه‌های ناسازگار است. مشکل اِستیوجوان، آمفتامین‌ها و اختلال کم‌توجهی-بیش‌فعالی است. اِستیو، نوجوانی ناهنجار و بی‌ادب، آزاردهنده، خودمخرب و بعضا خطرناک است که یک مادر بیوه مبتلا به اختلال شخصیت مرزی دارد که به‌تنهایی پسر خشنش را بزرگ می‌کند... اختلالات مورد بحث: اختلالات ADHD، اختلال سلوک و اختلال شخصیت مرزی Borderline Personality Disorder یا اختلال شخصیت مرزی با بی‌ثباتی در روابط بین‌فردی و تصور از خود همراه است که اوایل بزرگسالی شروع و در زمینه‌های مختلف با 5 (یا تعداد بیشتری) از موارد زیر نمایان می‌شود: 1. تلاش‌های شتاب‌زده برای جلوگیری از طرد شدن واقعی یا خیالی 2. الگوی بی‌ثبات و بسیار متغیر در روابط بین‌فردی بین دو نقطه نهایی آرمانی کردن و تحقیر کردن 3. اختلال هویت و بی‌ثباتی مشخص در تصور از خود یا خودپنداره 4. تکانشگری در حداقل دو حوزه آسیب‌زا (مانند ولخرجی، رفتار جنسی بی‌مهابا، سوءمصرف مواد، رانندگی بی‌پروا و پرخوری) 5. تهدید، ژست یا اقدام مکرر به خودکشی یا رفتار خودآسیبی 6. بی‌ثباتی عاطفی ناشی از واکنش‌پذیری قابل‌توجه خلق (مانند دوره‌های شدید خلق ملال‌آور، تحریک‌پذیری یا اضطراب که معمولا چند ساعت طول می‌کشد و به‌ندرت بیش از چند روز ادامه می‌یابد.) 7. احساس مزمن پوچی 8. خشم نامناسب و شدید یا اشکال در کنترل خشم (مانند عصبانیت مکرر، خشم پایدار و دعواهای فیزیکی مداوم)   گتسبی بزرگ The GreaGatsby فیلمی به کارگردانی باز لورمن، محصول سال ۲۰۱۳ سینمای آمریکا و استرالیا که بر پایه رمانی با همین نام به قلم اف. اسکات فیتزجرالد ساخته شده است. لئوناردو دی‌کاپریو، توبی مگوایر، کری مولیگان، جوئل اجرتون و الیزابت دبیکی در این فیلم به ایفای نقش پرداخته‌اند.     • خلاصه داستان: نیک (توبی مگوایر) فردی است که برای ادامه زندگی و ایجاد موقعیت‌های جدید شغلی از غرب آمریکا به نیویورک آمده و در مجاورت خانه مرد ثروتمندی به نام جی‌گتسبی (لئوناردو دی‌کاپریو) اقامت کرده و در ادامه شاهد اتفاقات عجیبی در خانه همسایه‌اش می‌شود. گتسبی، هر شب مهمانی‌های پرسروصدا و گران‌قیمتی برگزار می‌کند که مهمانان بسیار زیادی در آن رفت‌وآمد دارند. نیک، نسبت به ورود به این دنیای پرزرق‌وبرق بی‌میل است. در نهایت کارت دعوتی به او داده می‌شود که باعث آشنایی او با گتسبی بزرگ می‌شود. اختلال مورد بحث: اختلال شخصیت نمایشی Histrionic Personality Disorder یا اختلال شخصیت نمایشی با جلب توجه افراطی که اوایل بزرگسالی شروع و در زمینه‌های مختلف با 5 (یا تعداد بیشتری) از موارد زیر نمایان می‌شود، مشخص می‌شود: 1. فرد در موقعیت‌هایی که مرکز توجه نیست، احساس ناراحتی می‌کند. 2. در تعامل با دیگران اغلب رفتار نامناسب اغواگرانه یا تحریک‌آمیز دارد. 3. بیان سریعا متغیر و سطحی هیجانات از او دیده می‌شود. 4. استفاده مداوم از ظاهر جسمی خود برای جلب توجه دارد. 5. ابراز نمایشی، ساختگی و اغراق‌آمیز هیجان دارد. 6. تلقین‌پذیر است. (یعنی به آسانی تحت‌تاثیر دیگران یا شرایط قرار می‌گیرد.) 7. روابطی، صمیمانه‌تر از آنچه واقعا است، برقرار می‌کند.-  - دکتر هانیه زایررضایی - روانشناس بالينيهفته نامه سلامت ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Sun, 30 Jul 2017 11:21:21 GMT http://migna.ir/vdchvknk.23nzwdftt2.html وام هایی که پرز در گشتالت، از پیشینیان خود گرفت http://migna.ir/vdcdjx0o.yt0fn6a22y.html میگنا: همانند بسیاری از دانشمندان، «فردریک سولومان پرز» در نظریه و روند فکری، از بزرگان و پیشینیان زمان خود وام هایی گرفت.اگر بخواهیم به تفکیک زمانی و شخصیتی این تطور را بیان کنیم باید باز گردیم به سال 1927 که پرز برای روانکاو شدن، نزد یکی از شاگردان هورنای، به نام کلارا هاپل رفت. در آن هنگام، فرانکفورت از روان شناسان نام آور گشتالتی مملو بود. پرز بیش از هر چیز در اندیشه های فلسفی خود را وامدار «لورا پرلز» باید حس کند که بعد ها همسر او شد. لورا یکی از دانش آموختگان جوان در آن زمان بود. پرز در فرانکفورت از اندیشه های بزرگانی چون: ورتهایمر، کافکا و کهلر سود جست. پرز آموزش های روان کاوی خود را در وین تکمیل کرد و در طول سال های 1927 تا 1933 در برلین به روان کاوی فرویدی پرداخت. هر چند در انتها پرز بر بسیاری از آرای فروید تازید و گه گاه آنان را رد کرد اما بعضی از مفاهیم فروید را سنگ بنای نظریه گشتالت درمانی خود ساخت. این مفاهیم شامل تاثیر تجربه های کودکی در بزرگسالی و عقیده انقلابی فروید مبنی بر پنهان بودن بعضی از مفاهیم در زیر رفتار های روان رنجورانه و روان پریشانه است. افراد دیگری نیز بر پرز تاثیر گذاشتند. این تاثیرات شامل فنون فعال فرنزی و تاکیدش بر تقابل، شیوه خلاق یونگ و دید کل نگرانه آدلر می شود. افراد زیادی پرز را روانکاوی کردند. به کنار از هاپل که بیان شد، پرز به مدت یک سال توسط هارنیک روان کاوی شد. هارنیک به شدت خشک و منفعل بود و به قول پرز در یک سالی که توسط او روان کاوی می شد، هارلیک به ندرت کلماتی را به زبان آورده بود. پرز بعد از تجربه ناموفق هارلیک، به روان کاوی توسط «رایش» رو آورد. شاید این آشنایی بزرگترین اتفاق و تحول در زندگی پرز بود و مشخصا بیان کرد که رایش شاید تنها کسی بود که می شد به واقع به او اعتماد کرد.پرز از سال 1931 خود را برای روان کاوی شدن به رایش سپرد و تا زمان ترک آلمان توسط رایش به دلایل سیاسی یعنی به سال 1933، تحت روان کاوی او بود. هر چند گاها رایش را در لبه هوشمندی و جنون می بینند اما حضورش برای پرز بسیار موثر افتاد. پرز بیان می کرد که بالاخره شخصی را یافته که می توان به او اطمینان کرد و با او حرف زد. رایش چندان با روان کاوی سنتی میانه خوبی نداشت و گفتار درمانی و به تعبیری تداعی آزاد را سودمند نمی دانست. رایش بیشتر به مفهوم «جوشن بدنی» معتقد بود. جوشن بدنی در نظریه رایش به معنای انباشت انرژی و انقباض ها است که در انتها تبدیل به یک سپر دفاعی روان رنجورانه می شود. پرز دانش رایش را در مورد زبان بدن می ستود و مشخصا بعد ها تاکید گشتالت درمانی پرز بر درک تجراب بدنی، تا قسمتی بر این موضوع استوار است. تاثیر عمیق دیگری که بر رایش متصور است، تاثیر «جان اسموتز» است. او نخست وزیر افریقای جنوبی بود که کتاب او، «کل نگری و تکامل» تاثیر زیادی بر پرز گذاشت. نه تنها بر پرز بلکه بر عموم افراد در افریقای جنوبی نفوذی فراگیر داشت. از دید اسموتز، انسان و جهان در ذات کلیت مند هستند.یعنی آن چه برایشان واقعیت دارد، کل است و با کل معنا پیدا می کنند. کل ها را می آفرینند و با کل ها در ارتباط هستند. بعید نیست که دید پرز در زمینه چرخه بستگی متقابل میان ارگانیسم و محیط برآمده از آراء اسموتز باشد. در نتیجه گشتالت درمانی، تلفیقی از آرای فروید، اسموتز، روان شناسی گشتالت، نظریه میدانی ورتهایمر، رایش و اندیشه های اصیل پرز است. منبع: بنیاد های روان شناسی گشتالت – سیری در مبانی و مفاهیم عمده روان درمانی – فردریک پرز، کلادیو نارنجو *ميلاد زارعي ]]> روانشناسی عمومی Thu, 06 Jul 2017 03:30:00 GMT http://migna.ir/vdcdjx0o.yt0fn6a22y.html دانستنی‌های عجیب از روانپزشکی قرن نوزدهم http://migna.ir/vdcevw8e.jh8z7i9bbj.html بیماری روانی در گذشته باعث بدنامی و بی آبرویی بود، به طوریکه بیماران روانی را شکنجه می کردند، آنها را به زندان می انداختند و در شرایط غیر انسانی و در مکان های نامناسب نگهداری می نمودند. همراه با آغاز قرن نوزدهم تعداد بیماران روانی افزایش یافت و به موازات آن پژوهش های مختلف نیز در این زمینه بسط و گسترش پیدا کرد. پژوهشگران تلاش می کردند تا این نوع از بیماران هم به حق خود در زمینه ی درمان دست یابند و با آنها رفتار انسانی صورت بگیرد. در این گزارش با دانستنی های جالب درباره تلاش های علمی در زمینه روانپزشکی و تعداد اندک افرادی که سعی می کردند تا به بیماران روانی کمک کنند آشنا خواهید شد. تیمارستان ها و درمانگاه های روانی با آغاز قرن نوزدهم تعداد جمعیت کره زمین به شکل قابل توجهی بیشتر شد و شهرها مملوء از جمعیت شدند و به تدریج بیماری روانی از یک "مجازات خداوند" به یک "مسئله اجتماعی" تغییر ماهیت داد. جوامع در پاسخ به چنین شرایط ویژه ای به ساخت بیشتر مؤسسات درمانی روی آوردند. برای مثال در انگلستان تعداد بیماران از ۱۰ هزار نفر در سال ۱۸۰۰ میلادی به دهها هزار برابر در سال ۱۹۰۰ میلادی افزایش یافت. روند رو به رشد مبتلایان به بیماری های روحی و روانی دلایل مختلفی داشت که از جمله آنها پیشرفت صنعتی جوامع و فشارهای ناشی از آن و جمعیت زیاد جوامع بود. کاهش آستانه تحمل مردم از یک سو و رشد قارچ گونه ی مؤسسات و کلینیک ها روانشناسی از سوی دیگر، مساوی با حقیقت تلخ شکنجه ی بیماران و بدرفتاری با آنها بود. بازار پژوهش ها و تحقیقات روانشناسانه گرم شد     در قرن نوزدهم تمایل افراد برای تحصیل و تحقیق در روانشناسی افزایش یافت. آنها می خواستند بدانند که چرا برخی از آدم ها به بیماری های روانی مبتلا می شوند. از جمله این افراد «توماس ویلیس» دانش آموخته آکسفورد بود، او اولین بار اصطلاح نورولوژی (علم اعصاب) را به کار برد و سعی کرد تا کارکردهای ذهنی هر یک از اجزای مغز را توصیف و تبیین کند. ویلیس فرضیه خود را چنین مطرح کرد که دستگاه عصبی مرکزی بر فرآیندهای خاصی مرتبط با ارواح حیوانی و یا واسطه های شیمیایی بین جسم و مغز تکیه دارد. یک پزشک دیگر به نام آرچیبالد پتکارین که در هلند در باب درمان بیماران روانی تحصیل کرده بود، در همان وقت می گفت که بیماران روانی از افکار نادرست و اشتباه ناشی از فعالیت های پرنوسان و پرهرج و مرج "ارواح حیوانی" ناآرام رنج می برند، که بر روی عضلات تأثیر میگذارد و باعث حرکت های نامتعادل جسمانی در فرد می شود. اما امروزه می دانیم که در مغز "ارواح حیوانی" وجود ندارد، و آنچه منجر به آشفتگی های روانی می شود اختلال در توازن شیمیایی مغز است. اختلالات عصبی و حلقه ی مفقوده ارتباط تنگاتنگ بین روان و جسم     امروزه وقتی کسی از اضطراب و اختلال عصبی رنج می برد، می توان از طریق آن به بالارفتن فشار خون، مشکلات قلبی، تنگی نفس و... نیز پی برد، زیرا ارتباط تنگاتنگی بین جسم و روان وجود دارد. برای مثال فردی به طور ناگهانی دچار حملات تپش و تنگی نفس میشود، و پزشک اورژانس پس از گرفتن نوار قلب و معاینه به آنها می گوید: «مشکل از قلب شما نیست بلکه از اعصاب و روان شما است.» اما در قرن نوزدهم اختلالات عصبی تنها نشانه ای از اعصاب شکست خورده، فروپاشی و خستگی عصبی بود و پیامدهای اختلالات عصبی جسم را در برنمیگرفت. اختلال عصبی فقط منجر به افسردگی و خلأ، وسواس، رکود، بی تفاوتی، اضطراب و ..میشد که آن هم فقط گریبانگیر طبقه ی مرفه جامعه را میگرفت. بنابراین برای ثروتمندان با چنین مشکلی مطب های خاصی در نظر گرفته شده بود. ژان ایتن اسکیرول، پیشگام برخورد انسانی با "مجنون ها"   قرن نوزدهم شاهد تعداد زیادی از دانشمندانی بود که تلاش می کردند تا  برای علل و اسباب بیماری های روانی پاسخی بیابند. اغلب پزشکان بر این باور بودند که جنون و دیوانگی نقص در عقل و عدم قدرت تشخیص عقلانی آنچیزی است که رخ می دهد. همراه با افزایش بحث و پژوهش خانم "ژان ایتن اسکیرول" با فرضیه خود ظاهر میشود. او سعی می کند تا مونومانی (دیوانگی در یک موضوع و مشغولیت فکری بیمارگونه به یک موضوع خاص را) تفسیر و تحلیل کند. او بر این باور بود که جنون به معنای نبود عقل نیست بلکه به تفاوت های ادراکی و طرز تفکر متفاوت بیماران روانی بازمی گردد. او یافته های خود را اساس پژوهش در زمینه ی شناخت بیماری "پارانویا" قرار داد. خانم ژان اتین نخستین کسی بود که توصیف بالینی از بیماری های روانی را با تحلیل های آماری ترکیب کرد. او از جمله پیشگامان برخورد انسانی در درمان بیمارانی بود که مجنون اطلاق می شدند.  شرایط نامساعد بیماران روانی هند در زمان استعمار   بریتانیا کشورهای زیادی را در سراسر جهان تحت استعمار خود قرار داد. هند یکی از آنها بود. در قرن نوزدهم تعداد بیماران روانی در اروپا و ایالات متحده ی آمریکا و همینطور هند افزایش یافت.   استعمارگران خود را برتر از بومیان و ساکنان اصلی هند می دانستند و تمایلی برای تقسیم خدمات عمومی مساوی با آنها نداشتند. به همین دلیل بیماران روانی هند به مؤسسات عمومی با حداقل امکانات زندگی یک انسان منتقل میشدند. یک جراح به نام "هاچینسون" علیه چنین شرایطی شورید و گزارشی را به بازرس کل فرستاد و از شرایط غیرانسانی نگهداری بیماران روانی در هند انتقاد کرد. او نیاز به مکان هایی بزرگتر با امکانات بیشتر را خواستار شد. او توضیح داد که چنین مکان هایی در حال حاضر پر از جمعیت هستند و در یکی از آنها تعداد بیماران از ۱۳۸ نفر به ۱۵۱ نفر افزایش یافته است. او نوشت که این مؤسسات مکان مناسبی برای نگهداری انسان ها نیستند. هاچینسون از جمله افرادی بود که تلاش خود را برای فراهم کردن زندگی شرافتمندانه برای بیماران روانی مبذول داشت. فرنولوژی یا جمجمه شناسی   یک پزشک اتریشی به نام "فرانز جوزف گال" مؤسس و مبدع علم اعصاب نوین بود. او علم فرنولوژی (Phrenology) را پایه گذاری کرد. این علم رابطه ی بین شخصیت افراد و جمجمه آنها را  بررسی می کند. او می گفت شکل جمجمه روی سلوک و رفتار افراد اثر میگذارد. او در این راستا جمجمه بین هنرمندان و ورزشکاران را مورد واکاوی و مقایسه قرار داد. اما تحقیقات او یک مشکل داشت. فرانز فقط بر یک نوع رفتار استناد می کرد و  و فقط بر حالت هایی که با فرضیه او همخوانی داشت تمرکز کرده و سایر جوانب را نادیده می انگاشت. با این حال او اساس پزشکی اعصاب در دوران مدرن را پایه ریزی نمود.   دوریتا دیکس     خانم "دوریتا دیکس" رنج های بیماران روانی را در درمانگاه ها و زندان های  قرن نوزدهم به خوبی درک کرد. او تلاش کرد تا وحشی گری ها را افشا کند. و پس از مبارزه در بوستون حمایت همپیمانان قوی همچون کشیش "ویلیام إلری چانینگ" را به دست بیاورد. او در سال ۱۸۴۱ میلادی به سراسر ماساچوست سفر کرد و شرایطی را که بیماران در آن به سر می بردند را مورد تحقیق و بررسی قرار داد. او دریافت که بیماران روانی در قفس ها، خزانه های آب، و با دست های زنجیر شده با قفل های بزرگ زندگی می کنند. همه ی آنها عریان و لخت بودند و با ضربات شلاق بر رنج های آنها افزوده میشد. در آغازین روزهای ژانویه ی ۱۸۴۳ او درخواست بودجه ی بیشتری را برای این مؤسسات نمود. با این وجود او تنها صدایی بود که فریاد می کشید تا مهر و محبت مردم را نسبت به بیماران روانی جلب کند. اما او تسلیم نشد و سرانجام زحمات و تلاش های او دولت را برآن داشت تا قانونی را وضع کند که به موجب آن  کلینیک ها و مراکز روان درمانی از بودجه ی بیشتری برخوردار شوند. او خواستار ارتقای کیفی سطح زندگی بیماران بود. این درحالی بود که مردم در آن دوران با بیماران روانی همچون حیوانات رفتار می کردند، اما دوروتیا صدای آنها شد و به خاطر آنها جنگید. - وبسایت تابناک با تو ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Sun, 25 Jun 2017 10:09:46 GMT http://migna.ir/vdcevw8e.jh8z7i9bbj.html قلدری در نوجوانان http://migna.ir/vdcaeiny.49nwa15kk4.html به گزارش میگنا قلدری نوعی سوء استفاده است. اولونوس (1978) قلدری را به عنوان استفاده منظم از پرخاشگری فیزیکی یا روانی توسط یک یا چند کودک علیه همسالان خود تعریف کرده است. انواع قلدری شامل زبانی (مانند اسم گذاشتن، مسخره کردن، تهدید کردن، غیبت کردن یا پراکندن شایعه)، فیزیکی ( مانند کتک زدن، مشت زدن، هل دادن، دزدیدن )، اجتماعی (مانند نادیده گرفتن، جداسازی یا محروم کردن شخص از فعالیت‌های اجتماعی)، فیزیولوژیکی( مانند تعقیب کردن، دست انداختن، آزار و اذیت کردن یا ترساندن) و سایبری( مانند قلدری از طریق دستگاه‌های الکترونیک؛ پیامک دادن، ایمیل فرستادن، پیام شخصی فرستادن، ارسال پست در رسانه‌های اجتماعی یا آپلود تصاویر مستهجن و توهین‌آمیز). مردم به این علت نسبت به دیگران قلدری می‌کنند چون می‌خواهند احساس محبوبیت کنند، حسود هستند، می‌خواهند احساس قدرت کنند، احساس تهدید می‌کنند، می‌خواهند از مشکلات‌شان فرار کنند و احساس تزلزل می‌کنند. قربانی ، مجرم و شاهدان قلدری ممکن است از عواقب طولانی مدت این عمل رنج ببرند که این عواقب شامل اثرات مخرب بر سلامت جسمی، روانی و اجتماعی فرد میباشد.به همین دلیل باید به نوجوانان آموزش داد تا بتوانند در مقابل قلدری بایستند. یکی از نکات مهم این است که باید به نوجوان آموخت زمان‌هایی هست که باید قلدربازی را نادیده بگیرند، زمان‌هایی نیز باید واکنش نشان دهند و زمان‌هایی هم هست که باید فردی بالغ را در جریان بگذارند. دانستن تفاوت این موارد حائز اهمیت است. ارزیابی کلمات و اعمال فرد قلدر می‌تواند در تصمیم‌گیری نوع رفتار به نوجوان کمک کند. • قلدرهایی که فقط می‌خواهند با رفتار خود نوجوان را خشمگین کنند را باید نادیده‌ بگیرند. • در مقابل اعمال و گفته‌هایی که خصومت‌آمیز یا تهدیدآمیز نیستند باید واکنش نشان دهند. قلدرها اهداف راحت را ترجیح می‌دهند، نه افرادی که در مقابلشان می‌ایستند. اگر موضع بگیرند و واکنش نشان دهند، ممکن است عقب بکشند و بی خیال شوند یا ممکن است طرف مقابل خود را امتحان کنند که آیا کم می‌آورد یا خیر. وقتی فردی قلدر قصد امتحان کردن نوجوان را دارد، نوجوان میتواند حاضر جواب باشی واز جواب‌هایی مثل «درست نیست» یا «بس کن این دروغا رو» استفاده کند . • اگر امنیت جسمانی ‌نوجوان در خطر است فورا باید به یک فرد بالغ قابل اعتماد خبر دهد. - منبع : کتاب کار روشهای پیشگیری از قلدری و زورگویی در نوجوان . نویسنده : ریچل کاسدا لمن. مترجم : مریم زینالی – دکتری روانشناسی عمومی ]]> روانشناسی عمومی Tue, 25 Apr 2017 18:01:35 GMT http://migna.ir/vdcaeiny.49nwa15kk4.html رفاقت به روایت مزلو http://migna.ir/vdchqznk.23nv-dftt2.html ميگنا: انسان‌ها نیازهای متنوع و متعددی دارند. برخی نیاز دارند به دیگران محبت کنند و عده‌ای نیاز دارند لباس‌های گرانقیمت بپوشند. افرادی احساس نیاز می‌کنند که به قله اورست صعود کنند. برخی دیگر نیاز به سرودن شعر دارند. برخی نیاز دارند تنبیه شوند و برای رسیدن به این نیاز ممکن است مرتکب جرم شوند. تعدادی از انسان‌ها نیاز دارند هر بار به شیئی دست می‌زنند، دست خود را بشویند. عموم مردم به آب و غذا نیاز دارند. برخی نیاز دارند روزی 10 ساعت بخوابند، برعکس، نیاز برخی مردم به خواب حداکثر 6 ساعت در شبانه‌روز است. ملاحظه می‌کنید نیازها تا چه حد متنوع است. شاید به تعداد همه موجودات زنده، نیاز وجود داشته باشد. برخی نیازها در بررسی کلی، جنبه بهنجار دارند، ولی تعدادی از نیازها جنبه بیمارگونه دارند (مانند نیاز یک فرد وسواسی به شستشوی دست‌ها) و برخی نیازها هم جنبه تبهکارانه دارند، مانند نیازی که برخی افراد برای قانون‌شکنی حس می‌کنند. ابراهام مزلو، روان‌شناس آمریکایی، کوشید نیازهای طبیعی و بهنجار انسان را طبقه‌بندی کند تا شناسایی آنها آسان‌تر و امکان رسیدن به یک فرضیه درباره نیازهای طبیعی هم فراهم شود. به این ترتیب او 6 طبقه از نیازهای بهنجار را شناسایی کرد.     نیازهای فیزیولوژیک در پایین‌ترین پله، نیازهای فیزیولوژیک درجه 1 قرار گرفته است. اگر این نیازها برآورده نشود، موجب از دست رفتن زندگی می‌شود. از جمله این نیازها باید اشاره کرد به نیاز به هوا، آب، خوراک، استراحت و خواب. در پله بعدی نیازهای فیزیولوژیک در درجه دوم قرار دارد. اگر این نیازها برآورده نشود، گرچه موجود زنده باقی می‌ماند، اما زندگیِ گونه او به خطر می‌افتد. نیاز جنسی، نیاز به رفع کنجکاوی و رفع ملال به وسیله تحرک و ورزش از این جمله است. پاسخ بشر به کنجکاوی راجع به محیط اطرافش باعث شد دنبال کشف نقاط دیگر باشد و در نتیجه گونه بشر در سراسر جهان پراکنده شد. کودکان با بازی‌هایی مانند پریدن و دویدن و قایم‌باشک، قوای حرکتی و حسی خود را تقویت می‌کنند و با بازی‌هایی از قبیل مدرسه‌بازی، میهمان‌بازی و دکتربازی برای ایفای نقش‌های آینده خود در جهان آماده می‌شوند. در گونه‌های جانوری دیگر نیز چنین است. برای نمونه، یک بچه گربه پس از اینکه شیر خورد و استراحت کرد، تمایل به بازی و جست و خیز دارد. او عضلات و حواس پنجگانه خود را تقویت می‌کند و برای شکار کردن آماده می‌شود. با بالا رفتن از درخت یا رفتن به لب بام می‌خواهد به آنچه بیرون از خانه می‌گذرد، آگاه شود. به این ترتیب او برای ایفای نقش خود به‌عنوان یک گربه بالغ آماده می‌شود. نیازهای مربوط به ایمنی و دوری از خطر پله بعدی، مربوط به امنیت و دوری از خطر است. جانوران برای خود لانه می‌سازند یا در غارها ماوا می‌گیرند. آنها به این ترتیب از آسیب سرما و گرما و جانوران دیگر مصون می‌مانند. انسان شب‌ها به خانه می‌رود و هنگام استراحت در و پنجره را می‌بندد. شهرها نیروی پلیس و آتشنشانی و کشورها ارتش دارند. همه این موارد برای تامین امنیت و مصون ماندن از خطرات است. آنچه تا کنون گفته شد، بیشتر با نیازهای مادی ارتباط دارد، اما پله‌های بعدی به موضوعاتی فراتر می‌پردازند. نیاز به عشق، پیوستگی، دوست‌ داشتن و دوست داشته شدن طبقه بعدی از نیازهای بهنجار، نیاز به عشق و پیوستگی است. انسان تمایل دارد مورد عشق و علاقه قرار بگیرد و در مقابل، او هم محبت و عشق به دیگران نشان دهد. کودکی که غذا خورده، استراحت کرده، به بازی هم پرداخته و سرپناه امنی هم دارد، نیاز به پیوستگی به دیگران، دوست داشتن و دوست داشته شدن را احساس می‌کند. او مشتاق عشق پدر و مادر است. دوست دارد شبیه دیگر همسالان خود رفتار کند تا او را بین خود بپذیرند. او کسانی را که مثل خودش هستند از خود می‌داند و کنارشان احساس تعلق و پیوستگی می‌کند. اگر این نیاز در محیط خانه و مدرسه برآورده نشود، آن‌گاه کودک و نوجوان مستعد پذیرفتن دوستی‌هایی می‌شود که به صلاح او نیست. عضویت در گروه‌های قانون‌شکن و دوستی‌های خیابانی از این جمله است.   طرفداران متعصب تیم‌های ورزشی عموما افرادی هستند که به وسیله تعلق به جمع هواداران آن تیم احساس پیوستگی می‌کنند و تشویق طرفداران دیگر تیم برای آنها به معنی دوست داشته‌شدن است و عشق خود را نیز نثار بازیکنان می‌کنند. اشکال کار این است که آنها جهان را به صورتی دوقطبی می‌بینند؛ یعنی افرادی که مانند من هستند، مانند من فکر می‌کنند و به رنگ خاصی توجه دارند، خوب‌اند. در مقابل، کسانی که مانند من نیستند یا مثل من نمی‌اندیشند یا رنگ دیگری را می‌پسندند، غیرخودی و بد هستند. ریشه بسیاری از اختلاف‌ها در جهان همین تفسیر ساده‌اندیشانه دوقطبی و به معنی انحراف در پله چهارم سلسله مراتب نیازهای بهنجار انسان است. نیاز به احترام و عزت نفس پله بعدی، نیاز به احترام و عزت نفس است. زمانی که نیاز انسان به عشق و پیوستگی هم برآورده شد، شخص می‌خواهد مورد احترام دیگران قرار بگیرد. زمانی که دیگران به فرد احترام گذاشتند، او احساس می‌کند فرد شایسته و مفیدی است و در نتیجه عزت نفس او افزایش می‌یابد. دستاوردهای افراد، راه کسب احترام است. این دستاوردها می‌تواند گرفتن بالاترین نمره در امتحان باشد، یا تهیه خوشمزه‌ترین غذاها به وسیله کدبانو، دستیابی به رکورد جدید از سوی یک ورزشکار یا انجام دادن مسوولیت شغلی به نحو احسن.   در برخی افراد، نیاز به کسب دستاورد جنبه افراطی به خود می‌گیرد. این گروه معتاد به کار می‌شوند و دیگر نتایج کار برایشان مهم نیست، بلکه خودِ کار اهمیت می‌یابد. آنها به سرگرمی، گذراندن اوقات با خانواده و ملاقات با دوستان بی‌توجه می‌شوند. کارمندی که تا ساعت 12شب بدون دریافت اضافه کار در اداره به کار می‌پردازد، یا خانم خانه‌داری که در میهمانی دوستانه 8 نوع غذا تهیه کرده و به اندازه‌ای سرگرم پذیرایی از میهمانان است که وقت نشستن نزد آنها را ندارد، از جمله معتادان به کار هستند. نیاز به خودشکوفایی   و سرانجام، در راس هرم، نیاز به خودشکوفایی وجود دارد؛ یعنی محقق کردن آنچه خداوند در فطرت پاک انسان به ودیعه گذاشته است. افراد خودشکوفا انگشت‌شمار هستند. مزلو در بررسی نزدیک به 3 هزار نفر، فقط به اندازه انگشتان دستان، افراد خودشکوفا یافت. افراد خودشکوفا زندگی را به صورت معجزه‌ای همیشگی می‌بینند. برای آنها رویدادهای کوچک زندگی هم شادی‌آور است. این افراد در وزش نسیم، رقص برگ‌های خزان، بارش باران و دمیدن خورشید زیبایی را می‌بینند. انسان‌ها، دیگر آفریده‌های جاندار خداوند و همه مظاهر آفرینش را با احترام و عشق می‌نگرند. قادر به همدلی با همه موجودات زنده هستند. در جریان جویبار، رمزی از زندگی و حرکت را درمی‌یابند. در آسمان پرستاره شب عظمت و زیبایی زندگی را حس می‌کنند و می‌کوشند با کشف روابط بین رویدادها به دانش و با آفرینش روابط جدید بین پدیده‌ها به زیبایی هنر دست یابند. این افراد دانشمند، هنرمند، مصلح اجتماعی، فیلسوف انساندوست، آموزگار مهربان و مادر کدبانوی خانه هستند.   آنها همان همسایه ما هستند که در زمستان دغدغه غذا و پناهگاه پرندگان و گربه‌ها را دارد، همان کارگری هستند که تا جنس بی‌عیب تحویل ندهد، احساس رضایت نمی‌کند. حافظ، فردوسی، بتهوون، گاندی، گالیله و رازی از جمله این افراد هستند. آنها خداوند، زیبایی، عظمت، دقت و سادگی و ظرافت را بر ما آشکار می‌کنند و به درستی در راس هرم سلسله مراتب نیازهای بهنجار جای گرفته‌اند. - - دکتر فربد فدائی- روان‌پزشک، عضو هیئت‌مدیره انجمن علمی روان‌پزشکان ایران -هفته نامه سلامت ]]> روانشناسی عمومی Sat, 25 Feb 2017 03:38:39 GMT http://migna.ir/vdchqznk.23nv-dftt2.html سندروم علاقه به درب های باز http://migna.ir/vdcgwz9t.ak9zz4prra.html open doors syndrom مردي را مي شناسم که سه کانديدا براي ازدواج دارد و مي تواند تصور کند که با هر يک از آنها تشکيل خانواده بدهد. با اين حال او جرات انتخاب ندارد. به اين خاطر که انتخاب يکي به معناي کنار گذاشتن دو تاي ديگر براي هميشه است! مادري فرزندش را به کلاس شنا، پيانو، ژيمناستيک، نقاشي، سفالگري و زبان مي فرستند. حتي خود مادر هم مي داند که امکان ندارد فرزندش در همه موفق شود اما فکر ميکند شايد روزي به کارش آمد. همه ما سعي مي کنيم تا جايي که ممکن است تمام گزينه ها را باز باقي بگذاريم. اما معمولا هيچ کدام را هم به نتيجه نمي رسانيم و مقدار زيادي زمان و انرژي هدر مي دهيم. به همين خاطر است که امروزه با اين گزينه هاي زيادي که داريم معمولا از قديميها عقبتر هستيم. دو رفتارشناس با اختراع يک بازي کامپيوتري که اين شرايط را تقليد مي کند اين رفتار غيرمنطقي را مطالعه کردند. بازي به اين صورت است که در ابتداي بازي با سه درب مواجهيد. که با کليک کردن، در، باز شده و وارد اتاقي مي‌شويد. در اتاق مي توانيد با کليک کردن داخل اتاق امتياز به دست بياوريد يا با کليک کردن روي درِ داخل اتاق به اتاق ديگري برويد. بايد حواستان باشد که تعداد محدودي مي توانيد کليک کنيد(زمان و انرژي محدود در زندگي). و اگر درِ اتاقي را باز کرده باشيد و به آن نرويد به تدريج درش بسته مي شود( از دست دادن يک گزينه به تدريج با بي توجهي). در مجموع سه اتاق بيشتر وجود ندارد و بازي طوري طراحي شده که يکي از اتاقها به طور متوسط امتياز بيشتري نصيب شما مي کند. بهترين استراتژي اين است که پس از بررسي چند گزينه محدود، در اتاقي بمانيم و مابقي کليکها را مصرف کنيم که به طور متوسط بيشترين امتياز را مي دهد. اما رفتار کاربران متفاوت بود: آنها سراسيمه تا جايي که مي توانستند درهاي بيشتري را باز مي کردند و زماني که دري در حال بسته شدن بودن سعي مي کردند با صرف يک کليک آن را باز نگه دارند. اين رفتار حتي زماني که جريمه باز نگه داشتن يک در بيش از يک کليک شد، تغييري نکرد. وقتي از آنها پرسيده شد که چرا اين کار را مي کنند؟ آنها پاسخ مي دادند: ممکن است در آينده به دردم بخورد. در صورتي که آنها هرگز به آن آينده نمي رسيدند و قبل از آن که بتوانند از آن اتاق آن طور که بايد استفاده کنند کليکهايشان تمام مي شد. روانشناسان اما نتيجه گرفتند دليل اصلي باز نگه داشتنِ در اين است که افراد نمي خواهند سختي و دردِ بسته شدن يک در را تحمل کنند.ما همواره مي خواهيم در آنِ واحد کارهاي زيادي را بکنيم، از هيچ امکاني نمي گذريم و مي خواهيم همه گزينه ها را با هم داشته باشيم. اين امر به سادگي مي تواند موفقيت ما را نابود کند. بايد ياد بگيريم درها را ببنديم حتي اگر اين کار برايمان سخت باشد. تحليل و تجويز راهبردي: اين مساله هم در زندگي شخصي مصداق دارد؛ هم در اداره سازمان و هم در کشورداري. در هر سه زمينه مي‌بينيم که خانواده‌ها، مديران سازمانها و مديران ارشد کشور نشانه‌هاي اين سندروم را دارند. همه مي‌خواهند تا جاي ممکن تمام گزينه‌ها، فعال باشد. اصولا يکي از آموزه‌هاي تفکر استراتژيک اين است که بايد دايره انتخابها را وسعت داد و بايد گزينه‌هاي متعدد داشت اما اين تعدد هم مرز و محدوديت دارد. اگر تعداد گزينه‌ها بالا رفت، توان تحليلي و همچنين منابع فعال نگه داشتن آن گزينه‌ها، پراکنده و غيرموثر مي‌?شود. پس چه بايد کرد؟ خلوت کنيد و تمرکز! آن گاه به 4سوال پاسخ دهيد:‌ الف: من مي توانم همزمان چند گزينه را به صورت بهينه فعال نگه دارم؟‌ ب) گزينه هاي به وضوح بهينه کدامند که همان اول انتخاب کنم و گزينه هاي به وضوح نابهينه کدامند که همان اول حذف کنم؟ کارهايي که در زندگي نبايد انجام دهي را بنويس. يک بار خوب فکر کن و تصميمت را بگير که سراغ چه چيزهايي، حتي اگر فرصتش بود، نروي! ج) از بين گزينه هاي (دربهاي باز) باقيمانده چه تعداد را با چه معيارهايي بايد ببندم که به ميزان تعداد گزينه هاي مطلوب (دربهاي باز) برسم؟ د) و از همه مهمتر الان بايد روي کدام گزينه ها، «متمرکز» شوم و کدام گزينه ها را صرفا به عنوان يک کار جانبي فعال و باز نگاه دارم؟ به خاطر بسپاريم: بيشتر درها ارزش وارد شدن ندارند،حتي اگر به نظر برسد چرخاندن دسته در بسيار ساده است. آفرینش ]]> روانشناسی عمومی Thu, 09 Feb 2017 10:43:25 GMT http://migna.ir/vdcgwz9t.ak9zz4prra.html چرا فروید هیپنوتیزم را به کناری نهاد؟! http://migna.ir/vdcf0xdj.w6dxxagiiw.html میگنا: هیپنوتیزم نه خواب است و نه بیداری. شاید میانه این دو مفهوم را بتوان آرامشی ژرف برای ذهن نام نهاد. آرامشی که به نوعی خودآگاه، به روان و هیپنوتیزور اجازه دخول به ناخوداگاه را می دهد، اما به شرط حضور ضمیری آگاه در ورای خلسه حتی در زیرین ترین لایه آن. مفهوم و واژه هیپنوز، با سایه و گاه خرافاتی آمیخته شده است. پیش از آنکه به فروید و محتوای هیپنوزش بپردازیم، خالی از لطف نیست که کمی از هیپنوتیزم بگوییم. همان طور که میدانید، مفهوم هیپنوز را می توان از هزاران سال پیش تا کنون تعقیب کرد. از زمان مصر باستان و اگر پیش تر بیاییم از هند در زمان قدیم. هیپنوتیزم چیزی جدا و گسیخته از ریلکسیشن و مراقبه نیست. چیزی که هیپنوز را متفاوت می کند، اثر درمانی خاص است که بیشتر مواقع به راهنمایی یک هیپنوتراپ نیاز دارد. فرد می تواند در خود هیپنوتیزم، خود را هیپنوتیزم کند اما در اختلالات و مشکلات عمیق تر، جستجو در ناخودآگاه و شکست مقاومت های احتمالی نیاز به راهنمایی، آگاه دارد. یکسری خرافه های آمیخته شده با هیپنوز شامل این موارد است: فردی که در خلسه است، ممکن است خارج شود. هیپنوتیزور هر کاری بگوید، فرد هیپنوز شده بدون چون و چرا انجام می دهد. هیپنوتیزم زیان های خاص خودش را دارد و... افرادی که با هیپنوتیزم علمی آشنایی دارند به خوبی می دانند که امکان ندارد فردی که وارد خلسه شده است، خارج نشود. اگر فردی در عمیق ترین خلسه هم باشد، باز هم اگر دقایقی به او تلقین نشود، خود از خلسه بیرون می آید. هر فردی که وارد خلسه می شود، یک ضمیر آگاه در پس ذهنش وجود دارد. آن ضمیر آگاه و بیننده، این اجازه را نمی دهد که هر چیزی هیپنوتیزور تلقین کرد بر کرسی بنشیند و به عمل برسد. در پژوهش های متعدد نیز اثبات شده است که خلسه هیپنوتیز، هیچ گونه عوارضی برای هیپنوز شونده ندارد. از بزرگان هیپنوز، پس از مسمر، که برای اولین بار به صورت سیستماتیک برای درمان هیستری از هیپنوز سود جست، می توان شارکو را نام برد. پزشک فرانسوی و پر آوازه که در قرن بیست، بسیاری از بیماری ها را به کمک هیپنوز درمان می کرد. فروید مدتی زیر نظر شارکو و در فرانسه تعلیم دید. شاید بتوان گفت فروید، دقیق شدن در هیپنوز و استفاده از آن و در اصل، جدی گرفتن مفهوم هیستری را مدیون بی قید و شرط استادش، بروئر بود. او بود که با هیپنوتیزم برتا، توانست متوجه هیستری زنانه او شود و متوجه شد که برتا زمانی که در خلسه است، بهبود میابد و از میزان احساس گناه و اضطراب او به شدت کاسته می شود. فروید از این کیس بروئر، درس های زیادی گرفت. پس از آن بود که به خدمت شارکو رفت و از او چیز های زیادی آموخت. مانند اینکه بر خلاف دانش محدود وینی ها، هیستری نوع مردانه هم دارد. فروید در کیس های خود هیپنوتیزم را به کار بست اما به چند دلیل، آن را به کناری نهاد. در کتب مختلف می خوانیم که فروید با هیپنوتیزم راحت نبود. این عدم راحتی دلیلی مشخص دارد که در آن زمان پوشیده بوده است. می دانیم که بیست درصد افراد یک جامعه و یا جمعیت عمومی، توانایی و نبوغ ورود به خلسه را ندارند و بیش از پنجاه درصد از افراد، توانایی ورود به خلسه عمیق را ندارند. قطعا فروید با این مشکل دست و پنجه نرم می کرده است. فروید در اوایل کار خود بیمار چندانی نداشت. مسلما این میان این تعداد کم، افراد زیادی بودند که نمی توانستند وارد خلسه و یا وارد خلسه عمیق، برای واکاوی مشکلات عمیق تر شوند. قطعا این مورد فروید را با دلسردی و مشکل مواجه کرد و در کنار دیگر دلایل باعث شد که فکری دیگر بکند. در کنار این دلیل، بسیار از مراجعان در خلسه، بسیاری از روان رنجوری ها و ناراحتی های خود را بیان می کرده اند اما در خارج از خلسه به دلیل مقاومت ها و برگشت فرد به حال عادی، روان نژندی مورد نظر خودرا بیان نمی کردند و این عدم بیان کردن، سدی در برای بهبود آنان به چشم می خورد. پس از این مشکلات بود که فروید تداعی آزاد و یا به قول «برتا» بخاری پاک کنی را در مشاوره با بروئر، پیش گرفت و به مراجعین خود این امکان را داد که در خارج از خلسه، ناخودآگاه خود را، خودآگاه کنند. نویسنده: میلاد زارعی هیپنوتیزور و روانسنج کلینیک آتیه تهران ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Thu, 09 Feb 2017 08:58:43 GMT http://migna.ir/vdcf0xdj.w6dxxagiiw.html چیزهایی که می‌دانیم غلط است، اما کنار نمی‌گذاریم! http://migna.ir/vdcewo8x.jh8owi9bbj.html نیویورک‌تایمز- چطور مردم می‌توانند چیزهایی را باور کنند که می‌دانند واقعیت ندارد؟ مثلاً، هواداران یکی از تیم‌های بیسبال کانزاس که توی شهر خودشان جلوی تلویزیون نشسته‌اند و دارند مسابقاتِ جهانی بیسبال را تماشا می‌کنند که ۱۹۰۰ کیلومتر دورتر، در شهر نیویورک جریان دارد، به‌قطع می‌دانند که هیچ ربطی بینِ کلاه‌های شانسی که به سر گذاشته‌اند (یا جوراب‌ها یا پیراهن‌هایشان) و نتیجۀ مسابقات وجود ندارد. بااین‌حال، ناممکن است که بتوانیم بسیاری از آنها را متقاعد کنیم که بازی را بدون این جادو جنبل‌ها ببینند. درواقع آدم‌ها می‌فهمند که امکان ندارد کلاه شانسِ آن‌ها به تیمِ محبوبشان کمک کند تا امتیاز بگیرد یا نتیجۀ بازی را عوض کند؛ همه، به‌جز خرافاتی‌ها، ناممکن بودن این موضوع را می‌پذیرند. ولی ماجرا این است که هواداران حسی شهودی و قوی دارند که برخلاف امکان‌ناپذیریِ آشکارِ این موضوع، نمی‌توانند تردیدی به آن راه دهند. در مطالعۀ پل روزین و همکارانش در دانشگاه پنسیلوانیا در سالِ ۱۹۸۶، از شرکت‌کنندگان خواسته شد تا دو برچسب متفاوت روی دو کاسۀ یکسانِ پر از شکر بچسبانند. روی یکی از برچسب‌ها نوشته شده بود «شکر» و روی دیگری «سدیم سیانید (سمی)». با اینکه شرکت‌کنندگان مختار بودند هر کدام از برچسب‌ها را رویِ هریک از کاسه‌ها که دلشان می‌خواهد بچسبانند، اما بعد از آن، دیگر مایل نبودند از ظرفی شکر بردارند که رویش برچسب سمی زده‌اند. شهود و حس درونیِ آنها آن‌قدر قوی بود که رفتارشان را هدایت می‌کرد، حتی وقتی که به نامعقول بودنش واقف بودند. روان‌شناسانی که مسئلۀ «تصمیم‌گیری» و نواقص آن را مطالعه می‌کنند، اغلب بر این ایده اتکا می‌کنند که دو حالت برای پردازش اطلاعات وجود دارد؛ این ایده را روان‌شناس مشهور «دنیل کانمن» در کتاب خود با عنوان اندیشیدن، سریع و آهسته مطرح کرد. یکی از این دو حالت «سیستم سریع» است که شهودی است و به‌سرعت به برداشت و قضاوت ختم می‌شود و دیگری «سیستم آهسته» است که سنجیده و دقیق عمل می‌کند و هنگامی که خطایی در سیستم سریع تشخیص می‌دهد، نتیجۀ آن را باطل اعلام می‌کند. بیشتر اوقات، سیستمِ سریع خوب عمل می‌کند. مثلاً وقتی که می‌خواهید هنگام خروج از خانه دربارۀ برداشتن چتر تصمیم بگیرید، می‌توانید با نگاهی به آسمان تخمین بزنید که هوا چقدر ابری است. در این حالت، از یک میان‌برِ مبتنی بر شباهت، به‌عنوان جانشینی برای فکرکردن دربارۀ احتمال یک پدیده استفاده می‌کنید (آیا وضعیت هوا شبیه وضعی است که احتمال می‌رود ببارد؟) - و این روش به‌طورکلی قاعدۀ خوبی است برای محاسبات سرانگشتی. اما سیستم سریع مستعد سوگیری و خطای سیستماتیک نیز هست. اگر آسمانِ ابری شما را به این فکر وادارد که باران خواهد بارید و این را در نظر نگیرید که به سانتیاگو مسافرت کرده‌اید (نه سیاتل)۱، آنگاه قضاوت شما احتمالاً سودار خواهد بود. (به‌بیان فنی، نرخ پایه را نادیده می‌گیرید، که برای داوریِ درستِ دربارۀ احتمالات ضروری است.) اینجاست که سیستم آهسته وارد میدان می‌شود. اگر کسی بگوید که بارش باران در شهر سانتیاگو حتی درصورت ابری بودن آسمان، پدیده‌ای بسیار نادر است، آنگاه ممکن است در حدس خود تجدید نظر کنید و چترتان را در خانه بگذارید. در این حالت، سیستم آهستۀ شما خطایی را تشخیص می‌دهد و آن را تصحیح می‌کند. اما براساس مقالۀ یکی از نویسندگانِ این مطلب (پروفسور رایزن) که در مجلۀ «بررسی‌های روان‌شناختی» منتشر شده است، موارد زیادی از تفکرات خرافی و جادویی نشان می‌دهند که سیستم آهسته همیشه اینگونه عمل نمی‌کند. هنگامی که مردم بازمی‌ایستند و به این واقعیت فکر می‌کنند که احساسات شهودیِ خرافاتی‌شان نامعقول است، سیستم آهسته که انتظار می‌رود اوضاع را اصلاح کند، خیلی مواقع چنین کاری نمی‌کند. ممکن است مردم بدانند که، از لحاظ عقلانی، باور داشتن به مسئله‌ای خرافی ناممکن است، اما همزمان بر باور و رفتار نامعقول خود پافشاری کنند. تشخیص خطا لزوماً انسان را به تصحیح آن سوق نمی‌دهد. این عادت عجیبِ شناختی را به آسانی می‌شود در زمینۀ باورهای خرافی مشاهده کرد، اما فقط به خرافات هم محدود نمی‌شود. مثلاً اگر مربیِ یک تیم بیسبال در بزنگاهِ بازی از اعضای تیم بخواهد که نوعی بازی آرام را در پیش بگیرد، آسان‌تر از همه این است که فرض بگیریم که این مربی اصلاً نمی‌داند که اینجور بازی‌کردن به احتمالِ فراوان باعثِ شکست تیم خواهد شد. اما، چه‌بسا آن مربی همۀ اطلاعات درست را داشته باشد؛ اما نمی‌خواهد براساس آن‌ها عمل کند و به جایش می‌خواهد به حس شهودی خود در آن موقعیت خاص گوش دهد. واقعیت این است که گاهی سیستم آهسته به جای اصلاح اوضاع، مشکل را بدتر می‌کند؛ مثلا در این مورد خاص، به جای آنکه مربی را به اتخاذ تصمیمی عاقلانه‌تر وادار کند، درصدد عقلانی جلوه دادن حس درونی‌اش برمی‌آید و دلایلی در توجیهِ آن سبکِ بازی می‌تراشد. - به‌محض اینکه بدانیم تشخیص خطا لزوما به تصحیح خطا منجر نمی‌شود، آنگاه در وضعیت بهتری برای اصلاح خطا قرار خواهیم گرفت - طبق فرضِ اکثر مدل‌های «سیستم دوگانه»، تشخیص و تصحیح دو فرایند مجزا هستند، نه یک فرایند. مثلا، به جای آنکه به مربی تیم بیسبال بگوییم که درخواستش برای آن سبک از بازی نامعقول است (گویی که خودش قبلا نمی‌دانسته)، می‌توانید از او بخواهید که پیشاپیش برای چنین موقعیت‌هایی سیاستِ مشخصی تدوین کند و او را به تبعیت از این سیاست تشویق کنید. دلیل‌تراشی برای یک حس درونیِ اشتباه اما قدرتمند در موقعیت‌های خاص آسان است. اما وقتی از طراحی سیاستی برای مثلاً یک فصل کامل از بازی‌های بیسبال حرف می‌زنیم، توجیه‌تراشی بسیار دشوار خواهد بود. وقتی که مربی یک تیم بیسبال استراتژی خاصی را انتخاب می‌کند، بااینکه می‌داند این کار از لحاظ آماری به قیمت از دست دادن امتیاز تمام خواهد شد، او را خرافاتی نمی‌دانیم. او حتی ممکن است بتواند برای تصمیمش توجیهی داشته باشد و خود را قانع کند که تصمیم درستی گرفته است. اما کاری که این مربی می‌کند از لحاظ روان‌شناختی شبیه همان هواداری است که کلاه شانس بر سر می‌گذارد یا توپ‌گیری که روی خط فول پا نمی‌گذارد: چون حسی درونی و قوی‌ دارد که نمی‌تواند در آن تزلزل ایجاد کند. مولف : جِین رایزن و دیوید ناسبوم مترجم : مجتبی هاتف ‫- پی‌نوشت‌‌ها: * این مطلب در تاریخ ۳۰ اکتبر ۲۰۱۵ با عنوان Believing What You Don’t Believe در وبسایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. [۱] شهر سن‌دیگو به داشتن هوایی آفتابی در طول سال مشهور است، در حالی که شهر سیاتل به هوای بارانی مشهور است (مترجم). منبع: ترجمان ]]> روانشناسی عمومی Tue, 31 Jan 2017 12:28:17 GMT http://migna.ir/vdcewo8x.jh8owi9bbj.html خودآگاهی چیست و چگونه آن را در خودمان تقویت کنیم؟ http://migna.ir/vdcefv8x.jh8ovi9bbj.html ميگنا: خودآگاهی مهارتی است که کمک می‌کند تا در مورد خویشتن، نیازها، خصوصیات، اهداف، نقاط ضعف و نقاط قوت، احساسات و هویت خود شناخت کامل‌تری به دست آوریم. مطالعات نشان داده است که ضعف در آگاهی از خود با بسیاری از مشکلات روانی و اجتماعی مانند افسردگی، اضطراب، احساس حقارت، اعتمادبه‌نفس پایین، مشکلات ارتباطی، احساس تنهایی، سومصرف مواد و... در ارتباط است. از این‌رو، کسب این مهارت برای پیشگیری از انواع مشکلات بسیار حایز اهمیت است. در این مقاله ابتدا با تعریف خودآگاهی و انواع آن و سپس تمریناتی برای افزایش آن آشنا خواهیم شد. خودآگاهي چيست؟ خودآگاهی یا ماهیت ذهن (consciousness) یکی از مهم‌ترین بحث‌های فلسفه ذهن و روانشناسی است. خودآگاهی دانش و ادراکی است که فرد از خود دارد. به عبارتی، آگاهی از خود شامل شناخت ما از خودمان است و افزایش آن به معنای آنست که فرد تصویری روشن از ویژگی‌ها، ارزش‌ها، نگرش‌ها، علایق و نیازهایش داشته باشد. اکثر ما فقط در مورد ویژگی‌های کلی و عمومی خود از جمله سن، جنسیت، وضعیت شغلی و ... خود صحبت می‌کنیم و از ویژگی‌های شخصیتی و رفتاری خود اطلاعات کافی و مناسبی نداریم. به عنوان مثال نمی‌دانیم که چه کارهایی را خوب می‌توانیم انجام دهیم، چه ویژگی‌های اخلاقی منفی داریم، چه آرزوهای و اهدافی برای زندگی خود داریم، علایق و اولویت‌های زندگی ما چیست و چه چیزهایی ما را ناراحت یا خوشحال می‌کند و این به ضعف وا در آگاهی از خود باز می‌گردد. آگاهی داشتن از خود، پیش‌نیاز دیگر مهارت‌های زندگی است چراکه افراد برخوردار از کارکرد سالم، دید دقیقی از خود دارند. اگرچه گاه دشوار است، ما آنچه را که واقعا هستیم ببینیم و باز هم نسبت به آن صبور و شکیبا باشیم. رشد خود آگاهی به فرد کمک می‌کند تا دریابد تحت فشار روانی قرار دارد یا نه و این معمولا پیش شرط و شرط ضروری روابط اجتماعی و روابط بین فردی موثر و همدلانه است. بنابراین کسب این مهارت نقش مهمی در سلامت و بهداشت روان ما دارد. خودآگاهی عمومی و خصوصی آگاهی از خود عموما به دو طریق كسب می‌شود یكی از طریق مقایسه‌ای كه فرد بین خود و اطرافیان انجام می‌دهد و دیگری از طریق بازخوردهایی كه سایرین به فرد می‌دهند. از این جهت می‌توان آن را به دو گونه عمومی و خصوصی تقسیم کرد:   افرادی که خودآگاهی عمومی دارند، از دیدگاه دیگران نسبت به خودشان آگاه هستند، بیشتر نگران استقلال و هویت خود هستند و به احتمال بیشتری خود را با معیارهای بیرونی هماهنگ می‌کنند. افرادی که خودآگاهی خصوصی دارند، از احساسات درونی خود آگاه هستند و می‌توانند خود را به خوبی تحلیل کنند. آنان خودپنداره دقیق‌تری دارند و بیشتر بر اهداف و استانداردهای درونی متمرکز هستند.    اجزا خودآگاهی از آن جا که نوع رفتار ما ناشی از احساسات، افکار، نگرش‌ها، برداشت‌ها، باورها، میزان اعتماد به نفس و عزت نفس ماست؛ کسب این مهارت عامل مهمی در ارتباطات، موفقیت‌ها و شکست‌های ما به شمار می‌رود. این مهارت شامل بخش‌های زیر می‌باشد: 1. شناخت ویژگی‌ها و صفات خویش  2. شناخت توانایی‌ها استعدادها و پیشرفت‌ها 3. داشتن تصویر واقع بینانه از خود (خود پنداره)؛ پذیرفتن خود واقعی و هم سو کردن آن با ایده آل تصویری که ما دوست داریم و می‌خواهیم مانند او باشیم نیازمند تمرین و کسب مهارت خودآگاهی است. 4. شناخت افکار، ارزش‌ها و باورها؛ در حقیقت افکار، باورها و ارزش‌های ما چارچوب و ساختار ذهنی ما را تشکیل می‌دهد و ما بر اساس این چارچوب یا ساختارهای ذهنی اطلاعات دریافتی از محیط پیرامون را پردازش می‌کنیم و بر مبنای آن به دنیا و محیط پیرامون‌مان نگاه می‌کنیم و در خصوص دیگران، خودمان و محیط اجتماعی خود رفتار و قضاوت می‌کنیم. 5. شناخت احساس رضایت و نارضایتی ما از خود و زندگی؛ شناخت اشتباهات، نقاط ضعف، نارضایتی‌ها و شکست‌ها اولین قدم در جهت رفع و اصلاح آن است. این توانایی عاملی است که موجب می‌شود افکار ما به توانمندی‌ها و نقاط مثبت‌مان معطوف شود. انواع آگاهي از خود خود فیزیکی: به تصویری که هر کس از ظاهر فیزیکی خود دارد گفته می‌شود. آیا از ویژگی‌های ظاهری خود راضی هستیم یا احساس خوبی نداریم؟ خود جنسیتی: تصور یا برداشتی است که هر کس از هویت و تمایلات خود دارد. به عبارت دیگر آیا از زن یا مرد بودن خود احساس رضایت داریم یا خیر؟ خود اجتماعی: به تصوری که فرد از جایگاه اجتماعی خود دارد گفته می‌شود. یعنی دیگران ما را چگونه می‌بینند؟ چگونه در گروه‌ها ظاهر می‌شویم؟ در اجتماع چه نقش‌هایی باید داشته باشیم؟ پایگاه اجتماعی ما چگونه است؟ دیگران با ما چگونه هستند و ما با دیگران چگونه‌ایم؟  خود معنوی: تصور شخص از اعتقاداتش است که معمولا به زندگی و باورهای مذهبی او معنا می‌بخشد. برای مثال آیا مذهبی هستیم؟ آیا به زندگی پس از مرگ باور داریم؟  خود تاریک: جنبه خاصی از خود است که در برگیرنده اسرار ماست. چون دوست نداریم فاش شود معمولا انرژی زیادی برای مخفی نگه داشتن آن صرف می‌کنیم.  خود آرمانی: بخشی از ماست که می‌خواهیم به آن برسیم. مدام در این فکر هستیم که چگونه به نظر می‌آییم؟ با نگاه به زندگی دیگران خودمان را با آنها مقایسه می‌کنیم سپس در ذهن خویش تصویری از خود می‌سازیم که دوست داریم آن باشیم که به آن خود آرمانی می‌گویند.  خود واقعی: درونی‌ترین بخش وجود ما خود واقعی است که آن را به خوبی می‌شناسیم ولی افراد محدودی از آن آگاه هستند. ممکن است از دیگران پنهان کنیم چون نگرانیم از این که اگر دیگران خود واقعی ما را بشناسند علاقه‌شان را نسبت به ما از دست بدهند. ويژگي هاي افراد با خوداگاهي بالا   برای خود ارزش قایل هستند. از روحیه انتقاد پذیری برخوردارند. نسبت به ارزش ها و اعتقاداتشان آگاهی کامل دارند و از آن دفاع می‌کنند. احساس خشنودی و رضایت خاطر زیادی دارند. در مقابل فشار و ضربه‌های روانی اجتماعی مقاومت بیشتری از خود نشان می‌دهند. به دنبال سرزنش یا تحقیر دیگران نیستند بلکه با دیگران با احترام برخورد می‌کنند. مثبت اندیش هستند. روحیه همکاری و مشارکت بالایی دارند. از مشورت با دیگران و افراد صاحب نظر استقبال می‌کنند. خصوصیات مثبت و توانایی و استعدادهای خود را می‌شناسند و به آنها افتخار می‌کنند. خصوصیات منفی و نقاط ضعف خود را می‌شناسند، می‌پذیرند و در جهت اصلاح آنها تلاش می‌کنند. موفقیت‌ها و شکست‌های خود را می‌شناسند، به موفقیت‌هایشان افتخار می‌کنند و از شکست‌هایشان درس می‌گیرند. به خود و دیگران احترام می‌گذارند. برای رسیدن به اهداف خود تلاش می‌کنند. مسئولیت اعمال و رفتار خود را می‌پذیرند.  تمرین‌هایی برای افزایش خودآگاهی امروزه شناخت و آگاهی انسان از خود نیازمند دانش و روش است. چون انسان هزاره سوم بیش از هر دوره دیگری با ارتباطات و فناوری گره خورده و شناخت وی از خود مستلزم بررسی و ارزیابی صحیح از خود می‌باشد. تمرین اول به سوالات زیر پاسخ دهید 1. دوست دارید کدام ویژگی های شما تغییر کند؟ 2. کدام مشخصه های ظاهری شما، به ویژگی‌های ظاهری والدینتان شباهت زیادی دارد؟    تمرین دوم   یک ورق کاغذ بردارید و در جایگاه سوم شخص، از بیرون به خودتان بنگرید و توصیفی از خود بنویسید. برای مثال، خانم... زنی است بلندقد که تا مقطع... درس خوانده و... . سعی کنید بدون ویرایش و با سرعت، در پنج دقیقه این کار را انجام دهید. بعد از این تمرین، یک بار هم به شکل اول شخص این کار را انجام دهید. برای مثال: من زنی بلندقد هستم که تا مقطع... درس خوانده?‌ام و....      تمرین سوم نام دو نفر که آنها را بسیار می پسندید، یادداشت کنید و ویژگی های شخصیتی مثبت و جذابشان را فهرست‌وار بنویسید. سپس ویژگیهای شخصیتی خود را با آنان مقایسه کنید. دوست دارید کدام ویژگی های خود را تغییر دهید؟ تمرین چهارم نام چند نفر (مثل یک معلم یا استاد، همکار، یکی از والدین، فرزندان، خواهر یا برادر خود و...) را یادداشت کنید و توصیف کوتاهی از برخورد خود با هر یک از آنها بنویسید؛ مثلا آیا با آنان احساس آرامش می کنم یا خیر؟ وقتی با آنان صحبت می کنم، بیشتر از چه کلماتی استفاده می کنم؟ و... تمرین پنجم گاهی از خود بپرسید:   چه چیزهایی برای من ارزش است یا به چه چیزهایی اعتقاد دارم؟ آرزو دارم شبیه چه کسی باشم و چرا؟      تمرین ششم خودتان را در یک الی دو جمله در هریک از ویژگی های زیر توصیف کنید. روانی، اجتماعی، خانوادگی، هویتی، اقتصادی، فیزیکی/جسمانیمنبع:ستاره    ;!( function( w, d ) { 'use strict'; var ad = { user: "1453465539", width: 468, height: 60, id: 'anetwork-' + ~~( Math.random() * 999999 ) }, h = d.head || d.getElementsByTagName( 'head' )[ 0 ], s = location.protocol + '//static-cdn.anetwork.i ]]> روانشناسی عمومی Sun, 29 Jan 2017 12:09:36 GMT http://migna.ir/vdcefv8x.jh8ovi9bbj.html تعمقی بر جنبه‌‌ رفتاری روان شناسی http://migna.ir/vdcdz50s.yt0nk6a22y.html ميگنا: رفتارگرایی شاخه‌‌‌ای از روان شناسی است که در آن رفتار قابل اندازه گیری، اهمیت عمده دارد. محیط به عنوان فاکتور تعیین کننده با توجه به رفتار فرد در نظر گرفته می‌شود. هسته یا جوهر این روش، تمام اعمال، احساسات و افکار فرد است که می‌توان به عنوان رفتار عنوان کرد و یا فرض کرد. طبق این تئوری، هیچ تفاوتی بین فرآیندهای مشاهده شده به طور خصوصی و محرمانه (تفکر و احساس) و در ملأ عام و عمومی (اعمال/ رفتار) وجود ندارد. جنبه‌‌ رفتاری چیست؟ تئوری تابولا راسا که به نام تئوری لوح سفید نیز شناخته می‌شود، پایه و اساس رفتار گرایی است. این تئوری بر اساس این مفهوم استوار شده است که نوزاد بدون دانش و آگاهی به دنیا می‌آید و این تنها راه برای بیرون کشیدن او از محیط خویش است. نسخه‌های مختلف زیادی از این مفهوم وجود دارند که توسط افراد مختلف مطرح شده‌اند. توصیف این نسخه‌ها و نقطه نظرات در زیر آورده شده است: • روش شناسی: این نسخه بر اساس مطالعه‌‌ی عینی و منظوری الگوهای رفتاری استوار است. حالت‌های باطنی و یا زندگی روانی در این جنبه‌‌ی ارائه شده توسط روان شناس آمریکایی به نام جان بی. واتسون در نظر گرفته نمی‌شوند. • بنیادی : بی. اف. اسکینر نقش مهمی در مطرح کردن تئوری رفتار گرایی بنیادی و ریشه‌‌‌ای ایفا کرد. این نسخه متفاوت از جنبه‌‌ روش شناسی از نظر پذیرش حالت‌های ذهنی و احساسات است. همچنین این نسخه استدلال کرد که این احساسات و حالت‌های ذهنی هدف درمان علمی هستند. به طور شگفت انگیز، احساسات و حالت‌های ذهنی به عنوان دلایل رفتار نشان داده شده توسط فرد در نظر گرفته نمی‌شوند. • نظری: این نسخه، حالت‌های باطنی قابل مشاهده را مطرح می‌کند. این نسخه پویا است اما در انتخاب گلچین است. تأکید آن بر روی اصل صرفه جویی ارائه شده توسط اوکام ریزر است. • زیستی: در این نسخه از روان شناسی رفتاری، جنبه‌‌ ادراکی تغییرات در رفتار در نظر گرفته می‌شود. واحدهای حرکتی نیز که بر رفتار تأثیر می‌گذارند در نظر گرفته می‌شوند. • ادراکی: طبق این جنبه، روشی که فرد یک وضعیت و یا سناریوی ویژه را درک و دریافت می‌کند بر الگوی رفتاری او تأثیر می‌گذارد. توانایی فرد برای استدلال و حل مسائل نیز این الگوی رفتاری را تعیین می‌کند. • اجتماعی: جنبه‌‌ اجتماعی رفتاری نیز شرایط اجتماعی – اقتصادی را که فرد در مرحله‌‌ی رشد با آنها مواجه می‌شود، در نظر می‌گیرد. گفته می‌شود این شرایط بر الگوی رفتاری تأثیر می‌گذارند. • پایان شناسی: جنبه‌‌ پایان شناسی بیشتر متمایل به سمت مشاهده‌‌ عینی است. فرآیندهای ادراکی از نقطه نظر تأثیر گذاری بر الگوهای رفتاری اهمیت داده نمی‌شوند. • انسان گرایی: کارهای ابراهیم ماسلو و کارل روجرز بر این نظریه و تئوری تأثیر گذاشتند. انگیزه و محرک به عنوان فاکتوری که نقش مهمی در شکل گیری الگوی رفتاری فرد ایفا می‌کند، در نظر گرفته شده است. خود شکوفایی، مفهوم مهمی است که باید در شناخت جنبه‌‌ انسان گرایانه مورد مطالعه قرار گیرد. مثال‌ها : یکی از بهترین مثال‌های رفتار گرایی، آن آزمایشاتی است که توسط روان شناس روسی به نام ایوان پاولوف در زمینه‌‌ شایسته سازی کلاسیک بر روی سگ‌ها انجام شد. گذاشتن غذا در دهان سگ‌ها باعث ترشح بزاق آنها شد. سگ‌ها به این روند معمولی عادت کردند و بعداً فقط با دیدن غذا شروع به ترشح بزاق کردند. پاولوف به سگ‌ها غذا داد و از یک زنگ برای نشان دادن زمان غذا استفاده کرد. سگ‌ها به این روند عادت کردند و فقط با شنیدن صدای زنگ حتی در حالت عدم حضور غذا شروع به ترشح بزاق کردند. مثال دیگر همان استفاده از کمک‌های مثبت یا منفی است تا این که بر رفتار فرد تأثیر بگذارد. این امر به عنوان شایسته سازی موثر و عامل شناخته می‌شود. تلاش‌هایی صورت گرفته است تا با استفاده از چنین اصلاحات رفتاری بر عملکرد آکادمیک دانش آموزان تأثیر گذاشته شود. حفظ کردن عادتی نیز یکی از مثال‌های تأثیر گذاری بر روش عملکرد مغز است. فاکتورهای زیادی وجود دارند که بر الگوهای رفتاری فرد تأثیر می‌گذارند. وجود توانایی‌های ذاتی، حالت‌های ذهنی و روانی، افکار و احساسات را نمی‌توان یکجا نوشت. ویژگی‌ها و مهارت‌های ذاتی و غیره این پتانسیل را دارند که بر رفتار فرد درست همانند مشاهده‌‌ی عینی تأثیر بگذارند. كانال ميگنا مترجم: بهروزی راسخون ]]> روانشناسی يادگيری Sun, 15 Jan 2017 04:55:34 GMT http://migna.ir/vdcdz50s.yt0nk6a22y.html بازتاب روان شناسی در دنیای سینما http://migna.ir/vdcgun9w.ak9yw4prra.html ميگنا- رابطه‌ سينما و روان شناسی یا همان روان شناسي سینما موضوع مهمي است و در اين راستا دو سئوال مهم مطرح است: روان شناسی سینما به چه معناست و  ارتباط سینما و روان افراد در چیست ؟ از آنجا که علم روان شناسی به طور مستقیم و غیر مستقیم با ادراک انسان‌ها سر و کار دارد؛ دانشمندان و محققین درست يا غلط در این زمینه معتقدند که سینما می‌تواند یک شاخه از علم روان شناسی باشد . آنان همچنین سینما را به عنوان هنر نمایش ذهنیت معرفی کرده‌اند . تستنلی کریمر معتقد است که هر چیز که روی دهد روزی به حقیقت بدل میشود و هر حقیقتی یک روز روی خواهد داد . اما همیشه حقیقت به شکل آرزو‌هایی بوده که انسان‌ها در قصه و افسانه‌هایشان به آن پرداخته و به دنبال آن می‌گردند . پس باید بدانیم آنچیز که در زندگی ما رخ می‌دهد واقعیت است نه حقیقت . اما میان تماشای یک فیلم و فرایند روانکاوی مغز انسان شباهت‌های زیادی وجود دارد مانند رویاپردازی برای فرار از ناخودآگاه ذهن . به همین دلیل تماشاگر سینما در ذهن خود فقط و فقط توانایی همزاد پنداری با یک شخصیت از یک فیلم را دارد و برای ساعتی هم که شده می‌تواند  به جهان خیالی خود سر بزند . زیگموند فروید از معدود روان شناسانی بود که اعتقاد داشت ضمیر ناخودآگاه انسان علت اصلی رفتار‌های نابهنجار جامعه بوده که از کودکی در فرد شکل گرفته است . آندره پاژن منتقد فرانسوی سینما  را آیینه تحولات اجتماعی دانسته و معتقد است که صنعت سینما خصلتی واقع بینانه داشته و آینده سینما به عنوان یک شاخه از هنر بر تکوین روان آدمی استوار خواهد بود . از آنجا که سینما بازتاب دهنده شرایط فرهنگی و اجتماعی حال جامعه است میتواند شک و تردید در زندگی انسان مدرن را به تصویر کشیده  و به آنچه  مهم تلقی میشود یعنی گذشته  اهمیت بدهد همچنین می‌توان تاثیرات سینما را در جوامع بنیادین هم مشاهده کرد . در سینمای جهان آثاری فوق العاده ای در زمینه روان شناسی و مشاوره می‌توان یافت که در جدول زیر به ده فیلم برتر در این زمینه اشاره شده است :   كارگردان ران هاوارد سال توليد 2001 موضوع اسکیزوفرنی   نام فيلم یک ذهن زیبا   جاناتان دمی   1991   قاتلی با بیماری روانی   سکوت بره ها   مارتین اسکورسیزی   2010   یک زندانی فراری   جزیره شاتر   دارن آرونوفسکی   2010   اغواگری   قوی سیاه   دیوید فینچر   1999   پیش داوری ها   باشگاه مشت زنی   فورمن    1975   بیمارستان روانی را توصیف میکند   پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته     میشل گوندری   2004   کلینیک پاک کننده مغز انسان   درخشش ابدی یک ذهن پاک   استیون اسپیلبرگ   2002   جاگذاری یکنفر جای افراد مشهور   اگه میتونی منو بگیر   گاس ون سن   1997   روانشناسی و مشاوره درسی   ویل هانتینگ خوب   جیمز منگولد   1999   شخصیت تخیلی افراد   دختر گسیخته در کل سینما و روان شناسی دو گستره مهم از معانی هنر و دانش اند که ارتباط آنها را میتوان به اشکال مختلفی مورد برسی قرار داد . سینما بستری مناسب برای خوانش های روانکاوانه بوده که روان شناس در آن به مانند باور غالب مردم دارای سستی و ضعف فردی و عقیده‌ای می‌باشد.  ورود به كانال روان شناسي ميگنا *امیرحسین افضلیهمشهري آنلاين ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Tue, 27 Dec 2016 03:59:14 GMT http://migna.ir/vdcgun9w.ak9yw4prra.html چرا بعضی از افراد هيچ چيز دوران كودكی خود را به ياد نمی آورند؟ http://migna.ir/vdcbaabf.rhb95piuur.html میگنا: همانطور که می‌دانید حوادث بسیار مهمی در این دوره از زندگی رخ می‌دهد؛ مانند "اولین" حرف زدن، "اولین" راه رفتن و حتی "اولین" اشتیاق برای چشیدن یک طعم لذیذ مثل بستنی. اما هیچکدام از این تجارب استثنایی را نمی‌توانیم به یاد آوریم.   این مسئله رازی است که برای دهه‌ها ذهن بسیاری از روانپزشکان، اساتید عصب شناسی و زبان شناسان را به خود مشغول کرده است. گویی این برهه از زندگی مانند حفره ای خالی در خاطرات ما می‌ماند. "زیگموند فروید" برای این موضوع اصطلاح "فراموشی نوزادی" را بکار برده است.   این مسئله پرسش های گوناگونی را به همراه داشته است؛ از جمله اینکه آیا ذهن ما واقعا این خاطرات را در جای عمیقی دفن کرده و یا این خاطرات فقط همان ضمیر ناخودآگاه ما هستند؟ اصلا آیا امکانش هست که به این خاطرات به صورت شفاف و واضح دسترسی داشته باشیم؟   ریشه احتمالی پاک شدن خاطرات بر اساس گمانه‌زنی‌های موجود این واقعیت که نوزادان حجم عظیمی از اطلاعات را می‌توانند دریافت کنند، غیر قابل انکار است. نوزادان حتی چند دقیقه پس از خروج از رحم مادر قادر به جذب اطلاعات پیرامون خود هستند. همین امر منجر به یادگیری زبان اطرافیانشان می‌شود. اما مثل هر نوع اطلاعاتی، در صورت مرور نشدن این خاطرات در ذهن، به دست فراموشی سپرده می‌شوند.   از این رو، "فراموشی نوزادی" ممکن است همان پاک شدن اطلاعات در فرآیند رشد و بزرگ شدن انسان در طول عمر خود باشد.   در اوایل قرن نوزدهم یک روانشناس آلمانی به نام "هرمان ابینگهاس" آزمایشی را روی خود امتحان کرد تا ببیند چقدر از خاطراتش را می‌تواند به یاد آورد.   وی برای اینکار، هر روز واژه‌های بی معنایی چون "کغزق" را حفظ می‌کرد و آنها را روی جدولی به ثبت می‌رساند. وی متوجه شد که بعد از مدتی ذهنش از به یادآوری واژه ها خودداری می‌کند.   ابینگهاس در این خصوص می‌گوید: «ذهن ما به طور ساعتی نصف اطلاعات دریافتی را دور می‌ریزد و در یک بازه زمانی 30 روزه فقط 2 تا 3 درصد از اطلاعات را به یاد می‌آوریم».   تا چند سالگی را به یاد می‌آوریم؟ محاسبات ریاضی انجام شده در سال 1980 نشان داد انسان می‌تواند خاطرات منحصر به دوران نوزادی تا 6 سالگی را فراتر از حدس و گمانه‌ها به یاد آورد.   برخی از افراد می توانند اتفاقات مربوط به دو سالگی‌شان را به یاد آورند؛ برخی نیز ممکن است تا هفت سالگی هیچ خاطره ایدر ذهنشان نداشته باشند.   دانشمندان بر این باورند محیط و فرهنگی که در آن رشد می‌کنیم در این امر بی تاثیر نیست. نرخ متوسط به یادآوری خاطرات 3.5 سال است که البته منطقه به منطقه فرق می‌کند. آیا این نکته سرنخ هایی را برای پاسخ به این پرسش به ما می‌دهد؟   فرهنگ عاملی مهم در زنده ماندن خاطرات "چی وانگ" استاد روانشناسی در دانشگاه کرنل با گردآوری خاطرات بیش از صدها دانشجوی آمریکایی و چینی به مطالب مهمی دست پیدا کرد.   مشاهدات این روانشناس نشان داد خاطرات نوزادی دانشجویان آمریکایی خودآگاهانه‌تر، به واقعیت نزدیکتر و البته طولانی تر بوده در حالی‌که خاطرات چینی ها تخیلی‌تر و کوتاه‌تر بوده است.   نکات جالبی در این تحقیق نهفته است؛ بسته به اینکه این خاطرات چقدر برایتان مهم بوده و اهمیت آن توسط والدینتان گوشزد شده باشد، قدرت بیادآوری بیشتری خواهید داشت.   در برخی کشورها به ویژه در فرهنگ شرقی اغلب وقتی راجع به خاطرات گذشته از والدین پرسش می‌شود، با یک جواب روبرو می‌شویم: «چرا واست مهمه؟بیخیال!» در چنین شرایطی، مرور نکردن خاطرات به امری طبیعی بدل شده و اطلاعات رفته رفته از بین می‌رود.   "وانگ" با طرح این پرسش از مادران دانشجویان، به نتیجه تقریبا یکسانی دست یافت. نتیجه این بود که اگر برای جامعه این خاطرات اهمیت داشته باشد در ذهن افراد حک می‌شود. در جامعه ای که برای خاطرات گذشته اهمیت قایل هستند و به یادآوری آن تاکید می‌کنند حتی به خاطرات 2 سالگی هم می‌توان دست یافت!   "جفری فیگن" که مشغول مطالعه بر روی حافظه و پروسه یادگیری است، نظریه جالبی را مطرح کرد. وی اظهار داشت: «غده هیپوکامپوس واقع در مغز وظیفه جذب اطلاعات جدید را دارد. در دوران نوزادی، فرآیند رشد و توسعه مغز کامل نشده است؛ بنابراین نمیتوان انتظار داشت که در زمان حال کسی خاطرات آن زمان را به یاد آورد».   وی ادامه داد: «این عضو، مرکز توانایی ما برای یادگیری و به یادآوری خاطرات است. اگر هیپوکامپوس نباشد من قادر نخواهم بود حتی چند خط از این گزارش را به خاطر بسپارم».   ما همیشه نمی توانیم به خاطراتمان به صورت دقیقی اعتماد کنیم؛ چرا که گاهی اوقات آنها در مکالمات روزمره توسط اطرافیان دستکاری می‌شوند.   تحقیقات بسیاری نشان می‌دهد بخش هیپوکامپوس مغز بچه های جوان و شیرخواران از توسعه و رشد بسیار پایینی برخوردار است.   خاطرات و رویدادهای خیالی ما باید در مورد آنچه از آن زمان به یاد می‌آوریم محتاط باشیم، هر چند که دوران کودکی ما احتمالا پر از خاطرات خیالی برای اتفاقاتی است که هرگز رخ نداده است.   "الیزابت لوفتوس" استاد روانشناسی و محقق در دانشگاه کالیفرنیا در آزمایشی نشان داد که چقدر تلقین اطرافیان در شکل‌گیری خاطرات دروغین موثر است. این خاطرات غیرموثق گاهی برایمان کاملا واقعی جلوه می‌کند.   خاطرات جایی است که دیگر غیر قابل دسترسی و در عین حال قابل بازیابی است. تا به حال این مسئله را در ذهنتان مورد کنکاش قرار داده‌اید که چرا اغلب اعتماد به نفس بیشتری در خاطرات خیالی خود نسبت به خاطراتی که در واقعیت اتفاق افتاده است، داریم؟   شاید بزرگترین رمز و راز این مسئله در این است که نمی توانیم دوران نوزادی را به یاد آوریم اما همچنان به خاطراتمان تمام و کمال اعتقاد داریم.لینک ورود به کانال میگناباشگاه خبرنگاران   ]]> اخبار علمی و فناوری Thu, 15 Dec 2016 06:39:38 GMT http://migna.ir/vdcbaabf.rhb95piuur.html چگونه روان شناس شویم؟ http://migna.ir/vdcgzt9w.ak9yq4prra.html میگنا: روان شناس کسی است که رفتار، شخصیت، روابط بین فردی، یادگیری و انگیزش را در انسان به شکل حرفه ای مورد بررسی قرار می دهد. روان شناس از یک طرف رابطه بین عملکرد مغز و رفتار را بررسی می کند و از سوی دیگر ارتباط بین محیط و رفتار. روان شناس رفتار، انگیزه ها، افکار و احساسات افراد را بررسی کرده و به آنها در کنترل و غلبه بر مشکلات شان کمک می کند. روان شناسی نیازمند صداقت و گشاده رویی است. همچنین داشتن مهارت های ارتباطی و شنونده خوب بودن برای این کار لازم است. روان شناس باید در کنار داشتن دانش، توان درک درست و بدور از هر گونه قضاوتی را داشته باشد. فرد مراجعه کننده باید بتواند به راحتی و بدور از هرگونه استرس و نگرانی به روان شناس اعتماد کرده و مشکلات خود را با او در میان بگذارد. در واقع روان شناس یک انسان شناس و جامعه شناس خوب نیز هست. محل کار و ساعت کاری روان شناس بسته به نوع تخصص و نوع کار او متفاوت است. روان شناسی که در سازمانها و ادارات مانند آموزش و پرورش، بهزیستی و... استخدام می شود، مطابق با ساعات کاری استاندارد فعالیت می کند. اما ساعات کار برای روان شناسی که به صورت مستقل و شخصی کار می کند، متفاوت و متغیر است. در ادامه اطلاعات کاملی در مورد وظایف روانشناس، توانمندی و مهارت مورد نیاز روان شناس، تحصیلات لازم برای ورود به شغل روانشناسی، بازار کار و فرصت های شغلی روان شناسی، درآمد روان شناس و برخی از روانشناسان معروف ارائه می شود. وظایف روان شناس وظایف روان شناس در هر یک از زمینه های تخصصی زیر عبارتند از : روان شناس آموزشی- کمک به کودکان، نوجوانان و جوانان برای غلبه کردن بر مشکلات آموزشی و روانی خود و در نتیجه پیشرفت کردن در این زمینه ها روانشناس شغلی ( یا روان شناس سازمانی)- کمک به شرکت ها و سازمانها در بهبود عملکرد و افزایش رضایت شغلی کارکنان روان شناس سلامت ترویج رفتار و نگرش سالم و کمک به بیماران و خانواده های آنها برای غلبه بر بیماری ها روان شناس مشاوره ای کمک به افراد در حل مشکلات شان و تصمیم گیری ها به خصوص در زمان های پراسترس زندگی شان و مشاوره تحصیلی شغلی روان شناس جرم شناسی استفاده از تئوری های روان شناسی در شناسایی جرائم، بازسازی و بهبود مجرمین روان شناس بالینی کمک به مراجعانی که در شرایطی سخت مانند نگرانی، اضطراب، افسردگی و بیماری های روانی قرار دارند. روان شناس ورزشی- کار با افراد، تیم ها و سازمان ها برای بهبود انگیزه و عملکرد در زمینه مربی گری، آموزش و رقابت و همچنین ترویج مشارکت ورزشی به صورت عمومی مهارت و توانمندی های مورد نیاز روان شناس علاقه به انسان ها و کمک به آنها در حل مشکلاتشان انعطاف پذیری صداقت امین و محرم اسرار بودن مهارت های ارتباطی عالی و شنونده خوبی بودن مهارت های تصمیم گیری و حل مساله در سطح خوب رویکرد دقیق، منطقی و روش مند -تحصیلات لازم برای ورود به شغل روان شناسی فارغ التحصیلان رشته روان شناسی در مقاطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا (به شرط گذراندن دو مقطع تحصیلی که آخرین آن غیر پژوهش محور باشد) می توانند وارد این شغل شوند. آینده شغلی، بازار کار و فرصت استخدامی روان شناس روان شناس با توجه به تخصص خود می تواند در بیمارستان ها، مدارس، زندان ها، مراکز توانبخشی، مهدکودک ها، مراکز مشاوره، واحد تحقیقات دانشگاهی، برخی از شرکت ها و سازمان ها و یا باشگاه های ورزشی فعالیت کند. رواشناس می تواند با دریافت مجوز لازم از بهزیستی برای احداث مهد کودک و سرای سالمندان اقدام کند. همچنین با داشتن حداقل مدرک کارشناسی ارشد، تجربه و سرمایه و سایر شرایط لازم می تواند به طور مستقل کار کرده و مرکز خدمات روانشناسی یا مشاوره راه اندازی کند. برخی از مسایل و نکاتی که روان شناسان بیان می کنند عبارتند از : اکثر روان شناسان بر لزوم وجود تجربه در کنار علم در این شغل بسیار تاکید دارند و آن را یک عامل کلیدی در موفقیت خود می دانند. وجود دیدگاه نامناسب بین مردم نسبت به مراجعه به روانشناس در هنگام داشتن مشکلات روحی و روانی (البته تا حد زیادی در سال های اخیر اصلاح شده ولی هنوز نیاز به فرهنگ سازی دارد.) عدم اعتماد جامعه و نبود آگاهی در مراجعان که معمولا باعث رها کردن روند درمان در نیمه راه شده و اغلب با بروز مجدد و تشدید بیماری مجبور به مراجعه و شروع دوباره درمان می شوند. نبود پوشش بیمه ای و سنگین بودن هزینه جلسات مشاوره برای بسیاری از مردم وجود محدودیت های استخدامی در بخش دولتی امروزه فکر و دانش انسان پایه اصلی همه فعالیت ها و امور شده است. هر چه کشوری پیشرفته تر باشد، تکیه آن بر فکر و اندیشه بیشتر است. همگام با این روند، مسایل و مشکلات فکری، ذهنی و روحی بیشتری برای انسان ها پیش می آید که روان شناسی در شاخه های مختلف می تواند به خوبی راهگشای آنها باشد. آمارهای رشد استخدام روانشناسان در سایر کشورها، گواهی بر این مدعی است. ایران نیز که در حال توسعه می باشد، از این قانون مستثنی نمی باشد. پیش بینی می شود در سال های آتی بازارکار مناسبی پیش روی علاقه مندان و فارغ التحصیلان روانشناسی باشد. -درآمد روانشناس درآمد روانشناسان با توجه به میزان دانش علمی، تجربه، شهر محل کار، خصوصی یا دولتی بودن محل کار و... متفاوت است. روانشناسی که در بخش های دولتی مشغول به کار می شود، مطابق با قانون مدیریت خدمات کشوری حقوق دریافت می کند. رواشناسی که در سازمان ها و مراکز خصوصی استخدام شده اند، با توجه به میزان دانش، مهارت، تجربه و توافق صورت گرفته با کارفرما، درآمدهای متفاوتی دارند. روانشناسی که خود کلینیک دارد نیز با توجه به میزان فعالیت و تعداد مددجوها، درآمدهای مختلفی کسب می کنند. -شخصیت های مناسب شغل روان شناسی در یک انتخاب شغل صحیح و درست، عوامل مختلفی از جمله ویژگی های شخصیتی، ارزش ها، علایق، مهارت ها، شرایط خانوادگی، شرایط جامعه و ... برای هر فرد باید در نظر گرفته شوند. یکی از مهم ترین این عوامل ویژگی های شخصیتی می باشد. شناخت درست شخصیت هر فرد فرآیندی پیچیده و محتاج به تخصص و زمان کافی است. البته هر فردی ویژگی های منحصربه فرد خود را دارد، حتی افرادی که به نوعی تیپ شخصیتی مشابه دارند، باز هم در برخی موارد با یکدیگر متفاوت هستند. به طور کلی همیشه افراد موفقی از تیپ های شخصیتی مختلف در تمام مشاغل هستند و نمی توان دقیقا اعلام کرد که فقط تیپ های شخصیتی خاصی هستند که در این شغل موفق می شوند. اما طی تحقیقاتی که صورت گرفته تیپ های شخصیتی ای که برای این شغل معرفی می شوند، عموما این کار را بیشتر پسندیده و رضایت شغلی بیشتری در آن داشته اند. برخی از شخصیت های مناسب شغل روانشناسی بر اساس شخصیت شناسی MBTI: ENFJ این تیپ شخصیتی دوست دارند به دیگران کمک کنند تا از زندگی خود لذت ببرند. آنها درمانگرهای بانفوذ و گرمی هستند که راه حل ها و انتخاب های احتمالی را به خوبی تشخیص و به مراجعان خود ارائه می دهند. INFJ این تیپ شخصیتی دوست دارد از دانش و ایده های خود برای کمک به دیگران استفاده کند. این افراد علاقه دارند که ارتباطات فردی (دو نفره) و عمیق با دیگران برقرار کنند که در این شغل شرایط آن وجود دارد. ENFP این تیپ شخصیتی مشاورانی دلسوز، مهربان، خلاق و حمایتگر هستند. آنها می توانند روی دیگران تاثیر زیادی بگذارند. با انرژی زیادی که دارند، انگیزه لازم برای تغییرات مثبت در زندگی را به مراجعان خود می دهند. INFP این تیپ شخصیتی دوست دارد به دیگران کمک کند در زندگی شان به رشد و فراست بیشتری دست پیدا کند. او در حوزه مشاوره و راهنمایی بسیار موفق عمل می کند. ENTJ این تیپ شخصیتی از استقلال و تنوع این شغل لذت برده و دوست دارد با انواع مردم در مشاغل مختلف سر و کار داشته باشد. او معمولا محیطی چالشی با طرح های خلاق و جلسات پویا بوجود می آورد. INTJ این تیپ شخصیتی در زمینه های فنی تر حوزه سلامت موفق تر است. او می تواند به طور مستقل و با حداقل دخالت دیگران کار کند. INTP این تیپ شخصیتی دوست دارد مسایل پیچیده را تحلیل و حل کند. او به مشاغل چالشی که نیاز به اندیشه زیاد و روش های مبتکرانه دارد، علاقه مند است. ESFJ این تیپ شخصیتی حامی قدرتمند جامعه بوده و از کمک کردن به دیگران و رفع مشکلات آنها لذت بسیار می برد. او به راحتی می تواند با دیگران ارتباط برقرار کند. کانال روان شناسی میگناصبحانه آنلاین ]]> رشته های دانشگاهی Tue, 13 Dec 2016 18:40:31 GMT http://migna.ir/vdcgzt9w.ak9yq4prra.html در روانکاوی فرویدی، «مغز» متهم است یا «روان»؟ http://migna.ir/vdcc1eq1.2bq418laa2.html فروید کار خود را با عصب و مغز پژوهی شروع کرد اغلب فراموش می کنند که فروید یک نورولوژیست یعنی متخصص مغز و اعصاب بود و بیش از 10 سال تمام وقت خود را صرف عصب و مغزپژوهی در زمینه بررسی میکروسکوپیک بافت عصبی حیوانات از جمله خرچنگ کرده و یکی از پیشتازان نظریه نورونی به عنوان واحد ساختاری سلسله اعصاب بوده است. در زمان فروید بحث بر سر این بود که آیا بافت عصبی به صورت شبکه پیچیده تورینه ای است یا این که از مجموعه های سلول عصبی یا نورون ها شکل گرفته است. فروید بر اساس یافته های علمی خود با ایجاد برش ها و رنگ آمیز خاص از بافت عصبی، طرفداران نظریه نورونی بوده است. در آن هنگام هنوز نمی دانستند نورون ها از هم منفصل هستند و به وسیله سیناپس ها و انتقال مواد شیمیایی و بار الکتریکی با هم راتباط برقرار می کنند. وقتی ریمون کاخال عصب پژوه به نام اسپانیایی مقاله معروف خود را درباره نظریه نورونی و انقطاع واحدهای نورونی و اتصال سیناپسی آنها از طریق پژوهش های میکروسکوپیک بافت عصبی با رنگ آمیز مشابه پژوهش فروید، منتشر کرد، در فهرست ارجاعات از کار پژوهشی فروید نیز نام می برد.   فروید و پروژه ناتمام روانشناسی علمی فروید قبل از اینکه نظریه روانکاوی را مطرح کند، نوشتن کتابی را نیمه تمام گذاشت که پروژه علمی روانشناسی نام داشت. در این کتاب فروید در نظر داشت با نظریه ای بر اساس کارکرد سلسله اعصاب به ویژه مغز، روانشناسی را توضیح دهد ولی متوجه شد که هنوز ناشناخته های بسیاری در مورد ساختار و کارکرد مغز وجود دارد که پی ریزی نظریه ای کامل از روان بر اساس کارکرد مغز را ناممکن می کند. فروید در ضمن کار بالینی خود متوجه شد که تا چه حد بررسی روان یا ذهن، به هیجانات و احساسات و صدمات آن مربوط می شود که در آن هنگام به عنوان امری ذهنی و فاقد مرجعیت عینی بود و از میدان پژوهش های علمی نیز بیرون مانده بود. عدم امکان پژوهش علمی ذهنیت انسان با ابزار عینی و ابداع روانکاوی توسط فروید به عبارت دیگر «ذهنیت» و «روان» و در واقع پویایی کارکرد مغز، به ویژه فرآیند هیجانات و احساسات و لطمات وارده بر آنها در زمان فروید با توجه به نبود امکانات تصویربرداری از فعالیت مغز غیرقابل پژوهش از طریق نورولوژیک بود. فروید از طریق مشاهدات بالینی بیماران با آسیب های مغزی خود متوجه شده بود که تا چه حد وسیعی از کارکردهای مهم مغز در عرصه انگیزه های اساسی و خواهش های نفسانی، در سطح ناآگاه شعور انسانی مثل کوه یخی پنهان در اقیانوس از دسترس ضمیر خودآگاه خارج می ماند و آن بخش از ساختار روانی که ضمیر آگاه یا «من» یا ego را می سازد تحت فشار خواهش های نفسانی id از یک طرف و مهار «من برتر» یا superego ن مدل روان پویا یا دینامینک خود الگوی مغزی شناخته شده و قابل قبول برای اهل علم و نورولوژی آن زمان نمی شناخت، زیرا در آن ایام هیجانات و احساسات، ناآگاهی و آگاهی و تجربیات کیفی مربوطه که در آن ذهنیت مطرح می شد، از حیطه بررسی علمی خارج بودند و کسی شهامت نداشت آنها را قابل بررسی در عرصه علم و نورولوژی بداند. بنابراین فروید روشی را به نام روانکاوی یا سایکوآنالیزیز ابداع کرد که مدلی مجازی بود که در آن سخنی از مغز نمی رفت، و نظریه ای پویا برای تبیین روش تجزیه و تحلیل روانی بیماران بود که تا آنها را در طول درمان تا اندازه ممکن در طی جلسات طولانی متوجه آن بخش از ذهنیات شان کند که در پس سرشان در خفا در جریان است و اطلاع از آنها می تواند از فشار منازعه درونی شان بکاهد و آنها را از نظر احساسی و هیجانی به طرف صلح درونی هدایت کند.   آشکار شدن ضمیر ناآگاه فرویدی در تصویربرداری از کارکردهای مغزی فروید در مدل روانکاوی خود به بخشی از کارکرد سلسله اعصاب توجه دارد که در آن زمان به عنوان بخش هیجان و احساسات و به طور کلی ذهنیت از نظر علم و مغزپژوهی غیرقابل بررسی بودند. حال پس از پیشرفت های شگفت انگیز در عرصه مغزپژوهی، ما به اهمیت کارکرد عظیم ذهنیت در زمینه هیجان و احساسات و تجربیات کیفی برای بنا نهادن عقل و منطق و خویشتن و آگاهی پی برده ایم. بنابراین هم اکنون در قرن بیست و یکم، گویی فروید به آرزوی خود رسیده که گمان می کرد روزی علم مغزپژوهی قادر خواهد بود پشتوانه نظریات ذهن ناآگاه و روش روانکاوی او قرار گیرد. امروزه با روش «ام آ ای» عملکردی ما می دانیم که مغز انسان در حالت استراحت، اما بیداری که مشغول هیچ گونه فعالیت مشخص عملی و شناختی نیست و تحت تاثیر هیچ گونه تحریک بیرونی نیز قرار ندارد، به فعالیت ویزه ای در مناطق خاص ادامه می دهد و جالب این که هشتاد درصد انرژی مغز در این دوران صرف می شود. بررسی مناطق فعال مغز در دوران استراحت نشان می دهد که در این اوقات مغز درگیر پردازش خیالات مربوط به گذشته و حال و آینده در محور «خود» چون خیال پردازی، غرق شدن در عالم فانتزی و رویاورزی روزانه است. جالب این که اکثر مناطق مغزی که در هنگام استراحت روزانه مغز فعال هستند، در هنگام خواب و رویا نیز از خود فعالیت نشان می دهند. این خود نشان می دهد که فروید حق داشته است که کارکرد ذهنیت انسان را جدی و مهم بداند، در حالی که از نظر علمی در زمان او قابل بررسی نبود ولی امروزه از طریق تصاویر به دست آمده از کارکرد مغز، قابل مشاهده و تایید علمی است. نمونه ای از پیوند روانکاوی فرویدی با نورولوژی و مغزپژوهی اغلب گفته می شود که روانکاوی فرویدی نمی تواند در ضربات و صدمات مغزی کاربردی داشته باشد زیرا مسائل این افراد ذهنی و روانی نیست بلکه مغزی است. برادر مارک سولمز در کودکی از پشت بام بلندی سقوط می کند و به علت ضربه مغزی شدید وقتی که از بیمارستان به خانه بازگردانده می شود، آدم دیگری با شخصیت متفاوت شده بود. مارک سولمز تصمیم می گیرد پزشک شود. بعدها که برای امتناع از خدمت در ارتش سفیدپوستان، به لندن می آید، در بیمارستان سلطنتی لندن بیماران نورولوژیک به ویژه سکته های مغزی را مورد آزمایشات نوروسایکولوژی قرار می دهد. او در ضمن با فروید و مکتب روانکاوی فروید در دوران دانشجویی آشنا شده بود.   او متوجه می شود که باید خودش هم روانکاوی شود تا شاید بتواند ریشه عدم میل و انگیزه به پیشرفت را در خود پیدا کند. او شب ها به جلسات روانکاوی می رود و طی سال ها روانکاوی خود متوجه می شود احساس تاسف برای برادرش که به علت ضربه مغزی نمی توانست مثل او تحصیل کند، مانع راه پیشرفت او شده است. سولمز تصمیم می گیرد تا روانکاوی را در مورد بیماران مغزی نیز به کار گیرد و از این راه نشان دهد که مغز این بیماران با مشکلات مختلف از نظر کارکردی، با وجود نارسایی های جدی، دنیایی می سازد که هر چند نامنطبق با واقعیت ها، لیکن در فراموشی ها، لاف زدن ها، قصه پردازی ها، رویاها، تخیلات و توهمات و هذیانات خود نیاز به فهمیده شدن و بازشناسی آن به فرد بیمار دارد. سولمز سعی می کند تا روانکاوی را با مغزپژوهی امروز توجیه و تفسیر کند و به جمع بندی جدیدی برسد که نام آن را «نوروسایکوآنالیزیز» می گذارد. «مغز» ما خود «ما» است سولمز همراه با بسیاری از روانکاوان که به ایده اولیه برخاسته از نورولوژی و روانکاوی مغزشناسی فروید وفادار مانده اند، پس از یافته های امروزین، عقیده دارد که مغز با سایر اعضای بدن فرق دارد. مغز فقط یک عضو دارای عینیت نیست بلکه مغز صاحب ذهنیت است، رنج و لذت می برد، هیجان، احساس، تخیل و تفکر دارد و کارش بر اساس تجربیات کیفی است، ناآگاهی، آگاهی و خودآگاهی دارد. به عبارت جامع تر «مغز» ما خود «ما» است.   - - عبدالرحمن نجل رحیم؛ عصب شناس هفته نامه صدا ]]> روانشناسی عمومی Sun, 02 Oct 2016 12:08:50 GMT http://migna.ir/vdcc1eq1.2bq418laa2.html بررسی جایگاه روان‌شناسی اجتماعی در مطالعه خلقیات ایرانیان http://migna.ir/vdcdk90s.yt0jx6a22y.html ميگنا: عضو هیات علمی دانشگاه تهران با اشاره به موضوع بررسی جایگاه روان‌شناسی اجتماعی در مطالعه خلقیات ایرانیان گفت: 90 درصد تحلیل‌های اجتماعی جامعه ایرانی، تحلیل‌های روان‌شناسانه است که جامعه‌شناسان انجام می‌دهند. به گزارش ایسنا دکتر تقی آزاد ارمکی در جلسه سخنرانی تخصصی جایگاه روان‌شناسی اجتماعی در مطالعه خلقیات ایرانیان که به همت گروه پژوهشی روان‌شناسی اجتماعی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات اجتماعی برگزار شد، در رابطه با تعیین جایگاه جامعه‌شناسی اظهار کرد: دغدغه عمده من در علوم اجتماعی بر اساس باوری که به جامعه شناسی دارم، تعیین جایگاه جامعه‌شناسی در مجموعه علوم اجتماعی است. این دغدغه موجب شده است تا نگاه دوباره‌ای به مجموعه روابط بین علوم انسانی و اجتماعی داشته باشم و به این برسم که چرا نابسامانی در جامعه‌شناسی در ایران ممکن شده است و در دنیای دیگر امکان پذیر نیست و ریشه این مساله در کجاست. وی ادامه داد: حرف من این است که تعیین حدوحدود جامعه‌شناسی با مجموعه معارف دیگر در زمینه‌ای بزرگتر به نام علوم انسانی و به طور خاص‌تر علوم اجتماعی است. در دنیا دو سنت آلمانی و فرانسوی -آلمانی وجود داشت. سنت آلمانی جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و روان‌شناسی اجتماعی را درهم می‌آمیزد و بنابراین جای زیادی برای روان‌شناسی اجتماعی باقی نمی‌ماند و به دلیل اینکه بر حوزه فرهنگ، اقتصاد و سیاست همه چیز را بار می‌کند، کنشگر آن هم کنشگر فعالی در این عرصه است. آزاد ارمکی تصریح کرد: سنت آمریکایی بویژه بعد از آمدن دورکیم با بیانیه‌ شفاف و صریحی تحت عنوان «قواعد روش جامعه‌شناسی»،‌ در تعیین جایگاه جامعه‌شناسی اصرار دارد؛ یعنی روان‌شناسی علم مقدم بر جامعه‌شناسی نیست. بلکه روان‌شناسی یک معرفت محصل معین و در دایره خود منفک از جامعه‌شناسی است. وی با تاکید بر اینکه جامعه‌شناسی علم تازه تاسیس مجزای از روان‌شناسی است، افزود: افراد زیادی قبل از دورکیم دغدغه شان این بود که جامعه‌شناسی از روان‌شناسی استخراج شده است؛ وقتی روان‌شناسی سرریز و فربه شده، نهایتا کسانی که در این عرصه هستند به معرفتی به نام جامعه‌شناسی رسیده‌اند. این همان حسی است که در تفکر ایرانی آمده است؛ گویی اگر روان‌شناسی قوی داشته باشیم، از سرریز آن نهایتا به روان‌شناسی اجتماعی و جامعه‌شناسی اجتماعی خواهیم رسید. به گفته وی، دورکیم این باور را به کناری نهاده و می‌گوید روانشناسی برای خودش پر و سرریز می‌شود و جامعه‌شناسی علم تازه تاسیسی است، چراکه موضوع آن کاملا متفاوت است؛ ماهیت موضوعی که جامعه‌شناسی با آن سروکاردارد یک امر اجتماعی است و هیچ تناسبی با امر زیستی ندارد. عضو هیات علمی دانشگاه تهران با بیان اینکه اگر به کتبی که درباره رابطه فرد و جامعه نوشته‌ شده است، نظیر کتاب جامعه و تاریخ و همچنین بحث‌های دکتر شریعتی و دیگران نگاه کنید، می‌بینید که آنها همین حرف را می‌زنند و می‌گویند جامعه‌شناسی حاصل سر ریز  شدن و فربهی روان‌شناسی است؛ اگر این معرفت تام و تمام پیدا شود، نتیجه‌اش و آنچه که مانده و بدست می‌آید، جامعه‌شناسی می‌شود. وی ادامه داد: دورکیم با این حرف کاملا مخالف بوده و در مقابل آن ایستاده است و می‌گوید جامعه شناسی علم تازه تاسیس  و مجزایی است؛ زیرا جهان مدرن وضعیتی خاص پیدا می‌کند، این وضعیت در امر اجتماعی تبلور پیدا می‌کند که این امر اجتماعی به خودش معرفتی دارد که حاصل آن جامعه‌شناسی می‌شود و ربطی به روان‌شناسی ندارد. به گفته وی، همه شخصیت‌های مهم در جامعه‌شناسی مانند گیدنز، هابرماس، فوکو و همه و همه با این مقوله‌ای که دورکیم بیان کرده است، بازی می‌کنند. آزاد ارمکی با اشاره به اینکه فرار از روان‌شناسی به جامعه‌شناسی ختم می‌شود، افزود: بی اعتنایی به روان‌شناسی منجر به پیدایی جامعه‌شناسی می‌شود نه همزیستی و در کنار آن بودن. وقتی این اتفاق رخ می‌دهد، آن وقت خلاءیی در مطالعه پدیده‌های اجتماعی بوجود می‌آید که ما با آن نه به روان‌شناسی و نه به جامعه‌شناسی می‌رسیم که در اینجا دورکیم اسم آن را روان‌شناسی اجتماعی می‌گذارد. پس روان‌شناسی اجتماعی یک معرفت ثانویه بعد از تحقق جامعه‌شناسی و نه قبل از جامعه‌شناسی است که در کنار روان‌شناسی نیز نیست. وی با بیان اینکه مشکل موجود در آکادمی ایران این است که تصور می‌کنند روان‌شناسی اجتماعی باید بین روان‌شناسی و جامعه‌شناسی قرار بگیرد، اظهار کرد: روان‌شناسان یک رویکرد از خودشان نشان می‌دهند و جامعه‌شناسان رویکردی دیگر. سنتی که من از آن حرف می‌زنم، این است که روان‌شناسی اجتماعی موضوعات مستقل خودش را دارد، موضوعاتی دارد که جامعه‌شناسان نمی‌توانند به آن بپردازند و روان‌شناسان هم آن را نمی‌بینند و به رسمیت نمی‌شناسند.عضو هیات علمی دانشگاه تهران ادامه داد: چیزی که ما در حال حاضر در جامعه ایرانی دنبال می‌کنیم، دوگانه‌ای بین انسان‌شناسی و روان‌شناسی است؛ نه انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی و نه روان‌شناسی و جامعه‌شناسی. همه انرژی آکادمی ایرانی بر تعیین رابطه بین چیزی به نام انسان‌شناسی فلسفی و روان‌شناسی احساس، عشق و... متمرکز شده است. آزاد ارمکی افزود: حرف من این است که در مجموعه نظام معرفتی که در علوم انسانی برپا کرده‌ایم، سه گروه فیلسوف، متاله (الهیاتی) و روان‌شناس با یکدیگر زیست می‌کنند. این سه گروه اجتماعی درحال سامان دادن به اندیشه ایرانی و اندیشه اسلامی و... هستند و چیزی که دورکیم از آنجا شروع کرده بود، از اینجا بیرون می‌آید؛ فراموشی و نادیده گرفتن امر اجتماعی، نادیده گرفتن جامعه و... و هر چیزی که جامعه شناسی از آن حرف می‌زند و ما در جامعه‌شناسی درگیر آن هستیم. وی در ادامه تشریح کرد: چون دورکیم از آنجا شروع می‌کند، به مجموعه مناقشاتی که در جامعه ایرانی با آن سرو کار داریم، بی‌اعتناست و این مناقشه‌ها، مناقشه‌های فرعی و درون گروهی می‌شود. من نمی‌گویم مناقشه عقل، احساس و عواطف مناقشه‌های مهمی نیستند؛ ولی مناقشه اساسی کلیت نظام معرفتی و نظام اجتماعی نیست. عضو هیات علمی دانشگاه تهران با تاکید بر اینکه روان‌شناسی اجتماعی یک معرفت مستقل در یک نظام معرفتی است که انتهای آن جامعه‌شناسی، اقتصاد و... و نه روان‌شناسی و انسان‌شناسی فلسفی است، گفت: در سنت دورکیم گفته شده است که وقتی جامعه عمل می‌کند، کنش‌گر فردی در آن متاثر می‌شود. روان‌شناسی اجتماعی معرفت دوم نسبت به جامعه شناسی است. وی اضافه کرد: بعد از اینکه شما این فهم از مناسبات، ساختار اجتماعی و فرآیندها را درجریان‌های اجتماعی و امثال آنها دیدید و درک کردید، آنوقت شما می‌توانید به جامعه و فرد دست پیدا کنید و توضیح دهید جامعه و فرد هست و با این هستی می‌توانید از روان‌شناسی اجتماعی صحبت کنید و اگر جامعه‌ای وجود نداشته باشد، دیگر روان‌شناسی اجتماعی نیست و روان‌شناسی، روان‌شناسی احساس، عشق و خشونت و... می‌شود. بنابراین در این دوگانه آکادمیک (من در جامعه‌شناسی و فردی دیگر در روان‌شناسی) ساحت فی مابینی قابل یافت نخواهد بود. وی با بیان اینکه 90 درصد تحلیل‌های اجتماعی جامعه ایرانی، تحلیل‌های روان‌شناسانه است که جامعه‌شناسان انجام می‌دهند، افزود: هرنوع کاری که در ایران صورت بگیرد، روان‌شناسانه و انسان‌شناسانه می‌شود و اینجاست که معرفت اجتماعی تعطیل می‌شود، اینجاست که فردی مثل دورکیم مدعی می‌شود. بنابراین ما نیز باید به جامعه‌شناسی دورکیم برگردیم، باید روابط‌مان را با انسان‌شناسی فلسفی روان‌شناسی و روان‌شناسی تنظیم و تکلیف را معلوم کنیم و تا این تکلیف معلوم نشود، اقدام معرفتی صورت نخواهد گرفت. آزاد ارمکی درمورد خلقیات ایرانی سخن گفت و افزود: خلقیات ایرانی با این توضیح و حساسیتی که من داشتم، این است که دستمالی و دچار یک ویروس روان‌شناسانه شده است که برای تبدیل آن به فرهنگ، قواعد فرهنگی، هنجارها و ارزش‌ها باید به جریان‌های اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی برگردیم که این امکان وجود ندارد. همچنین باید با کنار هم گذاشتن مجموعه‌ای از این اطلاعات و ضرب‌المثل‌ها به این نتیجه که چگونه جامعه ایرانی متناقض است، رسید. هم میل به دموکراسی دارد هم استبداد، هم توسعه می‌خواهد هم تنبلی، هم شجاع است و هم احمق است که این دوگانه در می‌آید. وی تصریح کرد: برای فهم پدیده‌های اجتماعی چاره‌ای به جز فروپاشی دوگانه‌های اجتماعی و دوگانه‌های اندیشه‌ای وجود ندارد. در هیچ نظام اندیشه‌ای هیچ جامعه‌شناسی با این دوگانه‌ها زیست نمی‌کند. این دوگانه‌ها برای بیان کلیت تاریخ اجتماعی است. وبر و دورکیم در آرای خودشان یک دوره دوهزار ساله را نشان می‌دهند، نه دوره معاصر را. عضو هیات علمی دانشگاه تهران معتقد است روان‌شناسی اجتماعی بعد از جامعه‌شناسی قرار گرفته است. روان‌شناسی نیز موضوعات معینی دارد و بعد از ساخته شدن جامعه مدرن، اقتضائات اجتماعی، کنشگر و مناسباتی که جامعه‌شناسی با آن کاری ندارد، روان‌شناسی اجتماعی شکل می‌گیرد که با این مفهوم می‌توان خلقیات ایرانی را مورد مطالعه قرار داد و اگر این‌گونه نباشد، مطالعه خلقیات ایرانی ادامه بحث‌های افرادی مانند جمالزاده، تقی‌زاده و همه  روشنفکران جدید خواهد بود که از آن نهایتا دوگانه و دوگانه‌های متعدد ایجاد خواهد شد؛ دوگانه‌هایی که هیچ وقت منشا عمل نخواهند داد.آزاد ارمکی با بیان اینکه تا این دوگانه‌ها دچار فروپاشی نشوند و روان‌شناسی اجتماعی در این نظام مدرن در جای خود قرار نگیرد، نمی‌تواند منطق خلقیات ایرانی را توضیح دهد، اظهار کرد: خلقیات ایرانی پدیده شناور لحظه‌به‌لحظه شکل گرفته است و یک چیز ثابت از قدیم‌مانده در انتهای ذهن افراد به نام استبداد و دینداری نیست. این مهم در مناسبات اجتماعی تغییر می‌کند. خلقیات ایرانی چیز عجیبی نیست که من را آزار دهد یا من را مجبور به رادیکالیسم کند. چون کسانی که می‌خواهند از خلقیات ایرانی بحث کنند، می‌خواهند از آن، عنصر رادیکالیسم در بیاورند یا تن به استبداد دهند و یا در مقابل استبداد بایستند. ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Sun, 02 Oct 2016 04:54:00 GMT http://migna.ir/vdcdk90s.yt0jx6a22y.html روان شناسی هیجان / هيجان چیست؟! http://migna.ir/vdccipq1.2bq4p8laa2.html ميگنا: براي هر انساني در طول زندگي روزمره اتفاقاتي رخ مي دهد ، اخباري را مي شنود، افكاري را از سر مي گذراند و اعمالي انجام مي دهد كه همگي مي توانند در او احساسات يا هيجاناتي را بوجود بياورد. اين احساسات به نوبه خود در شكل دادن رفتارهاي او موثر مي باشد. وقتي خوشحال هستيم ، يعني احتمالا اتفاقات خوبي را پشت سر گذاشته ايم و هنگامي كه غمگين هستيم احتمالا اتفاقات ناگواري پيش آمده است. هيجانات و احساسات تجاربي دروني هستند كه در مقابل رخدادهاي بيروني در خود حس مي كنيم ، مثل احساسات خشم ، غم ، شادي نگراني ، ترس وغيره. هیجان ترجمه لغت انگلیسی Emotion که از نظر ریشه لغت عاملی که ارگانیسم را به حرکت در می‌آورد، مثلا خشم ، ترس ، دوست داشتن. - هیجان ها، احساسات و عواطف، بخش عمده ای از شخصیت انسان ها را تشکیل می دهند و محرک انسان در زندگی فردی و اجتماعی برای رسیدن به اهداف و آرزوها هستند... در روان‌شناسی هیجان‌ها جایگاه بسیار حساس و بنیادی دارند. زیرا ریشه بسیاری از اختلال‌های روانی را تشکیل می‌دهند. حتی سلامتی انسان را تضمین می‌کنند. مثلا ترس باعث فرار از خطر و حفظ جان می‌شود. تلاش‌های گسترده توسط فلاسفه، فیزیولوژیست‌ها و روان‌شناسان برای بررسی هیجان‌ها به عمل آمده، اما شیوه عمل آنها هنوز به صورت فرضیه باقی مانده است. مطالعات مختلف نشان داد که در ظهور و تکوین جلوه‌های هیجان ، فرهنگ هم نقش بسزایی دارد. هیجانها چند بعدی هستند. هیجانها به صورت پدیده‌های ذهنی ، زیستی ، هدفمند و اجتماعی وجود دارند. هیجانها از این نظر احساسهای ذهنی هستند که باعث می‌شوند به صورت خاصی مثل عصبانی یا شاد احساس کنیم. هیجانها واکنش‌های زیستی هم هستند. آنها پاسخهای بسیج کننده انرژی‌اند که بدن را برای سازگار شدن با هر موقعیتی که روبرو می‌شویم آماده می‌سازند. برای مثال خشم نوعی میل انگیزشی در ما ایجاد می‌کند تا کاری انجام دهیم که معمولا آن را انجام نمی‌دهیم، مثلا با یک دشمن بجنگیم یا به یک بی‌عدالتی اعتراض کنیم. هیجانها پدیده ای اجتماعی نیز هستند. وقتی هیجانی می‌شویم علائم قابل تشخیص چهره‌ای ، ژستی و کلامی می‌فرستیم که کیفیت هیجان پذیری ما را به دیگران منتقل می‌کند. (مثل حرکت ابروهایمان و تن صدایمان) این اصطلاح از ریشه لاتین Emovere به معنی حرکت ، تحریک ، حالت تنش یا تهییج مشتق شده است. همه ما انواع گوناگونی از هیجانها را تجربه می کنیم و می کوشیم با توسل به روش هایی کارآمد یا ناکارآمد، با این هیجان ها مقابله کنیم. بدون وجود هیجان های مختلف زندگی ما نیز فاقد معنی، حس، غنا، شادی و ارتباط با دیگران خواهد بود. هیجان ها، مطالبی را درباره نیازهای ما، ناکامی های ما و حقوق ما در اختیار ما قرار می دهدند، و انگیزه لازم را برای ایجاد تغییر و گریز از موقعیت های دشوار به ما اعطا کرده و سبب می شوند که دریابیم در چه مواقعی احساس رضایت مندی می کنیم. مهارت مديريت هيجانات فرد، را قادر مي سازد تا هيجان ها را در خود و ديگران تشخيص داده ، نحوه تاثير آنها را بر رفتار بداند و بتواند واكنش مناسبي به هيجانهاي مختلف نشان دهد. مثلا : وقتي فكر مي كنم سلام نكردن يكي از دانش آموزان به معني توهين وگستاخي به من است، احتمالا هيجان خشم را تجربه خواهم كرد، در صورتي كه اگر فكر كنيم رفتار سلام نكردن او نشانه اين است كه احتمالا او امروز مشكلي دارد و حالش خوب نيست، امكان دارد ديگر خشمگين نشوم و هيجاني ديگر را تجربه كنيم . به طور کلی انسان ها بیشتر از اینکه در زندگی خود تابع عقلانیت و خردورزی باشند، از احساسات، تمایلات و هیجان های خود پیروی می کنند. برخی محققان، هیجان ها را حالت تحریک شده عقلانی یا بی قراری فکر و احساس می دانند. معمولا هیجان ها به هیجان های مثبت و منفی تقسیم می شوند. هیجان های مثبت، محرک هایی خوب اما تا حدودی کوتاه مدت هستند اما هیجان های منفی مانند اضطراب، شکست، غم، اندوه، ناکامی، نگرانی در مورد آینده و فشارهای روانی می توانند آثار درازمدت تری بر روان انسان ها بگذارند و اگر از حالت متعادل و کنترل شده خارج شوند، باعث ابتلا به بیماری هم بشوند. بد نیست بدانید که حتی اگر هیجان های مثبت هم به درستی مهار نشوند، می توانند خطرآفرین باشند؛ مثلا خیلی از سکته ها و ایست های قلبی هنگام تماشای یک مسابقه پرهیجان و حساس ورزشی (حتی در صورت برد تیم یا بازیکن مورد علاقه) اتفاق می افتد. - چگونه در زنان و مردان بروز میکند؟ زن ها در مقایسه با مردها در بروز و تخیله هیجان ها و احساسات، شدیدتر و حساس تر عمل می کنند. مطالعه ها نشان می دهند مردان هیجان های خود را به دفعات کمتر، پنهان تر و با شدت کمتری از زن ها در حضور دیگران ابراز می کنند. حتی بسیاری از پژوهشگران و نظریه پردازان معاصر معتقدند تفاوت های جنسیتی در بروز هیجان ها، بیش از اینکه ناشی از تفاوت های طبیعی و زیست شناختی بین زن و مرد باشد، به انتظارهای فرهنگی و رفتارهای اجتماعی از مردان بستگی دارد. جامعه انتظار ندارد یک مرد هنگام مواجهه با مشکلات و ناکامی ها گریه کند اما این شرایط در وضعیت های خاص مانند مسابقه های قهرمانی جهان مانند المپیک که میلیون ها بیننده در سطح دنیا دارد و با حیثیت ملی و اعتبار یک کشور مرتبط می شود، تفاوت دارد. طبیعی است که هیچ ورزشکاری برای ناکام شدن و شکست از حریف پا به یک میدان مسابقه جهانی نمی گذارد. اولین و شاید مهم ترین انتظاری که چنین ورزشکاری از خود دارد، رسیدن به بهترین جایگاه و کسب بهترین مدال است. در اینگونه مسابقه ها، فشارهای روانی و انتظارها بسیار بالاست؛ ورزشکار زحمت های زیادی برای درخشیدن کشیده بنابراین گریه کردن و فریاد زدن او و تماشاچیان در هر دو حالت موفقیت یا شکست شاید سریع ترین و آسان ترین نوع تخلیه هیجانی و مکانیسم دفاعی باشد که در چنین شرایطی می تواند از خود نشان دهد. گریه افراد در این حالت، با شرایط معمولی و عادی متفاوت می شود و شاید بین زن و مرد در این شرایط تفاوت زیادی احساس نشود. بنابراین دیدن صحنه گریه یک قهرمان ملی مرد یا زن یا تماشاگر مرد یا زنی که به دلیل کسب افتخار برای وطنش اشک شوق می ریزد، چندان مورد مذمت جامعه نیست زیرا بحث دلبستگی های ملی، قومی و اعتلای کشور وجود دارد و گریه کردن هر فردی برای این موفقیت ها یا شکست های ملی، مورد پذیرش جامعه است. شناخته شدن به وسیله دیگران و پیدا کردن جایگاه اجتماعی، باعث احساس لذت در فرد مشهور می شود. افرادی که تلاش های فراوانی انجام می دهند، دوست دارند به عالی ترین مقام در میدان مسابقه برسند و زبانزد عام و خاص شوند. اگر شهرت بخواهد ریشه در خودنمایی و تظاهر داشته باشد، باعث ایجاد جایگاه های کاذب اجتماعی می شود و اگر فرد ظرفیت های لازم اخلاقی و فکری را برای مشهور شدن نداشته نباشد، شهرت در نهایت به ضرر او و جامعه تمام خواهد شد. تاثیر در زندگی به هنگام هیجان قدرت تفکر و قدرت عمل می‌تواند فلج شده و یا قدرت یابد. ساده‌تر اینکه گاه هیجان ذهن را خالی می‌کند و فرد نه می‌تواند چیزی بگوید و نه انجام دهد. نمونه آن همان ضرب المثل ترس برادر مرگ است، می‌باشد. چرا که فرد عملا قادر به انجام کاری و عکس‌العملی نیست و گاه فعالیت ذهن را افزایش می‌دهد، تحلیل را پرواز می‌دهد، الهام بخش ، خلاقیت برانگیز و نیروبخش می‌شود. طرز کار و عملکرد هنگام هیجان دو عصب سمپاتیک و پاراسمپاتیک جهت عکس هم عمل می‌کند. سمپاتیک بدن را برای حالت اضطراری آماده می‌کند و پاراسمپاتیک او را به سوی آرامش فرا می‌خواند و علت تفاوت عملکرد آنها در آماده کردن مواد شیمیایی جداگانه است که یکی موجب برانگیختگی و دیگری باعث آرامش می‌شود. ارتباط با سایر علوم این بحث در شاخه‌های مختلفی از علوم انسانی و رفتاری و علوم اجتماعی جایگاه ویژه‌ای دارد. چرا که هیجان و بروز جلوه‌های آن یعنی رفتار در ارتباط نزدیکی با فرهنگ و آداب اجتماع قرار دارد. از سوی دیگر در حیطه روان‌شناسی فیزیولوژیک قرار می‌گیرد و از دیدگاه فیزیولوژیکی مورد بررسی قرار می‌گیرد. همچنین در شاخه‌های مختلف روان‌شناسی از جمله پزشکی ، جامعه شناسی ، روان‌شناسی احساس و روانشناسی ادراک ، روان‌شناسی اجتماعی ، روان‌شناسی رشد و روانشناسی تربیتی و... کاربردها حفظ و سلامت روان و جسم مهمترین کارکرد هیجان برای انسان است. ظهور یک هیجان روحی و بروز جلوه‌های آن و در نتیجه پاسخ فرد به آن باعث تخلیه و آرامش روحی می‌گردد و در نتیجه دستگاه ایمنی بدن را تقویت می‌کند و همچنین از لحاظ جنسی باعث به فعالیت افتادن ارگانیزم و حفظ جان می‌شود. چشم انداز و آینده بحث حاصل مطالعات ما را بر این نکته واقف می‌کند که بر هیجان‌های مثبت تاکید داشته باشیم. چرا که تحقیقات نشان داده است که در بین بیماران قبلی آنهایی که بیشتر در خود فرو رفته‌اند، بیشتر از کسانی که شاد هستند، از بیماری خود رنج می‌برند و یا اشخاصی که از نظر هیجانی افت قابل ملاحظه‌ای دارند. از بروز خشم جلوگیری می‌کنند یا خود را بی‌پناه و بدون تکیه گاه احساس می‌کنند، بیشتر از دیگران به بیماری سرطان مبتلا می‌شوند. خلاصه اینکه نگرش فرد نسبت به هیجان‌ها ، می‌تواند دستگاه ایمنی بدن را تقویت کرده بر طول عمر انسان بیفزاید. - روان شناسی هیجان چیست؟ یكي از مشکلات اصلی که پژوهشگران هیجان با آن روبرو هستند فهمیدن علت یا علتهای هیجان است. در این بررسی علیتی دیدگاه‌های متعددی مطرح شده است که دیدگاه‌های زیستی ، روان تکاملی، شناختی رشدی، روان کاوی، اجتماعی، جامعه شناختی، فرهنگی و انسان شناختی از جمله آنها هستند. - ابعاد هیجــان •عنصر ذهنی به هیجان احساس می‌دهد یعنی تجربه ذهنی‌ای که هم معنی و هم اهمیت شخصی دارد. هیجان از نظر شدت و کیفیت در سطح ذهنی احساس می‌شود. •عنصر زیستی فعالیت دستگاه‌های خودمختار و هورمونی را شامل می‌شود، به این صورت که آنها برای آماده کردن رفتار کنار آمدن سازگارانه آن در هیجان دخالت دارد. فعالیت نور و فیزیولوژیکی آن چنان با هیجان آمیخته است که هر گونه تلاش برای تجسم فردی عصبانی که برانگیخته نباشد تقریبا غیرممکن است. •عنصر کارکردی (هدفمند) به این سوال مربوط می‌شود که وقتی فردی هیجانی را تجربه می‌کند چه فایده‌ای از آن می‌برد. آدم بدون هیجان از لحاظ تکاملی در مقایسه با سایر آدمها اشکال دارد. برای مثال تجسم کنید فردی که قابلیت ترس، علاقه یا عشق ندارد از نظر بقای جسمانی و اجتماعی چقدر در وضعیت نامساعدی قرار دارد. •عناصر بیانگر جنبه اجتماعی و ارتباطی هیجان است. تجربه‌های خصوصی ما از طریق ژستها، آواگریها، و بویژه جلوه‌های صورت به دیگران ابراز و منتقل می‌شوند. پس هیجانها کل بدن ما را درگیر می‌کنند. احساسها و پدیدارشناسی مان، زیست شیمی و نظام عضلانی مان، امیال و هدفهایمان و ارتباط و تعامل مان با دیگران است. دیدگاه‌های مربوط به هیجان دیدگاه زیستی این دیدگاه معتقد است که هیجانها از تاثیرات بدنی گذرگاههای عصبی لیمبیک، الگوهای شلیک عصبی و پس خوراند صورت می‌گیرد. دیدگاه شناختی این دیدگاه معتقد است که هیجانها از رویدادهای ذهنی نظیر ارزیابیها ، دانش و حافظه ، زمانی که فرد معنی شخصی رویدادهای محرک را تعبیر می‌کند ناشی می‌شود. چون مواردی نظیر داروها ، تحریک برقی مغز و پس خوراند صورت هیجان را فعال می‌کند. migna.ir معلوم است که نیروهای زیستی بدون دخالت شناختی یا با دخالت آن تجربه هیجانی به بار می‌آورند چون افراد تقریبا همیشه ارتباط شخصی و اهمیت شخصی رویدادها را تعبیر می‌کنند پس معلوم می‌شود که نیروهای شناختی هم موجب تجربه هیجانی می‌شوند. چند تا هیجان وجود دارد؟ گرایش شناختی بر هیجان‌های اصلی مثل خشم ، ترس تاکید می‌کند و به اهمیت هیجان‌های ثانوی یا اکتسابی کم بها می‌دهد. گرایش شناختی قبول دارد که هیجان‌های اصلی مهم هستند اما معتقد است جالب بودن تجربه‌های هیجانی به خاطر تجربه‌های فردی ، اجتماعی و فرهنگی است. در نهایت پاسخ دهی به سوال فوق بستگی به اینکه طرفدار گرایش شناختی باشیم یا زیست شناسیی فرق می‌کند. •دیدگاه زیستی معتقد است که انسانها چیزی بین 2 تا 10 هیجان دارند. •دیدگاه شناختی معتقد است که انسانها خزانه هیجان بسیار متنوع تری از هیجان‌های اصلی دارند. این نظریه پردازان می‌گویند درست است که تعداد معدودی مدار عصبی و واکنش بدنی مثل جنگ و گریز وجود دارد اما چند هیجان مختلف می‌تواند از واکنش زیستی یک ایجاد شوند برای مثال یک پاسخ فیزیولوژیکی تنها مثل بالا رفتن سریع فشار خون می‌تواند مبنای زیستی خشم ، حسادت یا رشک باشد. هیجانها چه فایده‌ای دارند؟ از دیدگاه کارکردی هیجانها به صورت واکنش‌های زیستی تکامل یافته‌اند تا به ما کمک کنند تا با تکلیف اساسی زندگی مثل مواجه شدن با تهدید به خوبی کنار بیاییم. علاوه بر این هیجانها به هدفهای اجتماعی هم کمک می‌کنند. هیجانها احساسات ما را به دیگران منتقل می‌کنند، بر نحوه تعامل دیگران با ما تاثیر می‌گذارند، ما را به تعامل اجتماعی فرا می‌خوانند و نقش مهمی در برقراری روابط میان فردی، حفظ و قطع آن دارند. - كاركرد هاي هيجانات - به زندگي رنگ، طعم و روح مي بخشد. - مي تواند وسيله همبستگي افراد شود. - پايه واساس هنر است. - مي تواند نيروي اضافي توليد كند يا موجب اتلاف نيرو گردد. - مي تواتد به اعمال ياري رسان يا آسيب زننده، منجرگردد . - مي تواند عقل و منطق را تحت الشعاع قرار دهد . - اهميت مديريت هيجاني در چيست؟ 1- برخورد صحيح با موقعيت هاي تهديد كننده و خطرناك: مثلا در مواجهه با يك جانور درنده ، هيجان ترس باعث مي شود با قدرت بيشتري پا به فرار گذاشته و جان خود رانجات دهيم . 2- براي خشنودي و شادي بيشتر، هر چه مديريت هيجاني بالاتر باشد: هيجانات و احساسات به ما كمك مي كند تا اطلاعات مربوط به پايه و اساس سلامتي ، يعني شادي را جمع آوري كرده، اولويت بندي وپردازش كنيم تا به نحواحسن از آن استفاده كنيم . 3- براي كمك به ديگران: مديريت هيجاني مي تواند به ما كمك كند تا با شناخت هيجانات خود وديگران نيازهاي آنان را درك كرده و حداقل با همدلي به آنان ياري برسانيم . - تنظیم هیجان تنظیم هیجان نقش مهمی در سازگاری ما با وقایع استرس زای زندگی دارد هنگامی که یک فرد با یک موقعیت هیجانی روبه رو می شود احساس خوب و خوش بینی برای کنترل هیجان کافی نیست وی نیاز دارد تا در این موقعیت ها بهترین کارکرد شناختی را از خود ارائه دهد . سبک تنظیم هیجانی شناختی به دو صورت سازگارانه و غیر سازگارانه تعریف شده است. سبک تنظیم هیجانی شناختی سازگارانه دارای 5 زیر مقیاس است و راهبردهای مقابله ایی بهنجار محسوب می شوند عبارتند از : - پذیرش : تفکر با محتوای پذیرش و تسلیم رخداد - تمرکز مجدد مثبت: فکر کردن به موضوع لذت بخش و شاد به جای تفکر درباره حادثه واقعی - ارزیابی مجدد مثبت: تفکر درباره جنبه های مثبت واقعه یا ارتقا شخصی - تمرکز مجدد بر برنامه ریزی : فکر کردن درباره مراحل فایق آمدن بر بر واقعه منفی یا تغییر آن - کنار آمدن با دیدگاه پذیری: تفکرات مربوط به کم اهمیت بودن واقعه یا تاکید بر نسبیت آن در مقایسه با سایر وقایع . سبک تنظیم هیجانی شناختی ناسازگارانه دارای چهار زیر مقیاس است و راهبردهای مقابله ایی نابهنجار محسوب می شوند عبارتند از: - سرزنش خود: تفکر با محتوای تقصیر دانستن و سرزنش خود - نشخوار فکری : اشتغال ذهنی درباره احساسات و تفکرات مرتبط با واقعه منفی - فاجعه انگاری: تفکر با محتوای وحشت از حادثه سرزنش دیگری: تفکر با محتوای مقصر دانستن و سرزنش دیگران به خاطر آنچه اتفاق افتاده است منابع: -رشـــد ميگنا -مقاله اي از دکتر سیدحسن علم الهدایی - دانشیار دانشگاه فردوسی مشهد-ياسمن رحيمي ]]> روانشناسی عمومی Mon, 26 Sep 2016 10:45:43 GMT http://migna.ir/vdccipq1.2bq4p8laa2.html چرا برخی زمانها خود را تحقیر می کنیم؟ http://migna.ir/vdccmoq1.2bqmm8laa2.html تحقیر کردن خود آدلر یکی از بزرگترین نویسنده ها و روانشناسان دنیا در رابطه با حس حقارت نوشته های زیادی دارد. او بر این باور است که انسان این حس را از بدو تولد در خود دارد. حس حقارت تقریبا در تمام افراد وجود دارد ، بسیارند کسانی که با دیدن دیگر افراد حس بی کفایتی پیدا می کنند و نسبت به دیگران خود را کوچک و حقیر می بینند. او دریافت که نگاه انسان به خود و یا به عبارت دیگر ارزشیابی خویش در غالب موارد حالتی منفی دارد. اما بجاست که ریشه های حقارت را برشماریم و به پیامدهای آن بپردازیم و در نهایت از خود بپرسیم که چگونه می توان برخوردی منطقی با آن داشت."ریشه های حقارت” روابط والدین با فرزندان: کودکانی که در محیطی پر از شماتت و نکوهش بزرگ شده اند از حس حقارتی عمیق رنج می برند. آنان به علت جملات سرزنش آمیز مداوم والدین، در این باور تثبیت شده اند که دیگر ارزشی ندارند. اعتقاد به بی ارزشی و عدم کفایت همچون بیماری سرطان به تمام ابعاد وجود فرد منتقل می شود وشخص حتی به هنگام بلوغ سنی و فکری باز بر این باورست که بی ارزش است. لازم به یادآوری است که گاه والدین می توانند با محبت افراط گونهٔ خود چنان محیط استریلی برای کودک بسازند که او هرگز مجال رویارویی با زندگی واقعی را نداشته باشد. در واقع محبت بیش از حد والدین چشمان کودک را بر حقایق زندگی می بندد و به کودک می قبولاند که دست یافتن به هر چیز، سخت ساده است. پر واضح است که به هنگام تجربه، چنین مدینهٔ فاضله ای فرو می پوشاد و شخص خود را کاملاً عاجز، ناتوان و حقیر می یابد.بـاورهای غلط: اگر ما "کسب قـدرت”، "داشتن ثروت” و "برخـورداری از تـوانایی” را ارزش قلمداد کنیم و زندگی خود را حول به دست آوردن آنها جهت دهیم، لاجرم در نرسیدن به چنین اهدافی احساس حقارت می کنیم. باید بدانیم که چنین ارزش هایی در واقع ضد ارزشند چون ریشه های حقارت و عدم کفایت را در ما تقویت می کنند.گنـــاه: مسیحیان بر این باورند که جدایی انسان از خدا و دور شدن از سرچشمهٔ محبت و فیض الهی عامل اصلی حقارت انسان است. انسان با نادیده گرفتن خدا، خود را از بزرگ ترین منبع لطف و تأیید جدا می سازد و در فضایی عاری از خدا تنها نظاره گر عدم کفایت خود در قیاس با دیگران می گردد.الهیات غلط: گـــاه مسیحیان به اشتباه می پندارند که هرچه بیشتر خود را در حضور خــدا محکوم و حقیر ببینند، خداوند از آنها خشنودتر می شود. آنان دائماً در حال بیان گناهان و بی کفایتی خود به خدا هستند. برای آنها خداوند همچون شخصی است که چوب تنبیه خود را مرتب بر سر آنان می کوبد، به خصوص هنگامی که نسبت به خود احساس خوبی دارند. دردناک تر آنکه آنان چنین رویکردی را عین فروتنی می دانند و حقارت خود را ارزش قلمداد می کنند. اما فروتنی با تحقیر خود هیچ همخوانی ندارد. فروتنی اتکا توام با شادی به خداست و نه محکوم کردن و محکوم دیدن غم انگیز خود در برابر خدا."تأثیرات حقارت” انـزوا و احساس دوست نـداشتنی بـودن: فـرد به علت حقارت می اندیشد که کسی مشتاق ارتباط با او نیست و او دائم در حال تحمیل کردن خود به دیگران است. احساس ضعف بسیــار: شخصی کــه از حقارت رنج می برد حس ناتوانایی عمیقی دارد و اعتماد به نفسش به شدت پایین است. خلاقیت پایین: حقارت اجازه نمی دهد که توانایی ها و استعدادهای شخص تجلی یابند. گـرایش به حساسیت بالا و زودرنجی: شخص حقارت زده مرتب از دیگران می رنجد زیرافکر می کند که آنها با رفتار و جملات خود در پی آزار او هستند. او جهان را محیطی ناامن می یابد که باید در برابر آن همیشه حالت دفاعی داشت. عـدم بـاور تعریف و تمجید دیگران: حقارت باوری نمی گذارد که ما تحسین دیگران را از خود باور کنیم چرا که عمیقاً خود را بی ارزش می پنداریم. همیشـه تسلیـم دیگران بودن: حقارت باوری نمی گذارد که ما نظر خود را ابراز کنیم زیـرا برای آن ارزشی قائل نیستیم.نـگرش واقع بینـانه بـه خـود: هیچ انسانی تنهـا مجموعـه ای از ضعف ها و نکات منفی نیست. اگر ما خود را صرفاً ضعف و شکست می بینیم باید دیدگاه خود را با واقعیت منطبق سازیم. واقعیتی که نکات مثبت ما را نیز می بیند.نیاز به مشاوره: گاه نیاز داریم که با شخص آگاهی پیرامون حقارت خود سخن بگوییم و گره های دوران کودکی و یا تجارب ناگوار خود را برای او باز گوییم. مشاوره ای درست به ما کمک می کند تا به اصلاح اطلاعات غلط دریافتی خود بپردازیم و شروعی تازه را تجربه کنیم.نیـاز بـه تعلق گـروهی: شخصی کـه درگیر حقارت است نمی تواند بر مشکل خود در انزوا و تنهایی غلبه یابد. او باید به جمعی متعلق باشد که در آن محبت و تشویق را تجربه کند. مسیحیان بر این باورند که کلیسا چنین فضایی را به وجود می آورد. فضایی که در آن محبت الهی سبب پذیرش دیگران و همچنین خودمان است. منبع: دکتر سلام     ]]> روانشناسی عمومی Sun, 14 Aug 2016 19:25:47 GMT http://migna.ir/vdccmoq1.2bqmm8laa2.html آشنايي با رشته‌ مشاوره و تفاوت آن با روان‌شناسي http://migna.ir/vdcexp8x.jh8fpi9bbj.html منبع در قسمت اول مطلب:کتاب آشنایی با رشته‌های دانشگاهی سازمان سنجش آموزش کشور یک زندگی آرام،‌ شیرین و بدون تنش‌های عصبی بزرگترین آرزوی هر فردی است. آرزویی که دست‌یابی به آن بسیار دشوار است. چراکه امروزه افزایش مشکلات و پیچیدگی و آمیختگی آن‌ها با یک‌دیگر، انسان‌ها را بیش از زمان‌های گذشته در برابر شرایط دشوار،‌ نامساعد و پرفشار قرار می‌دهد تا جایی که انواع فشارهای روانی جزء لاینفک زندگی روزمره بسیاری از ما شده است و این به معنای آن است که ایجاد روابط سالم و صمیمانه با هم‌نوعان، داشتن زندگی پرثمر و تحقق نیروهای بالقوه‌ای که در وجود تک‌ تک انسان‌ها به ودیعه گذاشته شده است،‌ به سختی امکان‌پذیر می‌باشد. حال چه باید کرد؟‌ برای ما خیلی پیش آمده که این دو را (مشاوره و روان شناسي) به جای هم به کار برده ایم. ولی احساس می کنم حداقل برای ما که روانشناس یا مشاور هستیم درست نیست که این دو رو به جای هم بکار ببریم چرا که تفاوت های اساسی بین این دو زمینه وجود داره و به نظر تنها وجه شبه این دو راهنمایی کردن شخصی که در روبروی آنها نشسته است می باشد. بهتر آن است كه برای پیشگیری از فشارهای روانی از راهنمایی کارشناسان مشاوره و راهنمایی بهره ببريم. چراکه این مشاوران می‌توانند مردم را برای رسیدن به یک بهداشت همگانی در مقابل بیماری‌های روحی و روانی واکسینه کنند. رشته‌ راهنمایی و مشاوره یکی از رشته‌های گروه علوم انسانی است که جنبه کاربردی دارد و دروس آن بیشتر در زمینه رشد، ابعاد مختلف شخصیت آدمی و پیشگیـری از مشکلات و اختلالات به‌خصـوص مشکلات دانش‌آموزان و نوجوانان است. شخص مشاور‌ به‌ افراد آموزش‌ می‌دهد که‌ چه‌ کنند تا دچار بحران‌های‌ روحی‌ نگردند و راه‌ پیشرفت‌ و تکامل‌ را راحت‌تر و سریع‌تر طی‌ نمایند. بخش‌ دیگری‌ از فعالیت مشاوره‌ نیز شامل‌ حال‌ افرادی‌ می‌شود که‌ دچار بحران‌ شده‌اند و اکنون‌ نمی‌دانند که‌ چگونه‌ باید از بحران‌ مورد نظر عبور کرده‌ یا با آن‌ کنار بیایند در اینجا مشاور به‌ فرد مراجعه‌‌کننده‌ کمک‌ می‌کند تا بتواند بر بحران‌ موجود غلبه‌ کند. مشاوره‌ بیشتر جنبه‌ کاربردی‌ دارد و از تحقیقات‌ و داده‌های‌ روانشناسی‌ برای‌ حل‌ مشکلات‌ مردم‌ یاری‌ می‌گیرد؛ مردم‌ عادی‌ که‌ با بحران‌های‌ روحی‌ روبرو هستند. توانایی‌های‌ لازم:  خوب‌ گوش‌ دادن‌ و خوب‌ سخن‌ گفتن‌ دو ویژگی‌ مهم‌ و ضروری‌ برای‌ علاقمندان به رشته‌‌ مشاوره‌ است‌. یک‌ مشاور باید بتواند با صبر و بردباری‌ و آرامش‌ درونی‌ خود، فضای‌ مناسبی‌ برای‌ مراجعه‌‌کننده‌ ایجاد کند و به‌ او اجازه‌ دهد که‌ خود را تخلیه‌ کرده‌ و دغدغه‌های‌ ذهنی‌ خویش‌ را بیان‌ کند. یک‌ مشاور خوب‌ باید از مسائل‌ اقتصادی‌، سیاسی‌، اجتماعی‌ و مذهبی‌ روز جامعه‌ نیز اطلاع‌ كافي داشته‌ باشد. موقعیت‌ شغلی‌ در ایران:  مشاوره‌ دارای‌ ابعاد مختلفی‌ است‌ و می‌توان‌ برای‌ انتخاب‌ رشته‌ تحصیلی‌، ازدواج‌، شغل‌یابی‌، نحوه‌‌ي ارتباط‌ در یک‌ محیط‌ صنعتی‌، نحوه‌‌ ارتباط‌ ميان اعضای‌ خانواده‌ یا نحوه‌‌ روبه‌رو شدن‌ با بحران‌های‌ دوران‌ نوجوانی‌ و جوانی‌ از راهنمايي‌هاي مشاور استفاده‌ کرد. امروزه‌ شغل‌ مشاوره‌ یکی‌ از شغل‌های‌ تعریف‌ شده‌ در آموزش‌ و پرورش‌ است‌. و هر مدرسه‌ در مقطع‌ متوسطه‌ یا پیش‌دانشگاهی‌ حداقل‌ نیاز به‌ یک‌ مشاور دارد. به‌ همین‌ دلیل‌ با کمبود کارشناس‌ در رشته‌ مشاوره‌ روبه‌رو هستیم‌. در ضمن‌ یک‌ مشاور می‌تواند به‌ غیر از آموزش‌ و پرورش‌ در سازمان‌هاي بهزیستی‌، کمیته‌‌ي امداد، فرهنگ‌سراها، مراکز بازپروری‌ و زندان‌ها به‌ کار مشاوره‌ بپردازد. درس‌های‌ این‌ رشته‌ در طول‌ تحصیل: دروس‌ پایه‌ و اصلی‌:  ریاضیات‌ پایه‌، مبانی‌ جامعه‌شناسی‌، انسان‌ از دیدگاه‌ اسلام‌، روان‌شناسی‌ عمومی‌، اصول‌ فلسفه‌ آموزش‌ و پرورش‌، آمار توصیفی‌، آموزش‌ و پرورش‌ ابتدایی‌، راهنمایی‌ و متوسطه‌، جامعه‌شناسی‌ آموزش‌ و پرورش‌، روان‌شناسی‌ از دیدگاه‌ دانشمندان‌ اسلامی‌، مبانی‌ راهنمایی‌ و مشاوره‌، فیزیولوژی‌ انسان‌ (اعصاب‌ و غدد)، آمار استنباطی‌، روش‌ها و فنون‌ راهنمایی‌ و مشاوره‌، سنجش‌ و اندازه‌گیری‌ در علوم‌ تربیتی‌، روش‌ها و فنون‌ تدریس‌، نماد خانواده‌ در اسلام‌ و ایران‌، روان‌شناسی‌ رشد، روش‌ تحقیق‌ در علوم‌ تربیتی‌ و مشاوره‌، مقدمات‌ مدیریت‌ آموزشی‌، روان‌شناسی‌ یادگیری‌، تولید و کاربرد مواد آموزشی‌، مبانی‌ کامپیوتر، روان‌شناسی‌ شخصیت‌، روان‌شناسی‌ تربیتی‌، آسیب‌شناسی‌ روانی‌، مسائل‌ جوانان‌ و نوجوانان‌، روان‌شناسی‌ اجتماعی‌، روان‌شناسی‌ و آموزش‌ افراد استثنایی‌، بازی‌ درمانی‌، اختلالات‌ یادگیری‌، آسیب‌شناسی‌ اجتماعی‌، بهداشت‌ روانی‌. دروس‌ تخصصی :  راهنمایی‌ و مشاوره‌ تحصیلی‌، راهنمایی‌ و مشاوره‌ شغلی‌، کاربرد آزمون‌های‌ روانی‌ (هوش‌، استعداد، رغبت‌)، کاربرد آزمون‌های‌ تشخیصی‌ و شخصیت‌ در مشاوره‌، نظریه‌ مشاوره‌ و روان‌درمانی‌، راهنمایی‌ و مشاوره‌ گروهی‌، مشاوره‌‌ خانواده‌، مددکاری‌ اجتماعی‌ در مشاوره‌، روش‌های‌ تغییر و اصلاح‌ رفتار، متون‌ تخصصی‌ زبان‌، پروژه‌ تحقیقاتی‌، تمرین‌ عملی‌ مشاوره‌ (فعالیت‌های‌ راهنمایی‌)، تمرین‌ عملی‌ مشاوره‌ (فعالیت‌های‌ مشاوره‌ای‌). تفاوت رشته‌هاي مشاوره و روان‌شناسي باليني: ü      دانش آموزان گروه تجربی هم می‌توانند در انتخاب رشته‌ي تحصيلي، روانشناسی را انتخاب کنند، اما مشاوره مختص به داوطلبان گروه انسانی است. ü      رشته‌هاي راهنمایی مشاوره و روانشناسی بالینی در 30 واحد درسی باهم تفاوت دارند. البته اگرچه سایر واحدهاي درسي آن‌ها مشابه‌اند اما اين، لزوماً بدان معنا نیست که به یک شیوه‌ی یکسان آموزش داده می‌شوند، بلکه تأکیدات در هر رشته متفاوت با ديگري است. ü      حيطه‌ كاري اين دو رشته تا حدودي به هم نزديك است؛ اما نكته‌ اصلي آن است كه مشاوران، بيش‌تر در راستاي پيش‌گيري از بروز فشارهاي رواني، به افراد سالم از حيث رواني مشاوره مي‌دهند درحالي‌كه روان‌شناسان بيش‌تر درصدد درمان افرادي هستند كه به نوعي از يك اختلال رواني رنج مي‌برند. به بيان ديگر، حوزه‌ فعاليت مشاوران گسترده‌تر و تقريباً تمام افراد جامعه است اما حوزه‌ي فعاليت روان‌شناسان محدود به جمع كوچكتري از افراد جامعه يعني دارندگان مشكلات روحي و رواني است. ü      مشاور بعد از فارغ التحصیلی در دوره‌ کارشناسی ارشد می‌تواند برای خود دفتری دایر کند و به ارائه‌ی خدمات مشاوره‌ای از قبیل مشاوره‌ خانواده (که شامل ازدواج، مسائل زناشویی، مسائل عاطفی و ...)، شغلی و تحصیلی بپردازد. در واقع زمینه‌ کاری یک مشاور شبیه به آن چیزی است که عموم مردم از یک روانشناس در ذهن دارند. البته به افرادی که به یک مشاور رجوع می‌کنند، مراجع کننده می‌گویند نه بیمار زیرا این افراد داری مسئله و مشکلاتی كوچك هستند نه بیماری. اما یک روانشناس (بالینی) بعد از فارغ التحصیلی در دوران کارشناسی ارشد می‌تواند مطبی دایر کند و به درمان افرادی که دارای مشکلات روانی هستند بپردازد. به افرادی که به روانشناس بالینی مراجع می‌کنند عنوان بیمار داده می‌شود چون دارای بيماري‌هاي روانی هستند. روانشناسان اغلب در بیمارستان‌های روانی مشغول به کار می شوند. --------- يكي از اساسی ترین تفاوت هاي روان شناسی و مشاوره به بعد زمانی اشاره دارد: یعنی اینکه روانشناس برای مشکل یا عواملی که در گذشته برروی فرد داشته تاکید می کند اما مشاوره آینده نگر هست و معمولا به انتخاب های افراد مربوط می شود. به این صورت که یک مشاور فرد را برای تصمصم گیری بین دو یا چند انتخاب برای آینده راهنمایی می کند. و در اين رابطه از اسناد،آيين نامه ها و قوانين نيز كمك مي گيرد.تفاوت اصلی ديگر همانطور كه قبلا اشاره شد این است که شخصی که به مشاوره مراجعه می کند، مراجع نام دارد لذا شخصی است که سالم است و تنها نیاز به راهنمایی دارد ولی شخصی که به روان شناس مراجعه می کند از درگير برخي از افكار منفي،توهمات و هذيان هايي است كه ناشي از اختلالات روانی است و عملكرد فرد را مختل كرده است و وي از اين مسئله رنج می برد و نیازمند مداخله می باشد. در مجموع مشاوران مشكلات خفيف و سطحي تر مانند مشكلات دانش آموزان و دانشجویان و افرادی که نیازمند راهنمایی در انتخاب ها (انتخاب رشته،شغل و همسر) می باشند سروکار دارند و همچنین افرادی که نیازمند برنامه ریزی می باشند و برای انتخابهای آینده خود دچار فشار هستند و معمولا جلسات مشاوره در يك يا دو جلسه به ثمر مي رسد اما جلسات مداخلات روان شناس شايد در برخي اوقات به 15 جلسه و يا بيشتر مي رسد . - منبع : كتاب آشنايي با رشته‌هاي دانشگاهي ]]> روانشناسی عمومی Sun, 17 Jul 2016 11:00:30 GMT http://migna.ir/vdcexp8x.jh8fpi9bbj.html تولد رویکرد قرن بیست و یکم روانشناسی در ایران http://migna.ir/vdciwpap.t1ayz2bcct.html روان شناسی اگرچه در مقایسه با سایر علوم تنها با 130 سال سابقه، علمی نوپا محسوب میشود اما در همین عمر کوتاهش توانسته در اغلب کشورها به رشته ای تاثیر گذار و مهم تبدیل شده و در زندگی و سلامت افراد نقش عمده ای را ایفا نماید. روان شناسی همچنین به نسبت تاریخ کوتاهش از تحولات نظری و مکاتب مختلفی برخوردار بوده که هر کدام در یک دوره ی زمانی به عنوان نیروی تاثیرگذار در روان شناسی شناخته شده و پارادایم غالب را شکل داده اند. اولین نیرو در روان شناسی که به مثابه انقلاب عظیمی در درک و شناخت رفتار و روان انسان پدید آمد مکتب روانکاوی بود که در اروپا متولد شد و به مطالعه ناهشیار و نقش آن در شکل گیری رفتار انسان می پرداخت . اما پس از جنگ جهانی دوم روان شناسی تحت تاثیر مکتب رفتار گرایی امریکا قرار گرفت و نیروی دوم در روان شناسی متولد شد که در مقابل دیدگاه روانکاوی تمرکزش بر مطالعه ی رفتار آشکار بود و سعی داشت رفتار انسان را در قالب محدود هر آنچه در آزمایشگاه قابل مشاهده است مطالعه نماید. نیروی اول و دوم روان شناسی بیشتر تحت تاثیر فیزیک نیوتونی قرار داشته و به دنبال روابط علت و معلولی بودند حال آنکه با گسترش فیزیک انیشتین و شناخته شدن قوانین نسبیت، نگاه تقلیل گرایانه دو نیروی اول به روان و رفتار انسان مورد انتقاد قرار گرفت و در نهایت این انتقادات و توجه به شان و جایگاه انسانی به تولد نیروی سوم در روانشناسی منجر شد که به دیدگاه انسانگرایی و شناختی معروف شد. در دهه های آخر قرن بیستم و با گسترش پارادایم کوانتومی در فیزیک و کیهان شناسی نوع نگاه به انسان و ارتباط او با جهان هستی تغییرات مهمی را تجربه کرد که نتیجه آن در روان شناسی تولد نیروی چهارم با نام روان شناسی ترنسپرسونال بود. رویکرد روانشناسی ترنسپرسونال در کنار فلسفه و الهیات ترنسپرسونال، هنر ترنسپرسونال، مردم شناسی ترنسپرسونال و بوم شناسی ( اکولوژی ) ترنسپرسونال زیر مجموعه ی مطالعات ترنسپرسونال است که به ارتباطات یکپارچه و گسترده ی تمام پدیده های جهان هستی با یکدیگر توجه دارد. روان شناسی ترنسپرسونال به مطالعه رابطه ی روان انسان با کلیت جهان هستی و چگونگی این ارتباط می پردازد. ترنس به معنای فراتر رفتن یا از درون چیزی عبور کردن می باشد و ترنسپرسونال به معنای فراتر رفتن از سطح فردی از طریق تعمق به درون آن پدیده است. روانشناسی ترنسپرسونال به مطالعه گسترده تری از روان انسان می پردازد که در آن هم جنبه های فردی و جمعی روان و هم جنبه های ازلی و ابدی اهمیت دارد. در پژوهش های روان شناسی ترنسپرسونال رابطه بین جسم و جان یا تن و روان و یگانگی آن مورد مطالعه قرار می گیرد. بر خلاف سه نیروی اول که وامدار مکاتب فلسفی غرب بودند ریشه فلسفی این مکتب علاوه بر سنتهای فلسفی غرب وامدار خرد و رویکرد های معنوی شرقی است. روان شناسی ترنسپرسونال به مطالعه هشیاری در تمام سطوح آن اعم از ناهشیار، هشیار و فراهشیار می پردازد. ویلیام جیمز اولین کسی بود که عنوان داشت روان شناسی اگر نتواند به مطالعه جنبه های فراسوی هشیاری فردی بپردازد نمی تواند به یک علم کامل تبدیل شود. اندیشه های نطری یونگ به ویژه مفهوم ناهشیار جمعی و کهن الگوهای مستتر در آن نیز به نوعی نیای فکری این مکتب روان شناسی را شکل داده است اما این ابراهام مازلو بود که برای اولین بار عنوان داشت نیروی چهارم ، روان شناسی ترنسپرسونال آینده روان شناسی خواهد بود. وی به کمک آنتونی سوتیچ با تاسیس مجله ای با نام روان شناسی ترانسپرسونال زمینه را برای پژوهش و مطالعات بیشتر در این راستا گشودند . همزمان استسیلاو گراف با تحقیقات وسیع خود بر روی طیف وسیعی از افراد پنجره های جدید و شگفت انگیزی به روان انسان و ارتباط آن با اسرار عالم خلقت گشود. کن ویلبر نیز در دهه ی 80 با ارائه نظریه نبوع امیز خود که به طور یکپارچه به روان انسان مینگریست پیشتازان روانشناسی ترنسپرسونال شدند و نظریات و پژوهش هایشان توجه جهانیان را به این رویکرد جلب کرد که در نتیجه روان شناسان برجسته ای مایکل واشبورن ، راجر والش ، مایکل مورفی ، فرانسیس وان ، استنلی کریپتر ، ،آرتور دیکمن ، دیوید لاکوف ، ریچارد تارناس، رالف متسنر، رابرت فریگر، جیمز فادیمان و چارلز تارت به این نیرو پیوسته و موجب رشد آن شدند. در آغاز قرن بیستم نیز روان شناس اسپانیولی الاصل خورخه فرر با تدوین دیگاه خود آنرا به دوران جدیدی وارد کرد. روان شناسی ترنسپرسونال از آنجا که به مطالعه موضوعات معنوی و تاثیرات آن و همچنین مفاهیمی مانند روح و جان اعتبار میدهد از سوی جریان غالب روان شناسی در امریکا با موانع و مخالفتهای زیادی روبروست که به نظر میرسد در آغاز تولد هر پارادایم جدید علمی طبیعی باشد. هرچند صحبت کردن از مقولاتی مانند رابطه انسان با پروردگار، جهان هستی و حیات پس از مرگ ممکن است تا سالیان درازی مورد مخالفت نگاه تقلیل گرایانه و اثبات گرایانه علم معاصر باشد لیکن به یقین با توجه به تحولاتی که در سطح هشیاری و آگاهی بشری رخ میدهد قرن بیست و یک را میتوان دوران روان شناسی ترنسپرسونال دانست. رویکرد روان شناسی ترنسپرسونال چندی است که توسط دکتر عارف نظری وارد ایران شده است. با توجه به تحولات فرهنگی، اجتماعی سیاسی در جهان امروز و تغییرات مداوم و سریع در عرصه ی زندگی انسان امرو در کنار بحران های زیست محیطی به یقین جغرافیای فرهنگی قرن 21 به شکل عمیقی تغییر خواهد نمود. بدین ترتیب آشنایی با رویکرد ترنسپرسونال و استفاده از دستاوردهای ان برای جامعه ی ایرانی که دارای سرمایه های عظیم و جوانان سرشار از انگیزه و خلاقیت است گامی ارزشمند است که می تواند راه جدیدی برای شکوفائی و ارتقاء توانمندیهای بومی فراهم نموده و زمینه ساز پیشگامی جوانان ایرانی در قرن پیش رو بوده و موجب جهش جایگاه اجتماعی فرهنگی ایران در دهه های اتی باشد. - دکتر مسعود عارف نظری*روانشناس و عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامیسلامت نيوز     ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Sat, 11 Jun 2016 12:31:55 GMT http://migna.ir/vdciwpap.t1ayz2bcct.html کارل گوستاو یونگ؛ ولیعهدی که از فروید عبور کرد http://migna.ir/vdcj88et.uqeamzsffu.html کارل گوستاو یونگ (به آلمانی: Carl Gustav Jung)‏ (۱۸۷۵ - ۱۹۶۱) روان شناس و متفکر سوئیسی  که به خاطر فعالیت‌هایش در روانشناسی و ارائهٔ نظریاتش تحت عنوان روان  شناسی تحلیلی یونگ معروف است. یونگ را در کنار زیگموند فروید از پایه‌گذاران دانشِ نوین روانکاوی قلمداد می‌کنند به تعبیر فریدا فوردهام پژوهشگر آثار یونگ: «هرچه فروید ناگفته گذاشته یونگ تکمیل کرده‌است.» فروید زمانی یونگ را جانشین مسلم خود در جنبش روانکاوی می‌دانست. فروید از او به عنوان «جانشین و ولیعهد من» یاد کرده بود (به نقل مک گوایر، 1974، ص. 218). هنگامی که رشته دوستی آن دو در 1914 گسسته شد، یونگ آنچه را که روانشناسی تحلیلی می‌نامید آغاز کرد که به کلی با نظریه فروید تفاوت داشت. سال 1909 ردیف پایین از سمت راست کارل یونگ،استنلی هال،زیگموند فروید زندگی یونگ کارل گوستاویونگ که در زمزمه آواز مهارت داشت در دهکده کوچکی واقع در شمال سوئیس نزدیک آبشار معروف راین پرورش یافت. بنا به گفته خود او، دوره کودکی‌اش با تنهایی، جدایی و ناخرسندی گذشته بود. (یونگ، 1961). پدرش کشیشی بود که آشکارا ایمانش را از دست داده و اغلب بدخلق و تندمزاج بود. مادرش از اختلال‌های هیجانی رنج می‌برد و رفتاری متلون و غیرقابل پیش‌بینی داشت، در یک لحظه از یک کدبانویی خوشحال به دیوی شبیه جادوگر تغییر حالت می‌داد که زیر لب حرف‌های بی‌ربط می‌زد. این ازدواجی نامبارک بود. یونگ در سال‌های اولیه زندگی یاد گرفت به پدر و مادرش اعتماد یا اطمینان نکند و این را به دنیای خارج نیز گسترش داد. او متوجه دنیای درون شد، دنیای رؤیاها، پنداره‌ها و خیال‌ها، یعنی دنیای ناهشیارش. رؤیاها و ناهشیاری ـ نه دنیای منطق و هشیاری ـ راهنمای دوران کودکی‌اش شد و همچنان در دوران بزرگسالی نیز همراه وی بود. یونگ در مواقع بحرانی زندگی‌اش براساس آنچه که از طریق ذهن ناهشیار در رؤیاهایش به او الهام می‌شد به حل دشواری‌ها و تصمیم‌گیری می‌پرداخت. وقتی که خود را برای تحصیل در دانشگاه آماده می‌کرد، موضوع رشته تحصیلی‌اش در یک رؤیا به وی الهام شد. او در خواب دید که برای یافتن استخوان‌های جانوران ما قبل از تاریخ مشغول حفاری است. او این خواب را چنین تعبیر کرد که باید در زمینه طبیعت و علوم تحصیل کند. رؤیای کندن سطح زمین به علاوه رؤیای سه سالگی‌اش که خود را در یک غار زیرزمینی دیده بود، جهت مطالعه آینده‌اش درباره شخصیت را تعیین کرد: مطالعه نیروهای ناهشیاری که زیر سطح ذهن قرار دارند. یونگ در 1900 از دانشگاه بیسل، واقع در سوئیس، با درجه پزشکی فارغ‌التحصیل شد. به روانپزشکی علاقه‌مند بود و نخستین انتصاب حرفه‌ایش در یک بیمارستان روانی زوریخ بود، که اوگن بلولر، روانپزشکی که به سبب پژوهش‌هایش درباره اسکیزوفرنی معروف بود ریاست آن را برعهده داشت. یونگ در 1905 به سمت مدرس روانپزشکی در دانشگاه زوریخ منصوب شد، اما پس از چند سال از این سمت کناره‌گیری کرد و تلاش‌هایش را در تحقیق، نوشتن و طبابت خصوصی مصروف داشت. او هنگام درمان بیماران، از فروید که عادت داشت از بیمارانش درخواست کند که روی تخت دراز بکشند پیروی نمی‌کرد و اظهار می‌داشت که نمی‌خواهد آنها را بخواباند! یونگ و بیمارش روی صندلی‌های راحتی مقابل یکدیگر می‌نشستند. او گاهگاهی جلسه‌های درمانی را در قایق بادبانی‌اش برگزار می‌کرد، درحالی که با شادمانی قایق را در باد شدید به سرعت پیش می‌راند. گاهی برای بیمارانش آواز می‌خواند و بعضی مواقع نیز به‌طور عمدی با آنها گستاخی می‌کرد. او روزی به یکی از بیماران که در ساعت مقرر حاضر شده بود گفت: «آه نه، من نمی‌توانم حضور شخص دیگری را تحمل کنم. امروز به خانه‌ات برگرد و خودت را درمان کن» (به نقل بروم، 1981، ص. 185). یونگ پس از خواندن تعبیر رؤیاها در 1900 که آن را به عنوان یک شاهکار توصیف کرد، به آثار فروید علاقه‌مند شد و تا 1906 این دو مرد مکاتبه با یکدیگر را آغاز کرده بودند و یکسال بعد یونگ به وین رفت تا فروید را ملاقات کند. در نخستین دیدارشان 13 ساعت با اشتیاق فراوان گفت‌وگو کردند، که سرآغاز هیجان‌انگیز رابطه نزدیک پدر ـ فرزندی اما زودگذر آنان بود. در 1909 یونگ همراه فروید برای شرکت در مراسم یادبود دانشگاه کلارک به ایالات متحد رفت، که در آنجا هر دو سخنرانی‌هایی ایراد کردند.برخلاف بیشتر شاگردان فروید، یونگ پیش از آنکه همکاری با فروید را آغاز کند شهرت حرفه‌ای خود را تثبیت کرده بود. از میان نخستین کسانی که به روانکاوی گرویدند او از همه معروف‌تر بود. درنتیجه، شاید او در مقایسه با افراد جوان‌تری که نخستین پیروان فروید شدند، که بیشتر آنان هنوز دانشجو بودند و از هویت حرفه‌ای خود اطمینان نداشتند، تأثیرپذیری و تلقین‌پذیری کمتری داشت. اگرچه یونگ شاگردی فروید را پذیرفت اما هرگز پذیرای کامل عقاید او نبود، هرچند که در اوایل آشنایی‌شان تردیدها و مخالفت‌هایش را سرکوب می‌کرد. هنگامی که روانشناسی ناهشیار (1912) را می‌نوشت، ناراحت بود، زیرا می‌دانست نشر دیدگاهش با این اثر که با دیدگاه فروید تفاوت داشت به روابط آنها لطمه خواهد زد. او به اندازه‌ای از واکنش احتمالی فروید نگران بود که ماه‌ها قادر نبود نوشتن کتاب را ادامه دهد. البته سرانجام کتاب را منتشر کرد و آنچه که می‌بایست روی دهد اتفاق افتاد. در 1911، بنا به اصرار فروید و علی‌رغم مخالفت اعضای وینی انجمن بین‌المللی روانکاوی، یونگ ریاست این انجمن را عهده‌دار شد. فروید عقیده داشت که اگر یک یهودی در رأس گروه قرار گیرد گرایش یهودستیزی ممکن است مانع پیشرفت جنبش روانکاوی شود. اعضای وینی که تقریباً همگی یهودی بودند، به یونگ که متولد سوئیس بود اعتماد نداشتند و چون آشکارا مورد علاقه فروید بود از او بیزار بودند. آنان نه تنها در این جنبش بر یونگ ارشد بودند، بلکه همچنین معتقد بودند که خود یونگ گرایش یهودستیزی دارد. اندکی پس از انتخاب یونگ، در رابطه دوستانه‌اش با فروید نشانه‌هایی از تیرگی آشکار شد و در 1912 روابط شخصی آنان پایان گرفت. در 1914 یونگ از سمت خود استعفا کرد و از انجمن کنار رفت. هنگامی که یونگ 38 ساله بود، دوره‌ای از آشفتگی شدید هیجانی را تجربه کرد که سه سال ادامه داشت، درست همانطور که فروید نیز در همان دوره از عمر خود به چنان حالتی دچار شده بود. یونگ به تصور اینکه دارد دیوانه می‌شود، به انجام هیچگونه تحقیق علمی و یا حتی به خواندن کتاب علمی قادر نبود، اما جالب توجه است که به درمان بیمارانش ادامه می‌داد. یونگ مشکل هیجانی خود را اساساً با همان شیوه‌ای که فروید حل کرده بود حل می‌کرد، یعنی به وسیله برخورد با ذهن ناهشیارش. هرچند یونگ، برخلاف فروید، رؤیاهایش را به گونه‌ای نظامدار تحلیل نکرد، به تکانه‌های ناهشیارش که در رؤیاها و خیالپردازی‌ها جلوه‌گر می‌شدند گوش می‌داد و از آنها پیروی می‌کرد.  همانند فروید، این بحران هیجانی یونگ نیز دوره‌ای از خلاقیت بیکران او بود و به تدوین نظریه شخصیتی‌اش منتهی شد. یونگ در جهت علاقه‌اش به اساطیر در سال‌های دهه 1920 چند بار به آفریقا مسافرت کرد تا فرآیندهای روانی اقوام نانویسا را مورد مطالعه قرار دهد. در 1932 به استادی دانشگاه پلی‌تکنیک دولتی در زوریخ منصوب شد و این سمت را تا 1942 که بر اثر بیماری ناگزیر به کناره‌گیری شد برعهده داشت. در 1944 یک کرسی روانشناسی پزشکی در دانشگاه بیسل سوئیس برای او ایجاد شد، اما این بار نیز به سبب بیماری نتوانست بیش از یکسال در این سمت باقی بماند. او در بیشتر مدت عمر 86 ساله‌اش در تحقیق و نوشتن فعال بود و تعداد زیادی کتاب منتشر کرد. روانشناسی تحلیلی نکته مهم تفاوت بین روانشناسی تحلیلی یونگ و روانکاوی فروید به ماهیت لیبیدو مربوط است. درحالی که فروید لیبیدو را مؤکداً برحسب میل جنسی تعریف می‌کرد، یونگ آن را یک نیروی حیاتی کلی می‌دانست که میل جنسی فقط بخشی از آن است. به نظر یونگ این نیروی حیاتی لیبیدویی بسته به اهمیت فعالیت‌های آن در زمان‌های معین، به صورت رشد و تولیدمثل و نیز انواع فعالیت‌های دیگر جلوه‌گر می‌شود. یونگ عقده ادیپ فرویدی را قبول نداشت. او دلبستگی کودک به مادر را برحسب نیاز وابستگی که با توانایی مادر به عنوان منبع مولد غذا پیوند دارد تبیین می‌کرد. به تدریج که کودک رشد می‌کند و کارکرد جنسی‌اش تحول می‌یابد، کارکردهای تغذیه‌ای دارای پوششی از احساس‌‌های جنسی می‌شود. به نظر یونگ، انرژی لیبیدویی تنها بعد از بلوغ جنسی است که شکل دگرخواهی جنسی به خود می‌گیرد. او وجود نیروهای جنسی در کودکی را انکار نکرد، بلکه نقش کشش جنسی را به یکی از چند کشش کاهش داد. بدون تردید، تجارب زندگی یونگ بر نظریه وی تأثیر گذاشت. پیش از این یادآور شدیم که چگونه پذیرش نیروهای ذهن ناهشیارش علایق حرفه‌ای آینده او را پیش‌بینی کرد. تأثیر وقایع زندگی شخصی او نیز در نظریه‌اش نسبت به کشش جنسی نیرومند بود. عقده ادیپ در نظریه یونگ جایی نداشت زیرا آن به دوره کودکی‌اش مربوط نمی‌شد. او مادرش را زنی چاق و زشت توصیف می‌کرد و لذا هرگز نمی‌توانست پافشاری فروید را دایر بر اینکه هر پسر خردسالی نسبت به مادرش هوس جنسی دارد، درک کند. یونگ برخلاف فروید هیچگونه ناامنی، بازداری، یا اضطراب درباره مسایل جنسی را در خود پرورش نداد و مانند فروید کوشش نکرد که فعالیت‌های جنسی‌اش را محدود کند. یونگ با بیماران و شاگردان زن روابط جنسی برقرار می‌کرد که بعضی از آنها تا سال‌ها ادامه داشت. «برای یونگ که نیازهای جنسی خود را آزادانه و به‌طور مکرر ارضا می‌کرد، امیال جنسی در انگیزش انسان کمترین نقش را داشت. برای فروید که به وسیله ناکامی‌ها و نگرانی‌های مشتاقانه درباره امیال عقیم مانده‌اش محصور بود، امیال جنسی نقش اصلی را داشت» (شولتز، 1990، ص. 148). دومین تفاوت اساسی بین نظریه یونگ و فروید در جهت نیروهایی است که در شخصیت انسان تأثیر می‌گذارند. درحالی که فروید افراد را قربانی رویدادهای کودکی می‌دانست، یونگ معتقد بود که شخصیت ما به وسیله هدف‌ها، امیدها و اشتیاق‌های آینده و همچنین گذشته ما شکل می‌‌گیرد. یونگ اظهار داشت که رفتار ما کاملاً به وسیله تجارب 5 سال اول کودکی تعیین نمی‌شود بلکه در دوره بعدی زندگی نیز تغییر می‌کند. سومین تفاوت بین یونگ و فروید این است که یونگ کوشش کرد تا ذهن ناهشیار را عمیق‌تر بکاود و بعد تازه‌ای به آن بیفزاید: یعنی تجارب ارثی نوع انسان و آنهایی که از اجداد حیوانی به انسان رسیده‌اند («ناهشیاری جمعی»). ناهشیاری جمعی یونگ برای ناهشیاری دو سطح قایل بود. ناهشیاری شخصی درست در زیر هشیاری قرار دارد. ناهشیاری شخصی شامل همه خاطره‌ها، تکانه‌ها، آرزوها، ادراکات ضعیف و سایر تجارب مربوط به زندگی فردی است که سرکوب یا فراموش شده‌اند. با وجود این، رویدادهای موجود در ناهشیاری شخصی را به آسانی می‌توان به خودآگاهی هشیار فرا خواند و این امر نشان می‌دهد که این سطح ناهشیاری خیلی عمیق نیست. تجارب موجود در ناهشیاری شخصی به صورت عقده‌ها گروه‌بندی می‌شوند. اینها الگوهایی از هیجان‌ها، خاطره‌ها و آرزوهایی با موضوع‌های مشترک‌اند. عقده‌ها به صورت اشتغال ذهنی به اندیشه‌هایی مانند قدرت یا حقارت جلوه‌گر می‌شوند که بر رفتار آدمی تأثیر می‌گذارند. بدینسان، عقده در اصل شخصیت کوچکتری است که در داخل کل شخصیت شکل می‌گیرد. در زیر ناهشیار شخصی عمیق‌ترین سطح روان یعنی ناهشیار جمعی جای دارد، که برای فرد ناشناخته است و تمامی تجارب نسل‌های پیشین ازجمله اجداد حیوانی ما را شامل می‌شود. ناهشیار جمعی شامل تجارب تکاملی جهان شمول است و پایه‌های شخصیت را تشکیل می‌دهد. او همه رفتارهای زمان حال را جهت می‌دهد و بنابراین قوی‌ترین نیروی شخصیت است. لازم به تذکر است که این تجارب تکاملی ناهشیارند. برخلاف تجارب موجود در ناهشیاری شخصی، تجارب تکاملی ناهشیار را به یاد نمی‌آوریم و تصوری از آنها نداریم. درحقیقت به هیچ‌وجه از آنها آگاه نیستیم. کهن الگوها (آرکی تایپ‌ها) گرایش‌های ارثی موجود در ناهشیاری جمعی که کهن الگو نامیده می‌شوند تعیین‌کننده‌های فطری تجربه روانی هستند که به فرد آمادگی می‌دهند تا رفتاری همانند آنچه که اجداد وی در موقعیت‌های مشابه از خود ظاهر می‌ساختند بروز دهد. کهن الگوها به صورت هیجان‌ها و سایر رویدادهای روانی تجربه می‌شوند و نوعاً با تجارب مهم انسان مانند تولد و مرگ، با مراحل خاصی از زندگی مثل نوجوانی و با واکنش در برابر خطرهای شدید پیوند دارند. پژوهش گسترده یونگ درباره آثار اساطیری و هنری تمدن‌های گوناگون به کشف سمبل‌های (نمادهای) مشترک بین تمامی آنها منتهی شد و این واقعیت حتی در فرهنگ‌های کاملاً منزوی از نظر زمانی و مکانی که نفوذ فرهنگ‌های دیگر در آنها ناممکن بوده موجودند. او همچنین در رؤیاهای بیمارانش چیزهایی کشف کرد که به نظر وی ردهای مشخصی از همین نمادها بودند. همه این مواد مفهوم او درباره ناهشیار جمعی را تأیید می‌کردند. از میان کهن الگوهایی که یونگ توصیف کرد ظاهراً چهار کهن الگو بیشتر از بقیه رخ داده‌اند: نقاب (پرسونا)، آنیما و آنیموس، سایه و خود. نقاب چیزی است که ما در تماس با دیگران بر چهره می‌زنیم و ما را به گونه‌ای که می‌خواهیم در جامعه ظاهر شویم نشان می‌دهد. بدین‌ترتیب نقاب ممکن است با شخصیت واقعی ما مطابقت نکند. مفهوم نقاب ظاهراً شبیه به مفهوم جامعه شناختی ایفای نقش است، که در آن افراد در موقعیت‌های مختلف نقش خود را متناسب با انتظارات دیگران ایفا می‌کنند. کهن الگوهای آنیما و آنیموس بدین‌معناست که هر شخصی برخی از ویژگی‌های جنس مخالف را از خود نشان می‌دهد. آنیما به معنای خصایص زنانگی در مردان و آنیموس بیانگر خصایص مردانگی در زنان است. همانند سایر کهن الگوها، اینها از گذشته دوره‌های ابتدایی انواع ناشی می‌شوند، که در آن زنان و مردان گرایش‌های رفتاری و هیجانی را از یکدیگر می‌آموخته‌اند. کهن الگوی سایه (خود تاریکتر ما) بخش پست و حیوانی شخصیت است، میراث نژادی است که از شکل‌های پایین‌تر زندگی به ما رسیده است. سایه شامل تمامی امیال و فعالیت‌های غیراخلاقی، هوس‌آلود و منع شده است. یونگ نوشت که سایه ما را به انجام کارهایی وا می‌دارد که معمولاً انجام آنها را به خودمان اجازه نمی‌دهیم. پس از اقدام به اینگونه اعمال، معمولاً اصرار می‌ورزیم بر اینکه چیزی ما را به انجام این کار واداشت. یونگ ادعا می‌کرد که «آن چیز» بخش ابتدایی طبیعت ماست. اما سایه جنبه مثبت نیز دارد. سایه منبع برانگیختگی، آفرینندگی، بینش و هیجان عمیق است که همه اینها برای رشد کامل انسان ضروری‌اند. یونگ " خود " را مهمترین کهن الگو می‌دانست. خود با ایجاد توازن بین همه جنبه‌های ناهشیار، برای تمامی ساختمان شخصیت وحدت و ثبات را فراهم می‌کند. بدینسان خود تلاش می‌کند که بخش‌های مختلف شخصیت را به یکپارچگی کامل برساند. یونگ آن را به کشش یا نیرویی در جهت تحقق خود یا خودشکوفایی پیوند می‌داد. مرا یونگ از خودشکوفایی عبارت بود از توازن و رشد کامل یا کمال همه جنبه‌های شخصیت، یعنی کامل‌ترین رشد خود. او عقیده داشت که خودشکوفایی تا پیش از میانسالی به وقوع نمی‌پویندد و این سال‌ها (بین 35 و 40) را سال‌های بحرانی رشد شخصیت می‌دانست، یعنی یک زمان طبیعی انتقال که در آن شخصیت دستخوش تغییرهای لازم و مفید می‌شود. این عقیده عنصر دیگری از نظریه یونگ را که به شرح‌حال شخصی او مربوط است، آشکار می‌سازد: میانسالی دوره‌ای از زندگی شخصی او بود که پس از حل بحران روان رنجوریش، به یکپارچگی شخصیت دست یافت. بدینسان، برخلاف زندگی و نظام فروید، برای یونگ مهمترین مرحله رشد شخصیت نه دوره کودکی، بلکه سن میانسالی، یعنی زمان بحران شخصی و حل آن بود. درونگرایی و برونگرایی مفاهیم درونگرایی و برونگرایی یونگ معروف است. در برونگرا لیبیدو (انرژی حیاتی) به خارج از خود و به سوی رویدادهای خارجی، اشخاص و موقعیت‌ها معطوف است. سنخ برونگرا به شدت زیر نفوذ نیروهای محیطی قرار دارد و در گستره وسیعی از موقعیت‌ها مردم‌آمیز و دارای اعتماد به نفس است. در درونگرا جریان لیبیدو به سوی درون است. درونگرا بیشتر مآل‌اندیش و درون‌نگر و در برابر نفوذهای بیرونی مقاوم است، در ارتباط با اشخاص دیگر و جهان خارج اعتماد به نفس کمتری دارد و کمتر از برونگرا مردم‌آمیز است. این نگرش‌های متضاد تا اندازه‌ای در همه اشخاص وجود دارند اما معمولاً یکی بارزتر از دیگری است. هیچکس به‌طور کامل درونگرا و برونگرا نیست. در هر لحظه معین نگرش غالب می‌تواند تحت نفوذ موقعیت قرار گیرد. به عنوان مثال، شخصی که طبیعتاً درونگراست ممکن است در موقعیتی که اساساً مورد علاقه اوست مردم‌آمیز و اجتماعی شود. سنخ‌های روانشناختی به نظر یونگ، تفاوت‌های شخصیتی همچنین از طریق کارکردهایی که برای روی کردن به دنیای عینی خارجی و دنیای ذهنی درونی به کار می‌بندیم جلوه‌گر می‌شوند. این کارکردها شامل تفکر، احساس درونی، احساس بیرونی و شهود است. تفکر یک فرآیند مفهومی است که معنا و شناخت را فراهم می‌کند؛ احساس درونی یک فرآیند ذهنی وزن دادن و ارزشگذاری است. احساس بیرونی ادراک هشیارانه اشیاء مادی است و شهود شامل ادراک به شیوه ناهشیارانه است. به نظر یونگ تفکر و احساس درونی شیوه‌های منطقی پاسخ دادن به محیط‌اند، زیرا آنها مستلزم استدلال و قضاوت‌اند. احساس بیرونی و شهود غیرمنطقی‌اند زیرا به دنیای محرک محسوس و خاص وابسته‌اند و مستلزم به کار بستن استدلال نیستند. از هر جفت از این کارکردها تنها یک شیوه می‌تواند در یک زمان معین غالب باشد. این غلبه کارکردی می‌تواند با غلبه برونگرایی و درونگرایی ترکیب شود هشت سنخ روانشناختی را به وجود آورد (برای مثال، سنخ برونگرای فکری یا سنخ درونگرای شهودی). آزمون تداعی کلمه‌ها پس از آنکه یکی از همکاران یونگ او را از آزمایش‌های تداعی ویلهلم وونت آگاه ساخت، وی آزمون تداعی کلمه‌ها را تدوین کرد. در روش تداعی کلمه‌های یونگ، فهرستی از کلمه‌ها یکی پس از دیگری برای بیمار خوانده می‌شود و او به هر کلمه با نخستین کلمه‌ای که پس از شنیدن آن به ذهنش می‌آید پاسخ می‌دهد. یونگ زمان لازم برای پاسخ دادن به هر کلمه و نیز تغییرات در تنفس و هدایت برقی پوست را اندازه می‌گرفت. به نظر وی همه اینها شواهدی از واکنش‌های هیجانی بودند. اگر یک کلمه معین موجب طولانی شدن زمان پاسخ، بی‌نظمی در تنفس و تغییر در هدایت برقی پوست می‌شد، یونگ آن را به وجود یک مسأله هیجانی ناهشیار وابسته به کلمه محرک یا پاسخ قیاس می‌کرد. یونگ همچنین آزمون تداعی کلمه‌ها را به عنوان وسیله‌ای برای کشف جرایم به کار برد و دو بار کسانی را که مرتکب دزدی شده بودند شناسایی کرد. سال‌ها پژوهشگران بر این باور بودند که یونگ نخستین کسی بود که این روش را برای کشف جرم به کار برد، اما داده‌های جدید تاریخی نشان داده است که ماکس ورتایمر روانشناس گشتالتی چند هفته قبل از یونگ یافته‌های مشابهی را منتشر کرده بود (ورتایمر، کینگ، پکلر، رنی و شاف، 1992). اظهارنظر اندیشه‌های یونگ در زمینه‌های گوناگونی مانند مذهب، تاریخ‌، هنر و ادبیات تأثیر گذاشت. بسیاری از مورخان، دانشمندان علوم دینی و نویسندگان از او به عنوان منبع الهام قدردانی کرده‌اند. با وجود این، روانشناسی علمی از بسیاری جهات روانشناسی تحلیلی را نادیده گرفته است. بسیاری از کتاب‌های یونگ تا سال‌های دهه 1960 به انگلیسی ترجمه نشده بودند و سبک نسبتاً پیچیده نوشته‌هایش فهم آنها را دشوار می‌سازد. «یونگ مانند فروید هرگز مطالبی از نوع مقدمه یا زمینه‌یابی ننوشت. هیچ کتابی منتشر نکرده است که در آن آثار متعددش به صورت مجموعه‌ای واحد و یکپارچه نوشته شده باشد. گرچه مطالب را به تفصیل می‌نوشت، درواقع به گونه تکان‌دهنده‌ای تمایل داشت که آنها را غیر نظامدار بنویسد» (کافمن، 1992، صص. 292ـ291). بی‌توجهی یونگ به روش‌های سنتی علمی، مخالفت روانشناسانی را که جهت‌گیری آزمایشی دارند موجب شده است و بر این روانشناسان نوشته‌های عرفانی و توأم با تعصب مذهبی یونگ حتی کمتر از آثار فروید جاذبه دارد. انتقادهای مطرح شده درباره شواهدی که فروید بر آنها تکیه می‌کرد در مورد کارهای یونگ نیز صدق می‌کند. او نیز به جای پژوهش آزمایشگاهی کنترل شده بر مشاهده و تفسیر بالینی تکیه داشت. اما دیدگاه‌های یونگ درباره سنخ‌های روانشناختی پژوهش‌های چشمگیری را موجب شده است. تدوین شاخص سنخ مایرز ـ بریگز، آزمون شخصیتی که در سال‌های دهه 1920 توسط کتارین بریگز و ایزابل بریگز ساخته شد، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. آن به صورت یکی از آزمون‌های شخصیت پر مصرف درآمده است و برای هدف‌های پژوهشی و کاربردی، به ویژه برای استخدام و مشاوره کارکنان، مورد استفاده قرار می‌‌گیرد (ساندرز، 1991، وینک، 1993). کارهای یونگ همچنین الهام‌بخش آزمون شخصیتی معروف دیگری شد که نگرش‌های درونگرایی و برونگرایی را اندازه‌گیری می‌کند. این آزمون که پرسشنامه شخصیتی ماودسلی نامیده می‌شود، توسط هنس آیزنگ، روانشناس انگلیسی تدوین شد. پژوهش‌هایی که در آنها از این آزمون‌ها استفاده شده است برخی شواهد تجربی را در تأیید اندیشه‌های یونگ فراهم ساخته و نشان داده است که دست‌کم بعضی از اندیشه‌های وی را می‌توان با روش آزمایشی مطالعه کرد. migna.ir اما همانند کارهای فروید، بیشتر جنبه‌های این نظریه مانند عقده‌ها، ناهشیاری جمعی و کهن الگوها، در برابر تلاش‌هایی که برای اعتباریابی علمی آنها صورت گرفته است نافرجام مانده‌اند. آزمون تداعی کلمه‌ها به صورت یک روش معیار فرافکنی درآمده و عامل برانگیزاننده تدوین آزمون لکه‌های جوهر رورشاخ بوده است. مفهوم خودشکوفایی، کارهای آبراهام مزلو و روانشناسان انسانگرا را در پروراندن این موضوع پیش‌بینی کرده است. پیشنهاد یونگ دایر بر اینکه میانسالی زمان بحرانی تغییر شخصیت است مورد پذیرش مزلو و اریک اریکسون قرار گرفته و به نحو گسترده‌ای در نظریه‌های معاصر روانشناسی شخصیت پذیرفته شده است. برخلاف این خدمت‌ها، بیشتر کارهای یونگ در روانشناسی مورد پذیرش قرار نگرفته‌اند. اندیشه‌های او در سال‌های دهه 1970 و 1980 به دلیل محتوای اسطوره‌ای با استقبال همگان روبه‌رو شد.---منبع: برترينها     ]]> روانشناسان بزرگ Mon, 06 Jun 2016 10:34:54 GMT http://migna.ir/vdcj88et.uqeamzsffu.html آشنايي با رشته‌های گوناگون روان شناسی در جهان http://migna.ir/vdccppq1.2bqe08laa2.html فکر کردن، ادراک و واکنش دادن چگونه اتفاق می‌افتد و چرا در افراد مختلف به روش بسیار متفاوت اتفاق می‌افتد؟ روان شناسی شما چگونه تعیین می‌کند که شما چه کسی هستید و چرا؟ پاسخ تمام این سوالها را در این مقاله یعنی رشته‌های مختلف روان شناسی بیابید. روان شناسی (مترادف انگلیسی این واژه یعنی سایکولوژی از کلمات یونانی سایک به معنای ذهن و روح و لوژی به معنای سخنرانی گرفته شده است) مطالعه‌ فرآیندهای ذهنی و رفتار است. روان شناسی تلاش می‌کند تا جنبه‌های مختلف هر عنصری که ما را قادر می‌سازد تا فکر کنیم، احساس کنیم و از دنیای اطراف خود آگاه باشیم - یعنی ذهن را - کشف کند. تئوریسین‌ها سه گروه عمده از روان شناسی به نام‌های شناختی، انگیزشی و محرک را شناسایی کرده‌اند. برای اطلاع بیشتر در این مورد به دیدگاه‌های تئوریکی روان شناسی مراجعه بکنید. در اینجا ما در مورد رشته‌های مختلف روان شناسی که وقتی می‌خواهید رشته‌ای را به عنوان شغل خود برگزینید از میان آنها انتخاب می‌شود، صحبت خواهیم کرد. اگر جنبه‌ بالینی و درماني روان شناسی، علاقه‌ی شما را برمی‌انگیزد پس انتخاب رشته‌هایی مثل روان شناسی بالینی را در نظر بگیرید. رشته‌هایی مثل روان شناسی کودک، روان شناسی توان بخشی و یا کار اجتماعی به روان شناس‌هایی نیاز دارند که با مردم کار کنند، مشکلات آنها را درک کنند، به آنها مشاوره بدهند و کمک کنند که مشکل خود را رفع کنند. از طرف دیگر رشته‌هایی مثل عصب روان شناسی، روان شناسی رنگ و یا خواب، روان شناسی تجربی و روان شناسی زیستی بیشتر پژوهش محور هستند. آنها درگیر مطالعه‌ رفتار انسان و فاکتورهای موثر بر آن هستند. شاخه‌های دیگر مثل روان شناسی جاه طلبی، نوع دوستی، هنر، زیبایی، الحاد در میان شاخه‌های دیگر، بیشتر تئوریکی و کمتر عملی‌ هستند. آنها هم باز پژوهش محور هستند و بیشتر شامل مطالعه هستند تا کاربرد عملی. در اینجا مقدمه‌ای بر رشته‌های مختلف روان شناسی آورده شده است. رشته‌های روان شناسی : روان شناسی غیر عادی : این شاخه‌ای از روان شناسی است که با مطالعه‌ الگوهای رفتاری غیر عادی و علل آنها سر و کار دارد. تئوری‌هایی در مورد این که چه چیزی غیر عادی در نظر گرفته می‌شود، وجود دارند. اعمال و رفتاری که در ارتباط با آنچه که یک انسان متعادل انجام می‌دهد نباشند، به عنوان غیر عادی اشاره می‌شوند. مطالعه‌ روان شناسی غیر عادی در روان شناسی بالینی که در درمان اختلالات روان شناسی به کار می‌رود، کاربرد پیدا کرده است. این یک زمینه‌ ویژه در روان شناسی نیست اما قطعاً یک شاخه‌ی مهم است که خیلی‌ها را جذب می‌کند. روان شناسی اعتیاد : وابستگی کامل به ماده‌ی مشخصی و یا دارو به عنوان اعتیاد شناخته می‌شود. هم عوامل فیزیولوژیکی و هم عوامل روان شناختی می‌توانند منجر به اعتیاد شوند. روان شناسی اعتیاد این عوامل را بررسی می‌کند و تلاش می‌کند راه‌هایی برای کنترل اعتیاد پیدا بکند. مطالعه‌ی این زمینه از روان شناسی کاملاً مرتبط با روان شناسی اجتماع و توان بخشی است و به کمک مشاوره، معتادان زندگی تازه‌ای شروع می‌کنند. روان شناسی تبلیغات : تبلیغات به طور عمده بر پایه‌ رفتار مشتری استوار است. هدف استراتژی‌های بازاریابی و فروش، برانگیختن احساسات مشتریان است تا این که احساس اجبار به خرید محصولی بکنند. روان شناسی تبلیغات، شامل بررسی رفتار مشتری و این که چگونه تکنیک‌های برانگیزاننده آن را تغییر می‌دهند، است. این زمینه شامل مطالعه‌ی تکنیک‌های تبلیغی و این که چگونه آنها بر تمایلات بازار تأثیر می‌گذارند، است. روان شناسی تبلیغات رفتار مشتری را در واکنش به استراتژی‌های تبلیغی مختلف، بررسی می‌کند و در نتیجه یک زمینه‌ی مهیج از روان شناسی برای مطالعه است. بررسی رفتار مشتری، مطالعه‌ی این است که چگونه افکار و باورهای یک فرد بر رفتار او به هنگام انتخاب و خرید محصولات و یا خدمات تأثیر می‌گذارند؛ در واقع می‌توان به سادگی گفت که همان روان شناسی مشتری و یا مصرف کننده است. روان شناسی نوع دوستی : نوع دوستی، از خود گذشتگی نسبت به رفاه و آسایش دیگران است. روان شناسی نوع دوستی شامل بررسی عواملی است که یک فرد را از خود گذشته می‌سازد. روان شناسان معتقدند که رفتار نوع دوستانه بخشی از این است که ما چگونه بزرگ شده‌ایم. آنها می‌گویند ما با این احساسات به دنیا می‌آییم که در اصل باعث می‌شوند ما احساس نگرانی نسبت به دیگران بکنیم. اگر شما به درک جزئیات نوع دوستی علاقه دارید، این زمینه از روان شناسی را انتخاب بکنید. روان شناسی جاه طلبی : جاه طلبی مرتبط با نیاز یک فرد برای دست یابی به چیزی است. هیینز کوهوت، روان شناسی خویشتن را گسترش داد که سیستم جاه طلبی و ایده‌آل‌ها را مورد مطالعه قرار می‌دهد. روان شناسی جاه طلبی، فرآیندی را مطالعه می‌کند که در آن جاه طلبی توسط فرد ایجاد می‌شود و چگونگی روشی را که او باید رفتار ‌کند، دیکته می‌کند. مطالعه‌ی این زمینه می‌تواند کمکی برای شما باشد اگر که دوست دارید در رشته‌ی روان شناسی رشد، روان شناسی مدرسه و یا مشاوره کار بکنید. روان شناسی حیوانات : این یک زمینه‌ روان شناسی جالب دیگر است که با حالت عاطفی و ویژگی‌های رفتاری حیوانات سر و کار دارد. معتقدند که حیوانات به روش سعی و خطا به محرک‌ها واکنش می‌دهند و رفتار آنها عمدتاً غیر عمدی است. هدف مطالعه‌‌ روان شناسی حیوانات، درک این است که حیوانات در وضعیت‌های مختلف چگونه رفتار می‌کنند و چگونه احساسات و واکنش‌های غیر ارادی آنها متفاوت است. روان شناسی هنر : هنر جلوه‌ی خلاقیت انسان است. اشکال هنری که فرد به آنها علاقه دارد و روشی که او آنها را نمایش می‌دهد کاملاً مرتبط با شخصیتش است. روان شناسی هنر تلاش می‌کند ویژگی‌های هنر و تولید آن را بررسی کند. مطالب زیادی در مورد روان شناسی هنر منتشر شده‌اند و دانشگاه‌هایی نیز وجود دارند که دروسی در مورد روان شناسی هنر ارائه می‌دهند. هنر درمانی اگرچه یک زمینه در روان شناسی نیست اما مربوط به روان شناسی هنر است. هنر درمانی باعث استفاده از وسایل هنری برای شفا و بهبود جسمانی و عاطفی می‌شود. روان شناسی کفر و الحاد : این زمینه از روان شناسی، این سوال فریبنده را که آیا خدا هست بررسی می‌کند. کفر و الحاد به عنوان بی‌اعتقادی به خدا شناخته می‌شود. روان شناسی الحاد سعی می‌کند عواملی را شناسایی کند که منجر به بی‌اعتقادی به خدا می‌شوند. نظرات فرق می‌کنند در مورد این که آیا اعتقاد به خدا فقط یک تفکر واهی و پوچ است و یا واقعاً یک قدرت عالی و بزرگ وجود دارد که بر ما حکمرانی می‌کند. روان شناسی جاذبه : چه چیزی باعث می‌شود که یک فرد به فرد دیگر جذب شود؟ جاذبه چه نقشی در روابط پایدار و بادوام ایفا می‌کند؟ روان شناسی جاذبه تلاش می‌کند به این سوالها پاسخ دهد و عوامل حاکم بر روابط بین انسان‌ها را بررسی کند. روان شناسی هوا نوردی : در طول مسافرت هوایی، تغییرات در قرار گیری ویژه فرد منجر به حالت روان شناختی تغییر یافته و استرس ذهنی می‌شود. رشته‌ روان شناسی هوا نوردی با تغییرات روان شناختی که به هنگام پرواز رخ می‌دهند، سر و کار دارد. این رشته راه حل‌هایی را برای مشکلات روان شناختی مربوط به هوا نوردی و کنترل ترافیک هوایی ایجاد می‌کند. کار روان شناسان هوا نوردی توسعه‌ی داروهای روان شناختی و تهیه‌ مشاوره برای افرادی است که در بخش هوا نوردی کار می‌کنند. - روان شناسی زیبایی : درک زیبایی از فردی به فرد دیگر فرق می‌کند. چیزی که برای یک فرد جالب می‌آید ممکن است برای فرد دیگر جالب نباشد. چه چیزی، چیزها را زیبا می‌سازد؟ ذهن انسان چگونه زیبایی را درک می‌کند؟ روان شناسی زیبایی تلاش می‌کند پاسخی برای سوالات این چنینی پیدا کند و سعی می‌کند بررسی کند و ببیند که آیا زیبایی یک حس انتزاعی است و یا بر پایه‌ داوری شخصی استوار است و هم چنین چگونه منجر به لذت می‌شود. روان شناسی رفتار : این یک زمینه‌ روان شناسی بسیار مهم است که با بررسی الگوهای رفتاری در انسان‌ها سر و کار دارد. این رشته عواملی را که بر انواع مختلف رفتار در افراد تأثیر می‌گذارند، مطالعه می‌کند. رفتار گرایی بر پایه‌ مفهومی که رفتار حاصل شده، استوار است. این زمینه از روان شناسی سعی می‌کند بررسی کند که چگونه الگوهای رفتاری حاصل می‌شوند و چه عواملی بر تغییر رفتاری تأثیر می‌گذارند. این روان شناسی، رفتار مشاهده شده را مطالعه می‌کند و به عنوان بخشی از هر دوره‌ی مقدماتی در موضوع، آموزش داده می‌شود. روان شناسی باور و اعتقاد : باورهای ما هسته‌ دانش و آگاهی ما را شکل می‌دهند و بر شخصیت ما تأثیر می‌گذارند. این زمینه از روان شناسی تلاش می‌کند سیستم‌های باور افراد و این که چگونه آنها بر رفتار تأثیر می‌گذارند را بررسی کند. روان شناسی زیستی : این زمینه از روان شناسی، جنبه‌ زیستی رفتار انسان را بررسی می‌کند. چون سیستم عصبی رفتار را کنترل می‌کند پس الگوهای رفتاری می‌توانند از عملکرد مغز نشأت بگیرند. هم چنین روان شناسی زیستی سعی می‌کند جنبه‌های زیستی اختلالات روان شناختی را بررسی کند. این رشته کاملاً مربوط به علم عصب شناسی رفتاری است و می‌توان به عنوان عصب روان شناسی نیز به آن اشاره کرد. روان شناسی کودک : این زمینه از روان شناسی، رشد عاطفی و اجتماعی کودکان را بررسی می‌کند. این رشته شامل بررسی تغییر الگوهای رفتاری در کودکان و مراحل مختلف در رشد کلی آنها است. به عنوان روان شناس کودک، شما باید با نوباوگان، کودکان و یا نوجوانان کار کنید و مشکلات شناختی، اجتماعی و یا عاطفی که آنها دارند را تشخیص دهید و درمان کنید. روان شناسی شناختی : این زمینه از روان شناسی فرآیندهای ذهنی را بررسی می‌کند که مسئول رفتار هستند. این رشته با مطالعه‌ی حل مشکل، پردازش اطلاعات، حافظه و توانایی‌های عاطفی انسان‌ها سر و کار دارد. اگر سوالاتی همانند چگونه انسان‌ها چیزها را دریافت و درک می‌کنند، چگونه به یاد می‌آورند و فرآیند تفکر شبیه چیست، ذهن شما را درگیر کرده است، روان شناسی شناختی می‌تواند زمینه‌ای باشد که شما وارد آن شوید. روان شناسی رنگ : این زمینه از روان شناسی، تأثیر رنگ‌های مختلف بر رفتار و عواطف انسان‌ها را بررسی می‌کند. گفته می‌شود که رنگ‌ها بر عواطف انسانی تأثیر می‌گذارند و تا حدود زیادی رفتار او را تحت تأثیر قرار می‌دهند. این موضوع دلیل استفاده از رنگ‌های ویژه برای اهداف ویژه در تبلیغات و غیره است. رنگ‌ها حامل معانی متفاوت در فرهنگ‌های مختلف هستند. مطالعه‌ این که چگونه رنگ‌ها بر عواطف انسانی تأثیر می‌گذارند، چگونه رفتار انسانی را تحت تأثیر قرار می‌دهند و الهام بخش هستند و چگونه بر وضعیت روحی شما تأثیر می‌گذارند چیزهایی هستند که در روان شناسی رنگ جای دارند. روان شناسی اجتماع : این شاخه از روان شناسی این که چگونه فرد و اجتماعش بر یک دیگر تأثیر می‌گذارند را بررسی می‌کند. این رشته، تأثیری که جامعه بر رفتار فرد دارد و هم چنین این که چگونه رفتار فرد بر جامعه تأثیر می‌گذارد را بررسی می‌کند. کار اجتماعی، روان شناسی اجتماعی، گسترش اجتماع و روان شناسی بین فرهنگی، برخی زمینه‌های مورد مطالعه‌ هستند که کاملاً مربوط به روان شناسی اجتماع‌اند. روان شناسی قیاسی : مطالعه‌ رفتار حیوان، زیر گروه روان شناسی قیاسی است. این زمینه از روان شناسی با مطالعه‌ فرآیندهای ذهنی در حیوانات سر و کار دارد تا این که درک بهتری از روان شناسی انسان به دست آورد. مطالعه‌ سازگاری، تولید مثل و تکامل تدریجی در حیوانات جزو روان شناسی قیاسی است. روان شناسی مشاوره‌ای : این شاخه از روان شناسی، با هنر مشاوره با مردم در مورد نقش‌های آنها در زندگی فردی و یا حرفه‌ای سر و کار دارد. این رشته بر مشکلات مربوط به کنترل استرس تمرکز می‌کند. روان شناسان مشاور با خوب ماندن روان شناختی فرد، برخلاف روان شناسان بالینی که بیشتر بر روی جنبه‌ پزشکی سلامت و خوب ماندن عاطفی شخص تمرکز می‌کنند سر و کار دارند. روان شناسی بالینی : این رشته با بررسی و درمان اختلالات سلامتی مربوط به روان شناسی سر و کار دارد. این زمینه از روان شناسی با کنترل بالینی افراد با توجه به عملکرد عصبی و روان شناختی آنها سر و کار دارد. به عنوان یک روان شناس بالینی، لازم است شما اطلاعاتی از داروها داشته باشید تا بتوانید به جنبه‌ی بالینی سلامت عاطفی فرد هم نگاهی بیندازید. روان شناسی ارتباط : این رشته، الگوهای مختلف رفتاری را که منجر به ابراز و بیان انواع مختلفی از احساسات می‌شوند، بررسی می‌کند. این شاخه از روان شناسی با مطالعه‌ی انواع متعددی از ارتباط همانند ارتباط شفاهی و غیر شفاهی و یا مستقیم و غیر مستقیم سر و کار دارد. این زمینه شامل مطالعه‌ این است که چگونه ارتباط رخ می‌دهد و چگونه بیان و مهارت‌های شنیداری بر روشی که وضعیت‌ها درک می‌شوند تأثیر می‌گذارند. روان شناسی خلاقیت : خلاقیت منجر به کشفیات جدید می‌شود. خلاقیت هدیه‌ خدا است. به سادگی می‌توان گفت که خلاقیت درک روابط پیچیده و منحصر به فرد بین اجزای متعدد محیط زیست است. خلاقیت از فکر کردن متفاوت ظهور می‌کند. روان شناسی خلاقیت، عواملی را که منجر به گسترش و توسعه‌ی تفکر خلاق می‌شوند، مورد مطالعه قرار می‌دهد. روان شناسی جنایی : این زمینه از روان شناسی با مطالعه‌ تفکر و الگوهای رفتاری مجرمان سر و کار دارد. این شاخه، عواملی را که منجر به رفتار جنایی می‌شوند بررسی می‌کند و هم چنین شامل شناخت ذهن جنایتکار است. روان شناسی رشد : این زمینه از روان شناسی، تلاش می‌کند تا الگوهای رفتاری افراد در گروه‌های سنی مختلف را بررسی کند. این شاخه، الگوهای تغییر در رفتار با بالا رفتن سن را بررسی می‌کند. برای مثال، تغییرات فیزیکی و روان شناختی که در نتیجه‌ی افزایش سن رخ می‌دهند در روان شناسی رشد (مربوط به سن) مطالعه می‌شوند. روان شناسی خواب‌ها : طبق تئوری مشهور زیگموند فروید، خواب‌ها وسیله‌ی بیان آرزوهای ضمیر نیمه آگاه فرد هستند. برخی تئوری‌ها می‌گویند خواب‌ها روش‌هایی هستند که توسط آنها مغز افکار را سامان می‌دهد. هم چنین معتقدند که خواب‌ها حالت ذهنی فرد را اصلاح می‌کنند. علل خواب‌ها، انواع مختلف خواب‌ها و اهمیت محتوای خواب‌ها همیشه موضوعات مورد کنجکاوی و علاقه بوده‌اند. روان شناسی خواب‌ها با این موضوعات سر و کار دارد. روان شناسی تربیتی : این رشته، شامل مطالعه‌ سیستم آموزشی و رشد رفتاری و اجتماعی ناشی از آن است. این زمینه از روان شناسی با موضوع بسیار مورد بحث قرار گرفته وراثت در مقایسه با محیط زیست و این که چگونه بر فرد تأثیر می‌گذارند سر و کار دارد. روان شناسی محیط زیست : این زمینه تعامل بین انسان و محیط زیست را مورد مطالعه قرار می‌دهد. عبارت محیط زیست دربردارنده‌ محیط اجتماعی فرد همانند محیط زیست طبیعی و مصنوعی او است. این شاخه بر بررسی این که چگونه محیط زیست فیزیکی بر روان شناسی فرد تأثیر می‌گذارد، تمرکز می‌کند. روان شناسان محیط زیست، این که چگونه و چرا افراد به صورت متفاوت به محیط متفاوت واکنش می‌دهند و چه چیزی است که باعث می‌شود محیط زیست موجب رفتار معقول، مثبت گرایی و افزایش بهره وری شود را مورد مطالعه قرار می‌دهند. روان شناسی تکاملی : این رشته، شامل مطالعه‌ ویژگی‌های روان شناختی مختلف از جنبه‌ی تکاملی است. این شاخه بر مطالعه‌ی این که چگونه ویژگی‌های روان شناختی ممکن است در طول سازگاری در موجودات زنده‌ رشد کنند، تمرکز می‌کند. روان شناسی تجربی : روان شناسی تجربی بیش از یک زمینه در روان شناسی است و روشی است که در مطالعه‌ی زمینه‌های مختلف روان شناسی به کار گرفته می‌شود. روان شناسان تجربی، آزمایش‌هایی انجام می‌دهند تا ادراک و تغییرات رفتاری در افراد را بشناسند. آنها تئوری‌هایی بر پایه‌ی مشاهداتی که از طریق آزمایشات در روان شناسی انجام داده‌اند مطرح می‌کنند. آزمایش میلگرام یک مثال خوب از روش تجربی در مطالعه‌ی روان شناسی است. روان شناسی قانونی : این رشته به عنوان اشتراکی بین روان شناسی و سیستم قضایی جنایی تعریف می‌شود. این شاخه در سیستم قضایی جنایی به کار می‌رود تا حالت تدافعی ذهن را در زمان دفاع و در زمان محاکمه ارزیابی کند. روان شناسی سلامتی : این زمینه از روان شناسی، مربوط به کاربرد روان شناسی در مراقبت از سلامت است. این شاخه، گستره‌ی وسیعی از الگوهای رفتاری مربوط به سلامتی را بررسی می‌کند. روان شناسی بدن شامل سه جنبه به نام‌های تصویر بدن، زبان بدن و آگاهی بدن است. تصویر بدن درک فرد از هویت خودش است، زبان بدن به افراد کمک می‌کند تا با یک دیگر ارتباط برقرار کنند و آگاهی بدن شامل بررسی و آنالیز رابطه‌ی ذهن – بدن است. روان شناسی عوامل انسانی : این رشته، بررسی این است که چگونه روان شناسی بر تعاملات انسانی با اشیا در محیط زیست، تأثیر می‌گذارد. هم چنین این زمینه از روان شناسی به عنوان روان شناسی مهندسی شناخته می‌شود. روان شناسی صنعتی : این شاخه برای بررسی و ارتقا پتانسیل افراد در محل کارشان به کار می‌رود. این زمینه در انتخاب و ارزیابی کارمندان در سازمان، کاربرد پیدا کرده است. روان شناسی تجارت برای کسب درک اصولی از کارمندان به کار می‌رود. روان شناسی مشروع : این زمینه از روان شناسی، پژوهش محور است و نقشی که روان شناسی در قانون و خط مشی‌های قانونی ایفا می‌کند را مورد مطالعه قرار می‌دهد. این شاخه، تلاش می‌کند دلالت‌های روان شناسی قوانین بر مردم را درک کند. این رشته شامل بررسی روان شناختی شاهدان، بازجویان، هیئت منصفه و افراد درگیر در ایجاد قانون است. روان شناسان مشروع می‌توانند به عنوان مشاوران دادرسی و یا مشاوره دهنده به تصمیم گیرندگان در قانون، انجام وظیفه بکنند. این زمینه شبیه روان شناسی قانونی است اما تفاوتش این است که روان شناسی قانونی با روان شناسی مدافعان سر و کار دارد در حالی که روان شناسی مشروع شامل پژوهش روان شناختی از موسسات مشروع و آنهایی است که مرتبط با قانون هستند. روان شناسی رسانه‌ها : این زمینه بر مطالعه‌ی این که چگونه افراد با رسانه‌ها تعامل دارند، تمرکز می‌کند. این رشته تلاش می‌کند تأثیر روان شناختی که رسانه‌ها بر جامعه دارند را بررسی کند. رسانه‌ها به طور خیلی زیادی بر زندگانی‌ها تأثیر می‌گذارند. رسانه بر رفتار تأثیر می‌گذارد. روان شناسی رسانه‌ها با مطالعه‌ی این که ما چگونه عناصر رسانه را درک می‌کنیم و به آنها واکنش می‌دهیم سر و کار دارد. با افزایش قابلیت دسترسی به رسانه‌ها و تکنولوژی، تأثیر پذیری از آنها غیر قابل اجتناب است. اثر آنها هم مثبت و هم منفی است. روان شناسان رسانه‌ها در جهت ارتقا و افزایش جنبه‌های مثبت و کاهش جنبه‌های منفی کار می‌کنند. عصب روان شناسی : این شاخه از روان شناسی سعی می‌کند با مطالعه‌ی ساختار و عملکرد مغز و رابطه‌ی آنها با فرآیندهای روان شناختی، درک کند که مغز چگونه بر واکنش‌های رفتاری در انسان‌ها تأثیر می‌گذارد. دو خط مشی در مطالعه‌ی این زمینه از روان شناسی وجود دارند؛ یکی ارتباط بین سیستم عصبی و رفتار را بررسی می‌کند و دیگری تأثیر ناخوشی و آسیب مغز، بر حالت روان شناختی فرد را مورد مطالعه قرار می‌دهد. زیست روان شناسی شاخه‌ای از زیست شناسی است که با مطالعه‌ی این که چگونه عملکرد سیستم عصبی در سطح فیزیکی بر فرد تأثیر می‌گذارد، سر و کار دارد. این شاخه، شامل بررسی این است که چگونه ذهن و بدن بر یک دیگر تأثیر می‌گذارند به همین دلیل، آن نزدیک به چیزی است که عصب روان شناسی (به عنوان رشته‌ای از روان شناسی) با آن سر و کار دارد. روان شناسی شخصیت : این رشته، انواع مختلفی از شخصیت‌ها را بررسی می‌کند و تأثیر رفتار، افکار و احساسات را بر شخصیت فرد مورد مطالعه قرار می‌دهد. روان شناسی مثبت : روان شناسی، عموماً مرتبط با مطالعه‌ی مشکلات رفتاری ناشی از حالت روانشناختی آشفته و مختل است. روان شناسی مثبت یک رشته‌ی نسبتاً تازه است که با جنبه‌های مثبت روان شناسی سر و کار دارد. این رشته مطالعه‌ی عواملی است که منجر به رشد مثبت انسان می‌شوند. این شاخه شامل بررسی این است که چگونه ویژگی‌ها و تجربیات مثبت می‌توانند منجر به رشد سلامتی افراد شوند و زندگی شادتری به آنها بدهند. روان شناسی کمی : این رشته از داده‌های ریاضی و آماری برای مطالعه‌ی الگوهای رفتاری در انسان‌ها بهره می‌گیرد. روان سنجی شاخه‌ای از روان شناسی است که با اندازه گیری دانش و آگاهی، توانایی‌ها و صفات سر و کار دارد. روان شناسی توان بخشی : این زمینه از روان شناسی بر کاربرد دانش روان شناسی برای تأمین حمایت برای افرادی که بیماری‌های مزمن و یا ناتوانی‌های جسمانی و یا رشدی دارند، تمرکز می‌کند. هدف آن، کمک به این افراد است تا با بیماری خود کنار بیایند و منجر به زندگی معنی دار شود. روان شناسان توانبخش در جهت افزایش برنامه‌های حمایتی و تربیتی برای افراد ناتوان کار می‌کنند و درگیر فراهم کردن مراقبت‌های بالینی برای آنها می‌شوند. روان شناسی مدرسه : مفاهیم روان شناسی مدرسه با مفاهیم روان شناسی تربیتی و بالینی ادغام می‌شوند. این رشته تلاش می‌کند ناتوان‌های یادگیری دانش آموزان را دریابد و به آنها کمک کند. روان شناسی اجتماعی : این شاخه با بررسی این که چگونه انسان‌ها در مورد یک دیگر فکر می‌کنند و چگونه به وضعیت‌های مختلف واکنش می‌دهند سر و کار دارد. درک آنها از موضوعات و مشکلات اجتماعی و چینش ذهنی آنها، در این زمینه از روان شناسی بررسی می‌شود. روان شناسی ورزش : این رشته، رفتار فرد در ورزش را بررسی می‌کند. این شاخه عواملی را که بر مهارت افراد در ورزش و یا هر فعالیت فیزیکی دیگر تأثیر می‌گذارند، مورد مطالعه قرار می‌دهد. مهارت‌های ایجاد شده از طریق ورزش، کاملاً مرتبط با روان شناسی هستند. روان شناسی ورزش، این روابط را بررسی می‌کند. - روانشناسی سلامت: اگر بخواهم با یک توضیح کوتاه روشن کنم، روانشناسی سلامت چیست، باید بگویم منظور از سلامت اینجا سلامت جسم است. مساله مهم تر روانشناسی سلامت، سلامت جسم است و محل کار اصلی روانشناسان سلامت نه کلینیک بهداشت روان و نه بیمارستان روانی بلکه مطب پزشکان و بیمارستان های عمومی یا بخش های تخصصی بیمارستان ها است.  وقتی در دکتری روانشناسی سلامت تحصیل می کنید از شما انتظار می رود به همان اندازه و بلکه بیشتر از آنکه به سلامت روان افراد علاقه مند هستید به سلامت جسم آنها نیز علاقه داشته باشید. مسأله شما اینجا این نیست که انسان ها چرا به مشکلات روانی مبتلا می شوند، بلکه مسأله این است که چه عوامل روانی در ابتلای افراد به بیماری جسمی نقش دارند. مثلا اگرچه عامل اصلی سرماخوردگی گروهی از ویروس ها است و با رعایت های بهداشتی تا حدود زیادی می توان از ابتلا به این بیماری جلوگیری کرد، اما پژوهش ها نشان داده اند هنگامی که واقعا عفونت به ویروس برای افراد اتفاق می افتد، از بین افراد آلوده، افرادی که استرس بیش تری را تجربه می کنند بیش تر علائم بالینی بیماری را نشان می دهند. migna.ir توجه کنید که در دیدگاه های مدرن روانشناسی سلامت، نقش عوامل زیستی به هیچ وجه نادیده گرفته نمی شود، اما نقش عوامل روانی نیز مد نظر قرار می گیرد. اگر بخواهیم بعد از مقدمه تصویری دقیق تر از روانشناسی سلامت ارائه دهیم می توانیم بگوییم روانشناسی سلامت حداقل در سه حوزه به کار می آید. حوزه اول مربوط به باورها، رفتارها، و تغییررفتارهایی است که با سلامت مرتبط اند. همه ما در مورد سلامت ایده هایی داریم. چه قدر معتقیدم ورزش به سلامتی کمک می کند؟ نظر ما راجع به سیگار یا الکل چیست؟ و یا هنگام خوردن چه قدر به غذاهایی که می خوریم توجه می کنیم. همه این ها برای سلامت ما مهم هستند (توجه کنید سلامت جسم). در کنار این ها رفتارهای جنسی و رفتارهای دیگر مرتبط با سلامت نیز مهم به نظر می رسند. اگر کمی فکر کنید می بینید حوزه بسیار گسترده ای می شود. اگر تعریف مدرن روانشناسی را علم مطالعه، پیش بینی و کنترل رفتار و ذهن بدانیم، آن وقت اهمیت روانشناسی سلامت در حوزه نخست مشخص می گردد. از کنار دو حوزه دیگر سریع تر می گذریم: بیمارشدن و تجربه بیماری. نه تنها مهم است بدانیم عوامل روانی در ابتلای ما به بیماری ها چه نقشی دارند، بلکه هنگامی که افراد به یک بیماری جسمی مبتلا می شوند نیز، عوامل روانی در تجربه آن ها و نحوه کنارآمدن آن ها با بیماری مؤثر اند و در سطحی وسیع تر می توانند در کنار تیم پزشکی در فرایند درمان یا همکاری با تیم پزشکی نیز مؤثر باشند. و فراتر از آن صرف نظر از بیمار، باورها، نگرش ها، و بازخوردهای همراهان و خویشاوندان بیمار چگونه شکل می گیرند و چه اثری بر آن ها یا بیمار دارند. هدف از این رشته شناسایی عوامل روان شناسی در ایجاد و پیشرفت سلامتی و بیماری است. روان شناسی سلامت با رشته هایی مثل بهداشت ، پزشکی ، مددکاری اجتماعی و...ارتباط تنگاتنگ دارد. دانش آموختگان این رشته در طول تحصیل در زمینه بیماریهای قلبی – عروقی ، نسخ ارثی – مصرف الکل و مصرف دخانیات ، حالت هیجانی و ... مطالعه می کنند. بخش سی و هشتم انجمن روان‌شناختی آمریکا (APA) به روانشناسی سلامت اختصاص‌یافته است. بنا بر آنچه در مرامنامه این بخش نوشته‌شده است تمرکز آن‌ها روی فهم بهتر بیماری و سلامت، مطالعه درباره متغیرهای روان‌شناختی مؤثر بر سلامت و همکاری برای بهره‌وری بیشتر سامانه‌های مراقبت از سلامت و سیاست‌‌های بهداشتی است. - - ***بسیاری از زمینه‌های مورد مطالعه در روان شناسی، در اینجا داده شده‌اند و مجاری هستند که شما می‌توانید زمینه‌ شغلی خود را در آن ایجاد کنید. وقتی که می‌خواهید یک زمینه‌ روان شناسی را به عنوان شغل خود انتخاب کنید ابتدا توجه کنید که کدام موضوعات علاقه‌ی شما را بیشتر برمی‌انگیزند. هم چنین در مورد این فکر کنید که آیا می‌خواهید شغل شما کاربرد محور باشد و یا ترجیح می‌دهید پژوهش محور باشد. با افراد مشغول در این زمینه صحبت کنید و سعی بکنید بفهمید که چرا آنها این زمینه‌ ویژه را به عنوان شغل خودشان انتخاب کرده‌اند و کار آنها شامل چه چیزهایی است. بازدید شغلی می‌تواند به درک بهتر از نوع کاری که در آن زمینه وجود دارد به شما کمک کند. روان شناسی، جالب به نظر می‌رسد اما پیچیده نیز هست. هر چه عمیق‌تر در آن کاوش کنید وسوسه انگیزتر می‌شود. روان شناسی به زمینه‌های متعددی تقسیم می‌شود و هر یک از آنها درهایی به وجه جدیدی از ذهن انسان باز می‌کنند. چیزی انتزاعی همانند ذهن انسان، به روش‌های بسیار زیادی مورد مطالعه قرار می‌گیرد تا فقط دریابند که پیچیدگی کار آن تا چه حد است!     ]]> روانشناسی عمومی Mon, 11 Apr 2016 11:59:07 GMT http://migna.ir/vdccppq1.2bqe08laa2.html چه زمانی باید به روانشناس یا روانپزشک مراجعه کنیم؟ http://migna.ir/vdceee8x.jh8pvi9bbj.html درمان مشكلات رواني مانند مشكلات جسمي به سرعت و سهولت انجام نمي‌گيرد و اين فرایند بسيار زمان‌بر و نفس‌گير است. فردي كه طي ساليان متمادي عادات بد و رفتارهاي نادرست را با خود حمل كرده و با آنها زندگي كرده است وقتي بخواهد به يكباره همه اين عادات را ترك كند با مشكل مواجه مي‌شود. در كنار اين نمي‌توان انتظار داشت درمان درباره افرادي كه مبتلا به افسردگي حاد يا حالات نزديك به جنون هستند به‌طور كامل و محسوس صورت پذيرد.با وجود اين، درباره بسياري از اين بيماري‌ها ضرورت مداخله روانشناس يا روانپزشك و كمك گرفتن از او به‌شدت احساس مي‌شود، چنانكه اگر اين مداخله در زمان مشخص و با روش درست و علمي صورت نگيرد و بيماري درمان نشود نه تنها بيماري در وجود فرد برطرف نمي‌شود، بلكه رشد كرده و به بيماري‌هاي رواني حاد تبديل مي‌شود. با بهروز بيرشك روانشناس و استاد دانشگاه درباره زمان مراجعه به روانشناس يا روانپزشك و تفاوت اين دو به گفت‌وگو نشستيم.افراد دقيقا چه زماني بايد به روانپزشك يا روانشناس مراجعه كنند؟در كشورهاي پيشرفته مراجعه به روانشناس و روانپزشك امري ضروري و بديهي است و همه افراد به آن علاقه داشته و تقريبا هر كسي براي امور مختلف زندگي خود حداقل سالي يك‌بار براي مشاوره به روانشناس مراجعه مي‌كند. در كشورهاي پيشرفته افراد براي تصميمات مهم زندگي مانند تصميم ازدواج يا مهاجرت و يا انتخاب شغل حتما به مشاور مراجعه مي‌كنند و اين كار يك امر بديهي تلقي مي‌شود. بر اين اساس نمي‌توان گفت زمان دقيق مراجعه به روانشناس و يا روانپزشك درباره مشكلات و مسائل روحي و رواني دقيقا چه زماني است، زيرا درباره افراد مدرن و امروزي اين مراجعه هر زماني و با هر بهانه‌اي مي‌تواند باشد. به‌طور كلي بايد گفت مشاوره گرفتن و مراجعه به روانپزشك اقدامي مفيد و مثبت است كه در بدبينانه‌ترين حالت اگر فايده‌اي براي فرد نداشته باشد ضرري هم ندارد و حتي توصيه مي‌شود همه افراد هرساله علاوه‌بر چكاب جسمي، چکاب رواني نیز شوند تا با رجوع به يك روانشناس و يا روانپزشك بتوانند از وضعيت رواني خود مطلع شوند. مشكلات رواني هم مانند مشكلات جسمي اگر درمان نشده و به حال خود رها شوند عود كرده و به وضعيت وخيم‌تري مي‌رسند. افرادي كه بيماري‌هاي رواني حاد مانند انواع پرخاشگري‌ها يا جنون‌هاي رفتاري دارند يك دفعه و به صورت ناگهاني به اين اختلالات مبتلا نشده‌اند. اين افراد با ابتلا به بيماري‌هاي رواني كوچك مانند پرخاشگري‌هاي مقطعي يا افسردگي‌هاي فصلي و درمان نشدن اين اختلالات به مرور زمان دچار اين اختلالات حاد مي‌شوند كه گاه درماني براي آن وجود ندارد.درباره بيماري‌هاي رواني مانند افسردگي يا پرخاشگري آيا هر نوع تغيير حالت يا تغيير رفتاري نيازمند مراجعه به پزشك است؟درباره هر تغيير حالتي نیازی به مراجعه به پزشک نیست، زيرا مولفه‌های مختلفي بر رفتارها و خلقيات افراد در طول روز تاثير مي‌گذارد كه حتي درباره افرادي كه به پختگي شخصيت رسيده‌اند نيز اين اتفاق مي‌افتد. با وجود اين، اگر احساس كنيم چند روزي است كه خلق افسرده مان اذيتمان مي‌كند يا افكارمان باعث افسردگي و تاثير بر عملكردمان مي‌شود بهتر است به يك متخصص در اين زمينه مراجعه كنيم. در بسياري از مواقع نيازمند مداخله دارويي نيستيم و مشاور مي‌تواند با صحبت كردن مشكل را برطرف كند، در حالي كه درباره بسياري از مشكلات رواني تركيبي از مشاوره و دارو مي‌تواند موثر واقع شود.درباره کدام مشكلات رواني فرد بايد حتما به روانپزشك مراجعه كند و اگر به حال خودش رها شود تبعات بدي به همراه دارد؟وقتي رفتارهاي فرد با نرم عادي و آن چيزي كه در جامعه رايج است و همه از آن تبعيت مي‌كنند تفاوت داشته باشد تقريبا همه متوجه اين تفاوت‌ها مي‌شوند. براي مثال فردي كه افسردگي يا پرخاشگري بي حد و مرز دارد و نمي‌تواند رفتارش را كنترل كند براي هر كسي كه در اطرافش وجود دارد رفتارهایش خطرناك است. در كنار اين وقتي خود فرد احساس كند خلق افسرده او برايش مشكل‌ساز است و افكاري در ذهنش وجود دارد كه به‌شدت منفي و خطرناك است اين فرد بايد خودش به سرعت به پزشك مراجعه كند. به‌طور كلي بايد گفت هرقدر زودتر براي درمان مشكل رواني مراجعه كند و بيماري فرد زودتر تشخيص داده شود به همان نسبت بيماري زودتر درمان مي‌شود و درباره برخي بيماري‌هاي رواني اگر فردي دير مراجعه كند بيماري تبعات بد و طولاني مدتي بر جای مي‌گذارد كه گاهي اين تبعات قابل درمان نيست. كمك‌هايي كه يك متخصص به حل مشكلات رواني مي‌كند بسيار درست و اصولي است و او مي‌تواند به خوبي فرد بيمار را راهنمايي كند كه به چه كسي مراجعه كند و چه خدماتي دريافت كند. افرادي هم وجود دارند كه احساس مي‌كنند در زندگي‌شان مهارت‌هاي لازم ارتباطي ندارند و نمي‌توانند در روابط خود موفقيت‌آميز ظاهر شوند و همچنين افرادي كه تجربيات منفي زيادي از گذشته دارند و نمي‌توانند با يادآوري آنها به زندگي عادي بپردازند و نياز دارند كه با مداخله يك روانپزشك اين مشكلات را برطرف كنند.بين روانشناس و روانپزشك چه تفاوت‌هايي وجود دارد؟ آيا فردي كه مشكلات روحي دارد بايد بين اين دو انتخاب كند يا تفاوتي ندارد كه براي هر مشكل رواني به كدام‌يك مراجعه كند؟نخستين تفاوت در روش كار روانشناسان و روانپزشكان در اين است كه روانشناسان روي فايل‌هاي ذهن افراد تاثير گذاشته و طرح‌واره وجودي آدم‌ها را تغيير مي‌دهند، اين در حالي است كه روانپزشكي راه دارودرماني را پيش گرفته و به روي شيمي خون و مغز اثر مي‌گذارد. تفاوت روانپزشك با روانشناس در اين است كه روانپزشك پزشكي است كه بعد از اتمام دوره پزشكي عمومي تخصص خود را در زمينه مسائل رواني گرفته است. كار روانپزشكان بيشتر تشخيص است و درماني كه توسط اين افراد صورت مي‌گيرد مبتني بر درمان‌ دارويي است. روانشناسان باليني بدون استفاده از دارو و درمان شيميايي با تشخيص انواع اختلالات رواني به فرد كمك مي‌كنند مشكل خود را برطرف كند. اين درمان بدون دارو عموما از طريق گفت‌وگو درماني و تمرين مهارت‌هاي گوناگون در موقعيت‌هاي مختلف زندگي صورت مي‌گيرد. براي اينكه فردي بداند براي مشكلات مختلف رواني خود به كدام‌يك از اين دو بايد مراجعه كند، تشخيص اين امر اصولا بر عهده فرد نيست و در نخستين مراجعه‌اي كه فرد به هريك از اين دو مي‌كند خود آن روانپزشك يا مشاور تشخيص مي‌دهد كه مشكل فرد مورد نظر مربوط به كدام‌يك از اين دو حيطه بوده و با چه روشي صورت مي‌گيرد. در صورتي كه درمان او نيازمند مداخله دارويي باشد خود روانشناس يا مشاور، فرد را به روانپزشك ارجاع مي‌دهد در حالي كه اگر فردي كه بيمار به او مراجعه كرده روانپزشك باشد و مشكل فرد نيازي به دارو نداشته و بيشتر مبتني بر گفت‌وگو درماني باشد اين پزشك فرد بيمار را به مشاور ارجاع مي‌دهد تا مراحل درمان او به شكل بهتري انجام شود. يك روانپزشك پيش از هر كاري يك پزشك بوده و كار او تجويز دارو است، لازم به ذكر است كه روش دارو درماني به تنهايي اثربخش نبوده و اين دو شاخه مكمل هم هستند. اگر بيماران مراجعه‌كننده به روانشناسان قادر به تغيير رفتار و نگرش خود نباشند، در اين وضعيت به روانپزشك ارجاع داده مي‌شوند و براي رسيدن به ثبات راه دارو درماني روي آنها انجام مي‌گيرد.افراد در صورت داشتن مشكل در زمينه‌هاي تعليم و تربيت، شيوه‌هاي صحيح تفكر و رفتار، افسردگي، رفع احساسات بد و منفي و... به روانشناس مراجعه مي‌كنند.   ]]> روانشناسی عمومی Thu, 07 Apr 2016 08:52:41 GMT http://migna.ir/vdceee8x.jh8pvi9bbj.html 10 زن که روان شناسی را تغییر دادند+ عكس http://migna.ir/vdcaamne.49nmw15kk4.html به گزارش ميگنا در حالیکه در مطالعه تاریخ اولیه علم روان شناسی شما هم ممکن است از اينه جملگي پيشگامان روان شناسي از مردان بودند متعجب شويد؟! تسلط انديشمندان مرد، در لیست پیشکسوتان مهم روانشناسی اولیه، قطعاً باعث این طرز فکر می باشد اما واقعیت این است که از نخستين روزها از سوی زنان نيز کمک شایانی به پيشرفت علم روانشناسی شده است. برآوردهاي اخير نشان می دهد در ايالات متحده تا سال 1900م  از هر 10 روانشناس فقط يك زن وجود داشت با این حال بسیاری از زنان پیشگام در روانشناسی با تبعیض و موانع و مشکلات قابل توجهی مواجه بودند. بسیاری از آنها اجازه نداشتند که با مردان مطالعه و پژوهش کنند و از كسب درجه ای كه حق آنها بود محروم بودند و تضمین موقعیت دانشگاهی برایشان بسیار سخت بود تا به آنها اجازه تحقیق و انتشار یافته ها داده شود. زنان اغلب با وجود مواجهه با تبعیض قابل توجه، بخاطر نوع جنسیت شان سهم مهم و پیشگامانه ای در زمینه روانشناسی داشتند. این زنان، شایسته بودند که بخاطر کار پیشگامانه شان، به رسمیت شناخته شوند. در ادامه فقط تعداد اندكي از زنان پيشگام که کمک به شکل گیری روانشناسی نموده اند  آمده است: - Mary Whiton Calkins ماری کلکینز در دانشگاه هاروارد تحصیل کرد، اگرچه او هرگز مورد تایید رسمی قرار نگرفت. او با برخی از برجسته ترین اندیشمندان زمان از جمله ویلیام جیمز و هوگو مانستربرگ تحصیل کرد و همه الزامات لازم برای مدرک دکترا را تکمیل نمود با این حال هاروارد حاضر به اعطا درجه او بر این اساس که زن بود نشد. با این وجود کاکینز تبدیل به اولین رییس جمهور زن از انجمن روانشناسی آمریکا شد. در طول زندگی حرفه ای اش او بیش از صد مقاله حرفه ای در مورد موضوعات روانشناسی نوشت، روش زوج درمانی را توسعه بخشید، و به خاطر همين کارش در حوزه روان شناسی مشهور شد. در حالیکه دانشگاه هاروارد از اعطای درجه ای که حق او بود خودداری کرد اما نتواست او را از تبدیل شدن به یک روانشناس با نفوذ بازدارد. - Anna Freud وقتی اغلب مردم نام فروید را می شنوند احتمالا اولین اسمی که به ذهنشان خطور میکند زیگموند است. با این حال دختر روان شناس مشهور آنا در نوع خود یک روانشناس شناخته شده و با نفوذی بود. آنا فروید نه تنها ایده پدرش را گسترش داد بلکه او همچنین رشته روانکاوی کودکان را توسعه داد و بر متفکران دیگر از جمله اریک اریکسون نیز نفوذ داشت. در میان بسیاری از موفقیت های او می توان معرفی مکانیسم های دفاعی و علاقه به گسترش روانشناسی کودک را نام برد. -   Mary Ainsworth ماری ایزورث از روان شناسان مهم  رشدي بود. او  در زمينه اهمیت پیوستگی دوران کودکی سالم كار كرد و پیشگام استفاده از تکنیک شناخته شده ای به عنوان ارزیابی وضعیت عجیب بود. در پژوهش خود در مورد دلبستگی مادر کودک و تعاملات، اینثورث یک مادر و کودک را در اتاقی ناآشنا نشاند. سپس محققان واکنش کودک به موقعیت های مختلف از جمله ورود یک غریبه به اتاق، تنها رها کردن با غریبه، و بازگشت مادر به اتاق را مشاهده کردند. کار پیشگامانه اینزورث اثر عمده ای بر درک ما از سبکهای دلبستگی داشت و اینکه چگونه این سبکها به رفتارهای آتی در زندگی کمک می کنند -  Leta Stetter Hollingsworth لتا استتر پیشگام اولیه روانشناسی در آمریکا بود كه با ادوارد ثورندایک تحصیل می کرد و نامی برای خود و تحقیقاتش در زمینه هوش و استعداد کودکان رقم زده بود. سهم مهم دیگر او همانا تحقیقاتش در روانشناسی زنان بود. نظر غالب در آن زمان این بود که زنان نسبت به مردان پست ترند و هنگامی که عادت ماهیانه هستند اساسا نیمه نامعتبرند. هولینگورس این فرضیات را به چالش کشید و پژوهش او نشان داد که زنان بدون در نظر گرفتن سیکل ماهانه به اندازه مردان هوشمند و توانمند هستند. به دليل تبعيض جنسيتي و وجود موانع بسيار نسبت به زنان در آن زمان ، بسیاری از موفقیت های او  بعد از مرگ وي در 53 سالگي مورد توجه قرار گرفت. با وجود یک زندگی کوتاه، نفوذ و سهم او در زمینه روانشناسی قابل توجه بود . - -  Karen Horney کارن هورنای روانشناس بانفوذ نو فرویدی بود که به خاطر روان شناسی زنانه شناخته شده بود. هنگامی که زیگموند فروید معروف اشاره كرد که زنان حسادت آلت تناسلی مرد را تجربه می کنند، هورنای نيز در مقابل آن گفت: مردان نيز از حسادت رحم رنج می برند که همه اقداماتشان بوسیله یک نیاز محوری به این عمل، که نمی توانند کودکان را تحمل کنند هدایت می شود. رد صریح او از ایده های فروید، موجب جلب توجه بیشتر به روانشناسی زنان شد. نظریه نیازهای عصبی او و باورش به اینکه مردم قادر به گرفتن یک نقش شخصیتی در سلامت روان خود بودند در میان بسیاری از توصیه های دیگر خود در زمینه روانشناسی می باشد. - Melanie Klein بازی درمانی روشی است معمول که برای کمک به کودکان استفاده می شود تا احساسات و تجربیات آنها به روش طبیعی و مفید ابراز شود. امروزه بازي درماني بطور گسترده مورد استفاده قرار می گیرد و روانکاوی بنام ملانی کلاین در توسعه این تکنیک نقش محوری ایفا کرده است. کلاین از طریق کار خود با کودکان، مشاهده کرد که آنها اغلب بازی را بعنوان یکی از ابزارهای اصلی ارتباطات خود مورد استفاده قرار می دهند. از آنجایی که کودکان قادر به استفاده از برخی فنون رایج فرویدی همچون تداعی آزاد نیستند، کلاین شروع به استفاده از بازی درمانی به عنوان راهی برای بررسی احساسات ناخود آگاه، نگرانی، تجربیات کودکان نمود. کار کلاین منجر به اختلاف اساسی با آنا فروید شد، که معتقد بود همانا کودکان نمی توانند روانکاوی شوند. کلاین پیشنهاد کرد که تجزیه و تحلیل اقدامات یک کودک در حین بازی به درمانگر این اجازه را می دهد که کشف کند که همانا چگونه نگرانی های مختلف پیشرفت ایگو و سوپر ایگو را تحت تاثیر قرار می دهد . -  Mamie Phipps Clark اگر شما در مورد میمی فیپس کلارک در کتاب های درسی خود خوانده باشید، نام او به احتمال زیاد فقط بطور گذرا اشاره شده است. این مایه تاسف است زیرا کلارک سهم بسیار مهمی در روانشناسی ایفا کرده از جمله توسعه تست عروسک کلارک، تحقیقات او در نژاد و نقش او در براون معروف 1954 در برابر هیات مورد آموزش و پرورش. کلارک اولین زن سیاه پوست بود که در دانشگاه کلمبیا ارتقاي درجه کسب کرد. با وجود تعصب قابل توجهی که هم از لحاظ جنسیتی و هم نژادی بر او حاکم بود، کلارک به یک روانشناس با نفوذ تبدیل شد. تحقیقات ایشان در زمینه هویت نژادی و اعتماد بنفس راه را برای تحقیقات آینده در زمینه خود مفهومی در میان اقلیت هموار ساخت. - Christine Ladd،Franklin نقش کریستین فرانکلین به عنوان یک رهبر زن در روانشناسی آغاز شد و در اوایل زندگی به همراه مادر و عمه اش از حامیان سرسخت حقوق زنان بود. این نفوذ اولیه نه تنها او را در زمینه کاریش به رغم وجود مخالفت های قابل ملاحظه کمک کرد بلکه از آنها در کارهای آینده اش برای دفاع از حقوق زنان در دانشگاه الهام گرفت. حیطه علاقه فرانکلین شامل روانشناسی، منطق، ریاضیات، فیزیک و نجوم بود. او یکی از روانشناسان مرد آن روزگار، ادوارد تیچنر، را به جهت آنکه به زنان اجازه ورود به گروه خود را برای تجربه و توسعه تئوری نفوذ دید رنگ نداده بود به چالش کشید. امروزه ،از او به خاطر هر دو فعالیتش در روانشناسی و نفوذ خود به عنوان زن پیشگام در میدان تحت سلطه مردان یاد می شود. -  Margaret Floy Washburn مارگارت فلوی واشبورن اولین زنی بود که مدرک دکترا در روانشناسی به او اعطا شد. مارگارت تحصیلات خود را به همراه ادوارد تیچنر تکمیل کرد و اولین دانشجوی فارغ التحصیلش بود. مانند بسیاری از زنان در این فهرست، او کار خود را در حوزه روانشناسی در زمانی آغاز کرد که اغلب بخاطر نگاه جنسیتي از موقعیت خود در دانشگاه محروم بودند. با این وجود، به یک محقق، نویسنده و مدرس شناخته شده تبدیل شد. پژوهشهای اولیه اش در زمینه شناخت حیوانات و فرآیندهای اساسی فیزیولوژیکی بودند. او تاثیر مهمی در توسعه روانشناسی تطبیقی داشت و نیز نظریه موتور شناخت را توسعه بخشید که همانا نشان می داد جنبش بدن در فکر نفوذ دارد. - Eleanor Maccoby نام النور مکوبای به احتمال زیاد برای هر کسی که تا بحال مطالعه ای در زمینه رشد داشته است آشناست. کار پیشگامانه او در روانشناسی تفاوت جنسیتی نقش مهمی در درک فعلی ما از مفاهیمی چون تاثیرات اجتماعی و بیولوژیکی بر تفاوت جنس و نقش های جنسیتی ایفا کرده است. بنا بر توضیحات او، اولین زنی است که ریاست بخش روانشناسی در دانشگاه استنفورد را بر عهده گرفته و نیز اولین زنی است که تاکنون یک سخنرانی جامع در دانشگاه استنفورد ارایه داده است.migna.ir او کارش را به عنوان استاد ممتاز بازنشسته در دانشگاه استنفورد ادامه داد و جوایز متعددی برای کار پیشگامانه اش کسب نمود، ازجمله جایزه کتاب مکوبای که در افتخاراتش ثبت شده است. - - نتیجه نهایی: همانطور که می بینید بسیاری از زنان سهم مهمی در توسعه اولیه روانشناسی به عنوان یک علم داشته‌اند.امروزه زنان تقریبا دو سوم از تمام دانشجویان فارغ التحصیل روانشناسی و بیش از نیمی از اعضای انجمن روانشناسی آمریکا را تشکیل می دهند که همانا به اندازه 75 درصد از رشته های اصلی روانشناسی است. - By Kendra Cherry Psychology Expert -   References: Coon، D. & Mitterer، J. O. (2010). Introduction to psychology: Gateways to mind and behavior with concept maps. Belmont، CA: Wadsworth. - مترجم : زینب زارعی : سايت ميگناارشد روانشناسی بالینی ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Sat, 30 Jan 2016 09:26:27 GMT http://migna.ir/vdcaamne.49nmw15kk4.html درباره درد در روان شناسي سلامت http://migna.ir/vdcdno0s.yt0ks6a22y.html مرسكي (1) و همكاران 1979 درد را به عنوان «تجربه حسي و عاطفي ناخوشايند مي دانند كه با آسيب واقعي يا بالقوه بافت همراه است و يا برحسب چنين آسيبي توصيف مي شود» (به نقل از اسكوينگتون 1995، صفحه 8). تعريف بيانگر اين مطلب است كه درد هميشه ذهني و هميشه ناخوشايند است (يعني يك تجربه هيجاني). مرسكي و همكاران اين بحث را پيش مي كشند كه تجربياتي كه خصوصيات ظاهري درد را دارند ولي ناخوشايند نيستند، نبايد بعنوان درد تلقي شوند. همينطور، تجربيات ناخوشايند بدون كيفيات حسي نيز درد محسوب نمي شوند. نقش عوامل روانشناختي دوباره در اينجا آشكار مي شود. زيرا،‌بطور ذهني، راهي براي تميز بين آنهايي كه بر اثر آسيب بافتي درد را گزارش مي دهند و آنهايي كه درد را بدون آسيب بافتي تجربه مي كنند، وجود ندارد. بنابراين بنظر مي رسد كه هيچگونه پيوستگي بين تجربه درد و محرك ويژه وجود ندارد (اسكوينگتون، 1995). تاريخچه درد ايده هاي مربوط به درد و بيماري در فرهنگهاي غربي در طول قرون بطور چشمگيري تحول پيدا كرده است. در قرون وسطي، افراد ارتشي (نظامي) آن را به ديده سرپيچي و توهين مي نگريستند و آن را به رفتار و صفت زنانه كاهش مي دادند. ولي الهيون درد را نشانه اي از مجازات و تأديب آسماني (‌مربوط به خدا) مي دانستند. (دوبي (2)، 1993 كه در اسكونيگتون، 1995 نقل شده است). تا قرن 13 ميلادي رنج حضرت عيسي براي تمام كساني كه به كليسا مي رفتند موضوع محوري شده بود. در اين زمان اين ايده شكل گرفت كه درد چيزي است كه بايد درمان شود يا تسكين يابد. درد به مثابه بخش ضروري زندگي روزمره مورد ملاحظه قرار گرفت و با روشي كه بي شباهت به انتظارات درباره بيماري هاي مهم فراگير مثل آنفولانزا و سينه پهلو و سل نيست، پذيرفته شد. در عوض، امروزه، در موقعيت دردآور قرار گرفتن (‌بيمار دردمند) به معني جلب توجه ويژه اي است. درد به عنوان شرايط و موقعيت زيستي نگريسته نمي شود بلكه مراقبت و مواظبت را مي طلبد. به نظر مي رسد كه مفهوم و تجربه درد در جريان موقعيت هاي مختلف و هم فرهنگهاي مختلف و هم در طول زمان تغيير مي كند. مطالعات بين فرهنگي تفاوت هايي را در آستانه هاي ادراك درد نشان مي دهد (پايين ترين سطح آستانه ادراك لازم به منظور آشكار كردن درد در 50 درصد موارد با يك سلسله تلاشها با شدت محرك درد افزايش مي يابد). مطالعات همچنين تفاوتهاي بزرگتري را در سطوح تحمل درد گزارش شده يا " بي علاقه نسبت به عيش و نوش" نشان مي دهد (اسكوينگتون1995). در مطالعه آزمايشگاهي، كلارك و كلارك 1980 دريافتند كه گزارش هاي گروه Sherpa اهل نپال نيازمند شدت بالاتري از ضربه الكتريكي در مقايسه با كاركنان اروپايي است. بنابراين بنظر مي رسد كه عوامل فرهنگي بر عوامل اجتماعي و عوامل تحولي پيشي گرفته اند و اين ها تجربه گزارش درد را تحت تأثير قرار مي دهند. گرچه مشكلات مربوط به اندازه كوچك نمونه، ثبات يا پايايي ابزارهاي اندازه گيري و انتظارات شركت كنندگان در مطالعه، درجه تعميم دادن اين نتايج را محدود مي كند. يك مدل قديمي درد يكي از قديمي ترين تلاشها براي توصيف اينكه درد چگونه عمل مي كند، توسط دكارت در رساله اي درباره انسان (3) در سال 1664 ارائه شده است (‌به نقل از ملزاك و وال (4)، 1961). طبق نظر دكارت مسير درد از بناي پا تا مغز گسترده شده است. وارد شدن ناگهاني در آتش به يك مكانيزم بازتابي منجر مي شود كه با شيوه اي شبيه به كشيدن يك طناب كه به يك زنگوله چسبيده است، عمل مي كند. به صدا درآمدن زنگ علامت و نشانگر تجربه درد خواهد بود. ويژگي هاي درد گرچه به نظر مي رسد كه درد و جراحت به جاي همديگر استعمال مي شوند، قديمي ترين تعريف درد ادعا مي كند كه ممكن است آسيب بدون درد، درد تأخيري بدنبال آسيب، درد بدون آسيب و درد خارج از حيطه آسيب نيز تجربه شود. تمام اين ارتباطات ممكن به پيچيدگي و تناقض آشكار اين تجربه درد مي افزايد. 1- آسيب بدون درد (5) بي حسي نسبت به درد كه بصورت مادرزادي و ارثي باشد (وضعيت نادري كه در آن افراد بدون توانايي احساس درد از مادر متولد مي شوند) و نيز بي حسي نسبت به درد بطور مقطعي (‌جايي كه افراد با تأخير چند دقيقه اي يا حتي چند ساعتي بعد از آسيب و صدمه احساس درد مي كنند) مثالهايي براي آسيب بدون درد هستند. مورد غم انگيز خانم «س» يك زن كانادايي بود كه بي حسي ارثي داشت كه آثار عدم توانايي تجربه درد را نشان داد. خانم «س» وقتي كه ضربه الكتريكي دريافت مي كرد و يا با آب داغ تماس داشت و يا حتي با آب يخ حمام مي كرد، هيچگونه احساسي نداشت. او هيچ يك از تغييرات فيزيولوژيكي مورد انتظار را در پاسخ به اين محرك ها نشان نداد. ميزان ضربان قلب، تنفس و فشارخون او همگي ثابت ماندند. خانم«س» در بسياري از مفاصل بدن خود بويژه در زانوها، باسن و ستون فقرات مشكل داشت. او در سن29 سالگي هنگامي كه عفونت فراگير پيشرفته غيرقابل كنترل داشت، مُرد (ملزاك و وال1991 كه در بنيارد، 1996 نقل شده است.) بطور قابل توجهي معاينه پس از مرگ آشكار ساخت كه هيچگونه نابهنجاري در سيستم عصبي او وجود نداشت. اين مطلب بيانگر آن است كه احتمالاً عوامل روانزادي (6) (غير از عوامل آسيب شناختي) در اين مورد دخيل باشند. اين مطالعه همچنين خاطرنشان مي كند كه توانايي تجربه درد براي حيات انساني سودمند است، زيرا درد بدن هاي ما را از خطرات و آسيبهاي ممكن آگاه مي سازد. 2- درد تأخيري پس از آسيب (صدمه) موارد بيشتري از شكل بي حسي نسبت به درد، وقتي اتفاق مي افتد كه ما بعضي اوقات درد را پس از آسيب تجربه كنيم. يك مطالعه مبتني بر مشاهده طبيعي در سربازان آسيب ديده (كه از ساحل آنزيو در جنگ جهاني دوم نجات پيدا كرده بودند) نقش عوامل روانشناختي را در تعديل تجربه درد نشان داد: بيچر (7) (1956) گزارش كرد كه فقط 25 درصد از سربازان مجروح درخواست درمان ضد درد (تسكين درد) كردند (اسكوينگتون، 1995). اين سربازان در جريان ضربه نبودند (شوكه نشده بودند) و كاملاً با گروه خود هماهنگ بوده و به لحاظ ذهني و رواني سالم بودند. سربازاني كه جراحات كوچك را تجربه كرده بودند، ميزان درد بيشتري را گزارش نمودند. بيچر اين يافته ها را برحسب مفهوم تجربه درد در زمينه جنگ شرح داد. سربازاني كه جراحات جدي داشتند، جراحات خود را بعنوان تدارك " جواز سلامت و ايمني" تعبير و تفسير مي كردند. در حالي كه آن عده از سربازان كه جراحات جزئي داشتند، مي دانستند كه بدن آنها بخيه مي خورد و به خط مقدم جبهه جنگ باز فرستاده خواهند شد (بيچر، 1972، به نقل از اسكوينگتون، 1995). از نظر اين تحقيق عوامل محيطي و اجتماعي تجربه درد را شكل مي دهند. يافته هاي مشابه اين تحقيق توسط كارلن (8) و همكارانش (1978) (به نقل از ملزاك و وال، 1991)گزارش شده است.كارلن واكنش سربازان رژيم اشغالگر قدس را در جريان جنگ يوم كي پور (YomKippur) در شرايطي كه آن ها قطع اعضاي بدن خود را به صورت تروماتيك تجربه كردند، توصيف كرد (احساس قطع اعضا در اثر انفجار و يا تركش). به نظر نمي رسيد كه بسياري از آنها در حالت شوك باشند ولي بطور كامل از وضعيت جراحات خود آگاه بودند. چنين يافته هايي درباره بي حسي موضعي نسبت به درد، محدود به شرايط و موقعيتهاي جنگي نمي شود. بسياري از مجروحان ورزشي از تأخير ذاتي در تجربه درد ناشي مي شود كه اين پديده ممكن است در اثر عوامل رواني- اجتماعي (‌رقابت شديد) باشد. ملزاك و همكاران در سال 1982 تعداد 138 بيمار تصادفي را در بخش تصادفات بيمارستان محلي مورد مطالعه قرار دادند و درباره ادراكهاي انان از درد سؤال كردند. بطور قابل توجهي، 37 درصد از آنها گزارش دادند كه در موقع زخمي شدن هيچگونه احساس درد نداشتند و دستپاچگي رايج ترين هيجان اظهار شده بود. هر چند، اكثر زخمي ها اظهار داشتند كه درد در طول يك ساعت بعد از صدمه ديدن شروع شد، در برخي موارد تجربه درد تا 9 ساعت بعد از مجروح شدن آنها به تأخير افتاد. بَچ (9) و همكاران (1998) در مطالعه خود در بين بيماران بيمارستاني تعداد 25 نفر از افرادي كه قطع عضو داشتند به اين نتيجه رسيدند كه اگر قبل از عمل جراحي دردشان تسكين مي يافت (گرفتگي رگ كمر، سه روز پس از جراحي)، هيچكدام تا شش ماه بعد از عمل جراحي درد را تجربه نمي كردند و اكثر آنان هنوز بعد از يك سال بدون درد بودند (به نقل از اسكوينگتون و 1995). درد بدون آسيب (10) نمونه هاي زيادي از درد وجود دارد كه علل و دلايل آشكار جسماني براي آنها وجود ندارد مثل نورالژي (11) و كاسالژي (12) سردرد و درد عضو خيالي (13) (بنيارد، 1996). نورالژي يك درد تند ناگهاني است كه در مسير اعصاب توسعه مي يابد و ممكن است بعد از اينكه بيماري ضايعه عصبي پايان يافت (مثل تب خال) رخ مي دهد. كاسالژي درد سوزش آوري است كه اغلب بدنبال جراحت شديد بوجود مي آيد (مثل جراحت ناشي از چاقو). بطور قابل ملاحظه اي هم نورالژي و هم كاسالژي بعد از بهبودي جراحت بوجود مي آيند كه هرچند درد دائمي نيستند، توسط محركهاي محيطي برانگيخته مي شوند. توصيف سردردها (سردردهاي تنشي، ميگرن ها) مخصوصاً از آنجائي كه توضيحات اوليه برحسب نقش هاي متقابل ماهيچه براي همه انواع كافي نيست، بطور تعجب آوري مشكل است. در حقيقت، توضيح عمومي ميگرن كه به ورم (اتساع) رگهاي خوني نسبت داده مي شود، كاهش زيادي كرده است. زيرا تحقيق نشان مي دهد كه تغييرات در رگهاي خوني احتمالاً نتيجه سردرد است تا اينكه علت آن باشد (ملزاك و وال، 1991). خلاصه ارتباط بين آسيب (صدمه) و درد * اين مطالعات بينش سودمندي درباره ويژگي هاي مربوط به درد را فراهم مي كنند. گرچه اين يافته ها بدليل مشكلات پايايي ابزارهاي خود گزارش دهي (به عنوان يك شيوه بررسي) و نيز بدليل نمونه هاي نامنظم كه در اين مطالعات مشاركت مي كنند، هنوز واضح نيستند. * در مطالعه آسيب و درد، اغلب مشكل است كه يك ارتباط علت و معلولي بين آنها تعيين شود، اين امر نه تنها بدليل ذهني بودن ماهيت درد است بلكه آسيب و درد بسته به رويدادي كه تجربه مي شود، به شيوه هاي مختلف با يكديگر ارتباط دارند. * ممكن است در برخي موارد كشف آسيب بوجود آمده، مشكل باشد (آسيب به يك عصب واحد ممكن است به درد منجر شود ولي بطور واقعي نمايان نخواهد شد). 4- دردِ عضو خيالي (14) درد عضو خيالي به عنوان منظر متفاوتي در تجربه درد، علاقه فزاينده محققان درد را به خود جلب كرده است. كساني كه عضوي از بدن خود را از دست داده اند يا حتي كساني كه بدون عضو متولد شده اند، ممكن است تمام حسهاي داشتن عضو را داشته باشند و بطور قابل ملاحظه اي درد واقعي ناشي از عضو خيالي را تجربه كنند. ملزاك در سال 1992 (به نقل از بنيارد 1996) migna.ir شواهد مربوط به اعضاي خيالي را بررسي كرد و دريافت كه بيماران مبتلا به درد عضو خيالي تجربيات بسيار عمومي و مشترك را گزارش مي كنند. اعضاي خيالي يك كيفيت زنده و فعال حسي دارند كه مي توانند دقيقاً بوسيله افراد در جائي قرار گيرند و در مكان مشخصي متمركز شوند. بيماران ممكن است يك درد خيالي بازو را گزارش كنند كه بطور هماهنگ با ساير اعضا در موقع قدم زدن حركت مي كند و حتي در بيشتر موارد اين بازوي خيالي در موقعي كه شخص مي نشيند و يا مي ايستد، آويزان است. اين احساس عضو خيالي موقعي گسترش مي يابد كه شخص از پا يا بازوي (دست) مصنوعي استفاده كند. افراد با درد اعضاي خيالي ممكن است دامنه اي از حسهاي مختلف شامل فشار، گرمي، سردي، گرفتگي و خارش را تجربه كنند. علاوه بر اين، بيش از دو سوم افرادي كه دچار قطع اعضا شده اند، از درد در عضو خيالي رنج مي برند. كساني كه دچار آسيب ستون فقرات شده اند نيز ممكن است درد عضو خيالي را تجربه كنند. افرادي كه فلج هستند (‌كساني كه اعضاي قسمت پايين بدن آنها فلج شده است) ممكن است از حركتهاي دوراني مداوم پاهايشان كه منجر به خستگي دردناك مي شود (حتي اگر پاهاي واقعي آنها بطور ثابت روي تخت دراز شده باشند)، شكايت كنند. 5- درد خارج از محل ضايعه يا آسيب جالب توجه است كه مقدار دردي كه گزارش و يا تجربه مي شود، هميشه با مقدار آسيب برابر نيست. مثلاً بعضي سرطانها ممكن است آسيب زيادي به بدن برسانند ولي تا زماني كه خيلي پيشرفت نكرده اند، درد خفيفي را بوجود آورند. در حالي كه كسالتهاي جزئي كه آسيب و تهديد خيلي كمي توليد مي كنند (مثل خروج سنگهاي كليه به مجاري ادرار يا ميزناي)، مي تواند درد سختي را بدنبال داشته باشد (بنيارد، 1996). به علاوه بنظر مي رسد كه درد عميقاً تجربه شخصي و ذهني باشد. اين امر ممكن است هم به عوامل جسماني و آسيب شناختي مربوط باشد و هم ممكن است مربوط نباشد. - پي‌نوشت‌ها: 1.Merskey et al 2.Duby 3.Descartes`s Traite de l`homme 4.Melzack and wall 5.Injry without pain 6.Psychogenic 7.Beecher 8.Carlen et al 9.Bach et al 10.Pain without injry 11.بيماري دردناكي كه ويژگي آن عدم وجود آسيب بافتي آشكار است. با اين همه تحريك جزئي باعث ايجاد درد مي گردد. 12.درد سوزش آور شديدي كه گاهي بعد از بهبود يافتن زخم و ترميم عصبهاي آسيب ديده بوجود مي آيد. 13.Phantom limb pain 14.Phantom Limb Pain - منبع مقاله : كرتيس، آنتوني جيمز، (1384)، روانشناسي سلامت (بهداشت رواني)، ترجمه فرامرز سهرابي، تهران: انتشارات طلوع دانش، چاپ سوم ]]> روانشناسی عمومی Tue, 26 Jan 2016 04:32:14 GMT http://migna.ir/vdcdno0s.yt0ks6a22y.html شخصیت شناسی یا روانشناسی شخصیت http://migna.ir/vdcgxz9w.ak9nu4prra.html روانشناسی شخصیت چیست؟در رشته روانشناسی شخصیت، ابعاد مختلف شخصیت، جنبه های ادراکی، هیجانی، ارادی و بدنی افراد و چگونگی سازگاری فرد با محیط مورد مطالعه قرار می گیرد. دانشجویان رشته روانشناسی شخصیت به مطالعه الگوهای خاص تفکر، احساسات و رفتار که هر فرد را از دیگری متمایز می‌کند، می‌پردازند. این روان‌شناسان معمولاً در محیط علمی به عنوان مدّرس یا پژوهشگر فعالیت می‌کنند. شخصیت شناسی در روانشناسی شخصیت، تعاریف مختلفی از شخصیت ارائه شده است که هر یک بر وجهی از شخصیت تأکید کرده‌اند. هیلگارد شخصیت را «الگوهای رفتار و شیوه‌های تفکر که نحوه سازگاری شخص را با محیط تعیین می‌کند» تعریف کرده است در حالی که برخی دیگر «شخصیت» را به ویژگیهای «پایدار فرد» نسبت داده و آن را بصورت «مجموعه ویژگیهایی که با ثبات و پایداری داشتن مشخص هستند و باعث پیش بینی رفتار فرد می‌شوند» تعریف می‌کنند. شخصیت (Personality) از ریشه لاتین (Persona) که به معنی «نقاب و ماسک» است گرفته شده است و اشاره به ماسک و نقابی دارد که بازیگران یونان و روم قدیم بر چهره می‌گذاشتند و این تعبیر تلویحا به این موضوع اشاره دارد که «شخصیت هر فرد ماسکی است که او بر چهره خود می‌زند تا وجه تمایز (تفاوت) او از دیگران باشد». شخصیت به همه خصلتها و ویژگیهایی اطلاق می‌شود که معرف رفتار یک شخص است، از جمله می‌توان این خصلتها را شامل اندیشه، احساسات، ادراک شخص از خود، وجهه نظرها، طرز فکر و بسیاری عادات دانست. اصطلاح ویژگی شخصیتی به جنبه خاصی از کل شخصیت آدمی اطلاق می‌شود. نظری اجمالی به تعاریف شخصیت شناسی، نشان می‌دهد که تمام معانی شخصیت را نمی‌توان در یک نظریه خاص یافت. برای مثال کارل راجرز شخصیت را یک خویشتن سازمان یافته دایمی می‌دانست که محور تمام تجربه‌های وجودی بود. یا گوردن آلپورت شخصیت را مجموعه عوامل درونی که تمام فعالیت‌های فردی را جهت می‌دهد تلقی کرده است. واتسن شخصیت را مجموعه سازمان یافته‌ای از عادات می‌پنداشت و زیگموند فروید، عقیده داشت که شخصیت از نهاد(ID)، خود(Ego) و فراخود(Super ego) ساخته شده است. شخصیت چیست؟ شخصیت تشکیل شده است از الگوهای ویژه فکری، احساسی و رفتاری که هر فرد را از افراد دیگر متمایز می‌سازد. شخصیت، سرچشمه درونی دارد و در طول حیات، تقریباً پایدار باقی می‌ماند. روان‌شناسی شخصیت، ویژگی‌های یگانه افراد و نیز مشابهت‌ها بین گروه‌هایی از افراد را مورد مطالعه قرار می‌دهد. ویژگی‌های شخصیت • شخصیت، سازمان یافته و سازگار است. • شخصیت، هر چند پدیده‌ای روانی است امّا تحت تاثیر فرایندها و نیازهای بیولوژیک قرار دارد. • شخصیت باعث پدیدآمدن رفتارها می‌گردد. • شخصیت از طریق افکار، احساسات، رفتارها و بسیاری چیزهای دیگر نمود می‌یابد. شخصیت از دیدگاه روانشناسی دیدگاه روانشناسی در مورد «شخصیت» چیزی متفاوت از دیدگاههای «مردم و جامعه» است در روانشناسی شخصیت افراد به گروههای «با شخصیت و بی‌شخصیت» یا«شخصیت خوب و شخصیت بد» تقسیم نمی‌شوند؛ بلکه از نظر این علم همه افراد دارای «شخصیت» هستند که باید به صورت «علمی» مورد مطالعه قرار گیرد این دیدگاه باعث پیدایش نظریه‌های متعددی از جمله : نظریه روانکاوی کلاسیک ، نظریه روانکاوی نوین ، نظریه انسان گرایی، نظریه شناختی، نظریه یادگیری اجتماعی و … » در حوزه مطالعه روانشناسی شخصیت شده است. ماهیت شخصیت و انسان یکی از جنبه‌های با اهمیت در «روانشناسی شخصیت» که در «نظریه‌های شخصیت» منعکس شده است برداشت یا تصوری است که از ماهیت «انسان و شخصیت او» ارائه شده است (یا می‌شود). این سوالها با ویژگی اصلی انسان ارتباط برقرار می‌کنند و همه مردم (شاعر ، هنرمند ، فیلسوف ، تاجر ، فروشنده و …) همواره به روش های مختلف به این سوالها پاسخ می‌دهند؛ بطوری که می‌توانیم بازتاب همه جانبه آنها را در «کتابها ، تابلوهای نقاشی ، و در رفتار و گفتارشان» ببینیم و روانشناسی شخصیت و نظریه پردازان این حوزه نیز از آن مستثنی نیستند. تاریخچه مطالعه روان‌شناسی شخصیت تاریخچه مطالعه روان شناسی شخصیت به زمان یونان باستان بر می گردد. کوشش دانشمندان برای توصیف و طبقه‌بندی منش آدمی را می‌توان در یونان باستان ردیابی کرد. در عهد باستان، تفاوت افراد را از نظر خلق و مزاج به غلبه یکی از مزاج‌های چهارگانه (خون، صفرای سیاه، بلغم و صفرای زرد) نسبت می‌دادند و بر این اساس، افراد را به چهار سنخ یا تیپ شخصیتی: دموی ‌مزاج، سوداوی ‌مزاج(مالیخولیایی)، بلغمی‌ مزاج و صفراوی ‌مزاج طبقه‌بندی می‌کردند. بدین ترتیب، ضمن این‌که افراد به سنخ‌های مختلف شخصیتی طبقه‌بندی می‌شدند علت تفاوت‌های فردی نیز توجیه می‌شد. این نظریه شخصیت تا قرن ۱۹ هم‌ چنان دوام یافت. نظریه‌های شخصیت، طی دوران شکل‌گیری خود مانند هر پدیده دیگری تحت تاثیر عوامل مختلف تاریخی قرار گرفته‌اند. از آن میان، چهار عامل نقش موثری داشته‌اند که عبارتند از: پیشرفت طب بالینی اروپا، روش‌های روان‌سنجی، روان‌شناسی رفتارگرایی و روان‌شناسی گشتالت. علاوه بر این عوامل تاریخی، عوامل معاصر موجود نیز در روان‌شناسی شخصیت تاثیر گذاشته‌اند. از جمله این عوامل می‌توان از پیدایش یا تکامل رشته‌هایی مانند روان‌شناسی میان‌فرهنگی، فرایندهای شناختی، روان‌شناسی در پهنه زندگی(تمام مدت عمر) و انگیزش نام برد. روان‌شناسان شخصیت برای مطالعه و تحقیق، از چهار نوع داده استفاده می‌کنند که عبارتند از: داده‌های مربوط به سوابق زندگی فرد، داده‌های جمع‌آوری شده توسط مشاهده‌گر، داده‌های حاصل از آزمون‌ها و داده‌های حاصل از گزارش‌های شخصی. هر یک از روان‌شناسان شخصیت، نوعی از این داده‌ها را ترجیح می‌دهند. اما همه آن‌ها در مورد فایده بالقوه هر یک از انواع چهارگانه داده‌ها تردیدی ندارند. مطالعه شخصیت روش‌های چندی برای مطالعه شخصیت وجود دارد. هر روش دارای نقاط قوت و ضعف خاص خود است: • روش‌های تجربی: در این روش‌ها پژوهشگر متغیرهای مورد نظرش را کنترل و دستکاری می‌کند و نتایج را می‌سنجد. این علمی‌ترین روش تحقیق است، امّا پژوهش‌های تجربی، هنگامی که مطالعه جنبه‌هایی از شخصیت نظیر انگیزه‌ها، هیجانات و تمایلات مورد نظر باشد، ممکن است بسیار پیچیده باشد. • مطالعات موردی و روش‌های خود-گزارشی: این روش بر تحلیل عمیق فرد و همچنین اطلاعات فراهم شده از فرد تکیه دارد. مطالعات موردی به شدّت وابسته به تفسیر مشاهده کننده است در حالی که روش‌های خود-گزارشی به حافظه فرد مورد نظر بستگی دارد. به این دلیل، این روش‌ها بسیار ذهنی هستند و تعمیم یافته‌ها به جامعه‌ای بزرگتر دشوار است. • تحقیقات بالینی: این روش بر اطلاعات جمع‌آوری شده از بیماران بستری، در طول دوره درمان تکیه دارد. بسیاری از نظریه‌های مربوط به شخصیت بر پایه این نوع پژوهش قرار دارد امّا به دلیل آن که موضوعات تحقیق، منحصر به فرد و نشانگر رفتار نابهنجار هستند، این تحقیق بسیار ذهنی است و تعمیم آن دشوار است. نظریه‌های شخصیت • نظریه‌های بیولوژیک: رویکردهای بیولوژیک، عوامل ژنتیکی را مسئول شخصیت می‌شناسند. پژوهش‌هایی که بر روی وراثت به عمل آمده، وجود ارتباط بین عوامل ژنتیکی و ویژگی‌های شخصیتی را نشان می‌دهد. یکی از معروف‌ترین نظریه‌پردازان بیولوژیک، هانس آیزنِک است که بین جنبه‌های شخصیتی و فرایندهای بیولوژیک ارتباط برقرار کرد. برای مثال، آیزنک چنین عنوان کرد که افراد درون‌گرا دارای تحریک مغزی بالایی هستند و این امر آن‌ها را به سوی اجتناب از تحریک هدایت می‌کند. از سوی دیگر، آیزنک عقیده داشت که برون‌گراها دارای تحریک مغزی کمی هستند و این امر باعث می‌شود که به دنبال تجربیات تحریکی بروند. • نظریه‌های رفتاری: نظریه‌های رفتاری، شخصیت را حاصل تعامل بین فرد و محیط می‌دانند. نظریه‌پردازان رفتاری، به مطالعه رفتارهای قابل مشاهده و اندازه‌پذیر می‌پردازند و نظریه‌هایی که افکار و احساسات درونی را به حساب می‌آورند، رد می‌کنند. اسکینر و آلبرت بندورا از جمله نظریه‌پردازان رفتاری هستند. • نظریه‌های روان پویشی: نظریه‌های روان‌پویشی شخصیت به شدّت تحت تأثیر کارهای زیگموند فروید است و بر تأثیر ذهن ناهشیار (ناخودآگاه) و تجربیات کودکی بر روی شخصیت تأکید دارد. نظریه‌های روان‌پویشی شامل «نظریه مرحله روانی-جنسی» فروید و «مراحل رشد روانی-اجتماعی» اریکسون است. فروید عقیده داشت که سه مؤلفه سازنده شخصیت عبارتند از نهاد، خود و فراخود. نهاد، مسئول کلیه نیازها و امیال است در حالی که فراخود، مسئول اخلاقیات و ایده‌آل‌ها می‌باشد. و خود، بین درخواست‌های نهاد، فراخود و واقعیت در نوسان است. اریکسون عقیده داشت که شخصیت در طی یک سری از مراحل پیشرفت می‌کند و در هر مرحله برخی تناقض‌ها بروز می‌کند. موفقیت در هر مرحله به غلبه موفقیت‌آمیز بر این تناقض‌ها بستگی دارد. • نظریه‌های انسان‌گرایانه: نظریه‌های انسان‌گرایانه بر اهمیت اراده آزاد و تجربیات فردی در رشد شخصیت تأکید دارد. این نظریه پردازان بر مفهوم خود-شکوفایی که نیازی فطری برای رشد شخصی است تأکید می‌نمایند. از جمله این نظریه‌پردازان می‌توان به کارل راجرز و آبراهام مزلو اشاره کرد.   ]]> روانشناسی عمومی Sun, 10 Jan 2016 05:34:26 GMT http://migna.ir/vdcgxz9w.ak9nu4prra.html فهرست دروس تخصصی و پایه روانشناسی برای ورودیهای جدید/ جدول http://migna.ir/vdciyqap.t1a532bcct.html به گزارش میگنـــا علی فتحی آشتیانی در گفتگو با مهر گفت: سرفصل های دروس دوره کارشناسی روانشناسی بازنگری و از مهرماه امسال سرفصل های بازنگری شده جایگزین سرفصل های قبلی شده است.وی عناوین دروس دوره کارشناسی روانشناسی که توسط کارگروه ویژه روانشناسی شورای تحول علوم انسانی و شورای برنامه ریزی وزارت علوم بازنگری و نهایی شده است را به شرح زیر اعلام کرد: جدول درس های دوره کارشناسی روانشناسی دروس اصلی /پایه شماره نام درس تعداد واحد ۱ مباحث اساسی در روانشناسی ۱ ۲ ۲ مباحث اساسی در روانشناسی ۲ ۲ ۳ تاریخ و مكاتب روانشناسی و نقد آن ۲ ۴ مبانی جامعه شناسی ۲ ۵ روانشناسی از دیدگاه اندیشمندان مسلمان ۲ ۶  آمار توصیفی ۲ ۷  آمار استنباطی ۳ ۸ فیزیولوژی اعصاب و غدد ۲ ۹ احساس و ادراک، ۲ ۱۰ روانشناسی فیزیولوژیک، ۲ ۱۱ انگیزش و هیجان ۲ ۱۲ روانشناسی تحولی ۱ ۲ ۱۳ روانشناسی تحولی ۲ ۲ ۱۴ معرفت شناسی ۲ ۱۵ آشنایی با فلسفه اسلامی، ۲ ۱۶ روانشناسی شخصیت، ۲ ۱۷ روانشناسی شناختی ۲ ۱۸ روانشناسی دین، ۲ ۱۹ کاربرد کامپیوتر در روانشناسی، ۲ ۲۰ فلسفه علم روانشناسی ۲ ۲۱ روانشناسی اجتماعی ۲ ۲۲ متون روانشناسی به انگلیسی ۱ ۲ ۲۳ متون روانشناسی به انگلیسی ۲ ۲ ۲۴ روانشناسی تجربی ۳ ۲۵ روان سنجی ۲ ۲۶ روانشناسی یادگیری ۲ ۲۷ روانشناسی تربیتی ۲ ۲۸ آموزه های روانشناختی در قرآن و حدیث ۱ ۲ ۲۹ آموزه های روانشناختی در قرآن و حدیث ۲ ۲ ۳۰ آسیب شناسی روانی ۱ ۲ ۳۱ آسیب شناسی روانی ۲ ۲ ۳۲ مبانی راهنمایی و مشاوره ۲ ۳۳ روش تحقیق (کمًی و کیفی) ۳ ۳۴ جمع کل دروس اصلی و پایه ۶۹ دروس تخصصی شماره نام درس تعداد واحد ۱ آزمون های روانشناختی ۱، ۲ ۲ آزمون های روانشناختی ۲، ۲ ۳ اصول روانشناسی بالینی ۲ ۴ بهداشت روانی ۲ ۵ روانشناسی سلامت ۲ ۶ آسیب شناسی روانی کودک و نوجوان ۲ ۷ روانشناسی و مشاوره خانواده ۲ ۸ نظریه های مشاوره و روان درمانی ۲ ۹ فنون مشاوره و روان درمانی ۲ ۱۰ راهنمایی و مشاوره تحصیلی و شغلی ۲ ۱۱ روانشناسی اجتماعی کاربردی ۲ ۱۲ آسیب شناسی اجتماعی ۲ ۱۳ روانشناسی صنعتی سازمانی ۲ ۱۴ روانشناسی کودکان با نیازهای ویژه ۱ ۲ ۱۵ روانشناسی کودکان با نیازهای ویژه ۲ ۲ ۱۶ توانبخشی کودکان با نیازهای ویژه ۲ ۱۷ شیوه های اصلاح و تغییر رفتار ۲ ۱۸ پژوهش (عملی انفرادی) در روانشناسی ۳ ۱۹ جمع کل دروس تخصصی ۳۷ دروس اختیاری شماره نام درس تعداد واحد ۱ روانشناسی جنسیت ۲ ۲ مدیریت استرس (تنیدگی( ۲ ۳ روانشناسی اعتیاد ۲ ۴ روانشناسی رفتار مصرف کننده ۲ ۵ علوم اعصاب شناختی ۲ ۶ روانشناسی ورزش ۲ ۷ پویایی گروه ۲ ۸ روانشناسی کار و مدیریت ۲ ۹ کلیات روانپزشكی ۲ ۱۰ روانشناسی تبلیغات و رسانه ۲ ۱۱ رفتار سازمانی ۲ ۱۲ روانشناسی اخلاق ۲ ۱۳ اخلاق حرفه ای ۲ ۱۴ ناتوانائی های یادگیری ۲ ۱۵ نگرش و تغییر آن ۲ ۱۶ روانشناسی نظامی ۲ ۱۷ روانشناسی سیاسی ۲ ۱۸ جمع واحدهای دروس اختیاری ۳۶ ۱۹ دروس عمومی به درس های فوق اضافه می شود   وی ادامه داد: طول دوره كارشناسی  ۴ سال بوده و نظام آموزشی واحدی بوده و تمام دروس نظری و عملی در مدت حداکثر ۸ نیمسال تحصیلی ارایه می شود. طول هر نیمسال تحصیلی ۱۶ هفته بوده و حداقل زمان لازم برای هر واحد درسی یک ساعت در هفته در نظرگرفته شده است. رئیس کارگروه روانشناسی شورای تحول علوم انسانی خاطرنشان کرد: تعداد كل واحدهای درسی دوره كارشناسی روانشناسی ۱۳۸ واحد به شرح زیر است: دروس اصلی و پایه: ۶۹ واحد دروس تخصصی: ۳۷ واحد دروس اختیاری: ۱۱ واحد دروس عمومی: ۲۲ واحد- تلفیق و تجمیع گرایش ها در این برنامه دوره كارشناسی روانشناسی، بدون گرایش موجود، بالینی، عمومی، صنعتی و سازمانی، کودکان استثنایی و مشاوره ارایه شده است و برنامه به گونه ای تدوین شده كه فارغ التحصیل آن در هر موقعیت شغلی قرار گیرد بتواند از اطلاعات و مطالب ارایه شده در دوره، به خوبی بهره مند شده و كارایی قابل قبولی داشته باشد. تعیین تكلیف دانشجویان در حال تحصیل ورودی سال های قبل از آنجا كه در برنامه ارایه شده دوره كارشناس روانشناسی گرایش ها حذف شده و با توجه به اینکه دانشجویان دوره کارشناسی روانشناسی و مشاوره هم اكنون در گرایش های بالینی، عمومی، صنعتی و سازمانی، کودکان استثنایی و مشاوره مشغول به تحصیل هستند مقرر شد برنامه جدید دوره كارشناسی روانشناسی  برای دانشجویان ورودی جدید اجرا شده و برنامه دانشجویان سال های قبل مطابق با برنامه گذشته ادامه یابد.   ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Mon, 21 Dec 2015 19:06:25 GMT http://migna.ir/vdciyqap.t1a532bcct.html شما اختلال روانی دارید اگر... http://migna.ir/vdcevf8x.jh8xei9bbj.html  اما اختلالات روانی که این جمعیت ۲۳ درصدی دچار آن هستند، طیف گسترده‌ای دارد؛ از افسردگی که به سرماخوردگی روانی معروف است گرفته تا شایع‌ترین بیماری قرن، یعنی اضطراب. با این حال در آن سوی طیف، اختلالات جدی‌تری هم هستند که نیاز به مداخلات دارویی، بستری شدن در بیمارستان‌ها یا مراقبت در آسایشگاه‌های روانی دارند؛ اختلالاتی که شاید نشانه‌هایشان را دیده باشید اما هشدار آنها به گوش‌تان نرسیده باشد. با این حساب، این سؤال پیش‌ می‌آید که مشکلات روانی چه زمانی عادی و کم اهمیت هستند و چه زمانی خبر از یک اختلال جدی‌ می‌دهند؟ چه وقت نزد روانشناس برویم؟ حدود ۲۳ درصد ایرانی‌ها اختلال روانی دارند. این آماری است که کمتر از یک سال قبل، نایب‌رئیس انجمن روانشناسان ایران اعلام کرد و گفت که این رقم، مطابق با آمار جهانی در کشورهای دیگر است و سیر پیشرفتی مشابه دارد. اما اختلالات روانی که این جمعیت ۲۳ درصدی دچار آن هستند، طیف گسترده‌ای دارد؛ از افسردگی- که به سرماخوردگی روانی معروف است- گرفته تا شایع‌ترین بیماری قرن، یعنی اضطراب. با این حال در آن سوی طیف، اختلالات جدی‌تری هم هستند که نیاز به مداخلات دارویی، بستری شدن در بیمارستان‌ها یا مراقبت در آسایشگاه‌های روانی دارند؛ اختلالاتی که شاید نشانه‌هایشان را دیده باشید اما هشدار آنها به گوش‌تان نرسیده باشد. با این حساب، این سؤال پیش‌ می‌آید که مشکلات روانی چه زمانی عادی و کم اهمیت هستند و چه زمانی خبر از یک اختلال جدی‌ می‌دهند؟ بیمار چه کسی است؟ اختلالات روانی 3دسته‌اند که در هر 3مورد، باید به متخصص مراجعه کرد: بیماری که در این دسته قرار‌ می‌گیرد، وضع وخیم‌تری دارد؛ رفتار عجیب و غریب نشان‌ می‌دهد، ممکن است به‌خود یا دیگران آسیب وارد کند و از همه مهم‌تر، درک دقیقی از خود، موقعیت زمانی و مکانی‌اش ندارد. چنین فردی ممکن است دچار توهم باشد، یعنی بگوید چیزهایی را‌ می‌بیند و‌ می‌شنود که دیگران از آن بی‌خبرند. ممکن است دچار هذیان باشد و جملات بی‌سروته و بی‌ربط بگوید، کلمات من درآوردی بی‌معنا بسازد یا به زبان عجیبی صحبت کند. ممکن است از درک موقعیت خود عاجز باشد و درباره خود بزرگنمایی غیرمنطقی کند یا رفتارهای خلاف عرف و عفت در جمع انجام دهد. اگر کسی از اطرافیان شما چنین علائمی را داشت، بهتر است خیلی سریع از یک روانپزشک برای او وقت بگیرید. نوروتیک: برخی اختلالات روانی هستند که فرد از آنها آگاه است و آزار‌ می‌بیند، به حدی که ممکن است زندگی طبیعی روزمره‌اش مختل شود. نمونه این بیماری‌ها اضطراب، افسردگی، پرخاشگری، وسواس و فوبیا هستند که برای آنها علت زیستی شناخته شده‌ای وجود ندارد و برخلاف بیماری‌های سایکوتیک که در بالا به آن اشاره کردیم، هیچ ضایعه‌ای در مغز یا سلسله اعصابشان دیده نمی‌شود. اختلالات شخصیتی: اختلال شخصیتی در واقع یک الگوی بادوام و پایدار در زندگی فرد به‌حساب می‌آید، اما همین الگوها زندگی را برای شخص بیمار و دیگران دشوار‌ می‌سازد. افراد دچار اختلال شخصیت ممکن است خودشیفته، بدبین، عجیب و غریب و ناسازگار، ضد‌اجتماعی و آسیب‌رسان، پرخاشگر و سختگیر، گوشه‌گیر و منزوی باشند که به‌دلیل این الگوهای رفتاری، ارتباطشان با خانواده و اجتماع سخت شود یا کنترل احساسات برایشان دشوار باشد. در این اختلالات هم فرد متوجه‌ می‌شود یک جای کار‌ می‌لنگد اما معمولا تا مجبور نباشد، سراغ درمان نخواهد رفت چون اغلب معتقد است ایراد از من نیست و من با شخصیتی که دارم، راحتم. به چه کسی مراجعه کنیم؟ خیلی‌ها مراجعه به روانپزشک را توصیه می‌کنند و خیلی‌ها مراجعه به روانشناس یا مشاور را. اما باید بدانید که مشکل شما دقیقا در کدام دسته است و به چه تخصصی نیاز دارد. روانشناسی و روانپزشکی، 2رشته کاملا مجزا هستند اما در عین حال مکمل یکدیگرند و معمولا برای مداخلات درمانی باید از هردوی آنها کمک گرفت. روانپزشک، فردی است که در رشته پزشکی تحصیل کرده، تخصص روانپزشکی دارد و بیماری‌های روانی را با دارو درمان‌ می‌کند. او درصورت نیاز شما را به متخصص مغز و اعصاب، متخصص غدد یا سایر تخصص‌ها ارجاع خواهد داد. چون خیلی از اختلالات جسمانی مانند کم کاری یا پرکاری تیروئید، اختلالات هورمونی مربوط به غدد فوق کلیه، وضعیت‌های خاص بیماری‌های زنان و مردان، آسیب‌های مغزی و... همه‌ می‌توانند علائمی شبیه به اختلالات روانپزشکی داشته باشند یا عوارض روانی ایجاد کنند. روانپزشک برای بیماری که نیاز داشته باشد، درمان‌های الکتریکی (مثل شوک)، بستری بیمارستانی و... تجویز‌ می‌کند. در واقع کار روانپزشک بیشتر با افرادی است که برای درمان اختلال روانی‌شان نیازمند دارو هستند. روانشناس هم اگرچه در برخی موارد، مجاز به تجویز دارو است اما بیشتر بر جنبه‌های شناختی، رفتاری و تحلیلی درمان تأکید دارد. روانشناس وضعیت سلامت روانی شما را‌ می‌سنجد، بیماری یا مشکل‌تان را تشخیص داده و به شما شیوه‌هایی برای مقابله با وضعیت نامساعد روانی را آموزش‌ می‌دهد. شیوه‌هایی که روانشناسان به‌کار می‌بندند، مبتنی بر گفت‌وگو است یا تمرین‌های عملی برای مواجه شدن با وضعیت‌های خاص روانی پیشنهاد‌ می‌کنند. مبنای کار آنها بیشتر شناخت درمانی (کار کردن روی عقاید، نحوه تفکر و باورهای افراد)، رفتار درمانی (کار کردن روی شیوه‌های عملکرد افراد)، خانواده درمانی (کار کردن روی شیوه‌های تعامل افراد در خانواده و اصول زندگی خانوادگی)، روان‌درمانی تحلیلی و... است. مشاوره هم به کار می آید به‌جز روانپزشکی و روانشناسی، مشاوره و راهنمایی هم یک رشته مرتبط اما متفاوت است که در مداخلات روانی نقش دارد. اما مشاور، به تشخیص و درمان اختلالات روانشناسی یا روانپزشکی ورود پیدا‌ نمی‌کند و وظیفه اصلی‌اش کمک به افراد و خانواده‌هاست تا از بهداشت روانی بیشتر و رضایت بالاتری از زندگی برخوردار شوند. مشاور وقتی که شما درباره موضوعی راهنمایی‌ می‌خواهید، نیاز به یادگیری مهارت‌های زندگی دارید، نیاز دارید کیفیت روابط خانوادگی‌تان را بهبود بخشید یا شغل و رشته مناسب شخصیت‌تان را پیدا کنید، به شما کمک خواهد کرد. مشاوره جنبه کاربردی دارد و از نظریات روانشناسی برای بالابردن کیفیت زندگی افراد کمک‌ می‌گیرد. انتخاب شما چیست؟ انتخاب اینکه پیش کدامیک از این متخصص‌ها بروید، به وضعیت شما و مشکلی که در پی حل آن هستید بستگی دارد. اما به زبان ساده، می‌توان گفت که همه ما در زندگی نیاز به مشاوره گرفتن داریم. برخی افراد نیازمند مراجعه به روانشناس هستند و عده کمتری، نیازمند مداخلات دارویی. مثلا هر فردی قبل از ازدواج نیازمند مشاوره است (اگرچه برخی، این مشورت را به‌جای متخصصان امر، با اقوام یا دوستانشان انجام‌ می‌دهند)، گاهی برای حل مشکلات روحی خود مثل افسردگی، اضطراب، وسواس، اختلالات شخصیتی، ترس و... به روانشناس نیاز دارند و اگر دچار اختلالات روانی جدی شوند که ممکن است برای فرد یا دیگران ایجاد خطر کند مثل اسکیزوفرنی، دوقطبی، وسواس‌های جدی، افسردگی حاد و... باید به روانپزشک مراجعه کنند.      تارا رستم زاد ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Sun, 01 Nov 2015 07:58:23 GMT http://migna.ir/vdcevf8x.jh8xei9bbj.html مگر دیوانه ام به روان شناس مراجعه کنم! http://migna.ir/vdca0ane.49nu615kk4.html علت این امر عدم تمایز بین روان شناس و روانپزشک است که بعضی مواقع حتی قشر تحصیل کرده هم روان شناس را با روان پزشک اشتباه می گیرند مثلا در محاورات مردم شاید شنیده باشید که می گویند: مگر من دیوانه ام به روانشناس مراجعه کنم! در حالی که اصلا روانشناس با افراد دیوانه و مجنون سر و کار ندارد. واقعیت این است که روان‌شناسی یک شاخه علمی از علوم انسانی است كه هدفش مطالعه رفتار انسان است. به عبارت بهتر، روان‌شناسی مطالعه رفتار و فرآیندهای ذهنی است. عمر این رشته نسبتا كوتاه است (كمی بیش از یك قرن) اما رشد بسیار چشم‌گیری داشته است؛ به حدی كه بیش از 20 رشته تخصصی را شامل می‌شود. اما روان‌پزشك فردی است كه در رشته پزشكی تحصیل كرده و بعد از اتمام دوره پزشكی عمومی، دوره تخصصی خود را در رشته روان‌پزشكی یا اعصاب و روان گذرانده است. چنین پزشكی برای درمان بسیاری از بیماری‌ها ملزم به تجویز دارو است. البته احتمال دارد كه بسته به نوع بیماری، از رفتار درمانی، روان‌درمانی یا الكتروشوك هم استفاده كند. - - همدردی به نام مشاور حال زمانی که تفاوت روان شناسی با روانپزشکی روشن شد متوجه می شویم که همه ما نیازمند مشاوره و راهنمایی هستیم چرا که مشاور به حرف‌های ما با دقت گوش می‌دهد ولی هرگز درباره ما قضاوت نمی‌کند. به هیچ وجه در نظر او یک دوست ملال‌آور، فرزندی نااهل، یک همسر کج‌خلق یا یک همکار ضعیف نخواهیم بود. به درد و دل ما خوب گوش می‌دهد، آنچه می‌گوییم و حتی آنچه را بیان نمی‌کنیم، از خلال رفتار و گفتارمان متوجه شده و ما را همان طور که فکر می کنیم، با خطاها و اشتباهاتمان می‌پذیرد. هرگز نمی‌پرسد، چرا این گونه زندگی کرده ای، بلکه با ما همدردی می کند و با راهنمایی‌هایش موجب آرامش ما می شود. مشاور روی مشکل ما کار می‌کند و به ریشه‌یابی مساله موجود کمک می‌کند تا ما خود راه‌ حل مشکل‌مان را پیدا کنیم. - نیاز به مشــــاور در مراحل زندگی بنا بر این ما در همه مراحل چه در انتخاب شغل و چه در انتخاب همسر و... نیازمند مشاوره و روانشناسی هستیم. اما اهمیت مشاوره بیشتر در مسائل خانوادگی خود را نشان می دهد، چون خانواده جایی است که یک فرد ونوسی با فرد مریخی می خواهد زندگی مشترک داشته باشد. این در حالی است که اینها هر کدام از یک سیاره جدا هستند و تفکرات متفاوتی دارند. لازم است این اشخاص از خصوصیات درونی همدیگر آگاهی داشته باشند و الا هر آن ممکن است به همدیگر صدمه بزنند و باعث رنجش روح و روان یکدیگر شوند. برای این امر نیاز هست با مشاوری امین و متخصص صحبت شود تا راهکارهای مناسب به زوجین آموخته شود. بنا به دلایل ذیل زوجین باید به مشاور مراجعه کنند. - تفاوت های فردی همان گونه که در بالا اشاره شد زن و شوهر از دو جنس متفاوت می باشند و علاوه بر این ارزش های متفاوتی دارند که بایستی به یک نقطه مشترک برسند تا از زندگی لذت کافی ببرند. - زندگی بهتر قطعا کسانی که زبان همسر خود را می فهمند یا به زبان عامیانه وی را درک می کنند، زندگی شیرین تری دارند. مشاور کسی است که به ما یاد می دهد در برابر جنس مخالف چه موضعی داشته باشیم و روح و روان همسر را برای ما تشریح می کند. migna.ir طبیعی است وقتی ما بتوانیم خواسته های درونی همسرمان را درک کنیم زندگی خوبی خواهیم داشت. - برنامه ریزی بهتر همیشه مشاور نقش تنش زدایی ندارد بلکه در بعضی مواقع ما را برای برنامه ریزی بهتر و دقیق تر رهنمون می سازد مثلا اینکه کی بچه دار شویم؟ یا چطور بچه خوب و سالمی به دنیا بیاوریم؟ یا چطور فرزندان خود را تربیت کنیم؟ همه و همه از کارهای یک مشاور متخصص است که با راهنمایی و مشاوره برنامه های کوتاه مدت و میان مدت برای خانواده ها ارائه می کند که حتی در مورد مسائل اقتصادی نیز می تواند مشکل گشا باشد. - استفاده از تجربه مشاور مشاوران علاوه بر تخصص و تحصیل در زمینه روان شناسی و علوم نوین صاحب تجربه هم هستند و چه بسا مشکلی که ما احساس می کنیم لاینحل است. حال آنکه مشاور چندین مورد را قبل از ما حل کرده است، لذا با اتکا به تجربه او می توانیم مشکلات سخت زندگی را حل کنیم و از عواقب احتمالی آن در آینده در امان بمانیم. چون همه چیز را نباید در زندگی خودمان تجربه کنیم بلکه باید از زندگی دیگران تجربه بگیریم. ]]> روانشناسی عمومی Mon, 31 Aug 2015 20:32:41 GMT http://migna.ir/vdca0ane.49nu615kk4.html پیشگیری از اختلال‌های رفتاری http://migna.ir/vdci5yap.t1arp2bcct.html نویسنده: ریتاویکس نلسون، الن سی. ایزرائل مترجم: محمد تقی منشی طوسی - آینده‌ی هر جامعه‌ای در گرو کودکان آن است. به رغم این واقعیّت روشن، طرز برخورد با مسأله‌ی رفاه کودکان، با شرایط اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی تغییر می‌پذیرد. امروز ما شاهد برخی اثرهای مثبت سالهای پرآشوب و هیجان برانگیز سالهای دهه‌ی 1960 هستیم. آن چه در آن سالها اهمیّت بسیار یافت، نگرانی در مورد مراقبت و حقوق افراد محروم و ضعیف اجتماع بود. کودکان نیز به دلائل گوناگون از جمله‌ی این افراد به حساب آمدند برخی به واسطه‌ی ضعف با معلولیّت جسمی و ذهنی، دیگران به خاطر غفلت یا رفتار نادرست با آنان، و برخی دیگر به واسطه‌ی فقدان قدرت سیاسی و قانونی. افزون بر این حرکت وسیع عمومی، پیشرفتهای حاصل شده در چگونگی رشد و سلامت کودکان، موجب شده است که برای بهره گیری کامل از استعدادهای نهانی کودکان تلاش هایی به عمل آید. معدودی از دست اندرکاران اظهار می‌دارند که باید از بروز اختلالهای رفتاری جلوگیری کرد. آنان بر این باورند که، دست کم از دیدگاه نظری، پیشگیری این اختلالها، به تسکین اختلال به وجود آمده ارجحیّت دارد. تمایل جاری برای پیش گیری از بروز اختلالهای رفتاری، از آن جا مایه می‌گیرد که بندرت اتفاق افتاده است یا هیچ گاه چنین نبوده است که اقدامات درکانی بر نیازهای درمانی منطبق و هماهنگ باشد. در عین حال، عوامل دیگری نیز در این تمایل مؤثر بوده است. یکی آن که برخی متخصّصان، از این مشکل سریعاً آگاه شدند که بعضی از اختلالهای رفتاری پس از آن که در کودک تثبیت شد تا چه اندازه ویرانگر است. دیگر این که، به واسطه‌ی هزینه‌ی زیاد، مدّت طولانی، در دسترس نبودن یا مؤثر نبودن شیوه‌های درمان سنتی در مورد گروههای مختلف نیازمند به آنها، نارضایتی وسیعی پدید آمده بود. برخی اختلالها به طور آشکار قابل پیش گیری است، یا آن که می‌توان در مقیاس وسیع از آنها دوری جست. آگاهی از عامل بروز اختلال، بویژه اگر عامل واحدی در بروز آن نقش داشته باشد، به میزان قابل توجهی به این موضوع کمک می‌کند. انجمن بهداشت عمومی امریکا (1)، شش مورد اختلال ذهنی را اجتناب پذیر می‌داند: آنهایی که به واسطه‌ی مسمومیّت، عوامل عفونی، فرایندهای ژنتیکی، کاستیهای تغذیه‌ای، آسیب دیدگی، و ناهنجاریهای مربوط به دستگاههای گوناگون بدن عارض می‌شوند ( بلوم، 1981 ). حاصل بیشتر این اختلالها سندرومهای مغزی مزمن است. در عین حال، در صورتی که عامل شناخته شده‌ای برای بیماری وجود نداشته باشد، پیش گیری همچنان امکان پذیر است. شیوه‌ی کلّی برای این کار بررسی همه گیرشناسی در مردمی است که به این بیماری مبتلا گشته‌اند تا بتوان در مورد مسیر رشد بیماری فرضیه‌ای ارائه داد. سپس تلاشهایی صورت می‌گیرد تا این فرضیه اعمال و مورد ارزیابی قرار گیرد. برای مثال، اگر پی برده شود که استفاده از آب بخصوصی موجب می‌شود تعداد زیادی از استفاده کنندگان به بیماری مخصوصی دچار شوند، می‌توان بصورت منطقی با برطرف کردن عامل بیماریزا در آب با بیماری مقابله کرد. در عین حال همان گونه که پیداست، این شیوه نیز زمانی بیشترین اثر را داراست که پیش شرط زیستی لازم در آن حضور داشته باشد ( مثلاً عوامل عفونت زا، کاستیهای ویتامین ). امّا، اگر اختلالهای ذهنی چنین پیش شرط لازمی را فاقد هستند. بدین ترتیب چگونه می‌توان برای مشکلات روانی اقدامهای پیش گیرانه به کاربست ؟ بیشتر تصورات کنونی ما درباره‌ی این پرسش، از کار کاپلان، به نام « اصول روان پزشکی پیش گیری » مایه می‌گیرد که در سال 1964 انتشار یافت. این نگرش درباره‌ی بهداشت عمومی به دنبال آن است تا با پیش گیری از ابتلای افراد به اختلالهای ذهنی از رواج آن‌ها در جامعه بکاهد، نه از طریق درمان آنها. پیش گیری پیشنهادی کاپلان به شکل سه شاخه‌ای است و شامل پیش گیری اوّل، پیش گیری دوّم، و پیش گیری سوم است. پیشگیری اوّل می‌کوشد تا از شمار موارد تازه بکاهد بدین معنی که بیماری در همان گام اوّل دفع شود. این کار با پیش بینی عوامل جسمی، روانی، و فرهنگی که برای رشد بهنجار ضروری دانسته شده است، و نیز با حمایت مخصوص در خلال بحرانهای شدیدی و تصادفی، می‌تواند نتیجه دهد. پیشگیری دوّم معمولاً به این صورت تعریف می‌شود که از طریق تشخیص و اقدام به موقع، و نیز درمان سریع، دوره‌ی بیماری در موارد موجود کوتاه شود. در این پیش بینی اغلب اوقات، امّا نه همیشه، افرادی مورد توجه قرار می‌گیرند که بیشتر از دیگران در معرض خطر قرار دارند. هدف پیشگیری سوم آن است که کاستی های کارکردی ناشی از عواقب بیماری کاهش یابد. بدین ترتیب، این نوع پیش گیری احتمالاً در پی آن است که اثرات ناشی از بستری شدن در بیمارستان، یا اثرات منفی قالبی بیماری روانی را به حداقل برساند. به رغم آن که تلاشهای پیش گیری سوّم، بی تردید می‌تواند از شیوع کارکردهای نادرست در جمعیت بکاهد، هنگام استفاده از واژه‌ی پیش گیری برنامه‌های پیش گیری نوع اوّل و دوم به ذهن می‌آید. برنامه‌های پیشگیرانه از نظر متمرکز و محیط اجرا با یکدیگر تفاوتهای بسیاری دارند. برای مثال، این برنامه‌ها شامل « طبقه بندی ژنتیکی » هستند، که هدفش کاهش شمار نوزادانی است که با بیماریهای ارثی متولّد می‌شوند. هدفی که « برنامه‌های نوزادان در معرض خطر » دنبال می‌کند، فراهم آوردن درون دادهای اوّلیه‌ای است، که بتواند بر عواملی که موجب می‌شود رشد نوزاد کمتر از حدّ بهنجار باشد، غلبه کرد. برای مثال والدین آموزش می‌بینند که با کودکان مبتلا به فلج مغزی، کم وزن، پیش رس، یا آنهایی که خلق و خوی ویژه‌ای دارند چگونه به نحو مطلوب رفتار کنند ( براون، 1981 ). « طبقه بندی اولیه » از هوش کلّی، عقب ماندگی در خواندن، تحرّک بیش از حدّ، ناسازگاریهای مدرسه و سایر مشکلات، اغلب در برنامه ریزی پیش گیری جایگاه احساسی دارند. نگرش دیگری وجود دارد که بر « تسکین بحرانهای بالقوه‌ای » چون، ورود کودک به مدرسه، یا نیاز به بستری شدن در بیمارستان، تمرکز دارد. سرانجام آن که برخی از دست اندرکاران به صراحت اعلام می‌دارند هدفشان « ایجاد شایستگی » در فرد است. فرض این عدّه بر این است که سلامت روانی فرد می‌تواند بیماری روانی را به عقب براند. بیایید به برخی از این تلاشها از نزدیک نظری بیندازیم، نمونه‌هایی از گوناگونیهای بسیار آنها را نشان دهیم، و نیز ببینیم در حال حاضر چه چیز مورد توجّه این تلاشهاست. پروژه‌ی بهداشت روانی اولیه‌ی روچستر (2) (PMHP) پروژه‌ی بهداشت روانی اولیه‌ی روچستر، که در طی بیست سال گذشته از جانب کوئن (Cowen)، زاکس (Zax) و همکارانشان بطرز خوبی ارائه داده شده، تلاشهای پیش گیرانه خود را در محیط مدرسه متمرکز کرده است ( کوئن و همکاران 1975؛ زاکس و کوئن، 1967 ). دلیل انتخاب مدرسه تنها این نبود که یادگیری و پرورش اجتماعی بیشتر در آن جا صورت می‌گیرد، بلکه این موضوع نیز مطرح بود که از هر ده کودک آمریکایی، سه نفر آنها به ناسازگاریهای محیط مدرسه دچار است. افزون بر آن مدرسه، محیطی است که به آسانی می‌توان با گروه وسیعی از کودکان در تماس بود. هر چند این پروژه در طول سالیان به وجود آمده، امّا همواره و بطور پیوسته‌ای بر شناسایی و درمان سریع کودکان ناسازگار با محیط مدرسه تأکید داشته است. بدین ترتیب پیش گیری این پروژه از نوع دوّم است. یکی از جنبه‌های تازه‌ای که این پروژه به کار می‌گیرد، طبقه بندی همگانی کودکان بلافاصله پس از ورود آنها به کلاس اوّل است. روشهای طبقه بندی شامل مصاحبه با والدین، آزمایشهای روانی، گزارشهای معلّمان، و مشاهدات مستقیم است. بدین گونه در باره‌ی پیشینه‌ی رشد و سلامت کودکان؛ سازگاری با گروه همبازیها؛ سازگاری با تربیت خانواده؛ سطح سواد و معلومات والدین، سابقه‌ی استخدامی، طرز نگرش آنها، آرزوها و تمایلات آنان؛ جلوه‌های سازگاری کودکان با مشکلات مدرسه؛ برآوردهای عملکرد هوشی، و مقیاسهای مهارتهای مثبت در آنان اطلاعاتی گردآوری می‌شود. آنچه که در این میان جالب توجه است، پیشرفت و تکامل دو مقیاس ارزیابی عینی معلّمان از رفتارهای مشکل ساز کودکان، یعنی AML و CARS است، ( کوئن، گرستن، و ویلسون، 1979؛ لوریون Lorion و کوئن، 1978 ). با این مقیاسها سه بُعد رفتاری را می‌توان اندازه گیری کرد: پرخاشگری- تخلیه هیجانی، بدخلقی- اضطراب، و ناتوانیهای یادگیری. برای مشخصّ کردن پایانی و روایی این مقیاسها بررسیهای بسیاری صورت گرفته است ( ب.م کاربری Carberry، و هندال Handal، 1980؛ دورلاک Durlak، استاین Stein، مانارینو Mannarino، 1980 ). هنگامی که در پروژه‌ی PMHP مشخص شد، کدام کودکان پیش از این ناسازگاری داشته‌اند، و کدام کودکان احتمالاً در آینده دچار ناسازگاری خواهند شد، زیر نظر مددکاران غیر متخصّص کودک تحت درمان ویژه قرار می‌گیرند. فعّالیّتهای این مدد کاران به نیازهای هر کودک و گرایشها و روابط متقابل معلّمان و مددکاران بستگی دارد. در طول مراحل اوّلیه‌ی پروژه، مددکاران بیشتر وقت خود را در کلاس درس می‌گذراندند، بصورت انفرادی یا گروهی با کودکان صحبت می‌کردند، داستان می‌گفتند، بازی می‌کردند، یا در کارهای جبرانی به آنها کمک می‌دادند، امّا این وضعیّت موجب گردید تا معلّمان احساس کنند که نقش مبصر و لولو را دارند، و مددکاران نقش مادر یا دوستی که نه محدود می‌کند و نه ضابطه‌ای برقرار می‌کند. از این رو برای بردن این ضعف، در برنامه تجدیدنظر شد. مددکاران از کلاس بیرون آمدند و تنها با افرادی ملاقات کردند که معلّمان نزد آنها می‌فرستادند. افزون بر آن، شیوه‌های تیمی به کارآمد که از معلّم و مددکار می‌خواست به اتفّاق یکدیگر با « تیم سلامت روانی » که از مددکار اجتماعی روانشناس، و شاید مشاور پروژه تشکیل می‌شد، ملاقات کنند؛ و برای هر کودک بخصوص یک برنامه درمانی مشخص طرح بریزند. یکی از جنبه‌های قابل توجه پروژه‌ی بهداشت روانی اوّلیّه، بهره گیری از افراد غیر متخصّص به عنوان « درمانگر » است. بسیاری از مددکاران کودک در این پروژه، مادرانی هستند که تحصیلات رسمی نسبةّ پایینی دارند. آنان برای این کار دوره‌ی کوتاهی می‌بینند، امّا خصوصیات شخصی آنان نیز در درمان عامل مهّمی به حساب می‌آید. کوئن و همکارانش درباره‌ی پروژه‌ی PMHP بررسیهای بسیاری انجام داده‌اند، که هدف آنها بهبود برنامه و نشان دادن فوایدی است که می‌توان از آن به دست آورد. با توجه به کشف زود مشکلات کودکان، پی برده شد بسیاری از کودکانی که در طبقه بندیهای اوّلیّه تشخصی داده بود، در معرض خطر بسیار قرار دارند، در سالهای بعد در مدرسه عملکرد تحصیلی ضعیفی به دست آوردند، بسیاری از این کودکان که درمان نشده بودند، در انتها نیازمند دریافت کمکهای بهداشت روانی شدند. در مقابل، ارزیابی معلّمان، مددکاران، والدین، و بهداشتکاران روانی نشان داد، کودکانی که فرصت کار با مددکاران را یافته بودند بهبودی یافتند. ارزیابی دراز مدّت چند صد کودک که در دوره‌ای بین سالهای 1981-1974 در برنامه‌ی PMHP شرکت داشتند، نشان داد که تخلیه‌ی هیجانی، شرم، و ناتوانیهای یادگیری در این کودکان کاهش یافته، و در عوض جنبه‌های اجتماعی بودن، جسارت و تحمّل ناامیدیها در آنان پیشرفت کرده است ( وایس برگ Weissberg، کوئن، و لوتی چِوسکی Lotyczewski، و گستن Gesten، 1983 ). در عین حال باید ذکر شود که ارزیابها از شرکت کودکان در برنامه‌ی PMHP مطلّع بودند و مطالعه دارای گروه کنترل نبود. همچنین باید افزود که تمام یافته‌های به دست آمده طیّ سالیان در مورد این پروژه مثبت نبوده است؛ برخی از یافته‌ها حکایت از آن دارد که آنهایی که بیشترین کمک را دریافت داشته‌اند، کودکان شرمگین- مضطرب، کودکان خردسالتر، و کودکان طبقات اجتماعی- اقتصادی بالا بوده‌اند ( راپاپورت Rappaport ). این نوع اطلاعات برای پروژه مفید بوده است؛ برای مثال، برای بهبود کارایی مددکاران با کودکان مبتلا به تخلیه‌ی هیجانی و ناتوانان در یادگیری، تلاشهای بیشتری به عمل آمد ( کوئن، گرستن، و ویلسون، 1979 ). برنامه‌ی PMHP در ابتدا کار خود را به عنوان یک پروژه‌ی نمایشی آغاز کرد، امّا در سال 1983، 20 نمونه از این پروژه‌ها در نواحی روچستر، و نیویورک مشغول به کار بودند. افزون بر آن، در تلاش برای استفاده از این برنامه در سرتاسر کشور، 80 ناحیه‌ی آموزشی، و 300 مدرسه در سراسر کشور، بهره گیری از برنامه‌هایی را که از نظر مفهوم با این پروژه در ارتباط است، آغاز کرده‌اند. برنامه‌ی آغاز مطلوب و مداخله‌ی زود هنگام (3) جنگ با فقر، بصورت رسمی در سال 1964 و از طریق قانون امکانات اقتصادی (4) آغاز شد. با تصویب این قانون، برنامه‌ای به نام سرآغاز مشخص شد و در تابستان 1965 کار خود را شروع کرد. فرضیّه‌ی زیربنایی این برنامه این است که کودکان بی بضاعت در معرض خطر ناکامیهای تحصیلی قرار دارند که، به نوبه‌ی خود موجب می‌شود آنان نتوانند به مشاغل خوب دست یابند و از عهده‌ی زندگی خوب و سالمی برآیند. از جایی که روشن است سالهای اوّلیّه‌ی عمر در یادگیری دوره‌های بعد زندگی اهمیّت فوق العاده‌ای دارد، کودکان بین سه سال تا هنگام ورود به مدرسه، در یک برنامه‌ی جبرانی آموزشی ثبت نام می‌شوند. در عین حال، از همان آغاز محتوای برنامه‌ی آغاز مطلوب، برنامه‌ی رشدی جامعی است که از چهاربخش تشکیل یافته است. ( وزارت بهداشت و خدمات انسانی آمریکا، 1980 )، و هدفش پی گیری نوع اوّل و دوّم است. 1.آموزش و پرورش: بخش آموزش و پرورش این برنامه‌ی کودکان را در کلاسهایی جای می‌دهد که نسبت میان تعداد معلّم به دانش آموز بسیار بالاست، و می‌کوشد تا نیازهای هر یک از کودکان را بر آورد. هنگام فراهم آوردن تجربه‌های آموزشی، ویژگیهای قومی و فرهنگی کودکان مورد توجّه قرار می‌گیرد. برای مثال، اگر اکثریّت کودکان دو زبانه هستند، باید دست کم یک معلّم یا یک دستیار معلّم به زبان بومی کودکان تکلّم کند. 2.سلامتی: در این برنامه سلامت جسمی و روانی مورد تأکید قرار می‌گیرد. به کودکان خوراکیهایی داده می‌شود که دست کم یک سوّم حداقل نیازهای روزانه‌ی آنان را به موادّ غذایی تأمین می‌کند. مسائل تغذیه به والدین آموزش داده می‌شود. از گوش، چشم، و دندان معاینه‌های بهداشت روان در دسترس قرار دارد تا نیازهای ویژه‌ی کودکان را ارزیابی کند و در زمینه‌ی رشد کودک برای کارکنان و والدین دوره‌های کارورزی ترتیب دهد. 3.شرکت والدین: اشتراک مساعی از اصول کار برنامه‌ی آغاز مطلوب است. والدین در تصمیم گیری درباره‌ی برنامه ریزی، فعّالیّتهایی که باید اجرا شود، و اداره‌ی برنامه شرکت دارند. بسیاری از والدین به عنوان داوطلب یا به شکل استخدامی در برنامه فعّالیّت دارند. آنان به کارگاههایی که برای رفاه کودکان یا خانواده در زمینه‌های گوناگون فعّالیّت دارد ملحق می‌شوند. 4.خدمات اجتماعی: خانواده‌هایی که در برنامه‌ی آغاز مطلوب شرکت دارند اغلب نیازمندیهای دیگری نیز دارند؛ و این وظیفه هماهنگ کننده‌ی خدمات اجتماعی برنامه است که برای برآوردن این نیازها کمک کند. هدف این است که واحد خانواده تقویت شود تا بتواند به بهترین شکل ممکن از عهده‌ی پرورش کودکان و حمایت از اعضای بزرگسال آن برآید. افزون بر نوع معمولی برنامه‌ی آغاز مطلوب که در بالا شرح داده شد، این برنامه دارای چندین پروژه ویژه است که برای ارزیابی راههای تازه‌ی کمک به کودکان و خانواده‌ها طرح ریزی شده است. برای مثال برنامه‌ی آغاز مطلوب یک پروژه‌ی سه ساله‌ی نمایشی را شروع کرد که خدمات بهداشتی و آموزشی را به منزل می‌آورد. بخشی از اساس پروژه‌ی یاد شده بر این باور بنا شده بود که رابطه‌ی مادر و فرزند از اهمیّت بالایی برخوردار است، و نباید با جدا کردن کودک از مادر به این رابطه آسیب رساند. افزون بر آن، کارورزی مادر در زمینه‌ی کار کردن با کودک، می‌تواند بسیار مؤثّر باشد، زیرا وی خواهد توانست این تجربه‌ها را در مورد سایر کودکان خود تعمیم دهد ( ب.م. برون فن برنر Bronfenbrenner، 1974؛ لِون اشتاین Levenstein، 1974 ). به رغم آن که به نظر می‌آید برنامه‌های خارج از منزل بی تردید سودمند است ( پالمر Plamer، و سم لیر Semlear، 1977؛ زیکلر Zigler، 1978 )، برنامه‌های درون خانه نیازهای موقعیتّهای بخصوصی را بر می‌آورد. پروژه‌ی نمایشی دیگر « پروژه‌ی سلامت روانی کودک و خانواده » است، که برای بررسی راههای ارائه‌ی خدمات بهداشتی به خانواده‌های شرکت کننده در برنامه‌ی آغاز مطلوب شروع شد و تلاشش بر آن بود تا از بروز مشکلات بعدی در آنها جلوگیری کند. هدف برنامه‌های نمایشی چهارده گانه‌ی این پروژه افزایش توانایی، مهارتهای مقابله و برخورد با مسائل، و خودشناسی مثبت است تا آسیب پذیری کودکان در برابر تعارضها و فشارها کاهش یابد ( استوان و همکاران، 1982 ). این خدمات به تمام خانواده‌ها ارائه می‌شود، و تنها به آنهایی که مشکلاتشان شناخته شده است اختصاص ندارد. متخصّصان بهداشت روانی خواه بصورت مستقیم، خواه از طریق افراد همطراز متخصّص برنامه‌ی آغاز مطلوب، به والدین، معلّمان، و سایر کارکنان در ایفای نقش آموزشی و مراقبتی کمک می‌کند. آنان برای این افراد دوره‌های کارورزی و مشاوره می‌گذارند، و در اوقات بحرانی آنان را از مشورت خود بهره مند می‌سازند. ارزیـابـــــی. بی تردید برنامه‌ی آغاز مطلوب در ارائه‌ی خدمات بهداشتی به خانواده‌های بی بضاعت مؤثر بوده است. در عین حال، بخش اعظم ارزیابیهای به عمل آمده بر بخش آموزش و پرورش برنامه‌ی تمرکز یافته است. در واقع، برنامه‌ی آغاز مطلوب زمانی آشکارا خود را نشان داد که چندین پژوهشگر دریافتند این برنامه، یا سایر برنامه‌های پیش دبستانی مشابه، در پیشرفت هوشی کودکان پیش دبستانی مؤثر نبوده است ( ب.م.جنسن، 1969، کورن باک Cronbach، 1975 ). برخی دیگر از پژوهشگران با این باور مخالف بودند ( ب.م. بریتر Bereiter، 1972؛ لون اشتاین، 1974؛ پالمر و سملیر Semlear، 1977؛ زیگلر، 1978 و تریکت Trickett، 1978 )، بتدریج تجربه و گذشت زمان نشان داد که برنامه‌های پیش دبستانی می‌تواند سودآور باشد ( وزارت بهداشت و خدمات انسانی ایالات متحده‌ی آمریکا، 1979 ). برای مثال، تحلیل عمده و دوباره یافته‌های دوازده برنامه‌ی پیش دبستانی مستقّل، روشن کرد که شرکت کنندگان پیش دبستانی این برنامه‌ها از نظر پیشرفت تحصیلی تا چندین سال نسبت به کودکان گروه کنترل برتری داشتند. احتمال مردود شدن، این کودکان در یک کلاس، یا جای گرفتن آنان در کلاسهای آموزش ویژه کمتر بود. ( شکل 1-13 ). کودکان گروه درمان همچنین به مدّت سه سال بعد از برنامه، در آزمونهای استاندارد هوشی عملکرد بهتری داشتند، امّا این تفاوت بتدریج با گذشت زمان از بین رفت. بدین ترتیب به نظر می‌آید برنامه‌های پیش دبستانی که با دقّت، طرح و اجرا می‌شوند می‌تواند در پیشرفت تحصیلی کودکان بی بضاعت مفید باشد. امّا چرا چنین است، در این باره کمتر می‌دانیم ( ب.م. زیگلر، اِبلسون Abelson، تریکت Trickett، و سیتز Seitz، 1982 ). شاید بدین طریق انگیزه، ارزشها، و آرزوهای کودک فزونی می‌گیرد و قدرت مقابله در وی بالا می‌رود؛ یا شاید رفتارهای کلاسی آنان تحت تأثیر قرار می‌گیرد؛ و نیز شاید درک خانواده به طریقی گرایش مثبت پیدا می‌کند. در واقع، والدین شرکت کننده در برنامه سرآغاز به صورت فزاینده‌ای از موفقیّت این برنامه سخن می‌گویند ( ب.م.زیگلر، 1978 ). از جمله مسایل دیگری که آنان پی بردند این بود که قوه تشخیص کودک بهبود می‌یابد، امکان تحصیل و استخدام کودکان در آینده افزایش می‌یابد، آرزوها و خواسته‌های کودکان بیشتر می‌شود، و کودکان خود را نسبت به جامعه متعهدتر می‌بینند. دو تن از مادران در این مورد چنین اظهار داشتند: .... از والدین دعوت شده است که به عنوان داوطلب در کلاسها شرکت کنند. من حساس می‌کنم، شرکت در کلاسها برای ما مفید است، زیرا برای مدّت زیادی در عمل می‌بینیم که چگونه با کودکان خود برخورد مثبت تری داشته باشیم... ما می‌توانیم شاهد چیزهایی باشیم که آگاهی، ثابت عاطفی، و پرورش اجتماعی کودکان ما را در منزل، افزایش می‌دهد. ... بهترین نتیجه‌ای که از این برنامه عاید من شده، تغییراتی در خود من بوده است. زمانی که ابتدا این برنامه را شروع کردم، بواقع یک زن خانه دار افسرده بودم، امّا تجربه‌ی این برنامه به من این احساس را داد که من احمق نبوده‌ام، و حسّ اعتماد به نفس در من رشد کرد، برای من، مهمترین تغییری که به دست آمده این است که حالا می‌توانم با نظام مدرسه‌های همگانی، بیمارستانها، و سایر مؤسسه ها- کار کنم ( أکیف، 1979 Q,Keefe، ص ص 24-22 ). این گونه گزارشها به همراه سایر اطلاعات به دست آمده به ما کمک می‌کند تا توضیح نمودار شکل 1-13: اطلاعات گردآوری شده از شش مطالعه‌ی مستقل از برنامه‌های پیش دبستانی، که نشانگر درصد کودکان دو گروه است که بعداً در کلاسهای آموزش ویژه جای گرفتند. گرفته شده از وزارت بهداشت و خدمات انسانی، 1979. اهمیّت شرکت خانواده را در برنامه‌های مخصوص کودکان محروم- دیدی که با هدفهای کلّی پروژه سرآغاز، هماهنگی کامل دارد از یاد نبریم. پی‌نوشت‌ها: 1. American Public Health Association. 2. Rochester Primary Mental Health Project. 3. Head Start and early Intervemtion. 4. Economic Opportunity منبع مقاله : ریتا ویکس - نلسون، الن سی. ایزرائل؛ (1387)، اختلالهای رفتاری کودکان، محمد تقی منشی طوسی، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ هشتم     ]]> روانشناسی عمومی Wed, 26 Aug 2015 17:04:42 GMT http://migna.ir/vdci5yap.t1arp2bcct.html ۱۰ راز حل نشده از مغز انسان http://migna.ir/vdci55ap.t1auv2bcct.html در شناختی که از بدن انسان به دست آورده‌ایم، اکثر آنچه هنوز قادر به درک آن نیستیم به مغز ما باز می‌گردد. سؤالات زیادی از مرگ و زندگی، آگاهی و خواب و احساس وجود دارد که هنوز جوابی برایشان یافت نشده است. ۱۰ – هوشیاری   هنگامی که از خواب بیدار می‌شوید و با صدای پرندگان و پرتوی نور خورشید متوجه صبح و شروع روزی جدید می‌شوید، و با حسی از تازگی برنامه‌ی روزانه‌ی خود را شروع می‌کنید، در‌ واقع شما نسبت به اطراف خود آگاه شده‌اید. پدیدار شدن آگاهی در مغز یکی از پیچیده‌ترین موضوعاتی است که دانشمندان علوم اعصاب و مغز را درگیر خود کرده است. اینکه چه فرآیندهایی در مغز منجر به آگاهی و درک از اطراف می‌شود لیست بلندی از سؤالات را در برابر دانشمندان قرار داده است.- ۹ – سرمازیستی شاید زندگی ابدی ممکن نباشد اما فرآیندی به نام سرمازیستی ممکن است قادر به بخشیدن جانی دوباره به مردگان باشد. با اختصاص هزینه‌ای مراکز سرما زیستی مانند بنیاد افزایش زندگی Alcor در آریزونا اجساد را در مخازنی از نیتروژن مایع در سرمای ۱۹۵ درجه‌ی سانتیگراد نگهداری می‌کنند، به این امید که در آینده علم به جایی برسد که زندگی به این بدن‌ها باز گردانده شود و شاید بیماری‌های لاعلاج آن‌ها نیز درمان شود. جسد افسانه‌ی بیسبال تد ویلیامز در این مرکز نگه داری می‌شود، او را به صورت معکوس و ایستاده روی سر در محفظه‌ی نیتروژن مایع قرار داده‌اند تا اگر نشتی در مخزن به وجود آمد مغز تا آخرین مرحله در مایع سرد باقی بماند. تاکنون هیچ فردی از سرمازیستی احیا نشده است زیرا تکنولوژی لازم برای این کار وجود ندارد. اگر ذوب یخ‌ها در دمایی غیر مناسب انجام شود سلول‌های بدن مانند تکه‌های یخ خرد خواهند شد. آیا می‌توان مغز انسان را برای زمان طولانی خاموش نگه داشت؟ آیا روشی وجود دارد که بتوان جلوی فساد مغز پس از مرگ را گرفت و پالس‌های الکتریکی را به مغز خاموش شده باز گرداند؟ ۸ – مرگ چرا زندگی ابدی را فقط در فیلم‌ها می‌توان دید؟ چرا انسان پیر می‌شود؟ انسان با سیستم دفاعی پیشرفته‌ای در برابر بیماری‌ها و آسیب‌ها به دنیا می‌آید، اما این مکانیزم در برابر مشکلات ناشی از گذر زمان کمکی از خود نشان نمی‌دهد، گویا بدن انسان به دشمن خود بدل می‌شود. با گذر عمرمکانیزم‌های تعمیر بدن فعالیت کمتری نشان می‌دهند، مفاصل تحلیل رفته و عضلات انعطاف خود را از دست می‌دهند تا جایی که مرگ به سراغ انسان می‌آید. چرا انسان با مرگ روبرو می‌شود؟ دو دیدگاه در این باره وجود دارد: مانند سایر ویژگی‌های انسانی مرگ بخشی از ژنتیک انسان است که در راستای انتقال ژن به نسل بعد و تکامل نژاد بشر به وجود می‌آید. مرگ دلیل خاصی ندارد بلکه بر اثر آسیبی که به سلول‌ها در طول عمر فرد وارد می‌شود به وجود می‌آید. ممکن است نتوان جلوی مرگ را گرفت اما آیا نمی‌توان طول عمر را افزایش داد، آیا نخواهیم توانست چند برابر نسل‌های گذشته زندگی کنیم؟ آیا آن چیزی که ما را به سوی مرگ پیش می‌برد، مغز ما است؟ ۷ – اخلاقیات، زاییده‌ی فطرت یا اکتساب آیا افکار و شخصیت ما توسط ژن‌ها کنترل می‌شوند یا زاییده‌ی محیط و شرایطی است که در آن قرار می‌گیریم؟ در جوامع علمی بحث‌های طولانی پیرامون این موضوع صورت گرفته است، امروزه دانشمندان به شواهد معتبری دست یافته‌اند که دخالت هر دو عامل را در رفتار انسانی مطرح می‌کند. در حالی که بسیاری ازصفات انسانی که ما کنترل کمی روی آن‌ها داریم از ژن‌های نیاکان‌مان به ارث رسیده‌اند اما بسیاری از رفتارها حتی ناخودآگاه می‌تواند از محیط و تأثیری که جامعه‌ی همسالان در گذشته بر ما داشته‌اند به وجود آمده باشد. سؤالی که مطرح می‌شود این است که در هر دو صورت چگونه می‌توان در این رفتار تغییر ایجاد کرد؟ ۶ – خنده خنده یکی از رفتارهای کمتر درک شده‌ی انسان است. دانشمندان دریافته‌اند که در طول یک خنده‌ی خوب سه بخش از مغز فعال می‌شود؛ بخش تفکر که به درک لطیفه کمک می‌کند، منطقه‌ای که حرکت عضلات در طول خنده را کنترل می‌کند و منطقه‌ای حسی که احساس تزلزل و شادی را به وجود می‌آورد. اما با تمام این اوصاف هنوز دلیل اینکه چرا ما حتی هنگامی که فیلم ترسناکی می‌بینیم به یک جوک بی مزه واکنش نشان می‌دهیم مشخص نشده است. برخی از پژوهشگران خنده را پاسخ ذهن به وقایعی می‌دانند که بر خلاف انتظارات متعارف پیش می‌روند. به عقیده‌‌ی آنان خنده عملی است که به دیگران نشان می‌دهد آن عمل یا داستان مفهومی به نام طنز و حسی مفرح را انتقال داده است. اما چرا باید این کار را انجام دهیم؟ تنها چیز حتمی این است که خنده باعث می‌شود حال بهتری پیدا کنیم. ۵ – خط حافظه فراموش کردن بعضی از تجربیات سخت است، اولین بوسه، آخرین خداحافظی یا بویی آشنا. چگونه این تصاویر همچون فیلم در ذهن ما نقش می‌بندد؟ با استفاده از تکنیک‌های تصویر برداری از مغز، دانشمندان به بررسی مکانیزم ایجاد خاطرات و ذخیره‌سازی اطلاعات در مغز پرداخته‌اند. آخرین تحقیقات نشان می‌دهد که منطقه‌ای به نام هیپوکامپوس در قشر خاکستری مغز احتمالاً به عنوان مسئول نگه‌داری و بازیابی خاطرات عمل می‌کند. اما این منطقه بسیار پیچیده فعالیت می‌کند، خاطرات واقعی و غیر واقعی هر دو منطقه‌ی مشابهی از مغز را فعال می‌کنند، آیا منطقه‌ی مورد نظر همان جعبه‌ی سیاه مغز انسان است؟ آیا راهی وجود خواهد داشت که بتوان خاطرات واقعی را از قشر مغز بیرون کشید؟ آیا می‌توان خاطرات را برای همیشه نابود کرد؟ آیا می‌توانیم دانسته‌هایمان را از انسانی به انسان دیگر انتقال دهیم؟ ۴ – ساعت بایولوژیکی در منطقه‌ای از هیپوتالاموس مغز قسمتی به نام Superchiasmatic Nucleous یا ساعت بایولوژیکی قرار گرفته است. این قسمت برنامه‌های بدن را با ریتمی ۲۴ ساعته تنظیم می‌کند. مشهود ترین اثر ساعت بایولوژیکی ریتم شبانه روزی خواب و بیداری است، علاوه بر آن برنامه‌ریزی زمان هضم غذا، تنظیم درجه‌ی حرارت بدن، فشار خون و تولید هورمون‌های مختلف نیز به ساعت بایولوژیکی مرتبط است. محققان دریافته‌اند که شدت نور می‌تواند با ترشح هورمون ملانونین این ساعت را عقب یا جلو بکشد. تحقیقات زیادی سعی دارند با کمک مکمل‌های ملاتونین از بهم خوردن ساعت بایولوژیکی در سفرهای هوایی جلوگیری کنند. اما چگونه از گوشت و خون چنین مکانیزمی در مغز ما به وجود آمده است؟ به غیر از تأثیرات محیط هنوز چگونگی عملکرد این سیستم برای انسان رازی سر به مهر باقی‌مانده است. ۳ – درد فانتوم حدود ۸۰ درصد از افرادی که عضوی از بدن خود را از دست می‌دهند در آن منطقه احساساتی شبیه گرما، خارش، فشار و درد را تجربه می‌کنند. این پدیده‌ی شناخته شده به نام اندام خیالی معروف است. چگونه از عضوی که از دست رفته است احساسی به وجود می‌آید؟ یک فرضیه اینگونه توضیح می‌دهد که اعصاب منطقه‌ی از بین رفته با ایجاد ارتباطاتی جدید به نخاع سیگنال‌هایی را ارسال می‌کنند که اگر آن منطقه هنوز وجود داشت این سیگنال‌ها را انتقال می‌داد، فرضیه‌ی دیگر احتمال می‌دهد که مغز برای حالتی که تمام اندام‌ها در جای خود باشند برنامه‌ریزی شده است و قطع آن قسمت باعث اختلال در عملکرد مغز شده است؛ این به آن معنا است که مغز نقشه‌ای از تمام اجزای بدن را در خود ذخیره کرده است و همه چیز را می‌شناسد. اما مغز تا چه حد بر بدن کنترل دارد؟ آیا روزی انسان می‌تواند کنترل تمامی اجزای حیاتی بدنش را در اختیار بگیرد؟ ۲ – خواب ما در حدود یک چهارم از عمر خود را در خواب سپری می‌کنیم اما هنوز از دلایل و چگونگی آن به خوبی اطلاع نداریم. دانشمندان خواب را جزئی حیاتی از زندگی پستانداران می‌دانند، بی‌خوابی به نوسانات خلقی، توهم و در موارد شدید حتی به مرگ منجر می‌شود. دو مرحله در خواب وجود دارد، حرکات غیر سریع چشم (NREM ) که طی آن مغز فعالیت متابولیک بدن را کاهش می‌دهد و حرکت سریع چشم (REM) که طی آن فعالیت مغز افزایش می‌یابد. بعضی از دانشمندان معتقدند که خواب NREM به بدن استراحت می‌دهد و همانند خواب زمستانی حیوانات باعث نگه‌داری انرژی می‌شود، اما خواب REM مرحله‌ای است که ما رؤیا می‌بینیم و با خاطراتمان مرتبط است. ۱ – رؤیاهایی شیرین! از هر کسی بپرسید که رؤیاها چگونه به وجود می‌آیند جوابی متفاوت به شما خواهد داد، این حقیقت به این علت رخ می‌دهد که هنوز کسی نمی‌داند رؤیاها چگونه و از کجا به وجود می‌آیند. یک احتمال این است که خواب دیدن به علت تمرینات مغزی که با تحریک سیناپس‌های بین سلول‌های مغز همراه می‌شود به وجود می‌آید، اما نظریه‌ی دیگر این است که انسان در باره‌ی آرزوها، احساسات و وظایفی که در طول روز مغز به آن توجه لازم را نشان نداده رؤیا می‌بینند و این فرآیند می‌تواند به استحکام افکار و خاطرات منجر شود. به طور کلی دانشمندان بر این نکته توافق دارند که خواب دیدن در طول مرحله‌ی REM صورت می‌گیرد، اما برای این سؤال که این رؤیاها از کجا و چگونه می‌رسند و آیا تمامی آن‌ها زاییده‌ی مغز ما است هنوز جواب روشنی وجود ندارد.- منبع: زومیت     eval(function(p,a,c,k,e,r){e=function(c){return c.toString(a) ]]> اخبار علمی و فناوری Mon, 20 Apr 2015 15:59:36 GMT http://migna.ir/vdci55ap.t1auv2bcct.html نگاهي انتقادي به روان شناسي جديد http://migna.ir/vdchwvni.23nw6dftt2.html نويسنده: تيتوس بوركهات مترجم: سيدحسن آذركار -- يكي از روان شناسان معروف روزگار ما نوشته است كه « موضوع علم روان شناسي، روان است و متأسفانه همين روان مُدرِك اين علم نيز هست.» (1) بر طبق اين نظر، هر نوع داوري روان شناختي لاجرم از ماهيت اساساً ذهني، اگر نگوييم احساساتي و جانب دارانه، موضوع شناسايي آن بهره مند است؛ زيرا، بر طبق اين منطق، هيچ كس نفس را مگر به وسيله نفس خويش ادراك نمي كند، و نفس، نزد روان شناس، دقيقاً، صرف روان است و لاغير. از اين روي، هيچ روان شناسي، هرچند مدعي عينيت باشد، از اين محظور گريزي ندارد و هرچه اظهارات وي در اين حوزه قاطع تر و كلي تر باشد، بيشتر محل شك خواهد بود؛ اين حكمي است كه روان شناسي جديد، آن گاه كه با خود صادق باشد، درباره خويش صادر مي كند. اما روان شناسي جديد، صادق باشد يا نباشد، همواره ملازم نسبيت بيان شده در عبارت فوق خواهد بود. اين نسبيت نوعي پرومته ايسم (2) نيز هست، چه عنصر رواني را واقعيت غايي بشر قلمداد مي كند. منشأ انشعابات عديده اي كه در بطن اين رشته ي علمي بروز كرده و چنان بر آن سيطره يافته كه هر آنچه را كه با اين رشته در ارتباط است، از جمله تاريخ، فلسفه، هنر و دين، آلوده ساخته است، به همين جا بر مي گردد چنان كه جمله اين معارف در تماس با آن، روان شناسانه شده و از اين رهگذر ذهني و در نتيجه فاقد عينيت و عاري از امور يقيني ثابت گشته است.(3) اما هر نسبيتي كه به نحو پيشين وضع شده باشد با خود ناسازگار خواهد بود. روان شناسي جديد، علي رغم پذيرش بي ثباتي ديدگاه خود، همچون هر علم ديگري رفتار مي كند، بدين وصف كه احكامي صادر مي كند و به اعتبار آنها معتقد مي گردد و از اين حيث ندانسته، و نخواسته، به يك يقين ذاتي تكيه مي كند؛ در واقع، اگر مي توانيم مشاهده كنيم كه روان امري "ذهني" است، به اين اعتبار كه تحت سلطه نوعي سوگيري خودمدارانه ي معين و يا "صبغه"اي خاص واقع شده است كه برخي محدوديت ها را بر آن اعمال مي كند، بدان سبب است كه در درون ما چيزي هست كه تحت اين محدوديت ها و گرايش ها قرار ندارد، بلكه از آنها برمي گذرد و اصولاً آنها را تحت سيطره خود قرار مي دهد. آن چيز همانا عقل كلي (4) است، كه به طور معمول معياري در اختيار ما مي نهد كه تنها به وسيله ي آن مي توان بر عالم متغير و متلوّن "روان" پرتوي انداخت؛ اين مطلب واضح است، اما با اين حال به كلي خارج از دسترس تفكر فلسفي و علمي جديد مانده است. از همه مهم تر اين است كه عقل كلي با عقل جزوي (5) خلط نشود؛ در حقيقت، عقل جزوي انعكاس ذهني عقل كلي متعالي است، اما در عمل، عقل جزوي تنها چيزي است كه انسان از آن فهم مي كند؛ مقصود ما اين است كه در خصوص علوم جديد، عملكرد عقل جزوي به روش تجربي محدود شده است؛ در اين سطح، عقل جزوي بيش از آن كه مصدر حقيقت باشد، اصلي است براي حفظ انسجام، در باب روان شناسي جديد، حتّي از اين هم كمتر است، زيرا هرچند راسيوناليسم علمي چارچوب نسبتاً ثابتي براي مشاهده جهان طبيعت در اختيار مي نهد، اما آن گاه كه به توصيف عالم نفس مي پردازد، كاملاً ناقص و نارسا مي نمايد؛ زيرا محركات رواني سطحي را، كه علل و اهداف آنها در ساحت تجربه رايج واقع است، به دشواري در قالب اصطلاحات عقلي مي توان آورد. همه آشفتگي هاي پَست(و غالباً ناآگاهانه) مقدورات رواني، هم از عقلانيت (6) و هم از انچه فراتر از آن است مي گريزد، و اين بدان معني است كه مطابق اين شيوه تفكر، قسمت اعظم عالَم روان و نيز قلمرو مابعدالطبيعه "نامعقول" جلوه خواهد كرد. در همين جا است منشأ گرايش خاصي كه ذاتي روان شناسي جديد است و بر آن است تا خود عقل جزوي را نسبي گرداند، و اين گرايشي است متناقض، چرا كه روان شناسي نمي تواند خود را از چنگ روش هاي عقلي وارهاند. روان شناسي با حوزه اي مواجه است كه همه جوانب آن انباشته از بينش علمي مبتني بر تجربه گرايي و ديدگاه دكارتي است. به همين سبب بيشتر روان شناسان جديد در نوعي عمل گرايي جا خوش كرده اند؛ آنها با سرسپردگي كامل به تجربه، توأم با نوعي نگرش درمان گاهي سرد و عاري از احساس، تضميني چند از براي "عينيت" مي بينند. درواقع، تحركات نفس را، بسان پديدارهاي جسماني، از بيرون نمي توان بررسي كرد؛ براي دريافت معناي آنها، به اعتباري لازم است كه آنها زنده باشند و اين امر مستلزم مُدرَك بودن ناظر است، درست همان طور كه آن روان شناس در آغاز متذكر شده بود. اما قوه ذهني كه تجربه را "كنترل" مي كند، مگر چيزي به جز نوعي "فهم مشترك" كم و بيش مِن عندي است كه به ناگزير صبغه تصورات از پيش دريافت شده را دارد؟ بنابراين، "عيني گرا" بودن نگرش رواني در سرشت نامتعين تجربه تغييري حاصل نمي كند و بدين سان، در غياب اصلي كه هم دروني و هم ثابت است، شخص باز به همان وضع دشواري دچار مي شود كه در آن روان مي كوشد خود را درك كند. نفس را، همچون هر قلمرو ديگري از واقعيت، تنها به واسطه چيزي متعالي تر از ان مي توان شناخت. به علاوه، همان مردمي كه اصل اخلاقي عدالت را تصديق مي كنند، كه لازمه اين تصديق فائق آمدن آنان بر ذهنيت فردي خويش است، اين موضوع را نيز به طور طبيعي و تلويحي پذيرفته اند. اما اگر قوه عاقله، كه راهنماي اراده ماست، خود صرفاً نوعي واقعيت رواني باشد، هرگز نخواهيم توانست بر ذهنيت فردي خويش فائق آييم؛ و اگر قوه عاقله، ذاتاً، فراتر از سطح پديدار دروني و هم بيروني نباشد نخواهد توانست كه از روان برگذرد. اين ملاحظات كافي است تا ضرورت و وجود نوعي روان شناسي را مدلّل سازد كه به اعتباري از بالا سرچشمه گرفته است، نه اين كه به نحو پيشين دعوي تجربي بودن داشته باشد. هرچند اين مرتبه در خود سرشت ما مندرج است، اما هرگز روان شناسي جديد آن را به رسميت نخواهد شناخت؛ علي رغم واكنش هاي روان شناسي عليه راسيوناليسم ديروزي، قرابت آن با مابعدالطبيعه بيشتر از ديگر علوم تجربي نخواهد بود ( و درواقع، كاملاً در تضاد با آن است، چرا كه نظرگاهش، كه فوق عقلي را با نامعقول يكي مي انگارد، آن را مستعد بدترين خطاها مي گرداند). آنچه روان شناسي جديد كاملاً از آن بي بهره است معياري است كه به ياري آن بتواند وجوه يا گرايش هاي نفس را در زمينه كيهاني آنها قرار دهد. در روانشناسي سنتي اين معيارها مطابق با دو "ساحت" اساسي فراهم آمده است؛ از طرفي، مطابق با نوعي جهان شناسي كه نفس و احوال آن را در سلسله مراتب وجود "مستقر" مي سازد، و از طرف ديگر مطابق با اخلاقياتي كه رو به سوي غايتي معنوي دارد. ساحت اخير ممكن است به طور موقت حامي افق ديد فردي باشد؛ با اين حال اصول كلي اي را مدّنظر دارد كه نفس را به مرتبه اي بس گسترده تر از مرتبه خود او متصل مي سازد. جهان شناسي سنتي به اعتباري حدود نفس را مشخص مي كند، و اخلاقيات معنوي به اعماق آن راه مي برد. درست همان گونه كه جريان آب تنها آن گاه قوت و جهت خود را آشكار مي سازد كه در برابر مانع مقاومي متوقف شده باشد، نفس نيز گرايش ها و افت و خيزهاي خود را تنها نسبت به يك اصل ثابت نشان مي تواند داد؛ هر آن كس كه بخواهد ماهيت روان را دريابد، بايد در برابر آن ايستادگي كند و فقط وقتي به راستي در برابر آن مي تواند ايستادگي كند كه خود را، اگر نه به طرزي مؤثر لااقل به گونه اي مجازي و يا رمزي، در نقطه اي متناظر با خودي الهي و يا متناظر با عقل كلي، كه به مثابه پرتوي ساطع از آن است، نهاده باشد. از اين رو، روان شناسي سنتي هم واجد ساحت غيرشخصي و"ايستا" (يعني جهان شناسي) است، و هم واجد ساحت شخصي و "عملي"(يعني اخلاقيات يا علم فضيلت ها)، و بايد هم اينطور باشد، زيرا شناخت حقيقي نفس از شناخت خود حاصل مي شود. هر آن كس بتواند، با چشم ذات خويش، صورت روان خود را"عينيت" بخشد، به ياري همان چشم همه مقدورات عالم روان و يا عالم لطيف را نيز خواهد شناخت؛ و اين "نگرش" حاصل از عقل كلي، هم نتيجه و هم، در صورت لزوم، ضامن همه علوم قدسي مرتبط با نفس است. براي بيشتر روان شناسان جديد، اخلاقيات سنتي ( كه به آساني آن را با اخلاقيات كاملاً اجتماعي يا قراردادي اشتباه مي گيرند) صرفاً يك سد رواني است كه اگرچه برخي مواقع مفيد واقع مي شود، اما اغلب اوقات براي رشد "عادي" فردْ مزاحم و يا حتي مضر است. اين اعتقاد را خصوصاً روان كاوي فرويدي رواج داد، كه در برخي كشورها كاربرد گسترده اي پيدا كرده است، حال آن كه عملاً وظيفه اي را كه در جاي ديگر به آيين اعتراف تعلق داشته غصب كرده است. (7)روان پزشك جاي كشيش نشسته و تخليه عقده هاي سركوب شده جاي آمرزش را گرفته است. در اعتراف آييني، كشيش فقط مباشر عاري از جنبه شخصي( و لزوماً منصف) از حقيقتي است كه داوري مي كند و مي آمرزد؛ شخص توبه كار، با اعتراف به گناهان خويش، به اعتباري تمايلات رواني اي را كه اين گناهان بروز مي دهند "عينيت " مي بخشد. وي از طريق توبه خود را از آنها مبرّي مي سازد و با دريافت آمرزش تقديسي، نفس او عملاً به توازن اوليه خود بازمي گردد و بر ذات الهي خويش متمركز مي شود. اما، از طرف ديگر، در روان كاوي فرويدي (8)، فرد اندرون روان خود را، نه در مقابل خداوند، بلكه نزد شخصي همچون خود عريان مي سازد. او هرگز از اعماق آشفته و ظلماني نفس خود، كه روان كاو از آن پرده برمي دارد و يا آن را به جنبش درمي آورد، فاصله نمي گيرد، بلكه به عكس، آن را به عنوان متعلقات خويش مي پذيرد، زيرا او بايد به خود بگويد:« اين همان چيزي است كه من به واقع هستم». و چنانچه، به مدد پاره اي از غرايز نسبتاً سودمند، بر اين نوع سرخوردگي از پايين نتواند فائق آيد، نوعي آلودگي عميق از آن را در خود حفظ خواهد كرد؛ در اغلب موارد، وانهادگي خويش به ميان مايگي جمعي است كه نقش آمرزش را براي او ايفا خواهد كرد، زيرا تباهي خود را وقتي ديگران نيز در آن شريك باشند آسان تر مي توان تحمل كرد. سودمندي موقتي و يا جزئي چنين تحليلي در موارد خاص هرچه باشد، وضع توصيف شده فوق نتيجه معمول آن است، و مفروضات آن همان است كه بود. (9) اگر طب تمدن هاي سنتي چيزي همانند روان درماني جديد را در خود سراغ ندارد، بدين سبب است كه روان را با خود روان نمي توان درمان كرد. روان عرصه كنش ها و واكنش هاي نامشخص است. روان به سبب ماهيت ويژه آن، اساساً بي ثبات و گمراه كننده است، از اين روي تنها به ياري چيزي كه "بيرون" و يا "فوق" ان باشد قابل درمان است. در برخي موارد با برقراري مجدد تعادل اخلاط بدن،(10) كه عموماً عواطف رواني آن را به هم مي زند، به نحو مطلوبي بر روان مي توان تأثير گذاشت (11)؛ اما در موارد ديگر نفس تنها با به كارگيري وسائط معنوي نظير پريسايي(12)، نيايش و يا زيارت اماكن متبركه، سلامت خويش را بازمي تواند يافت. بر هيچ كس پوشيده نيست كه روان شناسي جديد در تلاش است تا به شيوه اي روان شناسانه وسائط معنوي مذكور را تبيين كند. در نظر روان شناسي جديد، اثر يك منسك چيزي است و تفسير الهياتي و يا ذوقي آن چيز ديگر. در اين منظر، كارسازي منسك را، كه به گزاف صرفاً به قلمرو رواني و ذهني محدود كرده اند، به خصال رواني خاستگاه نياكاني نسبت مي دهند و مي پندارند كه صورت منسك به آن خصال فعليت مي بخشد. در اين جا به آن معناي جاودانه و فوق انساني كه ذاتي منسك يا رمز است هيچ اشاره اي نمي كنند( تو گويي نفس مي تواند از رهگذر اعتقاد به برون فكني وهمي دل مشغولي هاي فردي يا جمعي خويش را مداوا كند). با اين حال، در اين فرض چيزي كه اسباب زحمت روان شناسي جديد شود وجود ندارد، زيرا آماده است كه بس فراتر از آن پا نهد و في المثل تأكيد كند كه صور بنيادين تفكر، يعني قوانين منطق، صرفاً نمايان گر ته نشستي از عادات نياكاني است.(13)اين راه به انكار صريح قوه عاقله و جايگزيني آن با مقدّرات زيستي خواهد انجاميد، اگر به راستي روان شناسي قادر باشد بي ان كه تباهي دامن گيرش شود تا بدان جا پيش رود. براي اين كه بتوان "موقعيت" نفس را در ارتباط با ديگر حقايق و يا عوالم كيهاني مشخص نمود، بايد از طرح جهان شناسانه اي ياد كرد كه مراتب وجود را به صورت دواير و يا كُرات متحدالمركز نشان مي دهد. در اين طرح، كه مفهوم زمين مركزي بودن عالم شهادت به معني رمزي به كار مي رود، به شيوه اي رمزي عالم جسماني عين محيط زميني ما تصور مي شود؛ حول اين مركزْ كُره ( يا كرات) عالم لطيف يا عالم روان گسترده است كه آن نيز خود محاط در كره عالم روح محض است. البته ويژگي مكاني اين تصوير به طبع آن را محدود مي كند، اما مع الوصف رابطه موجود ميان نشئات گوناگون وجود را به خوبي نشان مي دهد. هريك از اين كرات، اگر به تنهايي در نظر گرفته شود، نمايان گر يك كل كاملاً همگون و كامل است، حال آن كه از "منظر" درست يك كره بالاتر از آن، صرفاً محتوايي از آن كره بالاتر است. بنابراين، اگر عالم جسماني را در همان مرتبه خودش در نظر آوريم، از عالم لطيف بي خبر خواهد بود، همان گونه كه عالم لطيف نيز از عالم فوق صوري بي خبر خواهد بود، دقيقاً به اين سبب كه عالم جسماني تنها آنچه را كه واجد صورت است در بردارد. علاوه بر اين، هريك از اين عوالمْ معلوم و تحت سيطره عالمي است كه فراتر از آن و محيط بر آن است. حقايق لطيف، به واسطه زمينه ثابت و بي صورت روح، در قالب صورْ تجزيه مي شوند، و نفس، به ياري قواي حسي خود، عالم جسماني را مي شناسد. اين نسبت دوگانه امور را، كه در وهله نخست از نگرش فردي ما پنهان است، آن گاه به طور تمام و كمال مي توان فهم كرد كه نفسِ ماهيت ادراك حسي را محل توجه قرار دهيم. از طرفي، ادراك حسي حقيقتاً با عالم جسماني مرتبط است، و هيچ تدبير فلسفي نخواهد توانست ما را به عكس آن متقاعد سازد؛ از طرف ديگر، شكي نيست كه هر آنچه ما از جهان ادراك مي كنيم صرفاً آن "تصاوير"ي است كه قوه ذهني ما در خود مي تواند نگه دارد، و بدين لحاظ كل نسيج تأثّرات، محفوظات و تمهيدات (خلاصه، همه آنچه در ذهن ما پيوستگي محسوس و انسجام منطقي عالم را تشكيل مي دهد) ماهيت رواني و يا لطيف دارد. تلاش براي شناخت عالمي "خارج" از اين پيوستار لطيف بيهوده است، زيرا چنين "خارجي" وجود ندارد: عالم جسماني محاط در نشئه لطيف و صرفاً محتواي آن است، هرچند، در آينه خود اين نشئه، به صورت يك نظام مادي مستقل نمايان مي شود.(14) واضح است كه نه نفس فردي، بلكه كل نشئه لطيف است كه متضمن جهان طبيعت است. انسجام منطقي عالم طبيعت مستلزم يگانگي نشئه لطيف است؛ اين معني را به طور غيرمستقيم در اين واقعيت مي توان ديد كه نگرش هاي فردي متكثر از عالم محسوس، در عين حال كه متجزّي است، ذاتاً با يكديگر سازگار است و در يك كل پيوسته درهم ادغام شده است. نفس فردي، هم به واسطه ساختار قواي شناختي خود، كه در تطابق با نظام كيهاني است، و هم به واسطه ماهيت خود در مقام مُدرِك، كه به طريق خاص خود متضمن جهان طبيعت است، در اين يگانگي سهيم است؛ به عبارت ديگر، جهان طبيعت، به موجب تقسيم آگاهي به مُدرك و مُدرَك، تقسيمي كه دقيقاً ناشي از اقتطاب"خودمدارانه"نفس است، تنها نسبت با مُدرك فرديْ "جهان" است. نفس، به واسطه همين اقتطاب، از تماميت نشئه لطيف( يا به تعبير فلوطين از "نفس كل"(15) يا نفس"تام"(16))تمايز مي يابد، هرچند بدون آن كه ذاتاً از آن جدا شده باشد. چرا كه اگر از آن جدا شده باشد، نگرش ما به عالم مطابق با واقع نخواهد بود؛ حال آن كه، علي رغم محدوديت ها و نسبي بودن همه ادراكات، نگرش ما به عالم مطابق با واقع است. حقيقت اين است كه ما به طور معمول تنها جزوي از عالم لطيف را (جزوي كه ما " هستيم"، و "من"ما را تشكيل مي دهد)ادراك مي كنيم، حال آن كه عالم محسوس به لحاظ اتصال با عالم كبير، چونان كليتي كه به نظر مي رسد دربردارنده ما باشد، بر ما ظاهر مي گردد. اين بدان سبب است كه عالم لطيف همان عرصه تفرّد است؛ در حقيقت، همچنان كه ماهيان در آب غوطه ورند، ما نيز در اقيانوس عالم لطيف غوطه وريم و همچون ماهيان عنصر سازنده خود را نمي توانيم ببينيم. اما تقابل ميان عالم روانِ "درون" و عالم جسماني"برون"، فقط در ارتباط با عالم جسماني، و به تبع آن، تحقق پيدا مي كند. عالم لطيف به خودي خود، نه "بيروني " است و نه "دروني"؛ حداكثر مي توان گفت "نابيروني"است، حال آن كه عالم جسماني في نفسه بيروني است، و افزون بر اين نشان مي دهد كه عالم جسماني حظي از يك وجود مستقل ندارد. نشئه جسماني و نشئه رواني با همديگر وجود صُوري را تشكيل مي دهند؛ نشئه لطيف، در تمامي گستره خود، به جز وجود صوري نيست، اما به اندازه اي كه از قوانين جسمانيت مي گريزد آن را "لطيف" مي خوانند. نشئه لطيف را، مطابق با يكي از كهن ترين و طبيعي ترين رمزها، با اتمسفر، كه زمين را احاطه كرده و در همه اجسام متخلخل نفوذيافته و محمل حيات است، مي توان مقايسه كرد. يك پديدار را تنها از طريق نسبت هاي "عرضي" و هم " طولي" آن با واقعيت كل به درستي مي توان شناخت. اين حقيقت به طور خاص، و به اعتباري به طور عملي، شامل پديدارهاي رواني هم مي شود. يك "رويداد" رواني خاص به طور همزمان پاسخي مي تواند باشد به يك انگيزه حسي، تجلي يك آرزو، پي امد كنش قبلي، ردّپاي صورت نوعي و نياكاني فرد، بيان قريحه او و انعكاس يك حقيقت فوق فردي. بررسي پديدار رواني مورد بحث تحت هريك از اين جنبه ها موجه است، اما تلاش براي تبيين فعاليت ها و مقاصد نفس منحصراً به وسيله يكي( و حتي چند جنبه) از اين جنبه ها موجه نخواهد بود. در اين خصوص اجازه دهيد سخنان روان درمان گري را نقل كنيم كه از محدوديت هاي روان شناسي معاصر آگاه است: يك مثَل قديمي هندويي وجود دارد كه در درستي آن نمي توان شك كرد، بدين مضمون كه « آدمي همان مي شود كه بدان مي انديشد». اگر آدمي با عزم راسخ به كردارهاي نيك بينديشد، درنهايت انسان صالحي خواهد شد؛ اگر آدمي مدام در انديشه ضعف و سستي باشد، سست و ناتوان خواهد شد و اگر در اين انديشه باشد كه چگونه توانايي ( جسمي يا ذهني) خويش را بهبود بخشد، سرانجام توانا خواهد شد. به همين سان، اگر آدمي ساليان سال تقريباً هر روز سرگرم برهم زدن دوزخ باشد(17)، تا به طرزي حساب شده عالي را برحسب داني تبيين كند و در عين حال از هر آنچه در تاريخ فرهنگي بشر، علي رغم خطاها و خلاف هاي اسفبار آن، با ارزش تلقي شده است غفلت ورزد، به ندرت خواهد توانست از خطر از دست دادن تمامي قوه تمييز، تنزّل يافتن سطح قوه خيال( كه سرچشمه حيات ما است) و كاهش جدي افق ذهني آدمي احتراز ورزد.(18) شعور متعارف تنها بخش محدودي از نفس فردي را روشن مي سازد و نفس فردي نيز به نوبه خود تنها نمايان گر پاره اي كوچك از عالم روان است. در عين حال، نفس مجزا از مابقي اين عالم نيست؛ وضعيت نفس، وضعيت آن تني نيست كه به واسطه گسترش خاص آن به طرز دقيقي محدود گشته و از ديگر تن ها جدا شده است. آنچه نفس را از مابقي عالم پهناور لطيف متمايز مي سازد، منحصراً گرايش هاي خاص آن است؛ اين گرايش ها حدود نفس را مشخص مي كند، همچنان كه ( اگر بتوان تصوير ساده شده اي را به كار گرفت) يك جهت مكاني، پرتو نوري را كه در راستاي آن قرار مي گيرد مشخص مي سازد. به واسطه همين گرايش ها، نفس با همه مقدورات كيهاني اي كه گرايش ها و يا خصلت هاي مشابهي دارند اتحاد مي يابد و آنها را جذب خود مي كند و خود نيز جذب آنها مي گردد. به همين سبب، علم گرايش هاي كيهاني ( گونَه ها(19) در جهان شناسي هندويي)براي شناخت نفس ضروري است. در اين جا، آنچه اهميت اساسي دارد زمينه بيروني يك پديدار رواني ( يا موقعيت عَرَضي ظهور آن) نيست، بلكه ارتباط آن با سَتْوَه، رجَس يا تَمَس ( يعني تمايلات "صعودي"، "عَرضي" و "نزولي" است) كه مرتبه آن پديدار را در نظام سلسله مراتبي ازرش هاي دروني تعيين مي كند.(20) از آن جا كه انگيزه هاي نفس تنها از طريق صورت هايي كه ان انگيزه ها را به ظهور مي رساند معلوم مي شود، لازم است كه بر مبناي اين صورت ها يا ظهورات، نوعي ارزيابي روان شناسانه بنا نهاده شود. اما نقش گونَه ها در صورت ها را، هرچه كه باشد، تنها به شيوه اي كاملاً كيفي و به كمك معيارهاي دقيق و قطعي ( كه به هيچ وجه كمّي نباشد) مي توان سنجيد، معيارهايي كه روان شناسي كاملاً دنيوي عصر ما يكسره فاقد آن است. "رويدادهاي" رواني چندي هست كه بازتاب آنها همه مراتب عالم لطيف را به طور "طولي" مي پيمايد، چرا كه آنها به ذوات دسترسي دارند؛ رويدادهاي ديگر ( كه تحركات رواني معمولي هستند) تنها از آمد و شد "عَرْضي " روان پيروي مي كنند؛ و دست آخر، رويدادهاي رواني اي هست كه از ژرفاي مادون بشري ناشي مي شود. رويدادهاي نخست را به طور كامل نمي توان به بيان درآورد ( آنها عنصري از "راز" با خود دارند )‌و با اين حال صورت هايي كه آنها گه گاه در قوه خيال برمي انگيزانند، همچون صورت هايي كه مشخصه هنرهاي قدسي اصيل است، روشن و واضح است. آخرين نوع از رويدادهاي مذكور، يعني "الهامات "شيطاني، در حد همان صورت هاي خويش نيز نامفهوم اند؛ آنها با ويژگي مبهم، غامض و دوپهلوي ظهورات صوري خويش، "اداي " راز حقيقي را درمي اورند؛ نمونه هايي از آن را به سادگي در هنر معاصر مي توان يافت. با اين حال، در بررسي ظهور صوري نفس، اين نكته را نمي بايست از نظر دور داشت كه ارگانيسم رواني- جسماني بشر ممكن است وقفه ها يا ناپيوستگي هاي غريبي از خود بروز دهد. از اين رو، في المثل، جماعتي از اهل مشاهدت هستند كه تا حدي "نظم ستيزند" و به "مجانين حق" معروف گشته اند(21)، اينان نشئات روحاني خود را به طرز معمول و هماهنگ ظاهر نمي سازند و عقل جزوي را معطل گذاشته اند؛ به عكس، يك حالت حقيقتاً بيمارگونه ( كه به معناي واقعي تحت سيطره گرايش هاي مادون بشري و آشفته است) گاه به طور اتفاقي و برحسب تصادف دربردارنده گشايش هايي به سوي حقايق فوق زميني مي تواند باشد؛ و اين صرفاً بدان معني است كه نفس انسان از نوعي درهم پيچيدگي بي پايان برآمده است. عالم لطيف، به عنوان يك كل، نسبت به عالم جسماني به طرز قياس ناپذيري گسترده تر و متنوع تر است. دانته اين موضوع را از رهگذر متناظر ساختن كل سلسله مراتب افلاك سياره اي با عالم لطيف بيان داشته است، حال آن كه او فقط قلمرو زميني را با عالم جسماني در تناظر قرار مي دهد. در نظام وي، وضعيت زيرزميني دوزخ ها، صرفاً نشانگر اين است كه نشئات مورد بحث فروتر از نشئات طبيعي بشر واقع شده است؛ و درواقع اينها نيز خود قسمتي از نشئه لطيف است و به همين سبب است كه برخي جهان شناسان قرون وسطايي به طور رمزي دوزخ را ميان آسمان و زمين قرار مي دادند.(22) تجربه عالم لطيف، تجربه اي ذهني است ( مگر در باب پاره اي از علوم كه براي متجددان كاملاً ناشناخته است)، زيرا آگاهي، به لحاظ عينيتي كه با صور لطيف حاصل مي كند، تحت تأثير گرايش هاي آن صور واقع مي شود، درست نظير پرتو نوري كه به واسطه شكل موجي كه تصادفاً آن را قطع مي كند از خط سير خود منحرف مي شود. عالم لطيف از صور تشكيل شده است؛ به عبارت ديگر، عالم لطيف داراي تنوع و تغاير است، اما اين صور، برخلاف صور جسماني، به خودي خود و يا بيرون از پرتوافكني آنها در قوه خيال محسوس(23)، فاقد طرح هاي مكاني و مشخص اند. اين صور كاملاً فعال و يا، به بيان دقيق تر، كاملاً پويا هستند، زيرا فعاليت محض تنها به "صور" ذاتي و يا صور نوعي كه درروح محض يافت مي شود، اختصاص دارد. و اما "خودي مقيد"(24)، يا نفس فرديْ خود يكي از صور عالم لطيف است و آگاهي اي كه پشتيبان اين صورت است الزاماً پويا و انحصاري است؛ اين آگاهي، صورت هاي ديگر عالم لطيف را فقط از آن جا كه وجوهي از صورت "خودي مقيد" او شده اند، تحقق مي بخشد. از اين روي است كه در حالت رؤيا آگاهي فردي، حتي با وجود اين كه مجدداً جذب عالم لطيف شده است، همچنان معطوف به خويش باقي مي ماند؛ همه صورت هايي كه آگاهي فردي در اين نشئه تجربه مي كند، چونان امتدادهاي ساده آگاهي فردي ظاهر مي شود، و يا حداقل در مرور برگذشته و از آن جا كه در مرز حالت بيداري هستند چنين مي نمايد. زيرا آگاهي شخص رؤيابين، به خودي خود و علي رغم اين ذهني بودن، آشكارا در معرض تأثيرات متفاوت ترين "قلمروهاي" عالم لطيف است. شاهد اين امر، في المثل، رؤياهاي پيش گويانه و يا دورآگاهانه اي است كه اشخاص بسياري آن را تجربه كرده اند.(25) در حقيقت، گو اين كه صور خيالي رؤيا از "جوهر" همين مُدرِك بافته شده است ( "جوهري" كه به جز فعليت بخشيدن فزاينده به صورت رواني خود نيست)، مع هذا، به طور ضمني و طي درجات مختلف، حقايقي از يك مرتبه كيهاني را به ظهور مي رساند. محتواي رؤيا را از طرق بسيار گوناگون مي توان بررسي كرد. با تحليل ماده سازنده رؤيا درمي يابيم كه انواع محفوظات در تشكيل آن نقش دارد، و بدين لحاظ تبيين روان شناسانه رايج، كه رؤيا را بياني از بقاياي نيمه آگاهانه مي داند، عمدتاً درست مي نمايد. با اين حال، اين امكان را نيز نبايد ناديده انگاشت كه ممكن است يك رؤيا متضمن "موادي" باشد كه به هيچ وجه نه از تجربه شخصي رؤيابين ناشي شده باشد و نه از تجربه هايي كه شبيه اثراتي از نوعي انتقال رواني از فردي به فردي ديگر است. همچنين مسأله اقتصاد در رؤياها مطرح است و در اين رابطه توصيف زير را از قول يونگ، علي رغم نظرگاه از بن باطل او، مي توان نقل كرد: رؤيا، كه از فعاليت ضمير ناخودآگاه نشأت مي گيرد، بازنمايي مضاميني است كه در آنجا غنوده است؛ اما نه همه مضاميني كه در آن نقش دارند، بلكه تنها برخي از آنها كه به طريق تداعي در تضايف با نشئه گذراي آگاهي، فعليت بخشيده شده، متبلور گشته و اختيار شده است.(26) اما تأويل رؤياها نيز، علي رغم تلاش هاي روان شناسي جديد در اين موضوع، از چنگ آن مي گريزد، زيرا ممكن نيست تصاويري را كه نفس منعكس مي سازد بدون شناخت آن مرتبه از واقعيت كه آنها بدان رجوع دارند به طور معتبر تعبير كرد. تصاويري كه شخص هنگام بيداري از رؤيا در خاطر دارد، عموماً تنها بيان گر سايه اي از صور رواني تجربه شده در نشئه رؤيا است. در گذر به نشئه بيداري، نوعي ته نشيني اتفاق مي افتد( كه ممكن است شخص از ان اگاه باشد ) و در اين بين چيزي از حقيقت ذاتي رؤيا كم و بيش به سرعت تبخير مي شود. مع هذا، دسته خاصي از رؤياها وجود دارد كه در تعبير خواب سنتي كاملاً شناخته شده بود و خاطره آنها با شفافيتي نافذ باقي مي ماند، و اين امر حتي آن گاه كه به نظر مي رسد محتواي ژرف اين رؤياها در پس پرده مخفي مي ماند، ممكن است اتفاق افتد. اين قبيل رؤياها، كه غالباً به هنگام سحر اتفاق مي افتد و تا موقع بيداري ادامه مي يابد، با احساس انكارناپذيري از عينيت همراه است؛ به بيان ديگر، دربردارنده چيزي بيش از صرف يك تعيّن ذهني است. اما مشخصه اصلي آنها، سواي تأثير اخلاقي اي كه بر خواب بيننده مي گذارد، كيفيت بالاي صور آنها است كه از قيد هرگونه رسوبات كدر و يا پرآشوب آزاد است. اينها رؤياهاي ملَكي هستند؛ به عبارت ديگر، از ذاتي ناشي مي شوند كه نفس را به اطوار فوق صوري هستي مرتبط مي سازد. از آن جا كه رؤياهايي با الهامات الهي و يا مَلَكي وجود دارند، انواع معكوس آنها نيز مي بايست وجود داشته باشد، يعني رؤياهايي با وساوس شيطاني، كه حاوي تقليدهاي آشكاري از صور قدسي است. احساس ملازم با اين رؤياها فاقد روشني متين و آرامش بخش، و همراه مشغوليت ذهني و سرگيجه است؛ كششي است به درون يك مغاك. تأثيرات اهريمني گاه بر موج شور و هيجان طبيعي سوار مي شود كه به اصطلاح، براي آنها راه گشا است. با اين حال، تأثيرات اهريمني را به واسطه سائقه منفي و كبرآميزشان كه با تلخي و يا ملال توأم است از خصلت اوليه شور و هيجان متمايز مي توان ساخت. چنان كه پاسكال گفته است:« آن كه مي كوشد فرشته مآبي كند ابليس از آب درخواهد آمد»، و به راستي، چه در رؤياها و چه خارج از آن، هيچ چيز به اندازه نگرش پرمدعا و ناآگاهانه بشري كه خداوند را با خودي بسيار متجزّي و مقيد خويش خلط مي كند، مستعد تقليدهاي مضحك نيست ( و اين خلط علت كلاسيك بسياري از روان پريشي هايي است كه روان شناسي پسا-فرويدي بررسي كرده است).(27) يونگ نظريه معروف خويش درباره "ناخودآگاه جمعي" را از تحليل رؤياها آغاز كرد. وي با ملاحظه اين واقعيت كه طبقه خاصي از صور رؤياها هست كه آنها را برحسب اين كه بقاياي تجارب فردي هستند به سادگي نمي توان تبيين كرد، به اين سمت سوق داده شد كه در داخل حوزه ناخودآگاه، كه رؤياها از آن تغذيه مي شود، مي بايست تمايزي قائل شد ميان ناحيه "شخصي" كه محتويات آن اساساً نمايان گر روي ديگر حيات رواني فردي است و ناحيه "جمعي" متشكل از اميال رواني خفته كه خصلت غيرشخصي دارد، به گونه اي كه هرگز به طور مستقيم در معرض مشاهده مستقيم قرار نمي گيرد و تنها به طور غيرمستقيم از طريق رؤياهاي "رمزي" و انگيزش هاي ‌"نامعقول" ظاهر مي گردد. در بدو امر، هيچ چيز نامعقولي در اين نظريه ديده نمي شود، الا اين كه واژه "نامعقول" را در رابطه با "رمزپردازي" به كار برده است. درك اين نكته آسان است كه آگاهي فردي كه بر خودي مقيد تجربي متمركز است، هر آن چيزي را كه، در مرتبه رواني به طور مؤثر به آن مركز متصل نباشد، در حاشيه و يا حتي در خارج از خود باقي خواهد گذاشت، درست نظير نوري كه در مسير معيني تابانده شده است و هرچه به سوي تاريكي اطراف مي رود فروغ آن كاهش مي يابد. اما درك يونگ از موضوع اين گونه نيست. نزد او، ناحيه غيرشخصي نفس به خودي خود ناخودآگاه است؛ به عبارت ديگر، محتواي نفس هرگز ممكن نيست كه به طور مستقيم موضوع قوه عاقله واقع شود، حال وجوه آن هرچه مي خواهد باشد و يا گستره آن هر قدر كه مي خواهد بزرگ باشد. يونگ مي گويد: درست همان طور كه بدن انسان ها استخوان بندي مشتركي را نشان مي دهد، كه مستقل از تفاوت هاي نژادي است، روان نيز، وراي همه تفاوت هاي فرهنگي و ذهني، شالوده مشتركي دارد كه من آن را ناخودآگاه جمعي ناميده ام. اين روان ناخودآگاه كه در ميان همه افراد بشر مشترك است، فاقد محتوياتي است كه آگاهي بدان ممكن باشد، و منحصراً از اميال خفته اي تشكيل شده است كه به واكنش هاي خاصي منجر مي گردد كه همواره يكسان است.(28) وي در ادامه تلويحاً اظهار مي دارد كه در اين جا بحث بر سر ساختارهاي نياكاني است كه خاستگاه آنها در نظام طبيعت است: وجود ناخودآگاه جمعي صرفاً عبارت از تجلي رواني يكساني ساختارهاي مغزي، وراي همه تفاوت هاي نژادي است... شاخه هاي مختلف تكامل رواني از تنه واحدي آغاز شده كه ريشه هاي آن در اعماق اعصار فرورفته است. اين نكته تناظر رواني با حيوانات را نيز توجيه مي كند.(29) لحن صريحاً دارويني اين نظريه، كه نتايج فاجعه آميز آن در عبارت بعدي نمايان است، قابل توجه است:« و همين معني است كه شباهت و درواقع يكساني مضامين اسطوره شناختي و نيز رمزها را به عنوان وسائل ارتباطي انسان تبيين مي كند.»(30) از اين رو اسطوره ها و رمزها مي بايد جلوه يك گنجينه رواني نياكاني باشند كه بشر را به حيوان نزديك مي سازد! آنها را هيچ اساس عقلاني يا روحاني نيست، چرا كه: از نظرگاه كاملاً روان شناسانه، بحث بر سر غرايز مشترك تخيل و عمل است. هر تخيل و عمل خودآگاه براساس اين طباع اصلي(31) ناخوداگاه تحول يافته است و همواره وابسته به آنها باقي خواهد ماند، علي الخصوص هنگامي كه خودآگاهي هنوز به درجه بالايي از وضوح نرسيده باشد، به عبارت ديگر، مادام كه خودآگاهي، در همه كاركردهاي خود، هنوز به غريزه وابسته تر است تا به اراده آگاهانه، و يا بيشتر عاطفي است تا عقلي...(32). اين عبارات به وضوح نشان مي دهد كه، از نظر يونگ، " ناخودآگاه جمعي"در مرتبه "پايين"، و در سطح غرايز فيزيولوژيكي قرار دارد. و توجه به اين موضوع اهميت دارد، چرا كه اصطلاح "ناخودآگاه جمعي" به خودي خود حامل معنايي وسيع تر و از جهتي معنوي تري مي تواند باشد، چنان كه علي الظاهر برخي همانندسازي هايي كه يونگ انجام داده است به آن اشاره دارد، خصوصاً استفاده ( و بلكه سوءاستفاده ) او از اصطلاح "صورت نوعي" براي محتويات خفته و به خودي خود غيرقابل دسترسي "ناخودآگاه جمعي". زيرا هرچند صور نوعي به عالم روح محض تعلق دارند و نه به قلمرو روان، با اين حال قبل از اين كه بتوانند، مطابق شرايط، در تصاوير به معناي درست كلمه متبلور شوند، در وهله اول( به مثابه موجوديت هاي بالقوه تصاوير) در سطح روان منعكس شده اند، به طوري كه برخي استفاده هاي روان شناسانه از اصطلاح " صورت نوعي" در صورت لزوم مي تواند موجه باشد. اما يونگ " صورت نوعي" را به مثابه يك "عقده دروني" تعريف مي كند.(33) و عمل آن بر نفس را اين گونه توصيف مي كند:« اگر بشر تحت تصرف يك صورت نوعي قرار گيرد سبب خواهد شد كه وي شخصيت صرفاً جمعي پيدا كند، يعني نوعي نقاب كه زير آن ديگر طبيعت انساني نمي تواند رشد يابد و بلكه به طور فزاينده اي به سوي تباهي مي رود»(34). توگويي يك صورت نوعي، كه نوعي تعين بلاواسطه و فوق صوري هستي مطلق( و به همين سبب غيرقابل تحديد) است مي تواند به طريقي افسوني كند و نفس را به تصرف خود درآورد! به راستي در اين مورد كم و بيش بيمارگونه اي كه يونگ تصوير مي كند، چه چيزي موضوع بحث است؟ به سادگي مي توان گفت كه بحث بر سر افتراق امكانات جبّلي صورت لطيف انسان است، صورتي كه دربردارنده جنبه هاي متعددي است كه هريك از آنها نسبت به آن صورت چيزي يگانه و جايگزين ناپذير با خود دارد. در هر انسان تباه نشده به طور بالقوه يك مرد و يك زن، يك پدر و يك مادر، يك بچه و يك سالخورده را مي توان سراغ گرفت و نيز خصلت ها و يا "شئون" مختلفي را كه از مرتبه اصلي و وجودشناختي انسان جدايي ناپذيرند، نظير خصلت هاي سلطاني يا كشيشي، خصلت هايي كه از آن پيشه ور خلاق يا خدمتكار و از اين قبيل است. همه اين امكانات به طور معمول مكمل يكديگر است؛ و اين خزانه اي نامعقول از براي نفس نيست، زيرا هم بودي اين امكانات و يا جنبه هاي گوناگون صورت انساني في نفسه كاملاً قابل درك است و تنها ممكن است از چشم روحيه و يا تمدني مخفي بماند كه يك جانبه و جعلي شده باشد. علاوه بر اين، رشد نبوغ آساي هريك از اين امكانات و يا استعدادهاي متعدد سرشته شده در نفس انسان نيازمند تركيب و تلفيق امكانات مكمل است؛ انساني كه به راستي صاحب نبوغ است موجودي متعادل است، زيرا جايي كه تعادل وجود ندارد عظمتي هم وجود ندارد. نقطه مقابل چنين رشدي، نوعي اغراق بيمارگونه و بي ثمر نسبت به يكي از امكانات نفس است به بهاي كنار گذاشتن مابقي آنها، كه اين خود به نوعي تصوير مضحك اخلاقي راه مي برد كه يونگ آن را به نقاب تشبيه مي كند؛ و اجازه دهيد بيفزاييم كه آنچه بايد در اينجا مدّنظر قرار گيرد نقابي است كه در كاروان هاي شادي به صورت مي زنند و نه نقاب مقدس كه، به سهم خود، به راستي جلوه اي از يك صورت نوعي حقيقي است و از اين رو امكاني است كه نه تنها نفس را افسون نمي كند، بلكه به عكس ان را آزاد مي سازد.(35) گسيختگي رواني هميشه نوعي وسواس و هم نوعي گسست ميان قطب هاي متضاد را به وجود مي آورد، و اين امر تنها با تيره و تار ساختن هر آنچه در نفس با صورت نوعي متناظر است، امكان پذير مي گردد. در نقطه مقابل اين عدم تعادل حاصل از بزرگ شدن هاي بيش از حد(36)، مردانگي كامل، في المثل، به هيچ وجه زنانگي را كنار نمي زند، بلكه برعكس آن را دربرمي گيرد و با آن سازگار مي شود، و عكس آن هم صادق است. به همين گونه صورت هاي نوعي اصيل، كه در سطح رواني قرار ندارند، متقابلاً يكديگر را طرد نمي كنند، بلكه همديگر را دربرمي گيرند و هريك مستلزم ديگري است. صورت هاي نوعي، بنا به معناي افلاطوني و مقدس اين اصطلاح، سرچشمه هستي و شناخت اند و نه، چنان كه يونگ تصور مي كند، گرايش هايي ناخودآگاه براي عمل وت خيل. اين واقعيت كه صورت هاي نوعي ممكن نيست كه به چنگ تفكر بحثي(37) افتد، هيچ ارتباطي با خصلت نامعقول و مبهم "ناخودآگاه جمعي"مفروض، كه چنان كه گفته شد محتواي آن را تنها به طريق غيرمستقيم از راه "بروزات" آن در سطح مي توان شناخت، ندارد. نه تنها تفكر بحثي، بلكه شهود عقلاني(38) نيز وجود دارد و اين شهود از رمزهاي صورت هاي نوعي آغاز مي كند و به خود آنها دست مي يابد. بدون شك نظريه اي كه ساختارهاي نياكاني را سازنده "ناخودآگاه جمعي" مي داند خود را چنان به سهولت بر تفكر جديد تحميل كرده است كه تو گويي موافق با تبيين تكاملي از غريزه جانوران است. مطابق اين رأي، غريزه اظهار وراثت يك نوع و نيز اظهار انباشتگي تجربيات مشابهي است كه در اعصار ريشه دارد. به ياري همين غريزه تبيين مي كنند كه مثلاً چگونه رمه گوسفندان در لحظه اي كه يك بره سايه پرنده شكاري را مي بيند شتابان به دور او جمع مي شوند، و يا اين كه چگونه يك بچه گربه بي هيچ سابقه اي در حين بازي همه حيله هاي شكار را به كار مي گيرد و يا اين كه پرندگان از كجا مي دانند كه چگونه ‌آشيانه هاي خود را بسازند. در واقع، كافي است تا نظري به حيوانات بيندازيم تا ببينيم كه هيچ گونه حالت غيرارادي در غريزه آنها وجود ندارد. پديد آمدن چنين سازوكاري طي روندي كاملاً فزاينده ( و نتيجتاً مبهم و غامض) لااقل بسيار غيرمحتمل است. غريزه وجه غيرانعكاسي عاقله است، كه به "صورت" ( و يا تعين كيفي) نوعي متعين مي گردد و نه به رشته اي از انعكاس هاي غيرارادي. اين صورت، بسان صافي اي است كه از درون آن عاقله كلي(39) ظهور يافته است. همچنين نبايد از اين نكته غافل شد كه صورت لطيف يك موجود به طرز غيرقابل قياسي پيچيده تر از صورت جسماني آن است. اين معني در خصوص انسان نيز صادق است و صورت لطيف نوع او به عاقله اش هم تعين مي بخشد. با اين حال، اين صورت دربردارنده قوه مفكره(40) است كه نوعي يگانه سازي افراد بشر را ممكن مي سازد كه در ميان جانوران ديگر وجود ندارد. فقط انسان مي تواند خود را عينيت بخشد. انسان مي تواند بگويد:« من اين يا آن هستم». فقط او است كه صاحب اين قوه دودم است. انسان، به واسطه موقعيت مركزي خود در جهان هستي،مي تواند هنجار ويژه خويش را تعالي بخشد؛ همچنين مي تواند به آن خيانت ورزد و آن را تنزل دهد؛ « فساد بهترين، بدترين فساد است»(41). حيوان عادي نسبت به صورت و طبيعت نوع خويش وفادار باقي مي ماند؛ اگر عاقله او فكورانه و عينيت بخش نيست، مع الوصف به طور وجودي، خودانگيخته است؛ عاقله او مطمئناً صورتي از عاقله كلي است، حتي اگر آنان كه، از روي تعصب يا جهل، عاقله را منحصراً با تفكر بحثي يكي مي انگارند، اين نكته را تصديق نكنند. و اما نظريه يونگ مبني بر اين كه برخي رؤياها، كه آنها را برحسب خاطرات شخصي نمي توان توضيح داد و به نظر مي رسد كه از يك گنجينه ناخودآگاه مشترك ميان همه افراد بشر برخاسته باشد، حاوي مضامين و صورت هايي است كه در اساطير و رموز سنتي هم يافت مي شود، اصولاً امري است ممكن؛ اما نه اين كه در نفسْ انباري وجود داشته باشد از نوع هايي كه از نياكان دوردست به ميراث رسيده است و شاهدي باشد بر نوعي بينش ابتدايي از عالم، بلكه بدين سبب كه رمزهاي حقيقي از آنجا كه بيان گر حقايق غير زمانمندند همواره " فعال" هستند. در واقع، تحت شرايط خاص، نفس قادر است بسان آيينه، به شيوه اي كاملاً منفعل و تخيلي، حقايق كلي مندرج در عقل كلي را منعكس سازد. با اين حال، "الهاماتي" از اين دست بسيار نادر است؛ اين الهامات به اوضاع و احوالي بستگي دارد كه، به تعبيري، مقدّر است، همچنان كه در مورد رؤياهايي كه ناقل حقايق هستند و يا از رويدادهاي آينده خبر مي دهد، و قبل از اين به آنها اشاره گرديد، چنين است. علاوه بر اين، رؤياهاي رمزي در لباس هر "قالب" سنتي ظاهر نمي شود، بلكه زبان صوري آنها را معمولاً سنت و يا ديني كه فرد حقيقتاً و يا عملاً به آن وابسته است تعيين مي كند، زيرا در اين حوزه هيچ چيز گزافي وجود ندارد. حال آن كه اگر نمونه هاي رؤياهاي فرضاً رمزي اي كه يونگ و ديگر روان شناسان مكتب او نقل كرده اند بررسي گردد، آشكار مي شود كه در اغلب موارد بحث بر سر يك رمزگرايي دروغين است، از آن نوع كه در حلقه هاي شبه معنوي رايج است. نفس نه تنها آيينه اي مقدس است، بلكه اغلب اوقات آيينه اي جادويي نيز هست كه شخصي را كه خود را در آن مي نگرد مي فريبد. يونگ محتملاً بر اين امر وقوف داشته است، زيرا او خود از حيله هاي " نفس مادينه(42)" سخن به ميان مي آورد، و با اين اصطلاح جنبه زنانه نفس را نشان مي دهد؛ و چنان كه در خاطراتش توصيف شده است(43)، برخي از تجربيات شخصي وي بايد به او گوشزد كرده باشد كه كاوش گر اعماق ناخودآگاه روان، نه تنها در معرض اغواگري هاي نفس خودمدار، بلكه در معرض تأثيرات رواني ناشي از ديگر جاها، از جانب موجودات و هوياتي ناشناخته، نيز هست، خصوصاً وقتي كه شيوه هاي تحليل به كار رفته محصول خواب مصنوعي و يا اتخاذ واسطه(44) باشد. برخي از طرح هايي كه بيماران يونگ كشيده اند و او سعي دارد آنها را به جاي "ماندالا(45)" هاي اصيل قالب كند، در همين زمينه مي گنجد.(46) گذشته از همه اينها، نوعي رمزگرايي وجود دارد كه ماهيتي بسيار عام دارد و در خود زبان نهفته است، چنان كه مثلاً حقيقت را با روشنايي و گمراهي را با تاريكي، يا پيشرفت را با نوعي عروج و يا مخاطره اخلاقي را با چاه ويل مقايسه مي كنند، يا وفاداري را با سگ و يا حيله گري را با روباه نشان مي دهند. حال براي تبيين وقوع رمزگرايي مشابهي در رؤياها، كه در آن زبانْ طبيعتاً استعاري است و نه استدلالي، هيچ لزومي ندارد كه به "ناخودآگاه جمعي" رجوع كنيم، كافي است توجه داشته باشيم كه تفكر مبتني بر عقل جزوي همه تفكر نيست و اين كه آگاهي در حالت بيداريْ همه قلمرو فعاليت ذهني را دربرنمي گيرد. اگر زبان استعاري رؤياها استدلالي نيست، اين امر لزوماً آن را نامعقول نمي سازد و چنان كه يونگ به درستي توجه يافته است، ممكن است خواب بيننده اي در رؤياهاي خود هشيارتر از حالت بيداري باشد. حتي به نظر مي رسد كه اين اختلاف سطح ميان اين دو حالت در ميان مردمان عصر ما نسبتاً فراوان باشد، بي شك بدين سبب كه چارچوبي كه زندگي جديد بر ما تحميل مي كند خصوصاً نابخردانه است و نمي تواند به طريقي به هنجار حامل مضامين اساسي زندگي بشر باشد. واضح است كه اين موضوع با رؤياهاي كاملاً رمزي و يا قدسي ارتباطي ندارد، خواه اين رؤياها خودانگيخته باشد و خواه از طريق مناسك برانگيخته باشد؛ در اينجا نمونه سرخ پوستان آمريكاي شمالي را مدّنظر داريم، كه كل سنت و نيز محيط زنده و پرنشاط آنها راه را براي نوعي پيشگويي رؤيابينانه هموار مي سازد. براي اين كه هيچ جنبه اي از اين بحث را فرونگذاشته باشيم، بايد اضافه كنيم كه هر اجتماعي كه به صورت سنتي و نيز به چارچوب قدسي زندگي خود بي وفايي پيشه كند، شاهد اضمحلال و يا نوعي موميايي سازي رمزهايي خواهد بود كه قبلاً پذيراي آنها بوده است، و اين روند در حيات رواني هر فرد متعلق به آن اجتماع كه سهمي از آن بي وفايي داشته باشد منعكس خواهد شد. براي هر حقيقتي يك نشان صوري متناظر هست و هر صورت معنوي يك سايه رواني را منعكس مي سازد؛ وقتي اين سايه ها تنها چيزي باشد كه باقي مانده است، لاجرم خصلت اشباح نياكاني را، كه همواره در مادون آگاهي ظاهر مي گردد، به خود مي گيرند. زيان بارترين خطاهاي روان شناختي فروكاستن معناي رمزگرايي به اين قبيل اشباح است. و اما در باب تعريف " ناخودآگاه" هرگز نمي بايد از ياد برد كه اين تعريف كاملاً نسبي و موقتي است. آگاهي همچون نور قابليت تدرّج دارد و همچون نور در تماس با واسطه هايي كه با آن رو به رو مي شود منكسر مي گردد. خودي مقيد صورت آگاهي فردي است و نه سرچشمه تابناك آن. سرچشمه خودي مقيد و سرچشمه قوه عاقله يكي است. آگاهي در سرشت كلي خود، به اعتباري جنبه اي وجودي از عقل كلي است، و اين بدان معنا است كه اساساً هيچ چيز بيرون از عقل كلي واقع نشده است.(47)اما از گفته هاي روان شناسان چنين برمي آيد كه "ناخودآگاه "موردنظر آنان، صرفاً هر آن چيزي در نفس است كه خارج از آگاهي معمولي واقع شده باشد(يعني آگاهي متعلق به "من " تجربي كه به عالم جسماني معطوف است)، به عبارت ديگر، اين "ناخودآگاه" را بر ساخته اند تا هم نابساماني اسفل و هم نشئات اعلي را دربرگيرد. حالت اخير ( كه هندوان آن را با بركت خواب عميق، يعني نشئه پَرجنَه، مقايسه مي كنند)(48) از سرچشمه تابناك روح كلي ساطع مي شود؛ بنابراين، تعريف "ناخودآگاه" به هيچ وجه با حالت ويژه و معيني از نفس مطابق نمي افتد. بسياري از خطاهاي "روان شناسي اعماق"، كه يونگ يكي از پيش كسوتان عمده آن محسوب مي شود، ناشي از اين واقعيت است كه با "ناخودآگاه" چنان رفتار مي كند كه تو گويي يك هويت مشخص است. اغلب شنيده مي شود كه مي گويند روان شناسي يونگ «واقعيت خودمختار نفس را از نو به رسميت شناخته است». در حقيقت، مطابق چشم انداز ذاتي اين نوع روان شناسي، نفس نه مستقل از بدن است و نه فناناپذير، بلكه صرفاً نوعي تقدير نامعقول است كه در بيرون از هر مرتبه كيهاني قابل ادراك واقع گرديده است. اگر رفتار اخلاقي و دماغي را مجموعه اي از "تيپ هاي" نياكاني، از انباني كاملاً ناخودآگاه و دور از دسترس عاقله، در پشت صحنه تعيّن مي بخشيدند، آن گاه بشر ميان دو واقعيت متخالف و متباعد، يعني ميان واقعيت اشيا و واقعيت نفس، معلق و بلاتكليف باقي مي ماند. براي كل روان شناسي جديد، نقطه تابناك نفس و يا قله وجودي آن، خودآگاهي " من" است، كه آن نيز فقط تا زماني هست كه بتواند خود را از تاريكي "ناخودآگاه" برهاند. اما، بر طبق نظر يونگ، اين تاريكي دربردارنده ريشه هاي حيات بخش فرديت است؛ پس مي بايست "ناخودآگاه جمعي" از نوعي غريزه نظارتي برخوردار باشد، نوعي خردمندي خواب گردانه، كه بدون شك ماهيت زيستي دارد؛ بنابراين واقعيت، رهايي آگاهانه خودي مقيد ممكن است به ريشه كن شدن يك امر حياتي منتهي شود. به زعم يونگ، حالت ايده آل توازن ميان دو قطب خودآگاه و ناخودآگاه است؛ توازني كه تنها به مدد يك اصطلاح ثالث، نوعي مركز تبلور، مي تواند تحقق پيدا كند، و او به اقتباس از تعاليم هندو، آن را "خودي" مي نامند. در اين باره وي خود مي نويسد: با احساس خودي به عنوان هويتي نامعقول و تعريف ناپذير كه "من" نه در مقابل آن و نه فرودست آن است، بلكه به آن متصل است و به دور آن حركت مي كند، همچنان كه زمين به دور خورشيد مي گردد، مقصود از فرديت حاصل مي شود. واژه "احساس" را به منظور بيان خصلت تجربي ارتباط ميان "من" و خودي به كار مي برم. در اين ارتباط هيچ چيز قابل ادراكي وجود ندارد، زيرا درباره محتويات خودي هيچ خبري نمي توان داد. "من" تنها محتواي خودي است كه مي شناسيم. "منِ" فرديت يافته، خود را مُدرَك يك مُدرِك ناشناخته و برتر از خويش احساس مي كند. به نظرم چنين مي آيد كه مشاهده روان شناسانه در اينجا به حد نهايي خود مي رسد، زيرا ايده خودي، في نفسه يك اصل موضوع متعالي است، كه از نظر روان شناختي بي ترديد آن را موجه مي توان دانست، اما از نظر علمي آن را نمي توان اثبات كرد. اين مرحله وراي علم، لازمه بي قيد و شرط تحول روان شناسانه اي است كه در اينجا توصيف شد، زيرا بدون اصل موضوع مذكور قادر نخواهم بود روندهاي رواني اي را كه از طريق تجربه مشاهده شده است آن گونه كه بايد و شايد صورت بندي كنم. به همين سبب، ايده خودي حداقل ارزش فرضيه اي نظير نظريات راجع به ساختار اتم را دارد. و اگر درست باشد كه ما در اين جا نيز زندانيان يك صورت ذهني هستيم، به هر حال آن صورت يك صورت ذهني بسيار زنده است، كه تفسير آن فراتر از توانايي هاي من است. شك ندارم كه بحث بر سر يك صورت ذهني است، اما صورت ذهني اي كه محتواي خود ما است.(49) علي رغم استفاده از واژگاني بسيار وابسته به علم گرايي رايج، باز اين وسوسه وجود دارد كه اعتباري تامّ و تمام براي پيش آگاهي هاي بيان شده در اين عبارات بتوان قائل شد و در آن رويكردي نسبت به تعاليم مابعدالطبيعي سنتي ديد، فقط اگر يونگ، در عبارات بعدي، مفهوم خودي را اين دفعه با تلقي آن، نه به عنوان يك اصل متعالي، بلكه به مثابه پيامد يك روند روان شناختي نسبي نمي كرد: خودي را مي بايد با توجه به تضاد ميان درون و برون به عنوان نوعي جبران تعريف كرد. چنين تعريفي را به خوبي به خودي مي توان اطلاق كرد، مادام كه خودي خصلت يك نتيجه را دارا باشد، يعني هدفي باشد براي رسيدن، امري كه فقط اندك اندك حاصل مي شود و تجربه آن مشقت بسيار خواهد داشت. از اين رو، خودي هدف زندگي نيز هست، زيرا كامل ترين جلوه تركيب مقدري است كه ما آن را "فرد"مي ناميم، هم در حالت منفرد انسان و هم در حالت يك گروه كلي، آن جا كه يكي با نظر به يك صورت ذهني كامل، مكمل ديگري است.(50) حوزه هايي وجود دارد كه در آنها ذوق آزمايي نابخشودني است. يونگ به توازني كه ميان ناخودآگاه و خودآگاه، و يا در "شخصيت"تجربي، ميان پاره اي از نيروها و انگيزه هاي خاص منبعث از ناخودآگاه حاصل شده است، به طرز تعارض آميزي برچسب"تفرّد"، مي زند و بدين ترتيب اصطلاحي را به كار مي برد كه به طور سنتي نه براي برخي روندهاي روان شناختي و غير آن، بلكه براي تمايز افراد از انواعي كه از آن سرچشمه گرفته اند وضع شده است.(51) اما برداشت يونگ از اين اصطلاح، نوعي بيان قطعي و مسلم از فرديتي است كه غايت في نفسه انگاشته شده است. از چنين منظري، مفهوم "خودي" به وضوح همه معاني مابعدالطبيعي خود را از دست مي دهد، اما اين تنها مفهوم سنتي نيست كه يونگ به تصرف خود درآورده تا آن را به مرتبه اي كاملاً روان شناختي و حتي درمانگاهي تنزل دهد؛ بدين گونه روان كاوي را، كه دقيقاً به منظور ارتقاء بخشيدن به اين "فرديت" به كار مي گيرد، با نوعي رازآموزي به معناي قدسي و راستين كلمه مقايسه مي كند، و حتي مدعي مي شود كه روان كاوي نمايان گر « تنها نوع رازآموزي است كه در عصر جديد هنوز معتبر است!»(52) و از اين جا رشته كاملي از همانندسازي هاي غلط و تعدّي به قلمروي كه روان شناسي را در آن هيچ گونه صلاحيتي نيست، برخاسته است.(53) در اين جا بحث بر سر غفلت هاي سهوي برخي جويندگان منزوي نيست، چرا كه يونگ خود محتاطانه از هرگونه تماس با نمايندگان سنت هاي زنده اجتناب مي ورزيد. براي مثال، در سفر خود به هند او هرگز نخواست كه شري رامَنَه مهاريشي(54) را (‌به بهانه يك انگيزه بي معني و گستاخانه)(55)ببيند؛ بي شك به اين دليل كه به طور غريزي و "ناخودآگاه" ( كه بيان آن كاملاً در اين مقام مناسب است) از تماس با حقيقتي كه ممكن بود نظرياتش را دروغ از آب درآورد، بيم داشت. براي او مابعدالطبيعه چيزي نبود به جز نظريه پردازي در خلاء و يا، به بيان دقيق تر، نوعي تلاش وهمي روان براي رسيدن به وراي خويش، كه آن را به رفتار احمقانه آدمي مي توان تشبيه كرد كه مي كوشد با گرفتن موهايش خود را از مرداب بيرون بكشد. اين تصور نمونه بارز روان شناسي گري جديد است، و به همين سبب است كه ما متذكر آن شديم. در باب آن استدلال باطل كه مابعدالطبيعه را تنها محصولي از روان مي پندارد، بي درنگ مي توان اشكال كرد كه اين داوري خود نيز محصول مشابهي است از روان. انسان با حقيقت زندگي مي كند؛ پذيرفتن هر حقيقتي، ولو نسبي باشد، پذيرفتن اين اصل است كه«عقل با شيء مطابقت دارد»(56). صرف گفتن اين كه « اين، آن است » خود به خود تصديق اصل مطابقت و در نتيجه تصديق حضور مطلق در نسبي است. شكي نيست كه يونگ در برخي چارچوب هاي به شدت مادي علم جديد رخنه ايجاد كرده است، اما اين كار سودي به حال كسي ندارد، لااقل به حال آن كه بخواهد بدان دل خوش دارد، زيرا تأثيراتي كه از اين رخنه ها مي گذرد، از فعاليت هاي نفساني اسفل ناشي مي شود و نه از روح اعظم، كه تنها او حق است و تنها او نجات بخش ما مي تواند بود. - - - پي‌نوشت‌ها: 1.C.G.Jung,Psychology and Religion(New Haven,Yale,1938),p.62 2.بنابر اساطير يوناني، پرومتئوس (Prometheus) از جمله تيتان ها بود و بنيان گذار تمدن محسوب مي شود. وي از اينكه خدايان المپ نوع بشر را به فراموشي سپرده بودند اندوهناك بود و بنابراين آتش را از آسمان ربود و آن را با صنايع و هنرهاي مختلف به انسان بخشيد. زئوس، او را در كوه قفقاز زنداني ساخت و در آنجا عقابي روزها جگر او را مي خورد و شب ها جگرش از نو مي روييد تا اينكه به دست هركول نجات يافت. مطابق اين روايت اساطيري، پرومتئوس نماد عصيان عليه خدايان است در حمايت از بشر.بنابراين، پرومته ايسم يعني عصيان در مقابل لاهوت و مقدّرات آسماني و اصالت دادن به تمدن دنيوي و ناسوتي؛ پرومته ايسم در واقع بيانگر روحيه و اوضاع بشر متجدد است كه با دائرمدار دانستن خود در عالم هستي، هيچ مرجعيتي را بالاتر و عالي تر از خود قبول ندارد.(مترجم) 3.يونگ خود مي گويد:« من از ديدن اين كه روان شناسي و فلسفه با يكديگر ديدارهاي متبادل دارند در شگفت نمي شوم، مگر نه اينست كه فعل انديشيدن، يعني بنياد كل فلسفه، به معناي دقيق كلمه، نوعي فعاليت رواني است كه به طور مستقيم با روان شناسي مرتبط است؟ آيا روان شناس نمي بايست نفس را در همه گستره آن، كه شامل فلسفه، الهيات و امور بي شمار ديگر است، دربرگيرد؟ در رويارويي با همه اديان متعدد و متنوعي كه وجود دارد، داده هاي ثابت نفس انساني، به مثابه نمونه هاي اعلي، كه ممكن است حقيقت يا خطا باشد، سر برمي آورد. (C.G.Jung,L`Homme a la Dé couvertede son Ame[paris,1962],p.238) آنچه يونگ اظهار مي دارد به جانشيني روان شناسي به جاي حقيقت خواهد انجاميد؛ از اين نكته كاملاً غفلت شده است كه هيچ داده ثابتي، خارج از آنچه خود ذاتاً ثابت است، يعني خارج از عقل كلي، وجود ندارد. به هر تقدير، اگر "فعل انديشيدن" به جز نوعي "فعاليت رواني" نيست، پس به چه حقي روان شناسي خود را به مثابه "نمونه اعلي"مطرح مي سازد، چه روان شناسي خود نيز يك " فعاليت رواني" در عرض ساير فعاليت هاي رواني است! 4.Intellect 5.reason 6.rationality 7.اشاره مؤلف به رونق روان كاوي خصوصاً در كشورهايي است كه مذهب پروتستان دارند. آيين اعتراف يا اقرارنيوشي، از آيين هاي متعلق به كليساي كاتوليك رومي است و پروتستان ها علي الظاهر به آن معتقد و مقيد نيستند.(مترجم) 8.صفت فرويدي را بدين سبب استعمال كرديم تا روشن شود كه آنچه در اين جا محل بحث ما است، واقعاً شيوه فرويدي است، زيرا در روزگار ما صورت هايي از روان كاوي وجود دارد كه خنثي و كم زيان تر از آن است؛ واقعيتي كه، از ديدگاه ما، به هيچ وجه انها را موجه نمي سازد. 9.رنه گنون متذكر شده است كه اين اصل كه بر طبق آن هر روان كاو قبل از آن كه مجاز باشد تا ديگران را روان كاوي كند نيازمند است كه خود را روان كاوي كند، در مورد تشخيص اين كه در اين صف چه كسي بايد مقدم باشد مشكلات پردردسري پديد آورده است.(نويسنده) رك: رنه گنون، سيطره كميت و علائم اخرزمان، "مضارّ روانكاوي"، صص 271-272.(مترجم) 10.حكما و اطباء يونان باستان مبناي تعادل مزاج انسان را تركيب متعادل اخلاط اربعه، يعني دَم و صفرا و سودا و بلغم، مي دانستند و معتقد بودند كه اينها اساس تركيبات مزاجي بدن است و بايد متعادل باشند تا مزاج سالم باشد و چنانچه يكي از آنها غالب شد و يا ديگري ضعيف گرديد، تعادل مزاج به هم خواهد خورد. اين اصل تا قبل از دوران جديد از اصول مسلم طب به شمار مي رفت(سيد جعفر سجادي، فرهنگ معارف اسلامي، تهران، انتشارات كومش، چاپ چهارم، 1379، ج1، ص 110)(مترجم) 11.در اينجا معمولاً دور باطلي پيش مي آيد، بدين معني كه عدم تعادل رواني باعث نوعي رخوت جسماني مي شود، كه آن نيز به نوبه خود عدم تعادل رواني را وخيم تر مي سازد. 12.به نظر مي رسد كه امروزه موارد پريزدگي(diabalical possession)از قبيل آنهايي كه دعوت به كاربرد مناسك پريسايي (exorcism) در آنها آشكارا ضرورت دارد، نادرتر شده است، دليل آن هم بي شك اين است كه ديگر موانع و حدود سنتي تأثيرات شيطاني را "مهار" نمي كند و اين تأثيرات تقريباً در همه جا به اَشكال "رقيق شده" جولان مي دهند. 13.از باب مثال، خواهند گفت كه منطق صرفاً نمودي از ساختار فيزيولوژيكي مغز ما است، غافل از اين كه، اگر چنين باشد، اين گفته نيز خود نمودي از همان تقدير فيزيولوژيكي خواهد بود. 14.هيچ كوششي بيهوده تر از تبيين ادراك عالم مادي از راه اصطلاحات مادي نيست. 15.universal soul 16.total soul 17.تلميحي است به سخن ويرژيل در تكاب انه ايد با اين عبارت: Flectere si nequeo superos,Acheronta movebo(Virgil,Aeneid,VII,p.312) اگر براي من ناشدني است كه دل خدايان اسمان را نرم گردانم و با خود همراه و هم راي سازم، آشرون[ نام رودي در دوزخ] را برخواهم انگيخت» ( به نقل از: ويرژيل، انه ايد، ترجمه ميرجلال الدين كزازي، تهران: نشر مركز، چاپ پنجم، 1384، ص 132)؛ اين عبارت را فرويد در مطلع كتاب خود، تعبير رؤيا آورده است.(نويسنده) رنه گنون آوردن اين عبارت در آغاز كتاب فرويد را بسيار پرمعني يافته است. زيرا به اعتقاد او همّ روان شناسي جديد، كه فرويد بي گمان از پيشگامان آن به شمار مي رود، به "مادون شعور" معطوف است و نه به "مافوق شعور" و اين امر بي ترديد مبيّن گسترشي است رو به سوي پايين، يعني به سمت جنبه اي از امور كه در وجود بشر و نيز در محيط كيهاني، با شكاف هايي كه از خلال آنها نحس ترين تأثيرات عالم لطيف و حتي تأثيراتي حقيقتاً و مطلقاً دوزخي نفوذ مي كند، مطابقت دارد( رنه گنون، سيطره كميت، ص 264).(مترجم) 18.Hans Jacob,Western Psychology and Hindu Sâdhana(London,Allen & Unwin,1961) مؤلف اين اثر يكي از شاگردان سابق يونگ است كه بعدها تعليم و روش( بي اندازه باعظمت تر) سادهَنه هندويي را كشف كرد و به ياري آن توانست روان شناسي غربي را به طور منصفانه نقادي كند. 19.guna 20.در اينجا لازمست مطالبي را در باب جهان شناسي هندويي، چنان كه در مكتب سانكهَيَه دارشَنَه آمده است، يادآور شويم، بنابر معتقدات آيين هندو، اصل هستي كه يگانه مي باشد در موقع ظهور از ثنويتي برخوردار است كه بدون آن ظهور امكان پذير نيست. اين ثنويت پوروشَه- پركريتي(Purusha-parkriti) ناميده مي شود. اين دو قطب را مي توان به ترتيب قطب فاعل و قطب منفعل و يا اصل مذكر و اصل مؤنث آفرينش دانست. اما پركريتي خود حامل صفات سه گانه است، به نوشته رنه گنون: ...پركريتي در عين حال كه لزوماً در بي تمايزي خود واحد است، در خويش سه گانه اي را جاي داده است كه اين سه گانه، آن گاه كه تحت اثر "سازمان بخشي"پوروشه به فعليت مي رسد، باعث تكثّر تعينات مي شود. درواقع، پركريتي داراي سه گونه و يا سه كيفيت سازنده است كه در حالت يكساني اوليه در تعادل كامل به سر مي برند؛ با اين حال، هرگونه ظهور و يا دگرگوني جوهر، نمايان گر گسستي در اين تعادل خواهد بود و موجودات در نشئات مختلف ظهور خود به درجات مختلف، و يا به تعبيري در نسبت هاي متغير نامحدود، از اين سه گونشه بهره مندند. بنابراين، گونه ها، نه نشئات، بلكه شرايط وجود كل مي باشند، كه همه موجودات ظهور يافته تابع آن هستند و بايست بين آنها و شرايط خاصي كه فلان طور و يا نحوه ظهور را تعيّن مي بخشد به دقت فرق گذاشت. اين سه گونَه عبارتند از سَتوَه (sattva) منطبق با ذات هستي، سَت(Sat) كه همان نور فهم شدني يا معرفت است و نمايان گر نوعي گرايش صعودي است؛ و رَجَس(rajas)، يا قطب عَرْضي، كه بر طبق آن موجود خود را در يك نشئه خاص و به تعبيري در يك مرتبه معين وجود مي گستراند؛ و دست آخر تَمَس ( tamas) يا تاريكي، كه با جهل يكي دانسته مي شود و نمايان گر نوعي گرايش نزولي است. Rene Gue non,Man and his Becoming According to Vedanta,pp.51-52(مترجم) 21.منظور بوركهارت از "مجانين حق" افرادي است نظير آناني كه در اصطلاح متصوفه "مجذوبان مطلق"، "عقلاي مجانين" و يا بهاليل( بهلول صفتان) ناميده مي شوند. اين گروه از صوفيان، به سبب مجاهدات و رياضات شاق و يا به سبب وضع اجتماعي محيط، حالتي شبيه ديوانگان پيدا مي كرده اند و اغلب آنان از مشايخ عظام و بزرگان طايفه بوده اند؛ نظير وهيب بن عمرو كوفي مشهور به بهلول( متوفاي 192ق) و لقمان سرخسي و معشوق طوسي از معاصرين ابوسعيد ابوالخير. بنا به نوشته لاهيجي، شارح گلشن راز، "مجذوب مطلق" كسي است كه بعد از فنا، بالكل مسلوب العقل شود و در آن حالت سكر و بي خودي بماند:« و اين طايفه را مجذوب مطلق نامند و ايشان معاف و ترخان حق اند و قلم تكليف بر ايشان نيست، چه تكليف بر عقل است و ايشان مجانين حق اند و انكار اين جماعت نمي توان نمود و اقتدا بر ايشان هم نمي شايد كرد»(شمس الدين محمد لاهيجي، مفاتيح الاعجاز في شرح گلشن راز، تصحيح محمدرضا برزگر خالقي و عفت كرباسي، تهران، انتشارات زوار، چاپ اول، 1371، ص 241). (مترجم) 22.بنابر روايات اسلامي، تخت شيطان ميان زمين و آسمان است، اين آموزه به وساوسي اشاره دارد كه كساني كه راه "طولي" را مي پيمايند با آن مواجه هستند.(نويسنده) گويا مؤلف به خبري اشاره دارد كه از ابن عباس نقل شده است و طبري به صورت هاي مختلف آن را در كتاب تاريخ خود ذكر كرده است؛ صورتي از اين خبر كه با گفته بوركهارت تطابق دارد اينست:«... از ابن عباس روايت كرده اند كه قبيله اي از فرشتگان جن بودند و ابليس از ايشان بود و مابين آسمان و زمين قلمرو او بود»(محمد بن جرير طبري، تاريخ طبري يا تاريخ الرسل و الملوك، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، اساطير، چاپ دوم، 1362، ج1، ص 51).(مترجم) 23.اگر برخي از بزرگانْ عالم لطيف را با قوه خيال مقايسه كرده اند، درواقع كنش قوه خيال را مدّنظر داشته اند و نه تصاويري را كه قوه خيال پديد مي آورد. 24.ego 25.روان شناسي تجربي ديگر جرأت انكار اين پديده را به خود نمي دهد. 26.L`Homme à la Dé couvertede son Ame,p.205 27.روان شناسي معاصر، به عنوان يك شيوه كلي، بررسي موارد آسيب شناختي را محل توجه قرار مي دهد و صرفاً از اين نظرگاه درمان گاهي به نفس مي نگرد. 28.C.G.Jung,The Secret of the Golden Flower(NewYork,1931),Introduction 29.همان جا. 30.همان جا. 31.prototypes 32.همان جا. 33.L`Homme à la Dé couvertede son Ame,p.311 34.C.G.Jung,Two Essays on Analytical Psychology (Pantheon,New York,1966),p.234 35. درباره نقاب مقدس و معناي رمزي آن رك: Titus Burckhardt,The Mirror of The Intellect,Trans,william Stoddart,(Suny Press,NewYork,1987),chap,14,"The Sacred Mask" 36.hypertrophy 37.discursive thought 38.intellectual intuition 39.universal intelligence 40.reflective faculty 41.corruptio optimi pessima 42.anima، در اصل به معناي نسيم، حيات، نَفَس و نيز نَفْس است. در نوشته هاي يونگ اين اصطلاح به دو معناي متفاوت به كار رفته است. در نوشته هاي اوليه وي، "آنيما" به معناي هستي دروني شخص است، يعني آن جنبه اي از روان شخص كه در ارتباط نزديك با ناخودآگاه او است. در اين معني او "آنيما" را در مقابل " پرسونا"(persona، به معناي شخص در تئاتر كلاسيك رومي) استعمال مي كند("پرسونا" نقابي بود كه هنرپيشه براي بيان نقش مورد نظر به صورت مي زد). "پرسونا" از نظر او نقش يا حالتي است كه شخص در زندگي به سبب اجبارهاي جامعه به خود مي گيرد و لزوماً ناشي از سطوح ژرف رواني نيست. در نوشته هاي متأخر يونگ، "آنيما" صورت نوعي زنانه است كه از آنيموس (animus)، صورت نوعي مردانه، متمايز مي باشد. به زعم يونگ اين هر دو جزء در هر دو جنس مؤنث و مذكر وجود دارد(A.S.Reber,Dictionary of Psychology,pp.37,55).(مترجم) 43.خويشتن نگري اي كه يونگ به شيوه پژوهش روان شناسانه تجربه كرده است و از آن در خاطرات خود سخن مي گويد، و همچنين برخي پديدارهاي پيرا روان شناسانه اي كه او به اين شيوه پديد مي آورد، شخص را به حال و هواي صريحاً روحاني مي برد. اين كه او قصد دارد اين پديدارها را به شيوه "علمي" بررسي كند، به هيچ وجه در تأثيري كه انها في الواقع بر نظريه "صور نوعي" او داشته اند تغييري ايجاد نمي كند. 44.mediumship 45.(mandala) لغتي است سنسكريت به معناي هر چيز مدوّر و گرد، و به معناي دايره طلسم شعبده بازان نيز آمده است. ماندالا حلقه اي است كه محيط خاصي را از اطرافش جدا مي كند و اگر تبرك شده باشد، آيين ها و اعياد را تزكيه مي كند. ماندالا در ضمن از نيروهاي نحس جلوگيري مي كند و از اين رو شكل دايره اي آن را در معماري و زيارتگاه ها نيز به كار مي برند. ماندالا داراي اشكال مدوّر است كه بي نهايت شكل را مي تواند دربرگيرد. دايره بر مربعي محيط شده است و مربع به چهار مثلث مساوي تقسيم مي شود. در مركز دايره نام ايزد و يا ورد خاص آن ايزد نقش شده است. ماندالا تمثيلي است از نقطه مركزي اتصال عالم كبير با عالم صغير(‌سودابه فضايلي، فرهنگ غرايب، تهران، نشر افكار، چاپ اول، 1384، ج2، ص 328-239). (مترجم) 46.رك: مقدمه كتاب The Secret of the Golden Flower 47.در اينجا لازمست كه سه گانه ودانتايي سَت- چيت- آنَنْدَه ( وجود- وجدان- وجد) را يادآور شويم.(نويسنده) رنه گنون مي نويسد: معادل اين سه اصطلاح در زبان عربي عبارت است از"معقول-عقل-عاقل" بدين توضيح كه عقل همان چيت(chit) يا آگاهي كلي است، و عاقلْ سَت(sat)يعني مُدرك، و معقول، آننده(ananda) يا مُدرَك، و اين هر سه عبارت از آن "هستي مطلق"(آتما) است كه خود را به خود مي شناسد.(Re neGue non Man and his Becoming According to Vednta,p.107). سيد حسين نصر اين سه گانه را در اسلام معادل صفات الهي"رحمت-حكمت- قدرت" مي داند و مي گويد: صريح ترين معناي مابعدالطبيعي اين سه گانه عبارت است از "وحدت- ذهن- عين" و در بالاترين سطح آن را معادل سه گانه هاي "معرفت-عارف-معروف" و "عشق- عاشق- معشوق" مي توان به كار برد. اين سه گانه در رابطه با دعا و نيايش معناي عملي و معنوي نيز دارد، كه در اين صورت به شكل "ذكر- ذاكر-مذكور" درمي آيد(S.H.Nasr,Knoweledge and the Sacred,Suny Press,NewYork,1989,p.49,Note 1).(مترجم) 48.به اختصار مي گوييم كه در مكتب ودانتَه، مراتب هستي را از اسف به اعلي در چهار مرتبه به شرح زير بيان مي كنند: 1- مرتبه بيداري؛ 2- مرتبه رؤيا؛ 3-مرتبه خواب عميق( كه پَرجنَه (prajna) ناميده مي شود)، و 4-مرتبه توريا(Turiya) كه ذات نامتناهي حق و معادل آتما است،(‌رك: داريوش شايگان، اديان و مكتب هاي فلسفي هند، ج2، ص 831 و نيز Rene Gue non,Man and His Becoming According to Vedanta,p.103).(مترجم) 49.Two Essays on Analytical Psychology,p.240 50.همان جا. 51.بنا به ديدگاه سنتي، افراد يك نوع جملگي از طبيعت واحد، كه در حقيقت همان "نوع"باشد و در هريك از آنها وجود دارد بهره مندند. آنچه سبب مي شود كه اين افراد، با وجود اشتراك در طبيعت، موجوداتي متمايز و به بيان بهتر موجوداتي مجزا از يكديگر باشند، همان چيزي است كه حكماي قرون وسطي آن را "ماتريا" مي ناميدند. به عبارت ديگر، "ماتريا" تعيني است كه به طبيعت خاص افزوده مي شود تا، در داخل نوع، افراد را به صورت مجزا از يكديگر درآورد. به همين جهت حكماي مدرسي، "ماتريا" را مقوّم "اصل تفرّد"( يا تشخص) مي شمردند. البته بايد توجه داشت كه منظور آنان از "ماتريا"، نه "جوهر اول" يا "هيولاي اول"، "بلكه جوهر ثاني" يا " جوهر نسبي" و به تعبيري "كميت"- در تضايف با كيفيت-بود( رنه گنون، سيطره كميّت، ص 50-51). اما با توجه به ملاحظات بوركهارت، آنچه يونگ آن را "تفرّد" مي نامد، نه يك اصل فلسفي، چنان كه در بالا ذكر شد، بلكه نوعي غايت روان شناختي است.(مترجم) 52.رجوع كنيد به: شرح روان شناسانه او بر Tibetan Book of the Dead 53.تفسير روان شناسانه يونگ از كيمياگري در كتاب ذيل از اين جانب صريحاً رد شده است:Alchemy;Science of the Cosmos,Science of the Soul(Element Books Shaftesbury,England,1986). فريتيوف شوان، پس از خواندن فصل حاضر، به من چنين نوشت: « مردم عموماً در مكتب يونگ، در مقايسه با مكتب فرويد، گامي به سوي آشتي با معنويات سنتي مي بينند، اما به هيچ وجه اين گونه نيست. از اين نظرگاه، تنها تفاوتي كه وجود دارد اين است كه در حالي كه فرويد از دشمني آشتي ناپذير خود با دين لاف مي زد، يونگ مدعي همدلي با آن است، حال آن كه او دين را از معنايش تهي مي سازد، بدين صورت كه فعاليت نفسانيت جمعي (collective psychism) و يا به عبارت ديگر، چيزي مادون عقل و از اين رو ضد معنوي را جانشين دين مي كند. در اين كار خطر بزرگي براي معنويات كهن وجود دارد، كه نمايندگان آن، خصوصاً در شرق، تا حد زيادي فاقد حس انتقاد نبت به روحيه تجددگرا هستند، و اين نيز به سبب نوعي عقده "اعاده حيثيت" است؛ همچنين چندان جاي شگفتي نيست، هرچند كه عميقاً نگران كننده است، كه با پژواك هايي از اين دست از ژاپن مواجه شويم كه "تعادل" روان كاوان را با ساتوري (satory) آيين ذن مقايسه مي كنند؛ شكي نيست كه به آساني التباس هاي مشابهي را در هند و ديگر جاها مي توان يافت. به هر تقدير، التباس هاي مورد بحث تا حد زيادي به واسطه استنكاف همگاني مردم از ديدن شيطان و خواندن او به نامْ تقويت شده است، به عبارت ديگر، به واسطه نوعي توافق ضمني آميخته با خوش بيني نسبت به نظم و تساهلي كه درواقع از حقيقت بيزار است و نيز به واسطه همسو شدن اجباري با علم گرايي و سليقه هاي رسمي، و در اين باب از "فرهنگ "نيز نبايد غافل شد، كه همه چيز را مي بلعد و شخص را به هيچ چيز متعهد نمي سازد، مگر به مشاركت در هيچ سويگي آن؛ به اين امور تحقيري را كه به همان اندازه همگاني و شبه رسمي است و نسبت به هر چيزي كه، نه روشنفكرانه، بلكه حقيقتاً عقلاني است ابراز مي شود، و در نتيجه آن را، در اذهان مردم، با اصطلاحاتي نظير جزم انديشي، مدرسي گري، تعصب و پيش داوري ملوث مي كند، نيز بايد افزود. همه اينها دست به دست روان شناسي گري عصر ما پيش مي روند و در مقياس كلان پي آمد آن هستند» (نويسنده). در اينجا لازمست تا برخي از آراء يونگ در باب دين را بررسي كنيم تا علت اقبال نظريات وي از جانب دين داران و خصوصاً سرخوردگان مكتب فرويد براي خوانندگان تا حدي روشن شود. يونگ در آثارش گاه ستايش هاي حيرت انگيزي از دين دارد. اولاً معتقد است كه يك علم روان شناسي جدي نمي تواند دين را ناديده بگيرد: نمي توان انكار كرد كه دين يكي از قديمي ترين و عمومي ترين تظاهرات روح انساني است و بنابراين واضح است كه هرگونه روان شناسي كه سروكارش با ساختمان رواني انسان باشد، لااقل نمي تواند اين حقيقت را ناديده بگيرد كه دين تنها يك پديده اجتماعي و تاريخي نيست، بلكه براي بسياري از افراد بشر حكم يك مسأله مهم شخصي را دارد (روان شناسي و دين، ترجمه فؤاد روحاني، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ دوم، 1382،ص1). در جاي ديگر وي دين را در مقابل علم جديد برمي كشد و نظريه علمي را در پيش اعتقاد ديني بسيار كم ارزش مي بيند: عده اي از مردمْ با استعداد فكري متوسط پاي بند اصول عقلي هستند و پيروي از روش استدلالي را شرط روشنفكري مي دانند. براي اينها يك نظريه علمي كه كار محسوسات را آسان كند وسيله دفاعي مؤثري است، زيرا انسان امروزي به هر چيز كه علامت "علمي"بر آن گذاشته شده باشد ايمان تزلزل ناپذيري دارد... به عقيده من يك نظريه علمي هرقدر هم كه دقيق باشد، از لحاظ حقيقت روان شناسي ارزشش كمتر از ارزش يك اعتقاد مذهبي است، به اين دليل كه نظريه علمي الزاماً انتزاعي و منحصراً يك امر عقلي است و حال آن كه اعتقاد مذهبي يك تماميت غيرعقلي را به وسيله تصوير بيان مي كند... نظريه علمي از جنبه هاي عاطفي تجربه فارغ است و حال آن كه اعتقادات ديني مخصوصاً در اين جنبه ها مؤثر است. يك نظريه علمي به زودي جايش را به نظريه ديگري مي دهد و حال آن كه عقيده ديني طي قرن هاي بي شمار باقي مي ماند... اعتقاد ديني به طرزي كامل تر از نظريه علمي روح انسان را منعكس مي كند، زيرا نظريه علمي تنها معرّف و مبيّن قسمت خودآگاه است و از اين گذشته يك نظريه علمي بيش از اين نمي تواند كاري بكند كه چيزي زنده را به وسيله مفهوم هاي انتزاعي معرفي كند و حال آن كه اعتقاد مذهبي، برعكس، جريان زنده ناخودآگاه را به صورت درام گناه و توبه و قرباني و رستگاري چنان كه بايد بيان مي كند (همان، ص 52-54). در جاي ديگر در تعريف حالات ديني مي نويسد: مي توانيم در تعريف حالات ديني چنين بگوييم كه عبارت از حالتي است كه محتواي آن هرچه باشد، در هر حال داراي عالي ترين ارزش هاست ( همان، ص 71). و باز در جاي ديگر مي آورد: علي رغم آنچه دنيا درباره تجربه ديني فكر مي كند، كسي كه اين تجربه به او دست داده باشد، صاحب گوهر گران بهايي است، يعني صاحب چيزي است كه به زندگي معني مي بخشد، بلكه خود سرچشمه زندگي و زيبايي است و به جهان و به بشريت شكوه تازه اي مي دهد. چنين كسي داراي ايمان و آرامش است. حال بر چه اساس و مبنايي مي توان گفت كه چنين زندگي اي مشروع نيست و يك چنين تجربه اي اعتبار ندارد و يك چنين ايماني جز وهم و خيال نيست؟ آيا براي پي بردن به حقايق ابدي هيچ حقيقتي بهتر از آنچه دستگير و كمك انسان در امر زندگي باشد وجود دارد؟(همان، ص 123). حال اگر اين سخنان يونگ را با مخالفت ها و انكارهاي سرسختانه فرويد با دين مقايسه كنيم، متوجه خواهيم شد كه چرا حرف هاي يونگ اين چنين بسياري از دين داران را مجذوب خود ساخته است. فرويد در كتاب آينده يك پندار با نصب العين قرار دادن اصول عصر روشنگري، دين را از مقوله رؤياها و نمونه اي از " تشفّي آرزوها" مي شمارد و مي نويسد: برخي تعاليم ديني چنان مستبعد و ناسازگار با كليه كشفيات ما درباره واقعيت دنيا است كه بايد از جمله"اوهام" محسوب شود. وقتي به مسائل ديني مي رسيم مي بينيم بي صداقتي و جرمي در عالم انديشه نيست كه مردم مرتكب نشده باشند... تضادي را ملاحظه كنيد كه بين هوش درخشان و پرتلألو يك كودك سالم و فكر ضعيف يك آدم متوسط بزرگ سال وجود دارد. آيا به هيچ وجه مي توان احتمال داد كه... تربيت ديني مسئول اين زوال نسبي نبوده است؟» (S.Freud,Future of an Illusion,pp.54,55,66,84). به عقيده فرويد، « اگر ديانت توانسته بود بخش اعظم نوع بشر را خوشبخت كند و آرامش بخشد و با زندگي آشتي دهد ديگر هيچ كس به خواب هم نمي ديد كه بخواهد وضع موجود را دگرگون سازد، اما در عوض چه مي بينيم؟ دين هزاران سال بر جامعه بشري فرمان رانده و براي اين كه نشان دهد چه از دستش ساخته است فرصت كافي داشته است»، اما آنچه كرده واقعاً بسيار ناچيز بوده است ( همان جا). هرچند اين اظهارات عصبي فرويد، كه لحن پوزيتيويستي آن كاملاً آشكار است، مستقيماً باعث رنجش دين داران مي گردد، اما هواداراي و ستايش يونگ از دين نيز به واقع دردي از آنان دوا نمي كند، چرا كه اولاً يونگ خود را مرد علم و پيرو مذهب اصالت تجربه مي داند ( روان شناسي و دين، ص 1) و بنابراين برخورد او با دين و تجارب ديني هم از اين ديدگاه است، يعني دين را از ديدگاه تجربي مطالعه مي كند. او خود مي نويسد: روان شناس اگر بخواهد از روش علمي پيروي كند، نبايد به دعوي هريك از اديان داير بر اين كه حقيقت منحصراً و الي الابد همان است كه آن دين درك كرده است توجه كند. بلكه بايد توجه خود را به جنبه انساني مسأله دين معطوف سازد، زيرا موضوع تحقيق او تجربه ديني اصلي است، صرف نظر از اين كه اديان مختلف تجربه موردنظر را به چه صورت درآورده باشند ( همان، ص 7). و منظور او از اين سخنان اين است كه او دين را نه از دريچه چشم دين داران و سخن گويان اصلي دين ( كه ريشه آن را در مابعدالطبيعه مي دانند)، بلكه از مجراي روش هاي علمي جديد، كه به گفته او جنبه انساني و بشري دارد و به عبارت روشن تر معطوف به عالم محسوسات و تجربه حسي است، مي بيند. ثانياً يونگ خود معترف است كه با اين شيوه نگرش در پي اثبات هيچ حقيقت مابعدالطبيعي نيست، بلكه فقط قصد آن دارد كه كاركرد روان را نشان دهد: شايد لازم باشد اين نكته را تأكيد كنم كه ما به وسيله اين اظهارات هيچ حقيقت فوق طبيعي را اثبات نمي كنيم، بلكه منظور فقط توجه دادن به اين امر است كه روان به اين صورت عمل مي كند (همان، ص 122). و كمي بعد در ادامه همين مطلب مي نويسد: و اين نكته را بايستي با كمال فروتني تصديق كنيم كه درك تجربه ديني خارج از قلمرو كليسا صورت مي گيرد و كيفيتي است ذهني كه در معرض اشتباهات بي نهايت است. راست است كه در زمان ما تجربه روحاني عبارت از مواجهه وجدان بشري است با عالم حقايق نامعلوم و وصف ناپذير، اما بنابر دلايل كافي ظاهر امر اين است كه حتي در مورد حقايق لايتناهي هم قوانين رواني كارگرند(همان، ص 124). درواقع اين اظهار يونگ كه« درك تجربه ديني كيفيتي ذهني است كه در معرض اشتباهات بي نهايت است» حكم تير خلاصي را دارد كه او به دين و نهايتاً امر قدسي مي زند، چرا كه در اين صورت دين عينيت خود را از دست مي دهد و همچون هر پديده رواني ديگري، ذهني و نتيجتاً نسبي مي شود، يعني همان شالوده اي كه روان شناسي جديد و خصوصاً روان شناسي مكتب يونگ بر آن مبتني است. البته در اينجا بايد اين نكته را اضافه كنيم كه چيز ديگري كه دين را در نظر يونگ با ارزش جلوه مي داد، كاربرد آن در ايجاد آرامش و روحيه سالم در انسان ها بود، چنان كه او هميشه به بيماران خود توصيه مي كرد كه از نظر بهداشت رواني به دنبال دين بروند و اگر دين دارند به همان اعتقادات خود رجوع كنند (Modern Man in Search of a Soul,p.129) اما ناگفته پيداست كه براي دين داران و پارسايان راستين، چنين برداشت ابزارگرايانه اي از دين تا چه اندازه مي تواند قابل قبول باشد.(مترجم) 54.Sri Râmana Mahârishi 55.رجوع كنيد به: مقدمه كتاب هنريش زيمر(Henrich Zimmer) درباره شري رامَنَه مَهاريشي. 56.intellectus adequatio rei منبع مقاله : بوركهارت، تيتوس، (1389)، جهان شناسي سنتي و علم جديد، ترجمه ي سيدحسن آذركار، تهران، حكمت، چاپ اول     ]]> روانشناسی عمومی Tue, 03 Feb 2015 13:25:47 GMT http://migna.ir/vdchwvni.23nw6dftt2.html زمان مراجعه به روانشناس است http://migna.ir/vdccoxqi.2bqo18laa2.html حتی این عدم شناخت بین طبقه تحصیلکرده و ممتاز جامعه هم مشاهده می شود که نمونه آن را در فیلم های سینمایی و سریال های تلویزیونی هم زیاد می توان دید. تفاوت این 2 رشته از دکتر حسین ابراهیمی مقدم روانشناس، عضو هیات علمی دانشگاه آزاد پرسیده ایم که اصولا کی باید به روانشناس مراجعه کنیم؟ ابتدا بگویید چه تعریفی از روانپزشک و روانشناس دارید؟ - به طور کلی از نظر محتوایی و علمی، روانشناس و روانپزشک تفاوت هایی نیز با یکدیگر دارند. روانشناس فردی است که ابتدا در مقطع کارشناسی (لیسانس) و سپس کارشناسی ارشد (فوق لیسانس) و در آخر دکترا (PhD) تحصیل کرده و می تواند در مورد مسائل خانواده ها، فرزندان، شخصیت افراد، چگونگی شکل گیری یک خانواده سالم، مسائل زیست شناختی و ... مشاوره دهد. از آن طرف، روانپزشکان افرادی هستند که ابتدا به عنوان پزشک عمومی تحصیلات دانشگاهی خود را انجام داده اند و سپس در زمینه تخصص حرفه روانپزشکی را انتخاب کرده اند و به عبارت دیگر روانپزشک اصولا پزشکی است که براساس دیدگاه های پزشکی و فیزیولوژیکی و با تاکید بر مبانی زیست شناسی روی اختلال های رفتاری به مطالعه افراد می پردازد و می توانند با تجویز دارو و اختلال ها و رفتارهای نابهنجار را کنترل کنند و از تجویز دارو کمک می گیرند.   روانشناس با چه تکنیک هایی می تواند بهتر مشاوره دهد؟ - روانشناس قادر است با استفاده از روش های خانواده درمانی، تئاتردرمانی، بررسی رفتارهای روانشناختی و روانکاوی به مراجعان خود کمک کند. ضمنا روانشناس ها در عین حالی که سعی در شناسایی و برطرف کردن اختلال های روانی افراد برای بهتر شدن زندگی شان دارند، صرفا به دنبال نشانه های بیماری نیستند. معمولا دیدگاه یک روانشناس با یک روانپزشک درباره یک فرد سالم چیست؟ - از دیدگاه روانپزشک، فرد سالم فردی است که نشانه های بیماری روانی در او وجود نداشته باشد و اگر چنین نشانه ای در فرد وجود داشته باشد، روانپزشک دارودرمانی و شوک درمانی را در اولویت کارش قرار می دهد ولی از دیدگاه یک روانشناس فرد سالم فردی است که نه تنها بیماری روانی ندارد بلکه ویژگی های مثبت دیگری مانند مفید بودن، پیشرفت کردن و احساس تعلق و ... در او وجود دارد. این موضوع را می توانم با یک مثال روشن کنم، فرض کنید یک دستگاه فاکس خریداری کرده اید. اگر موفق به راه اندازی آن دستگاه نشوید احتمالا اولین کاری که می کنید خواندن بروشور یا راهنمای آن است و اگر به شما کمکی نکرد با شرکت مربوطه تماس می گیرید و اگر آن تماس هم مشکل شما را حل نکرد، مسئول تعمیرگاه آن شرکت در محل حاضر خواهدشد. در خیلی از مواقع دستگاه ها با دستورالعمل و برنامه ریزی خاص بدون نیاز قه قطعه کار خواهند کرد و در پاره ای از موارد، نیاز به تعویض یک قطعه خواهد بود. منظورتان از این مثال شرایط آدم ها و مشکلات آنهاست؛ اینطور نیست؟ - بله، همینطور است. اختلال های رفتاری افراد هم به همین شکل است. مثلا دانش آموزی که انگیزه کافی برای درس خواندن ندارد، والدین او سعی می کنند با خواندن مقالات و کتاب ها، راهکارهای مناسب را پیدا کنند مانند مثال بروشور ولی گاهی نیاز است که با یک مشاور تماس بگیرند مانند مثالی که با کارشناس دستاه فاکس به عمل آمد و اگر مشکل این دانش آموز حل نشد با کمک گرفتن از یک مشاور و شرکت در جلسه های مختلف مشاوره، ممکن است مشکل پیش آمده حل شود مثل کاری که فرد کارشناس برای دستاه فاکس انجام داد ولی اگر جلسه های مشاوره نتیجه مطلوبی نداشت آن وقت می توان به یک روانپزشک مراجعه کرد که با دارودرمانی آن مشکل برطرف شود مثل مثال تعویض قطعه. بنابراین باید اول مشکل را ریشه یابی و بعد به روانشناس یا روانپزشک مراجعه کنیم. «ساختمان پزشکان» را یادتان هست؟ - سریال «ساختمان پزشکان» که در سال 90 از شبکه سه سیما پخش می شد، درباره روانشناسی بود که در کنار همسرش که بیمار سابقش بوده، در همسایگی والدینش زندگی می کرد. همسر سابق او هم یک روانپزشک بود که همین قضایا باعث بروز مشکلاتی بین آنها می شد. هر چند که در این سریال، برخلاف بیشتر فیلم ها و سریال های تلویزیونی، تفاوت روانشناس و روانپزشک به خوبی نمایش داده شد اما بسیاری از روانپزشکان و روانشناسان از «دیوانه» و «روانی» نامیده شدن بیماران اعصاب و روان در این سریال گلایه داشتند و معتقد بودند که این سریال در بحث انگ زدایی از بیماران اعصاب و روان عملکرد قابل قبولی نداشته است.   پرسش از روانپزشک کی به روانپزشک مراجعه کنیم؟ دکتر رئوفه قیومی کارشناس اداره سلامت روان وزارت بهداشت بسیاری از مراجعان ممکن است روانپزشک را با روانشناس و حتی این دو را با متخصص مغز و اعصاب اشتباه بگیرند. روانپزشک، فردی است که ابتدا در دانشکده پزشکی درس پزشکی می خواند و پس از پایان تحصیل در دوره پزشکی عمومی، برای تخصص رشته روانپزشکی یا اعصاب و روان را برمی گزیند. همانطور که از عنوان روانپزشک پیداست، او یک پزشک متخصص است که می تواند برای مراجعه کنندگان در صورت نیاز، دارو تجویز کند که این وجه تمایز او با روانشناس است. روانشناس نمی تواند دارو تجویز کند و باید از طریق انواع روش های مشاوره و روان درمانی به درمان بیماران بپردازد اما روانکاوی یکی از شاخه های تخصصی روانپزشکی است که نیاز به طی دوره آموزشی خاص خود دارد و پس از آن روانپزشک می تواند از طریق روانکاوی به درمان بیماران بپردازد. روانپزشک وظیفه تشخیص مشکل یا بیماری را برعهده دارد و براساس تشخیص، مدیریت درمان را برعهده می گیرد. این روش ها شامل تجویز دارو، اجرای روان درمانی یا مشاوره و در مواردی به کارگیری دستگاه یا ابزاری برای درمان است. روانپزشک، ممکن است فرد مراجعه را برای اجرای آزمون های روانشناسی یا اجرای روان درمانی به کارناس ارشد یا دکتر روانشناس بالینی ارجاع دهد و در مواردی از یاری مددکار اجتماعی یا کار درمانگر بهره گیرد. در بسیاری از موارد بدون سود بردن از چنین تیمی، نتیجه دلخواه به دست نمی آید. متاسفانه در بسیاری از موارد، این دو حرفه با یکدیگر اشتباه گرفته می شود و حتی در بسیاری از آثار تلویزیون یا سینمایی مان دیده ایم که بازیگر در دیالوگش روانشناس و روانپزشک را اشتباه معرفی می کند، مثلا می گوید تو بهتر است بروی پیش روانشناس دارو بگیری، حالت اصلا خوب نیست؛ در حالی که روانشناس دارو تجویز نمی کند. به هر حال افرادی که نیاز به دارو دارند، آن هم برای رفع اختلال ها و مشکلات عصبی شان، بهتر است به روانپزشک مراجعه کنند و از طرفی افرادی هم که می خواهند ازدواج کنند، بهتر است جلسه های مشاوره را نزد یک روانشناس بگذرانند. ]]> روانشناسی عمومی Sun, 01 Feb 2015 13:57:49 GMT http://migna.ir/vdccoxqi.2bqo18laa2.html خانواده درمانی Family therapy http://migna.ir/vdcci4qi.2bq418laa2.html Familyخانواده چیست ؟ خانواده چیزی بیش از مجموعه افرادی است که با هم در یک فضای فیزیکی و روانشناختی به سر می‌برند. به تعبیری خانواده یک نظام اجتماعی و طبیعی با تمام ویژگی‌های خاص خود است. نظامی که یک دسته قواعد، نقش‌ها، یک ساختار قدرت، اشکال مراوده و ارتباط، روش‌های گفتگو و حل مسأله را که انجام مؤثر وظایف گوناگون را ممکن می‌سازد، ایجاد می‌کند. رابطه ی اعضای این خرده فرهنگ رابطه ای عمیق و چند لایه است.  در فرهنگهای مختلف نظرات درباره ی اینکه یک خانواده چیست و ساختار آن باید چگونه باشد، متفاوت است. از نظر بعضی ها، خانواده خویشاوندان تنی را در بر می گیرد، در حالی که برخی دیگر بر این باورند که خانواده شامل افرادی است که با یکدیگر ارتباط عاطفی و روانی دارند و بعضی دیگر معتقدند که خانواده مجموعه ی افرادی است که در یک منزل یا یک محله زندگی می کنند. در حقیقت خانواده فاقد تعریف مشخصی است و از نظر گروه های فرهنگی مختلف تعاریف متفاوتی دارد. حصول به یک اتفاق نظر درباره ی ساختار متشکله ی یک خانواده، دشوار است.  برخی ها خانواده را به صورت گروهی متشکل از دو یا چند نفر که از طریق تولد، ازدواج و یا فرزند خواندگی با یکدیگر مرتبط شده اند و در یک منزل با هم زندگی می کنند، می دانند. برخی دیگر خانواده را شامل افرادی که هرگز ازدواج نکرده اند یا ازدواج کرده ولی هرگز صاحب فرزندی نشده اند و یا آنهایی که ازدواجشان به طلاق یا فوت انجامیده و بالاخره طیفی از خانواده ها را که اصطلاحاً ( غیر سنتی ) خوانده می شوند در بر می گیرد . خانواده هسته ای ( زن ، شوهر و فرزندان ) به طور سنتی به عنوان تامین کننده اصلی تربیت اجتماعی فرزندان و حامی سنن فرهنگی تلقی می شود، همچنین خانواده هسته ای به عنوان یک گروه اجتماعی است، که جامعه روابط جنسی را تنها در این حریم و چارچوب مجاز می شمارد (گلادینگ ۱۳۸۲). در جوامع امروز درباره آینده خانواده و زندگی خانوادگی عقاید و نظریات متفاوتی ابراز می شود، بسیاری معتقدند که در آینده ای نه چندان دور خانواده به صورتی که هم اکنون وجود دارد، از میان خواهد رفت. تاریخچه خانواده درمانی خانواده درمانی واژه ای است که به روش های کار با خانواده های دارای مشکلات زیستی ، روانی و اجتماعی اطلاق می شود.  خانواده درمانی قبل از سال ۱۹۴۰: تاکید بر فرد، منابع اجتماعات و روان تحلیلی است. مهارتهای تربیت فرزند را ارنست گروفس و آلفرد آدلر آموزش می دادند . مشاوره ازدواج توسط آبراهام و هاناه استون، امیلی مود، پوپنو آغاز شد. شورای ملی روابط خانوادگی در سال ۱۹۳۸ شروع به کار کرد .  ۱۹۴۹-۱۹۴۰ :  انجمن مشاوران ازدواج آمریکا (AAMC) در سال ۱۹۴۲ تاسیس شد. میلتون اریکسون روشهای درمانی را رواج داد که بعد ها از سوی خانواده درمانی پذیرفته شد. اولین اثر درباره زناشویی درمانی همزمان توسط بلامیتل من در سال ۱۹۴۸ منتشر شد. مطالعه ی خانواده های اسکیزوفرنیک توسط تئودور لیذر ولایمن صورت گرفت . جنگ جهانی دوم برای خانواده ها استرس به ارمغان آورد . لایحه بهداشت روانی در سال ۱۹۴۶ در کنگره آمریکا به تصویب رسید . ۱۹۵۹-۱۹۵۰: ناتان آکرمن رویکرد روان تحلیلی را برای کار کردن با خانواده ها مطرح کرد. گروه گریگوری بیتسون مطالعه الگوهای ارتباط را در خانواده آغاز کردند. موسسه تحقیقات روانی (MRI) توسط دان جکسون در سال ۱۹۵۹ شروع به کار کرد. کارل ویته کر اولین کنفرانس را درباره ی خانواده درمانی در ایالت جورجیا در سال ۱۹۵۵ برگزار کرد . موری بوئن پروژه NIMH را درباره مطالعه خانواده های دارای اعضای اسکیزوفرنیک آغاز کرد . ۱۹۶۹-۱۹۶۰ : جی هیلی رویکردهای درمانی میلتون اریکسون را پالایش و معرفی کرد. اولین نشریه در خانواده درمانی به نام « فرآیند خانواده » منتشر شد. AAMFC در سال ۱۹۷۹ به انجمن طرفدار درمانگران ازدواج و خانواده (AAMFC) تغییر نام دارد. برنامه های ارتقای پایه آن توسط دپارتمان بهداشت ، آموزش و رفاه بازبینی شد . انجمن خانواده درمانی ( AFTA ) در سال ۱۹۷۷ شروع بکار کرد . کتاب اضداد و اضداد متقابل توسط گروه میلان (۱۹۷۸) منتشر شد . جی هیلی کتاب درمان نامتعارف (۱۹۷۳) و روان درمانی خانواده (۱۹۷۶) را منتشر کرد . ۱۹۸۹-۱۹۸۰ : عضویت AAMFT به ۱۴۰۰۰ عضو افزایش یافت. نظریه پردازان فمنیست، به رهبری راشل هارموستین مفروضه های خانواده درمانی را به تدریج زیر سوال بردند . ۱۹۹۰: خانواده درمانی های متمرکز بر راه حل فراگیر شدند. مراقبت بهداشتی اصلاح شد و جایگاه فراهم کننده اصلی بهداشت روانی به طرز فزاینده ای اهمیت پیدا کرد ( گلادینگ ، ۱۳۸۲ ). فرآیند خانواده درمانی : درمان یک فرایند قابل پیش بینی در خانواده درمانی است. تمامی مکاتب خانواده درمانی از حیث نظری متعهد هستند که با فرآیند تعامل خانوادگی کار کنند. سیستم های متفاوت خانواده درمانی از حیث عمل به یکدیگر شباهت بیشتری دارند تا به لحاظ نظریه هایی که ارائه می دهند. برای خانواده درمانگران مهم است که از روشهای فراگیر کار کردن با خانواده آگاه باشند. آنها با چنین آگاهی و اشرافی می توانند با متخصصان گوناگون در ارتباط باشند . همچنین آنها بهتر می توانند به بی نظیر بودن نظریه هایی که تحت الشعاع آنها کار می کنند پی ببرند. چنین معرفتی امکان انعطاف پذیری و اتحاد با دیگران را در حرفه های یاورانه برای آنها فراهم می کند. یک دلیل برای خانواده درمانی این باور است که اکثر مشکلات در زندگی بروز می کند و می توان در درون خانواده آنها را به بهترین نحو مشخص کرد . خانواده ها به عنوان نیروهای قدرتمندی تلقی می شوند که خواه به سود یا به زیان اعضای خانواده بر سلامت یا ناسازگار بودن خانواده به عنوان یک کلیت و اعضایش موثر است( گلادینگ ۱۳۸۲ ). رویکرد بنیادی : اصول رویکرد بنیادی زیر بنای تمام الگوهای درمان است و با عنوان خانواده درمانی استفاده می شوند که می توان آنها را به صورت ذیل خلاصه کرد : ۱- افراد در خانواده پیوندهای نزدیک دارند و برای درک رفتارهای مشکل دار و ایجاد تغییر در آنها تمرکز در پیوندها و باورهای اعضای خانواده معتبرتر از تمرکز بر دیدگاه درمان بر یک فرد است . ۲- افرادی که نزدیک یکدیگر زندگی می کنند الگوهای تعاملی را بنا می کنند که از زنجیره های نسبتا ثابت گفتار و رفتار ساخته شده اند. ۳- الگوهای تعاملی، اعتقادات و رفتار را که درمانگر مشاهده می کند و با آنها درگیر است، می توان به عنوان زمینه مشکل شناخت و به صورت علت و معلول در نظر گرفت که به شکل حلقه های بازخورد عمل می کنند و میان مشکل و خانواده پیوند ایجاد می کند . ۴- مسایل موجود در الگوهای زندگی خانوادگی غالباً مربوط به مشکلاتی در انطباق با بعضی از تاثیرات یا تغییرات محیطی هستند . رویکرد بنیادی در واکنش به تغییرات خانوادگی و اجتماعی ذاتاً در تغییر است و اصرار پیشگامان بر ملاقات همه اعضای خانواده در یک اتاق جای خود را به شناخت اهمیت این موضوع داده است که درمانگر همه خانواده را در ذهن داشته باشد و بپرسد که افراد غایب در نظر افراد حاضر چگونه اند.-- رویکرد سیستمی : ( خانواده به عنوان یک سیستم ) این عقیده که خانواده یک سیستم است بر کار لودویک برتالانفی استوار است . برتالانفی زیست شناسی بود که پدیده های جوهری زندگی را به صورت تمامیت های فردی به نام ارگانیسیم می دید. وی ارگانیسم را به عنوان شکلی از زندگی، مرکب از اجزاء و فرایندهای به هم وابسته ای که در تعامل با هم هستند تعریف می کند. صاحب نظران اجتماعی بر اساس کار برتالانفی چنین استنباط کردند که تمام سیستمهای زنده ، از جمله خانواده ها طبق مجموعه اصول مشابهی عمل می کنند یعنی آنها از درون به هم مرتبط اند. بنابراین در خانواده ، اعضا پی در پی در تعامل هستند و متقابلاً بر همدیگر موثرند. وقتی در هر یک از اعضاء تغییر یا حرکتی صورت گیرد تمام جوانب خانواده متاثر می شود. خانواده یک ارگانیسم زنده است، سلامت و توانایی آن برای انجام وظیفه متاثر از سلامت تمامی اعضایش است . از دیدگاه سیستمها ، خانواده ها دائماً در حال تغییر و جایگزین سازی خویش هستند. تلقی خانواده به عنوان یک سیستم مستلزم تشخیص این نکته است که روابط شکل گرفته میان اعضای خانواده بیش از حد قدرتمند هستند و سرشار از میزان قابل توجهی از رفتار ، هیجان ، ارزشها و نگرشهای آدمی است. رویکردهای درمانی سیستمی در مقابل فردی : خانواده درمانگران در نتیجه آغاز رویکرد مشاوره سیستمی، مداخلاتی متفاوت با متخصصانی که بر افراد متمرکز می شوند به عمل می آورند، علیت خطی فلسفه زیر بنایی اکثر مشاوره های فردی است ( مثلاً الف علت ب است ). خانواده درمانی بر عکس بر تفکر حلقوی استوار است( مثلاً الف و ب بر رفتار یکدیگر تاثیر می گذارند ). خانواده درمانی بر « چطور » و « چه چیز » متمرکز می شوند. مثلاً : چطور رفتار خاصی به خانواده کمک می کند ؟ و چه چیزی باید تغییر کند ؟ سومین تفاوتی که خانواده درمانی را از رویکردهای فردی جدا می سازد فرآیند در مقابل محتوا است. در خانواده درمانی توجه قابل ملاحظه ای در کشف پویایی های تعاملی می شود. حال اینکه در مشاوره فردی اغلب توجه به محتوای خاصی از مطلب و موضوع مربوط جلب می شود . سرانجام اینکه خانواده درمانی از همان ابتدا با موضوعات کنون  – اینجایی سر وکار دارد در حالی که بیشتر مشاوره های فردی بر اطلاعات تاریخچه ای تاکید می کنند. وقایع تاریخچه ای با موقعیت هایی مرتبط اند که تحلیل این موضوعات در آن موقعیت ها به ساخت شخصیت فرد منجر می شود. با این حال در خانواده درمانی اکثر موارد کانون توجه بر فراهم کردن تغییر سریع متمرکز است .  علیت متقابل یا جبر دو سویه با انتخاب رویکرد ارتباط نگر، توجه نیز از محتوی به فرایند خانوادگی معطوف می شود؛ یعنی به جای آنکه برای تبیین مشکلات کنونی بر روی حقایق تاریخی و قبلی انگشت بگذاریم بر مجموعه ای از تبادل پیامهای به هم پیوسته در نظام خانواده توجه می کنیم. شاخص علیت خطی عبارت است از محتوای یک رویداد باعث رویداد دیگری می شود آن هم به صورت معادله محرک – پاسخ یک طرفه. چنین چیزی شاید برای درک موقعیت های ماشینی ساده مناسب باشد ولی در برخورد با موقعیت های پیچیده مثل خانواده بسیار نابسنده خواهد بود. در جهان مادی، یعنی جهان نیوتونی سخن گفتن از علیت خطی بجا است ولی در روابط بشری، کاربردی ندارد.  اگر محتوی را شاخص علیت خطی بدانیم، پس فرایند نیز وجه ممیزه علیت حلقوی خواهد بود. در این حالت تأکید بر نیروهایی است که به طور همزمان در چندین سو حرکت می کنند و هیچ رویدادی معلول حرکت قبل از خود نیست . در درون هر خانواده، تغییر یکی از اعضاء بر تمامی اعضای دیگر و کل خانواده تأثیر خواهد گذاشت. باز خورد: نظریه سیستمی در ایده های مربوط به باز خورد که پایه سیبرنتیک را شکل می دهد و از آن فراتر می رود جای می گیرد. درمان گر نظامدار نه فقط فرایندهای باز خورد موجود، بلکه فرایند های که موجب تغییر در نظام خانوادگی می شوند را نیز مد نظر دارد. قطعیت یکسان: قطعیت یکسان عبارت است از توانایی خاصی که نظامهای باز برای حفظ حالت ثبات یکسان در مقابل درون دادهای مختلف از خود نشان می دهند هر چند به نظر می رسد اصل قطعیت یکسان به طریقه کارکرد خانواده ها هم بستگی دارد، اما امروزه این ایده، کاربردی در متون خانواده درمانی ندارد. رویکرد روان پویشی : دیدگاه روانپویشی که منبعث از الگوی روانکاوی فروید است ، تعامل نیروهای متضاد درون انسان را مبنای انگیزه ها ، تعارضات و سرچشمه ی ناراحتی و اضطراب آدمی می داند . دیدگاه اولیه فروید در خصوص اشخاص روان رنجور دیدگاهی متعلق به اروپای میانه و انسان اوایل قرن بیستم بود. بر طبق این دیدگاه روان رنجوری نتیجه ی تعارض درونی امیال یا خواسته های جنسی و پرخاشگری با وجدان کیفر دهنده و گناه ستیز است . لیکن همان گونه که سندر خاطر نشان می سازد نظریه ی روانکاوی در عین توجهی که ظاهراً به رشد شخصیت بیمار دارد عمیقاً به تعامل فرد و خانواده اش اهمیت می دهد.   متفکران براین عقیده اند که هر دو نیروی درون روانی و بین فردی به گونه ای متقابل و دو سویه عمل می کنند. بسیاری از خانواده درمانگرهای پیشگام آموزش روانکاوی دیده بودند و هنگامی که اندیشه ی سیستمی را کشف کردند آرای روانکاوی را به صورت عقایدی کهنه و منسوخ که آسیب های افراد بزرگسال را مستقیماً و به گونه ای خطی با تعارضات رشدی دوران کودکی پیوند می داد کنار گذاشتند . دیدگاه روانپویشی در حوزه ی خانواده به دنبال کشف نحوه ی پیوند متقابل زندگی درونی و تعارضهای درون روانی اعضای خانواده با یکدیگر و چگونگی تاثیر این امور در اختلال روانی اعضای خانواده است. چنین تلاش هایی عمدتاً تحت تاثیر نظریه ی روابط فردی بوده است. - رویکرد خانواده درمانی استراتژیک : تاکید عمده خانواده درمانی استراتژیک ، انعطاف پذیری آن به عنوان ابزار مهم کار با انواع خانواده های مراجعه کننده است. کاربرد این رویکرد در درمان خانواده ها و اعضایشان که رفتارهای ناکارسازی از قبیل بهم تنیدگی ، اختلالات خوردن و سوء مصرف مواد نشان می دهند موفقیت آمیز بوده است. دومین تاکید خانواده درمانی استراتژیک این است که تغییر اساسی را می توان بدون درگیر شدن کل سیستم در جلسات درمان ایجاد کرد. بنابراین فرصت ها برای کسب نتایج مطلوب افزایش پیدا می کند. سومین تاکید خانواده درمانی استراتژیک، تمرکز روی نوآوری و خلاقیت است. چهارمین تاکید خانواده درمانی استراتژیک سهولت استفاده از آن همراه با سایر درمانها به ویژه مکاتب خانواده درمانی ساختی و رفتاری است . یک جنبه از خانواده درمانی استراتژیک که آن را ازسایر رویکرد متفاوت می سازد تمرکز آن بر یک مشکل است. این کیفیت که به ویژه در نخستین گروه MRI آشکار است در اوایل تکامل خانواده درمانی استراتژیک آن را از سایر روشهای خانواده درمانی جدا کرد . در اصل این رویکرد به خانواده کمک می کند که در برخورد با مشکل معلوم به سرعت و با کار آمدی منابع اش را تنظیم کند. بعضی از مدل های خانواده درمانی استراتژیک از قبیل آنهایی که هی لی توصیه می کند بر فنون قدرتمند و خبره بودن درمانگر تاکید می کند . جملگی بر خلاقیت درمانگر در یافتن راه حل برای خانواده تاکید می ورزد .  رویکرد غنی سازی ارتباط رویکرد غنی سازی ارتباط رویکردی است که دیدگاههای روان تحلیلی، رفتاری، ارتباطات و سیستمهای خانواده را در هم ادغام می کند این دیدگاه بر اهمیت شناخت باورهای افراد درباره علت بروز مشکلات تأکید کرده و به مراجعان کمک می کند که مهارتهایی را یاد بگیرند که آنها را قادر می کند تا مشکلات را حل کند. بطور خلاصه در این برنامه درمانگر ابتدا به مراجعان کمک می کند احساس کنند درکشان کرده است و سپس به آنها کمک می کند تا مشکلاتشان را بصورت روشن تر بشناسند و سپس پی ببرند که یادگیری مهارت های خاص به آنها کمک می کند تا با همکاری هم مشکلات را حل کنند . درمانگر و مراجع بر روی محدوده زمانی دوره عمل توافق می کند برنامه های غنی سازی ارتباط خدماتی آموزشی هستند که برای پیشبرد و غنی کردن روابط بین افراد نزدیک و صمیمی مخصوصاً افراد خانواده طراحی شده اند . هدف برنامه افزایش رضایت روانشناختی و عاطفی موجود در روابط افراد نزدیک است . یک باور اولیه غنی سازی ارتباط این است که فقدان درک یا درک نادرست از خود و افراد نزدیک عملکرد ما را تحلیل می برد. متقابلاً درک خود و افراد نزدیک به ما کمک می کند تا بهتر عمل کنیم و یکی از اهداف اساسی رویکرد غنی سازی افزایش این درک است. بنابر رویکرد غنی سازی ارتباط، روابط غنی روابطی هستند که در آنها افراد ظرفیت زیادی را برای درک خود ایجاد کرده اند که این درک را انتقال دهند. این رویکرد به انسانها کمک می کند فراتر از تغییر دادن موقعیت عمل کنند. آنها قابلیت افراد را برای انجام کارهای متفاوت تقویت می کنند. الگوهای مهارتی رفتار بعد از یادگیری مهارتهای غنی سازی ارتباط تغییر کرده و روشهای کارآمد تر جایگزین آنها می شود . دورتی و باس تاکید می کنند که ارزشها و اخلاقیات زیر بنایی همه فعالیت هایی است که برای خانواده انجام می شود. همچنین ارزشها دارای عنصری ارزیابانه هستند، یعنی همچون اصولی برای انتخاب کردن بین حوزه های جایگزین فعالیت، عمل می کنند. مسئولیت درمانگر این است که اعتقادات زیر بنایی رویکرد درمانی غنی سازی ارتباط را به اطلاع مراجعین برساند تا آنها بتوانند صادقانه و آزادانه مشارکت و همکاری کنند. رویکرد غنی سازی ارتباط بر چهار پایه اساسی مبتنی است که عبارتند از : ۱-  همدلی  ۲- زبان و رابطه  ۳- بیان عاطفی ۴- پذیرش- رویکرد تجربه نگر / انسان گرا خانواده درمانی تجربه نگر / انسان گرا ماحصل فنون پدیدار شناختی ( گشتالت درمانی ، نقش گذاری روانی یا پسیکودرام ، درمان درمانجو مدار ، و جنبش گروههای رویارویی ) است که در میان رویکردهای درمانی انفرادی دهه ۱۹۶۰ شهرت خاصی یافته بودند. این شگردهای درمانی به جای حمایت از یک فن خاص روشهایی به شمار می آیند که بنا به تعریف منحصراً با یک درمانجو یا خانواده خاص جور بودند. تمامی درمانگرهای تجربه نگر / انسان گرا بر حق انتخاب آزاد، اراده آزاد و مخصوصاً قابلیت آدمی در علیت شخصی و خود شکوفایی تاکید می ورزند . این درمانگران اشخاصی فعال و غالباً خود فاش کننده اند که احتمالاً برای کمک به درمانجو جهت نیل هر چه بیشتر به احساسات ، حسها ، تخیلات ، و تجارب درونی شخصیشان از فنون و روشهای تحریک کننده مختلفی استفاده می کنند. درمانجو در طول درمان تشویق می شود تا نسبت به اینجا و اکنون ، و تجارب فعلی زندگی اش حساس باشد؛ انکار تکانه ها و فرو نشانی عواطف ، اموری نا کارآمد و مانع رشد تلقی می شود . خانواده درمانگرهای تجربه نگر رویکرد خود را با تعارضات و الگوهای رفتاری یگانه هر خانواده متناسب می سازند، هر چند آنها در حد امکان دقت می کنند که هیچ گونه فرض نظری از پیش تعیین شده ای را به خانواده تحمیل نکنند . درمانگرهای تجربه نگر به جای پرده برداری از گذشته فرد ، با زمان حال سر و کار دارند. تاکید آنان بر اینجا و اکنون و موقعیتی است که لحظه به لحظه میان درمانگری فعال و دلسوز و خانواده جریان دارد. تعاملات اعضای خانواده بایکدیگر و با درمانگر تشویق می شود تا کسانی که درگیر این تعاملها هستند بتوانند رفتارهای رشد فزاینده ای در خود به وجود آورند . یعنی فرصتی برای خود انگیختگی ، آزادی بیان ، و رشد شخصی اعضای خانواده ، همین تاکید برنفس تجربه بین فردی به جای تکیه بر فنون است که محرک رشد و کمال در رویکرد مزبور به شمار می آید . - رویکرد مبتنی بر فرآیند اعتبار یابی انسان ( ستیر ) جایگاه محوری ویرجینیا ستیر در تاریخ جنبش خانواده درمانی موضع بی همتایی دارد ، چونکه تنها زن و یگانه مددکار اجتماعی است که در میان روانپزشکان مذکر سفید پوست به چشم می خورد . در واقع ، شاید او از اکثر همتایان مذکرش زودتر به کار با خانواده ها پرداخته باشد . ستیر به همراه آکرمن معمولاً در زمره اولین و پرجاذبه ترین رهبران این حوزه به شمار می آیند ، با اینکه ستیر به خاطر پیوند آغازینش با MRI طرفدار رویکرد پیام رسانی جلوه می کرد، اما چهارچوب انسان گرا را به رویکرد خویش اضافه کرد و شماری از فنون رشد افزا (مثلاً آگاهی حسی ، رقص ماساژ ، و فنون رویارویی گروهی ) را به منظور تحریک احساسها و تصریح الگوهای پیام رسانی خانواده به کار گرفت. ستیر (۱۹۸۶) در آخرین تالیفش رویکرد خود را « الگوی فرایند اعتبار یابی انسان » نامید ؛ در این رویکرد ، درمانگر و خانواده نیروی خود را به هم درمی آمیزند تا فرایند ذاتی افزایش سلامت روان را در خانواده به تحریک درآورند . ستیر خانواده را یک نظام متوازن می دانست. او مایل بود بهایی را که نظام برای حفظ توازن کلی آن واحد می پردازد تعیین کند؛ یعنی ، او نشانه های اختلال در هر عضو را علامتی دال بر وقفه رشد و کمال می داند که برای نظام خانوادگی ارزش تعادلی دارد ، چرا که خانواده باید این انسداد و تحریف رشد را به شکلی در تمامی اعضای آن به وجود آورد تا توازن آن حفظ شود . عامل مهم دیگر در رشد و کمال فرد عبارت است از مثلث روان ، بدن و احساس . قسمتهای بدن غالبا از معنایی استعاری برخوردارند ،migna.irهر قسمت معمولا ارزشی مثبت یا منفی دارد که صاحبش ارزش آن را تعیین می کند . برخی محبوب هستند ، سایر قسمتها نامحبوب اند ، و برخی را نیز باید تحریک کرد . ستیز با استفاده از عملی که آن را ضیافت اندامها می نامند ، درمانجو را ترغیب می کند تا از این اجزا آگاهی یافته و یاد بگیرد که از آن ها « به شیوه هماهنگ و یکپارچه » استفاده کند .- رویکرد ساخت نگر : به طور اخص ، سادگی این نظریه درباره سازمان خانواده ، همراه با پژوهشهای مستند و رویکردهای خاص مداخله درمانی که سالوادور مینوچین و همکاران وی کرده اند ، باعث شده است که گروه کثیری از خانواده درمانگران طرفدار نظریه سیستمها ، دیدگاه ساختاری را انتخاب کنند . نظریه پردازان ساخت نگر بر : ۱) کلیت نظام خانواده ،  ۲) تاثیر سازمانی مرتبه ای خانواده   ۳) کارکرد به هم پیوسته ی نظام های فرعی آن تاکید دارند و آنها را تعیین کننده ی اصلی بهزیستی اعضا می داند . اولین هدف درمانگران ساختاری عبارت است از تلاش فعالانه برای تغییر سازمان در خانواده ی بدکار و تصورشان بر این است که تغییرات رفتاری فردی و همچنین کاهش نشانه ها ، به دنبال تغییر بستر تبادلات خانواده حادث خواهند شد . نقش درمانگر ساختاری آن است که شخصاً عامل تغییر باشند ، فعالانه با کل خانواده درگیر شود، چالش هایی به راه اندازد که تغییرات انطباقی را به وجود می آورند و هرگاه اعضای خانواده بکوشند که با پیامدهای حاصله کنار آیند آنها را حمایت و رهبری کند .  - منابع : ۱- گلادینگ ، ساموئل ،  خانواده درمانی ( تاریخچه ، نظریه ، کاربرد ) ترجمه : فرشاد بهاری و همکاران . ( تهران : انتشارات تزکیه ) . ۲-  گلدنبرگ ، ایرنه – گلدنبرگ ، هربرت ، خانواده درمانی . ترجمه : حمید رضا حسین شاهی برواتی و همکاران ( تهران : نشر روان ) . ۳-  نظری ، محمد علی ، مبانی زوج درمانی و خانواده درمانی ، (تهران : نشر علم) . تنظيم : عليرضا نوربخش - دانشجوي ارشد روان شناسي باليني ]]> روانشناسی عمومی Wed, 21 Jan 2015 09:46:22 GMT http://migna.ir/vdcci4qi.2bq418laa2.html روش‌ها و راهکارها برای استفاده مثبت از قدرت http://migna.ir/vdcbwzb5.rhbwzpiuur.html یکی از مهمترین معیارهای بالغ بودن، نحوه استفاده افراد از قدرت‌هایشان و هدف آنها از استفاده از آن قدرتها است. قدرتی که در خدمت اهداف ارزشمند به کار گرفته شود، بین سود خود و دیگران تعادل برقرار کرده، که اگر به طور شفاف و قانونی اجرا شود و تقابل و توازن سالم قدرت را حفظ کند، هیجان‌انگیز و نشاط‌آور است. اما هیچ اصول و قواعدی برای نحوه استفاده هوشمندانه از قدرت وجود ندارد. بهترین کاری که می‌توانیم در حال حاضر انجام دهیم این است که اصول و ارزش‌هایی داشته باشیم که استفاده ما از قدرت را هدایت کرده و تعادل‌هایی را به ما نشان دهد که از بروز اشتباهات و سوءاستفاده‌ها از قدرت جلوگیری کند. چالشی که پیش رو داریم این است که ببینیم چطور می‌توانیم به طریقی سازنده و درست از قدرت‌هایمان استفاده کنیم.   قدرت از نظر اخلاقی خنثی است - هم می‌تواند برای اهداف سازنده و هم مخرب استفاده شود، هم برای سود شخصی و هم نفع دیگران و یا هر دو آنها به طور همزمان. اما با آنهایی که به دنبال قدرتند، با احتیاط برخورد می‌شود - معمولاً از آن با عنوان قدرت گرفتن بر دیگران یاد می‌شود. جمع شدن قدرت احساسات مختلفی را تحریک می‌کند - ترس، حسادت، دشمنی، طمع و از این قبیل. خیلی‌ها از این می‌ترسند که اسیر آن شوند، به آن اعتیاد پیدا کرده، نتوانند آن را کنترل کرده یا با استفاده از آن نابود شوند. مردم از آن می‌ترسند، می‌گویند «قدرت فساد می‌آورد». چنین پیام‌های منفی باعث می‌شود از حرف زدن درمورد قدرت اجتناب کرده و درنتیجه خودمان را از فرصت یادگیری درمورد قدرت و نحوه استفاده از آن چه به صورت شخصی و چه جمعی، محروم کنیم. تفاوت قدرت وجود دارد. ما نمی‌توانیم از این تفاوت‌ها دور شده یا از آنها خلاص شویم، به همین دلیل باید بر نحوه استفاده‌مان از آن توجه کرده و این تفاوت‌ها را تعدیل کرده و سود ناشی از به کار گرفتن آن را به حداکثر رسانده یا توزیع کنیم. در نتیجه این، وقتی تحت فشار قرار می‌گیریم، مجبور می‌شویم از قدرت برای محافظت از خودمان یا استفاده از میان‌بر‌هایی برای دست یافتن به اهدافمان استفاده کنیم. مسیری که به سمت استفاده آگاهانه و سازنده از قدرت‌هایمان می‌رود، مسیر هوشیاری و یادگیری است که اگر می‌خواهیم فراتر از راه‌های واکنشی، غیرآگاهانه، غریزی و گاهاً مخربی که برای استفاده از قدرت به کار می‌گیریم، باید این مسیر را به تنهایی و یا جمعی طی کنیم.- پایه‌های استفاده موثر و غیرسرکوبگرایانه از قدرت هیچ نسخه سحرآمیزی برای آن وجود ندارد اما خیلی خوب است که بدانید تمرین قدرت به طریقی سازنده که روابطتان را طی مشاجرات تقویت کند، بر این پنج پایه استوار است: ۱. پایه هوشیاری: بعنوان مثال، آگاهی از تعصبات، تصورات و ارزش‌های شخصی؛ کشف یا درک قدرت‌ها و نقاط مثبت خود -- کاربرد و تاثیر آنها؛ تفاوت‌ها و اهمیت آنها در زمینه مشاجرات؛ کشش خود به قربانی شدن؛ شکاف در خودآگاهی و امثال آن. ۲. پایه ارزش‌ها: ارزش‌ها ما را راهنمایی می‌کنند که استفاده خوب از قدرت چه استفاده‌ای است یا چه چیزهایی ارزش استفاده از قدرت را دارند. بنابراین فکر، احساس و عمل ما را  هدایت می‌کند تا بفهمید چه چیزی واقعاً مهم است تا اینکه بخواهید به آن حس ناگهانی یا تهدیدی که در یک مشاجره تجربه می‌کنید، فقط واکنش دهید. ۳. پایه روابط: روابط برای اینکه بتوانند اصطکاکات و درگیری‌ها را منتقل کنند، باید قوی باشند. بعنوان مثال، ایجاد اعتماد بعد از یک مشاجره، پیدا کردن راهی برای برابر کردن روابط قدرت بدون انکار نابرابری‌ها در انواع قدرت، تقویت حساسیت نسبت به دیگران از طریق همدردی و محبت، پیدا کردن نقاط کور خود در آگاهی از دیگران و از این قبیل. ۴. پایه مهارت‌ها: بعنوان مثال اینکه چطور یک تضاد یا کشمکشی را محدود کرده، روابط قدرتی را یکسان‌سازی کرده، وابستگی را قطع کرده، قدرت را توزیع کرده یا با دیگران تقسیم کنند، به طور سازنده‌ای به حمله ها واکنش دهند و از این قبیل. ۵. درک قدرت و دینامیک‌های تضادها: مشخص کنید که چرا پایه‌های بالا اینقدر اهمیت دارند و می‌توانند ما را راهنمایی کنند که چه زمان از آنها استفاده کنیم. بعنوان مثال، درک اینکه آنهایی که قدرتمند به نظر می‌رسند هم درمقایسه با انواع دیگر قدرت مثل قدرت احساسی یا آگاهی، ضعیف هستند؛ یا «قربانی‌ها» هم ممکن است قدرت‌هایی داشته باشند که از آن آگاه نیستند و به طور سرکوبگرایانه‌ای از آن استفاده کنند.   در زیر هریک از این پایه‌ها را بیشتر توضیح می‌دهیم.- هوشیاری یکی از مهمترین کارها در استفاده موثر از قدرت این است که روی تمایلات و تدابیر درونی‌مان کار کنیم. کنار آمدن با حاکم ستمگر درونی‌مان کار دشواری است، درست مثل کنار آمدن با چنین فردی در موقعیت‌های اجتماعی. باید یاد بگیریم چطور دموکراسی را در خودمان اجرا کنیم تا بتوانیم از قدرت‌هایمان به طریقی سازنده و بی‌زیان در موقعیت‌های اجتماعی استفاده کنیم. اگر بخواهیم قدرت را به طریقی مفید به کار ببندیم، کنار آمدن به عادت‌ها و حس حقارت درونی‌مان و فقدان آگاهی یا مهارت در به‌کارگیری قدرت الزامی است.  لازم است که نسبت به قدرت‌های خودمان آگاه شویم. بیشتر سوءاستفاده‌ها از قدرت بخاطر عدم آگاهی از قدرت‌های خود و تاثیر آن بر دیگران است. باید نسبت به واکنش‌های دفاعی خود شناخت پیدا کرده و یاد بگیریم چطور از موقعیت‌های دفاعی خود بیرون آییم. اگر روی خودمان بیشتر کار کنیم خواهیم فهمید که ناتوانی در آگاه شدن از قدرت‌های خودمان یا نداشتن شجاعت لازم برای به‌کارگیری آنها موجب سوءاستفاده از این قدرت‌ها خواهد شد. علاوه بر ایجاد ساختارهای اجتماعی و فرهنگی و روابط بهتر، پایه‌های به‌کارگیری درست قدرت در آگاهی فردی و جمعی نهفته است. کشاکش‌ها و ناسازگاری‌ها به خودی خود فرایندی برای ارتقای سطح آگاهی است. این ناسازگاری‌ها تفاوت‌ها و نابرابری‌های قدرت را پررنگ‌تر می‌کند. معمولاً وقتی اتفاق می‌افتد که آنهایی که قدرت کمتری دارند شروع به مقابله با این نابرابری‌ها می‌کنند. درنتیجه این کشاکش‌ها فرصتی برای بالا بردن آگاهی درمورد چنین تفاوت‌های قدرت است. - روابط قدرت نسبی است - بُعدی از رابطه بین افراد است - و البته به طور یکسان تقسیم نشده است. کشاکش‌ها و تضادها معمولاً توجه را به سمت این نابرابری‌ها جلب می‌کند، اگرچه معمولاً پنهان بوده و قابل بحث نیستند. وابستگی پایه بسیاری دینامیک‌های تضاد است درحالیکه استقلال یا به‌کارگیری انفرادی قدرت می‌تواند موجب از بین بردن اعتماد و بر هم خوردن روابط شود. انتخاب آزادانه وابستگی متقابل به جای موافقت اجباری بهترین راه برای ایجاد همکاری و تقسیم قدرت است. تعدیل قدرت یکی از مهمترین مسائل در اکثر روش‌های حل مشکل است.  روش به‌کارگیری قدرت، پیشبینی خوبی  از موفقیت در حل کشمکش های روزمره با دیگران است. قدرت نسبی طرفین، آگاهی آنها از آن و اینکه چطور از قدرت‌هایشان برای پیش بردن نیازها، ارزش‌ها و علایق خود یا سرکوب آن در دیگران استفاده می‌کنند، برای به دست آوردن نتیجه‌ای رضایت‌بخش و حفظ روابط بسیار مهم است. وقتی از قدرت‌های فردی برای فایده رسیدن به هر دو طرف  استفاده شود نه فقط برای سلطه‌جویی یا سوءاستفاده، احتمال پیش آمدن نتایج مثبت بسیار بالاتر خواهد بود. تضاد می‌تواند نمونه‌ای از تعدیل نیروها باشد. می‌تواند فرصتی برای تغییر یک موازنه ناسالم در روابط قدرت باشد. پیدا کردن یک راهکار برای تضاد موجود بدون توجه به عدم تعادل آن، موجب تکرار آن می‌شود. استفاده تعدیل‌کننده، کنترل‌کننده یا پیش‌گیرنده از قدرت ضروری است اما باید هوشیار باشیم که این روشی سرکوبگرایانه یا ظالمانه از استفاده از قدرت نباشد. ایجاد یک رابطه بادوام نیاز به بررسی مداوم فعل و انفعالات قدرت بین دو طرف در رابطه دارد. افراد از نظر قدرت‌های مختلف جایگاه‌های یکسانی ندارند، بااینحال روابط خوب نیاز به تقابل و تعدیل قدرت‌ها دارد. به‌کارگیری انفرادی قدرت، شفافیت، ارتباط و اعتماد بین دو طرف را کاهش می‌دهد. بنابراین پیدا کردن راه‌هایی برای تقسیم قدرت بین طرفین مشاجره، چه از طریق تصمیم‌گیری دوطرفه باشد، چه گفتگوی متقابل و یا ایجاد ارزش و هدف، باید فرایندی مداوم در رابطه باشد. برای استفاده درست از قدرت نیاز به ساختن یک رابطه قوی است،  اما اگر نتوان از قبل چنین رابطه‌ای ایجاد کرد، باید قبل از اینکه مشاجره حل شود، برای ایجاد چنین رابطه‌ای وقت گذاشت. بعنوان مثال، با ایجاد و تعهد به قراردادی محکم که سازنده اعتماد باشد، فضا را برای گفتگوی آزاد باز بگذارد، برای تحمل استرس‌های ایجادشده بخاطر آن مشاجره کافی است.- ارزش‌ها ارزش‌ها به ما می‌گویند چه چیزهایی برای ما مهم است. بیشتر مشاجرات به این دلیل ادامه پیدا می‌کنند که افراد نمی‌دانند چه چیزهایی برایشان اهمیت دارد و به همین دلیل بدون هیچ هدف یا رویکردی در هرج‌ومرج ناشی از کشمکش‌ها گرفتار می‌شوند. برنده شدن، متهم کردن، گفتن اینکه حق با چه کسی است، اجتناب از قبول مسئولیت و واکنش‌های دفاعی اتفاق افتاده و آنچه که اهمیت دارد در این هیاهو گم می‌شود. تضادها به شما کمک می‌کند بفهمیم چه چیز مهم است اما بیشتر اوقات فقط بعد از تمام شدن آن مشاجره و آسیب دیدن روابطمان است که می‌فهمیم چه چیزهایی برایمان مهم‌تر است. وسط یک مشاجره خیلی سخت است که بفهیمد چه چیزی برایتان مهم است و اگر بتوانید از شروع یک مشاجره به شفافیت هرچه تمام‌تر درمورد اینکه چه چیزهایی برایتان اهمیت دارد صحبت کنید، بسیار مفید خواهد بود. برای اینکه بتوانید آزادانه ارزش‌های خود را از میان انتخاب‌های مختلف تشخیص دهید، بهتر است فارغ از فشار و تاثیرات مخرب مناقشات میان‌فردی اینکار را انجام دهید. حداقل این است که باید از نیاز به روشن کردن ارزش‌ها و نیازهایمان آگاه شویم و این می‌تواند به این معنی باشد که مشاجره را کندتر کرده و به خودمان برای این کار زمان دهیم. ارزش‌هایمان ما را در اینکه چه رفتاری را انتخاب کنیم هدایت می‌کنند، مثلاً اینکه قدرتمان را تعدیل کرده یا تقسیم کنیم، از ضعف‌های دیگران سوءاستفاده نکنیم، احترام طرف‌مقابل را حفظ کنیم، به وعده‌هایمان وفا کنیم، به نظرات دیگران احترام بگذاریم و از این قبیل. اما برای حفظ روابطمان، فقط این کافی نیست که ارزش‌های خودمان را مشخص کنیم، بلکه باید آنها را با دیگران در میان گذاشته و راهی برای احترام متقابل به ارزش‌های همدیگر پیدا کنیم.- مهارت‌ها و استراتژی‌ها یکی از چالش‌های اصلی در روابط و تضادها، ایجاد تعادل بین راه‌های مختلف استفاده از قدرت است. انواع یا منابع مختلف قدرت را می‌توان به طرق مختلف به کار گرفت که تاثیرات بسیار متفاوتی دارند. بعنوان مثال، می‌توانیم از قدرت به روش‌های انفرادی، جمعی، توزیعی یا تبدیلی استفاده کنیم. رمز استفاده از قدرت به طریقی بی‌ضرر و مفید نیازمند این است که تعادلی درست بین این روش‌های مختلف ایجاد کنیم. بعنوان مثال، در مشاجرات و کشمکش‌ها، استفاده انفرادی از قدرت معمولاً موجب از بین رفتن اعتماد، ارتباط متقابل و صداقت شده و کشمکش را وخیم‌تر می‌کند. درحالیکه استفاده جمعی از قدرت تاثیری متضاد این داشته و احتمال ایجاد یک راهکار رضایت‌بخش را بالا می‌برد. اما گاهی هم نیاز به استفاده از روش انفرادی برای به کار گیری قدرت است تا بتوان الگوهایی جمعی، توزیعی یا تبدیلی ایجاد کرد. استفاده تبدیلی از قدرت به تغییر طرفین مشاجره و ایجاد همکاری مفید کمک می‌کند. همچنین باعث می‌شود دربرابر تحت‌تاثیر قرار گرفتن یا تغییر کردن توسط طرف مشاجره خود، آسیب‌پذیر شوید که در تقابل با چیزی است که معمولاً برای دفاع از جایگاهمان در مشاجرات انجام می‌دهیم. یک مهارت مهم دیگر روبه‌رو شدن با میل خود برای به کار‌گیری قدرت به طرق پنهانی برای دستیابی  به مزایای تاکتیکی است. یک آزمایش خوب برای استفاده مشروع از قدرت، شفافیت است - مثلاً از پیش عنوان کردن نیت خود و فرصت دادن به طرف مقابل برای مقابله کردن یا حتی جلوگیری از چنین اعمالی. - درک قدرت و دینامیک‌های تضادها قدرت انواع مختلفی دارد و فقط به آن معانی اجتماعی که شما از آن دارید مثل توانایی اثر گذاشتن بر رفتارها، روی دادن اتفاق‌ها یا جلوگیری از اتفاق افتادن آنها، خلاصه نمی‌شود. قدرت دسترسی به منابع قدرت و استفاده از آنها، چه اجتماعی، چه شخصی یا مادی، توانایی‌های احساسی و عقلانی، حضور معنوی، قدرت‌های مرجع، دانش درونی، قدرت اقتصادی یا وضعیت اجتماعی دا هم شامل می‌شود. قدرت، در ساده‌ترین شکل خود، توانایی ما برای ایجاد انتخاب‌ها و به کار گرفتن آنها اطلاق می‌شود اما لیست انواع و منابع مختلف قدرت‌هایی که می‌توانیم به آنها دست پیدا کنیم بسیار فراتر از چیزی است که از آن اطلاع داریم. بسیاری چالش‌های قدرت به بن‌بست رسیده و تبدیل به جنگ می‌شود، نه فقط به این دلیل که همیشه دست بالای دست بسیار است بلکه به این دلیل که ضعف هم در رقابت است. بعنوان مثال، بخاطر کمبود آگاهی یا مهارت، طرفین مشاجره از قدرت‌های لازم برای حل مشکل خود استفاده نمی‌کنند. درک دینامیک‌های قدرت و به‌کارگیری آن برای رهبران جنگ الزامی است. باید بتوانیم قدرت را تشخیص داده، انواع آن را شناخته، از آن پشتیبانی کرده، آن را جابه‌جا کرده، از بین برده و از خودمان دربرابر آن محافظت کنیم. باید مطمئن شویم آنهایی که برای داشتن یک چشم‌انداز مشترک به قدرت نیاز دارند، موقعیت لازم برای آن را دارند. باید بدانیم از چه قدرت‌هایی استفاده کنیم و چه زمان آنها را به کار نگیریم. درست مثل حلقه قدرت در ارباب حلقه‌ها، برخلاف باور عموم که  تصور می‌کنند آنها کنترل قدرت را به دست دارند، قدرت صاحب دارنده آن است. قدرت برای دارنده آن مسئولیت بزرگی به همراه دارد. راه به سمت استفاده بی‌ضرر و موثر از قدرت، مسیری طولانی است و اهمیت زیادی در پیشرفت انسان دارد. میل قدرت به گرفتن اختیار صاحب خود و فاسد کردن او را در داستان‌های زیادی شنیده و خوانده‌اید. وقتی شروع به فعال کردن قدرت‌هایمان و استفاده از آنها می‌کنیم، باید تلاش کنیم اسیر آن نشویم.   ]]> روانشناسی عمومی Sun, 18 Jan 2015 14:39:06 GMT http://migna.ir/vdcbwzb5.rhbwzpiuur.html مغز چگونه اطلاعات را به یاد می آورد؟ http://migna.ir/vdceff8w.jh8vzi9bbj.html «عطر و طعم ترشی های مادرم را هرگز از یاد نمی برم!» «لالایی های پدرم هرگز از خاطرم نمی رود!» «آن کلوچه های خوشمزه ای را که در دوران نوجوانی با لذت می خوردم، فراموش نمی کنم»؛ در حقیقت سوالی که در این زمینه به ذهن خطور می کند، این است که چرا این خاطرات هرگز کمرنگ نمی شوند؟ چرا هنوز رنگ چشمان مادربزرگ خود را به یاد دارم، در حالی که سال هاست او را ندیده ام؟ مغز انسان چیزی کمتر از رایانه نیست. تمام افکار و خاطرات در مغز ما سیم کشی شده اند و هر بار که مورد مشابهی با خاطرات خود را می بینیم، جرقه ای در ذهن مان زده می شود؛ بنابراین امروز که به تکاپو افتاده اید با مکانیسم کار مغز برای بازیابی اطلاعات آشنا شوید، بدانید هر چه بیشتر درباره حافظه خود اطلاعات کسب کنید، آسان تر می توانید قدرت ذهن تان را تقویت کنید. در ادامه با طرز کار مغز و چگونگی جاودانه شدن خاطرات آشنا خواهید شد. متخصصان مغز و اعصاب بر این باورند حافظه در چندین ناحیه از مغز قرار گرفته است و شبکه پیچیده ای را تشکیل می دهد که هر رشته از آن، نماد خاطرات گوناگون ماست و تقابل این گره ها خاطرات جامعی از یک رویداد یا فرد را خلق می کند. زمانی که فرد قصد دارد چیزی را به یاد بیاورد، ابتدا باید یک سینگال شنیداری، حسی یا بینایی را دریافت کند. این سیگنال در بخش های مختلف قشر مغز رخنه می کند و در حافظه ذخیره می شود؛ در حالی که آماده سازی مواد اولیه به یک ناحیه دیگر از مغز مربوط می شود و عطر، حس و شکل کیک در قسمت دیگری ذخیره شده است و در ضمن آن احساس قلبی که هنگام پخت کیک دارید، از بخش دیگری از مغز سرچشمه می گیرد و در نهایت همگی یک خاطره کامل و کدگذاری شده را در مغز شما شکل می دهند. از این رو، زمانی که به پختن کیک فکر می کنید، یادآوری این خاطره تمامی الگوهای عصبی مربوطه در مغز را فعال می کند و کد این خاطره در مغزتان رمزگشایی می شود. حافظه بلندمدت حافظه بلندمدت به شما این امکان را می دهد که اطلاعات بسیار قدیمی را از گذشته به خاطر بیاورید. به عقیده متخصصان، حتی زمانی که فراموشی های روزمره موجب ایجاد اختلال در توانایی مغز برای یادآوری خاطرات می شوند، حافظه بلندمدت به هیچ عنوان تحلیل نمی رود و قادر است حجم نامحدودی از اطلاعات را در خود ذخیره کرده و آن را تا ابد حفظ کند. چهره ها، عطرها و ... از جمله خاطراتی هستند که تا آخر عمر در مغز باقی می مانند؛ چرا که وقتی چیزی را می آموزید یا درک می کنید، شبکه های عصبی متشکل از نورون های فراوان که در مغز با یکدیگر ارتباط دارند. تقویت می شوند و پروتئینی تولید می کنند که مدارهای عصبی را استحکام می بخشد. به مرور زمان، وقتی مغز چیزی را مکررا می آموزد، کارایی این شبکه ها افزایش می یابد و با هر منظره، صدا یا حسی که قشر مغز را درگیر کند، آن خاطره خاص یادآوری می شود. روی هم رفته می توان گفت اگر مغزتان متوجه شود که اطلاعات خاصی ارزش به خاطر سپردن را دارد، فرایند عصبی فوق فعال شده و ارتباطات قوی تر می شود. حافظه کوتاه مدت حافظه بلندمدت فرایندهای پیچیده ای دارد اما درک عملکرد حافظه کوتاه مدت نسبتا ساده است؛ چون تنها چند دقیقه به طول می انجامد. با این وجود اگر اطلاعات موجود در حافظه کوتاه مدت به منطقه ای از مغز برسد که در آنجا همراه با اطلاعات پیچیده تر دیگر پردازش شود یا برای همیشه از ذهن تان پاک خواهد شد یا در حافظه بلندمدت ذخیره می شود. حافظه کوتاه مدت به دو دسته حافظه کوتاه مدت منظم و حافظه کوتاه مدت فعال تقسیم می شود و شیوه پردازش اطلاعات در آنها متفاوت است. اگر اطلاعات دریافتی اهمیتی نداشته باشند، مدت زمان کوتاهی در مغز باقی می مانند و وارد فاز پردازش پیچیده مغز نمی شوند اما حافظه کوتاه مدت فعال با تکرار اطلاعات می تواند آنها را برای مدت زمان طولانی حفظ کند. اگر آهنگی را تنها یک بار بشنوید، محال است آن را یاد بگیرید اما اگر چندین بار به آن گوش کنید، متن ترانه وارد قشر «فرونتال» مغزتان شده و برای ورود به حافظه بلندمدت پردازش می شود؛ در الی که حافظه بلندمدت با ثبات و دگرگونی ئائمی شبکه های عصبی گسترده در مغز حفظ می شود، حافظه کوتاه مدت را الگوهای کوتاهی از ارتباطات عصبی در نواحی «فرونتال»، «پری فرونتال» و «پاریتال» مغز حمایت می کنند. شکبه مغزی انسان چیزی کمتر از تار عنکبوت نیست. بسیاری از قسمت های مغز به شما کمک می کنند واقعیت ها، رویدادها، مهارت ها، کارها، مفاهیم و تجارب خود را به کمک فرایند پردازش و چگونگی شکل گیری شبکه های عصبی به یاد بیاورید. همچنین این شبکه ها به حفظ اطلاعات و شکل گیری حافظه ای که تا آخر عمر با شما می ماند نیز کمک می کند. مجله موفقیت - مهری سیمایی ]]> روانشناسی عمومی Thu, 15 Jan 2015 19:49:44 GMT http://migna.ir/vdceff8w.jh8vzi9bbj.html اندرباب چيستي و چرايي استرس http://migna.ir/vdceon8w.jh8vzi9bbj.html استرس را ضربه فني کن قبل از آن که خاک شوي استرس واکنشي است که در برابر يک محرک بيروني از خودمان نشان مي دهيم. در واقع استرس زماني به ما دست مي دهد که فشار بيشتر از حدي که عادت داريم به ما وارد مي شود. در اين شرايط معمولا بدن شروع به ترشح هورمون هايي مي کند که سرعت تپش قلب و تنفس را بالاتر مي برد و به همين نسبت ميزان انرژي مان هم زيادتر مي شود. البته اين استرس بخت برگشته، هميشه هم بد نيست چون اگر اين طوري بود، دو سطح مثبت و منفي برايش تعريف نمي کردند.وقتي نوع مثبت استرس شدت پيدا مي کند، مي شود استرس منفي. آن وقت دست از سرما برنمي دارد؛ گاهي وقت ها ما را بيمار مي کند يا بيماري مان را شدت مي بخشد.اين که استرس مثبت کجا تمام مي شود و آن يکي کجا شروع مي شود را نمي توان به طور دقيق بيان کرد. در واقع استرس مثل فشار خون نيست که يک حکم کلي در موردش بدهيم و بگوييم استرس مناسب ۱۲ روي ۸ است.   نشانه هاي استرس چه چيزهايي است؟ جسماني: علائمش خيلي زياد است. تپش قلب و نفس کم آوردن، درد در ناحيه قلب، سردرد و ميگرن، ناراحتي هاي معده و سيستم گوارش بخشي از اين فهرست پروپيمان است. البته بايد به اين ها خستگي مفرط، خشکي دهان و گلو، کم و بد خوابيدن و عرق کردن بدن مخصوصا دست و پا را هم اضافه کنيد. رفتاري: اين جور آدم ها دائم دستشان توي موهايشان است و دارند آن‌ها را مي کنند، با جوش هاي صورتشان ور مي روند و پوست دستشان را مي کنند. جويدن ناخن ، دندان قروچه و داشتن تيک عصبي هم از ديگر نشانه هاي استرس در رفتار اين آدم هاست. فکري: آدمي که استرس دارد فکرش از کار مي افتد؛ به شکلي که نه مي تواند تمرکز کند، نه تصميم بگيرد و نه حتي کارهاي ساده و پيش پا افتاده اي را که قبلا انجام مي داده انجام دهد. فراموشي، گيجي و بي دقتي را هم کنار اين موارد بگذاريد. عاطفي و رواني: اين جور مواقع آدم بي حوصله و بدبين است. بيش از حد نگران مي شود و احساس گناه يا خطر به او دست مي دهد. زودرنج و پرخاشگر است و حوصله هيچ چيز حتي کار و تفريح را هم ندارد.   حالا چه کار نکنيم؟ با دست خودتان استرس ايجاد نکنيد: زلزله و مرگ و مريضي دست ما نيست. اما بعضي وقت ها خود آدم شخصا مي رود دنبال موقعيت هايي که برايش استرس آور است. نمونه هايش هم زياد است مثلا اين که دو هفته وقت داريد و بعد صبر مي کنيد راس ساعت ۹ شب قبل از امتحان با استرس شروع به درس خواندن مي کنيد، يا با يکي قرار مي گذاريد اما تازه ۱۰ دقيقه به ساعت موردنظر از خواب بيدار مي شويد تا دوان دوان برويد سر قرار. اين جور وقت هاست که داشتن برنامه ريزي و عمل به آن باعث مي شود هم آدم منضبط و خوش قولي باشيد و هم ناخودآگاه از کلي استرس الکي رها شويد. مسابقه ندهيد: هر کسي هر کاري کرد که شما نبايد انجام بدهيد. اين که چون فلاني ارشد خواند، من هم بايد بخوانم و چون فلاني رفت خارج من هم بايد از اين جا بروم، بي معني است. همين احساس مسابقه دادن با ديگران و مقايسه دائم خودتان با بقيه برايتان استرس ايجاد مي کند. پس برويد دنبال کارهايي که خودتان دوست داريد. فارغ از اين که بقيه چه کار مي کنند و در مورد شما چه فکري دارند. فرار نکنيم(۱): بنشينيد تکليف خودتان را با قضيه استرس  آور مشخص کنيد. اگر مي توانيد تغييرش بدهيد يا از آن دوري کنيد دست به کار شويد. در غير اين صورت شجاعانه برويد دنبال راه چاره. در خيلي موارد مثل ترس از کنفرانس دادن واقعا فرار کردن از صورت مسئله بي معني است. چون به هر حال اين هفته نشد هفته ديگر نوبت شماست. فرار نکنيم(۲): بعضي وقت ها قضيه خيلي جدي تر است مثل مرگ عزيزان يا از دست دادن عضو. آن موقع است که هي صبح تا شب فيلم ديدن، خوابيدن طولاني مدت و سيگار را با سيگار روشن کردن دردي را دوا نمي کند که هيچ دردهاي تازه اي را هم به شما اضافه مي کند. پس واقع بين باشيد و مشکل را بپذيريد. غرق کردن خود توي عالم خيال و رويابافي اين جور وقت ها خيلي شايع است. نشستن و فکر کردن که اي کاش فلان... يا اگر اين جوري نمي شد ... فقط زجر دادن خودتان است و بس. پس به جاي حسرت خوردن دستتان را بگيريد به زانويتان و بلند شويد.-   حالا چه کار کنيم؟ توکل کنيد: معمولا رفتن به جاهايي مثل مسجد يا حرم و شرکت کردن در برنامه هاي مذهبي خيلي وقت ها مي تواند حالتان را خوب کند. توکل و توسل، خواندن قرآن و دعا و نماز و گفتن اذکاري مثل صلوات و لاحول ولاقوة الابالله هم استرستان را کم مي کند. اصلا همين که آدم سرش را روي مهر مي گذارد، با خدا حرف مي زند و دلش خالي مي شود، خودش کلي آرامش بخش است. ورزش کنيد: ورزش کردن باعث بالا رفتن کارايي دستگاه گردش خون و دستگاه تنفس مي شود. در نتيجه براي پيشگيري و درمان استرس مفيد است. پس بهتر است ورزشي که در آن تمرينات موزون، معتدل و يکنواخت وجود دارد، مثل قدم زدن، شنا کردن، دوچرخه سواري يا آهسته دويدن را انتخاب کنيد و با خودتان قرار بگذاريد روزانه 20 دقيقه اين کار را انجام بدهيد. از طرفي ثبت نام کردن در کلاس ورزش به خاطر جو شاد آن و همچنين ديدن آدم ها و پيدا کردن دوست‌هاي جديد هم مي تواند موثر باشد. خوب بخوريد و بخوابيد: جسمتان را که سالم نگه داريد نصف راه را رفته ايد. اگر مشکل کم خوابي داريد، با گياهان آرام بخش يا مراجعه به دکتر به داد بدنتان برسيد. غذاهاي چرب و خيلي شيرين و همين طور غذاهايي را که نمک زيادي دارد کمتر بخوريد. عوضش برويد سراغ ميوه ها و سبزيجات، غذاهاي کم چرب و مغزهاي گياهي مثل پسته و گردو.مصرف آب هم که نبايد فراموش شود. درست تنفس کنيد: درست نفس کشيدن باعث مي شود ريتم فعاليت قلب و تنفس به وضع طبيعي برگردد، تنش عضلاني کاهش پيدا کند و اين طوري شما هم کم کم آرام مي شويد. به خودتان استراحت بدهيد: لازم نيست يک هفته برويد خارج. يک مسافرت يکي دو روزه هم کافي است. اگر نشد همين که چند ساعتي از کار و محيط استرس آور دور شويد هم غنيمت است. اين طوري سرتان هوا مي خورد و با فکر بازتر برمي گرديد سراغ حل مشکل و چه بسا که به خاطر همين هواخوري بتوانيد راحت تر کمر استرس را بشکنيد. به مشاور مراجعه کنيد: اگر استرستان زياد است و احساس مي کنيد احتياج به کمک داريد و به تنهايي و با استفاده از روش هاي مختلف نمي توانيد آن را کاهش دهيد، به يک مشاور مراجعه کنيد.   ]]> روانشناسی عمومی Sun, 04 Jan 2015 08:12:52 GMT http://migna.ir/vdceon8w.jh8vzi9bbj.html تفاوت روانشناس و روانپزشک! http://migna.ir/vdcaymnu.49n0e15kk4.html امروزه روانشناسی و روانپزشکی با همه جنبه های زندگی انسان در ارتباط است و هر اندازه که جامعه پیچیده تر می شود، روانشناختی نیز نقش مهم تری در حل مشکل ها برعهده می گیرد.   اغلب دیده یا شنیده اید که بسیاری از مردم، بعد از اینکه با مشکلات روحی-روانی مواجه می شوند و با پیشنهاد بعضی از اطرافیان که می گویند به «مشاور» یا «روانشناس» مراجعه کن، مقاومت کرده و بعضاْ چنین اظهاراتی می کنند.«من سالمم»، «مگه من دیوانه ام که بروم پیش روانشناس».   طبق آماری پیش از این اعلام شده حدود ۴۰ درصد ایرانی ها به انواع مختلفی از اختلالات روانی مبتلا هستند. همچنین طبق یافته های علم روانشناسی شخصیت افراد مختلف در دوره های مختلف به یکی از اختلالات روانی مبتلا می شوند. اینها یعنی هر آدمی نیاز به مشاوره های روانشناسی وجود دارد.   اگر ضرورت داشتن خانواده، جامعه و روابط سالم را بدانیم، مسلماْ از کنار چنین خدمات مشاوره به شرطی که توسط افراد ورزیده و حرفه ای انجام شود به سادگی نخواهیم گذشت. اما روانشناس و روانپزشک چه تفاوت هایی با هم دارند؟ کی به روانپزشک مراجعه کنیم،‌ کی به روانشناس؟   دکتر حامد محمدی کنگرانی، عضو کمیته رسانه انجمن روانپزشکان ایران و کمیته روان درمانی (دبیر بخش خانواده درمانی) دراین باره به خبرآنلاین می گوید: روانشناسی و روانپزشکی بحث قدیمی است، این دو رشته کاملا جدا از هم هستند که در کشور ما اخیراْ باعث دردسرهای بیشتری شده است. یک نکته خیلی مهم درباره بیماری ها (شناخت و تشخیص بیماری) است. در همه جای دنیا تشخیص بیماری و اینکه بگوییم آیا فرد بیماری خاصی دارد یا نه برعهده پزشک است. به همین دلیل پزشک مسئولیت های قانونی هم دارد که باید مقابل آن هم حتما جوابگو باشد.   او می گوید: همانطور که فقط یک پزشک می تواند تشخیص بدهد مثلاْ فرد بیماری قلبی یا سکته قلبی کرده یا نه، فقط یک روانپزشک است که می تواند تشخیص بدهد کسی بیماری افسردگی یا اختلال اضطرابی به معنای علمی را دارد یا ندارد. دلیلش هم این است که خیلی از اختلالات جسمانی مانند کم کاری یا پرکاری تیروئید، بیماری قلبی، اختلالات هورمونی مربوط به غده های فوق کلیه، مربوط به بیماران جنسی در خانم ها و... می تواند مربوط به اختلالات روانپزشکی باشند. به همین دلیل در مورد تشخیص بیماری قطعا این موضوع برعهده روانپزشک است و درمان دارویی حتما توسط روانپزشک انجام می شود.    به گفته محمدی کنگرانی موضوعی که مورد مناقشه، بحث و دردسرساز است، بحث روان درمانی است: در تمام کشورهای دنیا کسی می تواند روان درمانی یا همان مشاوره را انجام دهد که دوره آموزشی موارد خاص از روان درمانی را گذرانده باشد، این دوره ها می تواند شناخت درمانی، رفتار درمانی، خانواده درمانی، روان درمانی تحلیلی و... باشد. این موارد به روانشناس یا روانپزشک بودن فرد ارتباطی ندارد، متأسفانه موضوعی که اکنون باعث دردسر شده است، نبود اعتماد روانپزشک ها و روانشناسان به یکدیگر است.   او می گوید: خیلی از همکاران ما اعتقاد دارند درمان یک اختلال روانی فقط باید با دارو انجام شود در صورتی که اکنون ثابت شده بهترین نوع درمان در اختلالات روانشناختی و بهترین روش، تلفیقی از روانشناسی و روانپزشکی (روان درمانی و دارو درمانی) است. در بعضی موارد دارو درمانی بیشتر کاربرد دارد و در بعضی موارد روان درمانی. مهم این است که تلفیقی از این دو باشد. نکته مهم اینجاست که تشخیص بیماری، برعهده روانپزشک است. اکنون در همه جای دنیا روانشناس و روانپزشک باید با هم همکاری کنند، ممکن است بیماری مراجعه کند که اختلال دارو درمانی و نوع خاصی از روان درمانی داشته باشد که روانپزشک به تنهابیی توانایی انجام آن را نداشته باشد. در اینجا روانپزشک بیمار را تحت دارو درمانی قرار می دهد و بعد از آن بیمار را ارجاع می دهد به روانشناس برای اینکه نوع خاص از روان درمانی را انجام دهد.    تفاوت روانشناسی و روانپزشکی    اما سوالی که برای بسیاری از افراد پیش می آید، این است که روانشناسی و روانپزشکی چه تفاوتی با یکدیگر دارند. این تفاوت باید شناخته شود چون عدم شناخت آن، بعضی افراد را به بیراهه می کشاند. حتی بسیاری از افراد تحصیل کرده هم به طور دقیق از این اختلاف آگاه نیستند و گاهی در بسیاری از رسانه ها هم این ۲ به اشتباه به کار می روند.   دکتر افشین یداللهی، متخصص اعصاب و روان درباره تفاوت روانشناسی و روانپزشکی به خبرآنلاین می گوید: روانپزشکان باید دوره پزشکی عمومی را بگذراند و بعد در تخصص اعصاب و روان یا روانپزشکی مطالعه کنند. بعد از گذراندن این دوره ها که حدود ۴ سال طول می کشد، در واقع روانپزشک اجازه درمان و تجویز دارویی دارد. ضمن اینکه اگر دوره های مشاوره را گذرانده باشد علاوه بر تجویز دارو در صورت لزوم اجازه بستری کردن بیمار را هم دارد. روانپزشکان علاوه بر این در مورد مشاوره و درمان های غیردارویی هم می توانند فعالیت کنند. اکثر روانپزشکان علاوه بر درمان دارویی، درمان روانی اعم از شناخت درمانی، رفتار درمانی، روان شناختی یا تحلیل رفتارهای متفاوت و... نیز انجام می دهند. اما روانشناسان اول لیسانس روانشناسی می گیرند شامل روانشناسی بالینی، عمومی و انواع روانشناسی های دیگر و بعد از آن مقطع فوق لیسانس را باید بگذرانند.   به گفته او در روانشناسی بالینی یا همان رشته مشاوره روش های مختلف مشاوره و درمان های غیر دارویی آموزش داده می شود: روانشناس و روانپزشک باید این دوره را به صورت طبی در دوره های آموزشی تکمیل کنند. در روانشناختی یک درمان روانکاوی و تحلیلی هم هست که متخصص بهتر است خودش هم مورد روانکاوی و تحلیل قرار گرفته باشد تا بتواند این کار را انجام بدهد. روانکاو باید خودش مورد تحلیل قرار گرفته باشد تا بتواند به روانکاوی و تحلیل مراجعان بپردازد تا مشکلی در روند درمان بیمار ایجاد نشود.   تحلیل و شناخت مهم ترین گام برای تصمیم گیری    یداللهی درباره مراجعه افراد به روانشناس یا روانپزشک می گوید:‌ هر کسی نیاز به مشاوره و تحلیل شدن دارد. بعضی از مسائل در مسیر ناخودآگاه افراد انجام می شود و برای دست پیدا کردن و شناختن آن حتما باید تحلیل شود تا به شناخت برسد و در واقع با مشاوره، شناخت وتحلیل افق های جدیدتری به روی فرد باز می شود، همچنین مسائلی مطرح می شود که شاید قبل از تحلیل مطرح نشده باشد و این موضوع باعث می شود خیلی راه ها برای فرد گشوده شود. بنابراین مهم ترین گام برای تصمیم گیری در مراحل مختلف زندگی تحلیل و مشاوره است. از این دیدگاه افرادی که در مراحل و دوره های تحلیل قرار می گیرند در واقع افرادی هستند که مشکلات خاصی هم ندارند ولی برای شناخت عمیق تر و بیشتر خودشان نیاز به گذراندن این دوره ها دارند. با توجه به اینکه همه افراد با مشکلات متعددی روبه رو هستند و ما نمی توانیم بگوییم هیچ آدمی بدون مشکل نیست، این دوره های تحلیلی برای تمام افراد توصیه می شود.   گرفتن مشاوره و انتخاب های مناسب   افراد در مسیر زندگی مانند دوران بلوغ، انتخاب همسر، تربیت فرزند، تعامل اجتماعی با افراد مختلف و همه این مراحلی که در زندگی شخص اهمیت دارد اینطور نیست که بتواند همه راه و مسیرها را بدون اینکه مطالعه یا اطلاعاتی داشته باشد به درستی بدانند و انتخاب کنند، مثلا برای انتخاب همسر و تربیت فرزند حتما باید مشاوره قبلی داشته باشد.   یداللهی در این باره می گوید: افراد در تمام مراحل زندگی مثل استعداد یابی و انتخاب شغل که متناسب با روحیات فرد باشد و بتواند به آرامش و آسایش نسبی برسد، نیاز به گرفتن مشاوره دارد. مشاوره می تواند از سوی روانپزشک یا روانشناس باشد. این گونه افراد بیمار نیستند و ممکن است به دلایل متفاوتی نیاز به روانپزشکی و روانشناسی داشته باشند. گروه دیگر افرادی هستند که برای گرفتن تصمیم خاصی یا مدیریت مسائل معمولی زندگی خود برای مشاوره مراجعه می کنند. از طرفی زندگی پیچیده امروزی، امکانات و انتخابات متعددی که انسان ها دارند و از طرف دیگر میل به بهتر شدن و کمال طلبی انسان زمینه ای می شود تا افراد برای انتخاب برتر با فردی که در این زمینه تخصص دارد مشاوره کنند. مشاوره در زمینه چگونگی رفتار با فرزند نوجوان، مشاوره های ازدواج و... از جمله دلایل دیگری است که مردم به روانپزشک و یا روانشناس مراجعه می کنند.   مراجعه بیماران به روانشناس و روانپزشک   یداللهی درباره علت های دیگر مراجعه افراد به روانشناس یا روانپزشک می گوید: افرادی که دچار اضطراب یا علائم افسردگی خفیف، وسواس، فوبیا یا خیلی از مشکلات دیگر روانشناختی باشند نیازمند مراجعه به روانشناس یا روانپزشک هستند. بعضی از این موارد در حدی که خفیف یا بعضا تا متوسط باشد با روان درمانی و مشاوره هایی که متناسب با روحیه و دیدگاه فرد باشد، انجام می شود. در موارد متوسط و شدید ممکن است نیاز به مداخله درمان دارویی باشد که در کنار آن مشاوره ها هم می تواند کمک بسزایی کند. در مواردی دیگر فرد دچار روان پریشی است و علائمی مثل توهم های متعددی با افت عملکرد، توهم های مختلف دیداری، شنیداری و انواع دیگر مانند بدبینی های شدید، پرخاشگری های غیرقابل کنترل، وسواس های شدید، اضطراب های شدید و... نیاز به درمان های دارویی است که توسط روانپزشک تجویز می شود.    او می گوید: در مواردی که خیلی شدیدتر می شود و ممکن است برای دیگران و خود فرد هم خطر ایجاد کند و نگرانی هایی ایجاد کند، مثلا آسیبی به خود یا دیگران وارد کند یا مواردی که  فرد در یک محیط پر تنش است و این محیط باعث استرس و تشدید جلوگیری از بهبود علائم می شود، ممکن است لازم به بستری بیمار باشد که این موضوع هم در اختیار حیطه روانپزشک است.    یداللهی می گوید:‌ در شرایطی که بیمار بستری می شود حضور یک روانشناس و مددکار اجتماعی در کنار روانپزشک بسیار موثر و ضروری است. این تیم پزشکی باعث درمان چند جانبه ای می شود و درمان قطعی تری را برای بیمار رقم می زند. درمان های تحلیل هم خیلی در شناخت بیمار کمک می کند البته کسانی باید این کار را انجام بدهند اعم از روانشناس و روانپزشک که دوره های آموزشی را گذرانده باشند و تجربه کار داشته باشند و زیر نظر یک متخصص مجرب دوره ها را به صورت عملی گذرانده باشند تا بتوانند به مراجعه کنندگان این خدمات را ارائه دهند.           ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Tue, 28 Oct 2014 07:15:44 GMT http://migna.ir/vdcaymnu.49n0e15kk4.html روانشناسی ملل مختلف http://migna.ir/vdcb90b5.rhb09piuur.html روانشناسی در فرانسهروانشناسی فرانسه در جهت مطالعه بیماران روانی،عقب ماندگیهای ذهنی و روانشناسی فیزیولوژیک کشیده می شود. مثلا: اولین آرمون های روانی برای تشخیص کودکان عقب مانده از کودکان عادی،به وسیله آلفرد بینه در کشور فرانسه ساخته می شود.در واقع روانشناسی فرانسه بیشتر در جهت روانشناسی آزمایشی سوق داده می شود.مطالعه بیماران روانی نیز در فرانسه اهمیت پیدا می کند. روانشناسی در انگلستان روانشناسی انگلستان از کشفیات داروین کمک می گیرد و در جهت مطالعه غریزه و نقش آن در یادگیری پیش می رود.انگلیسی ها آمار و ریاضیات را وارد روانشناسی می کنند. مثلا: این که آیا هوش و توانایی های ذهنی از یک عامل تشکیل می شوند یا عوامل زیادی را در بر می گیرند،از کشور انگلستان شروع شده است.اولین کسی که نظریه دو عاملی را عنوان کرد،اسپیرمن انگلیسی بود. روانشناسی در روسیه روانشناسی روسیه بر فعالیتها و یافته های پاولف بنا می شود.می دانیم که پاولف فیزیولوژیست بود و فرآیند شرطی شدن بازتابها را مطالعه می کرد.بازتابها رفتارهای فطری و غیر اکتسابی هستند و هنگام تولد وجود دارند.پاولف نشان داد که این بازتابها را نیز می توان یاد گرفت.او به سگهای آزمایشگاهی یاد داد که در مقابل صدای زنگ نیز بزاق ترشح کنند. روانشناسی در اتریشدر اتریش، فروید و عده دیگری از پزشکان آن دوره ،به روانشناسی بالینی و معالجه نوروزها(روان رنجورها)روی می آورند.فروید،با عنوان کردن مفاهیم هشیاری ،نیمه هشیاری و ناهشیاری،روانشناسی را در جهت خاصی سوق می دهد.او معتقد بود که ممکن است ما به چیزی فکر کنیم ،بدون آنکه خودمان بدانیم،یا کسی را دوست داشته باشیم و در عین حال از او متنفر باشیم. روانشناسی در آمریکاچون در کشور آمریکا سنت خاصی حکم فرما نبود و بیشتر روانشناسان اروپا نیز،برای نجات جان خود ارز دست حزب نازی،به آمریکا مهاجرت کرده بودند،روانشناسی آمریکا در همه زمینه ها رشد می کند.به این معنا که روانشناسی یادگیری،روانشناسی فیزیولوژیک ،مطالعه بیماران روانی ،مطالعه بیماران روانی،مطالعه عقب مانده ها و کاربرد آمار در روانشناسی،پابه پای یکدیگر پیش می روند. روانشناسی در ایرانروانشناسی ایران،از قرنها پیش با عنوان علم النفس یا اخلاق،مورد توجه دانشمندان بوده است.اما روانشناسی جدید در ایران،با تلاشهای دکتر علی اکبر سیاسی،دکتر محمد باقر هشیار،دکتر محمود صناعی و عده ای دیگر از روانشناسان شروع شده است.دکتر علی اکبر سیاسی و دکتر محمد باقر هشیار،هریک اولین کتاب علمی خود را در سال 1317 شمسی با عناوین علم النفس یا روان شناسی از لحاظ تربیت و سنجش هوش یا روانشناسی علمی انتشار دادند. با این همه شکوفایی واقعی روانشناسی علمی در ایران،پس از سالهای 1340 صورت گرفت،زیرا در این سالها بود که روانشناسی به عنوان یک رشته مستقل دایر شد و ترجمه کتاب اصول روانشناسی به وسیله دکتر محمود صناعی رونق خاصی به آن بخشید.امروزه در بیشتر دانشگاه های دولتی و دانشگاه آزاد اسلامی،رشته روانشناسی،در سطوح کارشناسی،کارشناسی ارشد و دکتری وجود دارد. ]]> روانشناسی عمومی Sat, 30 Aug 2014 23:06:06 GMT http://migna.ir/vdcb90b5.rhb09piuur.html معرفي تعدادي از نشریات علمي و تخصصي روان شناسی ایران http://migna.ir/vdciruar.t1awu2bcct.html   عنوان نشريه : روانشناسي و علوم تربيتي نوع نشريه : دو فصلنامه كد ISSN : 2835-1025 صاحب امتياز : دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه تهران مدير مسئول : دكتر غلامعلي افروز سر دبير : دكتر غلامعلي افروز آدرس : تهران، بزرگراه جلال آل احمد، مقابل کوي نصر، دانشکده روان شناسي و علوم تربيتي صندوق پستي : 6456-14155 تلفن : 61117426 (021) نمابر : 88254734 (021) پست الكترونيكي : jedpsy@ut.ac.ir     عنوان نشريه : تازه ها و پژوهشهاي مشاوره نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 1634-2008 صاحب امتياز : انجمن مشاوره ايران مدير مسئول : دكتر رحمت اله نوراني پور سر دبير : دكتر باقر ثنائي ذاكر آدرس : تهران، كريمخان، نبش خيابان عضدي، ساختمان دانشگاه علامه طباطبايي، طبقه 2 صندوق پستي : 1138-15745 تلفن : 09122196880 نمابر : 88914163 (021) پست الكترونيكي : info@ircounseling.org وب سايت : http://www.ircounseling.org/     عنوان نشريه روانشناسي معاصر نوع نشريه : دو فصلنامه كد ISSN : 1243-2008 صاحب امتياز : انجمن روانشناسي ايران مدير مسئول : دكتر شهريار شهيدي سر دبير : دكتر محمدعلي بشارت آدرس : تهران، اوين، بلوار دانشجو، خيابان كودكيار، دانشگاه علوم بهزيستي و توانبخشي، انجمن روانشناسي ايران تلفن : 22180097، 22180150 (021) نمابر : 22180151 (021) پست الكترونيكي : jcp@iranpa.org وب سايت : www.iranpa.org/jcp     عنوان نشريه روان شناسي كاربردي نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 4331-2008 صاحب امتياز : دانشگاه شهيد بهشتي مدير مسئول : دكتر حميدرضا پور اعتماد سر دبير : دكتر عصمت دانش آدرس : تهران، اوين، دانشگاه شهيد بهشتي، دانشكده علوم تربيتي و روان شناسي، دبيرخانه فصلنامه روان شناسي كاربردي تلفن : 29903065 (021) نمابر : 29903065 (021) پست الكترونيكي : applied-psychology@sbu.ac.ir   عنوان نشريه   روانشناسي تحولي روانشناسان ايراني نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 305x-1735 صاحب امتياز : دانشگاه آزاد اسلامي، واحد تهران جنوب مدير مسئول : دكتر محترم نعمت طاوسي سر دبير : دكتر محمدكريم خداپناهي آدرس : تهران، خيابان سپهبد قرني، شماره 173 جديد قديم 165، معاونت پژوهشي دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران جنوب، كدپستي: 1584743311 تلفن : 88830666-83843450-021 نمابر : 88830666-021 پست الكترونيكي : jip@azad.ac.ir وب سايت : journals.azad.ac.ir/jip     عنوان نشريه  روش شناسي علوم انساني حوزه و دانشگاه نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 7070-1608 صاحب امتياز : پژوهشگاه حوزه و دانشگاه مدير مسئول : دكتر عليرضا اعرافي سر دبير : دكتر محمد تقي ايمان آدرس : قم، بلوار امين، بلوار جمهوري اسلامي، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه صندوق پستي : 3151-37185 تلفن : 2936670 (0251) نمابر : 2909310 (0251) پست الكترونيكي : method@rihu.ac.ir وب سايت : http://www.rihu.ac.ir/     عنوان نشريه  رويكردهاي نوين آموزشي نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 6490-1735 صاحب امتياز : دانشگاه اصفهان مدير مسئول : دكتر رضا هويدا سر دبير : دكتر احمدرضا نصر آدرس : اصفهان، ميدان آزادي، خيابان دانشگاه، دانشگاه اصفهان، دانشكده علوم و تربيتي و روانشناسي، دفتر مجله، كدپستي: 73441-81746 تلفن : 7932540 (0311) نمابر : 6683107 (0311) پست الكترونيكي : EduJournal@res.ui.ac.ir وب سايت : uijs.ui.ac.ir/nea   عنوان نشريه : مجله روانشناسي نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 8436-1680 صاحب امتياز : دکتر جواد اژه اي مدير مسئول : دکتر جواد اژه اي سر دبير : دکتر محمد كريم خداپناهي آدرس : تهران، خ پاستور، کوچه شهيد خوش زبان، بن بست ناهيد، پلاک 3/12 صندوق پستي : 619-13185 پست الكترونيكي : journal@iranapsy.net     عنوان نشريه : مجله علوم تربيتي و روانشناسي نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 4131-1561 صاحب امتياز : دانشگاه شهيد چمران اهواز مدير مسئول : دکتر بهمن نجاريان سر دبير : دکتر منيجه شهني ييلاق آدرس : اهواز، دانشگاه شهيد چمران اهواز، دانشکده علوم تربيتي و روان شناسي صندوق پستي : 139-61355 تلفن : 3331366 (0611) نمابر : 3331366 (0611) پست الكترونيكي : ecued-psj@scu.ac.ir وب سايت : http://www.manuscriptonline.com/     عنوان نشريه مشاوره و روان درماني خانواده نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 1522-4566 صاحب امتياز : دانشگاه كردستان مدير مسئول : دكتر ناصر يوسفي سر دبير : نجمه حميد آدرس : سنندج، دانشگاه كردستان، ساختمان معاونت فرهنگي دانشگاه، دفتر مجله، كدپستي: 15175-66177 تلفن : 6629353 (0871) نمابر : 6629353 (0871) پست الكترونيكي : Fcpjournalkurdistan@yahoo.com وب سايت : http://www.fcpjournal.ir/     عنوان نشريه مطالعات روانشناسي تربيتي نوع نشريه : فصلنامه صاحب امتياز : دانشگاه سيستان و بلوچستان مدير مسئول : دكتر حبيب الله دهمرده سر دبير : دكتر بهروز بيرشك آدرس : زاهدان، خيابان دانشگاه، دانشگاه سيستان و بلوچستان، دانشكده ادبيات و علوم انساني، مركز نشريات علمي دانشگاه، مجله مطالعات روانشناسي و تربيتي صندوق پستي : 655-98135 تلفن : 8056309-2445989 (0541) نمابر : 2445989 (0541) پست الكترونيكي : usb_ped@yahoo.com     عنوان نشريه پژوهشهاي روان شناختي نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 9616-1019 صاحب امتياز : دكتر رضا زماني مدير مسئول : دكتر رضا زماني سر دبير : دكتر رضا زماني آدرس : تهران، خيابان فلسطين شمالي ، کوچه دانش کيان ، پلاک 39، طبقه دوم، واحد 3 صندوق پستي : 5191-14155 تلفن : 88923561 (021), 88908292 (021) نمابر : 88803719 (021) پست الكترونيكي : Psychresearch@morva.net وب سايت : PSYCHRESEARCH.ir     عنوان نشريه روان شناسي باليني نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 501-2008 صاحب امتياز : دانشگاه سمنان مدير مسئول : دكتر معصومه خسروي سر دبير : دكتر ايمان اله بيگدلي آدرس : سمنان، شهرستان مهديشهر، دربند، دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي، دانشگاه سمنان، دفتر مجله علمي كد پستي: 356411156 تلفن : 3629567 (0232) پست الكترونيكي : jcp@semnan.ac.ir وب سايت : http://www.jcp.semnan.ac.ir/     عنوان نشريه روانشناسي نظامي نوع نشريه : فصلنامه صاحب امتياز : دانشگاه جامع امام حسين (ع) مدير مسئول : دكتر حسين بختياري سر دبير : دكتر رضا كرمي نيا آدرس : تهران، بزرگراه شهيد بابايي، دانشگاه جامع امام حسين (ع) تلفن : 77105663 (021) پست الكترونيكي : mil.psychology@gmail.com     عنوان نشريه علوم تربيتي (مجله علوم تربيتي و روانشناسي) نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 8817-2008 صاحب امتياز : دانشگاه شهيد چمران اهواز مدير مسئول : دكتر بهمن نجاريان سر دبير : دكتر يدالله مهرعلي زاده آدرس : اهواز، دانشگاه شهيد چمران، دانشكده علوم تربيتي و روان شناسي صندوق پستي : 139-61355 تلفن : 19-3330010 (0611), داخلي4610 نمابر : 3331366 (0611) پست الكترونيكي : education@scu.ac.ir وب سايت : jms.scu.ac.ir     عنوان نشريه فصلنامه تعليم و تربيت نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 4133-1017 صاحب امتياز : وزارت آموزش و پرورش جمهوري اسلامي ايران مدير مسئول : دكتر هاجر تحريري نيك صفت سر دبير : دكتر محمود مهرمحمدي آدرس : تهران، خيابان شهيد برادران مظفر . ساختمان شماره 5 آموزش و پرورش، پژوهشگاه مطالعات وزارت آموزش و پرورش تلفن : 66480504 (021) نمابر : 66480504 (021) پست الكترونيكي : info@rie.ir وب سايت : http://www.rie.ir/     عنوان نشريه فصلنامه خانواده پژوهي نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 8442-1735 صاحب امتياز : پژوهشكده خانواده دانشگاه شهيد بهشتي مدير مسئول : دكتر محمدعلي مظاهري سر دبير : دكتر محمدعلي مظاهري آدرس : تهران، اوين، دانشگاه شهيد بهشتي، پژوهشكده خانواده، كدپستي: 1983963113 صندوق پستي : 19395-4716 تلفن : 29902366, 22431813 (021) نمابر : 29902368 (021) پست الكترونيكي : jfr@sbu.ac.ir     عنوان نشريه فصلنامه روان شناسي و علوم تربيتي نوع نشريه : فصلنامه صاحب امتياز : دانشگاه علامه طباطبايي مدير مسئول : دكتر محمود گلزاري سر دبير : دكتر علي دلاور آدرس : تهران، بلوار دهكده المپيك، تقاطع بزرگراه همت، پرديس دانشگاه علامه طباطبايي، دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي     عنوان نشريه مجله علوم رفتاري نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 1324-2008 صاحب امتياز : دانشگاه علوم پزشكي بقيه اله، مركز تحقيقات علوم رفتاري مدير مسئول : دكتر علي فتحي آشتياني سر دبير : دكتر علي فتحي آشتياني آدرس : تهران، خيابان ملاصدرا، خيابان شيخ بهايي، دانشگاه علوم پزشكي بقيه اله، مركز تحقيقات علوم رفتاري صندوق پستي : 546-19945 تلفن : 82482473 (021) وب سايت : http://www.jbs.ir/     عنوان نشريه : مطالعات تربيتي و روان شناسي نوع نشريه : دو فصلنامه كد ISSN : 1608-2842 صاحب امتياز : دانشگاه فردوسي مشهد مدير مسئول : دكتر بختيار شعباني وركي سر دبير : دکتر بختيار شعباني وركي آدرس : مشهد، ميدان پارك ملت، پرديس دانشگاه فردوسي، دانشکده علوم تربيتي و روان شناختي، کدپستي: 9177948991 صندوق پستي : 1518 تلفن : 8803600 (0511) نمابر : 8783012 (0511) پست الكترونيكي : jsep@um.ac.ir وب سايت : sepj.um.ac.ir     عنوان نشريه : مجله علوم روانشناختي نوع نشريه : فصلنامه كد ISSN : 7462-1735 صاحب امتياز : دكتر محمود منصور مدير مسئول : دكتر محمود منصور سر دبير : دكتر محمود منصور آدرس : تهران، خيابان كارگر شمالي، خيابان دوم، پلاك 25 پست الكترونيكي : Irpsychoscience@yahoo.com 1. فصلنامه روانپزشكي و روانشناسي باليني ايران   فارسي ، انگليسي فصلنامه علمي - پژوهشي (پزشکي) صاحب امتياز: دانشگاه علوم پزشكى و خدمات بهداشتى درمانى ايران مدير مسئول: دكتر سيد احمد واعظى سردبير: دكتر امير شعباني محل انتشار: تهران (اين نشريه قبلا با نام انديشه و رفتار منتشر مي شده است)   2.  فصلنامه روانشناسي  فصلنامه علمي - پژوهشي (علوم انساني) صاحب امتياز، مدير مسئول: دكتر جواد اژه اي سردبير: دكتر محمدكريم خداپناهي محل انتشار: تهران   3. فصلنامه دانش و پژوهش در روانشناسي  فصلنامه علمي - پژوهشي دانشگاه آزاد صاحب امتياز: دانشگاه آزاد اسلامي واحد خوراسگان (اصفهان) مدير مسئول: دكتر احمدعلي فروغي ابري سردبير: دكتر اصغر آقايي محل انتشار: اصفهان       4. روانشناسي باليني  فصلنامه علمي - پژوهشي (علوم انساني) صاحب امتياز: دانشگاه سمنان مدير مسئول: دكتر معصومه خسروي سردبير: دكتر پرويز آزاد فلاح محل انتشار: سمنان   5. فصلنامه انديشه هاي نوين تربيتي                                       فصلنامه علمي - پژوهشي (علوم انساني) صاحب امتياز: دانشگاه الزهرا - دانشكده علوم تربيتي و روانشناسي مدير مسئول: دكتر مهناز اخوان تفتي سردبير: دكتر طيبه ماهرو زاده محل انتشار: تهران                                                                                           6.  فصلنامه پژوهش در سلامت روانشناختي    فصلنامه علمي - پژوهشي (علوم انساني) صاحب امتياز: دانشگاه تربيت معلم تهران قطب علمي روانشناسي استرس مدير مسئول: دكتر محمد نقي فراهاني سردبير: دكتر عليرضا مرادي محل انتشار: تهران    پژوهشهاي كاربردي روانشناختي7.  دو  فصلنامه علمي - پژوهشي (علوم انساني) صاحب امتياز: دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه تهران مدير مسئول: دكتر غلامعلي افروز سردبير: دكتر محمد خداياري فرد محل انتشار: تهران   8.  فصلنامه انديشه و رفتار  فصلنامه صاحب امتياز: دانشگاه آزاد اسلامي - واحد رودهن مدير مسئول: دكتر فرخ لطفي كاشاني سردبير: دكتر شهرام وزيري محل انتشار: رودهن            فصلنامه پژوهش هاي تربيتي و روانشناختي 9. فصلنامه صاحب امتياز: دانشگاه اصفهان،‌دانشكده علوم تربيتي و روانشناسي مدير مسئول: دكتر رضا هويدا سردبير: دكتر احمدرضا نصر محل انتشار: اصفهان       10. فصلنامه روانشناسي تحولي: روانشناسان ايراني   فارسي، انگليسي فصلنامه علمي - پژوهشي (علوم انساني) صاحب امتياز: دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران جنوب مدير مسئول، سردبير: دكتر پريرخ دادستان محل انتشار: تهران     11.  فصلنامه روانشناسي شناختي    فصلنامه صاحب امتياز: دانشگاه تربيت معلم تهران مدير مسئول: دكتر محمدنقي فراهاني (اين نشريه قبلا با نام روانشناسي و اطلاع رساني منتشر مي شده است.)   12. دوفصلنامه روانشناسی معاصر دو فصلنامه علمی - پژوهشی صاحب امتیاز : انجمن روانشناسی ایران مدیر مسئول : دکتر شهریار شهیدی سردبیر : دکتر محمدعلی بشارت   13. نشریه بین المللی روانشناسی  (انگلیسی) دوفصلنامه علمی - پژوهشی صاحب امتیاز : انجمن روانشناسی ایران مدیر مسئول : دکتر رضا زمانی سردبیر : دکتر حسین شکرکن   14. فصلنامه پژوهشهای روانشناختی فصلنامه علمی - پژوهشی صاحب امتیار : دکتر رضا زمانی مدیر مسئول : دکتر رضا زمانی   15. فصلنامه روانشناسی دانشگاه تبریز فصلنامه علمی - پژوهشی صاحب امتیاز : دانشكده علوم تربيتي و روانشناسي دانشگاه تبريز مدير مسئول: دكتر منصور بيرامي سردبير: دكتر اميرهوشنگ مهريار   16. فصلنامه روانشناسی کاربردی فصلنامه علمی پژوهشی صاحب امتیاز دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی مدیر مسئول : دکتر حمیدرضا پوراعتماد سردبیر: دکتر عصمت دانش   17. فصلنامه روانشناسی و علوم تربیتی فصلنامه علمي - پژوهشي (علوم انساني) صاحب امتياز: دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه تهران مدير مسئول: دكتر غلامعلي افروز سردبير: دکتر محمدعلی بشارت محل انتشار: تهران   18. فصلنامه پژوهشهای روانشناسی اجتماعی فصلنامه علمي - پژوهشي (علوم انساني) صاحب امتياز: انجمن روانشناسی اجتماعی مدير مسئول: دکتر مجید صفاری نیا سردبير: دکتر محمود ایروانی محل انتشار: تهران Iranian journal of Clinical Psychology (IJCP صاحب امتياز: دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی مدير مسئول: دکتر سید علی حسینی سردبير: دکتر پروانه محمدخانی محل انتشار: تهران ]]> اخبار روان شناسی و روانپزشكی Mon, 26 May 2014 10:41:58 GMT http://migna.ir/vdciruar.t1awu2bcct.html هیپنوتیزم چیست؟ و فواید درمانی آن http://migna.ir/vdchm-ni.23nzkdftt2.html انجمن پزشکی بریتانیا در سال 1995 تعریف زیر را برای هیپنوتیزم ارائه کرد: « هیپنوتیزم حالتی موقتی از ادراک تغییر یافته است که توسط یک فرد در فردی دیگر ایجاد می شود و در او دسته ای از پدیده ها به شکلی خود به خودی و یا در پاسخ به محرک های کلامی و یا دیگر محرک ها به وجود می آید؛ این پدیده ها عبارتند از : تغییر در هشیاری و حافظه، افزایش تلقین پذیری و به وجود آمدن ایده ها و پاسخ هایی که در مقایسه با وضعیت عادی ذهنی برای فرد نامتعارف و نا آشناست. پدیده هایی دیگری چون بی حسی، فلجی و سفتی عضلات و تغییرات عروقی می تواند در حین حالت هیپنوتیزمی به وجود آید یا از بین برود». در جریان هیپنوتیزم با کاهش نسبی بر انگیختگی حسی و افت در پاسخ دهی سیستم عصبی مرکزی رو به رو هستیم، این فرآیندی است که در مقابل عدم تمرکز و دقت فرد مضطربی که مدام محیط پیرامون خود را در جست و جوی خطری فرضی واکاری می کند، قرار می گیرد. کلماتی را که هیپنوتیزم گر برای ایجاد این تأثیرات به کار می گیرد « تلقینات» می نامند. تفاوت « تلقینات» هیپنوتیزمی با توصیه ها، درخواست ها و دستورات روزمره در این است که در تلقینات هیپنوتیزمی با پاسخ موفق هیپنوتیزم شونده به شکل رفتاری « خودکار» و « غیر ارادی» سر و کار داریم، در حقیقت « غیرارادی» بودن پاسخ که هیپنوتیزم شونده پس از خروج از حالت هیپنوتیزمی گزارش آن را می دهد، از دید بسیاری از محققین قابل اعتمادترین ملاک برای بودن فرد در حالت هیپنوتیزمی است. تقریباً تمام افرادی که هیپنوتیزم می شوند، می پندارند که پاسخ آن ها نتیجه ی عملکرد هیپنوتیزم گر است. در حقیقت، این فرد هیپنوتیزم شونده است که با آمادگی ذهنی خود آغاز کننده ی عمل است. زمانی که تفکر انتقادی فرد به حالت تعلیق در آید، رفتاری تلقین شده به شکلی خودکار و بدون آن که سازوکارهای منطقی و ارزیابی کننده ی مغز در آن دخالتی داشته باشد، انجام می شود و زمانی که تلقینی پس از تلقین دیگر پذیرفته شد، قابلیت بیش تری برای قبول تلقینات مشکل تر پیدا می شود. چگونه می توان قابلیت تلقین پذیری فرد را ارزیابی کرد؟ هیپنوتیزم کننده ها مایلند، پیش بینی کنند آیا فرد قابلیت هیپنوتیزم شدن دارد یا نه. به دلیل همین موضوع آزمون های عملی و بعد کتبی ابداع شد تا به سنجش این قابلیت بپردازد. دو آزمون از مشهورترین آزمون های پرسش نامه ای عبارتند از: SSHS: Stanford Scale of :Hypnotic Susceptibility BBS:  Barber Suggestibility Scale و در این جا به برخی از آزمون های علمی دیگر نیز اشاره می کنیم. این آزمون ها در حضور گروهی متشکل از 10 تا 12 نفر بیش ترین تأثیر را دارد اما به شکل فردی نیز می تواند انجام شود: - تلقین رسیدن دست ها به یک دیگر: تقریباً هفتاد درصد افراد به این تلقین جواب می دهند. پاسخ به آن کاملاً به میزان تلقین پذیری فرد وابسته است. می توان به فرد چنین گفت: « خوب حالا به من نگاه کنید... از شما می خواهم دست های خود را به صورت افقی در سطح شانه ها بالا بیاورید در حالی که کف دست ها روبه روی یک دیگر در حدود بیست سانتی متر از هم دیگر فاصله دارد. بسیار خوب حالا دست ها را به صورتی که نشان دادم بالا بیاورید و چشمان خود را ببندید. به این موضوع فکر کنید که دست های شما به سمت هم نزدیک می شود. نزدیک و نزدیک تر... به این فکر کنید که دست های شما به سمت هم حرکت می کند تا به هم برسد...» - تلقین سنگینی دست و بازو: حدود هشتاد درصد به این آزمون جواب مساعد می دهند. از فرد می خواهیم به جلو نگاه کند و دست چپ یا راست خود را بالا بیاورید و در سطح شانه نگه دارد و به این ترتیب ادامه می دهیم: « به نوک انگشتان خود نگاه کن و به دقت به دستت توجه کن. دستت سنگین می شود... س ن گ ی ن .... سنگین و سنگین تر... دستت مثل آهن سخت و سنگین شده است.... آن چنان که دیگر نمی توانی آن را بالا نگه د اری و به سمت پایین می آید.» - تلقین انحراف وضعیتی : به این آزمون نیز حدود هشتاد درصد افراد جواب مساعد می دهند. این آزمون فراوان ترین آزمون استفاده شده برای ارزیابی تلقین پذیری است. از فرد می خواهیم در حالی که پشتش به ما است بایستد و پاهایش را به هم بچسباند. ما پشت سر او چنان می ایستیم که با بازوهای کشیده بتوانیم شانه ی وی را لمس کنیم و این کلمات را به او می گوییم: « چند لحظه ی بعد من از شما می خواهم به این موضوع فکر کنید که به سمت عقب می افتید. من کاملاً پشت سر شما هستم و اجازه نخواهم داد به عقب متمایل شوید.» - تلقین آونگ شورول : در بسیاری موارد که فرد به آزمون های دیگر جواب نداده است به این شیوه پاسخ مثبت می دهد و می توان از آن برای القا هیپنوتیزم هم استفاده کرد. برای ساختن آونگ از رشته ای محکم به طول 60 سانتی متر استفاده می کنیم و به انتهای آن وزنه ای کوچک و متقارن اضافه می کنیم. به فرد می گوییم ساعد خود را روی دسته ی صندلی بگذارد و دست خود را طوری بلند کند که بتواند نخ را به صورت آویزان میان شصت و انگشت اشاره ی خود بگیرد و سپس به او می گوییم: « به انتهای نخ نگاه کن و چشم هایت را به آن بدوز... حالا فکر کن که انتهای نخ به جلو و عقب حرکت می کند. ... جلو و عقب. در ذهن خود مجسم کن که انتهای نخ به جلو و عقب حرکت می کند... حرکتش بیش تر می شود... بیش تر و بیش تر...» این آزمون ها به درمانگر کمک می کند که آمادگی فرد را برای هیپنوتیزم شدن محک بزند. در صورتی که پاسخ فرد مساعد بود می توان به وی گفت که در هیپنوتیزم نیز فرایندی مشابه این آزمون ها رخ می دهد. هرگاه پاسخ قابل قبولی دیده نشد باید برای آماده کردن بیمار، کاهش و مقاومت وی و زدودن پیش داروی های او زمان بیش تری صرف کرد. آیا میزان تلقین پذیری فرد در طول زمان ثابت می ماند؟ برای پاسخ دادن به این سؤال برخی محققین بر روی تعداد زیادی از افراد پژوهشی انجام دادند و چند سال بعد دوباره آن ها را از نظر تلقین پذیری آزمودند و به این نتیجه رسیدند که تلقین پذیری تا حدی ثابت می ماند. پژوهش های دیگر نیز انجام شد تا به این سؤال پاسخ داده شود که ایا می توان با آموزش، میزان تلقین پذیری را افزایش داد و نتیجه ی آن مثبت بود. این نتایج تناقضی با ثبات نسبی تلقین پذیری در طول زمان ندارد و می تواند به این معنی باشد که در ابتدا فرد در بالاترین حد توانایی خود عمل نمی کند و می تواند با آموزش مناسب توانایی خود را بالا ببرد. بر خلاف نظر محققین اولیه چون شارکو استعداد بالای فرد برای هیپنوتیزم شدن به معنی آمادگی وی برای ابتلا به اختلالات روانی نیست. شارکو چنین می پنداشت که همه ی افراد را نمی توان هیپنوتیزم کرد و وجود آسیب پذیری خاص در مغز فرد که وی را مستعد ابتلا به اختلال روانی نیز می کند لازم است. رابطه ی چندانی بین تلقین پذیری فرد در حالت هیپنوتیزمی و سایر صفات شخصیتی وی نیست. این که بتوانیم به راحتی فردی را به خلسه ی هیپنوتیزمی ببریم به معنی آن نیست که او در روابط فردی تأثیر پذیرتر است و آسان تر از دیگران فریب می خورد. آیا هیپنوتیزم نوعی خواب است؟ در ابتدا چنین فرض می شد که هیپنوتیزم شکل غیر طبیعی « خواب گردی» است. خواب گردی پدیده ای است که در هنگام خواب رخ می دهد و فرد در حالتی منفک شده از پیرامون خویش دست به حرکاتی می زند و صحبت هایی می کند که در زمان بیداری خاطره ای از آن به یاد ندارد. از آن جا که خواب گردی در مدت خواب رخ می دهد این برداشت خطا شکل گرفت که هیپنوتیزم باید نوعی خواب باشد. عامل دیگری که به این تفکر دامن زد نشان دادن فرد هیپنوتیزم شونده با چشمان بسته در عکس ها و فیلم ها بود. مطلبی که به فکر محققین اولیه نرسید این بود که شاید خواب گردی بیانگر ورود فرد به حالتی باشد که ارتباطی به خواب ندارد و بیش تر به بیداری شبیه است و علی رغم این که « خواب گردی» به عنوان اختلال خواب شناخته شده است، روند خواب تنها باعث تسهیل ورود به آن می شود. خواب طبیعی با پاسخ دهی فرد به تلقینات سازگاری ندارد اما می توان از هیپنوتیزم برای خواباندن فرد استفاده کرد. در این حال وقتی که فرد بیدار شد هنوز در وضعیت هیپنوتیزمی به سر می برد و می تواند به تلقینات پاسخ دهد. ثبت امواج مغزی در حالت هیپنوتیزمی نشان داده است که این امواج با امواجی که در حالت خواب به وجود می آید متفاوت است. به بیمار می توان چنین گفت که به هنگام شنیدن قطعه ای دلنشین از موسیقی، بستن چشم ها نه تنها موجب به خواب رفتن شنونده نمی شود بلکه باعث بالا رفتن تأثیرپذیری فرد از قطعه می شود؛ در زمان هیپنوتیزم نیز پدیده ای مشابه رخ می دهد و بستن چشم ها می تواند تمرکز فرد را بالا ببرد. آیا هیپنوتیزم خطرناک است؟ جیمز براید پزشکی که اصطلاح هیپنوتیزم را ابداع کرد در اواسط قرن نوزدهم در این خصوص چنین می گوید: در دست های فردی صاحب صلاحیت و ماهر، هیپنوتیزم روشی است که خطر، درد و ناراحتی در بر ندارد. شایعات فراوانی درباره ی خطرهای هیپنوتیزم در طول تاریخ نقل شده است که هیچ یک منبای درست علمی ندارد. امروزه نیز صاحب نظران با براید هم عقیده اند که مهم ترین عامل، تجربه، دانش و قضاوت بالینی هیپنوتیزم گر از یک سو و انگیزه و تمایل فرد هیپنوتیزم شونده از سوی دیگر است. همانند هر روش درمانی دیگر، انتخاب مناسب بیمار از سوی درمانگر و برقراری رابطه ی مناسب درمانی اهمیت زیادی دارد. باید به خاطر داشت که هیپنوتیزم به خودی خود درمان نیست بلکه روشی است که می تواند در چارچوب روش انتخاب شده توسط درمانگر، تسهیل کننده ی برخی فرایندهای درمانی باشد. برخی عوارض که به هیپنوتیزم ربط داده شده است به خود این روش ارتباطی ندارد و به ضعف درمانگر در مدیریت روند روان درمانی، ارتباط نامناسب با بیمار، عدم شناخت دنیای او و تشخیص نادرست بر می گردد. گاهی در حین فرایند هیپنوتیزم، بیمار برای جلب توجه هیپنوتیزم گر و یا بر عکس به منظور مخالفت کردن با او رفتارهایی انجام می دهد که به خود هیپنوتیزم مربوط نیست و این می تواند موجب نتیجه گیری اشتباه از سوی درمانگر شود. واقعیت این است که تغییر رفتار به وسیله ی هیپنوتیزم چندان آسان نیست، اگر چنین بود تیمی از هیپنوتیزم کنندگان را روانه ی زندان ها می کردند تا از جنایت کاران، شهروندانی آرام بسازند. اگر رسیدن به تغییرات مطلوب به وسیله ی هیپنوتیزم آسان نباشد می توان چنین گفت که رفتارهای نامطلوب نیز چندان ارتباطی به خود روند هیپنوتیزم ندارد. در رابطه ای معمول میان پزشک و بیمار به شدت مشکل است که بیمار را برخلاف تمایلش هیپنوتیزم کرد و یا وی را وادار به ارائه ی رفتاری ناخواستنی کرد. لویس ولبرگ چنین می گوید: « در صورتی که روش به کارگرفته شده توسط فردی حرفه ای، آموزش دیده، در زمینه ی یک برنامه ی ساختاریافته ی درمانی، با آگاهی لازم از محدودیت هایش و استفاده از آن در زمان مناسب... خطرات نهفته در این روش بسیار اندک بوده یا اصلاً وجود ندارد». این باور که هیپنوتیزم موجب سست شدن اراده، وابسته شدن بیش از حد بیمار و یا به وجود آمدن روان نژندی می شود در دنیای علم اساس و پایه ای ندارد. این ها عوارضی است که می تواند در صورت عدم صلاحیت کافی درمانگر در رابطه ی درمانی معمولی و بدون استفاده از هیپنوتیزم نیز رخ دهد. گفته می شود که از هیپنوتیزم کردن افرادی که شخصیت با ثباتی ندارند باید خودداری کرد. تشخیص چنین شخصیت هایی برای هیپنوتیزم کنندگان غیر روان پزشک آسان نیست و این خطر بالقوه وجود دارد که فردی که در مرحله ای ماقبل روان پریشی به سر می برد وارد مرحله ی روان پریشی کامل شود. هرگاه شکی در این بین وجود داشته باشد مشاوره ی روان پزشکی ضروری است.میگنا دات آی آر، هیپنوتیزم گر نباید از هیپنوتیزم برای آزاد سازی خاطرات دردناک و سرکوب شده ی بیمار استفاده کند مگر آن که برای کار با این خاطرات آموزش کافی دیده باشد. قبل از هیپنوتیزم کردن باید در ذهن درمانگر چارچوب درمانی مشخصی موجود باشد و به بیمار وعده ها و قول هایی که خارج از این چارچوب است نداد. باید به بیمار چنین گفت که موفقیت روش به میزان زیادی به تمایل و همکاری خود وی بستگی دارد. فرم هیپنوتیزم شده به علت سست شدن دفاع های روانی و تقویت حالت های واکنشی از نظر روان شناختی آسیب پذیر است و این به عهده ی فرد تلقین کننده است که تأثیرات اعمال شده را با نهایت دقت به کار بندد، علاوه بر این نباید تأثیر تلقینات بر رفتار فرد و بهتر درباره ی زندگی گذشته و حال بیمار و خصوصیات شخصیتی وی بداند احتمال عارضه ی پس از هیپنوتیزم کم تر است. نکته ی دیگر آن که تلقینات می تواند تا مدت ها بعد اثر خود را ظاهر کند و گزارش هایی درباره ی تأثیر آن پس از شانزده سال وجود دارد. به نظر می رسد زمانی که تلقین پس از هیپنوتیزمی خود را نشان داد حالت هیپنوتیزمی مجددی به وجود می آید، اما این به معنی آن نیست که پاسخ ایجاد شده با گذشت زمان تغییر نمی کند. مطالعات مختلف نشان داده هرگاه این پاسخ به وسیله ی تلقینات تازه تقویت نشود نقصان هایی در آن به وجود می آید که مشابه تغییرات به وجود آمده در حافظه ی دراز مدت است. به شکل تعجب آوری، آگاهی فرد از این که تلقین پس از هیپنوتیزمی گرفته است و حتی دانش وی درباره ی محتوی این تلقین، اثر کمی بر پاسخ وی دارد و این پدیده منبع مهمی برای تحقیق درباره ی ماهیت جبری و وسواس گونه ی رفتار هیپنوتیزمی است. به همین دلیل باید از قابل اجرا بودن و قابل قبول بودن آن ها برای فرد اطمینان حاصل کرد. یکی از بزرگ ترین موانع برای القای موفقیت آمیز هیپنوتیزم وجود مشکلات روحی و شخصیتی در خود درمانگر است، چنین درمانگرانی درباره ی توانایی های خود اغراق می کنند و داستان های فراوانی درباره ی سوژه هایی که هیپنوتیزم کرده اند نقل می کنند؛ به نظر می رسد که آن ها از هیپنوتیزم به عنوان وسیله ای برای تحت تأثیر قرار دادن دیگران و کسب احساس بزرگ منشی و یا جلب توجه جنس مخالف استفاده می کنند. هیپنوتیزم و درمانگری هیپنوتیزم در پزشکی و درمان طبی چه جایگاهی دارد؟ هیپنوتیزم بالینی، استفاده ی اصولی و منطقی از تلقین هیپنوتیزمی برای رفع یا کاهش مشکلات جسمی یا روحی بیمار است. هر کس می تواند هیپنوتیزم گر باشد اما هیپنوتیزم گری کارا و مؤثر مطلبی جداگانه است. در این جا دو نکته مطرح می شود: یکی داشتن تأثیر در جهت ایجاد آثار هیپنوتیزمی و دیگری استفاده از این آثار در جهت ایجاد تأثیراتی ورای اثراتی که از تلقین مستقیم به دست می آید. مؤثر و کارا بودن نه تنها بستگی به دانش و کفایت هیپنوتیزم گر دارد بلکه نیازمند آگاهی و مهارت در زمینه ای است که از هیپنوتیزم برای رفع آن استفاده می شود. انجمن هیپنوتیزم بالینی آمریکا بیست ساعت جلسات مشاوره، تحت هدایت فردی صاحب صلاحیت و هم چنین شرکت در جلسات آموزش هیپنوتیزم را به مدت چهل ساعت برای آن که به فردی صلاحیت هیپنوتیزم کردن دهد لازم می داند. به اعتقاد بسیاری از صاحب نظران تنها افرادی صلاحیت استفاده ی درمانی از هیپنوتیزم را دارند که صلاحیت درمان آن اختلال را بدون استفاده از هیپنوتیزم داشته باشند. باید توجه داشت که هیپنوتیزم روش درمانی مستقلی نیست بلکه شیوه ای است که در چارچوب روش های مختلف درمانی و بر اساس اصولی که این روش ها پینشهاد می کند به کار گرفته می شود. لازم است قبل از اقدام به هیپنوتیزم در جهت درمان و یا کاستن از شدت علایم بیماری نکاتی چند در نظر گرفته شود از جمله این که وسعت مشکل تا چه حد است و در حل این مشکل از هیپنوتیزم چه استفاده ای می توان کرد. توانایی ها و استعدادها و ویژگی های شخصیتی بیمار کدام است و آیا با توجه به شرایط زندگی و امکانات وی، هیپنوتیزم روشی عملی و معقول است؟ پاسخ گویی به این پرسش ها در هر بیمار مستلزم صرف وقت کافی است و درمانگر با تجربه در شروع کار با بیمار اقدام به هیپنوتیزم کردن وی نمی کند. گزارش هایی که درباره ی درمان های سریع و معجزه آسا به وسیله ی هیپنوتیزم وجود دارد بسیار نادر است و بسیاری از روان درمانی هایی که در آن ها از هیپنوتیزم استفاده می شود ماه ها و گاه سال ها به طور می انجامد. بیماری که از بیماری جسمی و یا روحی رنج می برد علایم مختلف و متفاوتی دارد و قرار نیست که هیپنوتیزم به عنوان یک شیوه به تمامی این علایم بپردازد. درمانگر باید با تعریف دقیق مشکل بیمار حوزه ای را که می توان در آن از هیپنوتیزم استفاده کرد مشخص کند. هیپنوتیزم آثار متعددی دارد و در هر فردی باید روشن شود که چه آثاری مطلوب و خواستنی است و از چه آثاری باید اجتناب کرد. هر انسانی محدودیت های خاص خود را دارد و به وسیله ی هیپنوتیزم نمی توان فراتر از این محدودیت ها رفت. به طور مثال نمی توان با استفاده از هیپنوتیزم ضریب هوشی کسی را تغییر داد و یا استعداد ریاضی او را افزایش داد. عملی بودن و قابل قبول بودن تلقینات در رابطه با زندگی روزمره ی فرد نیز مقوله ی مهم دیگری است که باید به آن توجه داشت. به طور مثال می توان به فرد تلقین کرد که در برابر الکل و یا سیگار دچار حالت تهوع می شود، اگر این تلقین در وقت مناسب خود داده نشود می تواند اسباب شرمندگی و خجالت فرد را در یک مهمانی شام فراهم کند و یا در استفاده از هیپنوتیزم برای کاهش درد باید به این نکته توجه کرد که درد به عنوان سازوکاری دفاعی به نفع فرد عمل می کند و از بین بردن کامل آن می تواند آسیب های جبران ناپذیری ایجاد کند. زمانی استفاده ی درمانی از هیپنوتیزم می تواند اثربخش باشد که این شیوه به طور هماهنگ با سایر اقدامات درمانی انجام شود. هیپنوتیزم ابزاری کمکی در چارچوب رویکرد درمانی خاص است و نباید به آن به عنوان نوعی جدید از درمان نگریست. مراجعه فردی درمانگر و تقاضا درباره ی هیپنوتیزم شدن به این معنی نیست که این فرد از آگاهی لازم در خصوص هیپنوتیزم و تأثیرات آن برخوردار است. قبل از آن که درمانگر با تقاضای او موافقت کند باید اطلاعات و انتظارات بیمار بررسی شود و برداشت های اشتباه وی تصحیح شود و در نهایت این درمانگر است که درباره ی هیپنوتیزم کردن او تصمیم می گیرد. درباره ی روش های مختلف القا مزیتی بین شیوه های مختلف وجود ندارد اما توصیه می شود که تا علت خاصی موجود نیست از روش های انفعالی نسبت به روش های فعالانه استفاده شود. اتاق درمانگر باید به صورتی باشد که بیماری بتواند به راحتی بر روی مبل بنشیند و درمانگر در سمت چپ یا راست وی با زاویه ای حدود 45 درجه قرار گیرد، فاصله ی درمانگر از بیمار باید به گونه ای باشد که بتواند شانه های او را با درازکردن دست خود لمس کند. به عنوان مقدمه برای بیمار توضیح می دهیم که هیپنوتیزم به طور ساده عبارت است از استفاده از تلقین و تلقین شامل ایده هایی است که درمانگر آن ها را به شیوه ای به بیماری ارائه می کند که اثری مستقیم و خاص بر رفتار او داشته باشد. این آثار بدون دخالت اراده ی بیمار عمل می کند و بهترین کمکی که او می تواند به تأثیر این تلقینات کند این است که اجازه دهد آن چه به وی گفته می شود مانند رودی جریان یابد و هیچ کوششی در جهت سد کردن یا تسهیل روند آن انجام ندهد، علاوه بر این به وی می گوییم هرچند برخی از افراد در حین هیپنوتیزم احساس می کنند به خواب می روند اما هیپنوتیزم نوعی از خواب نیست؛ سپس به عنوان نمونه از تلقین رسیدن دست ها به هم استفاده می کنیم. دلایل مختلفی برای استفاده از این تلقین در این مرحله از درمان وجود دارد، این شیوه برای بیمار فرصتی فراهم می کند که اثر تلقینی ملایم و بی ضرر را تجربه کند و آمادگی لازم برای القای هیپنوتیزمی به دست آورد و عامل دیگری که در مؤثر واقع شدن هیپنوتیزم مهم است، میزان تلقین پذیری بیمار است. پاسخ مناسب بیمار نشان دهنده ی آمادگی او برای هیپنوتیزم شدن است. موارد استفاده ی هیپنوتیزم در شاخه های مختلف علم پزشکی کدام است؟   -بیماری های قلبی - عروقی فشار خون بالا: هیپنوتیزم در بیماری فشار خون، فشارهای روحی و روانی و خشم سرکوب شده نقش مهمی بازی می کند. به نظر می رسد فرد مبتلا در جنگ سرد دایمی با محیط خود به سر می برد. تلقین پس از هیپنوتیزمی به همراه ایجاد تصورات ذهنی از طریق تمرینات خودهیپنوتیزمی به تقویت اثر داروها برای کاهش دادن فشار خون کمک می کند. گفته می شود روش های تن آرامی و هیپنوتیزم ملایم در مواردی که فشارخون فرد اندکی از حد طبیعی بالاتر است ( 90/140 -100/160) حتی از داروها مؤثرتر است. بی نظمی های ضربان قلب و تپش قلب: این علایم می تواند موجب یادآوری خود به خودی خاطرات دردناک شود؛ شک و نگرانی درباره ی سلامتی قلب خود موجب تغییر در میزان و نظم ضربان قلب می شود. ترس، اضطراب و شوک های ناگهانی به شکلی شایع با دردهای اطراف قلب هم راه است. قانع کردن این بیماران که مشکلات شان منشأ روان شناختی دارد و به خود قلب مربوط نیست کار بسیار مشکلی است. روش های شرطی سازی تحت هیپنوتیزم اغلب موجب کاهش درد در قفسه ی سینه و علایم مرتبط با آن در بیماران مضطرب و پرتنش می شود. واپس روی زمانی به شکلی موفقیت آمیز در بیماران مبتلا به بی نظمی ضربان قلب ناشی از تب روماتیسمی به کار گرفته شده است. در مواردی که بی نظمی ضربان به موقعیت خاصی مرتبط باشد، هرگاه بیمار را بتوان به شکلی شرطی کرد که به محرکات هیجانی پاسخ شدید نشان ندهد نتیجه ی درمان هیپنوتیزمی بسیار قابل توجه است. این امر تعجب آوری نیست چرا که سازوکارهای تنظیمی مغز از طریق هیپوتالاموس بر ضربان قلب تأثیر می گذارد و می تواند موجب ضربان های نا به جا و تپش قلب شود. پاولوف بیان کرد: « ذراتی از تجارب گذشته به شکلی پایدار در مغز ما حک می شود و می تواند به وسیله ی بازتاب های تداعی کننده ی مناسب دوباره فعال شود، تحت تأثیر هیپنوتیزم زمانی که این خاطرات یادآوری شود و هیجانات مرتبط با آن آزاد شود، از طریق فرایندی معکوس علایم بر طرف می شود . در بسیاری از موارد رابطه ی مناسب پزشک - بیمار به اندازه ی داروها در درمان درد ناشی از آنژین صدری مؤثر است. مشاهده شده است که تلقین مستقیم می تواند در برطرف کردن تپش قلب مزمن بسیاری سودبخش باشد. ( آنژین صدری به حمله ی موقتی درد قلب گفته می شود که بیمار آن را در ناحیه ی سینه حس می کند و ممکن است باعث تیر کشیدن بازوهای او نیز شود. این حالت به علت کم خونی موضعی قلب به وجود می آید و می تواند مقدمه ای برای سکته ی قلبی باشد). بیماری های عروق کرونر: فشار روانی حاد یا مزمن عامل مهمی در تولید این بیماری است، به ویژه زمانی که با چاقی، چربی بالا و فشارخون بالا همراه باشد. تنش های هیجانی به خودی خود می تواند موجب بالا بردن کلسترول خون به میزان 35 میلی گرم در عرض یک ساعت شود. در برخی موارد این یک معما است که چگونه فرد مبتلا می تواند ساعت ها کار سخت انجام دهد و در عین حال از بالا رفتن از چند پله عاجز است. برخی اوقات حمله ی قلبی پس از فعالیتی سبک رخ می دهد و در همان حال در فعالیت های شدیدتر مشکلی ایجاد نمی شود. به وسیله ی تلقین هیپنوتیزمی می توان برون ده قلب را به میزان قابل توجهی افزایش داد. بسیاری از بیماران قلبی زمانی که محدودیت های خود را درک می کنند و یاد می گیرند چگونه به خود آرامش دهند و علایق نوینی برای خود بیابند قادر به بالا بردن کیفیت و کمیت زندگی خود می شوند. به وسیله ی تلقین هیپنوتیزمی می توان روحیه ی فرد و تمایل وی به زندگی را بالا برد. نارسایی قلبی: در نارسایی قلبی، حملات تنگی نفس در شب هنگام شایع تر است و می توان به فرد آموزش داد تا از طریق خود هیپنوتیزمی به آرامش بخشیدن به خود کمک کند. - بیماری های گوارشی تحقیقات متعددی نشان داده است که عوامل روان شناختی می تواند موجب ایجاد اسپاسم در دستگاه گوارش شود. عدم توانایی در شناخت و درمان این عوامل می تواند به قیمت شکست در درمان بیمار تمام شود . ترکیب هیپنوتیزم و رژیم دارویی مناسب می تواند به بیمار کمک کند تا تأثیرات مخرب برخاسته از مغز را خنثی کند و با آرامش بخشیدن به خود به حرکات دستگاه گوارش نظم بخشد. خیال پردازی نقش مهمی در مشکلات گوارش دارد، به طور مثال در برخی افراد شنیدن درباره ی بوی تهوع آور یا حتی فکر کردن درباره ی آن می تواند به استفراغ منجر شود. در بیمارانی که پاسخ مناسبی به تحریکات هیپنوتیزم می دهند می توان به وسیله ی تلقین، علایم را به وجود آورد و از این طریق به بیمار نشان داد که چگونه تحریکات روحی موجب بیماری می شود. زخم دستگاه گوارش: این مطلبی تثبیت شده است که زخم های گوارشی می تواند به دنبال سوختگی شدید، شوک و کاهش اکسیژن خون رخ دهند. تحریک هدایت شده از طریق کورتکس و ساقه ی مغز، غده ی فوق کلیوی را تحریک می کند و هورمون های ترشح شده موجب افزایش فعایت سلول های معده می شود. احساساتی از قبیل خشم و نیاز به محبت و جلب توجه دیگران در افراد مبتلا به زخم معده شایع است و هیپنوتزیم می تواند به دلیل و شناخت این احساسات کمک کند. به کمک هیپنوتیزم و روش های خاصی مانند گذاشتن دست بر روی شکم و تلقین گرمی و کم شدن ترشح معده می توان به التیام زخم کمک کرد. سندرم روده ی تحریک پذیر: در تحقیقی در انگلیس از خودهیپنوتیزمی در هفت جلسه ی نیم ساعته در طول سه ماه برای درمان این اختلال استفاده شد و میزان موفقیت هشتاد درصد بود. بیمار دست خود را بر روی شکم می گذارد و تصور می کند دستش گرم شده است و جریان گرما به روده هایش سرایت می کند و به خود می گوید که این موجب می شود حرکت روده هایش بهتر شود. تصوراتی از قبیل حرکت راحت مواد غذایی از روده ها و عمل کرد مناسب اسفنکترها را می توان القا کرد، هم چنین می توان از تشبیهاتی چون حرکت آب در رودخانه که انسداد جریان در آن به وسیله گذاشتن دست بر روی شکم رفع می شود استفاده کرد. بیماری های پوست زگیل: مطالعات متعددی اثربخشی هیپنوتیزم را در از بین بردن زگیل در نقاط مختلف بدن نشان داده است . در اکثر این پژوهش ها از تلقین مستقیم استفاده شده است که بیشتر در رابطه با افزایش جریان خود در ناحیه ی درگیر و هجوم گلبول های سفید برای ریشه کن کردن ضایعه بوده است. در عین حال برخی دیگر کاهش خون رسانی به زگیل را تلقین کرده اند و از این طریق به از بین بردن آن کمک کرده اند. اگزما: در این حالت تصویر القا شده ی شایع به تأثیر شفابخش اشعه ی خورشید مربوط می شود، اما این روش نباید درباره ی کسی که می گوید نور آفتاب موجب بدتر شدن ضایعات وی می شود به کار گرفته می شود. می توان به ترتیبی مشابه از آب و تصور غوطه ور شدن در آن استفاده کرد. تصویر نور آفتاب و آب می تواند در تصویرسازی هدایت شده ای مخلوط شود. به طور مثال می توان به فرد گفت که در دریاست و دارد شنا می کند و یا می توان چنین گفت که جریان خون پوست افزایش یافته است و این موجب بهتر شدن تغذیه ی آن و التیام ضایعات می شود. تلقین دیگر می تواند درباره ی بی حسی ناحیه ی درگیر پوست به منظور کاهش خارش باشد. هم چنین می توان تلقین پس از هیپنوتیزم را به این صورت داد که هرگاه دست فرد به سمت خاراندن ناحیه ی درگیر پیش می رود - حتی در خواب - قسمتی از ذهن فرد به فوریت از آن آگاه می شود، دست را عقب می کشد و به وی احساس کاهش تنش دست می دهد. بیهوشی و بی حسی استفاده از هیپنوتیزم در ایجاد بی حسی و بی هوشی می تواند در جراحی، بیماری های زنان و زایمان و دندان پزشکی برای پزشکانی که در این حوزه ها کار می کنند بسیار مفید باشد. درد وجوه گوناگونی دارد که حتی امروزه تمامی جنبه های آن شناخته نشده است. درد پدیده ای وسیع از فرایندی است که در اثر تحریک گیرنده های خاص پدید می آید. تعاملاتی بین حس درد و سایر حس ها در سطح ارتباطات بین نرونی رخ می دهد که می تواند بر تجربه ی درد اثر گذارد. علی رغم تداوم تحریک ایجاد شده از سوی منبع درد، احساس درد می تواند پس از مدتی کاهش یابد یا از بین برود. در حالات عمیق هیپنوتیزمی که با خواب گردی همراه است احساس درد به شکل خودبه خودی از بین می رود. اما در وضعیت تلقین سبک تر باید آن را القا کرد. در قرن نوزدهم قبل از کشف اتر، جراح اسکاتلندی جیمز اسدیل در هند صدها عمل جراحی بزرگ و کوچک را به کمک هیپنوتیزم انجام داد. مستقیم ترین و ساده ترین شیوه این است که به بیمار گفته شود دیگر دردی حس نمی کند. برخی درمانگران به استفاده از علامت تمایل دارند به طور مثال می توان چنین گفت: « در لحظه ای خاص، وقتی که من کلمه ی حالا را به زبان آوردم تو دیگر دردی حس نمی کنی» یا این که: « من تا سه می شمارم و با شماره ی سه درد تو از بین می رود». باید به تفاوت بین بی حسی و بی دردی توجه داشت و در مواردی که بی دردی را القا می کنیم تجربه ی حس های دیگر توسط بیمار به معنی عدم موفقیت القا نیست. ایجاد بی حسی و بی دردی در دست ها به شکل دستکش به دلایلی که هنوز روشن نیست از سایر نقاط بدن راحت تر است و بسیاری از درمانگران در ابتدا در دست ها القای بی دردی می کنند و سپس آن را به نقطه ی مورد نظر انتقال می دهند، به این ترتیب که دست بی حس شده را روی قسمتی که مورد نظر است قرار می دهند و چنین القا می کنند که بی حسی یا بی دردی از دست به آن ناحیه منتقل می شود. گاهی نیز می توان به بیمار تجربه ی قرار گرفتن ناحیه ای از بدنش را در یخ یا آب سرد القا کرد. برخی درمانگران به جای القای بی حسی و بی دردی به بیمار چنین تلقین می کنند که نسبت به ناحیه ای از بدنش آگاهی ندارد و در وی حالتی تجزیه ای به وجود می آورند. مثلاً: « وقتی من کلمه ی حالا را به زبان آوردم تو دیگر از قسمت پایین بدنت آگاهی و خبری نخواهی داشت، مثل این که اصلاً وجود ندارد». القای بی حسی برای اعمال جراحی بزرگ در کم تر از ده درصد موارد موفقیت آمیز است. افراد باید به دقت انتخاب شوند و آموزش داده شوند. هیپنوتیزم ، بیش تر برای جراحی های کوچک و کمک به بیمار در قبل و پس از جراحی مناسب است. در جراحی های سر و گردن که نگهداری راه هوای مناسب مهم است هیپنوتیزم می تواند کمک کننده باشد. علاوه بر این استفاده ی هم زمان از داروهای بی هوشی و هیپنوتیزم نیاز به داروهای بیهوشی را کم تر می کند. بسیاری از متخصصین بیهوشی که از هیپنوتیزم استفاده می کنند به مفید بودن آن برای آماده کردن بیمار قبل از عمل و تسریع روند بهبودی پس از عمل اذعان دارند. به ویژه در مواردی مانند احتباس ادراری، سکسکه، سرفه، تعویض پانسمان، زدودن بافت های مرده و تسهیل بی حرکتی بیمار. کاهش وزن عوامل روان شناختی در ایجاد چاقی نقش تعیین کننده ای بازی می کند. هیپنوتیزم می تواند در جهت تسهیل روند رعایت رژیم غذایی مناسب ازسوی بیمار کمک کننده باشد . مستقیم ترین و ساده ترین رویکرد این است که به بیمار در حالی که هیپنوتیزم است مطلبی شبیه به این گفت: « از این زمان به بعد تو رژیم غذایی خود را رعایت می کنی و با این کار وزن تو به اندازه ای که لازم است کاهش می یابد و به هیچ وجه از رژیم خود تا زمانی که وزن مناسب را به دست نیاورده ای عدول نمی کنی. تو تنها .... کالری در روز مصرف می کنی، در فاصله ی بین وعده های غذایی چیزی نمی خورد، هر وعده ی غذا را با احساس سیری تمام می کنی و هیچ فکری درباره ی خوراکی در بین وعده های غذا نداری. دیدن غذا و افرادی که غذا می خورند هیچ تأثیری بر تو ندارد چرا که توجهی به آن ها نداری، تو می توانی آن ها را نادیده بگیری. اگر به رستوران یا به مهمانی بروی همان قدر که لازم است می خوری و هیچ مشکلی در این زمینه نخواهی داشت حتی اگر لازم باشد مقداری غذا در بشقابت باقی بماند. هر بار که خود را وزن می کنی و می بینی که مقداری از آن کاسته شده است احساس خوبی به تو دست می دهد». اگر در رژیم غذایی، غذاهای خاصی وجود داشته باشد می توان از آن ها در حین تلقین نام برد و احساس مثبتی را به فرد درباره ی آن ها القا کرد. هرگاه چنین رویکرد مستقیمی کارایی لازم را نداشت می توان از روش های غیر مستقیم که بر شرطی کردن فرد استوار است استفاده کرد، به طور مثال می توان خوردن برخی غذاها را با حالت احساسی نامطبوع همراه کرد. ترک سیگار روش های هیپنوتیزمی که در ترک سیگار به کار می رود شباهت زیادی به روش های کاهش وزن دارد اما موفقیت آن ها در ترک دادن افراد سیگاری بسیار کم تر است. روشی که در برخی افراد مؤثر واقع می شود این است که ریه ی خود را در حال حاضر و یک سال بعد در صورت تداوم کشیدن سیگار مجسم کنند. در تعدادی از افراد این تجسم به حدی قوی است که می تواند اثر عمیقی در جهت قطع مصرف سیگار اعمال کند. رویکردی این است که هدف خود را نه ترک بلکه کاهش مصرف سیگار قرار دهیم. در حین هیپنوتیزم از فرد می پرسیم که در هفته ی آینده تمایل به کشیدن چند نخ سیگار دارد و سپس بر اساس عددی که می گوید به وی گفته می شود که این تعداد سیگار را خواهد کشید. هم چنین به وی تلقین می شود که مدت کشیدن هر نخ سیگار از سیگار قبلی طولانی تر می شود و اثر هر سیگار تداوم بیش تری خواهد داشت. اگر این تلقینات مؤثر بود، هفته ی آینده دوباره با تلقیناتی مشابه، تعداد سیگار مصرفی را کم تر می کنیم. برخی افراد به همین روش موفق به ترک کامل سیگار می شوند، دیده شده که میزان ترک به وسیله ی این روش ها در طول یک تا دو ماه اول 50 تا 60 درصد است اما با گذشت یک سال به 20 تا 30 درصد کاهش می یابد. سرطان از زمان بقراط این تصور مطرح بود که افرادی با ویژگی های خاص بیش از دیگران در معرض سرطان قرار دارند. در طول سه دهه ی گذشته دانش ما درباره ی تأثیر هیجانات و احساسات در درمان و سیر سرطان ها به میزان زیادی افزایش یافته است. برخی تحقیقات به نفع رابطه ی میان شخصیت نوع C و سرطان بوده اند ( شخصیت نوع C شخصیتی که بر خلاف A که حالتی مبارزه جویانه، پرتنش و برون گرایانه دارد، حالتی منفعل، درون گرا و گوشه گیرانه دارد و احساسات خود را به درون می ریزد). این افراد خصوصیاتی از قبیل به درون بردن احساسات، انفعال و میل به راضی نگه داشتن دیگران دارند. دیده شده است که با استفاده از هیپنوتیزم می توان برخی پاسخ های ایمنی بدن از قبیل میزان جریان خون و فعالیت سلول های ایمنی را تغییر داد. هیپنوتیزم می تواند در موارد زیر در درمان بیماران سرطانی مؤثر باشد: کنترل احساسات منفی و اضطراب، تجسم روند بهبودی، تسهیل شیمی درمانی و رادیوتراپی و کاهش عوارض آن ها، کاهش درد، تقویت انگیزه و امید. بیماری های زنان و زایمان بسیاری از محققین بر این عقیده اند که اضطراب و تنش از طریق تأثیر بر ترشح هورمون ها و دستگاه ایمنی در نازایی برخی زنان مؤثر است و گزارش هایی درباره ی تأثیر هیپنوتیزم در این زمینه وجود دارد. در مدت حاملگی از هیپنوتیزم می توان برای کاهش تنش مادر و آماده سازی وی برای وضع حملی راحت استفاده کرد. دیده شده است که هیپنوتیزم حرکات جنین را در رحم افزایش می دهد و مادران به هنگام وضع حمل عوارض کم تری را تجربه می کنند، هم چنین هیپنوتیزم در کاهش شدت تهوع و استفراغ صبحگاهی مؤثر است؛ علاوه بر این ها می توان از هیپنوتیزم در کنترل فشار خون، دردهای زودرس زایمانی و خونریزی های نابهنگام استفاده کرد. به هنگام وضع حمل نیز چه به وسیله ی روش های تلقینی، چه با استفاده از خود هیپنوتیزم می توان به شخص کمک کرد تا درد کم تری را تجربه کند و زایمان راحت تری داشته باشد. در بیماری هایی چون مقاربت دردناک، سردمزاجی و اسپاسم واژن می توان از هیپنوتیزم کمک گرفت. بیماری های دستگاه ادراری - تناسلی هیپنوتیزم در اختلالاتی چون تحریک پذیری مثانه، کاهش اضطراب بیماران دیالیزی، انزال زودرس و ناتوانی جنسی و حتی عقیمی مردان می توان مؤثر باشد. مشاهده شده است که عوامل احساسی می تواند بر ظرفیت باروری اسپرم ها اثر داشته باشد. خستگی، شوک های عصبی، ناراحتی و تنش در انسان و حیوانات می تواند منجر به ناباروری شود. هیپنوتیزم بر تعداد و توانایی حرکتی اسپرم تأثیری ندارد اما تغییرات آنزیمی ثانوی به فرایندهای خود ایمنی می تواند در توانایی اسپرم در نفوذ به تخمک اثر داشته باشد. بیماری های چشم، گوش و حلق و بینی کاهش جریان خون در عروق صلبیه ی چشم به وسیله ی هیپنوتیزم گزارش شده است. گفته شده است که هیپنوتیزم به وسیله ی شل کردن قرنیه به آن اجازه می دهد که راحت تر شکلی کروی به خود بگیرد و آستیگمانیسم را اصلاح کند. گزارشی موردی از دختر 8 ساله ای وجود دارد که تحت تأثیر هیپنوتیزم قادر به کنترل ارادی پاسخ مردمک های خود شد. هیپنوتیزم نتایج قابل قبولی را در درمان تنبلی چشم کودکان نشان داده است. هم چنین گزارشاتی از تأثیر هیپنوتیزم در اصلاح نزدیک بینی وجود دارد. در آب سیاه می توان به وسیله ی هیپنوتیزم به کاهش تنش ها و اضطراب های شخص و در نهایت کاهش فشار چشم اقدام کرد. در برخی انواع وز وز گوش که عوامل روان شناختی در آن دخالت دارد، می توان از هیپنوتیزم کمک گرفت. در بیماری های مختلف گوش و حلق و بینی هم که فرد دچار مشکلات بلع، حالت تهوع و درد می شود هیپنوتیزم می تواند به کاهش درد و رنج بیمار کمک کند. هیپنوتیزم و روان درمانی هیپنوتیزم در اختلالات روان پزشکی چه کاربردی دارد؟ هیپنوتیزم با اثری که در کاهش تنش و اضطراب دارد بستر مناسبی را برای تأثیربخشی سایر روش های درمانی در اختلالات مختلف روان پزشکی فراهم می کند. در اوایل در محافل پزشکی از هیپنوتیزم تنها به عنوان شیوه ای تلقینی استفاده می شد. یکی از جنبه هایی که در انتهای قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم توجه پزشکان را به خود جلب کرد وجود بیمارانی بود که از علایم متعدد بدنی از قبیل فلجی اندام ها، مشکلات بلع و تنفس، فراموشی، حالات شبه تشنجی، مشکلات گوارشی و ... رنج می بردند. از این بیماران تحت عنوان کلی « هیستریا» نام برده می شد. این واژه از لغت یونانی « هیستریوم» به معنی رحم مشتق شده است. از زمان مصر باستان و بعد یونان، پزشکان بر این عقیده بودند که برخی اختلافات مخصوص زنان است و آن را به علت های مختلفی چون سرگردانی رحم در بدن و یا متصاعد شدن بخارات و ترشحاتی خاص از آن، نسبت می دادند. روش های درمانی مختلف در درمان بیماران هیستریایی نتایج قابل قبولی نداشت تا آن زمان که عصب شناس فرانسوی شارکو در بیمارستان سالپتریه ی پاریس به وسیله ی هیپنوتیزم اقدام به درمان آن ها کرد. شارکو با استفاده از تلقین هیپنوتیزمی علایم این بیماران را بر طرف می کرد و در همان حال در برخی افراد به شکلی مصنوعی علایم بیماری را ایجاد می کرد. از دید شارکو این که بتوان فردی را هیپنوتیزم کرد به معنی وجود آسیب پذیری خاصی در مغز وی بود که او را مستعد ابتلا به هیستریا می کرد و بر این اساس به هیپنوتیزم به عنوان پدیده ای مرضی می نگریست. چنین دیدگاهی امروزه مردود شناخته شده است، اما کارهای شارکو از این نظر که برای بار نخست راهی را برای درمان این بیماران باز کرد و این ایده را که هیستریا مختص زنان است مردود شمرد ارزشمند است، هم چنین هیپنوتیزم راهی را برای افتراق هیستریا از بیماری های دیگر باز کرد. شارکو خود به این مطلب اذعان داشت که هیپنوتیزم با اثر تلقینی خود تنها نقشی موقتی در درمان هیستریا دارد و این جمله از او است: «هیپنوتیزم هیستریا را به ما می شناساند اما درمان نمی کند». زیگموند فروید یکی از پزشکانی بود که آوازه ی شارکو او را به پاریس کشاند، وی از نزدیک با کارهای شارکو آشنا شد و در بازگشت به اتفاق دوست و همکارش ژوزف بروئر در وین به درمان بیماران مبتلا به هیستریا پرداخت. حاصل بررسی ها و مطالعات آن ها انتشار کتاب «مطالعاتی درباره ی هیستریا» در 1895 بود و در آن برای اولین بار از اصطلاح اختلال تبدیلی به جای هیستریا استفاده شد که تا به امروز ادامه دارد. این کتاب در واقع مانیفست مکتب روان کاوی بود که برای بار نخست دیدگاه های اساسی فروید و بروئر در آن مطرح شد. آن ها برای درمان « هیستریا» هیپنوتیزم را در مسیری متفاوت از شارکو و درمانگران قبل تر از وی به کار گرفتند و این امری است که به عنوان نقطه ی عطفی در تاریخ هیپنوتیزم تلقی می شود . در ابتدا بروئر و فروید همان راهی را که شارکو در پیش گرفته بود دنبال کردند اما آن ها نیز با عود علایم پس از مدتی مواجه شدند. یکی از بیماران بروئر که در کتاب مشترک شان به عنوان مورد اول معرفی شد خانمی به نام « برتا پاپنهایم» بود که در کتاب از وی با نام مستعار « آنا او» یاد شد، این بیمار از علایم متعدد هیستریا از قبیل فلجی دست، مشکل بلع، مشکل در گفتار، حالت تهوع و فراموشی در رنج بود. بروئر به کمک تلقین هیپنوتیزمی سعی در از بین بردن علایم کرد اما همان گونه که گفته شد علایم جدیدی پس از مدتی ظاهر می شد که درمانگر را به چالش می کشید. در یکی از جلسات درمانی که بروئر سعی در حل مشکل بلع بیمار داشت، تحت تأثیر هیپنوتیزم خاطره ای به یاد بیمار آمد و آن این بود که چند روز قبل مستخدمه ی خانه در لیوانی که بیمار هر روز از آن آب می نوشید به سگ خانه آب داده است، با یادآوری این خاطره مشکل بیمار حل شد. این اتفاق جرقه ای در ذهن بروئر ایجاد کرد و با خود فکر کرد که شاید بتوان از هیپنوتیزم در مسیری متفاوت استفاده کرد و آن کمک به بیماری در جهت یادآوری خاطرات سرکوب شده بود. خاطراتی که در حال عادی از حوزه ی ذهن آگاه بیرون رانده شده است در اثر هیپنوتیزم قابلیت ورود به هشیاری پیدا می کند. این شیوه توسط بروئر و فروید در بیماران دیگر نیز دنبال شد و منجر به صورت بندی دیدگاهی شد که می توان آن را به شکل زیر خلاصه کرد: 1) خاطرات مرتبط با یک رویداد دردناک از حوزه ی آگاهی رانده می شود اما هم چنان اثر خود بر رفتار فرد را حفظ می کند. 2) علایم اختلال تبدیلی، رابطه ی نمادین با رویدادی که موجب آن شده دارد ( همانند مشکل بلع خانم « آنا او»). 3) در صورتی که به بیمار یاری شود تا خاطره ای سرکوب شده را به یاد آورد و ارتباط آن با مشکل بدنی خود را درک کند و به بصیرت و بینش دست یابد، بهبود پیدا می کند. بنابراین از آن پس هیپنوتیزم کاربرد نوینی در روان پزشکی پیدا کرد که به درمان بنیادی تر و ریشه ای تر هیستریا یاری رساند، اما فروید به این روش با بدبینی می نگریست. از دید وی فرایند روان کاوی تجربه ای فعالانه بود که نیاز به مشارکت آگاهانه بیمار و درمانگر در جهت شناخت مشکل بیمار داشت. در روش هیپنوتیزمی بیمار در وضعیتی منفعل قرار می گیرد و حالتی فرادستانه و قدرتمندانه به درمانگر می دهد. اتفاقی نیز که در رابطه ی بروئر و آنا او رخ داد منجر به این شد که فروید هیپنوتیزم را به نفع روش تداعی آزاد که تبدیل به روش کلاسیک درمانی در روان کاوی شد کنار بگذارد. جریان از این قرار بود که در حین یکی از حملات هیستریک بیمار که بروئر به بالین وی فراخوانده شده بود مشاهده می کند که او در حال حمله شبه تشنجی است و در حالی که دستان خود را به زیر شکمش برده فریاد می زند: « بچه های دکتر بروئر دارد می آید». این روی داد موجب نگرانی شدید بروئر شد و در بازگشت بدون آن که سخنی به زبان آورد به همراه همسر خود برای مرخصی به ایتالیا رفت. از آن پس علی رغم اصرار فروید، بروئر روان کاوی را کنار گذاشت و فروید به ناچار مسیر تحقیقات را خود به تنهایی دنبال می کند. فروید از این رویداد و رویدادهایی مشابه که خود با آن برخورد داشت دیدگاهی دیگر صورت بندی کرد و آن درک فرایند « انتقال» بود. درمان روان کاوانه با احساسات اساسی، بنیادین و عمقی بیمار سر و کار دارد. این احساسات به گذشته های دور بیمار بر می گردد و درمانگر به عنوان کسی که به بالا آمدن این احساسات کمک می کند به لوح سفیدی تبدیل می شود که این هیجانات بر آن بازتاب پیدا می کند. به طور مثال بیماری که در گذشته ی خود با پدری مستبد و تندخو سرو کار داشته است و احساس خشم و نفرت خود را واپس زده است، می تواند درمانگر را در قالب همان پدر ببیند و تمامی احساسات خود را به وی منتقل کند. درمان روان کاوانه از طریق تجزیه و تحلیل این احساسات و یافتن ریشه ی حقیقی آن ها تحقق پیدا می کند. از دید فروید هیپنوتیزم روشی است که به یادآوری خاطرات سرکوب شده یاری می رساند اما از آن جا که حالتی ناگهانی و طوفانی دارد همانند کوه آتشفشانی عمل می کند که می تواند خساراتی نیز به دنبال داشته باشد و اداره و هدایت کردن احساسات به سطح آمده را دشوار کند. اما در روش تداعی آزاد که در آن بیمار هشیار است از وی خواسته می شود در حالی که بر روی کاناپه دراز کشیده است بی آن که محدودیتی در بیان گفتار خود اعمال کند هر آن چه را به ذهنش می رسد بیان کند. این موجب به سطح آمدن آرام تر احساسات می شود و حالت انفعالی هیپنوتیزم را ندارد. دیدگاه منفی فروید نسبت به هیپنوتیزم و کنار گذاشته شدن آن از سوی وی موجب شد که برای سال ها این روش از محافل دانشگاهی کنار گذاشته شود و راه برای دخالت روان شناسی عوامانه و غیرعلمی باز شود. هیپنوتیزم در حال حاضر جایگاه شناخته شده و تثبیت شده ای در روان پزشکی امروز دارد و در عین حال که برداشت های اغراق آمیز درباره ی آن کنار گذاشته شده است به عنوان روشی کمکی می تواند در اختلال تبدیلی و سایر بیماری های روان پزشکی استفاده شود. گذشت بیش از یک قرن از صورت بندی فرضیات روان کاوی و تجارب بی شمار روان کاوی در شناخت فرایند انتقال، درمانگران را به سوی استفاده ای معقول و علمی از هیپنوتیزم سوق داده است به شکلی که قادر شوند از عوارض ناخواسته ی آن جلوگیری کنند. امروزه در روان کاوی از هیپنوتیزم به طور عمده برای تسهیل آزاد سازی عناصر ناخودآگاه و تسریع فرایند انتقال به شکلی هدایت شده استفاده می شود. روند درمانی تفاوتی با روان کاوی بدون استفاده از هیپنوتیزم ندارد. بیماری های روان پزشکی که هیپنوتیزم می تواند در آن ها به فرایند درمان کمک کند عبارتند از: - اختلال تبدیلی : کمک به یادآوری خاطرات، از بین بردن علایم بیمار و تشخیص افتراقی آن از بیماری های فیزیکی. - فراموشی روان زاد: کمک به بازآفرینی خاطرات . - اختلال چند شخصیتی : کمک به بیمار در جهت شناخت شخصیت های گوناگون، یادآوری خاطرات دردناک سرکوب شده و بازگرداندن انسجام شخصیتی به وی. - اختلال استرس پس از ضربه: کمک به یادآوری خاطرات و کنار آمدن بیمار با تجربه ی دردناک. - اعتیاد به مواد مخدر: کمک به کنار گذاشته شدن مصرف ماده ی مخدر در بیماران معتاد. - اختلالات یادگیری: بالا بردن تمرکز و کاهش تنش و اضطراب. - ترس های مرضی و وسواس: به وسیله ی هیپنوتیزم تصاویر ذهنی که حالتی ترساننده و یا ناراحت کننده را برای بیمار ایجاد می کند به شکلی هدایت می کنیم که در اثر مواجهه ی تدریجی با این تصاویر حساسیت زدایی رخ دهد. در روان درمانی چگونه از هیپنوتیزم استفاده می شود؟لویس ولبرگ در کتاب « تکنیک روان درمانی» آن را چنین تعریف می کند: « روان درمانی تجربه ای درمانی مبتنی بر روش های روان شناختی است که در جهت رفع مشکلات احساسی انسان توسط فردی آموزش دیده و در جریان رابطه ای حرفه ای در جهت رسیدن یکی از اهداف زیر به کار گرفته می شود: 1- رفع، تعدیل یا کاهش علایم موجود. 2- تعدیل الگوهای نامناسب رفتاری. 3- تقویت و تسهیل رشد شخصیت». برای رسیدن به اهداف فوق به ترتیب از روان درمانی های حمایتی، آموزشی و بنیادی استفاده می شود. در روان درمانی بنیادی که شامل روان کاوی و درمان های بینش گرایانه می شود از هیپنوتیزم می توان برای یادآوری خاطرات سرکوب شده، القای رؤیا، نوشتن خود به خودی و واپس روی زمانی استفاده کرد. یادآوری خاطرات نباید به شکلی جبری انجام شود، باید به بیمار گفته شود که در حالت عادی تنها مواردی را به خاطر می آورد که آمادگی آن را دارد. با استفاده از هیپنوتیزم می توان در بیمار تعارضات ساختگی ایجاد کرد و ارتباط این تعارضات را با برخی مشکلات بدنی به او نشان داد، این رابطه ای که در حالت عادی برای بیمار به سختی قابل درک است. هدف اساسی روان درمانی آموزشی تعدیل رفتار از طریق تقویت های مثبت و منفی در جریان روابط بین فردی است که می تواند با بصیرت یافتن بیمار نسبت به تعارضات خودآگاه خود همراه باشد یا نباشد اما به ندرت وارد حوزه ی تعارضات ناخودآگاه می شود. انواع روش های مبتنی بر روان درمانی و درمان های شناختی از این مقوله اند و بسیاری از این روش ها قبل از آن که شکلی مدون به خود بگیرد توسط هیپنوتیزم گرها استفاده می شد. یکی از این روش ها همراه کردن عادتی ناخواستنی با پاسخی اجتنابی نسبت به محرکی ناخوشایند است. به بیمار تحت تلقین هیپنوتیزمی گفته می شود که هربار به سراغ عادت ناپسند خود برود حالت های بدی به وی دست می دهد، در طول قرن نوزدهم این روش در ترک الکل و سیگار کاربرد داشت. گاه در حین هیپنوتیزم رفتار ناپسند بیمار تشدید می شود و به وی اجازه داده می شود که تا سر حد اشباع پس از بیداری رفتار خود را تکرار کند، مثلاً به وی گفته می شود که می تواند هر چه قدر دوست دارد شکلات بخورد و این در وی احساس انزجار به وجود می آورد. شرطی شدن تقابلی روشی بود که در 1969 توسط ولپی ابداع شد و در آن با همراه کردن پاسخی جدید که با پاسخ قبلی و ناخواستنی بیمار در تقابل است موجب می شویم پاسخ تازه جای پاسخ قبلی را بگیرد، مثلاً اضطراب و تن آرامی دو پاسخ ناهم ساز است و ترس بیمارگونه ی بیمار را می توان با شرطی سازی پاسخ تن آرامی نسبت به محرک هراس آور از بین برد. توقف فکر روشی دیگر است که می تواند درباره ی بیماران مبتلا به برخی اختلالات از قبیل ترس های مرضی و وسواس مؤثر باشد. به وسیله ی هیپنوتیزم می توان به بیمار چنین القا کرد که هر زمان که فکر ترس آور یا وسواسی به وی هجوم آورد ذهنش به سمت موضوعی دیگر منحرف می شود یا دچار فراموشی موقت می شود. در درمان های حمایتی از هیپنوتیزم می توان در جهت شکل گیری رابطه ی مثبت میان درمانگر و بیمار استفاده کرد. در این حال می توان از بروز پدیده ی انتقال در جهتی مثبت کمک گرفت بدون آن که به تجزیه و تحلیل آن اقدام کرد و در این نوع درمان تلقین پذیری کم تا متوسط از سوی بیمار کافی است. هدف عمده ی این نوع درمان کاستن از علایمی است که در زندگی بیمار تزاحم و تداخل ایجاد می کند و هیپنوتیزم یکی از روش هایی است که می تواند برای حصول به این هدف درمانگر را یاری کند. دیدگاه نادرست درباره هیپنوتیزم  تصورات و دیدگاه های نادرستی که درباره ی هیپنوتیزم وجود دارد کدام است؟ الف - از دست رفتن هشیاری : یکی از شایع ترین دیدگاه های نادرست درباره ی هیپنوتیزم این است که فرد هیپنوتیزم شونده هشیاری خود را از دست می دهد و در وضعیتی مشابه خواب یا بیهوشی قرار می گیرد. هیپنوتیزم گرهای نمایشی در دامن زدن به این باور نقش داشتند. باید به بیمار چنین گفت که در حالت هیپنوتیزمی آگاهی خود را از دست نمی دهد و حتی می تواند آگاهی قوی تری پیدا کند. در تمامی سطوح هیپنوتیزمی از جمله در حالات عمیق آن توجه بیمار به تلقینات درمانگر افزایش می یابد و این تمرکز، پاسخ دهی به تلقینات را تسهیل می کند. ب - واگذاری قدرت اراده: متأسفانه بسیاری از فیلم ها و داستان ها به این باور دامن زده اند که هیپنوتیزم شونده اراده ی خود را به هیپنوتیزم گر تفویض می کند و در دست های او مانند موم به هر شکلی در می آید. باید تأکید کرد که هیپنوتیزم شونده در تمامی مراحل هیپنوتیزم قادر به تصمیم گیری است و قدرت اراده ی خود را حفظ می کند. البته یک هیپنوتیزم کننده ی غیر مسئول می تواند موجب بروز رفتارهای نابهنجار و ضد اجتماعی مانند دزدی و جنایت در فردی شود که از پیش زمینه ی چنین اقداماتی را دارد؛ اما هیپنوتیزم تنها می تواند چنین روندی را تسهیل کند که نه آن که موجب ایجاد این رفتارها در فرد عادی شود. اریکسون به دسته ای از تجارب اشاره می کند که در آن ها کوشش کرد افراد را وادار به علمی غیرقابل قبول چون دزدی و یا خواندن نامه های دیگران کند و در هیچ یک از کوشش های خود موفق نشد. در موارد کمی دیده شد که فرد با اکراه اقدام به اعمال فوق کرده است ولی اندکی بعد به خنثی کردن آن پرداخته است. برخی بیان می کنند هرگاه فردی را در برابر هیپنوتیزم های مکرر به مدت طولانی قرار داد قدرت مقاومتش در برابر تلقیناتی که خلاف اصول اخلاقی اش است کم می شود و در این حال می توان از وی سوء استفاه کرد . در استفاده ی علمی از هیپنوتیزم برای آن که فردی را این چنین در معرض تجربه ی هیپنوتیزمی قرار داد دلیلی وجود ندارد. ج - فاش کردن اسرار مگو: برخی چنین می پندارند که در حین هیپنوتیزم خطر فاش کردن اسرار نهایی وجود دارد. واقعیت امر چنین است که به جز در مورادی که القای فراموشی انجام شود، فرد هیپنوتیزم شونده از همه چیز آگاه است. هیچ هیپنوتیزم گری نمی تواند کسی را وادار به گفتن چیزی یا عمل کردن به کاری بر خلاف میلش کند. د - عدم خروج از دنیای هیپنوتیزمی: سؤالی که بسیاری از افراد قبل از ورود به خلسه ی هیپنوتیزمی می پرسند این است که اگر درمانگر آن ها را از حالت هیپنوتیزمی خارج نکند چه اتفاقی می افتد. پاسخ این است از آن جا که بیمار در طی این فرایند آگاهی و هشیاری خود را از دست نمی دهد خود نیز می تواند اقدام به بیرون آوردن خویش از حالت هیپنوتیزمی کند. این پدیده در بسیاری از موارد که تلقینات پس از هیپنوتیزمی متعارض با تمایلات بیمار است، مشاهده شده است. توصیه می شود همان گونه که ورود فرد به حالت هیپنوتیزمی شکلی تدریجی و آرام دارد، خارج کردن فرد از این حالت نیز به شکلی تدریجی صورت گیرد. تنها عوارضی که در نتیجه ی خروج ناگهانی از خلسه ی هیپنوتیزمی گزارش شده است احساس ناآرامی، تنش و سردرد بوده است. هـ - هیپنوتیزم پدیده ای اسرار آمیز و جادویی است: در طول تاریخ، هیپنوتیزم با علوم خفیه و جادویی مرتبط شده است. این برداشت به وسیله ی رفتار درمانگران اولیه همانند کاهنان مصری که آن را با مذهب پیوند می دادند تقویت شد. هیپنوتیزم اغلب به وسیله ی برخی افراد که تمایل به اعمال کنترل و قدرت آمیخته با ترس بر دیگران دارند به جادو پیوند داده می شود. فیلم های هالیوودی و داستان های تخیلی که سطح نازلی دارد اغلب تصویری از فردی ترسناک دارای قدرت اسرار آمیز ایجاد می کند و این تصور را دامن زده اند که باید از فردی که دارای این نگاه شیطانی است ترسید. بر این اساس امروزه بسیاری تصور می کنند که فرد هیپنوتیزم گر دارای قدرتی است می تواند دیگران را به دلخواه خود تحت تأثیر قرار دهند. واقعیت این است که خلسه ی هیپنوتیزمی حالتی طبیعی از ذهن است. هیپنوتیزم تکنیکی است که باعث ایجاد حالت خسله می شود و در عمل، هیپنوتیزم فرآیندی خودهیپنوتیزم است و هرگز نمی توان کسی را بر خلاف میلش هیپنوتیزم کرد. تا چه حد می توان به یادآوری خاطرات در حین هیپنوتیزم اعتماد کرد؟ حافظه فرایندی پویا است که در طول زمان دستخوش بازسازی مکرر می شود و هیپنوتیزم می تواند موجب افزایش میزان خاطرات یادآوری شده شود. با وجود این، هرچند برخی از این یادآوری ها می تواند دقیق باشد، اما بعضی دیگر علی رغم اعتقاد فرد به درستی آن ها چنین نیست. افرادی که هیپنوتیزم پذیری بالایی دارند از این نظر مستعدترند. در اوایل قرن بیستم فروید و بروئر از هیپنوتیزم برای یادآوری خاطرات دور استفاده کردند. پس از آن باور به این که هیپنوتیزم می تواند به بازآفرینی خاطرات از دست رفته یاری رساند به شکلی گسترده پذیرفته شد؛ با وجود این اکنون می دانیم که فرد در حالت هیپنوتیزمی از ارزیابی واقعیت دست می کشد و تحت تأثیر خیالات خود قرار می گیرد، این می تواند فرد را ترغیب کند تا اطلاعات جدیدی به گزارش خود اضافه کند هم چنین درگیرشدن وی با خیالات و فانتزی ها گاه باعث مخلوط شدن این اوهام با واقعیت می شود، علاوه بر این ها، می توان در حال هیپنوتیزمی قرار داشت و به شکلی ارادی یادآوری های خود را شاید به علت نشان دادن همکاری خود - دگرگونه جلوه داد. افزایش تولید خاطرات در مدت هیپنوتیزم را می توان تا حدودی با حالت تن آرامی برخاسته از آن و فقدان تفکر انتقادی مرتبط دانست. از دید برخی، در حین هیپنوتیزم شکل تغییر یافته ای از هشیاری وجود دارد که در آن خیال واقعیت درهم آمیخته می شود، بنابراین اطلاعاتی که فرد در حالت عادی نسبت به آن ها شک و تردید دارد و از بیان آن ها خودداری می کند تحت تأثیر هیپنوتیزم به شکلی باورپذیر در خاطرات یادآوری شده گنجانده می شود. با وجود این، هیپنوتیزم می تواند به شکلی موفقیت آمیز برای یادآوری خاطرات مرتبط با آسیب های روانی به خدمت گرفته شود. هم چنین برخی بیماری های روان پزشکی مانند اختلالات تجزیه ای علایم و ویژگی هایی مانند حالت هیپنوتیزمی نشان می دهند. استفاده از هیپنوتیزم در درمان این اختلالات به ویژه در فراموشی روان زاد انتخابی مناسب است. هیپنوتیزم می تواند دسترسی به ایده ها و احساساتی را که از آگاهی بیرون رانده شده اند تسهیل کند. باید توجه داشت که خاطرات یادآوری شده ترکیبی از واقعیت و افسانه هستند اما این موضوع ارزش درمانی یادآوری خاطرات را کم نمی کند. دقت خاطرات یادآوری شده در جریان درمان به اهمیت شهادت در دادگاه نیست و آزادسازی هیجانات که به وسیله ی هیپنوتیزم تسهیل می شود مزیتی عمده برای بیمار است. علاوه بر این، بازسازی دوباره ی خاطرات گاه برای کنار آمدن فرد با آن ها و رساندن وی به آرامش لازم است. این امری است که در محضر دادگاه قابل پذیرش نیست ولی به عنوان تمهیدی درمانی که به سود بیمار عمل می کند قابل توجیه است. نویسنده: دکتر علی فیروزآبادی منبع مقاله: فیروز آبادی، علی، (1388)، هیپنوتیزم به زبان ساده( پرسش های احتمالی- پاسخ های اجمالی)، تهران: نشر قطره. ]]> روانشناسی عمومی Wed, 22 Jan 2014 17:58:19 GMT http://migna.ir/vdchm-ni.23nzkdftt2.html تصورات روانشناسی رایج و اشتباه میان مردم http://migna.ir/vdchv6ni.23nv6dftt2.html گاهی اوقات عباراتی به روانشناسی نسبت داده می شود که حرف و نقل های زیادی درباره آنها وجود دارد. چند عبارت رایج را که به اسم روانشناسی شناخته می شود، با هم مرور می کنیم عباراتی که یا معرف دیدگاهی افراطی هستند و روانشناسان به صورت کلی اعتقادی به آن ندارند یا اینکه فقط گروهی از روانشناسان چنین باورهایی داشته اند و دیدگاه های متفاوت یا متضادی نیز درباره آنها وجود دارد. قصد داریم به چند مورد از این عبارات بپردازیم. «ببین روانشناسان می گویند اگر در سن کم با بچه کار کنی می تونی بهره هوشی اون رو حسابی افزایش بدهی.» اختلاف نظر روانشناسان درباره افزایش بهره هوشی یکی از موارد قدیمی این رشته است. بین روانشناسان از قدیم دو دیدگاه وجود داشته است، گروهی معتقد بودند هوش امری ذاتی است که احتمال افزایش یا کاهش آن وجود ندارد؛ اما در مقابل گروهی معتقد بودند هوش امری ذاتی است که احتمال افزایش یا کاهش آن وجود ندارد؛ اما در مقابل گروهی معتقد بودند هوش به شدت تحت تاثیر یادگیری است و شرایط محیطی می تواندباعث افزایش یا کاهش بهره هوشی در حد زیادی شود اما این روزها دیدگاه غالب روانشناسان دیدگاهی است ما بین این دو. یعنی آنها معتقدند محدوده بهره هوشی توسط ژنتیک مشخص می شود، اما شرایط محیطی می تواند تعیین کند فرد در کجای این محدوده قرار بگیرد. در واقع محهیط تا حدی در افزایش یا کاهش بهره هوشی دخالت دارد اما این مسئله در محدوده تعیین شده توسط ژنتیک اتفاق می افتد. «ببین روانشناسان می گویند ما باید خودخواه باشیم.» این موضوع اشتباهی که بسیاری از افراد، بعد از مطالعه برخی کتاب های روانشناسی مرتکب آن می شوند. اینکه در روانشناسی تاکید می شود افراد برای خود ارزش قائل باشند، به نیازها و خواسته های خود اهمیت بدهند و احساسات خود را به رسمیت بشناسند، باعث شده است عده ای از افراد تصور کنند روانشناسی خودخواه بودن را تجویز می کند. البته، اگر بخواهیم واقع بین باشیم، در برخی متون روانشناسی به نظر می رسد چنین دیدگاهی به صورت غیرمستقیم یا حتی مستقیم القا می شود. اما توجه داشته باشید در مقابل آن در بسیاری از متون روانشناسی افراد تشویق می شوند به نیازها، احساسات و خواسته های اطرافیان خود توجه داشته باشند و برای آنها ارزش قائل شوند. به عنوان مثال فرانکل، از روانشناسان معناگرای نیمه دوم قرن بیستم، تمرکز صرف بر خود را به نوعی نقص تلقی می کند. فرانکل افراد را تشویق می کند معنایی بیرون از وجود خود برای زندگی شان پیدا کنند. در متون جدیدتر روانشناسی نیز – به عنوان مثال سلیگمن در کتاب خوش بینی آموخته شده – یکی از عوامل نوثر در ایجاد افسردگی را «غرور جمع» می داند. سلیگمن در کتاب خود اشاره می کند برای داشتن زندگی بهتر و البته ابتلای کمتر به افسردگی باید از خودخواهی خود کم کنیم. شاید دیدگاه واقع بینانه تر چنین چیزی باشد که روانشناسان توصیه می کنند: «ما به خود اهمیت بدهیم اما نه به قیمت نادیده گرفتن اطرافیانمان.» «ببین روانشناسان می گویند زن و شوهرها می توانند طوری تغییر کنند که دیگه دعوا و اختلافی بین آنها پیش نیاید.»افسانه داشتن زندگی مشترک آرام، عاشقانه و بدون اختلاف و دعوا یکی از آرزوهای دیرینه انسان ها بوده است. البته در گذشته به نظر می رسد واقع بینی در این زمینه بیشتر بوده است و فردی مانند «نظامی گنجوی» نیز به درستی متوجه شده بود که اگر قرار باشد لیلی و مجنون زیر یک سقف بروند بعد از مدتی متوجه می شوند درباره برخی موضوعات آب شان توی یک جوی نمی رود! اما آیا واقعا روانشناسی معتقد است می تواند کاری کند که اختلافات و دعوا بین زن و شوهرها به صفر برسد؟ واقعیت این است که هیچ روانشناس مجربی در مشاوره با زوج ها چنین هدفی را برای خود تعریف نمی کند و از آن مهمتر هیچ روانشاسی راهی را بلد نیست که بتواند میزان اختلافات را به صفر برساند. هدف واقع بینانه تر برای غالب روانشناسان یاد دادن روش هایی برای مدیریت اختلافات به همسران است؛ روش هایی که همسران با کمک آنها بتوانند در زمان اختلاف بدون آسیب زدن به خود یا همدیگر، مسائل را مطرح و در کوتاه ترین زمان مشکلات پیش آمده را حل کنند. اما اگر شما هنوز به دنبال راهی برای از بین بردن اختلافات به صورت کلی هستید، شاید بهترین راه همان راهی باشد که نظامی، چند صد سال پیش، جلو پای لیلی و مجنون گذاشت؛ اینکه هیچ وقت زندگی مشترک خود را آغاز نکنید! «ببین روانشناسان می گوینند اگر هر روز صبح که از خواب بیدار می شوی جلو آیینه به خودت جمله مثبت بگویی حالت بهتر می شود.» جملاتی از این دست که «بازگویی جملات مثبت باعث بهبود خُلق ما می شود» یا «نصب جملات مثبت روی در یخچال، کمد و آیینه به ما کمک می کند حال بهتری داشته باشیم»، توسط عده ای جزء اصول پذیرفته شده روانشناسی در نظر گرفته می شود اما آیا واقعا روانشناسی علمی نیز چنین دیدگاهی دارد؟ گاهی اوقات برخی افراد استفاده از چنین روش هایی را توصیه روانشناسی مثبت معرفی می کنند. بهتر است بدانید روانشناسی مثبت به عنوان شاخه ای از روانشناسی علمی روی چنین روش هایی نه تنها تاکید ندارد، که در رابطه با کارآمدی آنها در طولانی مدت نیز تردید دارد. به طور کلی می توان گفت کارایی روش هایی از این دست بر مبنای تلقین است؛ فرد موضوعی را به دفعات زیاد به خود تلقین می کند و به این ترتیب آرام آرام تغییراتی را در خود احساس می کند. روانشناسی علمی نیز از گذشته نقش تلقین را نادیده نگرفته و معتقد است با تلقین، آن هم در دفعات زیاد، می توان تغییراتی را ایجاد کرد. اما درباره ثبات این تغییرات بحث های زیادی وجود داشته و دارد. این روزها روانشناسان معتقدند روش های بهتر و کارآمدتری برای بهبود خُلق وجود دارد که بهتر است افراد از آنها استفاده کنند.---------------------------سپیده دانایی ]]> روانشناسی عمومی Fri, 13 Dec 2013 19:09:57 GMT http://migna.ir/vdchv6ni.23nv6dftt2.html روان درمانگر کیست؟ http://migna.ir/vdca0on6.49nai15kk4.html اصطلاح «روان درمانگر» اصطلاحی کلّی است که به افراد مختلفی، با مدارج علمی متفاوت، اطلاق می‌گردد. متأسفانه به دلیل آن که شناخت عمومی نسبت به این که روان درمانگر باید دارای چه صلاحیت‌های علمی باشد در سطح مناسبی نیست، برخی افراد تنها با گذراندن یک یا دو دوره چند ماهه به این کار حساس می‌پردازند و سلامت روانی جامعه را با خطرات جدّی روبرو می‌سازند. در این مقاله شما را باتخصص‌های مختلفی که در این رشته وجود دارد و حدود اختیارات درمانی هر یک آشنا می‌کنیم. •روان‌پزشک ◦دارای درجه دکتری پزشکی به اضافه دوره تخصصی روان‌پزشکی. ◦روان‌پزشک باید موفق به گذراندن امتحان بورد تخصصی در پایان دوره خود گردد. ◦روان‌پزشکان می‌توانند برای بیماران دارو تجویز کنند. •روان‌شناس ◦دارای درجه کارشناسی ارشد روان‌شناسی با یک تا دو سال آموزش تکمیلی. ◦دارای درجه دکتری روان‌شناسی که معمولاً با 4 سال آموزش روان‌شناسی بعد از دوره کارشناسی همراه است. ◦در بسیاری از کشورها روان‌شناسان قبل از آن که اجازه کامل روان درمانی دریافت کنند باید یک تا دو سال زیر نظر یک روان‌شناس دیگر تجربه کاری کسب کنند. •مشاور ◦دارای دو تا سه سال آموزش‌های دانشگاهی در روش‌های مشاوره. ◦حوزه‌های تخصصی شامل ازدواج، مشاوره خانواده، مشاوره تحصیلی و مشاوره اجتماعی می‌باشد. •مددکار اجتماعی ◦دارای تقریباً 2 سال آموزش دانشگاهی به همراه تکمیل دوره دستیاری و تجربه کار زیر نظر روان‌شناس یا مددکار اجتماعی. ◦برخی مددکاران اجتماعی ممکن است دارای مدرک کارشناسی ارشد در امور اجتماعی بوده و یا تجربه کارهای بالینی زیر نظر روان‌شناسان و دیگر متخصصان را داشته باشند. •سرپرستار روان‌پزشکی ◦دارای درجه کارشناسی ارشد یا بالاتر در پرستاری سلامت روانی یا روان‌پزشکی. ◦سرپرستار روان‌پزشکی می‌تواند به ارزیابی بیمار و تشخیص اختلال بپردازد و نتیجه را به روان‌پزشک گزارش کند. ◦روان‌پزشک می‌تواند برخی از روان درمانی‌ها را به سرپرستار روان پزشکی محوّل کند. ◦سرپرستار روان‌پزشکی به عنوان پرستار متخصص بالینی در مکان‌های مختلف نظیر بیمارستان‌ها، درمانگاه‌های خصوصی، اورژانس‌های روان‌پزشکی و مراکز درمان اعتیاد و سوء مصرف مواد کار می‌کند. ترجمه: روان‌یار منبع "Who Can Provide Psychology?", Kendra Van Wagner, http://psychology.about.com ]]> روانشناسی عمومی Fri, 16 Aug 2013 17:58:24 GMT http://migna.ir/vdca0on6.49nai15kk4.html اصطلاحات،عبارات و واژه‌ های روانشناسی http://migna.ir/vdcgtu9q.ak97u4prra.html   مهندسی تصور یا خیال Imagination engineering مهندسی تفاهم Rapport engineering مهندسی تکامل Gradual perfection engineering مهندسی تحقیق Investigation engineering الهام وشهود در مهندسی تصور Inspiration and intuition in imagination engineering الهام و شهود درمهندسی تفاهم Inspiration and intuition in Rapport engineering الهام و شهود درمهندسی تکامل Inspiration and intuition in Gradual perfection engineering الهام و شهود درمهندسی تحقیق Inspiration and intuition in investigation engineering ذهن خود تجسمی Self imaginative mind ورزشهای ذهنی Mental sports اتحاد علم و عرفان Combination of science and mystic روانشناسی الهی ( ترکیب احساسات و نظریه های حقیقت جویی در تمام ابعاد وجودی انسان) Divine psychology الهیات theology ضمیر خودآگاه consciousness ضمیر ناخودآگاه unconsciousness ضمیر ابرآگاه Meta consciousness درهم ریختن تصاویرذهنی در مهندسی تصور Visual squash هفت سطح عصب شناسی در دابوت Seven Neuro logical levels in DABOOT محیط environment رفتار behavior مهارت capability باورها beliefs هویت Identity معنویت Spiritual مرجع reference مهندسی اختراع Invention engineering میهن پرست patriotic مبارزه جو challenger فکر thought ذهن Mind - mental عقل reason نظام تجسمی Representational system نظام ترجیحی Preferred system تجسم Visualization نگاه درونی Visual internal نگاه بیرونی Visual external شنیداری بیرون Auditory external شنیداری درونی Auditory internal حس جنبشی- لمسی kinesthetic مدل راما Rama model مدل راشا Rasha model مدل شمس Shams model برنامه نویسی ذهن Mental  programming خنده درمانی Laughing therapy ادبیات درمانی Literature therapy فکر درمانی Thinking therapy دعا درمانی Prayer therapy عرفان درمانی Mystic therapy روان پویایی Psycho dynamic تصورخویشتن Self image تلقین برتر Super suggestion پیشگویی کامبخشانه Self fulfilling prophecy تلقین خلاق Creative suggestion رویاها dreams سکوت درمانی Silent treatment خود انگیزی Self motivation رشد شخصی Personal growth باز خورد زیستی Bio feed back خودیابی Self discovery ایمنی شناسی عصب روانی Psycho neuro immunology روان پویایی جدید (دابوت) New psycho Dynamic (DABOOT) حافظه آکاشیک Akashic Records برنامه های درونی Inner programs مدیریت خود Self-management رشد خویشتن Self-development شجاع دلی اکتسابی Acquired heartedness التقاطی Eclectics هستی شناسی- ذات شناسی Ontology هدف – نتیجه Outcome بهره وری Productivity بهره وری ملی Public productivity شناخت Cognition همدردی Sympathy هستی Being برنامه ریزی عصبی- حسی تغییر یافته Altered neuro sensory programming تجربه خارج از بدن بودن- پرواز روح Out of the body Experience جهش کوانتومی Quantum leap هوشیاری کیهانی Cosmic consciousness\' سیستم عصبی – حسی Neuro sensory system تفکر نوآور Design thinking آئورا- هاله نورانی Aura افزایش ادراکات حسی Extra sensory perception نظریه انگیزش پیشرفت Achievement  Motivation  Theory فعال سازی، تحریک Activation اثر کنشگر – مشاهده گر Actor  –  Observer  Effect رفتار واقعی Actual  Behavior عاطفی Affective نظریه نشانه خشونت Aggressive  -  Cue  Theory بلند پرواز Ambitious اضطراب Anxiety تشویش  -  بیم Apprehension انگیختگی Arousal قاطع Assertive توجه Attention سبک توجه Attentional  Style نگرش Attitude اسناد Attribution بازآموزی اسنادی Attribution  Retraining اثر تماشاگر Audience  Effect خشم Anger خود محور، مستبد Authoritarian دستگاه اعصاب خودکار Autonomic   Nervous  System نظریه انحراف توجه – تعارض بارون Baron’s  Distraction  -  Conflict  Theory رفتاری Behavioral بازخورد زیستی Biofeedback زبان اشاره Body  Language ملال Boredom پالایش Catharsis خشونت هدایت شده (کاتالیزه( Channeled  Aggression سرد کردن، آرام کردن Chilling  Out همکنشی Co  -  active اثر همکنشی Co  -  action  Effect شناخت Cognition شناختی - فکری Cognitive تمرین شناختی – عاطفی تعدیل استرس Cognitive  -  Affective  Stress  Management  Training نظریه ناهماهنگی شناختی Cognitive  Dissonance  Theory نظریه برچسب زنی شناختی Cognitive  Labeling  Theory هویت جمعی Collective  Identity پرسشنامه اضطراب حالتی رقابتی Competitive  State  Anxiety  Inventory اضطراب رقابتی صفتی Competitive  Trait  Anxiety رقابت جویی Competitiveness سردرگمی Confusion هسته (شخصیت) Core تئوری ترس از ارزیابی کوتول Cottrell’s  Evaluation  Apprehension  Theory میان فرهنگی Cross  Cultural   هنجارهای فرهنگی Cultural  Norms خیالبافی Daydream سبک آزادمنشانه Democratic  Style انگیزه زدایی – بی انگیزه ای Demotivating افسردگی Depression ابعاد شخصیت Dimensions  of  Personality جابجایی Displacement دغدغه استرس، منفی Distress سلطه گر Dominant سبک توجه برتر Dominant  Attentional  Style سایق Drive خود Ego برق نگاری ماهیچه Electromyogram کردارشناس Ethologist استرس مثبت Eustress بعد برونگرایی – درون گرایی Extrovert  Introvert  Dimension خستگی Fatigue فرآیند گروهی معیوب Faulty  Group  Process گریز یا ستیز Flight  or  Fight محدوده سبکبالی Flow  Zone تشکل، شکل گیری Forming ناکامی Frustration نظریه ناکامی – خشونت Frustration  -  Aggression  Theory پاسخ برقی پوست Galvanic  Skin  Response  هدف مدار Goal  Oriented هدف گزینی Goal  Setting همبستگی گروهی Group  Cohesion هنجارهای گروه Group  Norms ساختار گروه Group  Structure سلسله مراتب نیازها Hierarchy  of  Needs امتیاز میزبانی Home  Advantage خشونت خصمانه Hostile  Aggression کوه یخی Iceberg تصویرسازی Imagery رسمی، سرد Impersonal تکانه ای بودن Impulsivity خشونت ابزاری Instrumental  Aggression رویکرد تعاملی Interactional  Approach تعاملی Interactive منحنی گنبدی Inverted  U نشانه های بی ربط Irrelevant  Cues حس حرکت Kinesthetic  Sense آسان گیر، بی خیالی Laissez  -  Fair درماندگی آموخته Learned  weakness مقیاس لیکرت Likert  Scale منبع کنترل Locus  of  Control تسلط Mastery متغییر میانجی Mediation  Variable مراقبه، مدی تیشن Meditation تمرین ذهنی Mental  Practice مرور ذهنی Mental  Rehearsal سرمشق گیری Modeling خلق Mood واکنش انگیزشی Motivational  Response بازسازی حرکتی Motor  Reproduction مدل چند بعدی رهبری Multidimensional  Model  of  Leadership یادگیری مشاهده ای Observational  Learning مقیاس های افتراق معنایی اوسگود Osgoods  Semantic  Differential  Scales هدف های دستاوردی Outcome  Goals نتیجه گرا Outcome  Oriented بیش انگیختگی Over  -  Arousal تمرین زدگی Over  Training گرانبار (در توجه) Overload ادراک Perception هدف های عملکردی Performance  Goals نمای شخصیت - رخساره شخصیت Personality  Profile ویژگی شخصیت Personality  Trait ارتباط اقناعی، ارتباز قانع کننده Persuasive  Communication رفتار ترجیحی Preferred  Behavior فشار Pressure عوامل  اولیه جامعه پذیر Primary  Agents  of  Socialization مسئله مدار Problem  Focused نمای وضعیت خلقی – رخساره وضعیت خلق Profile  of  Mood  State آرام سازی عضلانی تدریجی Progressive  Muscular  Relaxation گرم کردن روانی، تهییج Psyching  Up خشونت واکنشی Reactive  Aggression تقویت Reinforcement رابطه مدار Relationship  Oriented آرمیده Relaxed پایایی Reliability رفتار مقتضی Required  Behavior یادداری Retention دستگاه فعال سازی شبکه ای Reticular  Activating  System اثر رینگلمن Ringelman  Effect برانداز، وارسی، پویش Scanning عوامل ثانویه جامعه پذیری Secondary  Agents  of  socialization خودپنداره - خودانگاره Self  Concept خودباوری - اعتماد به نفس Self  Confidence خویشتن داری Self  Control خودمختاری Self  Determining خودبسندگی Self  Efficacy عزت نفس Self  Esteem پیش گویی خودکامبخش Self  Fulfilling  Prophecy خود شکوفایی Self  Fulfillment پرسشنامه خود سنجی Self  Report  Questionnaire گفتگوی درئنی Self  Talk خود ارزشمندی Self  Worth دیگران Significant  Others عامل موقعیتی Situational  Factor تسهیلات اجتماعی Social  Facilitation نظریه هویت اجتماعی Social  Identity  Theory نظریه یادگیری اجتماعی Social  Learning  Theory کم کاری اجتماعی Social  Loafing جامعه پذیری، اجتماعی شدن Socialization عامل جامعه پذیری Socializing  Agent آزمون اضطراب رقابت ورزشی Sport  Completion  Anxiety  Test   پرسشنامه جهت گیری ورزشی Sport  Orientation  Questionnaire اسناد پایدار Stable  Attribution بعد استوار - روان رنجور Stable  -  Neurotic  Dimension ثبات - پایداری Stability اضطراب حالتی State  Anxiety استرس - فشار روانی Stress تعدیل فشار روانی، تنظیم فشار روانی Stress  Management محرک تنش زا Stressor گروهک Subgroup وظیفه مدار Task  Orientated پرتنش - تنیده Tense تنش Tension توقف فکر Thought  Stopping رویکرد صفات Trait  Approach صفت حالت Trait  -  State اسناد پایدار Unstable  Attribution اعتبار Validity تشویق کلامی Verbal  Persuasion تجارب مشاهد های Vicarious  Experience تقویت مشاهده ای Vicarious  Reinforcement سرزندگی Vigor مرور ذهنی رفتار دیداری - حرکتی Viso  -  Motor  Behavior  Rehearsal تجسم Visualization پیروزی خواهی - بردگرایی Win  Orientation نگرانی Worry قانون یرکس دادسون Yerkes  -  Dodson  Law منطقه کارکرد بهینه Zone  of  Optimal  Functioning پرورش education سبک یادگیری learning style هدف‌های آموزشی education goals هدف‌های فرایندی process هدف‌های تولیدی product روش آزمایشی experiment الگوی عمومی آموزش General Teaching Model شناخت Cognition فراشناخت metacognition متغیر پیش بین predictive متغیر ملاک Criterion ارزشیابی آغازین Preassessment / Pre-assessment ارزشیابی تکوینی formative evaluation ارزشیابی تراکمی summative evaluation هوش intelligence درماندگی آموخته شده learned helplessness سبک یادگیری عاطفی affective learning style سبک یادگیری شناختی cognitive learning style سبک یادگیری فیزیولوژی physiological learning style تحلیل تکلیف task analysis یادگیری موقعیتی situated learning تکالیف اصیل authentic tasks نظریه سازندگی یادگیری سازندگی گرایی constructivism یادگیری معنادار meaningful learning آموزش اکتشافی discovery learning سرعت ادراکی cognitive tempo ساخت structure عملیات ذهنی operations طرحواره schema حافظه روندی procedural memory حافظه معنایی semantic memory یادگیری learning توان رفتاری behavioral potentiality آموزش instruction سنجش assessment ارزشیابی هنجاری normative evaluation کارآموزی training تقویت کننده نخستین primary reinforcer تقویت کننده شرطی conditioned reinforcer تقویت‌ کننده اجتماعی social reinforcer رفتار درمانی Behavior therapy روانکاوی psychoanalysis روان رنجوری Neurosis پیشگیری preventive Techniques اختلال شخصیت گروههای خودیار self help group بیماریهای روان تنی psychosomatic illness روان پرشی psychosis مشکلات ساده عاطفی simple emotional problems اسکیزوفرنی paranoia schizophrenia روان گروهی psyche group راهنمایی گروهی group guidance گروه آموزشی T. group گروه حساسیت sensitivity group training گروه رویارویی Encounter group روان درمان گروهی group psychotherapy مشاوره گروهی group counseling پویایی گروه group dynamics همدردی و همدلی Empathic فرایند گروهی group process گروه سنجی group measuring هنجار گروهی   بازی درمانی play Therapy جنبش درمانی Movement Therapy شعردرمانی Lyric Therapy پذیرش و احترام Acceptance &Respect رهبر گروه group Leader درک همدلی Empathic understanding مددکاری اجتماعی  social work روانشناسی مشاور  counseling or psychologist روان درمانگران  psychotherapists تحول روانی اجتماعی  Psychosocial development روانشناسی اجتماعی  Social psychology همرنگی  Conformity همانند سازی  Identification درونی کردن  Internalization تعاون  Cooperation تعادل  Equilibrium بهنجار  Normal بررسی طولی  longitudinal study بررسی متوالی  Sequential Study الگو  pattern بوم شناسی  Ecology تبلیغات  Propaganda قابلیت اعتماد  trustworthiness عقیده  Opinion نگرش  Attitude توجیه خود  Self-justified توجیه برونی  External justified ناهماهنگی شناختی  cognitive dissonance تزاید یا تشدید  escalation پیشگویی خودکامروایی  Self fulfilling prophecy  چاره ناپذیری  inevitability عزت نفس  self esteem پرخاشگری  Aggressiveness ناکامی  frustration پاداش  Reward تنبیه  punishment قالب فکری  stereotype پیشداوری  prejudice یادگیری اجتماعی  social learning تصور  representation متابعت  Compliance کشش و جاذبه  Attraction سازگاری  Adjustment خود پنداری  Self concept شایعه  Rumor فرضیه  Hypothesis محرکهای ناخودآگاه  Unconscious motivation اختلالات زودگذر شخصیت  Transient Personality reactions کنش درونی  Tension جنون سمی  Toxic psychosis از جا پریدن فشار  Startle reaction stress آستانه فشار روانی stress threshold تحمل فشار روانی  stress tolerance برتر کردن  Sublimation شوک روحی  Shock reaction ارزیابی شخصی  self evaluation امنیت فردی  Self Security سادیسم  Sadism دفاع بازگشت  Regression جنون جوانی  Schizophrenia واکنش سازی  Reaction formation روان درمانی  Psychotherapy دوگانگی احساس  Ambivalence کمپلکس یا عقده  Complex انکار حقیقت  Denial of reality تشخیص  Diathesis جابجا کردن  Displacement انگیزه  Drive عایق سازی احساسی  Emotional insulation برون گرایی   Extrovert تخیل  Fantasy خطای هواس   Illusion تعقل  Intellectualization درون افکنی  Introjection مکانیسم  Mechanism نیاز  Need توهم ترس  Delusional پاسخ طبیعی  Innate responses وقفه  Time Out رفتار تهاجمی  Assaultive تقویت کننده  Reinforcer وسواس   obsessions انحراف روانی mental aberration نابهنجار abnormal حالت رویاگونه absent state بالیزم ballism رفتار درمانی behavior therapy ناهنجاری خواب parasomnia روان پزشکی کودک child psychiatry آتاکسی ataxia آزارگری sadism عمل وسواسی Compulsion اختلالات تشنجی convulsive disorder آفازی مادرزادی aphasia – congenital هیستری Hysteria همه چیز هراسی panphobia هذیان delusion وهم، توهم زدگی Hallucinosis نشانه مرضی symptom نارسایی حافظه dysmnesia منفی بافی negativism منزوی solitary مالیخولیا Melancholy لکنت stuttering کمرویی timidity عقده Complex عقب ماندگی ذهنی mental deficiency صرع epilepsy روانشناسی بالینی clinical psychology روان پزشکی psychiatry دلهره anguish خیال بافی fantasm جنون psychosis بهداشت روانی mental hygiene افسردگی depression توانایی مدرسه‌ای Academic ability اخلاق تربیتی  Ethics , educational تربیت فنی  Technical education تربیت کودک محوری  Child-centered education تربیت کودکی  childhood education تربیت متوسطه  secondary education بازپروری  Re-education تربیت مختلط  coeducation تربیت معلم  Teacher education تربیت ناپذیر  Non-educable تربیت نوجوان  Adolescent education تربیت والدین  parent education تربیت ، آموزش و پرورش  education تربیت آزاد  Liberal- education تربیت ابتدایی  elementary education تربیت اجباری  compulsory education تربیت اجتماعی  social education تربیت اخلاقی  Moral education تربیت استثنایی (ویژه(  Education special تربیت پرورشگاهی  Nursery education تربیت تجربی  Experimental education تربیت خانواده  Family education تربیت خلاق  Creative education تربیت خود  Auto-education تربیت دینی  Religious education تربیت شغلی  Education professional سرعت تربیتی  Educational acceleration اندازه گیری تربیتی  Educational measurement روانشناسی تربیتی  Educational psychology رفتار ورودی entering (entry) behavior تحلیل تکلیف  task analysis بازپروری re-education برون ریزی discharge تراز ذهنی mental level حافظه memory حافظه فوری short term memory خود رهبری self-government رشد یافتگی maturity رشد growth رشد داخلی maturation سن عقلی mental age صراحت ذهنی lucidity فکر thinking لفظ پردازی، مکررگویی verbigeration رشد شناختی cognitive development منبع : ايران ترجمه ]]> روانشناسی عمومی Sun, 04 Aug 2013 07:46:01 GMT http://migna.ir/vdcgtu9q.ak97u4prra.html ویژگیهای مکانی اتاق مشاوره در مدارس http://migna.ir/vdci3qaz.t1avw2bcct.html این اتاق،به همان اندازه که باید به راحتی در دسترس مراجعان باشد، در عین حال نیز نباید در معرض دید مدیر و معاونان باشد تا دانش‌آموزان بتوانند،به راحتی و بدون هیچ‌گونه بازداری،به مشاور مراجعه کنند.تصویری از یک اتاق مشاوره ساده در مدرسه(به فاصله مشاور با مراجع برای ایجاد صمیمیت با نوجوانان،تابلوی ساده پیام های مشاوره ای،ساعت ،میز و صندلی ساده دقت شود)علاوه بر این،اتاق مشاوره باید در محیطی آرام و بدون‌ سروصدا باشد،چرا که شلوغی و سروصدا،مانع ایجاد رابطه‌ی‌ مشاوره‌ای خواهد بود. همچنین،بهتر است که در مکانی قرار داشته‌ باشد که دانش‌آموزان و سایر مراجعان،احساس نکنند که تحت‌ کنترل و یا در معرض دید همه‌ی دانش‌آموزان یا کادر مدرسه هستند. آرایش اتاق مشاوره حتما برای شما هم اتفاق افتاده است که به اتاقی قدم گذاشته‌اید و پس از چندلحظه،احساس امنیت و آرامش به شما دست داده‌ است؛گویی اتاق و نحوه‌ی آرایش آن این احساس خوشایند را در شما به وجود آورده‌اند. برعکس،گاهی وقت‌ها نیز وارد فضایی‌ شده‌اید و احساس نامطلوبی کرده‌اید و به نظرتان آمده که اتاق و آرایش آن،بسیار دلگیر و سرد است. بنابراین،به نظر می‌رسد که‌ اتاق مشاوره نیز،هم از نظر مساحت و هم از نظر آرایش،نیازمند دقت‌نظر ویژه‌ای است.پیشنهاد می‌شود که ابعاد اتاق مشاوره 4x3 یا 3x3 یا 2x3 متر انتخاب شود و آرایش اتاق مشاوره‌ای،انتقال‌ دهنده‌ی احساس گرمی،پذیرش،آرامش،اعتماد و امنیت باشد. «نوع وسایل و تزئین اتاق مشاوره،شخصیت و دیدگاه فرد مشاور را به حرفه‌ی مشاوره منعکس می‌کند.»[گلدارد،1374]. بیشتر نظریه‌پردازان، در خصوص نحوه‌ی آرایش اتاق مشاوره، اتفاق‌ نظر دارند و بر سادگی و آراستگی آن تأکید کرده‌اند،برای مثال:«اتاق مشاوره‌ باید ساده باشد تا مایه‌ی پرت‌شدن حواس نشود»[شفیع‌آبادی،1375] البته لازم نیست اتاق همه‌ی مشاوران،مانند هم باشد،بلکه‌ می‌تواند،بسته به سلیقه‌ی هر کدام،از آرایش متفاوتی برخوردار باشد.آنچه مهم است،سادگی و پرهیز از تجملات غیرضروری‌ است. در انتخاب تجهیزات و وسایل اتاق مشاوره،باید از رنگ‌های‌ ملایم و زنده استفاده کرد.نحوه‌ی چینش وسایل نیز باید به‌گونه‌ای‌ باشد.که مراجع هنگام ورود،بلافاصله با میز کار مواجه نشود!در صورت امکان بهتر است در اتاق مشاوره، از تجهیزات اداری،مانند فایل و کمد،استفاده نکرد،اما چنانچه مقدور نباشد،پیشنهاد می‌شود که فضای اتاق،به دو بخش «اداری»و «مشاوره‌ای»تقسیم شود. برای بخش اداری بهتر است،گوشه‌ای از اتاق را که هنگام ورود در معرض دید مستقیم مراجع نیست،انتخاب و آن را به استفاده از میز کاری متوسط، فایل و کمدی شیشه‌ای تجهیز کرد تا مشاور بتواند، وظایف اداری خود را،از قبیل تهیه‌ی گزارش، تنظیم پرونده‌ی‌ مشاوره‌ای و سایر امور اداری، انجام دهد. در بخش مشاوره‌ای که باید قسمت بزرگی از اتاق را به خود اختصاص دهد،بهتر است از چند صندلی راحتی،یا مبلمانی راحت‌ که به صورت بیضی یا دایره‌ای چیده شده باشد،استفاده کرد تا مراجعان بتوانند،به راحتی با هم تماس چشمی برقرار کنند.استفاده‌ از میز کار یا میزهای کنفرانس بین مشاور و مراجع مانع ایجاد می‌کنند، مناسب نیست و بهتر است،در صورت امکان از چند عدد میز کوچک‌ (گل میز)بین صندلی‌ها استفاده شود.جعبه‌ی دستمال کاغذی نیز باید در مکانی،در دسترس مراجعان قرار گیرد.از دیگر موارد مهم، وجود پنجره یا نورگیر مناسب در اتاق مشاوره است. با توجه به محل‌ قرار گرفتن پنجره می‌توان،میزان نور مناسب را کنترل کرد.بدین‌ منظور و برای زیبایی بیش‌تر اتاق می‌توان از پرده‌ای زیبا و مناسب‌ بهره برد.البته باید صندلی مراجع به‌گونه‌ای قرار داده شود که پنجره، موجب حواس‌پرتی او نشود.نور اتاق هم بهتر است،با استفاده از نور طبیعی پنجره و لامپ‌های ملایم(فلورسنت)کنترل شود. استفاده‌ی به جا از تابلوهای نقاشی و عکس،یا جملات‌ امیدبخش که با خطی زیبا نگاشته شده‌اند،به آراستگی اتاق مشاور کمک می‌کنند،اما باید به‌گونه‌ای نصب شوند که موجب پرت‌شدن‌ حواس مراجع نشوند. باید در نظر داشت که تعداد بیش از حد آن‌ها نیز در آرامش روان مراجع،خلل ایجاد می‌کند. برای توجه به مدت‌زمان مشاوره،استفاده از ساعت دیواری‌ مناسب است.همچنین استفاده از تخته‌ی وایت‌برد متوسط،با توجه به مساحت اتاق مشاوره،برای یادداشت نکات مهم و آموزش‌ برخی مطالب به مراجع،می‌تواند مفید باشد. «مراجعانی که غالبا به شیوه‌ی بصری عمل می‌کنند،احتمالا به‌ راحتی می‌توانند،روی تخته‌ی وایت‌برد تمرکز کنند واگر عبارت‌های مهم و راه‌حل به صورت فهرست آورده شوند،آگاهی‌ بیش‌تری به دست می‌آورند»[گلدارد،1374]. استفاده از یکی دو گلدان گل طبیعی یا مصنوعی زیبا می‌تواند،بر شادابی و نشاط محیط اتاق مشاوره بیفزاید.توصیه می‌شود هرازگاهی، آرایش اتاق خود را تغییر دهید،تا به تنوع و شادابی اتاق کمک کند. یادتان باشد که با نظم و ترتیب در چیدن و آرایش اتاق مشاوره می‌توانید، میزان علاقه و احترام خود را به شغل و حرفه‌ی مشاوره به نمایش بگذارید. در این سطرها سعی شد،نکته‌های مهم درباره‌ی ترکیب و آرایش‌ اتاق مشاوره بازگو شوند. شما می‌توانید با تزئین اتاق مشاوره،به سلیقه‌ی‌ خود و با رعایت اصول حرفه‌ای مشاوره،میگنا دات آی آر.بر تأثیر حرفه‌ی خود بر حل مشکل‌ مراجعان بیفزایید و هر روز،به فکر گسترش و توسعه‌ی حرفه‌ی خود باشد. منابع: 1.شفیع‌آبادی،عبدالله(1371).فنون و روش‌های مشاوره.نشر ترمه.تهران. 2.گلدارد،دیوید(1374).مفاهیم بنیادی...در مشاوری فردی. ترجمه‌ی سیمین حسینیان. نشر دیدار.تهران. ]]> روانشناسی عمومی Fri, 26 Jul 2013 09:27:20 GMT http://migna.ir/vdci3qaz.t1avw2bcct.html آزمایش آلبرت کوچولو http://migna.ir/vdcdks0f.yt0j56a22y.html آزمایش «آلبرت کوچولو» یکی از آزمایش‌های معروف روان‌شناسی است که توسط جان واتسون، روان‌شناس رفتارگرا، و یکی از دانشجویانش به نام روزالی راینور صورت گرفته است. پیش از آن، ایوان پاولوف، فیزیولوژیست روسی، با آزمایشی که بر روی سگ‌ها انجام داده بود، فرایند شرطی‌سازی را نشان داده بود. واتسون علاقه‌مند بود پژوهش پاولوف را گسترش داده و نشان دهد که واکنش‌های هیجانی قابل شرطی‌سازی کلاسیک در افراد است. کسی که در این آزمایش شرکت داده شد، کودکی بود که واتسون و راینور او را «آلبرت بی» می‌نامیدند امّا امروزه بیشتر به نام آلبرت کوچولو معروف است. واتسون و راینور هنگامی که آلبرت در سن 9 ماهگی بود او را در معرض تعدادی محرک شامل یک موش سفید، یک خرگوش، یک میمون، نقاب‌های مختلف و روزنامه آتش گرفته قرار دادند و واکنش‌های او را مشاهده کردند. آلبرت در ابتدا هیچ ترسی از اشیائی که به او نشان داده می‌شد نشان نداد. دفعه بعد، هنگامی که موش به آلبرت نشان داده شد، واتسون با کوبیدن چکش بر یک لوله فلزی صدای بلندی ایجاد کرد. طبیعتاً کودک پس از شنیدن صدای بلند شروع به گریه کرد. پس از چند بار همزمان کردن موش سفید با صدای بلند، آلبرت هر بار که موش را می‌دید شروع به گریه می‌کرد. واتسون و راینور می‌نویسند: «کودک بلافاصله بعد از دیدن موش سفید شروع به گریه می‌کرد. تقریباً بلافاصله به سرعت به پهلوی چپ می‌پیچید، خود را روی چهار دست و پا بلند می‌کرد و به سرعت دور می‌شد به نحوی که گرفتنش قبل از آن که به لبه میز برسد مشکل بود.» عناصر شرطی‌سازی کلاسیک در آزمایش آلبرت کوچولو آزمایش آلبرت کوچولو مثالی است از این که چگونه شرطی‌سازی کلاسیک می‌تواند بر روی واکنش هیجانی تاثیر بگذارد. محرک خنثی: موش سفید محرک غیرشرطی: صدای بلند واکنش غیرشرطی: ترس محرک شرطی: موش سفید واکنش شرطی: ترس واتسون و راینور علاوه بر نشان دادن این که واکنش‌های هیجانی در انسان‌ها می‌تواند شرطی شود، همچنین مشاهده کردند که «تعمیم محرک‌ها» اتفاق می‌افتد. آلبرت، پس از شرطی‌سازی، نه تنها از موش سفید می‌ترسید بلکه از انواع گسترده‌ای از اشیاء سفید رنگ مشابه نیز می‌ترسید. به عنوان مثال از کت سفید رنگ راینور و لباس سفید ‌آزمایشگاه واتسون نیز می‌ترسید. انتقادهایی بر آزمایش آلبرت کوچولو با وجودی که این آزمایش یکی از معروف‌ترین آزمایش‌های روان‌شناسی است و در تمام درس‌های اولیه روان‌شناسی تدرس می‌شود، امّا مورد انتقادهای گسترده‌ای نیز واقع شده است. نخست، طراحی آزمایش به دقت صورت نگرفته است. و دیگر این که آزمایش اصول اخلاقی را رعایت نکرده است. امروزه با توجه به استانداردهای اخلاقی موجود، آزمایش آلبرت کوچولو قابل تکرار نیست. چه بر سر آلبرت کوچولو آمد؟  این پرسش که « چه بر سر آلبرت کوچولو آمد» برای مدتی طولانی به صورت یکی از رازهای رشته روان‌شناسی بود. واتسون و راینور نتوانستند ترس شرطی کودک را از بین ببرند زیرا مادرش بلافاصله پس از خاتمه آزمایش او را با خود برد. برخی حدس می‌زدند که کودک با هراس عجیبی از اشیاء سفیدرنگ رشد خواهد کرد. امّا اخیراً هویت واقعی آلبرت کوچولو کشف شد. در گزارشی که در مجله «آمریکن سایکولوژیست» منتشر شده است، دکتر هال بک پس از هفت سال تحقیق به این کشف نائل آمده است. پس از ردگیری محل اصلی آزمایش و هویت واقعی مادر آلبرت، مشخص شد که آلبرت کوچولو در واقع پسر بچه‌ای به نام داگلاس مریت بوده است. امّا داستان، پایان خوشی نداشت. داگلاس در 10 مِی 1925 در سن 6 سالگی به مرض هیدروسفالی (افزایش حجم مایع مغزی) درگذشت. دکتر بک می‌نویسد: «پژوهش هفت ساله ما طولانی‌تر از عمر پسر بچه کوچک بود.» با وجودي كه اين آزمايش يكي از معروف ترين آزمايش هاي روانشناسي است و در تمام درس هاي اوليه روانشناسي تدريس مي شود، اما انجمن روانشناسي امريكا آن را غيراخلاقي مي داند چراكه طراحي آزمايش با دقت نبوده است، و ديگر اينكه آزمايش اصول اخلاقي را رعايت نكرده و آلبرت نا خواسته در اين آزمايش حضور داشته است. امروزه آزمايش هايي مثل آلبرت كوچولو قابل تكرار نيست. يكي از پرسش هاي بزرگي كه در اين آزمايش مطرح بود اين است كه چه بر سر آلبرت كوچولو آمد. اين پرسش براي مدتي طولاني به صورت يكي از رازهاي آزمايش هاي رشته روانشناسي بود. واتسون و راينور نتوانستند ترس شرطي كودك را از بين ببرند زيرا مادرش بلافاصله پس از خاتمه آزمايش او را با خود برد. برخي حدس مي زدند كه كودك با هراس عجيبي از اشياي سفيدرنگ رشد خواهد كرد. اما سرانجام هويت واقعي آلبرت كوچولو كشف شد. در گزارشي كه در مجله «امريكن سايكولوژيست» منتشر شد، دكتر هال بك پس از هفت سال تحقيق كشف كرد كه هويت اصلي مادر آلبرت چيست. مشخص شد آلبرت كوچولو در واقع پسربچه اي به نام داگلاس مريت بوده است. متاسفانه داستان پايان خوشي نداشت. داگلاس در 10 مه 1925 در شش سالگي دچار بيماري هيدروسفالي شد و به خاطر افزايش حجم مايع مغزي درگذشت. دكتر بك مي نويسد: «پژوهش هفت ساله ما طولاني تر از عمر پسربچه كوچك بود.» ترجمه: روان‌یار منبع "The Little Albert Experiment", Kendra Van Wagner,http://psychology.about.comروزنامه شرق ]]> روانشناسی عمومی Sat, 06 Jul 2013 17:47:04 GMT http://migna.ir/vdcdks0f.yt0j56a22y.html بنيانگذار روان‌شناسي نوين http://migna.ir/vdch-znz.23n6idftt2.html فلاسفه خردگراي قرن شانزدهم واژه يوناني psyche را به نفس ترجمه كردند و آن را در مقابل واژه بدن يا جسم body به كار بردند. چنين تغييراتي در معنا و مفهوم، راه را براي برداشت علمي از اين واژه هموار كرد. در نهايت رويكرد علمي به روان‌شناسي از طريق تعريف آن به علم رفتار تحقق يافت. چنين تعريفي نشان از آن داشت كه روان‌شناسي در قالب يك علم تجربي science و نه صرفاً يك معرفت و آگاهي knowledge در نظر گرفته مي‌شود كه توانسته خود را از سيطره فلسفه و متافيزيك رها كند. ظهور روان‌شناسي علمي پس از 2 هزار سال مطالعات روان‌شناسي بدين معناست كه روان‌شناسان تلاش مي‌كنند براي پرده برداشتن از حقايق به شيوه‌هاي علمي تمسك جويند.ارتباط مستقيمي ميان روان‌شناسي علمي و ساير علوم وجود دارد. از يكسو به دليل اين‌كه قلمرو مطالعات روان‌شناسي شامل موجودات زنده مي‌شود، از اين نظر مي‌توان اين علم را در زمره علوم زيستي در نظر گرفت. از سوي ديگر، روان‌شناسان برآنند كه رفتار موجود زنده و پاسخ او را به عوامل محيطي مورد بررسي قرار دهند. مسلما چنين پاسخ و واكنشي تحت تاثير رفتار ديگران است و همين مساله زمينه پيوند روان‌شناسي با علوم اجتماعي را فراهم مي كند. با توجه به مطالب ذكر شده مي‌توان چنين گفت كه روان‌شناسي در واقع علمي زيستي ‌- اجتماعي (biosocial) است. در ظهور روان‌شناسي علمي، دانشمندان آلماني بيش از همه تلاش كردند و در اين ميان نقش اصلي به عهده ويلهلم وونت Wilhelm Wundt  است. اين فيلسوف و فيزيولوژيست آلماني به دليل تاسيس اولين آزمايشگاه روان‌شناسي عنوان پدر روان‌شناسي علمي‌ را از آن خود كرده است. در اين مقاله به بررسي زندگي و دستاوردهاي علمي او خواهيم پرداخت: نظام روان‌شناسي وونت وونت پيش از تاسيس آزمايشگاه، تحت تاثير فوايد كاربرد روش تجربي در علوم مختلف همچون فيزيك قرار گرفت. از سوي ديگر، موفقيت‌هايي كه 2 دانشمند آلماني يعني وبر و فخنر درباره كشف روابط بين شدت محرك و نتيجه حاصل از آنها در رفتار آدمي به دست آورده بودند، او را بيش از پيش در مسيري كه انتخاب كرده بود ثابت قدم كرد. در نتيجه تحقيقات و دستاوردهاي وبر و فخنر، او به اين نتيجه رسيد كه نظريه معروف مبني بر اين‌كه نفس يا تجربه آگاه غيرقابل اندازه‌گيري است و در نتيجه روان‌شناسي نمي‌تواند جامه علم بر تن كند، امري نادرست و غلط است. وونت معتقد بود وظيفه روان‌شناسي تجزيه و تحليل تجربه آگاه است و اين تجزيه و تحليل دقيقاً شبيه همان تجزيه و تحليلي است كه يك شيميدان در مورد موضوع تحقيق خود انجام مي‌دهد. در ديدگاه وونت، تجربه آگاه يا هشياري (consciousness) موضوع اصلي روان‌شناسي است. او معتقد بود روان‌شناس وظيفه دارد هشياري را به عناصر تشكيل دهنده آن تقليل دهد تا بتواند آنها را مورد مطالعه قرار دهد. چنين نگاهي به وظيفه روان‌شناس نشان مي‌دهد وونت بشدت تحت تاثير انديشه‌هاي تجربه‌گرايان و تداعي‌گرايان انگليسي است؛ هر چند وونت در كاهش‌گرايي يا همان تجزيه‌گرايي با تجربه‌گرايان و تداعي‌گرايان هم عقيده است، ولي با ديدگاه تجربه‌گرايان مبني بر اين‌كه عناصر هشياري ذات‌هاي ايستا و غيرفعالي هستند، موافق نيست. اعتقاد او به استعداد خود شكوفايي (self organizing) به عنوان يكي از ويژگي‌هاي اصلي هشياري كه در واقع آن روي سكه اراده‌گرايي (voluntarism) است خود مهم‌ترين دليل مخالفت وونت با تجربه‌گرايان است. در واقع مي‌توان چنين گفت كه بررسي و تجزيه عناصر هشياري في‌نفسه غايت روان‌شناسي به حساب نمي‌آيند، بلكه آنچه اهميت دارد فرآيند سازماندهي و تركيب فعالانه اين عناصر است. وونت شيوه درون‌نگري (introspection) را براي مطالعه و بررسي هشياري انتخاب كرد. پيشينه به كارگيري اين روش به دوران سقراط باز مي گردد؛ اما آنچه نوآوري وونت محسوب مي‌شود اعمال كنترل دقيق آزمايشي در شرايط درون‌نگري است. نكته قابل تامل اين است كه درون‌نگري مد نظر وونت از نوع كيفي نيست كه آزمودني‌ها به بسط و تفصيل تجارب دروني خود بپردازند، بلكه درون‌نگري مورد نظر وونت مبتني بر اندازه‌گيري‌هاي عيني از طريق تجهيزات آزمايشگاهي است. وونت در آزمايشگاه خود مي كوشيد احساسات و تجارب حسي موجود زنده را كه ادراك (perception) ناميده مي‌شود، مورد بررسي قرار دهد و حالت‌هايي مانند صورت‌هاي ذهني و تصورات را مورد اندازه‌گيري قرار دهد. تاكيد وونت بر جنبه‌هاي هشيار رفتار آدمي موجب شد او روان‌شناسي را به عنوان علم تجربه هشيار تعريف كند. قانون برآيندهاي رواني با توجه به مباحث مطرح شده مي‌توان چنين گفت كه وونت به دنبال تحقق 3 هدف كليدي در روان‌شناسي بود: 1- كاهش و تجزيه فرآيندهاي هشياري به عناصر اصلي تشكيل دهنده آن 2- بررسي و كشف چگونگي سازماندهي اين عناصر 3- تعيين قوانين مربوط به سازماندهي و تركيب اين عناصر چنانچه مي‌دانيم آنچه در جهان واقعي بر ما ظاهر مي‌شود يكپارچگي و كليت است. به عنوان مثال هنگام مشاهده يك درخت ما كليتي واحد را مي بينيم نه عناصري مجزا و متمايز. در نتيجه اين سوال و ابهام قابل طرح است كه چگونه اين كليت واحد از آن عناصر تشكيل شده است. وونت براي پاسخگويي به اين پرسش، اصل تركيب خلاق (creative synthesis) يا قانون برآيندهاي رواني (law of psychic resultants) را مطرح مي‌كند. اين قانون بر اين امر دلالت مي كند كه تجربه‌هاي نخستين در قالب يك كل، سازمان مي‌يابند و موجب تشكيل ويژگي‌هاي تازه مي‌شوند. در واقع تركيب عناصر اصلي، شكل‌گيري چيزي نو را به دنبال دارد. جايگاه واقعي وونت همواره در بررسي تاريخ انديشه‌ها و بنيانگذاران آن، افراط و تفريط‌هاي صورت گرفته و مي‌گيرد. برخي بنيانگذاران و موسسان مكاتب و نظريه‌ها بيش از حد در كانون توجه قرار مي‌گيرند و همين مساله موجب مي‌شود تصويري اغراق‌آميز در مورد نقش و جايگاه آنها در ذهن مخاطبان ترسيم شود. پژوهش‌هاي جديد و تجديد نظر در تحقيقات پيشين گواه اين مطلب است كه چنين مساله‌اي در مورد ويلهلم وونت نيز به عنوان پدر روان‌شناسي نوين صادق است. نظامي كه او بنيان نهاد نه تنها توسط شاگردان و مخاطبانش بد فهميده شد، بلكه متاسفانه به صورتي نامناسب نيز معرفي شد. بسياري عامل اصلي چنين بد فهمي و بد معرفي شدن را اي. بي. تيچنر (E.BTitchner) مي‌دانند. تيچنر كه خود روان‌شناسي انگليسي بود در مقام شاگرد و وارث آثار وونت، بسياري از آثار مهم وونت را به انگليسي ترجمه كرد. عدم نياز براي رجوع به آثار وونت به زبان اصلي از يك سو و تاثير ساخت‌گرايي (structuralism) بر انديشه تيچنر از سوي ديگر موجب شد بسياري گمان كنند انديشه‌هاي تيچنر در واقع انعكاس انديشه‌هاي وونت است. از نظر ویکی پدیا: ویلهلم وونت (به انگلیسی: Wilhelm Maximilian Wundt)‏ (۱۶ اوت، ۱۸۳۲ - ۳۱ اوت، ۱۹۲۰) پزشک، روان‌شناس، فیزیولوژیست و استاد دانشگاه آلمانی به عنوان یکی از پایه گذاران علم روان‌شناسی تجربی شناخته می‌شود.وونت پیشوای مکتب ساختمانگرایی است. او درجه پزشکی خود را در هایدلبرگ گرفت ولی به مطالعه و تحقیق در فیزیولوژی پرداخت و همین امر او را به سمت روانشناسی کشانید. در ۱۸۷۵ به لایپزیک در آلمان رفت و چهل و شش سال دیگر را در همانجا سپری نمود. در سال ۱۸۷۹ وندت اقدام به تاسیس یک آزمایشگاه در دانشگاه شهر لایپزیک نمود که تمرکز اصلی آن بروی مطالعات روانشناسی قرار داشت و اولین آزمایشگاه از نوع خود به حساب می‌آمد. او در این آزمایشگاه به بررسی ماهیت اعتقادات مذهبی، شناسایی اختلالات مغزی و رفتارهای ناهنجار پرداخته، و بدین سان موفق شد روان‌شناسی را به عنوان رشته‌ای مجزا از رشته‌های دیگر تثبیت کند. او همچنین اولین ژورنال علمی در زمینه روان‌شناسی را در سال ۱۸۸۱ میلادی بنا نهاد. وونت در حدود ۵۴۰۰۰ صفحه نوشته از خود به یادگار گذاشت. عموماً به وی لقب "پدر روانشناسی آزمایشگاهی" داده اند. ]]> روانشناسی عمومی Fri, 21 Jun 2013 18:36:15 GMT http://migna.ir/vdch-znz.23n6idftt2.html تاريخچه روان شناسي در جهان http://migna.ir/vdcawyn6.49niw15kk4.html تاريخچه روان شناسي در جهان                                                             History of psychology in world روان‌شناسی علمی در ربع آخر قرن نوزدهم به وجود آمد. اما كاوش‌های روان‌شناختی همزمان با طلوع فلسفه آغاز گرديد. تفكر روان‌شناختی بيش از 24 قرن، يعنی از دوران فلسفه يونان باستان تا اواخر قرن نوزدهم، بخشی از فلسفه به شمار می‌رفت و در بطن آن رشد يافت. اصطلاح روان‌شناسی (سايكولوژی)، همچون بسياری از اطلاعات روان‌شناختی ريشه‌ای يونانی دارد و از دو كلمه "psyche" به معنی روح يا ذهن و "logos" به معنی شناخت يا مطالعه تشكيل شده است که معنی تحت‌اللفظی سایکولوژی، مطالعه نفس و شناخت يا علم نفس می‌باشد. ابداع اين واژه را به فيليپ ملانكتون(Philip Melanchthon) در سال‌های 1497 ـ 1560 نسبت می‌دهند. اسامی ديگری نيز در قرن هجدهم و نوزدهم به طور همزمان در مورد اين علم به كار می‌رفته است که برخی از آن‌ها عبارتنداز: فلسفه ذهنی، خودشناسی و روح‌شناسی. فلسفه، طی تاريخ طولانی خود تلاش می‌كرده است كه فطرت آدمی و حيات ذهنی بشر را بشناسد. تمامی عقايد و راه‌حل‌هايی كه فلاسفه برای تشريح فطرت، ذهن، آگاهی، فرايند‌ها و فعاليت‌های ذهنی انسان همچون احساس، ادراك، يادگيری، شناخت، استدلال، اراده و عاطفه عرضه داشته‌اند، ساختار تفكر روان‌شناختی فلسفی را تشكيل می‌دهند. از آنجا كه اين تفكر با روش‌های فلسفی و نه تجربی، گسترش يافت آن را روان‌شناسی قبل از مرحله علمی می‌نامند. فيزيولوژی نيز سهم عمده‌ای در ساختن روان‌شناسی جديد داشت. تاثیر فيزيولوژی عمدتا به جدايی روان‌شناسی از فلسفه و ظهور آن به منزله علمی مستقل منتهی شد.[1] در واقع تاريخچه تفكر روان‌شناختی و دور‌نما‌های تاريخی درباره ماهيت روان و رفتار‌، به يكی از آثار فلاسفه قديم يونانی، يعنی ارسطو باز می‌گردد كه تحت عنوان "موضوع روان" نوشته شده است. متفكران ديگر يونان قديم نيز به رشد روان‌شناسی كمك كرده‌اند. مثلا دموكريت(Democrite) تقريبا 400 سال پيش از ميلاد، اعلام كرد كه ما می‌توانيم رفتار را بر اساس بدن و روان مطرح كنيم. افلاطون(427 تا 347 پيش از ميلاد) توصيه معلم خود، سقراط را دوباره مطرح كرد: "خود را بشناس". سقراط، معتقد بود كه ما نمی‌توانيم به كمك حواس، شناخت معتبری از خود داشته باشيم. زيرا حواس، واقعيت را درست منعكس نمی‌كند. همچنين سقراط بر اهميت روان‌شناسی اجتماعی اشاره كرد. او معتقد بود كه، افراد مخلوق‌های اجتماعی هستند كه يكديگر را عميقا تحت تاثير قرار می‌دهند. اكثر تاريخ‌‌نويسان، تولد روان‌شناسی را به عنوان يك معلم به سال 1879 نسبت می‌دهند، سالی كه "ويلهم وونت" اولين آزمايشگاه روان‌شناسی را در شهر لايپزيك آلمان بنا نهاد.[2] روان‌شناسی در آلمان روان‌شناسی تجربی در آلمان از سال 1879 يعنی زمانی كه ويلهم وونت اولين آزمايشگاه رسمی روان‌شناسی را در لايپزيك(Leipzig) گشود، آغاز شد. شهرت دایمی و انحصاری وونت در تاريخ روان‌شناسی نه به خاطر نظام فكری يا نظريه‌های او كه بيشتر به خاطر بينان‌گذاری روان‌شناسی علمی است. او از فلسفه و فيزيولوژی، اين علم جديد را كه "روان‌شناسی فيزيولوژيك" می‌نامند به وجود آورد. توجه وونت بيشتر معطوف به آزمايش در زمينه "آگاهی و هشياری" شد. نقش وونت به عنوان يك روان‌شناس تجربی غير قابل‌ انكار می‌باشد و در حقيقت او را می‌توان بانی روان‌شناسی جديد دانست.[3] تاريخچه دوران شکوفایی روان‌شناسی تجربی آلمان، بدون در نظر گرفتن مردانی همچون برنتانو، اشتوميف، ابينگ‌هاوس، كولپه و جی.ای.مولر تاريخچه كاملی نخواهد بود. همزمان با افزايش علاقه به روان‌شناسی علوم فرهنگی در دهه 1920 علاقه به روان‌شناسی آزمايشگاهی كاهش يافت و از ميزان تاثير و حمايت علمی نسبت به علم روان‌شناسی در دانشگاه‌های آلمان نيز كاسته شد. در سال 1927 گروهی از روان‌شناسان آلمانی خواستار توجه بيشتر از سوی دانشگاه‌ها نسبت به روان‌شناسی شدند.ميگناirاما بعد از سال 1933، گرايش به ناديده انگاشتن و محكوم كردن روان‌شناسی قرن نوزدهم افزايش يافت. در سال 1933 ‌كارل اشتومیف، آخرين پيشگام روان‌شناسی آلمان درگذشت. روان‌شناسی علمی آلمان بدون رهبری ارشد و قوی به حال خود رها شد. در نتيجه با روی كار آمدن رژيم نازی، ديگر نتوانست سهمی در پيشبرد روان‌شناسی داشته باشد.[4] روان‌شناسی در آمريكا نظريه تكامل، در اواخر قرن نوزدهم به سرعت جای خود را در آمريكا باز كرد و روان‌شناسی آمريكا بيش از وونت، از داروين و گالتون تاثير گرفت و توسط آنان هدايت شد. وونت، تمامی روا‌ن‌شناسان اولیه آمریکایی را به سبک روان‌شناسی خود تربیت کرده بود. با این وجود، در راه بازگشت این جوانان آمریکایی و گذر از آتلانتیک در پایان قرن چیز بسیار اندکی از نظام واقعی روان‌شناسی وونت انتقال یافت. هنگامی كه اين روان‌شناسان جديد به آمريكا بازگشتند، به تاسيس نوعی از روان‌شناسی پرداختند كه شباهت اندكی به آن چيزی كه وونت به آنان آموخته بود داشت. فرهنگ آمريكا در راستای عمل‌گرایی و سودگرایی جهت گرفته بود و مردم به چيزی ارزش می‌دادند كه فایده عملی داشته باشد. کشور از روان‌شناسی انتظار کاربرد داشت و با تلاش جیمز، هال، كتل و سایر پیشگامان روان‌شناسی آمریکا به آن نایل شد. آنان به مطالعه اين مساله پرداختند كه ذهن چگونه عمل می‌كند نه اين كه از چه چيزی تشكيل شده است. آنان روان‌شناسی را به دنيای واقعی آموزش و پرورش، صنعت، تبليغات، رشد كودك و درمانگاه‌ها بردند و از آن چيزی ساختند كه جنبه كاركردی داشته باشد.[5] فعاليت روان‌شناسان آمريكايی تحت تاثير سه عامل قرار گرفت:1. تجربيات آزمايشگاهی وونت 2. فرضيه تكامل داروين 3. مفهوم منحنی طبيعی احتمالات گوس(Gauss) كه هر سه عامل در تجربيات آزمايشگاهی، مطالعات تكوينی(ژنتيكی) و روش آماری روان‌شناسی آمريكا منعكس شده‌اند. بنيان‌گذاران روان‌شناسی در آمريكا به استثنای تعدادی، مايل بودند مستقلا آزمايش‌های خود را پیگیری نمايند. مثلا استانلی هال در سال 1926 ـ 1844 و جيمز مك‌كين كتل در سال 1944 ـ 1860 هر دو در لايپزيك با وونت مطالعه نمودند. هال، نهضت مطالعه كودك را در آمريكا اشاعه داد و در سال 1892 به عنوان اولين ریيس انجمن روان‌شناسی آمريكا انتخاب گرديد. در مقابل، همكارش كتل تاثير بسزايی در نهضت آزمون‌های روانی و مطالعه روان‌شناسی تفاوت‌های فردی در آمريكا داشت. روان‌شناسی در آمريكا همراه با كشور ‌رشد كرد و به بالندگی رسيد. تحول پويا و پرطراوت روان‌شناسی آمريكا در سال‌های 1880 تا 1900 يك رويداد‌ تكامل‌دهنده در علم است.[6] روان‌شناسی در انگلستان از روان‌شناسی آزمايشگاهی وونت، اثر چندانی در انگلستان مشاهده نمی‌گرديد. فرانسيس گالتون تحت تاثير فرضيه تكامل داروين، در سال 1869 دست به يك رشته مطالعات ابتكاری در زمينه تفاوت‌های فردی زد كه شامل تحقيقات تاريخی روش تكوينی می‌شدند. ضمنا مفهوم آزمون(Test) را برای سنجش يك خصلت خاص مطالعه نمود و روش همبستگی را به عنوان يك شیوه آماری برای تجزيه و تحليل ارقام و اعداد ابداع كرد. در تعقيب گالتون، كارل پيرسون در سال‌های 1936 ـ 1857 و اسپيرمن در سال‌های 1945 ـ 1863 در پيشرفت روش‌های آماری پيشقدم گرديد و در اين رشته انگلستان نقش رهبری را به دست گرفت. روان‌شناسی در فرانسه روان‌شناسان فرانسوی از آغاز علاقه‌مند به مطالعه رفتار غيرعادی شدند. در سال 1792 پینل(pinel) بيماران روانی را در يكی از بيمارستان‌های پاريس از غل و زنجير رهايی داد و در سال 1801 رساله‌ای درباره بيگانگی روانی نگاشت و بيماری‌های روانی را مانند بيماری‌های جسمی قابل درمان دانست. شاركو، برنهايم، ريبو و ژانه از جمله دانشمندان برجسته روان‌شناسی بودند كه در تاريخ روان‌شناسی غيرعادی و روان‌پزشكی فرانسه مقامات شامخی دارا می‌باشند. دانشمندان فرانسوی همچنين مطالعه هيپنوتيزم(خواب مصنوعی) كه ابتدا به وسيله مسمر(Mesmer) در سال 1779 مغناطيس حيوانی خوانده شده بود، علاقه‌ فراوان نشان دادند.[7] --------------------------------------------------------------------------------[1]  ـ  میزیاک، هنریک؛ تاريخچه و مكاتب روان‌شناسي، احمد رضوانی، مشهد، آستان قدس رضوی، 1376، چاپ دوم، ص 16 و 17. [2]  ـ براتوس، اسپنسر؛ روان‌شناسي عمومي، تهران، 1384، چاپ هفتم، ص 27، 28. [3]  ـ عظيمي، سيروس؛ اصول روان‌شناسي عمومي، تهران، صفار، 1373، چاپ شانزدهم، ص 24، 25، 26. [4]  ـ  تاريخچه و مكاتب روان‌شناسي.[5]  ـ شولتز، دوان؛ تاريخ روان‌شناسي نوین، علی‌اکبر سیف، تهران، نشر دانشگاهی، 1371، چاپ دوم، ص 294 و 293. [6]  ـ اصول روان‌شناسي عمومي. [7] ـ همان.   نویسنده :  الهام السادات برقعي / پژوهشگاه باقرالعلوم ]]> روانشناسی عمومی Sun, 03 Feb 2013 00:24:50 GMT http://migna.ir/vdcawyn6.49niw15kk4.html اگر به روانشناس نیاز دارید، بخوانید http://migna.ir/vdcjvoev.uqeiizsffu.html واقعیت این است که بسیاری از افراد همین که به این نتیجه برسند که می خواهند به روانشناس مراجعه کنند، آنقدر مسیر طولانی والبته پرماجرایی را طی می کنند که بعد از آن دیگر به فکر اینکه پیش چه کسی بروند، نیستند و تصور می کنند همین که پیش یک نفر که تابلوی نظام مشاوره و روانشناسی دارد، مراجعه کنند کفایت می کند. اما برخی از این افراد بعد از جلسه اول دچار سرخوردگی می شوند و از همین جاست که گله ها و اظهارنظرهای آنها آغاز می شود که بله، روانشناسان مگر چه کاری انجام می دهند. فقط سر تکان می دهند، اصلا چیزی بلد نیستند، من خودم تنهایی بهتر می توانم مشکلم را حل کنم.اصلا از وقتی رفتم پیش مشاور، وضعم بدتر شد اما واقعا مشکل کجاست؟ آیا واقعا روانشناسان و مشاوران کاربلد نیستند؟ اگر اینطور است، پس چطور شماره نظام گرفته اند و تابلو دارند؟ حتما شما هم این ضرب المثل را شنیده اید که بعضی افراد از در دروازه رد نمی شوند اما از ته سوزن رد می شوند. این دقیقا توصیف حال برخی از ماست. افرادی که برخی اوقات برای یک سرماخوردگی ساده پیش هر دکتری نمی روند و تا مطمئن نشوند که دکتر باسواد و متعهد است، سراغش نمی روند، اما برخی اوقات برای پیچیده ترین مسائل زندگی خود به اولین مشاور یا روانشناسی که در خیابان تابلویش را می بینند مراجعه می کنند. اگر از این افراد دلیل این اعتماد ناگهانی شان را بپرسید، ممکن است پاسخ دهند این روانشناس شماره نظام روانشناسی دارد و تابلوی سبز رنگ معروفش هم نشانه آن و بعد هم با قیافه حق به جانبی بگویند خود شما بارها در مجله گفته اید به روانشناسانی مراجعه کنید که شماره نظام داشته باشند و در مراکز مجوزدار کار می کنند.واقعیت این است که ما منکر حرف های خود نشده ایم و باز هم می گوییم به روانشناسانی مراجعه کنید که شماره نظام داشته باشند اما می خواهیم به این قانون تبصره ای اضافه کنیم و بگوییم که صرف داشتن شماره نظام برای اعتماد کردن کافی نیست. شاید بپرسید چرا، مگر نظام روانشناسی بر کار این افراد نظارت ندارد، دیگر توجه به مسائل دیگر چه لزومی دارد؟ اتفاقا در این شماره می خواهیم درباره همین ضرورت با شما صحبت کنیم.● هم علم است و هم هنر غالب روانشناسان کار روان درمانی را نه علم صرف، که ترکیبی از علم و هنر می دانند، به این معنی که این کار هم نیاز به علم روانشناسی دارد که در نتیجه، افراد برای اشتغال در این زمینه در ایران باید حداقل مدرک کارشناسی ارشد داشته باشند و هم نیاز به هنر خاص خود دارد.نظام روانشناسی برای اطمینان از داشتن این هنر، گذراندن دوره های کارآموزی را شرط دادن شماره نظام می داند اما واقعیت این است که این هنر به این آسانی به دست نمی آید و ممکن است کسب آن برای برخی سال ها به طول انجامد.از سویی، برخی متخصصان مانند دیوید گلدارد، مشاور و نویسنده کتاب «مشاوره؛ آموزش و کاربرد مهارت های خرد در مشاوره فردی» داشتن برخی ویژگی های شخصیتی در متخصصان را در کسب این هنر تاثیرگذار می دانند. در این شرایط نمی توان به صرف داشتن شماره نظام اکتفا کرد و تصور کرد بدون هیچ شناختی می توان به مشاور مراجعه کرد و مطمئن بود که او در کارش وارد است. ● تخصص در موضوعات مختلفحوزه روانشناسی و مشاوره گسترده است. به همین دلیل، این رشته در مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری به زیرگروه های متنوعی تقسیم می شود و متخصصان هر کدام از این رشته ها در مورد برخی موضوعات اطلاعات دارند و می توانند یاری رسان باشند. برای مثال، ممکن است یک متخصص بیشتر در زمینه مشکلات زوج ها کار کرده باشد، متخصصی دیگر در زمینه افسردگی، دیگری در زمیه اضطراب و دیگری در زمینه مشکلات نوجوانان. آشنایی با تخصص خاص کسی که می خواهید به او مراجعه کنید می تواند در میزان موفقیت روان درمانی بسیار اثرگذار باشد. ● روش های درمانی متفاوت ممکن است بگویید می دانم که باید به روانشناس مراجعه کنم و در نتیجه، از یک روانشناس بالینی وقت گرفته ام اما نکته مهم دیگری که وجود دارد روش های متفاوت روان درمانی است. برخی مشاوران و روانشناسان به روش های مستقیم تر علاقه دارند، در حالی کهه برخی، روش هایی را ترجیح می دهند که کمتر مستقیمند و در نتیجه، رهنمودهای کمتری به مراجعان خود می دهند.این موضوع تخصصی در ارتباطی که مراجعان با روان درمانگران خود برقرار می کنند، اثری مهم دارد. واقعیت این است که در قدم اول باید تا حدی از روشهای متعددی که روانشناسان استفاده می کنند، اطلاع داشته باشید و سپس در مورد متخصصی که می خواهید به او مراجعه کنید از طریق مراجعان قبلی یا افرادی که اطلاعات دقیقی در این زمینه دارند، اطلاعاتی کسب کنید. اگر به این نکات توجه کنید، می توانید امید داشته باشید که موفقیت بیشتری عاید شما خواهد شد.   ماهنامه سپیده دانایی ]]> روانشناسی عمومی Sat, 22 Dec 2012 04:05:36 GMT http://migna.ir/vdcjvoev.uqeiizsffu.html ذهن اطرافیان تان را بخوانید! http://migna.ir/vdciryaz.t1aw52bcct.html انسانها عموما موجودات کنجکاوی هستند و دانستن افکار یا رازهای پنهان، آنها را به وجد می آورد. موضوع وقتی جالبتر می شود که آنها بتوانند ذهن دوست یا همسرشان را بخوانند.به گزارش باشگاه خبرنگاران؛ یکی از روشهای موثر ذهن خوانی، درک زبان بدن است. در واقع افراد در حین حرف زدن، به صورت ناخودآگاه قسمتی از بدنشان را تکان می دهند و این حرکات نشان دهنده تفکرات و احساسات درونی فرد نسبت به موضوع جاری دانست. با روش هاي زير ذهن اطرافیان تان را بخوانید: واکنش های چشمی:1 - بالا – سمت راست : نشانگر جستجو و بازسازی رویدادی تصویری که در گذشته رخ داده است.2 -  بالا – سمت چپ : در حال ساختن تصویر و یا رویداد جدید.3 - مستقیم – سمت راست : بخاطر آورن صوتی که در گذشته شنیده شده است.4 - مستقیم – سمت چپ :‌ در حال ساختن کلمه و یا صوتی که در گذشته رخ نداده است.5 - پایین – سمت راست : صحبت کردن شخص با ضمیر داخلی اش6 - پایین – سمت چپ : به خاطر آوردن و یا تصور یکی از حواس، لامسه، بویایی و یا چشایی7 - چند حرکت و یا بدون حرکت : ممکن است شما سوالی را از فرد مورد نظر بپرسید و فرد هیچکدام از حرکات فوق را انجام ندهد و به یک نقطه خیره شود. این بدین معنی است که فرد دارد سوال و جواب را به صورت تصویری بررسی و شبیه سازی می کند.نکته: به خاطر داشته باشید که این واکنش ها برای تمامی افراد یکسان نیستند و ممکن است استثناهایی نیز وجود داشته باشد، ولی همین الان می توانید آنها را با همسر و یا دوستتان تمرین کنید. ]]> روانشناسی عمومی Sat, 15 Dec 2012 15:34:54 GMT http://migna.ir/vdciryaz.t1aw52bcct.html